كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه 13-21
النوبة الاولى
– قوله تعالى- وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ …- و چون كه مؤمنان ايشان را گويند- آمِنُوا- بگرويد. كَما آمَنَ النَّاسُ- چنانك مردمان گرويده اند.
قالُوا- جواب دهند و گويند- أَ نُؤْمِنُ- با شما بگرويم كَما آمَنَ السُّفَهاءُ- چنانك سبكساران و سبك خردان گرويدند. أَلا آگاه بيد- إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ بدرستى كه ايشان نازيركان و سبكسارانند وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ.- و لكن نميدانند كه سزاى نام سفه ايشانند-
وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا- چون كه مؤمنانرا ببينند- قالُوا آمَنَّا گويند ما گرويدهايم وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ- و چون كه واسالاران خويش رسند و از گرويدگان خالى شوند. قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ- گويند ما با شماايم إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ 14- ما بر مؤمنان افسونگرانيم-
اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ- اللَّه برايشان مىافسوس كند. وَ يَمُدُّهُمْ- و مىفرا گذارد ايشان را فِي طُغْيانِهِمْ- در گزاف ايشان يَعْمَهُونَ 15 تا متحيّر مىباشند.
أُولئِكَ الَّذِينَ- ايشان آنند اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى كه گمراهى را بخريدند و راست راهى بفروختند.
فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ سودمند نيامد بازرگانى ايشان وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ 16 و راست راه نيامدند.
مَثَلُهُمْ- صفت ايشان كَمَثَلِ الَّذِي- راست چون صفت مردى است اسْتَوْقَدَ ناراً- كه آتشى افروخت در هامون فَلَمَّا أَضاءَتْ- چون روشن كرد آتش ما حَوْلَهُ- گرد بر گرد وى ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ- اللَّه آن روشنايى ايشان ببرد- وَ تَرَكَهُمْ- و ايشان را گذاشت فِي ظُلُماتٍ- در تاريكي ها لا يُبْصِرُونَ. 17- كه هيچ نمى بينند
صُمٌ- كراناند بُكْمٌ- گنگاناند عُمْيٌ- نابيناياناند فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ- پس ايشان از كفر باز نيايند.
أَوْ كَصَيِّبٍ- يا چون بارانى سخت مِنَ السَّماءِ- از آسمان فِيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ- كه در آن باران هم تاريكيها بود و هم رعد و هم برق. يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ- انگشتهاى خود در گوشهاى خود ميكنند مِنَ الصَّواعِقِ- از بيم آن كه صاعقه رسد بايشان حَذَرَ الْمَوْتِ- از بيم مرگ- وَ اللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ. 19 و اللَّه پادشاه است بر ناگرويدگان و تاونده با ايشان.
يَكادُ الْبَرْقُ- خواهد آن برق درخشنده- يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ- كه ديدههاى ايشان بربايد كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ- چون ايشان را جاى روشن كند مَشَوْا فِيهِ- در آن بروند وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ- و چون و از تاريك گردد ور ايشان قامُوا- بر پاى بمانند. وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ- و اگر خواهد اللَّه لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ هم شنوايى ايشان برد و هم ديدههاى ايشان إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ. 20- بدرستى كه اللَّه همه چيز را قادر است و همه كار را توانا.
النوبة الثانية
– قوله تعالى وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا- پيش از آنك معنى آيت گوئيم بدانك اين آيت اشارت بدو گروه است از آن قوم كه رسول را ديدند:- يك گروه از ايشان اهل صدق و وفاقاند، و ديگر گروه اهل شك و نفاق، و ما وصف و سيرت هر دو گروه بگوئيم آن گه بمعنى آيت باز آئيم ان شاء اللَّه. اما گروه اول كه اهل صدق و وفاقاند صحابه رسولاند، خيار خلق و مصابيح هدى، اعلام دين و صيارفه حق، سادات دنيا و شفعاء آخرت رسول خداى را بپذيرفتند و باخلاص دل وى را گواهى دادند و بر تصديق يقين وى را پيشوا گزيدند و بتعظيم و مهر بوى پى بردند و بر سنّت وى خداى را پرستيدند. ايشانند كه اللَّه گفت ايشان را كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً- شما ايد امّت گزيده پسنديده.
