كشف الاسرار و عدة الأبرارمطالب برگزیده كشف الأسرار و عدة الأبرار

حکایت خلوت کردن زلیخا باحضرت یوسف (ع)كشف الاسرار و عدة الأبرار

«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» الاشدّ جمع شدّة مثل نعمة و انعم و الشدّة قوّة العقل و البدن، اى و لمّا بلغ منتهى اشتداد جسمه و قوّة عقله- ميگويد آن گه كه برسيد بزور جوانى و قوّت خرد و آن بيست سال است بقول ضحاك و سى و سه سال بقول مجاهد و گفته‏ اند- اشدّ- را بدايتى است و نهايتى: بدايت حدّ بلوغ است بقولى، و هژده سال بقولى، و بيست و يك سال بقولى، و نهايت آن چهل سال است به قولى، و شصت سال به قولى.

«آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً»- حكم اينجا نبوّت است و علم فقه دين است و حكم مه است از علم، و گفته ‏اند يوسف را در چاه نبوّت دادند امّا پس از آن كه باشد رسيد او را اظهار دعوت فرمودند. و قيل آتيناه حكما على النّاس و علما بتأويل الاحاديث، «وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» يعنى فعلنا به لانّه كان محسنا لا انّه يفعل ذلك بكلّ محسن، كما قال عزّ و جلّ: «وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلى‏ مُوسى‏ وَ هارُونَ» و ختم الآية، فقال كذلك نجزى المحسنين و لم يؤت كلّ محسن كتابا مستبينا يعنى انّه فعل ذلك بموسى و هارون لانّهما كانا عبدين محسنين.

و قيل «وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» المراد به محمد (ص)، يقول كما فعلت هذا بيوسف بعد ان لقى ما لقى و قاسى من البلاء ما قاسى فمكّنت له فى الارض و آتيته الحكم و العلم كذلك افعل بك انجّيك من مشركى قومك و امكّن لك فى الارض و از يدك الحكم و العلم لانّ ذلك جزاى اهل الاحسان فى امرى و نهيى.

«وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها» المراودة المفاعلة، راد يرود اذا جاء و ذهب و معناه طلب احدهما فعلا و تركه الآخر اى امتنع الآخر من ذلك الفعل و قيل- الرّود- مشى المتطلّب او المترقب او المتصيّد مشى قليل ساكن. و ابتداء اين مراودت آن بود كه يوسف در خانه زليخا پيوسته بعبادت و تنسّك مشغول بودى و صحف ابراهيم خواندى به آوازى خوش و هيچ كس نشنيدى كه نه در فتنه افتادى!

زليخا كرسى پيش خود بنهاد و يوسف را بخواند و بر آن كرسى نشاند، يوسف صحف ميخواند و زليخا در جمال وى نظاره ميكرد و گفت يا يوسف خوش ميخوانى لكن چه سود كه نمى‏دانم كه چه مى‏خوانى! يوسف گفت من خريده توأم‏ و غلام توام و تو مرا سيّدى و ببهايى گران مرا خريده‏اى‏ لا بدّ است كه آواز من ترا خوش آيد و اين اوّل سخن بود كه ميان ايشان رفت، زليخا گفت اكنون هر روز بايد كه بيايى و پيش من اين صحف خوانى، يوسف گفت فرمان بردار و طاعت دارم.

 هر روز بيامدى و پيش وى بنشستى و با وى‏ سخن گفتى و زليخا را در دل عشق يوسف بر كمال بود، امّا تجلد همى نمود و صبر همى كرد و تسلّى وى در آن بود كه ساعتى با وى بنشستى و سخن گفتى و زليخا كه گهى در ميان‏ سخن برخاستى ببهانه ‏اى و گامى چند برداشتى، تا مگر يوسف در رفتار و قد و بالاى وى تامّل كند كه نيكو قد بود و نيكو رفتار و خوش گفتار، و گيسوان داشت چنانك بر پاى خاستى با گوشه مقنعه بر زمين همى كشيدى و حسن و جمال وى چنان بود كه نقاشان چين از جمال وى نسخت كردندى و يوسف هر بار كه وى برخاستى ادب نفس خود را و حرمت عزيز را سر در پيش افكندى، پس زليخا در تدبير آن شد كه خلوت خانه ‏اى سازد، شوهر خويش را گفت: مرا دستورى ده تا از بهر بت قصرى عظيم سازم، نام برده و گران مايه، چنانك درين ديار مثل آن نبود.

