كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة القمر
سورة القمر
النوبة الاولى
(54/ 55- 1)
قوله تعالى:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.
اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ نزديك آمد رستاخيز،
وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ (1) و باز شكافت ماه.
وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً و اگر چه نشانى بينند از معجزات و كارها بزرگ،
يُعْرِضُوا روى گردانند [و از آن غافل نشينند و نپذيرند]،
وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ (2) و گويند اين جادويى است شدنى و تباه گشتنى.
وَ كَذَّبُوا و دروغزن گرفتند [رسول را].
وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ و بر پى هواء خود رفتند [كه كافر شدند].
وَ كُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ (3) و هر كارى آخر ور جاى خويش آرام گيرد.
وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنَ الْأَنْباءِ و آمد بايشان از اخبار [پيشينيان]،
ما فِيهِ مُزْدَجَرٌ (4) آنچ در آن جاى آن هست كه بآن [از تكذيب پيغامبر] وا ايستند.
حِكْمَةٌ بالِغَةٌ [ازين] سخنى راست بر جاى خويش رسيده كه بحاجت خلق سپرى،
فَما تُغْنِ النُّذُرُ (5) و چه بكار آيد آگاه كنندگان و بيم نمايندگان.
فَتَوَلَّ عَنْهُمْ روى گردان ازيشان و فرو گذار.
يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ آن روز كه باز خواند باز خوانندهاى،
إِلى شَيْءٍ نُكُرٍ با چيزى دشوار منكر.
خُشَّعاً أَبْصارُهُمْ فرو شكسته و فرو شده چشمها ايشان،
يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ بيرون آيند از گورهاء خود،
كَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ (7) گويى كه ايشان ملخاناند كه مىپراكنند.
مُهْطِعِينَ إِلَى الدَّاعِ بسوى اسرافيل مىشتاوند، چشمها دور بمانده،
يَقُولُ الْكافِرُونَ و ناگرويدگان مىگويند
هذا يَوْمٌ عَسِرٌ (8) اينت روزى دشوار.
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ [دروغ شمردند پيغام را] قوم نوح از پيش،
فَكَذَّبُوا عَبْدَنا دروغ زن گرفتند رهى ما را،
وَ قالُوا مَجْنُونٌ و گفتند كه- ديوانه است،
وَ ازْدُجِرَ (9) و مىترسانيدند او را و مىراندند.
فَدَعا رَبَّهُ خواند خداوند خويش را،
أَنِّي مَغْلُوبٌ كه مرا كم آوردند و باز شكستند،
فَانْتَصِرْ (10) [مرا و دين خويش] را كين كش.
فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بازگشاديم در هاءآسمان را.
بِماءٍ مُنْهَمِرٍ (11) بآبى سخت بار بزور.
وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ و برگشاديم زمين را.
عُيُوناً چشمه چشمه.
فَالْتَقَى الْماءُ بهم آمد و در هم رسيد [هر دو] آب [آب آسمان و آب زمين]،
عَلى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ (12) بر كارى و فرمانى باز انداخته و ساخته [چندى او و درنگ او].
وَ حَمَلْناهُ و برداشتيم نوح را
عَلى ذاتِ أَلْواحٍ وَ دُسُرٍ (13) بر كشتى از تخته و ميخ و رسن.
تَجْرِي بِأَعْيُنِنا كه مىرفت بر آب بر ديدار دو عين ما.
جَزاءً لِمَنْ كانَ كُفِرَ (14) پاداش را از بهر آن [مرد] كه بدو كافر شدند و ناسپاس.
وَ لَقَدْ تَرَكْناها آيَةً گذاشتيم كشتى را تا نشانى بود درين جهان از نخستين كين كشيدن ما،
فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ (15) هيچ پندپذير هست ..؟.
فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ (16) چون بود گرفتن من و سرانجام ترسانيدن من.
وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ آسان كرديم قرآن خواندن را و ياد گرفتن را،
فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ (17) هست جوينده علم [تا يارى دهند او را بريافت آن].
كَذَّبَتْ عادٌ دروغ زن گرفتند [رسول خويش را] عاد.
فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ (18) چون بود گرفتن من و سرانجام ترسانيدن من.
إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فرو گشاديم ور ايشان بادى سخت و سرد،
فِي يَوْمِ نَحْسٍ در روزى شوم مُسْتَمِرٍّ (19) شرّ او فراخ و شوم او بر جاى.
تَنْزِعُ النَّاسَ مىدركشيد مردمان را،
كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ (20) گويى كه ايشان بنهاى خرما بناناند، از زمين برافتاده.
فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ (21) چون بود گرفتن من و بترسانيدن من.
وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ آسان كرديم [قرآن خواندن را و] ياد داشتن را،
فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ (22) هيچ پندپذير هست …؟.
كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ (23) دروغ زن گرفتند ثمود بيم نمايان را.
فَقالُوا گفتند
أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ باش يك مرد از ميان ما آن بود كه ما را بر پس او بايد رفت و فرمان او بايد برد،
إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ (24) پس ما اكنون در خطاايم و در بى هوشى.
أَ أُلْقِيَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا از ميان ما همه، راست اين پيغام برو او كندند،
بَلْ هُوَ كَذَّابٌ أَشِرٌ (25) نه كه دروغزنى است بطر گرفته.
سَيَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْكَذَّابُ الْأَشِرُ (26) آرى آگاه شند فردا كه اين كيست آن دروغ زن بطر گرفته.
إِنَّا مُرْسِلُوا النَّاقَةِ ما فرستنده ماده شتريم.
فِتْنَةً لَهُمْ آزمون ايشان را،
فَارْتَقِبْهُمْ تو چشم و ريشان دار
وَ اصْطَبِرْ (27) و شكيبا باش.
وَ نَبِّئْهُمْ أَنَّ الْماءَ قِسْمَةٌ بَيْنَهُمْ و خبر كن ايشان را كه آب بر بخش است ميان ايشان و ميان شتر.
كُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ (28) هر نصيبى بآن آمدنىاند [يك روز شتر بآن آيد و يك روز ايشان بآن آيند].
فَنادَوْا صاحِبَهُمْ آواز دادند و باز خواندند آن مرد خويش را،
فَتَعاطى فَعَقَرَ (29) دست برد ناقه را و پى زد.
فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ (30) چون بود گرفتن من و ترسانيدن من.
إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً واحِدَةً فرو گشاديم ور ايشان يك بانگ.
فَكانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ (31) همچون برگ ريزيده سايه و ان، كه سايه و ان سازنده سازد گشتند.
وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ آسان كرديم [قرآن خواندن را] و يادداشت را.
فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ (32) هست هيچ پندپذير …؟.
كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ (33) دروغ زن گرفتند قوم لوط ترساننده خويش را و آگاه كردن و بيم نمودن را.
إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ حاصِباً ما فرو گشاديم ور ايشان سنگ باران
إِلَّا آلَ لُوطٍ مگر كسان لوط، نَجَّيْناهُمْ بِسَحَرٍ (34) باز رهانيديم ايشان را و از ميان ايشان بيرون برديم بآخر شب.
نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنا بنيكوكارى از نزديك ما،
كَذلِكَ نَجْزِي مَنْ شَكَرَ (35) همچنين پاداش دهيم سپاس دار را.
وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ بَطْشَتَنا و لوط ايشان را ترسانيد از بگرفتن ما،
فَتَمارَوْا بِالنُّذُرِ (36) پيكار كردند بآگاه كنندگان ما.
وَ لَقَدْ راوَدُوهُ عَنْ ضَيْفِهِ لوط را از مهمانان او مىوا آموختند.
فَطَمَسْنا أَعْيُنَهُمْ ناپيدا كرديم چشمها ايشان را،
فَذُوقُوا عَذابِي وَ نُذُرِ (37) چشيد عذاب من و ترسانيدن من.
وَ لَقَدْ صَبَّحَهُمْ بُكْرَةً بامداد كرد وريشان بامدادان،
عَذابٌ مُسْتَقِرٌّ (38) عذابى پاينده جاويد.
فَذُوقُوا عَذابِي وَ نُذُرِ (39) چشيد عذاب من و ترسانيدن من.
وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ (40) آسان كرديم اين قرآن [خواندن را] و يادداشت را، هست هيچ پندپذيرى …؟.
وَ لَقَدْ جاءَ آلَ فِرْعَوْنَ النُّذُرُ (41) آمد بكسان فرعون آگاه كنندگان.
كَذَّبُوا بِآياتِنا كُلِّها دروغ زن گرفتند [و كافر شدند] بنشانها و سخنان ما همه،
فَأَخَذْناهُمْ فرا گرفتيم ايشان را، أَخْذَ عَزِيزٍ مُقْتَدِرٍ (42) چنانك سخت گير فراخ توان گيرد.
أَ كُفَّارُكُمْ خَيْرٌ مِنْ أُولئِكُمْ باش ناگرويدگان شما بهاند ازيشان همه،
أَمْ لَكُمْ بَراءَةٌ يا شما را براءة نامهايست از عذاب.
فِي الزُّبُرِ (43) در نامها [كه بر پيغامبران فرستادم].
أَمْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَمِيعٌ مُنْتَصِرٌ (44) مىگويند ما هامپشتايم يك ديگر را كين كش [از محمد]،
سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ آرى بر تازند و باز شكنند آن هام پشتان انبوه را،
وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ (45) و پشت برگردانند [گريختن را].
بَلِ السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ بلكه رستاخيز روز وعده [ماست با] ايشان
وَ السَّاعَةُ أَدْهى وَ أَمَرُّ (46) و رستاخيز صعبتر و بى سامانتر و تلختر از همه.
إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ (47) بدان در بىراهىاند و در بيهوشى و سبكسارى.
يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النَّارِ آن روز كه ايشان را مىكشند در آتش،
عَلى وُجُوهِهِمْ بر رويها ايشان،
ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ (48) [و ايشان را گويند] چشيد زور زخم دوزخ.
إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ (49) ما هر چيزى را بيافريديم باندازه و دانش.
وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ و نيست فرمان ما مگر يكى، يك سخن، يك بار،
كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ (50) چون يكتا ديدن كه نگريستن تاود.
وَ لَقَدْ أَهْلَكْنا أَشْياعَكُمْ و هلاك كرديم چون شمايان فراوان،
فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ (51) هيچ پندپذير هست ..؟.
وَ كُلُّ شَيْءٍ فَعَلُوهُ و هر كردار كه كردند [آن اشياع]
فِي الزُّبُرِ (52) آن همه در نامهاى كردار ايشانست نافراموش و بريشان نوشته.
وَ كُلُّ صَغِيرٍ وَ كَبِيرٍ مُسْتَطَرٌ (53) و هر خرد و بزرگ [از كردار ايشان همه ور ايشان] نوشته.
إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ (54) پرهيزگاران در بهشتهااند و در جويها.
فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ در نشستنگاه براستى راست نشينان را،
عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ (55) بنزديك پادشاه فراخ توان.
النوبة الثانية
اين سورة هزار و چهارصد و بيست و سه حرف است و سيصد و دو كلمه و پنجاه و پنج آيت، جمله بمكه فرو آمد. جمهور مفسران آن را مكّى شمرند مگر ابن عباس كه آن را مدنى شمرد.
و درين سورة منسوخ يك آيت است: فَتَوَلَّ عَنْهُمْ يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ إِلى شَيْءٍ نُكُرٍ اول آيت منسوخ است بآيت سيف و آخر آيت محكم.
و در فضيلت سورة، ابىّ بن كعب گفت قال رسول اللَّه (ص) من قرأ سورة اقتربت الساعة فى كلّ غبّ، بعث يوم القيمه و وجهه على صورة القمر ليلة البدر، و من قرأ فى كلّ ليلة، كان افضل، و جاء يوم القيامة و وجهه مسفر على وجوه الخلائق يوم القيمة.
قوله: اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ خبر درست است از عبد اللَّه بن مسعود گفت اهل مكة از رسول خدا درخواستند تا ايشان را آيتى نمايد، يعنى بر صدق نبوّت خويش، گفتند خواهيم كه ماه آسمان بدو نيم شود، رسول خدا دعا كرد و ماه بدو نيم گشت. ابن مسعود گفت كوه حرا را ديدم ميان دو نيمه قمر، بروايتى ديگر گفت يك نيمه بالاء كوه ديدم و يك نيمه بدامن كوه. بروايتى ديگر يك نيمه بر كوه قعيقعان ديدند و يك نيمه بر كوه بو قبيس، و رسول خدا در آن حال گفت اشهدوا اشهدوا.
