تفسیر بیان السعادة-الكهف

ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه»سوره الکهف83-110

آيات 93- 83

[سوره الكهف (18): آيات 83 تا 93]

وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً (83) إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ سَبَباً (84) فَأَتْبَعَ سَبَباً (85) حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً (86) قالَ أَمَّا مَنْ ظَلَمَ فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ ثُمَّ يُرَدُّ إِلى‏ رَبِّهِ فَيُعَذِّبُهُ عَذاباً نُكْراً (87)

وَ أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنى‏ وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا يُسْراً (88) ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً (89) حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى‏ قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً (90) كَذلِكَ وَ قَدْ أَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً (91) ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً (92)

حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلاً (93)

ترجمه:

(18/ 93- 83)

و از تو اى رسول سؤال از ذو القرنين مى‏كنند پاسخ ده كه من به زودى حكايت او را به شما تذكّر خواهم داد،

ما او را در زمين تمكّن و قدرت بخشيديم و از هر چيزى رشته‏اى به دست او داديم،

او هم از آن رشته و وسيله‏ى حق پيروى كرد،

تا هنگامى كه ذو القرنين به مغرب رسيد جايى كه‏ خورشيد را چنين مى‏يافت كه در چشمه‏ى آب تيره‏اى غروب مى‏كند و آنجا قومى را يافت كه ما به ذو القرنين دستور داديم كه تو درباره‏ى اين قوم يا قهر و عذاب يا لطف و رحمت بجاى آور،

ذو القرنين گفت: امّا هر كس ستم كرده او را به كيفر خواهم رسانيد و سپس هم كه (بعد از مرگ) به سوى خدا باز گردد خدا او را به عذابى بسيار سخت كيفر خواهد كرد،

و امّا هر كس به خدا ايمان آورد و نيكوكردار شد براى او نيكوترين اجر باشد و هم ما اين امر را بر او سهل و آسان گيريم (و از هر جهت وسايل آسايش او فراهم سازيم)،

ذو القرنين باز با همان وسايل و اسباب تعقيب كرد،

تا آن كه به مشرق زمين رسيد آنجا قومى را يافت كه ما ميان آن‏ها و آفتاب ساترى قرار نداديم،

هم چنين بود و البتّه ما از احوال آن كاملا باخبريم،

باز با وسايل تعقيب مى‏كرد،

تا رسيد ميان دو سدّ (دو كوه بين دو كشور در شمال يا جنوب انتهاى خاك تركستان) آنجا قومى را يافت كه سخنى فهم نمى‏كردند.

 

 

 

تفسير

وَ يَسْئَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً در سبب نزول اين آيه آنچه كه در سبب نزول داستان اصحاب كهف گذشت وارد شده است؛ و نيز وارد شده كه جماعتى از يهود از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله درباره‏ى طواف‏ كننده و سيّاحى كه مشرق و مغرب را گشته است سؤال كردند.

بدان كه دو نفر با لقب ذو القرنين ناميده شده ‏اند كه يكى ذو القرنين بزرگتر و ديگرى ذو القرنين كوچكتر؛ هر دو بر روى زمين پادشاهى كردند.

ذو القرنين بزرگتر بنده‏ى صالح خدا بود نبىّ يا غير نبىّ؛ او كسى است كه مشرق و مغرب را گشت و سدّ يأجوج و مأجوج را بنا كرد.

او غلامى از اهل روم و فرزند پير زنى فقير بود كه خداوند او را ملك و پادشاهى داد.

در وجه تسميه او بر ذى القرنين وارد شده است كه بر قومش مبعوث شد و آن‏ها را به سوى خدا فراخواند، بر شاخ راست او زدند و خداوند او را ميرانيد يا از انظار مردم غايب گردانيد؛ بنا بر اختلاف روايات اين مردن يا غيبت پانصد يا يك‏صد سال به طول انجاميد كه در اين مورد هم اختلاف در آيات مى ‏باشد.

سپس خداوند او را براى بار دوّم مبعوث گردانيد تا مردم را به سوى او فرا بخواند كه اين دفعه نيز بر شاخ چپ او زدند و خداوند او را ميرانيد يا از انظار در همان مدّت مذكور غايب شد سپس دوباره او را زنده گردانيده پادشاه و مالك مشرق و مغرب كرد.

و نيز در اخبار وارد شده است كه خداوند عوض دو ضربتى كه بر سرش زده شده بود دو شاخ تو خالى و ميان تهى بر سرش قرار داد، عزّت ملك، پادشاهى و علامت نبوتش را در آن دو قرار داد.

سپس او را بر آسمان بالا برده و همه‏ى زمين را برايش صاف و هموار ساخت، كوهها، پستى و بلنديها را برداشت تا جايى كه ما بين مشرق و مغرب همه جا را ديد.

از هر چيزى سببى به او عطا كرد كه به وسيله‏ى آن حق و باطل را مى‏شناخت؛ او را با دو شاخش بر قسمتى از آسمان كه در آن ظلمات و رعد و برق است رهنمون شد و سپس هبوط داده و وحى كرد كه در غرب و شرق زمين سير كن كه شهرها را براى تو درهم پيچيده و بندگان را براى تو رام كرده و از تو ترسانيدم و اين معناى قول خداى تعالى است: إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ‏.

و نيز وارد شده است كه او در خواب ديد كه گويا آفتاب نزديك مى‏شود تا آنجا كه با دو شاخش شرق و غرب آفتاب را گرفت، وقتى اين خواب را بر قومش بازگو نمود او را ذى القرنين ناميدند؛ سپس آنان را به سوى خدا فراخواند و آن‏ها نيز اسلام آوردند.

در تواريخ ذكر شده كه وقتى مشرق و مغرب را گشت ذا القرنين ناميده شد، و برخى نيز آورده‏اند: چون از طرف پدر و مادر بزرگ و كريم بود ذا القرنين ناميده شد و بعضى گفته ‏اند چون از هر دو طرف سرش دو دسته موى بافته شده داشت او را ذا القرنين ناميدند.[1]

بعضى اسم او را عبد اللّه بن ضحّاك لقبش را عيّاش دانسته ‏اند و اختلاف اخبار درباره‏ى دو شاخ و نبوّتش مشعر بر تأويل است.

به ويژه با ملاحظه‏ى آنچه در اخبار ذكر شده كه فرموده ‏اند: در بين شما مانند ذى القرنين وجود دارد، و اشاره به خودشان كرده ‏اند هر چيزى براى شخصى در عالم كبير ذكر شود در نوع همان شخص جريان دارد و هر چه كه در عالم كبير باشد چه حكم شخص، چه حكم نوع در عالم صغير هم جريان پيدا مى ‏كند.

اخبار و تواريخ در زمان ظهور ذى القرنين مختلف است كه در بعضى بعد از زمان نوح ذكر شده و در بعضى از آن‏ها آمده است كه او معاصر ابراهيم بوده است، و در بعضى از اخبار زمان او بعد از عيسى عليه السّلام تعيين شده است.

قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً بگو چيزى كه باعث تذكّر و ياد آورى گردد براى شما مى‏ خوانم براى شما مى‏ خوانم و اين است آنچه خدا مى‏ گويد: إِنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِي الْأَرْضِ‏ ما او را در روى زمين تمكّن داده بوديم، وَ آتَيْناهُ مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ سَبَباً از هر چيزى سبب و علّتى از آن بر او داديم تا به وسيله‏ى آن تمكّن تامّ و قدرت كامل داشته باشد كه به آن چيز برسد و در آن تصرّف نموده و به آن مسلّط باشد.

چون همه‏ى اشياى كونى و هستى مسبب از موجودات عليا از قبيل اشباح مثالى و ارواح مجرّد مى‏باشند، و براى هر يك از آن‏ها بر حسب مراتب طولى علّتها و اسباب متعدّدى كه به وسيله‏ى آن‏ها مى‏توان به معلول رسيد و در آن تصرّف كرده و تسلّط يافت.

در روايت وارد شده است كه او به سوى آسمان برده شد و از زمين مجرّد و منسلخ گشت كه اين تعبير كنايه از اتّصال او به ملكوت است، عالم ملكوت اسبابى هستند نزديك عالم ملك، پس از هر چيزى علّت و سببش را به او عطا كرد و روى همين جهت بود كه سير شرق و غرب بر او آسان گرديده و بر كوه، ناهمواريها و همواريهاى زمين مسلّط گشت.

فَأَتْبَعَ سَبَباً پس از سبب امور و قانونمندى آن پيروى كرد و از آن وسايلى كه داده شده بود و در اختيار داشت بهره جست و از ملكوت اشراق وجود خود (از جهت اشراقى ملكوت خود) سبب مغرب غرب وجود (عالم طبيعت كه در حكم غرب خورشيد وجود است) و علّت وجود آن را درك كرد، و به همان علّت چنگ زد تا به سوى آن سير نمود.

حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ‏ تا اين كه از جهت تنزيل به مغرب خورشيد رسيد كه مقام طبع از عالم كون است و ملكوت سفلى نسبت به عالم بالا كه دار شياطين، اجنّه و محلّ اقامت اشقيا و اشرار است، چه كامل گاهى به عالم طبع و ملكوت سفلى تنزّل مى ‏كند تا دقايق آن دو عالم را مشاهده كند و كمالات آن‏ها را جمع كرده دوباره صعود بر عالم بالا كند.

وَجَدَها تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَةٍ خورشيد را چنان يافت كه در چشمه‏ى آب تيره‏ اى غروب مى‏كند، اين بيان اشاره به تأويل دارد از آن جهت كه غروب آفتاب روح و عقل در چشمه‏ى طبيعت تيره و سياه است كه در آن آب وجود با تيرگى مادّه و لوازم آن مخلوط شده است.

لوازم مادّه عبارت از حدود و تعيّنات و عدمها در عالم صغير و كبير است، و نيز غروب آفتاب روح و عقل در چشمه‏ى ملكوت سفلى است كه آب آن كمتر و تيرگى‏اش بيشتر است، اما غروب آفتاب محسوس سبب آن جز به تجاوز و گذشتن از دايره‏ى افق نيست.

از اين گفتار احتمال اين كه ذو القرنين بر ساحل درياى محيط رسيده باشد كه در نظر او جز آب چيزى نيامده است و در نتيجه غروب خورشيد را در آب مى‏ديده است مناسب تعبير به غروب خورشيد در چشمه‏ى آب تيره نيست.

بلكه مناسب آن احتمال تعبير غروب در آب يا دريا است و امّا عالم طبع و آنچه كه در زير آن عالم است، پس تعبير مناسب آن تعبير به چشمه‏ى آب تيره است، چه آب وجود زير تيرگى مادّه و لوازم آن پنهان مى‏ شود.

و آنچه كه از آقا و مولاى ما امير المؤمنين على عليه السّلام روايت شده است مبنى بر اين كه مقصود از چشمه‏ى تيره دريا است نه در شهر جابلقا كه به دنبال مغرب و نزديك آن است ناظر به تأويل است.

زيرا دريايى كه پايين ‏تر از جابلقا است عالم طبع است، چه جابلقا عبارت از عالم مثال است كه هبوط كرده و آن شهرى است كه بعد از مغرب است و پايين‏تر از عالم طبع اجنّه و شياطين مى‏ باشد كه از آن تعبير به ملكوت سفلى مى‏ شود.

و لفظ «حاميه» يا از «حمأة» به معناى تيرگى و سياهى است يا از «حمى» به معناى حرارت است.

هم چنين قول امام عليه السّلام مبنى بر اين كه وقتى ذو القرنين با آفتاب منتهى به چشمه‏ى آبى تيره روبرو شد ديد كه خورشيد در آن غروب مى ‏كند و با آن هفتاد هزار ملايكه است كه آن را با زنجيرهاى آهنى و چنگالها در ته دريا در قطر راست زمين مى‏ كشند همان‏طورى‏كه كشتى بر روى آب راه‏ مى‏ رود … ناظر بر تأويل است، و مقصود از قطر راست زمين عالم طبع است كه نسبت بر عالم جنّ يمين و راست است، يا مقصود از آن عالم مثال عليا است كه فراوان از آن به زمين تعبير مى‏ شود.

وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً نزديك آن چشمه‏ى تيره قومى را يافت، لفظ «قوم» را نكره آورد و آن را به وصفى توصيف نكرد چنانچه دو لفظ «قوم» و «قوما» در آيه بعدى را موصوف به وصف نمود و اين بدان جهت بود كه آن‏ها را تحقير كرده و كوچك شمارد، گويا كه آن قوم به دليل نهايت حقارت و مجهول بودنشان به هيچ وجه توصيف و تعيين آن‏ها ممكن نبوده است.

قُلْنا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ‏ به او گفتيم: اى ذا القرنين! اين خطاب دلالت بر نبوّت ذو القرنين مى‏ كند، زيرا شأن انبيا است كه مورد خطاب خدا قرار بگيرند، مگر اين كه گفته شود خداوند او را به زبان نبىّ وقتش مورد خطاب قرار داده است.

إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ‏ ما بر تو اختيار داديم، يا آن‏ها را به سبب كفر و دورى از خدا با كشتن، اسارت، غارت و ساير انواع تعذيب عذاب مى‏ كنى.

وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْناً يا به آن‏ها خوبى مى‏كنى بدين گونه كه شرايع را به آن‏ها ياد داده و مفاسد را اصلاح مى‏كنى و سياستهاى شرعى در بين آن‏ها وضع مى‏كنى، بدكار و گناهكار را مى‏بخشى، لفظ «ان» با صله ‏اش مبتدا و خبرش محذوف است؛ يعنى يا تعذيب تو در آن‏ها ثابت است يا خوبى كردن تو در بين ايشان موجود است.

قالَ‏ ذا القرنين بعد از آن كه ديد مخير است بر عذاب كردن يا نيكويى در مقام پاسخ بر آمده و جواب را به گونه ‏اى اختيار كرد كه در آن خروج از ظلم و عمل بر عدل است چنانچه شأن انبيا عليهم السّلام است، و گفت: أَمَّا مَنْ ظَلَمَ‏ كسى كه بر خودش به سبب اصرار بر كفر بعد از دعوت به خدا ستم كند يا بر ديگران به واسطه‏ى نپذيرفتن سياستها و خروج از حدود الهى، فَسَوْفَ نُعَذِّبُهُ‏ به زودى او را عذاب خواهيم كرد به نحوى كه مناسب حالش باشد از قتل، قطع عضو، اسارت، غارت و تبعيد.

ثُمَّ يُرَدُّ إِلى‏ رَبِّهِ‏ او پس از مرگ به سوى پروردگارش باز مى‏ گردد، فَيُعَذِّبُهُ عَذاباً نُكْراً و خدا او را عذابى مى ‏كند كه منكرم ناشناخته است و مثل آن معهود نيست.

أَمَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً و اما كسى كه ايمان آورد به اين كه دعوت الهى را قبول كند و ظلم بر خود را ترك كرد و عمل شايسته انجام داد بدين گونه كه حدود و احكام شرعى را اخذ نمايد و بعد از ايمان از آن تجاوز ننمايد كه ظالم بر خود يا ديگرى باشد.

فَلَهُ جَزاءً الْحُسْنى‏ براى چنين كسى پاداش نيكويى از جانب پروردگارش مى‏ باشد.

لفظ «جزاء» حال، تمييز، يا مفعول مطلق براى فعل محذوف است؛ جزاء با رفع و تنوين خوانده شده كه اعراب آن روشن است، و جزاء الحسنى خوانده شده بدون تنوين بنابراين كه سقوط تنوين به علّت التقاى‏ ساكنين باشد نه به سبب اضافه و همانند صورت تنوين بر حسب اعراب.

يا بنابراين كه سقوط تنوين به واسطه‏ى اضافه باشد و «جزاء» مفعول مطلق خبر محذوف، بدين گونه: «له جزاء جزاء الحسنى».

در اين اختيار انتخاب نخست عذاب دادن ذو القرنين را بيان كرد و آن را بر تهذيب الهى مقدم داشت چون تعذيب خدا مختصّ آخرت است چنانچه بر آن هم تصريح شده است و مرتبه‏ى عذاب اخروى بعد از مرتبه‏ى تعذيب در دنيا است.

ولى در مرحله‏ى بعد پاداش و جزا بوده بر عكس مطلب نخست و پاداش پروردگار را در فقره‏ى دوّم بر پاداش خودش مقدم داشت تا مشعر بر اين باشد كه جزا و پاداش پروردگار اعمّ از دنيا و آخرت است و اگر تأخير مى ‏انداخت اين توهّم پيش مى‏ آمد كه پاداش الهى مانند عذابش مختصّ به آخرت است.

وَ سَنَقُولُ لَهُ مِنْ أَمْرِنا يُسْراً ما درباره‏ى خراج، ماليات، وضع سياسات و قوانين بر او سهل و آسان مى ‏گيريم كه قابل تحمّل باشد.

ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً سپس ذو القرنين سفر خود را در پى يافتن سبب و علّتى از علل جانب مشرق از ربع مسكون يا از عالم ادامه داد تا از رسيدن به آن و تسلّط بر اهلش متمكّن شد.

حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ‏ تا اين كه به مشرق زمين از ربع مسكون يا از عالم رسيد، وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى‏ قَوْمٍ لَمْ‏ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً آنجا قومى را يافت كه ما ميان آنها و آفتاب ساترى قرار نداديم.