بهينه زمينيان. جابر بن عبد اللَّه گفت روز حديبيه هزار و چهار صد مرد بوديم رسول خدا در ما نگرست گفت:«انتم خير اهل الارض».
و قال عبد اللَّه بن مسعود- ان اللَّه اطّلع فى قلوب العباد فوجد قلب محمّد خير قلوب العباد فاصطفاه لنفسه و بعثه برسالته. ثم نظر فى قلوب العباد بعد قلب محمّد فوجد قلوب اصحابه خير قلوب العباد فجعلهم وزراء نبيّه يقاتلون عن دينه فما رآه المسلمون حسنا فهو عند اللَّه حسن، و ما رآه المسلمون سيّئا فهو عند اللَّه سيّئ، و قال ابن عمر «لمقام احدهم مع رسول اللَّه مغبّرا وجهه خير من عبادة احدكم عمره.» ابن عمر فراقوم خويش گفت يك بار كه در حضرت مصطفى ياران در مقام جهاد و معارك ابطال شمشير زدند و مبارزى كردند آن خاك كه بر چهره ايشان نشست آن ساعت فاضلتر از جمله عبادت شماست در عمر شما. خبر درست است كه گفت صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم:
خير هذه الامّة اربعة قرون القرن الّذى انا فيهم، ثم الّذين يلونهم ثم الّذين يلونهم، و واحد فرد. اشار صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بهذا الى المتمسّكين بالدّين فى آخر الزّمان،
الذين ورد فيهم الاخبار بالثّناءعليهم، منهاقوله ص «من اشدّ امّتى لى حبّا ناس يكونون بعدى يردّ احدهم لو رآنى باهله و ماله.»
امّا گروه دوم اهل شك و نفاق بر سه فرقهاند-: از بهر آنكه نفاق بر سه رتبت است نفاق مهين و كهين و ميانه. مهين آنست كه در دل شك و نفاق بود و ريب چنانك گفت فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ و بغض مصطفى در دل گيرد و دشمنان وى را دوست دارد.
و نفاق ميانه آنست كه نماز بكسلانى كند و عمل با ريا و صدقه بكراهيت دهد. و نفاق كهين در نماز بجماعت تقصير كردن است و در عهد غدر كردن و در امانت خيانت، و سوگند بدروغ ياد كردن و ميان مردم سخنچينى كردن و با مردم دو زبان و دو روى بودن امّا نفاق مهين كفر است و عين الحاد. كسى كه آن نفاق بروى دست شود او را از مسلمانان نشمرند و بر كفر وى گواهى دهند و ترحم نكنند. چنانك در عهد رسول خدا عبد اللَّه ابى سلول بود و اصحاب وى و ايشان كه مسجد ضرار را بنا كردند و ايشان كه در عقبه همت كردند كه رسول را بيوكنند[1] رسول خدا بنفاق ايشان مطلق گواهى داد و تعيين كرد.
و فى ذلك ما روى حذيفة رضى اللَّه عنه قال- «كنت اسوق برسول اللَّه على- العقبة و عمار يقود به فجاء اثنى عشر راكبا لينفروا بالنبى فجعلت اضرب وجوههم و ادفعهم عنّا- فقال النبيّ هذا فلان و فلان فسمّى باسمائهم كلّهم و قال هم المنافقون فى الدّنيا و الآخرة، فقلت يا رسول اللَّه الا تبعثنا اليهم فنأتيك برءوسهم قال انى اكره ان يقول النّاس قاتل بهم حتى اذا ظفر بهم فقتلهم و لكنّهم ذرهم يكفيهم اللَّه بالدّبيلة قلت و ما الدبيله؟ قال نار توضع على نياط قلب احدهم فتقتله.»
امّا نفاق ميانه و نفاق كهين بيش از فسق و معصيت نيست و على الاطلاق اسم نفاق بريشان نهادن روا نيست. و در عهد رسول خدا اسم صحبت ازيشان بنيفتاد و ترحّم باز نگرفتند. و ازين بابست آنچه مصطفى گفت-«اربع من كنّ فيه كان منافقا خالصا اذا حدّث كذب و اذا وعد خلف و اذا عاهد غدر و اذا خاصم فجر، و من كانت فيه خصلة منهنّ كانت فيه خصلة من النّفاق حتّى يدعها.»
