الانفال - كشف الاسرار و عدة الأبرار

کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى سوره الانفال آیه41–49

5- النوبة الاولى‏

(8/ 49- 41)

قوله تعالى:

«وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ »بدانيد كه هر چه از دشمن يابيد [بجنگ هر چه هست‏]،

«فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ‏» خداى را است پنج يك آن،

«وَ لِلرَّسُولِ‏» و رسول را،

«وَ لِذِي الْقُرْبى‏» و حق خويشان [رسول را]،

«وَ الْيَتامىم‏ و نارسيدگان پدر مردگان،

«وَ الْمَساكِينِ‏» و درويشان [كه فرود از كفايت دارند]،

«وَ ابْنِ السَّبِيلِ‏ »و راه گذريان [از مسلمانان‏]،

«إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ‏» [برين حكم غنائم بخشيد] اگر ايمان آورديد بخداى،

«وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ عَبْدِنا »و از آنچه فرو فرستاديم بر بنده خويش،

«يَوْمَ الْفُرْقانِ‏ »روز [بدر] كه جدايى پيدا شد [ميان حق و باطل در آن روز بنصرة خداى‏]،

«يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ‏ »آن روز بود كه دو گروه روى بر روى آوردند،

«وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ.» (41) و خداى بر همه چيز تواناست.

«إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا» آن گه كه شما بگوشه نزديك‏تر بوديد از وادى،

«وَ هُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوى‏ »و ايشان دورتر بگوشه از آن،

«وَ الرَّكْبُ أَسْفَلَ مِنْكُمْ‏ »و دشمنان شما فروتر از شما،

«وَ لَوْ تَواعَدْتُمْ‏ »و اگر شما آن كار سگاليده بوديد با هم،

«لَاخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعادِ »در وعده نهادن [آن كار را با يكديگر] ناهموار سخن بوديد،

«وَ لكِنْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا» لكن خواست خداى بر گزارد كارى كه درخواست وى كردنى بود،

«لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ»، [آن را كرد] تا هر كه تباه شود و گمراه ماند از كارى روشن تباه ماند، حجت بر وى درواخ گشته و پيغام بوى رسيده،

«وَ يَحْيى‏ مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ» و هر كه زنده ماند [و گرويده آيد و راه يابد، پس پيغام شنيده و حجت وى را دريافته‏] نه پندار و گمان،

«وَ إِنَّ اللَّهَ لَسَمِيعٌ عَلِيمٌ »(42) و خداى شنوائيست دانا.

«إِذْ يُرِيكَهُمُ اللَّهُ فِي مَنامِكَ قَلِيلًا» بتو مينمود خداى ايشان را در خواب تو اندكى،

«وَ لَوْ أَراكَهُمْ كَثِيراً »و اگر ايشان را بشما فراوان نموديد،

«لَفَشِلْتُمْ‏» شما بد دل شديد،

«وَ لَتَنازَعْتُمْ فِي الْأَمْرِ» و در جنگ ايشان با يكديگر ناراست و مختلف بوديد،

«وَ لكِنَّ اللَّهَ سَلَّمَ‏» لكن خدا كارى خواست ببرد و بگزارد و مؤمنانرا ازان سلامت داد،

«إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ.» (43) كه خداى دانا است بهرچه در دلها است.

«وَ إِذْ يُرِيكُمُوهُمْ‏» و ايشان را بشما مينمود،

إِذِ الْتَقَيْتُمْ‏» آن گه كه هام ديدار گشتيد،

«فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلًا» در ديدار چشمهاى شما اندك نمود [تا دلير گشتيد و آهنگ ايشان كرديد]،

«وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ‏» و شما را اندك نمود در ديدار چشم ايشان [چنان كه بوديد تا آهنگ شما كردند]،

«لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً» آن را كرد تا خدا بر گزارد كارى،

«كانَ مَفْعُولً»ا كه درخواست وى كردنى بود،

«وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ.» (44) و كارها [در بود و هنگام و جاى‏] با خدا ميگردد.

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا» اى ايشان كه بگرويدند،

«إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً» هنگامى كه هام ديدار شيد با لشكر،

«فَاثْبُتُوا» بر جاى بايستيد،

«وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً »و خداى را ياد كنيد فراوان،

«لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‏.» (45) تا مگر پيروز آييد.

«وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏» و فرمان بريد خداى را و فرستاده وى را،

«وَ لا تَنازَعُوا» با يكديگر [در كار و در سخن‏] ناراست مباشيد،

«فَتَفْشَلُوا» [كه چون با هم ناراست باشيد] بد دل شويد،

«وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ‏ »و دولت شما و سنگ شما در چشم دشمن نشود،

«وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ‏ »(46) و شكيبايى كنيد كه خدا بيارى دادن با شكيبايان است.

«وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ‏ »و چون ايشان مباشيد كه از ديار مكه بيرون آمدند،

«بَطَراً »با طغيان نعمت،

«وَ رِئاءَ النَّاسِ‏ »و خويشتن بمردى فراديد مردمان دادن،

«وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ‏» و مؤمنانرا از دين خدا بر ميگردانند،

«وَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ.» (47) و خداى با آنچه ميكردند داناست.

«وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ‏»و ديو بر آراست بر ايشان آن آمدن ايشان بآنجا،

«وَ قالَ‏» و گفت [ديو]،

«لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ»‏ مترسيد كه امروز كس با شما نتاود از مردمان،

«وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ‏ »و من شما را زينهار دادم،

«فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ‏ »چون هم ديدار گشتند دو سپاه،

«نَكَصَ عَلى‏ عَقِبَيْهِ‏» [ابليس‏] به پس باز گشت،

«وَ قالَ إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكُمْ‏ »و گفت من از شما [و زينهار شما] بيزارم،

«إِنِّي أَرى‏ ما لا تَرَوْنَ‏» من آن مى‏بينم كه شما نمى‏بينيد،

«إِنِّي أَخافُ اللَّهَ‏ »من از خداى ميترسم،

«وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقابِ»‏ (48) و خداى سخت عقوبت است.

«إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ‏» منافقان در مدينه ميگفتند،

«وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏» و ايشان كه در دلهاى ايشان بيمارى [شك‏] بود،

«غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ‏ »محمد را و ياران وى را دين ايشان ايشان را بفريفت،

«وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ‏» و هر كه پشت بخدا باز كند،

«فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ »(49) خداى تواناييست دانا.

 

 

 

النوبة الثانية

 

 

 

قوله تعالى:- وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ اين معطوف است باول سورة، فَاتَّقُوا اللَّهَ وَ أَصْلِحُوا ذاتَ بَيْنِكُمْ‏. وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ اى- ما اصبتم و اخذتم من الكفار قهرا و قسرا من شى‏ء قليل و كثير. هر مال كه غازيان و جنگيان از دست كافران بيرون كنند بجنگ و قهر، آن را غنيمت گويند، و هر مال كه كافران از سر آن برخيزند و بجاى بگذارند از بيم مسلمانان، و مسلمانان فراسر آن رسند بى ‏جنگ و بى‏ حرب، يا ايشان بصلح خود در پذيرند چون خراج و جزيت آن را- مال- ميگويند، و از اين هر دو صنف خمس بيرون بايد كرد، و آن خمس بر پنج سهم بخشيدن، چنان كه خداى گفت جل جلاله: فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ‏، نام خداى در مفتتح كلام نه از بهر آنست كه او را سهمى است، بل كه تعظيم راست، و تيمن و تبرك را، و حقيقت آنست كه للَّه الدنيا و الآخرة ملكا و ملكا.

پس معنى آنست كه: فان للرسول خمسه، يك سهم رسول خدايراست، و آن بيت المال است، امروز با مصالح مسلمانان گردانند، چون سد ثغور و ارزاق قضات و مؤذنان و امثال آن، و در خبر است كه مصطفى ص آن گاه كه از خيبر بازگشته بود فرمود: تا مال غنيمت با هم آوردند قسمت را، و گفت:ردوا الخيط و المخيط فان الغلول نار و عار،

آن گه تايى موى بدست گرفت، گفت:انه لا يحل لى من هذا المغنم مثل هذا الا الخمس، و الخمس مردود فيكم،ديگر سهم از آن خمس حق خويشان رسول است، ايشان كه از زكوات و صدقات فريضه محروم‏اند، و ايشان بنو هاشم‏اند و بنو المطلب. و هاشم و مطلب پسران عبد مناف‏اند.

هاشم جد مصطفى است، و مطلب جد شافعى، و عبد مناف را دو پسر ديگر بود:عبد الشمس و نوفل. عبد الشمس جد عثمان بن عفان بود و نوفل جد جبير بن مطعم.

بنو نوفل و بنو عبد الشمس از خمس محروم‏اند، هر چند كه با بنو عبد المطلب بدرجه يكسان‏اند، از بهر آنكه رسول خدا ايشان را محروم كرد، چون طلب كردند و ذلك فيماروى جبير بن مطعم، قال:- لمّا قسم رسول اللَّه ص سهم ذوى القربى بين بنى هاشم و بنى المطلب، جئت انا و عثمان، فقلنا يا رسول اللَّه، هؤلاء بنو هاشم، لا ننكر فضيلتهم لمكانك الّذى وضعك اللَّه به فيهم، أ رأيت اخواننا من بنى المطلب اعطيتهم و تركتنا، و انما نحن و هم بمنزلة واحدة. قال: انّهم لم يفارقونى فى جاهلية و لا اسلام و انما بنو هاشم و بنو المطلب شى‏ء واحد، ثمّ شبّك بين اصابعه.

و توانگر و درويش و دور و نزديك و مهينه و كهينه در آن يكسان، نرينه دو بهر، و ما دينه يك بهر، هم چون ميراث. قومى گفتند: سهم ذى القربى بهمه قريش قسمت كنند، كه همه قرابت رسول‏اند، و قول اول درست‏تر است و بيشترين علما بر آنند.