شوهر او را دستورى داد. و زليخا را مادرى بود نام وى غطريفه و در زمين يمن ملكه بود و پدر زليخا ملك ثمود بود: جندع بن عمرو و پسران داشت در يمن همه شاهان و شاه زادگان. زليخا كس فرستاد بمادر و به آن برادران كه بت خانه ‏اى خواهم كرد مرا به مال مدد دهيد، مادر وى صد خروار زر فرستاد و جواهر بسيار و استادان معروف.

زليخا سه قبّه بفرمود به دوازده ركن در هم پيوسته و در هاشان در يكديگر گشاده‏، هر يكى بيست گز در بيست گز و چهل گز بالاى آن، از رخام بنا نهاده و روى آن بجواهر مرصّع كرده و بر سر هر قبّه ‏اى گاوى زرين نهاده، سروهاش از بيجاده، چشمها از ياقوت سرخ، و زير قبّه ‏ها اندر آب روان و در هر قبّه‏ اى تختى نهاده مكلّل به مرواريد و ياقوت و پيروزه‏ و مجمرهاى زرّين نهاده مشك سوختن را و در هر قبّه‏ اى درى آويخته لايق آن قبّه و زليخا خويشتن را بياراست و تاج بر سر نهاد و در آن قبّه بر تخت نشست و كس به طلب يوسف فرستاد، يوسف بيامد و پاى در قبه نخستين نهاد هم چنان بر در بايستاد تا زليخا گفت: ايدر بيا، نزديك در آى، يوسف فراتر شد، پيش تخت وى بزانو در آمد، كنيزكان درها ببستند،

اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ» اى هلمّ و اقبل فانا لك و هى اسم للفعل و هى مبنيّة كما يبنى الاصوات لانّه ليس منها فعل متصرّف فمن فتح التّاء فلالتقاء السّاكنين كما فتح اين و كيف و من ضمّ جعلها غاية بمنزلة قبل و حيث و قرئ- هيت- بكسر الهاء و ضمّ التّاء بغير همز و بهمز و هى من قولك هئت اهى‏ء هيئة كجئت اجى‏ء جيئة و معناه تهيّات لك و تزيّنت- معنى آنست كه زليخا گفت يوسف را كه من ترا ساخته ‏ام و آراسته. و قيل معناه تقدّم لنفسك اى لك فى التقدّم حظّ.

يوسف چون ديد كه در ببستند گفت آه كه فتنه آمد! زليخا از تخت فرو آمد و دست يوسف گرفت گفت يا يوسف ترا سخت دوست دارم و در دوستى تو بيقرارم:

يعلم اللَّه گر همى دانم نگارا شب ز روز زانكه هستم روز و شب مدهوش و سرگردان عشق‏

يوسف بگريست، گفت: پدر من مرا دوست داشت، دوستى وى مرا به چاه و قيد و بندگى و غربت افكند، از دوستى پدر اين ديدم از دوستى تو ندانم چه خواهم ديد؟ لكن اى زليخا درين باب بر من رنج مبر و اندوه خود ميفزاى كه من خداى را جلّ جلاله نيازارم و جز رضاء خدا نجويم و حرمت عزيز هرگز برندارم و حقّ وى فرو نگذارم كه وى با من نيكويى كرد و مرا گرامى داشت.

اين است كه اللَّه گفت: «قالَ مَعاذَ اللَّهِ» اى اعتصم باللّه و احترز به ان افعل هذا، و هو نصب على المصدر اى اعوذ باللّه معاذا، يقال عذت عياذا و معاذا و معاذة- پارسى كلمه اين است كه باز داشت خواهم بخداى.

«إِنَّهُ رَبِّي» يعنى انّ العزيز سيّدى اشترانى و «أَحْسَنَ مَثْوايَ»حيث قال اكرمى مثواه فلا اخونه فى اهله. و قيل معناه انّه ربّى اى انّ اللَّه خالقى و لا اعصيه انّه آوانى و من بلاء الجبّ عافانى.

إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ‏ يعنى ان فعلته هذا و خنته بعد ما اكرمنى و احسن مثواى فانا ظالم و لا يفلح الظّالمون، يوسف اين سخن ميگفت و همى گريست آن گه روى سوى آسمان كرد، گفت: خداوندا چه گناه كردم كه بر من خشم گرفتى و مرا درين بلا افكندى؟- و اگر من گنه كارم سزد كه حرمت آبا و اجداد من بر ندارى و ايشان را بعار و عيب من شرمسار نكنى.

و زليخا به آستين خويش اشك وى مى‏ سترد و مي گفت: اى يوسف تو از خداى خود مترس كه من ده هزار گوسفند بدهم تا تو از بهر وى قربان كنى و ده هزار دينار و صد هزار درهم بدهم تا به يتيمان و بيوه زنان دهى، يوسف گفت: اگر هر چه دارى بمن دهى و از بهر من خرج كنى من معصيت نكنم.

هر چند يوسف سخن ميگفت زليخا بر وى فتنه تر مى‏شد، همى در جست و بازوى وى بگرفت و او را در قبّه درونى برد و درها ببست، گفت: اى يوسف ترا چه دريغ آيد كه با من بخندى و حديثى خوش كنى؟ كه من شيفته جست و جوى توام و آشفته در كار توام، يوسف سر در پيش افكند، ساعتى خاموش نشست، زليخا دست بزد و مقنعه از سر فرو افكند و سر و گردن برهنه كرد و در يوسف زاريد كه اى سنگين دل چرا بر من نبخشايى و با من ياقوت لبت بسخن نگشايى؟، يك بار با وى بزارى و خواهش سخن گفت تا مگر بر وى ببخشايد، يك بار سطوت و صولت نمود تا مگر منقاد شود، يك بار جمال بر وى عرضه كرد و داعيه لذّت و شهوت نفسى پديد كرد تا مگر فريفته شود.(1)

و روايت كرده ‏اند از ابن عباس و جماعتى مفسّران كه از آن مناظرات و محاورات كه آن ساعت ميان ايشان رفت آن بود كه زليخا گفت: يا يوسف ما احسن شعرك اى يوسف نيكو مويى دارى، گفت اوّل چيزى كه در خاك بريزد اين موى باشد. گفت: اى يوسف نيكو رويى دارى، گفت نگاريده حقّ است در رحم مادر. گفت: اى يوسف صورت زيباى تو تنم را بگداخت، گفت شيطانت مدد ميدهد و مى‏فريبد. گفت: اى يوسف آتشى بجانم‏ برافروختى شرر آن بنشان، گفت اگر بنشانم خود در آن سوخته گردم.

گفت:اى يوسف كشته را آب ده كه از تشنگى خشك گشته، گفت كليد بدست باغبان و باغبان سزاوار تر بدان. گفت: اى يوسف خانه آراسته‏ام و خلوت ساخته‏ام خيز تماشايى كن، گفت پس، از تماشاى جاودانى و سراى پيروزى باز مانم. گفت:اى يوسف دستى برين دل غمناك نه و اين خسته عشق را مرهمى بر نه، گفت با سيّد خود خيانت نكنم و حرمت بر ندارم.

ابن عباس گفت ميان ايشان سخن دراز شد و شيطان سوم ايشان در كار ايستاده، دستى بيوسف برد و ديگر دست بزليخا، هر دو را فراهم كشيد، پنداشت كه ايشان را بهم جمع كرد و بمقصود رسيد! برهان حق پديد آمد ناگاه و تلبيس ابليس همه نيست گشت و تباه:

ابليس گشاده بود در وسوسه دست‏ فضل ازلى در آمد ابليس بجست‏

چون يوسف آهنگ در كرد گريزان و زليخا از پس وى دوان، شوى زن را ديدند بر گذرگاه ايشان ايستاده! زليخا چون او را ديد آتش خجلت و تشوير در جان وى افتاد. تنبيهى است اين كلمه عاصيان امّت را فردا كه بر گذرگاه قيامت حق را بينند جلّ جلاله و ذلك فى قوله عزّ و جل: «إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ».