انس مالك گفت- انشقّ القمر على عهد رسول اللَّه (ص) و هو بمكة مرّتين يعنى- فى وقت واحد، كانّهما التأما ثم انشقّ المرّة الثانية. انس مالك گفت دو بار شكافته شد ماه در آن يك شب، در آن يك وقت: يك بار شكافته گشت بدو نيم شد، سپس با هم شد هر دو نيمه، و ديگر باره هم در آن وقت شكافته گشت، قريش گفتند هذا سحر ابن ابى كبشة سالوا السفار فاسئلوهم فقالوا لهم قد رايناه فانزل اللَّه عز و جل- اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ. فى الكلام تقديم و تأخير تأويله و اللَّه اعلم- انشقّ القمر و اقتربت الساعة، كان فى علم اللَّه عزّ و جل انّ من آيات اقتراب الساعة انشقاق القمر فى آخر الزمان.
روى انّ حذيفة خطب فقال- الا انّ اللَّه يقول- اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ الا و انّ الساعة قد قربت الا و انّ القمر قد انشقّ، الا و ان الدنيا قد آذنت بفراق، الا و انّ المضمار اليوم و غدا السباق، الا و ان الغاية النّار و السابق من سبق الى الجنة.قيل لبعض الرواة أ يستبق الناس غدا فقال- انما هو السباق بالاعمال.
وَ إِنْ يَرَوْا آيَةً تدلّ على صدق النبى (ص) يُعْرِضُوا عنها و عن الايمان بها وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ اى- ذاهب يبطل لا يبقى، من قولهم مرّ الشيء و استمرّ اى- ذهب، مثل قولهم: قرّ و استقرّ، و قيل- مستمرّ اى- قوىّ شديد يعلو كلّ سحر من قولهم: مرّ الحبل اذا صلب و اشتدّ و امرّه اذا احكم مثله. و استمرّ الشيء اذا قوى و استحكم.
وَ كَذَّبُوا وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ اى- كذّبوا النبى (ص) و ما عاينوا من قدرة اللَّه عز و جل و اتّبعوا ما زيّن لهم الشيطان من الباطل. وَ كُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ اما امر الدنيا فسيظهر فيثبت الحق و يزهق الباطل و اما امر الآخرة فسيبقى من ثواب او عقاب. هر كارى آخر و رجاى خويش قرار گيرد آنچه اين جهانى است فرا ديد آيد، راستى كار راست و ناراستى كار ناراست. و اما آن جهانى، قرار گيرد نيك بخت در پاداش نيكبختى خويش، و بدبخت در پاداش بدبختى خويش. و قيل- وَ كُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ اى- كلّ ما قدّر كائن واقع لا محالة و قيل- كل امر منته الى غاية لان الشيء اذا انتهى الى غايته استقرّ و ثبت.
وَ لَقَدْ جاءَهُمْ يعنى- مشركى مكه مِنَ الْأَنْباءِ اى- من اخبار الامم المكذّبة فى القران ما فِيهِ مُزْدَجَرٌ اى- ازدجار عن الكفر و المعاصى، تقول زجرته و ازدجرته اذا نهيته و وعظته و اصله مزتجر لانه مفتعل من الزجر، جعلت التاء دالّا لانّ التاء مهموسة و الزاى مجهورة.
قوله: حِكْمَةٌ بالِغَةٌ هذا بيان ما فى قوله: ما فِيهِ مُزْدَجَرٌ و قيل معناه هو حكمة بالغة، اى- القران حكمة تامّة فى الزجر و قيل بالغة من اللَّه اليكم فَما تُغْنِ النُّذُرُ. يجوز ان يكون ما نفيا و المعنى- فليست تغنى النذر، و يجوز ان يكون استفهاما و المعنى- فاىّ شىء تغنى النذر اذا خالفوهم و كذّبوهم.
و النذر له وجهان: احدهما- انه جمع النذير و الثانى- انه بمعنى الانذار كقوله: فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ اى- عذابى و انذارى. و تمام هذا الكلام فى قوله: وَ ما تُغْنِي الْآياتُ وَ النُّذُرُ عَنْ قَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ: چه بكار آيد بيم نمودن و بيم نمايندگان قومى را كه ايشان نمىخواهند گرويد.
فَتَوَلَّ عَنْهُمْ فقد ادّيت الرسالة و دعنى و ايّاهم. و هذا تهديد و قيل- تولّ عنهم الى ان تؤمر بالقتال و تم الكلام، ثم قال- يَوْمَ يَدْعُ الدَّاعِ اى- اذكر يوم يدع الداع و هو اسرافيل يدعو الاموات بالنفخ فى الصور و هو المنادى فى قوله:وَ اسْتَمِعْ يَوْمَ يُنادِ الْمُنادِ قال مقاتل ينفخ قائما على صخرة بيت المقدس.
إِلى شَيْءٍ نُكُرٍ منكر فظيع لم يروا مثله فينكرونه استعظاما. قرء ابن كثير- نكر بسكون الكاف و الآخرون بضمها و هو الشيء الكريه المنكر.
خُشَّعاً أَبْصارُهُمْ قرأ ابو عمر و حمزة و الكسائى و يعقوب- خاشعا على الواحد و قرأ الآخرون- خشّعا بضم الخاء و تشديد السين على الجمع اى- ذليلة ابصارهم عند رؤية العذاب و هو منصوب على الحال و اضاف الى البصر لان ذلّة الذليل و عزّة العزيز يتبيّن فى نظره، يَخْرُجُونَ مِنَ الْأَجْداثِ من القبور كَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ منبثّ حيارى، و مثله قوله: كَالْفَراشِ الْمَبْثُوثِ و اراد- انّهم يخرجون فزعين لا جهة لاحد منهم يقصدها كالجراد لا جهة لها تكون مختلطة بعضها فى بعض.
مُهْطِعِينَ إِلَى الدَّاعِ اى- مسرعين الى صوت اسرافيل. اهطاع الرجل اسراعه فى المشى شاخصا ببصره، يَقُولُ الْكافِرُونَ هذا يَوْمٌ عَسِرٌ صعب شديد، لتوالى الشدائد عليهم. كقوله: يَوْمٌ عَسِيرٌ عَلَى الْكافِرِينَ غَيْرُ يَسِيرٍ.
كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ اى- قبل اهل مكه قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنا نوحا و المعنى- كذّبت قوم نوح بآياتنا فكذّبوا رسولنا لاجل ذلك، وَ قالُوا مَجْنُونٌ اى- هو مجنون، وَ ازْدُجِرَ اى- زجر عن اداء الرسالة بالشّتم و هدّد بالقتل.
و قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرْجُومِينَ فَدَعا رَبَّهُ جاء فى التفسير ان الرجل من قوم نوح يلقى نوحا عليه السلام فيخنقه حتى يخرّ مغشّيا عليه فاذا افاق قال: اللهم اهد قومى فانهم لا يعلمون فلمّا بلغ تسعمائة و خمسين سنة فَدَعا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ اى- بانّى مغلوب مقهور فَانْتَصِرْ اى- فانتقم لى منهم.
فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ قال (ع) فتحت السماء من المجرّة و هى شرج السماء بِماءٍ مُنْهَمِرٍ منصبّ انصيابا شديدا كما يسيل من افواه القرب. و قيل- بماء سائل خارج عن المعتاد لم ينقطع اربعين ليلة و لم يكن قطرات.
وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ عُيُوناً معناه- شققنا الارض عن الماء عيونا تنبع منها فصارت الارض كلّها كالعيون، فَالْتَقَى الْماءُ يعنى- ماء السماء و ماء الارض، و انما قال- فَالْتَقَى الْماءُ و الالتقاء بين الاثنين فصاعدا، لان الماء يكون جمعا و واحدا عَلى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ تاويله: قد قدّر يقال- قدرت الامر و قدّرته. اى- قدر فى اللوح المحفوظ. و قال مقاتل- قدر اللَّه ان يكون الماءان سواء فكانا على ما قدر. و قيل- معناه- على امر عرف اللَّه مقداره و مبلغه. قال محمد بن كعب- كانت الاقوات قبل الاجساد و كان القدر قبل البلاء و تلا هذه الاية.
وَ حَمَلْناهُ يعنى- نوحا و من آمن معه عَلى ذاتِ أَلْواحٍ اى- على سفينة ذات الواح، ذكر النعت و ترك الاسم، اراد بالالواح، خشب السفينة العريضة وَ دُسُرٍ هى المسامير التي تشدّ بها الالواح و احدها دسار و دسير. قال ابن عباس و الحسن- الدسر- صدر السفينة و كلكلها و قال الضحاك- طرفاها.
تَجْرِي بِأَعْيُنِنا اى- بمرأ منا و بحفظنا. جَزاءً لِمَنْ كانَ كُفِرَ من كناية عن نوح عليه السلام و تقديره- كفر به قال الكسائى- كفرته و كفرت به لغتان اى- فعلنا ذلك ثوابا لمن كفر و جحد امره و هو نوح عليه السلام. و قيل- بمعنى ماء المصدر، اى- جزاء لكفرهم و قرئ فى الشّواذّ- جَزاءً لِمَنْ كانَ كُفِرَ بفتحتين.
وَ لَقَدْ تَرَكْناها اى- تركنا السفينة «آية» عبرة، قال قتاده ابقاه اللَّه بباقردا من ارض الجزيرة عبرة و آية، حتى نظرت اليها اوائل هذه الامة نظرا و كم من سفينة كانت بعدها قد صارت رمادا، و قيل- بقيت خشبه من سفينة نوح هى فى الكعبة الآن و هى ساجة غرست حتى ترعرعت اربعين سنة ثم قطعت فتركت حتى يبست اربعين سنة.
و قيل- معناه- تركنا امثالها من السفن آية، يعنى- سفن الدنيا هى تذكرة سفينة نوح.كانت هى اول سفينة فى الدنيا، علّم صنعتها جبرئيل نوحا و كان نوح نجّارا، فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ اى- هل من متّعظ يتّعظ و يعتبر فيخاف مثل عقوبتهم، اصله مذتكر، مفتعل من الذكر.
فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ اى- انذارى. قال الفرّاء- الانذار و النذر مصدران، تقول العرب- انذرت انذارا و نذرا كقولهم: انفقت انفاقا و نفقة و ايقنت ايقانا و يقينا، اقيم الاسم مقام المصدر. و قيل- النذر جمع النذير يعنى- فكيف كان حال نذرى، استفهام تعظيم و تخويف لمن يؤمن بمحمد (ص). و كرّر هذه الكلمات لان كلّ واحد وقع مع قصّة اخرى فلم يكن تكرارا فى المعنى.
وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ يسّرنا بلسانك و سهّلنا قرائته و تلاوته و لو لا ذلك ما اطاق العباد ان يتكلّموا بكلام اللَّه، و الذكر- التلاوة و الحفظ كلاهما، لا تكاد تجد كتابا من كتب اللَّه عز و جل محفوظا غير القران يحفظه الصبىّ و الكبير و العربىّ و العجمى و الامّى و البليغ، و سائر كتب اللَّه يقرءونه نظرا. و قيل- يسّرنا استنباط معانيه و سهّلنا علم ما فيه فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ اى- هل من طالب علم فيعان عليه. و هذا حثّ على الذكر لانه طريق للعلم.
كَذَّبَتْ عادٌ فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ.إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً الصرصر الشديد الصوت البارد، و الصّرّ البرد.و قيل- هى ريح الدبور، فِي يَوْمِ نَحْسٍ اى- مشئوم مُسْتَمِرٍّ دائم الشؤم ثابت الشر استمرّ عليهم سبع ليال و ثمانية ايام. و قيل- استمرّ بهم العذاب الى نار جهنم، و قيل- مستمرّ شديد ماض على الصغير و الكبير و لم يبق منهم احدا. و قيل- المستمرّ- المرّ و كان يوم الاربعاء آخر الشهر
وروى انه كان آخر ايّامهم الثمانية فى العذاب يوم الاربعاء و كان سلخ صفر و هى الحسوم فى سورة الحاقة تَنْزِعُ النَّاسَ تقلع الناس من اماكنهم فترمى بهم على رؤوسهم فتدقّ رقابهم. و قيل- كانوا استتروا عن الرّيح بحفر حفروها و تغطّوا فيها، فنزعتهم الريح من تلك الحفر و صرعتهم موتى، كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ اى اصول نخل منقلع من مكانه ساقط على الارض.