حسن گفت: سهم رسول اللَّه و سهم ذى القربى، بعد رسول اللَّه، يجعلان فى الخيل و السّلاح و العدّة فى سبيل اللَّه، و معونة الاسلام و اهله، سهم ديگر از خمس يتيمان راست، پدر مردگان نارسيده درويش ايشان، كه در ديوان صدقات نه‏اند. سهم چهارم درويشان مسلمانان راست، هم فقرا و هم مساكين. سهم پنجم راه گذريان راست كه در سفر طاعت باشند، نه در سفر معصيت. اين پنج قسم هر يكى را از پنج يك غنيمت پنج يكى است، باقى كه بماند- اربعة اخماس الغنيمة- غازيان راست، ايشان كه قتال كرده‏اند و در معركه بوده‏اند. پياده را يك سهم، و سوار را دو سهم، بعد از آن كه سلب فرا قاتل داده باشند.

آن گه گفت: إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ، يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ، روا باشد كه اين سخن متصل بود به آنچه كه گفت: فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَوْلاكُمْ نِعْمَ الْمَوْلى‏ وَ نِعْمَ النَّصِيرُ. إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللَّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ عَبْدِنا. يوم بدر يعنى-ايقنوا ان اللَّه ناصركم اذ كنتم قد شاهدتم من نصره و امداد الملائكة ما شاهدتم.

و روا باشد كه اين سخن متعلق باشد بقسمت غنائم، و المعنى:- اقبلوا ما امرتم به فى القسمة ان كنتم آمنتم باللّه، و القرآن الذى انزلنا على محمد يوم الفرقان. ميگويد:- قسمت چنان كه كرديم و فرموديم بپذيريد اگر ايمان داريد بخدا و به قرآن كه به محمد فرو فرستاديم، روز بدر كه اهل حق و اهل باطل آن روز از هم جدا شدند، و دو گروه بر هم رسيدند: حزب اللَّه و حزب الشيطان.

وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ. اذ نصركم و انتم اذلة اقلة. درين آيت گفت: قرآن يوم الفرقان فرو فرستاديم. جايى ديگر گفت: أَنْزَلْناهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ، شب قدر فرو فرستاديم. جايى ديگر گفت: عَلى‏ مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلًا بروزگار و درنگ فرو فرستاديم، و اين آن بود كه قرآن در شبانروز بدر بآسمان دنيا فرو فرستادند، و آن را در بيت العزة در خزانه قرآن بنهادند، يك جاى روز گفت، و يك جاى شب گفت، بر سعت عادت سخن عرب كه از شب خبرى حكايت كنند و آن روز بود، و از روز حكايت كنند و آن بشب بود، از بهر آنكه آن كار از شبانروز بيرون نمي شود، و آن روز كه جنگ بدر بود آدينه بود، هفدهم ماه رمضان، و دوش آن شب قدر بود، آن گه قرآن را از رب‏ العزة پس ازان در باقى عمر مصطفى بزمين مي فرستاد بر درنگ و بر مكث، لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ‏ تا هر گه كه رنجى بدل رسول خدا رسيدى خداى دل وى را تثبيت كردى، و هر گه كه حكم را اجابت افتادى حكم فرستادى بر مواقع نجوم، و يك تفسير كه كردند در وَ النَّجْمِ إِذا هَوى‏ اينست كه و الوحى اذا انزل.

إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا، اى- نزول بشفير الوادى الادنى من المدينة و عدوّكم من المشركين نزول بشفير الوادى الاقصى من المدينة و يلى مكة.وَ الرَّكْبُ‏ يعنى- ابا سفيان و العير أَسْفَلَ مِنْكُمْ‏. اى- مكاناً اسفل من مكانكم، لانكم على نشر من الارض، و قيل: اقرب الى ساحل البحر. مكّى و بصرى عدوة هر دو بكسر عين خوانند، و باقى بضم عين خوانند، و هما لغتان مشهورتان‏ كالرّشوة و الرّشوة.

مصطفى ص بالاى واديى فرو آمده بودند در سوى مدينه، و كافران بزير واديى فرو آمده بودند در سوى مكه، در ساحل بحر، و بو سفيان كاروان بر ساحل بحر براند و بمكه برد. مسلمانان از مدينه بيرون آمدند و بطلب كاروان و كافران از مكه بيرون آمدند بدفع ايشان و حمايت داشت بر كاروان. هر دو فريق بر هم رسيدند بى ‏آنكه وعده نهاده بودند قتال را.

رب العالمين گفت: وَ لَوْ تَواعَدْتُمْ‏ انتم و المشركون للقتال‏ لَاخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعادِ لقلّتكم و كثرة عدوكم، و قيل:- لَاخْتَلَفْتُمْ فِي الْمِيعادِ اى- كانوا لا يصدّقون فى مواعدتكم طلباً لغرتكم و الحيلة عليكم، و لكن جمع اللَّه بينكم من غير ارادة و لا قصد منكم. لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا فى علمه و حكمه، من نصر النبى و المؤمنين.