زليخا چون وى را ديد گفت: «ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً» گناه سوى يوسف نهاد از آنك در عشق وى صدق نبود، لا جرم بر زبان وى نيز صدق نرفت و يوسف را بخود برنگزيد و حظّ نفس خود فرو نگذاشت، باز چون عشق يوسفى ولايت سينه وى بتمامى فرو گرفت و بشغاف دل وى رسيد حظّ خود بگذاشت و زبان صدق بگشاد گفت: الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ‏.(2)

قوله «لَوْ لا أَنْ رَأى‏ بُرْهانَ رَبِّهِ» ابن عباس گفت: برهان حق آن بود كه برنگرست ملكى بر صورت يعقوب ديد كه انگشت بر وى مى‏گزيد و ميگفت:يا يوسف يا يوسف! و گفته ‏اند جبرئيل را ديد كه مى‏گفت: انت مكتوب فى الانبياء و تعمل عمل السّفهاء و يوسف جبرئيل را بشناخت از آنك وى را در چاه ديده بود، و گويند جبرئيل پر خويش بر پشت يوسف زد تا همه شهوت از وى برفت، و گفته‏اند بر ديوار خانه نبشته ديد كه: «لا تَقْرَبُوا الزِّنى‏ إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلًا».

سدى گفت: از هوا ندا شنيد كه يا يوسف تواقعها فتكون مثل الطير وقع ريشه فذهب يطير و لا ريش له- اى يوسف فعل سفها مى‏كنى! تا چون مرغى شوى بال كنده كه هرگز پرواز نتواند كرد، بمجرّد اين ندا از مقام برنخاست تا برهان حق بديد، آن گه برخاست و آهنگ بيرون كرد.

اينست كه ربّ العالمين گفت:«كَذلِكَ لِنَصْرِفَ» اى كذلك اريناه البرهان «لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ» فالسّوء خيانة صاحبه و الفحشاء ركوب الفاحشة، «إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِينَ»  «قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً» چون بر در رسيدند:

يوسف گريزان و زليخا از پس وى دوان، آن يكى برهان حق ديده و از بيم خداى تعالى مغلوب گشته! و اين يكى را غلبات عشق بسودا آورده! زليخا چون شوى خود را ديد بشوريد خواست تا تهمت خود بر يوسف افكند، كيد ساخت آن ساعت و گفت: «ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً» گناه خود بر يوسف افكند تا خود را متبرّا گرداند، گفت: من در خانه خفته بودم كه اين غلام بسر من آمد تا دست بى ادبى بر من دراز كند و حرمت تو بخيانت تباه گرداند! من بيدار شدم، وى از من بگريخت، من خواستم كه او را بگيرم تا ادب كنم، اين آواز و شغب و دويدن من بر پى وى از آن بود.

گفته ‏اند كه اگر دوستى وى حقيقت بودى و عشق وى درست، چنين نكردى و خود را بيوسف برنگزيدى، لكن شهوتى بود غالب و انديشه‏اى فاسد، زليخا چون بر يوسف غمز كرد و گناه سوى وى نهاد بترسيد از آنك يوسف را زيانى رسد، همى شوى‏ خود را تلقين عقوبت كرد، گفت: جزاى وى آنست كه او را بزندان كنند و بزنند.

قال «هِيَ راوَدَتْنِي عَنْ نَفْسِي» اى طالبتنى بالمواقعة، چون زليخا آن سخن بگفت يوسف گفت بر من دروغ مى‏گويد كه اين فعل كرده اوست و شرمسارى من و دلتنگى تو ازوست. و يوسف بر آن نبود كه كشف آن حال كند و فضيحت وى خواهد اگر نه بر وى دروغ نهادى و گناه بر وى بستى، عزيز چون ايشان را چنان ديد بشك افتاد كه از ايشان گناه كار كدامست، ابن عم زليخا كه با عزيز آن ساعت نشسته بود مردى حكيم بود گفت: «إِنْ كانَ قَمِيصُهُ قُدَّ مِنْ قُبُلٍ»،

و گفته ‏اند نه كه شاهد طفلى بود هفت روزه در گهواره، خواهر زاده زليخا، نام‏ آن طفل: يمليخا، زبان بگشاد و گفت: يا عزيز راه دانستن اين كار و بر رسيدن از سرّ اين حال آنست كه پيراهن يوسف را بنگريد تا كجا دريده است، اگر سوى پيش دريده است صدق قول زليخاست و دروغ قول يوسف، زيرا كه يوسف قصد كرده باشد و وى بامتناع دست در يوسف زده و اگر پيراهن يوسف از پس دريده است حجّت يوسف راجح است و روى وى روشن و گفت وى راست.