و قيل- كانت الريح تقلع رؤوسهم من مناكبهم ثم تلقيهم اجساما بلا رءوس كاعجاز النخل التي قطعت رؤوسها. و النخل يذكّر و يؤنّث فذكّر هاهنا و انّث فى الحاقة: أَعْجازُ نَخْلٍ خاوِيَةٍ. قال مقاتل كان طول الواحد منهم اثنى عشر ذراعا و قيل اربعون و قيل- ستون و قيل- ثمانون. و فى القصة- ان سبعة فهم قاموا مصطفين على باب الشعب يردّوا الريح عمّن فى الشعب من العيال فجعلت تجعفهم رجلا رجلا حتى هلكوا.
فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ اعاد فى قصة عاد مرّتين فقيل- الاول فى الدنيا و الثانى فى العقبى كما قال فى موضع آخر:لِنُذِيقَهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَخْزى.و قيل- الاول- لتحذيرهم قبل هلاكهم و الثانى- لتحذير غيرهم بهم بعد هلاكهم.
وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ.كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ النذر- الرسل و انّما قال- بالنذر، لانّ من كذّب رسولا واحدا كان كمن كذّب جميع الرسل.فَقالُوا أَ بَشَراً مِنَّا واحِداً يعنى- صالحا عليه السلام نَتَّبِعُهُ اى- نحن جماعة و هو واحد كيف نتّبعه و ليس له فضل علينا إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلالٍ اى- ذهاب عن الصواب وَ سُعُرٍ اى- جنون. تقول العرب- ناقة مسعورة اذا كان بها جنون و قيل- السعر هاهنا جمع السعير و هو نار جهنم فيكون هذا من قول الكفار كقوله: قالُوا تِلْكَ إِذاً كَرَّةٌ خاسِرَةٌ. و قال بعض مشركى قريش- لئن كان ما يقوله محمد حقا فنحن شرّ من الحمير.
أَ أُلْقِيَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا يعنى- أ أنزل عليه الكتاب و الوحى من بيننا و كيف خصّ بالنبوة من بيننا، بَلْ هُوَ كَذَّابٌ فيما يدّعيه أَشِرٌ اى بطر متكبّر يريد ان يتعظّم علينا بادّعائه النبوة من بيننا.
سَيَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الْكَذَّابُ الْأَشِرُ قرا ابن عامر و حمزة- سيعلمون بالنار على معنى- قال لهم صالح- سَيَعْلَمُونَ غَداً يعنى- يوم القيمة حين ينزل بهم العذاب و قيل- غدا يريد به يوم العذاب فى الدنيا.
إِنَّا مُرْسِلُوا النَّاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ قال ابن عباس- سالوا صالحا تعنّتا ان يخرج لهم ناقة حمراء عشراء من صخرة ثم تضع حملها ثم ترد ماءهم فتشربه ثم تغدو عليهم بمثله لبنا، فاجاب اللَّه صالحا الى ذلك فقال- إِنَّا مُرْسِلُوا النَّاقَةِ اى- باعثوها و مخرجوها من الهضبة التي سألوا فِتْنَةً لَهُمْ اى- امتحانا و اختبارا لهم، يؤمنوا او لا يؤمنوا فَارْتَقِبْهُمْ اى انتظر امرهم مع الناقة و ما هم صانعون. و ما يأول اليه عاقبة امرهم من عقر الناقة و هلاكهم وَ اصْطَبِرْ حتى ياتى حكمنا.
وَ نَبِّئْهُمْ أَنَّ الْماءَ قِسْمَةٌ بَيْنَهُمْ لهم يوم و للناقة يوم و انّما قال- بَيْنَهُمْ على جمع العقلاء، لانّ العرب اذا اخبرت عن بنى آدم و عن البهائم غلبت بنى آدم على البهائم كُلُّ شِرْبٍ مُحْتَضَرٌ الشرب- النصيب من الماء و المحتضر المحضور حضر و احتضر بمعنى واحد، اى- يحضره من كانت نوبته فاذا كان يوم الناقة حضرت شربها و لا يحضرون و اذا كان يومهم حضروا شربهم و لا تحضر الناقة، اى- لا يزاحم البعض البعض كما قال فى سورة الشعراء- لَها شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ.
و قال قتاده و مجاهد- معناه- اذا غابت الناقة حضرتم الماء و اذا حضرت الناقة الماء حضرتم اللبن فعلى هذا، الشرب النصيب من الماء و اللبن فمكثوا على ذلك زمانا ثم اجتمع تسعة نفر فتواطئوا على عقرها فَنادَوْا صاحِبَهُمْ يعنى- قدار بن سالف و كان اشقر ازرق و لذلك يقال له- احمر ثمود و قيل- اشام عاد يعنى- عادا الآخرة تشأم به العرب الى اليوم فَتَعاطى فَعَقَرَ يعنى- فتناول الناقة بسيفه فعقرها.فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ اى- عذابى اياهم و انذارى لهم ثم بيّن عذابهم.
فقال:إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً واحِدَةً اى- صاح بهم جبرئيل فماتوا عن آخرهم. و قيل- كان صوت الفصيل، فَكانُوا كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ هشيم بمعنى مهشوم. اى مكسور و هو ما هشمته الريح و السابلة باقدامها من الورق اليابس. و عن ابن عباس فى قوله: كَهَشِيمِ الْمُحْتَظِرِ قال- هو الرجل يجعل لغنمه حظيرة من الشجر و الشوك دون السباع فما سقط من ذلك فداسته الغنم فهو الهشيم فالمحتظر صاحب الحظيرة و المحتظر بفتح الظّاء اسم الحظيره و هو المكان الذى يجمع فيه من يابس النبت.
وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ.كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوطٍ بِالنُّذُرِ.إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ حاصِباً اى- ريحا ترميهم بالحصباء و هى الحصى و قيل- سحابة تمطر عليهم الحصباء إِلَّا آلَ لُوطٍ يعنى- بناته و من آمن به من ازواجهن نَجَّيْناهُمْ من العذاب بسحر من الاسحار يعنى- عند السحر و هو آخر الليل، نِعْمَةً مِنْ عِنْدِنا اى- جعلناه نعمة منّا عليهم حيث انجيناهم كَذلِكَ نَجْزِي مَنْ شَكَرَ اى- كما انعمنا على آل لوط نجزى من شكر نعمة ربه فاطاعه. و قيل- الشكر هاهنا التوحيد و هو فى القران كثير، قال مقاتل- من وحّد اللَّه لم يعذّبه مع المشركين.
وَ لَقَدْ أَنْذَرَهُمْ لوط بَطْشَتَنا شدّة اخذنا و انتقامنا فَتَمارَوْا بِالنُّذُرِ اى- فكذّبوا بانذاره و شكّوا فيه و قيل- جادلوا لوطا فى الرسل الذين اتوه فى صورة الاضياف ليمكّنهم منهم و قيل- تماريهم قولهم: أَ وَ لَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعالَمِينَ و قولهم:ما لَنا فِي بَناتِكَ مِنْ حَقٍ.وَ لَقَدْ راوَدُوهُ عَنْ ضَيْفِهِ اى- طالبوه و سألوه ان يخلّى بينهم و بين اضيافه لما يريدونه من الفاحشة فَطَمَسْنا أَعْيُنَهُمْ، الطمس- محو الاثر اى- صيّرناها كسائرالوجه لا يرى لها شقّ قيل فى التفسير- لمّا قصدوا دار لوط و عالجوا الباب ليدخلوا، قالت الرسل للوط- خلّ بينهم و بين الدخول فدخلوا فمسح جبرئيل عليه السلام اعينهم بجناحه فذهبت ابصارهم فبقوا متحيّرين لا يهتدون الى الباب.
فَذُوقُوا عَذابِي وَ نُذُرِ اى- قال اللَّه لهم عند ذلك على لسان الملائكة- ذوقوا جزاء معصية انذارى.وَ لَقَدْ صَبَّحَهُمْ بُكْرَةً اى- جاءهم العذاب وقت الصبح بكرة من الايام عَذابٌ مُسْتَقِرٌّ دائم استقرّ فيهم حتى اهلكهم. و قيل- استقرّ بهم الى يوم القيمة.
فَذُوقُوا عَذابِي وَ نُذُرِ كرّر لان الثانى قام مقام قوله: فَكَيْفَ كانَ عَذابِي وَ نُذُرِ.
وَ لَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ.
وَ لَقَدْ جاءَ آلَ فِرْعَوْنَ النُّذُرُ يعنى- موسى و هارون عليهما السلام.
كَذَّبُوا بِآياتِنا كُلِّها يجوز ان يكون الضمير لفرعون و آله و المراد بالآيات الآيات التسع و عليه جمهور المفسرين و يجوز ان يتمّ الكلام على قوله: النُّذُرُ ثم قال- كَذَّبُوا بِآياتِنا فيكون اخبارا عن جميع من تقدم ذكرهم و لهذا لم يأت بواو العطف فَأَخَذْناهُمْ بالعذاب أَخْذَ عَزِيزٍ غالب لا يغلب مُقْتَدِرٍ قادر لا يعجزه شىء كقوله: إِنَّ أَخْذَهُ أَلِيمٌ شَدِيدٌ- أَخْذَةً رابِيَةً- أَخْذاً وَبِيلًا ثم خوف اهل مكة فقال- أَ كُفَّارُكُمْ يا معشر العرب خَيْرٌ اى اشدّ و اقوى مِنْ أُولئِكُمْ الكفار الذين ذكرناهم و قد اهلكناهم جميعا يعنى عادا و ثمود و قوم لوط و آل فرعون و هذا استفهام بمعنى الانكار اى- ليسوا باقوى منهم. أَمْ لَكُمْ بَراءَةٌ من العذاب فى الكتب انه لن يصيبكم ما اصاب الامم الخالية.
أَمْ يَقُولُونَ يعنى- كفار مكه نَحْنُ جَمِيعٌ مُنْتَصِرٌ اى- نحن يد واحدة على من خالفنا، منتصر ممّن عادانا. و قيل- نحن كثير مجمعون على الانتقام من محمد و لم يقل- منتصرون، لموافقة رءوس الآى.
قال اللَّه تعالى- سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ قرأ يعقوب- سنهزم بالنون الْجَمْعُ و نصب يعنى- جمع كفّار مكه وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ اى- الادبار.فوحّد لاجل رءوس الآى، اخبر اللَّه انهم يولّون ادبارهم منهزمين، فصدّق اللَّه وعده و هزمهم يوم بدر قال. سعيد بن المسيّب- سمعت عمر بن الخطاب يقول- لمّا نزلت- سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ كنت لا ادرى اىّ جمع يهزم، فلمّا كان يوم بدر رأيت النبى (ص) يلبس الدرع و يقول: سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ.
وعن ابن عباس قال- قال النبى (ص) يوم بدر- اللهم انى انشدك عهدك و وعدك اللهم ان شئت لم تعبد بعد اليوم. فاخذ ابو بكر بيده فقال- حسبك يا رسول اللَّه فقد ألححت على ربك، فخرج و هو يقول- سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَبَلِ السَّاعَةُ مَوْعِدُهُمْ اى- القيامة موعدهم. اى- موعد عذابهم، وَ السَّاعَةُ أَدْهى وَ أَمَرُّ اى- عذاب يوم القيامة اعظم بليّة و امر مذاقا من الاسر و القتل يوم بدر.
إِنَّ الْمُجْرِمِينَ، اى- المشركين فِي ضَلالٍ عن الحق يعنى- فى الدنيا وَ سُعُرٍ اى- فى عذاب النار فى الآخرة و قيل- فى ضلال و سعر اى- جنون، جواب لقولهم: إِنَّا إِذاً لَفِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ. قال محمد بن كعب القرظى- نزلت هذه الآيات الا ربع فى القدرية. ثم بيّن عذابهم فقال:يَوْمَ يُسْحَبُونَ فِي النَّارِ عَلى وُجُوهِهِمْ، و يقال لهم- ذُوقُوا مَسَّ سَقَرَ اى اصابة جهنم اياكم بالعذاب. و سقر من اسماء جهنم.
إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ اى- كل ما خلقناه مقدور مكتوب فى اللوح المحفوظ، و قيل- كل ما خلقناه جعلناه على مقدار نعلمه، كقوله:وَ كُلُّ شَيْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ و قيل- كلّ شىء خلقناه فهو على قدر ما اردناه، لا زائدا و لا ناقصا.قال ابو هريرة- جاءت مشركو قريش الى النبى (ص) يخاصمونه فى القدر فنزلت هذه الآية.إِنَّ الْمُجْرِمِينَ فِي ضَلالٍ وَ سُعُرٍ الى قوله: إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ.
وروى مرفوعا الى النبى (ص) ان هذه الاية نزلت فى اناس من آخر هذه الامّة يكذّبون بقدر اللَّه.
وعن عبد اللَّه بن عمرو بن العاص، قال سمعت رسول اللَّه (ص)يقول كتب اللَّه مقادير الخلائق كلها قبل ان يخلق السماوات و الارض بخمسين الف سنة.
قال- و عرشه على الماء وقال رسول اللَّه (ص)- كل شىء بقدر حتى العجز و الكيس.
وعن على بن ابى طالب (ع) قال- قال رسول اللَّه (ص) لا يؤمن عبد حتى يؤمن باربع: يشهد ان لا اله الا اللَّه، و انى رسول اللَّه بعثنى بالحق، و يؤمن بالبعث بعد الموت، و يؤمن بالقدر خيره و شره.وَ ما أَمْرُنا إِلَّا واحِدَةٌ، اى- مرّة واحدة و المعنى- ما أَمْرُنا للشىء اذا اردنا تكوينه، الا كلمة واحدة و هى كن فيكون بلا مراجعة و لا معالجة، كَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ اى على قدر ما يلمح احدكم ببصره فى السّرعة.
و عن ابن عباس قال معناه ان قضايى فى خلقى اسرع من لمح البصر، و قيل- المراد بامرنا القيامة اى- ما امرنا لمجىء الساعة فى السرعة الا كلمح البصر كقوله: وَ ما أَمْرُ السَّاعَةِ إِلَّا كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ.
وَ لَقَدْ أَهْلَكْنا أَشْياعَكُمْ، اى- امثالكم و نظراءكم فى الكفر من الامم المتقدمة، فَهَلْ مِنْ مُدَّكِرٍ، اى- متّعظ يعلم ان ذلك حق فيخاف و يعتبر.
وَ كُلُّ شَيْءٍ فَعَلُوهُ، اى- فعله الاشياع من خير و شرّ، فِي الزُّبُرِ اى- فى كتب الحفظة. و قيل- كان مكتوبا فى اللوح المحفوظ قبل ان فعلوه، ثم فسّر فقال- وَ كُلُّ صَغِيرٍ وَ كَبِيرٍ، من اعمالهم، مُسْتَطَرٌ مكتوب عليهم، فى اللوح المحفوظ المستطر المسطور و المحتضر المحضور و اعاد الذكر لانّ الاول خاص و هذا عام. و قيل- وَ كُلُّ صَغِيرٍ وَ كَبِيرٍ من الارزاق و الآجال و الموت و الحياة و غير ذلك مكتوب.
إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ اى- انهار. فوحّد لاجل رءوس الآى و اراد انهار الجنة من الماء و الخمر و اللبن و العسل. و قال الضحاك- «فى نهر» اى- فى ضياء و نور و سعة. و منه النهار و قرئ فى الشواذّ وَ نَهَرٍ بضمتين جمع نهار يعنى- لا ليل لهم.
فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ، اى- فى مجلس حق لا لغو فيه و لا تأثيم، و قيل- فى صدق اللَّه وعده اوليائه فيه فاكتفى بالمصدر. و المقعد موضع القعود و كذلك القعود. قال الصادق و قيل- سمّى الجنة مقعد صدق لان كلّ قاعد على سرور او فى نعيم يزعج عن مقعده يوما و يزاح عن مكانه الا القاعد فى نعيم الجنّة، تأويله- فى مقعد حقيقة، عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ اى- عند اللَّه المالك القادر الذى لا يعجزه شىء.
النوبة الثالثة
بسم اللَّه الرحمن الرحيم ذابت اشباح الطالبين فى عرصة كبريائه. تفطّرت ارواح المريدين فى عز بقائه احترقت قلوب المشتاقين فى تعزز جلاله و جماله و ببهائه.
طربت اسرار الموحّدين فى ذكر صفاته و اسمائه.
اللَّه است كه گم شدگان را آرد بر سر راه. شاهان از درگاه او برند حشمت و جاه. بر هر چيزى قادر است و بر هر شاهى شاه. دستگير درماندگان و عاجزان را نيك پناه.
او كه نه وى را خواند، خاسر كسى كه اوست و كارش تباه.
آنست كه رب العالمين فرمود: ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلَّا إِيَّاهُ.
رحمن است روزى گمار و دشمنپرور، خالق خير و شر، مبدع عين و اثر، نگارنده آدم نه از مادر نه از پدر.
يكى را بينى در دنيا با منزلت و خطر و سينه او از حق بىخبر، ديگرى را بينى درخت ايمان در دل و داغ آشنايى بر جگر، نه كفش در پاى و نه دستار بر سر.
آنست كه رب العزه ميفرمايد: إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ.
رحيم است او كه ايمان دهد و قلب سليم، مؤمنانرا رهاند از نار جحيم، بخلق فرستاد رسولى كريم. بستود او را بخلق عظيم. برو خطبه كرد كه:حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ.
قوله: اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ شور از جانها بيگانگان برخاست، دود حسد از سينه هاشان برآمد، غبار عداوت بر رخسارشان نشست، آن ساعت كه انشقاق قمر پديد آمد و اين معجزه آشكارا گشت.
هر يكى از ايشان باعتراض بيرون آمد، يكى ميگفت سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ. يكى ميگفت هذا ساحِرٌ كَذَّابٌ. يكى ميگفت- مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ باين بس نكردند و در طعن بيفزودند، يكى گفت مال ندارد درويش است.
يكى گفت حشمت و جاه و تبع ندارد يتيم و دلريش است. درمانده و سرگشته در كار خويش است.