لِيَهْلِكَ‏ يعنى:- فعل اللَّه ذلك ليضل و يكفر من كفر من بعد حجة قامت عليه، و يؤمن من آمن على مثل ذلك بينة. درين آيت نصرت مؤمنان است با قلّت و ضعف ايشان، و شكستن كافران با كثرت و شوكت ايشان. رب العالمين وقعت بدر برين صفت حجتى روشن ساخت، و معجزه ظاهر تا كافران را فردا عذر نماند، و حجت خداى بر ايشان روشن باشد و قاطع، و خود ميگويد جل جلاله: وَ ما كُنَّا مُعَذِّبِينَ حَتَّى نَبْعَثَ رَسُولًا، و گفته ‏اند: تقدير اين آيت آنست‏ لِيَهْلِكَ مَنْ‏ حكم اللَّه بهلاكه‏ وَ يَحْيى‏ مَنْ‏ حكم اللَّه بحيوته. نافع و ابو بكر و يعقوب حيى خواندند بدو يا و باقى حىّ بياء مشدّد خوانند، و ادغام، فمن ادغم فلاجتماع حرفين من جنس واحد، و من اظهر فعلى اصله تقول حيى يحيى.

إِذْ يُرِيكَهُمُ اللَّهُ فِي مَنامِكَ … الاية مفسران را دو قول است، درين آيت: يكى‏ فِي مَنامِكَ‏ اى- عينك. گفتند: منام بر وزن مفعل است، هم مصدر و هم زمان و هم مكان، و اينجا مكان است. اى- فى عينك التي هى موضع النوم، و اين قول درست نيست، كه منام اگر مكان است مكان نائم است نه مكان نوم. قول ديگر، فِي مَنامِكَ‏، اى- فى رؤياك، اين نمودن در خواب است كه مصطفى را در خواب نمودند آن شب كه ديگر روز حرب بدر رفت كه مشركان اندك بودند خوار و ناچيز، تأويل نهاد كه ايشان خوار و مقهور شوند. پس ياران را از آن خواب خويش خبر كرد همه قوى دل‏ گشتند و شاد شدند، دانستند كه خواب انبياء حق است و راست.

وَ لَوْ أَراكَهُمْ كَثِيراً اى- على صورة عرفت انّ الغلبة لهم، ثم اخبرتهم‏ لَفَشِلْتُمْ وَ لَتَنازَعْتُمْ‏، اى- اختلفت كلمتكم فى امر القتال و الفرار. و لكن سلّمكم من الفشل و التّنازع و المخالفة فيما بينكم و قيل:- سَلَّمَ‏ اى:- عصمكم من العدوّ.

إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ اى- بخفيّات القلوب.وَ إِذْ يُرِيكُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِكُمْ قَلِيلًا، اين باز در معسكر بوده در ابتداء قتال نه در خواب، آن ساعت كه هر دو گروه بر هم رسيدند. خداى تعالى كافران را بچشم مؤمنان اندك نمود تا بجنگ دلير گشتند و قوى دل شدند و بنترسيدند، و اما آنجا كه گفت: در صدر سورة آل عمران‏ يَرَوْنَهُمْ مِثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ‏، يعنى: يرون المؤمنين انفسهم مثلى الكافرين. عبد اللَّه مسعود گفت: فرايارى از ياران مصطفى ص كه گفت بگو اين گروه دشمن هفتاد باشند. جواب داد كه مگر صد باشند.

مردى را از مشركان اسير گرفتند، از وى پرسيدند كه عدد مشركان و جنگيان چند است؟ گفت، ميان نهصد تا هزار مردان مبارز جنگى.

وَ يُقَلِّلُكُمْ فِي أَعْيُنِهِمْ‏ و ميگويد: شما كه مؤمنان‏ايد بچشم ايشان اندك نموديم چنان كه بوديد تا ايشان دلير در آمدند و در جنگ مى‏پيوستند، و كار خود عظيم نهادند، و قوى دانستند چنان كه ابو جهل گفت: آن ساعت كه در جنگ مى‏پيوستند: انّما محمد و اصحابه اكلة جزور فاربطوهم بالحبال. و اين آن بود كه اخنس بن شريق از بنى زهره با سيصد مرد متفق شد كه باز گرديم كه ما بطلب كاروان آمده بوديم، و كاروان بسلامت بمكه رسيد، و قتال كردن ما را با محمد هيچ روى نيست، كه اگر كار وى بلند شود بكلمات و ما بوى بزرگ شويم و اگر نه هم دست ازو بداشتن اوليتر، كه عرب خود كار وى كفايت كنند.