در تنزيل اين آيه وارد شده كه آن قوم خانه ساختن و لباس دوختن نمى‏ دانستند، و از على عليه السّلام آمده است كه اين آيه درباره‏ى قومى است كه آفتاب آن‏ها را سوزانده و جسدها و رنگهايشان را تغيير داده است تا آن‏ها را مانند ظلمت و تاريكى سياه كرده است.

ولى آيه مشعر بر تأويل است، زيرا خداوند فرمود: حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ‏» يعنى تا اين كه به مشرق رسيد.

زيرا كه مشرق اگر چه به معناى محلّ طلوع نور است ولى در عرف مخصوص اوّلين شهر از ربع مسكون است كه آفتاب اوّل به آنجا مى ‏تابد، يا مخصوص شهرهايى از ربع مسكون است كه در طرف مشرق واقع شده ‏اند، بر خلاف مطلع آفتاب كه بر همان معناى لغوى است، و معناى آن در لغت همه‏ى اجزاى زمين است.

زيرا همه‏ى اجزاى زمين مطلع و مغرب است به دو اعتبار.

هم چنين اين كه خداى تعالى فرمود: وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى‏ قَوْمٍ‏ آفتاب را يافت كه بر قومى مى ‏تابد و نفرمود (وجد فيه قوما او عنده قوما) در آنجا يا نزديك آنجا قومى را يافت.

زيرا در جمله‏ى اوّل اشعار بر اين است كه آن كس كه به محلّ نور رسيده نظرش بر آفتاب و طلوع آن است (فقط به آفتاب حقيقت توجّه دارد مقام وحدت).

بر خلاف كسى كه به محلّ غروب آفتاب رسيده باشد كه او هم ناظر بر آفتاب و غروب آن است ولى به جهت تراكم كثرتها و پنهان شدن روشنايى آفتاب نظر او استقلالا بر كثرت‏ها قرار مى‏ گيرد (مقام كثرت).

شايد مقصود از قوم كسانى باشند كه مجذوب و فانى در خدا هستند كه از تعيينات تكوينى كه به منزله‏ى لباس و ساتر از اشعه‏ى آفتاب حقيقى مى‏باشند چيزى بر آن‏ها باقى نمانده است، براى اشاره بر اين كه بقا و تعيين و وجود آن‏ها به سبب وجود خدا است.

فرمود: لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً از غير خود براى آن‏ها پوششى قرار نداده بوديم؛ چنانچه در حديث قدسى وارد شده كه:

اولياى من زير قبّه‏هاى من هستند و جز من كسى آن‏ها را نمى‏شناسد، كَذلِكَ‏ اين كلمه صفت «سترا» است ساترى مثل اين ساتر براى آن‏ها قبل از اين (ستر) سترى قرار نداديم.

يا حال از الشَّمْسِ‏ است به اين معنا كه آفتاب را در حالى يافت كه چنين بود، يا آفتاب را يافت كه طلوع مى‏كند در حالى كه مانند آن چيزى بود كه ذكر شد و مقصود كسانى هستند كه نزديك آفتاب قرار گرفته‏اند، بدون اين كه برايشان ستر و پوششى از ابر تعيّنات و حدود، غبار هواها و كثرتها قرار دهيم.

يا حال از فاعل «وجدها» است كه به معناى بيان حال ذى القرنين‏ كه چنين بود، مثل كسى بود كه نزديك آفتاب هيچ ساترى جز آفتاب ندارد.

و ممكن است خبر مبتداى محذوف و پاسخ پرسش مقدر از حال ذى القرنين يا حال آفتاب يا حال قوم بر سبيل اعجاب و تعجّب باشد، گويا كه از جهت تعجب كردن و غريب شمردن گفته شده: آيا آن‏ها جز آفتاب ستر و پوششى نداشتند؟! از باب تأكيد جواب داد كه حال آن‏ها اين‏چنين بود، يا تقدير چنين است: كار ذى القرنين همان‏طور است كه ذكر شد.

وَ قَدْ أَحَطْنا بِما لَدَيْهِ خُبْراً ما به آنچه نزد ذى القرنين بود علم داشتيم؛ ذى القرنين و هر كس كه هنگام رسيدن به محلّ طلوع آفتاب نزد او است احوال و دارايى‏اش در عالم صغير و كبير از اهل عالم پنهان بوده و به جهت دورى زياد معلوم نيست، ولى ما بر همه‏ى آن‏ها علم داريم.

اين كه گفتيم به جهت دورى زياد بر حسب تنزيل است اما بر حسب تأويل بايد گفت فناى اهل عالم از افعال، اوصاف و ذواتشان بر اهل عالم و پنهان و پوشيده است و ليكن براى ما معلوم بوده و در علم ما باقى است (و از علم ما غايب نشده)، جمله حاليّه يا مستأنفه است.

ثُمَّ أَتْبَعَ سَبَباً سپس پيروى نمود از سبب و قانونمندى آن (اسبابى كه در اختيارش گذاشته شده بود) حَتَّى إِذا بَلَغَ بَيْنَ السَّدَّيْنِ‏ تا اين كه بين دو سدّ (دو كوه كه آنجا سدّ را بنا كرد) رسيد دو سدّ ناميدن آن دو كوه از باب مجاز است به سبب مجاورت، يا اين كه چون مانع از عبور بودند سدّ ناميده شده‏اند.

وَجَدَ مِنْ دُونِهِما قَوْماً از پايين آن دو كوه، نه از پشت سر آن دو قومى يافت كه: لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ قَوْلًا گفتار را نمى‏فهميدند، چون از صاحبان لغتهاى معروف دور بودند و درك و فراستشان كم بود به نحوى كه مقصود اخروى از كلام را نمى‏فهميدند، چون توجّه بر آخرت نداشتند و راه آخرت را نمى‏رفتند، بلكه علوم آن‏ها منحصر در آباد كردن دنيا بود و ليكن آماده‏ى تفطّن به آخرت و اصلاح بودند و گوش به فرمان، تسليم و فرمانبردار.

لذا خداى تعالى درباره‏ى آن‏ها فرموده بود: يا آن‏ها را عذاب كن يا به نيكويى رفتار نماى، و آن‏ها نيز از باب تسليم گفتند: آيا قبول مى‏كنى كه براى تو خراج و ماليات بدهيم.

 

 

آيات 110- 94

[سوره الكهف (18): آيات 94 تا 110]

قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً عَلى‏ أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا (94) قالَ ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً (95) آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ حَتَّى إِذا ساوى‏ بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ قالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذا جَعَلَهُ ناراً قالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً (96) فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً (97) قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا (98)

وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً (99) وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً (100) الَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً (101) أَ فَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَنْ يَتَّخِذُوا عِبادِي مِنْ دُونِي أَوْلِياءَ إِنَّا أَعْتَدْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ نُزُلاً (102) قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالاً (103)

الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (104) أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ وَ لِقائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً (105) ذلِكَ جَزاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِما كَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ رُسُلِي هُزُواً (106) إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ كانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلاً (107) خالِدِينَ فِيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلاً (108)

قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً (109) قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلاً صالِحاً وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً (110)

 

ترجمه:

(18/ 110- 94)

آنان گفتند اى ذو القرنين يأجوج و مأجوج (پشت اين كوه) فساد (وخون‏ريزى و وحشى‏ گرى بسيار) مى ‏كنند آيا چنانچه ما خرج آن را به عهده بگيريم سدّى ميان ما و آن‏ها مى‏ بندى (كه ما از شرّ آنان آسوده شويم)؟

ذو القرنين گفت: تمكّن و ثروتى كه خدا به من عطا فرموده از هزينه شما بهتر است (نيازى به كمك مادى شما ندارم) امّا شما با من به قوّت بازو كمك كنيد (مرد و كارگر از شما وسايل و هزينه آن با من) تا سدّى محكم براى شما بسازم كه به كلّى مانع دستبرد آن‏ها شود،

و گفت قطعات آهن بياوريد آنگاه دستور داد كه زمين تا به آب بكنند و از عمق زمين تا مساوى دو كوه از سنگ و آهن ديوارى بسازند و سپس آتش برافروخته تا آهن گداخته شود آنگاه مس گداخته بر آن آهن و سنگ ريختند،

از آن پس آن قوم نه هرگز بر شكستن آن سد و نه بر بالاى آن شدن توانايى يافتند،

ذو القرنين گفت: كه اين لطف و رحمت خداى من است و آنگاه كه وعده‏ى خدا فرارسد (كه روز قيامت يا ظهور حضرت قائم عجل اللّه فرجه است) آن سدّ را متلاشى و پاره پاره گرداند و البتّه وعده‏ى خدا محقّق و راست خواهد بود،