روى عن النبى (ص) قال‏ تكلم اربعة فى المهد: ابن ماشطة بنت فرعون و شاهد يوسف و صاحب جريح و عيسى بن مريم.

و گفته ‏اند شاهد قطعى دانست كه زليخا را گناه است نه يوسف را امّا نمى‏ خواست صريح بگويد و بتعريض بگفت.

«فَلَمَّا رَأى‏ قَمِيصَهُ» اى راى الشاهد قميصه، و قيل راى الزّوج. چون شوى زليخا پيراهن يوسف ديد از پس دريده و خيانت زن خويش بدانست و برائت يوسف، روى بزن خويش نهاد گفت: «إِنَّهُ مِنْ كَيْدِكُنَّ» آن سخن كه با من گفتى: «ما جَزاءُ مَنْ أَرادَ بِأَهْلِكَ سُوءاً» از كيد شما است كه زنان‏ايد، «إِنَّ كَيْدَكُنَّ عَظِيمٌ» ساز بد شما و حيلت شما عظيم است، هم بصالح مى‏رسد هم بطالح، هم به بيگناه هم بگناه كار و كيد شيطان ضعيف است لانه وسوسة و غيب و كيد هنّ مواجهة و عين. يكى از بزرگان دين گفته: انا اخاف من النساء اكثر ممّا اخاف من الشيطان لانّ اللَّه يقول‏ «إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً» و قال فى النّساء انّ كيد كنّ عظيم. و قال النّبي (ص): «ما تركت بعدى فتنة اضرّ على الرجال من النساء».

آن گه روى با يوسف كرد گفت: «يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا» اين اعراض اسكات است چنانك آنجا گفت: «وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ» يعنى لا تشافههم و لا تجبهم، اى يوسف بگذار سخن گفتن درين باب و پنهان دار و با كس مگوى.

حسن بصرى رحمة اللَّه عليه هر گه كه اين آيت خواندى گفتى: هكذا غيرة من لا ايمان له. قيل كان عنينا و كان قليل الغيرة و الحميّة.

عبد اللَّه عباس گفت:آسان فرا گرفتن عزيز اين كار را نه از بى غيرتى بود بلكه‏ امانت يوسف را معتقد بود و بر ديانت وى اعتماد داشت، دانست كه هيچ سبب كه موجب عار باشداز جهت يوسف حادث گشته نيست، آن گه زن خويش را گفت: «اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ» اى توبى الى اللَّه وسيله ان يغفر لك، «إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ» المذنبين.

و قيل هو من قول الشاهد ليوسف و لراعيل و عنى بقوله‏ وَ اسْتَغْفِرِي لِذَنْبِكِ‏ يعنى سلى زوجك ان لا يعاقبك على ذنبك هذا. و در شواذ خوانده‏اند «يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا» بر فعل ماضى- زن را مى‏گويد يوسف ازين كار روى گردانيد و آزاد و بى گناه گشت، تو گناه خويش را آمرزش خواه كه گناه از تو بود «إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئِينَ».

اين همچنانست كه مريم را گفت: «وَ كانَتْ مِنَ الْقانِتِينَ» لانّها كانت من قوم كان فيهم قانتون فيهم رجال و نساء و كانت راعيل من قوم خاطئين فيهم رجال و نساء. كما قال لامرأة لوط «إِنَّها لَمِنَ الْغابِرِينَ» يعنى من قوم فيهم رجال و نساء و الرّجال و النساء اذا اجتمعوا ذكّروا. و فى الاية دليل على انّه لم يكن فى شرعهم على الزنا حدّ و ان كان محرّما حيث عدّه ذنبا.(2)

(1)كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره يوسف آیه ۱۹-۲۳

(2)كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره يوسف آیه ۲۴-۳۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=