ابو جهل، بلات و عزى و منات و هبل سوگند خورد كه تا باين چاه بدر قتالى عظيم ميان ما نرود باز نگرديم، ايشان خود چه باشند در دست ما، چون برزنيم؟ و حكيم بن حزام‏ و عتبه همان سخن گفتند كه اخنس گفت. اما ديگران فرمان نبردند، وصفها راست كردند، و در جنگ پيوستند، و رب العالمين مدد فريشتگان فرستاد، چنان كه شرح آن رفت. پس عتبه و شيبه و وليد مغيره بيرون آمدند و مبارز خواستند، گفتند: يا محمد مبارز فرست تا حقّ از باطل جدا شود. سه مرد انصارى بيرون شدند و نسب خويش خواندند، ايشان گفتند شما كفؤ ما نباشيد ما كفؤ خويش خواهيم.

رسول خدا على ص را و حمزه را و ابو عبيده را فرستاد. حمزه با عتبه در آويخت و على با شيبه و بو عبيده با وليد همى آويخت، تا ضربتهاى بسيار ميان ايشان خطا شد.

عمرو بن الجموح مشتى خرما در دست داشت، گفت: هر چند گرسنه ‏ام اين خرما نخواهم خورد، بينداخت و برفت و حرب همى ‏كرد. اين عمرو، بو جهل را ضربتى زد و دستش بياويخت، پسرش عكرمه از پس در آمد شمشير بزد بر دست عمرو و دستش در آويخت، وى پاى بر آن دست نهاد و قوّت كرد تا آن دست از خود جدا كند، و هم چنان حرب ميكرد تا بو جهل بيفتاد. عبد اللَّه مسعود در آمد و پاى بر گردن وى نهاد، بو جهل گفت: يا رويعى الغنم لقد ارتقيت مرتقى عظيماً.

عبد اللَّه گفت: اللَّه احلّنى عليه، آن گه سرش از تن جدا كرد، و نزديك رسول آورد. مسلمانان بدان شاد شدند و دو مرد عرب بر سر كوه ايستاده بودند تا هر گروه كه نصرت يابند با ايشان يار شوند، پاره ميغ در هوا بر ايشان بگذشت، ازان ميغ روشنايى آتش ديدند، و آواز زنجير شنيدند. يكى را زهره پاره ‏پاره شد و آن ديگر مسلمان شد، و قصه با رسول خدا بگفت.

رسول از جبرئيل پرسيد، گفت: آن آتش از حرارة من بود كه فريشتگان را همى ‏راندم و زنجير آورده بوديم از بهر كفار و بيم دادن ايشان، آن گه كار بجايى رسيد كه هفتاد تن از بزرگان قريش كشته شدند، و هفتاد تن را اسير گرفتند، و هفتاد تن را مجروح كردند. و مسلمانان را نصرت بود، و اين نصرت بتأييد حق بود، و قضاء اللَّه بود، و خواست وى، كارى در ازل رانده و حكمى كرده و علم وى در آن رفته.

اينست كه رب العالمين گفت: لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا وَ إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ يعنى- و بعد هذا الىّ مصيركم فاكرم اوليائى و اعاقب اعدائى.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً اى:- جماعة من الكفار فى الحرب، فَاثْبُتُوا للقائم و قاتلوا و لا تنهزموا، وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً بالقلب و اللسان، و هو التكبير عند المسابقة، اللَّه اكبر و اللَّه اكبر. عطا گفت:- در حال حرب سخن گفتن مكروه است مگر ذكر خدا، تكبير و تهليل. لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ‏ اى- تظفرون فى الدنيا و تبقون فى الجنة، فانّهما خصلتان اما الغنيمة و امّا الشّهادة.

وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ فى اقامة الجهاد، وَ لا تَنازَعُوا- فتكونوا فيه على آراء مختلفة، فَتَفْشَلُوا اى:- فتجبنوا، وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ‏ لفظ- ريح- استعارة است از دولت و نصرت و قوت و مهابت. قومى گفتند: باد است بحقيقت كه بوقت نصرت جهد، و مصطفى ص به اين معنى گفت:نصرت بالصّبا و اهلكت عاد بالدّبور،و گفته ‏اند كسى را كه دنيا بوى اقبال كند بمراد وى، الرّيح اليوم لفلان. و منه قول الشاعر:

اذا هبّت رياحك فاغتنمها فانّ لكلّ عاصفة سكون‏
و لا تغفل عن الاحسان فيها فلا تدرى الرّكود متى يكون‏

وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ‏- ينصرهم و لا يخذلهم.وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ بَطَراً … البطر الغلو فى النعمة و احتقار الغير، وَ رِئاءَ النَّاسِ‏ ليثنوا عليهم. ميگويد: شما كه مؤمنان‏ايد چون كافران نه بيد. بو جهل و اصحاب وى كه از مكه بيرون آمدند بقصد بدر تا زنده و دننده و در نعمت بطر گرفته، و طاغى و ياغى گشته، و خويشتن بمردى فرا مردم نموده و مست خمر و زمر گشته [هم چون لشكر بيك جكاذ مقهور عليه ما يستحق]، مصطفى ص چون ايشان را ديد گفت:«ان هذه قريش قد خرجت بفخرها و خيلائها تحاد اللَّه و رسوله، اللهم فاحنهم الغداة»!

وَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ‏ اى- دين اللَّه بطرا و رئاء الناس، و يصدّون. اين دو مصدر و فعل هر سه حال‏اند. وَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ عالم به من كل الوجوه.وَ إِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطانُ أَعْمالَهُمْ‏ مفسران گفتند: در سبب نزول اين آيت كه‏ قريش چون فرا راه بودند و حرب و قتال در دل گرفتند، قومى گفتند: كه ما از بنى كنانه و بنى مدلج مى ‏ترسيم كه ايشان خصم مااند و ميانه ما كينه و عداوت است، و ايشان با قوت و شوكت، نبايد كه تعرض ما كنند تا باز گرديم. چون خواستند كه باز گردند، ابليس آمد بر صورت سراقة مالك جعشم الكنانى، گفت: چرا مى‏باز گرديد.

ايشان گفتند: نحن نريد قتال هذا الرّجل و نخاف من قومك، ما ميخواهيم كه با محمد قتال كنيم و از قوم تو بنى كنانه ميترسيم. و اين سراقة از اشراف كنانه و بنى مدلج بود، سالار و سرور ايشان. ابليس كه بر صورت وى بيرون آمده بود گفت:لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ‏ اى- لا احد يغلبكم من النّاس، اى- من كثرتكم و قيل- من جنس النّاس، وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ‏ اى- مجير لكم عن بنى كنانة و ضامن ان لا يتعرّضوا لكم.

يا ظالمى انّى تروم ظلامتى‏ و اللَّه من كلّ الحوادث جارى‏

جارى اى- مجيرى. ابليس گفت: امروز كس با شما نتاود، از مردمان مترسيد، كه من شما را از قوم خويش ايمن دارم و ايشان را بر شما دست نبود.

رب العزة گفت: فَلَمَّا تَراءَتِ الْفِئَتانِ نَكَصَ عَلى‏ عَقِبَيْهِ‏ [اى- التقى الجمعان و رأى ابليس الملائكة نزلوا من السماء نكص على عقبيه] اى:- ولى مدبراً، «و قال:إِنِّي بَرِي‏ءٌ مِنْكُمْ‏ افارقكم و لا ادنو منكم. خداى گفت: چون هر دو گروه بر هم رسيدند، ابليس فريشتگان را بديد كه از آسمان فرو مى‏آمدند، و جبرئيل را ديد جامه بخود در گرفته، و در پيش مصطفى ص ايستاده و عنان وى گرفته، بترسيد و از مشركان با پس گشت، بو جهل او را گفت: يا سراقة أ فراراً من غير قتال؟ هنوز جنگ در نپيوستم و راه گريز گرفتى؟ گفت: انى ارى ما لا ترون يعنى:- الملائكة.

انى خاف اللَّه ان يهلكنى فيمن يهلك، و قيل:- أخاف ان يناله مكروه من الملائكة، لانهم كانوا يعرفونه، و قيل:- خاف الوقت الّذى انظر اليه قد حان و قيل: معناه «انى اخاف اللَّه عليكم.» قال ابن اسحاق، قال ابليس: إِنِّي أَخافُ اللَّهَ‏ و كذب عدوّ اللَّه ما به مخافة اللَّه، و لكن علم انه لا قوّة له و لا منعة فاوردهم و اسلمهم، و تلك عادة عدوّ اللَّه لمن‏ اطاعه حتى اذا التقى الحقّ و الباطل اسلمهم و تبرّأ منهم.

پس چون كافران بهزيمت وا مكة آمدند آوازه در افتاد كه سراقة پشت بداد بهزيمت و لشكر بشكست، خبر بسراقة رسيد گفت:- و اللَّه ما شعرت بمسيركم، حتى بلغنى هزيمتكم، و اللَّه كه من نه از رفتن خبر دارم و نه از هزيمت تا آن گه كه خبر هزيمت شما بمن رسيد، اين چه سخن است و چه كار كه بر من مى ‏بنديد؟ ايشان گفتند: نه تو در معركه بودى و چنين گفتى؟ وى سوگند ياد ميكرد كه من نبودم. مسلمانان دانستند كه وى راست ميگويد و آن گوينده شيطان بود.

ثمّ قال:- وَ اللَّهُ شَدِيدُ الْعِقابِ‏ يجوز ان يكون متصلا بكلامه، و يجوز ان يكون مستانفاً.إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ … الايه هم المنافقون ايضاً، و قد عطف الوصف على الوصف بالواو، و قيل:- هم قوم اسلموا بمكة، و لم يهاجروا، فلما خرجت قريش لحرب رسول اللَّه ص، خرجوا معهم، و قالوا نكون مع اكثر الفئتين، فلمّا رأوا قلّة المسلمين، قالوا:- غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ‏ اذ خرجوا مع قلّتهم يقاتلون الجمع الكثير ثمّ قتلوا جمعاً من المشركين، منهم قيس بن الوليد و ابو قيس المخزوميان و الحرث بن زمعة بن الاسود بن المطلب و على بن امية بن خلف و العاص بن منيه بن الحجاج و الوليد بن عتبه و عمرو بن امية.وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ‏ اى- يفوّض امره اليه لا يغلب، فَإِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ قوىّ منيع، حَكِيمٌ‏ فى خلقه.