و روز آن وعده كه فرارسد خلايق محشر چون موج مضطرب و سرگردان باشند و نفخه صور دميده شود و همه خلق در صحراى قيامت جمع آيند،

و دوزخ را آشكار به كافران بنماييم،

آن كافرانى كه بر چشم (قلب) شان پرده (غفلت) بود و از ياد من غافل بودند و هيچ توانايى بر شنيدن (آيات الهى) نداشتند،

آيا كافران پندارند كه بندگان (با خلوص) من غير من كسى را دوست و ياور خود خواهند گرفت و ما براى كافران دوزخ را منزل گاه قرار داديم،

(اى رسول ما) به امّت بگو كه مى ‏خواهيد شما را به زيان‏كارترين مردم آگاه سازم،

زيانكارترين مردم آن‏ها هستند كه عمرشان را در راه حيات فانى تباه كردند و به خيال باطل مى ‏پنداشتند نيكوكارى مى ‏كنند،

همين دنياطلبانند كه به آيات خداى خود كافر شدند و روز ملاقات خدا را انكار كردند لذا اعمالشان همه تباه گشته و روز قيامت آن‏ها را هيچ وزن و ارزشى نخواهيم داد (زيرا آن‏ها كارى كه در آن جهان ارزشى دارد نكرده ‏اند)،

اينان چون كافر شده و آيات و پيغمبران مرا استهزا كردند به آتش دوزخ كيفر خواهند يافت،

و آنان كه به خدا ايمان آورده و نيكوكار شدند البتّه آن‏ها در بهشت فردوس منزل خواهند يافت،

هميشه در آن بهشت ابدى هستند و هرگز از آنجا نخواهند انتقال يافت،

(اى رسول ما به امّت) بگو كه اگر دريا براى نوشتن كلمات پروردگار من مركب شود پيش از آن كه كلمات الهى به آخر برسد دريا خشك خواهد شد هر چند دريايى ديگر باز ضميمه آن كنند،

اى رسول بگو به امّت كه من مانند شما بشرى هستم كه به من وحى مى ‏رسد كه خداى شما خداى يكتاست و هر كس به لقاى (رحمت) او اميدوار است بايد نيكوكار شود و هرگز در پرستش خدا احدى را با او شريك نگرداند.

 

 

 

تفسير

قالُوا يا ذَا الْقَرْنَيْنِ إِنَّ يَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ‏ يأجوج و مأجوج بر حسب تنزيل دو قبيله از اولاد يافث بن نوح عليه السّلام هستند، چنانچه بعضى گفته ‏اند؛ برخى معتقدند كه يأجوج از ترك و مأجوج از گيلان بوده‏ اند و روايت شده كه همه‏ى تركها، سقلب‏ها[2]، يأجوج، مأجوج و چين همه از يافث بن نوح است هرجا كه باشد.

امّا بر حسب تأويل مقصود از يأجوج شياطين و اجنّه هستند يا مقصود هر دو صنف از آنان در عالم كبير و آنچه كه از آن‏ها متولد شود از قوا و لشكريان در عالم صغير است و يأجوج و مأجوج پشت برزخ در عالم كبير و پشت سدّ هستند در عالم صغير و آن سدّ را خلفا و جانشينان خدا با تلقين و تعليم بنا مى‏ كنند.

اشتقاق اين دو كلمه از «اجّ» به معناى سرعت گرفت يا از «اجّ النّار» به معناى آتش شعله‏ ور گشت مى‏ باشد و آن مشعر به تأويل است، چه شياطين و جنّ از آتش آفريده شده ‏اند و آن‏ها در فساد سرعت عمل دارند بنابراين منع صرف آن دو به جهت علميّت تأنيث است و اگر عجمى باشند عجميت و علميت باعث منع صرف شده است.

آنچه كه در اخبار از بيان حال آن در گروه، جثّه، چگونگى سوراخ كردن سدّ، بيرون آمدن آن‏ها از پشت سدّ، مردم خوارى و نهرهاى مشرق و نوشيدن درياى طبريه و كثرت آن دو قوم و طول بقا و كثرت نسل آنان، همه و همه دلالت بر تأويل مى ‏كند.

امّا درباره‏ى سدّ يأجوج و مأجوج هيچ يك از مورّخين به طور دقيق و تحقيق نقل نكرده ‏اند كه آن چگونه بوده و كجا است؟ و حال يأجوج‏ و مأجوج چگونه است؟ و حال كسانى كه پايين سدّ هستند چگونه است؟

شايد آن سد زير آب رفته يا از انظار غايب شده تا خبر آن از اخبار و اثرش از آثار محو شود وگرنه نمى بايست خبرش از بين مى ‏رفت؛ و آنچه كه در تواريخ ذكر شده اخبار تقريبى و ذكر تخمينى است.

مُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ‏ يأجوج و مأجوج در زمين ما به سبب قتل و غارت فساد مى ‏كنند.

و در اخبار آمده است كه آن‏ها مردم را مى‏ خوردند، زراعتها و ميوه‏ها را مى‏ چريدند و خوردنى‏ ها را مى‏ خوردند و غير خوردنى ‏ها را با خود مى‏ بردند.

فَهَلْ نَجْعَلُ لَكَ خَرْجاً آن قوم به ذو القرنين گفتند: آيا خراج و مالياتى قرار بدهيم كه بر تو ادا كنيم؟

عَلى‏ أَنْ تَجْعَلَ بَيْنَنا وَ بَيْنَهُمْ سَدًّا كه بين ما و آن‏ها سدى قرار دهى كه مانع خروج آن‏ها عليه ما باشد، و شايد خروج آن‏ها از يك راه بود كه از غير آن راه نمى ‏توانستند خارج شوند چنانچه قول خداى تعالى «بَيْنَ السَّدَّيْنِ‏» مشعر بر همين معنا است.

قالَ ما مَكَّنِّي فِيهِ رَبِّي خَيْرٌ جهت آسان گرفتن كار و ترحّم بر آنان گفت: آنچه كه خداوند مرا در آن متمكّن كرده و امكانات داده بهتر است از خراجى كه شما قرار مى‏ دهيد پس من احتياجى بر آن ندارم.

فَأَعِينُونِي بِقُوَّةٍ نيازى بر اموال شما ندارم لكن با قوّت و قدرتتان به من كمك كنيد، از قبيل عمله، آلات و چيزهايى كه بناى سدّ بر آن‏ها احتياج دارد.

أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً تا اين كه من بين شما و آنان حايلى بنا كنم؛ ردم بزرگتر از سدّ است يعنى بزرگترين درخواست آن‏ها را اجابت نمود.

آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ برايم قطعه‏ هاى بزرگ آهن بياوريد «زبرة» قطعه بزرگ است، و جمل بدل تفصيلى از اعينونى است‏ حَتَّى إِذا ساوى‏ براى او قطعه‏ هاى بزرگ آهن را آوردند تا از عمق زمين مساوى كوهها ديوار ساختند.

و فاعل فعل «ساوى» ذو القرنين يا حديد است‏ بَيْنَ الصَّدَفَيْنِ‏ لفظ «صدفين» با حركه، با دو ضمّه، با ضمّه اوّل و سكون دال خوانده شده است كه مقصود از آن دو كوه است يعنى تا دو طرف كوه بر آمد.

قالَ انْفُخُوا حَتَّى إِذا جَعَلَهُ ناراً به كارگران گفت: باد بزنيد (بدميد) تا آتش بيفروزيد؛ تا اين كه با دميدن و گرم كردن آن را آتش گونه ساخت، قالَ آتُونِي أُفْرِغْ عَلَيْهِ قِطْراً گفت برايم مس يا روى گداخته بياوريد؛ در لفظ «قطرا» هر دو فعل مضارع (ائتونى) و (افرغ) عمل مى‏ كنند و قطر مس است.

از مولا و مقتداى ما امير المؤمنين على عليه السّلام روايت شده است كه فرمود: براى ذو القرنين كوهى آهنين درست كردند و آن را طورى درست‏ كردند كه مانند شير نرم بود (چنان آهن را گداختند كه كاملا ذوب شده و مثل شير روان شد)، بعضى را روى بعضى ديگر ريختند و آن را در بين دو كوه قرار دادند و ذو القرنين اوّلين كسى بود كه روى زمين سدّ درست كرد، سپس روى آن هيزم گذاشت و در آن آتش افروخت و در آن جاهايى براى دم كردن گذاشت و بر آن باد دميدند، وقتى كه ذوب شد گفت: براى من مس بياوريد.

كوهى از مس براى او درست كردند و آن را روى آهن ريختند پس مس ذوب شده و با آهن مخلوط گشت.