وقال- «تجد من شرار النّاس ذا الوجهين الّذى يأتى هؤلاء بوجه و من كان ذا اللسانين فى الدّنيا جعل اللَّه عزّ و جلّ له يوم القيمة لسانين من نار.»
وروى انّ عبد اللَّه بن عمر لمّا حضرته الوفاة، قال انظروا فلانا- لرجل من قريش- فانى كنت قلت له فى ابنتى قولا كشبه العدّة و ما احبّ ان القى اللَّه بثلث النّفاق و انى اشهدكم انّى قد زوّجته.
وقال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم من لم يغر و لم يحدّث نفسه بالغزو مات على شعبة من النّفاق.»اين همه از يك بابست و امثال اين فراوانست برين اقتصار كنيم.
قوله تعالى- وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا كَما آمَنَ النَّاسُ- معنى آنست كه چون مؤمنان فرا منافقان گويند كه پيغمبر را و پيغام را براست داريد و استوار گيريد و بگرويد چنانك صدّيقان صحابه و مؤمنان اهل كتاب گرويدهاند. قالُوا- يعنى فيما بينهم ايشان با هام سران و هام نشينان خويش گويند أَ نُؤْمِنُ؟ استفهام است بمعنى انكار و جحد يعنى- لا نؤمن- ما نگرويم چنانك بى خردان و سبكساران گرويدند، ايشان اين با قوم خويش گفتند و اللَّه بر مؤمنان آشكارا كرد و ايشان را جواب داد و گفت- (أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ) آگاه بيد و بدانيد كه بى خردان و سفيهان ايشانند و لكن نمىدانند كه جاهلان و سفيهان ايشانند كه حق نپذيرفتند و نافرمانى كردند.
سفه و سفاه و سفاهة نازيركيست و تهى سارى بود، تسفّه بىخردى كردن و گفتن بود. و منافقان هم از آنجا مصدّقان را- سفها- خوانند كه هذا من حشويّات المشبّهة- متكلمان مثبتان را حشويان خوانند گفتند ايشان سخن ميشنوند و مىپذيرند و بر معقول خويش عرضه نميكنند، و آن را در خرد باز نمىجويند سفيهان و سبكساراناند. منافقان مخلصان را همين گفتند و اللَّه تعالى جواب ايشان براستى باز داد و آن گفته ايشان بريشان ردّ كرد و اهل حق را نصرت داد، ميگويد جلّ جلاله «وَ كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ».
مفسران گفتند «نسا» درين آيت صحابه رسولاند و مؤمنان اهل كتاب. و آنجا كه گفت:- «لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ» جمله اهل شركاند از هر امّت كه بودند، و آنجا كه گفت:- «لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ» اهل مصراند. و آنجا كه گفت:- وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتِي أَرَيْناكَ إِلَّا فِتْنَةً لِلنَّاسِ اهل مكهاند. و آنجا كه گفت:- كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً اهل كشتى نوحاند. و آنجا كه گفت:- أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ بنى اسرائيلاند.
مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ اهل يمناند. يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌ همه مردماند و در قرآن ناس بيايد كه معنى يك مرد باشد چنانك گفت:- أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ اينجا مصطفى است جاى ديگر گفت:- الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ اينجا نعيم بن مسعود الثقفى است انّ النّاس قد جمعوا لكم بو سفيان حرب است.
وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا- اين آيت در شان عبد اللَّه ابى سلول الخزرجى و اصحاب وى فرود آمد خرجوا ذات يوم فاستقبلهم نفر من اصحاب رسول اللَّه فقال لاصحابه- انظروا كيف اردّ هؤلاء السفهاء عنكم، فاخذ بيد ابى بكر فقال مرحبا بالصديق سيد بنى تيم و شيخ الاسلام و ثانى رسول اللَّه فى الغار الباذل نفسه و ماله لرسول اللَّه، ثم اخذ بيد عمر فقال مرحبا للسيّد بنى عدى بن كعب، الفاروق، القوىّ فى دين اللَّه، الباذل نفسه و ماله لرسول اللَّه. ثم اخذ بيد على فقال- مرحبا بابن عمّ رسول اللَّه و ختنه، سيّد بنى هاشم ما خلا رسول اللَّه. فقال له على يا عبد اللَّه اتّق اللَّه و لا تنافق فانّ المنافقين شرّ خليقة اللَّه. فقال له عبد اللَّه يا ابا الحسن الىّ تقول هذا و اللَّه انّ ايماننا كايمانكم و تصديقنا كتصديقكم.