 

 

 

النوبة الثالثة

 

 

 

قوله تعالى: وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ … الاية، غنيمت مال كافران است كه مسلمانان بران ظفر يابند بوقت قتال و جهاد، و گفته ‏اند جهاد دو قسم است: جهاد ظاهر، و جهاد باطن، جهاد ظاهر با كافر است به تيغ، و جهاد باطن با نفس است بقهر.

مجاهدان به تيغ سه مردند:- كوشنده مأجور و خسته مغفور و كشته شهيد. همچنين مجاهدان با نفس سه مردند، يكى ميكوشد وى از ابرار است، يكى مى‏تازد وى از اوتاد است يكى باز رسته وى از ابدال است. او كه در جهاد كفّار است بمال غنيمت‏ توانگر شود، او كه در جهاد نفس است بدل توانگر شود، توانگر بمال آن مال وى يا حلال است و محنت، يا حرام است و لعنت، و توانگر بدل همتى دارد مه از دنيا و مرادى مه از عقبى. مصطفى ص جهاد نفس را عظيم‏تر خواند، و بزرگ‏تر گفت:رجعنا من الجهاد الاصغر الى الجهاد الاكبر از بهر آن كه از دشمن حذر توان كرد و از نفس حذر كردن نتوان. و با هر دشمنى اگر بسازى از شر وى ايمن گردى، و با نفس اگر بسازى هلاك خود در آن بينى.

و آزاد بار نفس آنست كه مصطفى ص گفت:ان اللَّه لا ينظر الى صوركم و لا الى اعمالكم و لكن ينظر الى قلوبكم،گفت: خداى بدل نگرد و بنفس ننگرد، و معلوم است كه نگرستن تأثير محبت است، و نانگرستن تأثير بغض، اگر نفس دشمن داشته حق نبودى بوى نظر كردى، چنان كه بدل كند.

پس واجب كند نفس را دشمن داشتن، و موافقت حق را بنظر مهر و محبت بوى ننگرستن، و در معركه مجاهدت به تيغ رياضت قهر وى كردن، و ديده مراد وى بناوك تفريد و تجريد بر دوختن- ازينجا گفت مصطفى ص:«من مقت نفسه فى ذات اللَّه آمنه اللَّه من عذاب يوم القيمة»،

و در اين معنى حكايت احمد بن خضرويه معروف است. گفتا: روزگارى در قهر نفس خويش بسر آوردم تا او را از مراد و كام خويش بازداشتم روزى نشاط غزو كرد، با من بر آويخت كه غزا كردن شرط دين است و عماد مسلمانى و نشان طاعت‏دارى. و من از نشاط وى عجب داشتم كه از نفس نشاط طاعت نيايد، و بخير كمتر گرايد، گفتم: ناچار در زير اين مكرى است پيوسته، او را روزه ميفرمايم مگر طاقت گرسنگى ندارد خواهد كه در سفر از آن خلاص يابد و خواهد كه در سفر روزه گشايد رخصت سفر بر كار گيرد!

گفتم: با نفس نذرى كردم كه تا در سفر باشم روزه نگشايم، بلكه بيفزايم، گفت: روا دارم و روزه نگشايم، گفتم: مگر از آنست كه طاقت قيام شب ندارد ميخواهد كه در سفر از آن خلاص يابد در دل كردم كه از قيام هيچ نكاهم و از شام تا بام نفس را بر پاى دارم، گفت: روا دارم و ازان ننالم. انديشه كردم كه مگر از آنست كه با خلق مى ‏نياميزد و وحشت خلوت او را برين داشته است و ميخواهد كه با خلق صحبت كند، همت كردم كه در سفر جز بمنزلهاى خراب فرو نيايم، و از خلق گوشه گيرم. آن نيز از من روا داشت و بپسنديد. پس از روى عجز و تضرع درحق زاريدم كه الهى بفضل خود مرا از مكر نفس آگاه كن و بلطف خود مرا شاد كن!

آخر دريافتم كه نفس ميگويد كه هر روز مرا به تيغ مجاهدت هزار ضربت زنى و هزار بار بكشى و خلق را از آن آگاهى نه، بارى بغزا روم تا يكباره كشته شوم و شهيد باشم و جهانيان باز گويند كه احمد خضرويه در غزا شهادت يافت، گفتم:صعب خصمى كه نفس است كه نه در دنيا موافقت نمايد، نه در عقبى سعادت خواهد، كمين ريا خواست كه بر من گشايد، و در زمره هالكان آرد، تا رب العزة مرا از مكر وى آگاهى داد، و در جناب كرم و لطف مرا جاى داد، آن گه در وردها بيفزودم و الطاف كرم بسى ديدم.