فَمَا اسْطاعُوا أَنْ يَظْهَرُوهُ‏ سدّ ساخته شد و قوم يأجوج و مأجوج ديگر نمى‏ توانستند از آن بالا روند در اينجا تاء استفعال حذف شده تا مشعر به اين باشد كه آن‏ها حتّى توان و قدرت ضعيف هم نداشتند تا چه رسد به قدرت قوى، زيرا آن سدّ چنان نرم و صاف و مرتفع شد كه هرگز نتوانستند بالا روند، شايد آن‏ها مانند چهار پايان بودند و فكرشان به ساختن نردبان و پلّه نمى‏ رسيد، و همچنين به جمع كردن خاك پشت سدّ به نحوى كه با سدّ مساوى باشد نكردند، چه اگر آن‏ها با جمعيّت زيادى كه داشتند اگر اين راه را مى ‏فهميدند بالا رفتن براى آن‏ها آسان مى‏ شد.

آن دو كوه از اطراف آن‏ها را احاطه كرده بود، يا اين كه كوهها منتهى به دريا مى‏ شد به نحوى كه عبور از اطراف آن‏ها برايشان مقدور نبود و ارتفاع و بلندى‏ اش مانند سدّ بلند و صاف بود بدون اين كه دامنه و كوهپايه ‏اى داشته باشد، وَ مَا اسْتَطاعُوا لَهُ نَقْباً پس ساختمان سدّ طورى بود كه قادر بر نقب زدن هم نبودند يا نمى‏ توانستند نقب بزنند چون ذو القرنين زمين را كند به آب كه رسيده بود سدّ را بنا كرد.

قالَ هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّي فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي‏ ذو القرنين گفت: اين سدّ يا قدرت بر صاف و مساوى كردن آن رحمتى است از پروردگارم پس آنگاه كه وعده‏ى پروردگارم فرارسد؛ يعنى قيامت كه فرا برسد يا دنيا خراب شود، و اگر مقصود از وعده‏ى پروردگار قيامت باشد معناى آيه اين است كه هرگاه وعده‏ى او فرارسد.

جَعَلَهُ دَكَّاءَ آن را ويران كرده و با زمين يكسان مى ‏كند. (جعله دكّاء نيز خوانده شده است) وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا وعده‏ى پروردگارم حق است و تخلّفى ندارد.

نقل شده است كه قبل از روز قيامت (آخر الزّمان) آن سدّ منهدم مى‏ شود و يأجوج و مأجوج خارج شده و مردم را مى‏ خورند؛ همين قول خداى تعالى كه مى‏فرمايد:

حَتَّى إِذا فُتِحَتْ يَأْجُوجُ وَ مَأْجُوجُ وَ هُمْ مِنْ كُلِّ حَدَبٍ يَنْسِلُونَ‏[3] از امام صادق عليه السّلام روايت شده است كه: هيچ مردى از آن‏ها نمى ‏ميرد تا اين كه از صلب او يك‏هزار فرزند ذكور به دنيا بيايد، سپس فرمود: آن‏ها پس از ملايكه بيشترين موجوداتى هستند كه خلق شده‏ اند.

و از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله است كه از نشانه ‏هاى قيامت خروج يأجوج و مأجوج‏ است قبل از آن.

نيز از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله است كه از يأجوج و مأجوج سؤال شد پس فرمود:

يأجوج امّتى است و مأجوج امّتى ديگر، و هر امّت چهار صد امّت است هيچ مردى از آن‏ها نمى ‏ميرد تا اين كه يك‏هزار مرد از صلبش را ببيند كه سلاح حمل كرده است.

گفته شد يا رسول اللّه آن‏ها را براى ما توصيف كن، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: آن‏ها سه صنفند: صنفى از آن‏ها مانند درخت «ارز» است.

گفته شد يا رسول اللّه «ارز» چيست؟

فرمود: درختى است بلند در شام؛ صنفى از آن‏ها طول و عرضشان مساوى است و اين‏ها كسانى هستند كه كوه و آهن نمى ‏تواند در مقابلشان مقاومت كند و صنفى از آن‏ها يك گوششان را زيرانداز و گوش ديگرشان را روانداز مى‏ كنند.

آن‏ها بر فيل، حيوان وحشى، شتر نمى‏ گذرند مگر اين كه آن‏ها را بخورند، قسمت جلوشان در شام و قسمت عقب و دنباله‏ شان در خراسان است نهرهاى مشرق و درياچه‏ى طبرى را مى ‏آشامند.

و نيز روايت شده است كه پس از ساخته شدن سدّ پايدارى و استقامت به خرج مى ‏دادند و همه‏ى روزشان را سدّ مى‏ كندند تا شب مى‏ شد و همين كه شعاع آفتاب را مى‏ ديدند مى ‏گفتند فردا مى ‏آييم و سدّ را باز كرده و خارج مى‏ شويم استثنا نمى‏ كردند يعنى ان شاء اللّه نمى گفتند، فردا كه باز مى‏ گشتند مى‏ ديدند هر چه كه كنده ‏اند صاف شده و به حالت اوّل برگشته است.

تا اين كه وعده‏ى خدا فرا برسد آن‏ها گويند ان شاء اللّه فردا باز مى‏ كنيم و خارج مى‏ شويم؛ فردا كه به سدّ برمى‏ گردند مى‏ بينند به همان حالتى كه آن را گذاشتند و رفتند مى‏ باشد، پس آن سدّ را حفر كرده و بر مردم خروج مى‏ كنند، آبها را مى ‏خورند، مردم از ترس آن‏ها از خانه‏ هايشان بيرون نمى‏ آيند پس تيرهايشان را به آسمان مى ‏اندازند برمى گردد در حالى كه بمانند هيئت خون است؛ پس مى‏گويند كه ما بر اهل زمين غالب شديم و بر اهل آسمان برترى يافتيم پس خداوند پشّه‏ هايى را براى آن‏ها مى ‏فرستد كه در پشتشان قرار گرفته و در گوشهايشان داخل شده به هلاكتشان مى ‏رساند.

از امام صادق عليه السّلام درباره‏ى قول خدا: أَجْعَلْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ رَدْماً آمده است كه آن سدّ همان تقيّه است كه نتوانستند بر بالاى آن رفته و در آن نقبى ايجاد نمايند.

فرمود: آنگاه كه بر تقيّه عمل كنى از هر حيله و چاره‏اى ناتوان مى‏ شوند و كارى نمى‏ توانند بكنند و آن تقيّه حصن حصين يعنى ديوار محكمى است كه نگهبان تو است و ميان تو و دشمنان خدا سدّى است كه نمى‏ توانند در آن نقبى ايجاد كنند.

و درباره‏ى‏ فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ فرمود: تقيه‏ هنگام كشف برداشته مى‏ شود و خداوند از دشمنان انتقام مى ‏گيرد.

همه‏ى اين اخبار چنانچه مى‏ بينيد دلالتش بر تأويل بيشتر از تنزيل است مخصوصا خبر اخير كه صراحت در تأويل دارد.

وَ تَرَكْنا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ‏ روزى كه سدّ به اتمام رسيد آن جمعيت موج مى‏زدند و اختلاط مى‏كردند و نمى‏توانستند خارج شوند، يا وقتى سدّ ويران شد و آن‏ها خارج شدند در روى زمين موج مى‏زنند؛ چون به قتل و غارت عجله مى‏كنند.

يا مقصود روز قيامت است چنانچه به مولاى ما امير المؤمنين عليه السّلام نسبت داده شده است و ادا كردن مطلب با فعل ماضى بنا بر احتمال اوّل ظاهر و واضح است؛ يا فعل ماضى به جهت وقوع مطلب نسبت به محمّد صلّى اللّه عليه و آله است.

وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْناهُمْ جَمْعاً هنگام نفخ صور يأجوج و مأجوج و كسانى را كه پشت سدّ هستند جمع مى‏كنيم.

(البتّه) ممكن است كه مقصود يأجوج و مأجوج باشند.

وَ عَرَضْنا جَهَنَّمَ يَوْمَئِذٍ لِلْكافِرِينَ عَرْضاً دوزخ را در آن روز براى كافران چنانچه بايد و شايد بنمايانيم‏ الَّذِينَ كانَتْ أَعْيُنُهُمْ فِي غِطاءٍ عَنْ ذِكْرِي‏ همان كسانى كه چشمانشان از آن در پرده بود.

وقتى كه مصنوعات و آفريده‏هاى مرا مى‏بينند بايد به ياد من بيافتند و مرا ياد كنند ولى آن‏ها از ياد آورى من در پوشش هستند.

بدان كه «ذكر» در اينجا به معناى چيزى است كه موجب ذكر و ياد آورى است و به اين معنا همه‏ى مصنوعات ذكر خداى تعالى است و چون يادآورى به سبب آن‏ها مختلف است مصنوعات نيز بر حسب قوّت و ضعف در اطلاق ذكر مختلف مى‏ شوند و روى همين جهت است كه بعضى از آن‏ها ذكر ناميده نشده است.