هر كسى بر اينگونه فساد طبع خود همى نمود و بر كفر و شرك خود همى مصرّ بود، و از درگاه جلال آن سيد را نواخت و شرف همى فزود كه: اگر مال و نعمت بنزد شما شرط مهترى است، معادن و ركاز عالم خزينه اوست، در لشكر و سپاه مىبايد، كروبيان و مقربان عالم قدس لشكر و سپاه اوست. ور حشمت و جاه ميخواهيد كونين و عالميان بفرمان اوست .شرق و غرب مملكت گاه اوست. آفرينش آسمان و زمين طفيل قدم اوست.
جبرئيل امين، سفير درگاه اوست. محشر قيامت ميدان شفاعت اوست. حوض كوثر مجلس انس اوست. قاب قوسين قدمگاه عز اوست. بقاء و رضاء خداوند ذو الجلال تحفه و خلعت اوست.
اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ موسى كليم را انفلاق بحر بود. مصطفى حبيب را انشقاق قمر بود. چه عجب گر بحر بر موسى به ضرب عصا شكافته گشت كه بحر مركوب و ملموس است، دست آدمى بدو رسد و قصد آدمى بوى اثر دارد.
اعجوبه مملكت انشقاق قمر است كه عالميان از دريافت آن عاجز و دست جن و انس از رسيدن بوى قاصر و آن گه باشارت دو انگشت مبارك، مصطفى (ص) شكافته گشت و اين معجزه مرو را ظاهر گشت.
و در انشقاق قمر اشارتيست، و مؤمنانرا در آن بشارتى است. چنان كه قمر مقهور حق است، آتش هم مقهور حق است. پس بوقت اظهار معجزه رسول، قمر را فرمود تا باشارت وى بدو نيم گشت. اگر بوقت اظهار شفاعت روز رستاخيز آتش را فرمايد تا بر گنهكاران سرد گردد چه عجب باشد.
قوله: وَ كُلُّ أَمْرٍ مُسْتَقِرٌّ- فَالْتَقَى الْماءُ عَلى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ- إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ.
اين هر سه آيت در اين سورة حجّت است بر قدريان و معتزليان و خارجيان و رد مذهب باطل ايشان كه ايشان خير و شر، همه از خود بينند و گويند اللَّه تعالى آلت آفريد و قوّت در وى نهاد و فرمان فرمود. بنده مستغنى شد از حق جل جلاله و او را بتوفيق و معونت حاجت نيست.
لا جرم لازم آيد ايشان را كه خود را خالق افعال خود گويند تا خداى را عز و جل در آفرينش شريك گفته باشند. و نيز كارها بخواست خود اضافت كنند نه بخواست اللَّه جل جلاله.و اين مذهب ثنويان است و اين سه آيت ردّ ايشان است.
و مذهب اهل سنت آنست كه نيكى و بدى هر چند كسب بنده است و بنده بآن مثاب و معاقب است اما بخواست اللَّه است و بقضا و تقدير او. چنانك رب العزة فرمود: قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ و مصطفى (ص) فرمود:القدر خيره و شره من اللَّه عز و جل.
و قال تعالى و تقدس:إِنَّا كُلَّ شَيْءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ.هر چه بود و هست و خواهد بود همه آفريده ماست، بقضا و تقدير ما، بارادت و مشيّت ما. قضايى رفته و حكمى رانده و كارى پرداخته، نه خواست تو است كه امروز مىدروا كند، كرده ازلى است كه مى آشكارا كند.
يكى را رقم فضل بلطف ازل كشيده، قبول وى از عمل وى بيش، اجابت او از دعاء وى بيش. عطاء او از سؤال وى بيش. خلعت او از خدمت وى بيش. عفو او از جرم وى پيش.
يكى را روز اول در عهد ازل داغ عدل بر نهاده و از درگاه خود برانده.
عذاب او از معصيت وى بيش، عقوبت او از جرم وى بيش.
اى مسكين، از او جز او مخواه. خدمت بمقاطعت مكن- مقاطعه با اللَّه مذهب ابليس است. ابليس گفت: اكنون كه مرا مطرود و ملعون كردى و از حضرت خويش براندى مرا چيزى ده: أَنْظِرْنِي إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ همه دنيا بوى داد اما خويشتن را از او بازستد.
او كه از او درماند اگرچه همه يافت هيچ نيافت و او كه او را يافت اگر هيچ چيز نيافت، همه يافت.
چنانستى كه اللَّه فرمودى عبدى تو نبودى و من ترا بودم. خود را بعزت بودم، مزدور را برحمت بودم، دوست را بصحبت بودم. ترا فكنده ديدم برگرفتم.ترا گذاشته ديدم بپذيرفتم.
آن صفت كه بآن برگرفتم برجاست، برداشته خود بيفكنم ..؟ بعزّ عزّ خود نيفكنم.
إِنَّ الْمُتَّقِينَ فِي جَنَّاتٍ وَ نَهَرٍ قيمت و عز آن بقعت نه بمرغ بريان است و جوى روان و خيرات حسان. قيمت صدف نه بصدف است. قيمت صدف بدرّ شاهوار است كه در درون صدف است.
قيمت سراى بقا نه بآن است كه در او مأكول و مشروب است. قيمت و شرف وى بآنست كه رقم تقريب حق دارد و سمت تخصيص كه:
فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ.
و فى معناه انشدوا شعرا:
| و ما عهدى بحب تراب ارض | و لكن من يحل بها حبيب. |
مقصود رهى ز كوى تو روى تو بود.
كلمه عِنْدَ رقم تقريب و تخصيص دارد.
ما مصطفى عربى را (ص) در سراى حكم اين خلعت قربت و شرف و رتبت داديم كه مىگفت- ابيت عند ربى.
همين خلعت و رتبت، بر قدر روش مؤمنان فردا در كنار ايشان نهيم كه:فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ.
روى صالح بن حيان عن عبد اللَّه بن بريده انه قال فى قوله تعالى:فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ- ان اهل الجنّة يدخلون فى كل يوم مرّتين على الجبّار تبارك و تعالى فيقرأون عليه القرآن و قد جلس كل امرئ منهم مجلسه الذى هو مجلسه على منابر الدر و الياقوت و الزمرد و الذهب و الفضة باعمالهم فلم تقرّ اعينهم بشىء قط كما تقرّ أعينهم بذلك و لم يسمعوا شيئا اعظم و لا احسن منه.
ثم ينصرفون الى رحالهم ناعمين قريرة اعينهم الى مثلها من الغد.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد نهم