پير طريقت گفت: «الهى! از بيم تواند بود، بجان رسيدم، هيچ ندانم كه با چنين نفس با چنين كار چون افتادم، هيچ غيرت نگرفتم و خلقى بعبرت خويش نديدم، هر چند كوشيدم كه يك نفس از آن خود شايسته تو بينم نديدم.

ملكا، دانى كه نه بى‏تو خود را اين روز گزيدم! الهى مران كسى را كه خود خواندى ظاهر مكن، جرمى كه خود پوشيدى! كريما، ميان ما با تو داور تويى، آن كن كه سزاى آنى! قوله: فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ‏ چنان كه از مال غنيمت بيرون كنند و در آن سهمى است خداى را و رسول را، هم چنين در معاملات حقيقت كه دل را غنيمت است سهمى است خداى را، كه بنده در آن آزاد بود از حظّ خود و رقّ كون همه حقّ باشد و بحق باشد از خود بيزار و از عالم آزاد.

پير طريقت گفت: «بنده را وقتى بيايد كه از تن زبان ماند و بس، و از دل نشان ماند و بس، و از جان عيان ماند و بس، دل برود نموده ماند و بس، جان برود ربوده ماند و بس، اين جوانمرد بمنزل رسيد و پرسيد از سيل چه نشان دهند، چون بدريا رسيد در دريا افتاد، و سختى بپرسيد، در خود برسيد او كه بمولى رسيد:

بلعجب بادى است در هنگام مستى باد فقر كز ميان خشك رودى ماهيان تر گرفت‏
ابتدا غوّاص ترك جان و فرزندان بگفت‏ پس بدريا در فروشد تا چنين گوهر گرفت‏
سالها مجنون طوافى كرد در كهسار و دشت‏ تا شبى معشوقه را در خانه ما در گرفت‏

إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيا ازينجا تا آخر ورد قصه بدريان است، و وصف الحال جوانمردان، كه در معركه ابطال و در صف قتال مبارزت نمودند و بعهد و وفاء حق بايستادند، تا از بارگاه حقيقت بوصف رجوليّت موصوف گشتند، و اعلاء كلمه حقّ را و نشر بساط اسلام را تن سبيل و جان بذل و دل فدا كردند.

شراب از خون و جام از كاسه سر بجاى بانگ رود آواز اسبان‏
بجاى دسته گل قبضه تيغ‏ بجاى قرط بر تن درع و خفتان‏

رب العالمين گفت:- آن كاريست كه در ازل من خواستم، قضايى كه من كردم، حكمى كه من راندم، لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً كانَ مَفْعُولًا فريشتگان را فرستادم آرام دلها را و بشارت مؤمنانرا، امّا نصرت دادن كار الهيّت ما است و خصايص ربوبيّت ما، وَ مَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏. همچنين رسولان را از بهر دعوت فرستادم و هدايت بعنايت ماست، إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ‏! كسب بنده تقدير كردم و سبب ساختم اما روزى دادن و رسانيدن بر ماست‏ وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها.

جفت دادن و تخم ريختن سبب كردم لكن وجود فرزند بقدرت ماست‏ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ إِناثاً وَ يَهَبُ لِمَنْ يَشاءُ الذُّكُورَ.

وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا از روى اشارت مسلمانان را درين آيت موافقت ميفرمايد كه موافقت اصل دين است، و مخالفت مايه ضلالت، چنان كه در دين و عقيدت موافقت واجب است، در راى و عزيمت هم واجب است، از اينجاست كه رب العزة طاعت خدا و رسول و اولى الامر همه در هم بست، و خروج و خالفت حرام كرد.

مصطفى گفت:«امرتكم بخمس- بالجماعة و السّمع و الطّاعة و الهجرة و الجهاد في سبيل اللَّه. و انّه من خرج من الجماعة قيد شبر فقد خلع ربقة الاسلام من عنقه الا ان يراجع،وقال ص: «من اطاعنى فقد اطاع اللَّه، و من عصانى فقد عصا اللَّه، و من يطع الامين فقد اطاعنى، و من يعص الامير فقد عصانى، و انما الامام جنّة يقاتل من ورائه، و يتّقى به فان امر بتقوى اللَّه و عدل فانّ له بذلك اجراً، و ان قال بغيره فانّ عليه منّة، و ان امر عليكم عبد مجدّع يقودكم بكتاب اللَّه، فاسمعوا له و اطيعوا.

ثمّ قال تعالى: وَ اصْبِرُوا إِنَّ اللَّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ‏ يتولّى الكفاية اذا حصل منهم الثّبات و حسن التفويض. حسن بصرى رحمه اللَّه هر گه كه قصه اصحاب بدر خواندى گفتى:- طوبى سپاهى را كه امير ايشان رسول خدا، جاسوس ايشان جبرئيل امين خدا، مبارز ايشان حمزه و على شير خدا، مدد ايشان فريشتگان خدا، مقصود ايشان اظهار دين خدا، حاصل ايشان رضاى خدا.

 

کشف الأسرار و عده الأبرار رشید الدین میبدى ج 4

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=