مثلا قرآن، رسول صلّى اللّه عليه و آله، امام عليه السّلام، لفظ لسان، ذكر جنان، آرامش و سكينه‏ى قلبى و نماز ذكر ناميده مى‏شود.

مقصود اين است كه كافران كسانى هستند كه چشمهاى قلبى آن‏ها در پوششى از هواها، آرزوها و ساير صفات نفس است و چيزهايى را كه موجب ياد آورى خدا است (از آن جهت كه ذكر و ياد آورى خدا است) نمى‏بينند اگر چه چشمه اى ظاهرى آن‏ها مصنوعات را مى ‏بيند مثلا قرآن، رسول صلّى اللّه عليه و آله و امام عليه السّلام را با چشم ظاهر مى‏ بينند ولى چشم باطنشان از درك حقيقت عاجز است، چون على عليه السّلام به سبب علويتش حقيقت ذكر خدا است «ذكر» را به على عليه السّلام و ولايت او تفسير كرده ‏اند.

از امام رضا عليه السّلام آمده است كه غطا و پوشش چشم مانع از ذكر نيست و ذكر با چشم ديده نمى‏شود و لكن خداى تعالى كافران به ولايت على بن ابى طالب عليه السّلام را به كورها تشبيه كرده، چون آن‏ها گفتار نبىّ صلّى اللّه عليه و آله را در مورد على عليه السّلام را سنگين شمرده و نتوانستند بشنوند.

از امام صادق عليه السّلام در اين آيه آمده است كه: مقصود از ذكر ولايت امير المؤمنين على عليه السّلام است فرمود: هرگاه نزد آن‏ها اسم على عليه السّلام برده مى ‏شد نمى‏ توانستند بشنوند و اين به جهت شدّت بغض و دشمنى بود كه با على و اهل بيت عليهم السّلام او داشتند.

وَ كانُوا لا يَسْتَطِيعُونَ سَمْعاً آن‏ها قدرت و توان تقليد و فرمانبردارى نداشتند، مقصود اين است كه كفّار داراى قلب نيستند تا با آن حقيقت على عليه السّلام را از آن جهت كه ذكر است دريافته فرمان نبىّ صلّى اللّه عليه و آله را گوش دهند و تسليم شوند كه از اهل تسليم و سلامت باشند چنانچه خداى تعالى به هر دو مقام اشاره كرده و فرمود: إِنَّ فِي ذلِكَ لَذِكْرى‏ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهِيدٌ[4] أَ فَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا آيا كسانى كه به ولايت على عليه السّلام كافر شدند گمان كردند كه: أَنْ يَتَّخِذُوا عِبادِي مِنْ دُونِي أَوْلِياءَ بندگان من كسى را بدون اذنم دوستدار و اوليا خواهند گرفت؟! يا گمان كردند كه بندگان من در حالى كه بدون من باشند (مغاير من باشند) اوليا خواهند گرفت؟! آن‏ها گمان كردند كه بندگان من آن دوتاى اولى (ابو بكر و عمر) را ولى مى‏گيرند نه على عليه السّلام را! يا بدون اجازه‏ى من و در حالى كه مغاير با من هستند (نه متّصل به‏ من) چنين كارى بكنند؟! آيه در اخبار چنين تفسير شده است و اين با تعميم نسبت بر كافر و هر كسى كه معبودى را برگزيند بدون اين كه از جانب خدا اذن داشته باشد در ولايت او (يا در تصدّى و تولّى) داشته باشد منافاتى ندارد.

إِنَّا أَعْتَدْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ نُزُلًا ما دوزخ را براى كافران به ولايت على عليه السّلام آماده كرديم كه بر آن فرود مى‏آيند.

اين از باب تشريفات است چه «نزل» چيزى است كه براى مهمان نازل و فرود آمده مهيّا مى‏شود تا بزرگداشت و احترامى براى او باشد.

قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا بگو آيا شما را از زيانكارترين عمل‏كنندگان (انسانها) آگاه كنيم؟ خسران و زيان شخص گمراهى او است و زيان در تجارت فروش با نقصان در بضاعت و كالا يا مغبون شدن در معامله است، و زيان عمل ضايع شدن و بطلان آن و بى‏فايده بودنش مى‏باشد، پس زيان ديده در عمل كسى است كه بر عملش فايده‏اى كه مقصود از آن عمل بوده است مترتّب نشود و از عملش اثرى كه نافع باشد باقى نماند.

اخسر و زيان‏ديده‏تر كسى است كه از عملش مترقّب و مترصّد خير فراوان است و خود را در آن خسته مى‏كند، سپس آنچه را كه مى‏خواسته بر عملش مترتّب نمى‏شود يا ضد خواسته‏اش مترتّب شود.

بدان كه انسان از جهت مقام نفسش بين دو عالم واقع شده است كه‏ هم قابل تصرّف جنّ و شياطين است و هم ملايكه و ارواح پاك، در اين مقام هر كارى كه انجام بدهد يا به سبب حكومت حكام خدا است يا به موجب حكومت حكم‏گذاران شيطان، چون انسان در اين مقام محكوم صرف است، حكومتى در نفس خويش يا در غيرش ندارد.

لذا قول خداى تعالى: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ‏» تفسير به كسى شده است كه حكم به غير ما انزل اللّه بكند.

چه انسان از نوعى حكم هرگز خالى نيست، و اگر به آنچه كه خدا نازل كرده است حكم نكند در حكم حاكم به غير ما انزل اللّه مى‏شود.

و هر فعلى كه به سبب حكومت شيطان انجام مى‏دهد ضايع است و زيانكار مى‏گردد، ولى اگر تنبه پيدا كرده و بيدار گشته و فهميد كه كارش بر اثر حكومت شيطان بوده و از آن منزجر شده و خود را ملامت كرد.

يا ترديد پيدا كرد در اين كه كارش از حكومت خدا است يا حكومت شيطان است يا غافل از هر دو حكومت بود اين شخص زيان ديده و خاسر است، ولى زيان‏ديده‏تر و اخسر از ناحيه‏ى عمل نيست، چه آمادگى و استعدادش براى مراتب الطاف خدا از غفران، عفو، صفح و تبديل بديها بر خوبيها باطل نشده است.

و اگر اين بيدارى و تنبه برايش حاصل نشد و اعتقاد پيدا كرد كه كارش به سبب حكومت خدا است و استحقاق اجر و پاداش دارد در اين صورت زيان‏ديده‏تر و اخسر است.

زيرا كه عملش گم و ضايع شده و او خيال مى‏كند كه عملش ذخيره شده است، با اين اعتقاد و جهل مركب استعداد تدارك الطاف خدا را باطل نموده است و جهل مركب چيزى است كه علماى اخلاق آن را درد بى‏درمان شمرده‏اند.

و «اخسرين» در آيه بر اهل كتاب و هر كسى كه رأيى را ابداع كند و آن رأى را خوب و نيكو ببيند و بر اهل شبهات و اهوا از اهل قبله، اهل بدعت‏ها از اهل قبله و اهل حرورا تفسير شده است و اين منافاتى با تعميم آيه در شمول نسبت به هر كسى كه كارى را با حكومت شيطان انجام داده و آن را خوب و نيكو ببيند ندارد، بلكه تعميم از اختلاف تفسير استفاده مى‏شود و براى اشاره بر تعميم لازم است آن را با آيه‏ى بعدى تفسير نمود.

الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا آنان كه تلاشهايشان در زندگى دنيا به گمراهى گراييد.

جمله‏ى‏ «فِي الْحَياةِ الدُّنْيا» ظرف «سعيهم» يا «ضلّ» يا هر دو بر سبيل تنازع مى‏باشد و چون هر كارى كه انسان با حكومت شيطان انجام دهد متوجّه به دنيا شده و در آن از بين مى‏رود اگر چه شيطان در ابتداى امر بر آن جهت اخروى داده و آن را با وجهه‏ى اخروى ظاهر مى‏سازد، پس تعليق ظرف به هر يك از سعى و ضلال صحيح مى‏باشد.

وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً و آنان گمان مى‏كنند كه كار خوب انجام مى‏دهند اين گمان جهل مركب است و خسران‏ و زيانبارى فوق خسران كه تدارك و جبران آن ممكن نيست چنانچه گذشت‏ أُولئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِ رَبِّهِمْ‏ آن‏ها كسانى هستند كه بر آيات خدا كافر شدند، آوردن اسم اشاره‏ى بعيد جهت رسوا كردن حال كافران و احضار آنان است با اوصافى كه توصيف شده‏اند و معرفه آمدن مسند جهت افاده‏ى حصر است.

مقصود از آيات اوصيا هستند، بلكه مراد از كفر به آيات كفر بر على عليه السّلام است كه كفر بر او كفر بر تمام آيات و نشانه‏ها است و در اخبار به همين معنا تفسير شده است.