ثم افترقوا فقال لاصحابه- كيف رأيتمونى فعلت فاذا رايتموهم فافعلوا كما فعلت- فاثنوا عليه خيرا و قالوا لا تزال بخير ما عشت. فرجع المسلمون الى رسول اللَّه و اخبروه بذلك.
فانزل اللَّه تعالى هذه الآية- وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا.-جاى ديگر گفت:- وَ إِذا لَقُوكُمْ قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا يعنى من المؤمنين و انصرفوا إِلى شَياطِينِهِمْ- اى مردتهم و كهنتم و هم خمسة نفر من اليهود و لا يكون كاهن الّا و معه شيطان تابع له- كعب بن الاشرف بالمدينة و ابو برزة الاسلمى فى بنى اسلم و عبد الدار فى بنى جهينه و عوف بن مالك فى بنى اسد و عبد اللَّه بن السوداء بالشام.
ميگويد منافقان چون مؤمنانرا بينند گويند ما بگرويديم و چون از مؤمنان خالى باشند و با سالاران و سران خويش رسند گويند إِنَّا مَعَكُمْ- و على دينكم- ما با شماايم و بر مؤمنان استهزا ميكنيم. شياطين اينجا ماردان و معانداناند. جاى ديگر گفت شياطين الانس و الجنّ از آدميان و پريان هر كس از حق شطون گرفت و دورى شيطانست. برين معنى اصل شيطان از شطون است نون در آن اصلى، بر وزن فيعال و قيل هو فعلان من شاط يشيط اذا هلك. مالك دينار گفت در زبور داود خواند- طوبى لمن لم يسلك سبيل الأئمة و لم يجالس الخطائين و لم يدخل فى هزؤ المستهزئين، طوبى للرحماء اولئك يكون عليهم الرحمة و ويل للمستهزءين كيف يحرقون بالنار.
اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ- پارسى آنست كه اللَّه بريشان مى افسون كند، و معنى آنست كه اللَّه ايشان را بر آن افسوس مى پاداش كند. چنانك در خبرست من سب عمارا سبه اللَّه هر كه عمّار را دشنام دهد اللَّه او را دشنام دهد- يعنى اللَّه آن كس را پاداش دهد جاى ديگر گفت فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ و هم از اين بابست نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ منافقان اللَّه را فراموش كردند تا اللَّه ايشان را فراموش كرد، و اللَّه فراموش كار نيست كه گفت عزّ و علا- وَ ما كانَ رَبُّكَ نَسِيًّا. اين سخن در مخرج معارضه بيرون آمد و مراد بآن خبر است يعنى فرو گذارد ايشان را. چون فراموش كاران.
وفى الخبر انّ اللَّه تعالى يقول للشقىّ يوم القيمة هل ظننت انك تلقانى يومك هذا فيقول لا، فيقول اليوم انساك، كما نسيتنى»
و در قرآن ازين باب بسيار- وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ- انّهم يَكِيدُونَ كَيْداً وَ أَكِيدُ كَيْداً- شيخ الاسلام انصارى رحمه اللَّه گفت- اين مكر و كيد و استهزاء و سخريّت اللَّه تعالى جايها در قرآن بخود منسوب كرد و هر چند كه اين خصلتها از جز اللَّه ناراست آيد و نانيكون و بجور آميخته و بعيب آلوده امّا از اللَّه راست آيد و نيكو و تدبير بحق و عدل و از عيب و عار و جور پاك. از هر چيز كه ازو آيد و او كند ازو راست است و پاك بحجّت خداوندى و سزاى آفريدگارى- فللّه الحجة البالغة- لا يسئل عمّا يفعل.