وَ لِقائِهِ‏ بارها اين بيان مطلب گذشت كه اگر مقصود از ربّ ربّ الارباب باشد.

مقصود از لقا ملاقات حساب يا حسابگران او است و اگر مقصود از «ربّ» ربّ مضاف باشد مقصود از لقا ملاقات وجه ملكوتى ربّ مقصود است كه در طريق آن را فكر و حضور و سكينه مى‏نامند.

فَحَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ‏ پس اعمال آنها از بين رفته و تباه مى‏شود، عملهايى كه آن‏ها گمان مى‏كردند داراى جزا و پاداش است. فَلا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَزْناً در روز رستاخيز براى آن‏ها قدر و وزنى قايل نمى‏شويم.

از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله روايت شده كه چه بسا مرد چاقى در روز قيامت بيابيد كه‏ به مقدار بال پشّه‏اى وزن و ارزشى نداشته باشد.

يا مقصود اين است كه در روز قيامت براى عمل آن‏ها ميزانى بر پا نمى‏كنيم چون عمل خوبى براى آن‏ها باقى نمى‏ماند تا وزن شود.

ذلِكَ جَزاؤُهُمْ جَهَنَّمُ‏ لفظ «ذلك» مبتدا يا خبر يا مفعول براى محذوف است و «جزاؤهم جهنّم» جمله‏ى مستأنفه است.

يا «ذلك» مبتدا و اشاره بر گمان و حبط است، خبرش و عايد محذوف مى‏باشد؛ اين گمان جزاى آنان در مقابل گمان جهنّم است.

يا «ذلك» مبتدا و «جزاؤهم» خبر است و «جهنّم» بدل از «ذلك» به نحو اشتمال است، آن قدر و وزن نداشتن جزاى آن‏ها است، بلكه «جهنّم» جزاى آن‏ها است.

بنابراين در آن معناى اضراب و استدراك و ترقّى مى‏باشد و وجه ديگر اين كه «ذلك» مبتدا و «جزاؤهم» بدل آن و «جهنّم» خبرش مى‏باشد بِما كَفَرُوا بر آيات و نشانه‏هاى من كفر ورزيدند، كه به سبب قرينه ما بعدش اين معنا معلوم مى‏شود.

وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ رُسُلِي هُزُواً مقصود از آيات اوصيا عليهم السّلام است.

چنان چه از اوصيا عليهم السّلام اين خبر وارد شده است كه مقصود از كفر، كفر بر آنانست، چون ضد خواسته‏ها و آرزوهاى آنان است كه بر عمل مترتّب‏ مى‏شود.

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا كسانى كه با بيعت عام نبوى و قبول دعوت ظاهرى ايمان آوردند وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ‏ و با بيعت خاصّ ولوى و قبول دعوت باطنى عمل صالح انجام دادند.

يا مقصود اين است كه با بيعت خاصّ ايمان آوردند و طبق شرايطى كه در بيعت خاصّ با آن‏ها شده عمل صالح انجام دادند.

كانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ نُزُلًا فردوس بالاترين درجات بهشت است، و وارد شده است كه اين آيه درباره‏ى أبو ذر، مقداد، سلمان فارسى و عمّار ياسر نازل شده است كه خداوند براى آن‏ها جنّات فردوس را منزل و مأوى قرار داده است و «نزل» جايى است كه مهمان در آنجا فرود مى‏آيد و اين به جهت احترام و بزرگداشت اوست.

خالِدِينَ فِيها لا يَبْغُونَ عَنْها حِوَلًا آنان در جنّات فردوس جاودانه مى‏مانند و بالاتر از آن را طلب نمى‏كنند، چون درجه‏اى بالاتر از آن نيست كه بخواهند در بالاتر رغبت كنند.

قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً آيه بر حسب ظاهر بر طريق مخاطبات عرفى است و آن وقتى است كه بخواهند در امرى مبالغه كنند، بدين گونه كه قضايايى را فرض مى‏كنند، حكم را معلّق بر آن مى‏نمايند.

پس معناى آيه اين است كه كلمات ربّ از كثرت و عدم نهايت به مرتبه‏اى است كه اگر فرض شود كه همه‏ى درياهاى زمين يا جنس درياى زمين مداد باشد وافى كلمات پروردگار نمى‏شود، مانند قول خداى تعالى:

وَ لَوْ أَنَّ ما فِي الْأَرْضِ مِنْ شَجَرَةٍ أَقْلامٌ وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُرٍ ما نَفِدَتْ كَلِماتُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ‏[5] لكن مفروضات خداى تعالى اگر چه به حسب ظاهر فرض ديده شود مبتنى بر حقايق عينى بر حسب است، از سوى ديگر چون گزافه گويى و اغراق در كلمات خدا و خلفاى او نيست.

پس مقصود از دريا بايد درياى فاعلى باشد كه همان مشيّت است و قول خداى تعالى: ن وَ الْقَلَمِ‏ به همين دريا تفسير شده است.

و در اين صورت مقصود از هفت دريا مراتب هفت‏گانه‏ى فاعلى، كه هر يك نسبت به ما بعدش به منزله‏ى مداد است كه آن عبارت از ملائكه‏ى مهيمنون مقرّبين، و ملائكه‏ى صافات صفا و المدبّرات امرا و نفس انسانى، حيوانى، نباتى و طبع جمادى، يا مقصود از هفت دريا درياهاى قابلى است از مادّه‏ى كلّ، جسم مطلق، عنصر، جماد، نبات، حيوان و انسان بر حسب بشريّتش؛ چه هر كدام با ملاحظه‏ى جهت قابليّتش مادّه و مداد ما فوق خودش مى‏باشد.

يا مقصود از دريا درياى قابلى است كه آن مادة المواد و هيولى هيولاهاست و مراد از هفت دريا درياهاى قابلى شش‏گانه است كه ذكر شد، بدين نحو كه درياى انسان را به اعتبار نفس و عقلش در دريا قرار دهيم.

يا مقصود از هفت دريا درياهاى هفت‏گانه‏ى فاعلى است كه همه‏ى اين احتمالات و معانى از گستردگى وجوه قرآن و صحّت حمل آن بر همه‏ى اين معانى است.

وَ لَوْ جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً لفظ «مدد» با كسره‏ى ميم و فتحه‏ى آن از مداد يا مدد خوانده شده كه مقصود از مثل و قابليّت مطلق است، اگر مراد از دريا فاعليّت مطلق باشد مقصود از مثل فاعليّت مطلق مى‏شود و اگر مقصود از دريا مشيّت و فاعليّت اولى باشد، پس مراد از مثل قابليّت اوّلى است و اگر منظور از دريا قابليّت اوّلى باشد مراد از مثل فاعلى اوّلى است.

چون امر خداى تعالى بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر اين كه غير متناهى بودن كلمات خدا را خبر دهد اين توهّم را ايجاد مى‏كند كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله احاطه بر آن كلمات دارد و لو اجمالا و آن احاطه با نيروى بشرى نيست، بلكه با شأن الهى و نيروى غير بشرى است، خداوند براى رفع اين توهّم به رسولش امر نمود كه بر مقام بشرى‏اش تنزّل كرده و شأن خود را از آنان كه برايشان فرستاده شده بالا نبرد تا مردم با او مجانست و او را درك كنند و با او انس بگيرند پس فرمود:

قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ‏ بر آن‏ها بگو (به طريق حصر) كه من‏ بشرى چون شما هستم؛ هيچ شأنى در اين مقام جز بشريّت و همانندى با شما ندارم، لكن خداى تعالى مرا مخصوص بر چيزى كرده كه شما را بر آن مخصوص نگردانيده و آن عبارت از اين است كه: يُوحى‏ إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ به من وحى مى‏شود به سلب مثل و مانند از خدا و ترك شرك آورى در جميع مراتب.

چون توحيد الوهيّت مقتضى توحيد واجب و وجود است و آن دو مقتضى توحيد بر حسب علم، حال و قال است كه آن هم مقتضى توحيد عبادت و طاعت است و لذا توحيد عبادت را بر سبيل تفريع و عطف بر آن كرد.

فَمَنْ كانَ يَرْجُوا لِقاءَ رَبِّهِ‏ پس هر كه اميدوار به بقاى ربش باشد، اگر مقصود از «ربّ» ربّ الارباب باشد مقصود از لقا ملاقات حساب و كتاب پروردگار و حسابگران او است.

و اگر مقصود ربّ مضاف باشد كه همان ربّ در ولايت است پس مقصود از لقا لقاى ملكوت و سپس جبروت او مى‏باشد و امّا لقاى ملك در حقيقت لقا نيست، چه هر چه در اين عالم هست از اجسام و جسمانى‏ ها همه در بعد و غيبت و انفصال است.

بلكه جسم واحد متّصل بعضى از اجزايش غايب از بعضى ديگر و از كلّ است و در حقيقت هيچ يك از اجزاى اجسام داراى شهود و لقا نيستند به خلاف ملكوت كه اجزاى آن مانند آينه ‏هايى است كه هر يك در ديگرى‏ پيداست و هر يك به ديگرى متّصل است همانند اتّصال صورت با آينه، بلكه اتّصالى است كه فوق آن با كنه توصيف نمى‏ شود، اميد و رجاى چيزى مقتضى توجّه بر آن چيز و انتظار وصول به آن چيز و خاطر جمع شدن و حواس جمع كردن جهت حصول آن مى‏باشد.

فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صالِحاً بايد چنان عمل كند كه بر آن عمل صالح صدق كند بزرگ باشد يا كوچك، و گذشت كه صلاح بودن عمل به اين است كه به ولايت متّصل باشد و هر عملى كه به ولايت متّصل نباشد صالح نيست هر عملى كه باشد و هر عملى كه متّصل به ولايت باشد صالح است هر چه مى‏ خواهد باشد.

و لذا از ائمّه عليهم السّلام وارد شده: «آنگاه كه شناختى هر چه خواستى عمل كن و انجام بده (عمل خير انجام بدهيد كم يا زياد)».

سرّ مطلب اين است كه هر كس به ولى امر متّصل شود و به عروة الوثقى تمسّك نمايد و طلب وسيله به سوى خدا بكند ظهور آن اتّصال به چيزى از اعمال جوارحش او را بس است و همان اندازه از اتّصال در نجات او كفايت مى‏كند، بلكه در ارتقاى به درجات آخرت نيز او را كفايت مى‏كند.

ولى شايسته نيست كه نسبت به اعمال شرعى و سنّت‏هاى نبوى بى ‏باك و لاابالى باشد، چه آن اعمال و سنّت‏ها حافظ آن اتّصال و نگهدارنده‏ى آن وسيله هستند و اگر اعمال شرعى نبود خوف اين مى‏رفت كه اتّصال و وسيله قطع شود، كه با قطع آن هلاكت ابدى حاصل مى‏گردد.

ممكن است معناى آيه اين باشد كه پس بايد عمل صالح بزرگى انجام دهد كه توصيف آن ممكن نباشد، با توجّه بر اين كه تنوين براى تفخيم مى‏باشد.

اين عمل بزرگ صالح چيزى جز اصل صلاح و آنچه كه صلاح هر صاحب صلاحى است نمى‏باشد و آن ولايت عملى است كه همان بيعت با صاحب ولايت و قبول شروط و مواثيق از او و گرفتن بذر ايمان از او مى‏باشد، و آن چيزى است كه در قلب داخل مى‏شود.

وَ لا يُشْرِكْ بِعِبادَةِ رَبِّهِ أَحَداً اشراك و شرك آورى در عبادت يا به اين است كه در خود عمل شرك بياورد مانند اشراك در وضو و غسل بدين گونه كه غير وضوگيرنده آب را بر اعضا بريزد، و مانند اشراك در نماز به اين كه در قيام متّكى به ديوار يا چوب يا انسان باشد؛ يا اشراك در عبادت به اين است كه در باعث و انگيزه‏ى عمل كسى يا چيزى را شريك قرار دهد، چه باعث بر عبادت بايد يكى از سه امر باشد:

  1. امر آمر.
  2. محبّت معبود و عشق به او.
  3. طلب لقا و ديدار او كه آن غايت عبادت و نتيجه‏ى محبّت است، پس هرگاه در يكى از اين چيزها شريك بياورد مشرك در عبادت مى‏شود.

يا اشراك در عمل به اين است كه در غايت عبادت شرك بياورد، چون غايت عبادت بايد ذات معبود و لقاى او يا خود محبّت باعث بر عبادت باشد، يا غايت امتثال امر؛ بلكه فناى عابد و بقاى معبود باشد كه اگر در اين غايت غير او را شركت دهد مانند بهشت و نعمتهاى آن يا ترس و اجتناب از آتش و حميم آن، يا ستايش و حمد از مردم يا شهرت و آوازه در بين مردم، يا محبّت در قلوب آنان، يا حفظ ناموس، مال و خون، يا امضا و تنفيذ يك عادت كه ترك آن نفس را آزار دهد، يا خروج از عهده‏ى تكليف و سنگينى آن و غير اين‏ها از امور پنهانى نفس كه به شمارش نمى‏ آيد.

بلكه اگر مقصود طلب رضاى ربّ يا قرب به او باشد به نحوى كه انسان بخواهد مورد رضايت يا مقرّب گردد.

امّا اشراك در ذات معبود مانند: اشراك وثنى، صابئى، عبادت‏كنندگان فرشتگان، جنّ و ابليس و مانند شرك‏ورزى ثنوى‏ها كه قايل به نور و ظلمت يا يزدان و اهريمن مى ‏باشند.

پس آن شرك‏ورزى در الهيّت است كه خداى تعالى آن را با جمله‏ى‏ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ نفى كرده است.

امّا شرك در وجود و شهود در عبادت، به اين است كه التفات و توجّه به غير معبود بنمايد و در حين عبادت غير را ببيند، اگر چه نفى اين نوع از شرك امر بزرگى است و رها شدن و خلوص از آن مرتبه‏ى شريفى است كه انسان تا فانى صرف نباشد از آن خالى نمى‏شود.

ولى به هر حال نفى اين شرك از اهلش مطلوب است و لقاى حقيقى بدون آن حاصل نمى‏شود، خداوند به ما و جميع مؤمنين خلوص از اين‏ شرك را با منّ وجود و محض احسانش كه ما را با همان بعد از گمراهى هدايت كرد روزى نمايد.

و الحمد للّه اوّلا و آخرا و الشّكر له على ما الهم كثيرا و الصلاة و السّلام على اشرف خلقه محمّد و اهل بيته.


[1] درباره‏ى اين كه ذو القرنين كيست اقوال مختلف است كه اجمالا عبارتند از:

( 1). قديم‏ترين و معروف‏ترين قول آن است كه وى اسكندر كبير مقدونى( 323. 356 قبل از ميلاد) بود كه چون غرب و شرق جهان را درنورديد و گرفت ذو القرنين ناميده شد و اين مسئله تاريخى است كه با تاريخ غرب و يهود ارتباط داشته و موجب اين پرسش شده است( طبرى، ميبدى، شيخ طبرسى، ابو الفتوح رازى، امام فخر رازى، قرطبى، بيضاوى و ابن خلدون در مقدّمه ابن خلدون).

( 2). منذر بن ماء السّماء كه امرئ القيس در شعرى اين لقب را بر او داده است( دايرة المعارف اسلام به زبان انگليسى).

( 3). حبيب بن همال حميرى.

( 4). تبع الاقران پادشاه جنوب عربستان.

( 5). ابو كرب حميرى كه دو گيسوى او روى شانه‏اش مى‏رسيد به شرطى كه ذو القرنين به معناى دو گيسو باشد( ابو ريحان بيرونى: هبة الدّين شهرستانى).

( 6). كورش هخامنشى زيرا شرق و غرب را گشود و هم مجسمه‏اش در پاسارگاد داراى دو شاخ است، و سدّ گوارا را در كوههاى قفقاز در معبر داريال از مس و آهن ساخت كه يأجوج و مأجوج( مغول و تاتار به اين‏سو نيايند ضمنا در تورات به عنوان نجاتبخش و مقدّس ذكر شده است و اين كه يكتاپرست بوده است.( 7). تسو پاچى هوانگ كه بزرگترين پادشاه چين بود و ديوار چين را جلوى يأجوج و مأجوج( مغول و تاتار) ساخت. نظر مترجم اين است كه چون مسئله به سؤال قوم يهود منوط است بايد به نحوى با توراة مرتبط باشد و با شواهد ديگر تأييد شود لذا تطبيق آن با كورش در وهله‏ى اوّل و سپس اسكندر مقدونى كه فلسطين و سرزمين يهود را زير سلطه قرار داد تطبيق دارد ولى چون اسكندر موحد نبود اطلاق بر او درست به نظر نمى‏رسد و به هر حال مراد پير طريقت است كه در جهت وحدت و كثرت باشد و اين نكته با اصحاب سهو و فقر همسانى دارد.

[2] سقلب‏ها يا صقلب‏ها( صقالبه) اسلاوها كه در چكوسلاواكى و مجارستان و كلّا اروپاى مركزى ساكنند و تا قرن چهاردهم ميلادى از تمدن بهره نداشتند.

[3] سوره‏ى انبياء آيه‏ى 96

[4] سوره ق آيه 37

[5] سوره‏ى لقمان آيه‏ى27

 

 

ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج‏9، ص: 37

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=