از پاداش استهزاست كه كافر را گفت:- «لا تَرْكُضُوا وَ ارْجِعُوا إِلى ما أُتْرِفْتُمْ فِيهِ وَ مَساكِنِكُمْ لَعَلَّكُمْ تُسْئَلُونَ ميگويد چون بايشان رسيد روز گرفتن من پاى در جنبانيدن گيرند، ايشان را گوئيد پاى مجنبانيد و و از گرديد واجاى تنعّم و ناز و توانگرى خويش و با خانه و پيشگاه خويش تا بخدمت شما آيند و شما را پرسند. و ديگر جاى گفت كه دوزخى را در دوزخ گويند ذُقْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْكَرِيمُ بچش كه تو آن عزيزى و كريمى، على حال آن خواجه و كد خداى، ابن عباس گفت در معنى آيت ان اللَّه تعالى يطلع المؤمنين و هم فى الجنّة على المنافقين و هم فى النّار فيقولون لهم أ تحبّون ان ندخل الجنّة فيقولون نعم فيفتح لهم باب من الجنّة و يقال لهم ادخلوا فيسبّحون و يتقلّبون فى النّار: فاذا انتهوا الى الباب سدّ عنهم و ردّوا الى النّار و يضحك المؤمنون و ذلك قوله إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كانُوا مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ. الى قوله- فَالْيَوْمَ الَّذِينَ آمَنُوا مِنَ الْكُفَّارِ يَضْحَكُونَ عَلَى الْأَرائِكِ يَنْظُرُونَ.
وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ- مدّ در عذاب گويند و امدّ در نعمت، قال اللَّه وَ نَمُدُّ لَهُ مِنَ الْعَذابِ مَدًّا و قال تعالى- وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ- و الطغيان مجاوزة الحدّ و العمة التحيّر- معنى آنست كه ايشان را متحيّر و گزاف كار و گم راه روزگارى دراز فرو گذارد تا حجت بريشان لازمتر بود و عقوبت ايشان صعبتر.
قال محمد بن كعب القرظى- لما قال فرعون لقومه ما علمت لكم من اله غيرى، نشر جبرئيل اجنحة العذاب غضبا للَّه تعالى، فاوحى اللَّه تعالى اليه- مه يا جبرئيل انما يعجل العقوبة من يخاف الفوت، فامهله اللَّه بعد هذه المقالة اربعين عاما. و اوحى اللَّه الى عيسى بن مريم يا عيسى كم اطيل النسئة و احسن الطلب و القوم فى غفلة.
أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى- ايشانند كه گم راهى براستراهى خريدند- جهودان بودند كه پيش از مبعث رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بر هدى بودند كه بوى ايمان داشتند پس از مبعث بتكذيب و جحود بدل كردند. هذا قول قتاده و مقاتل.
و لفظ اشتراء بر سبيل توسّع گفت، كه آنجا بيع و شرى نيست امّا استدلال و اختيار هست يعنى- استبدلوا الكفر بالايمان و اخذوا الضّلالة و تركوا الهدى، و ذلك لانّ كلّ واحد من البيّعين ياخذ ما فى يدى صاحبه و يختاره على ما فى يديه. كسى كه دنيابر عقبى اختيار كند او را بر طريق توسّع گويند عقبى بدنيا بفروخت اگر چه آنجا خريد و فروخت نيست، اين همچنانست و گفته اند- حق بندگان خدا و سزاى ايشان آنست كه خداى را عبادت كنند و معرفت وى حاصل كنند كه ايشان را براى آن آفريده اند.
چنانك اللَّه گفت- وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ. و راه راست و دين پاك اين دانند و باين راه روند. پس كسى كه اختيار كفر و ضلالت كند و بر راه كژ و طريق شيطان رود و اين ضلالت بآن هدايت بدل پسندد- راست آن باشد كه اللَّه گفت- اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى- و اصل ضلالت حيرت است و بگشتن از راه راست يقال- ضللت المكان اذا تحيّرت فيه و لم تهتد اليه، و اضللت الشيء اذا ذهب عنك. و در قرآن ضلالت بر وجوه است:- بمعنى غىّ و كفر- چنانك درين آيت و در آن آيت كه گفت وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ- و بمعنى خطا- قوله إِنَّ أَبانا لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ- و بمعنى ابطال- قوله وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ أَضَلَّ أَعْمالَهُمْ. و بمعنى نسيان- قوله- فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضَّالِّينَ و قوله- أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما. و بمعنى هلاك و بطلان- قوله أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ و بمعنى محبّت- قوله إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ.
فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ- اى ما ربحوا فى تجارتهم- ميگويند باين بازرگانى كه كردند و اين بدل كه پسنديدند و پيروز نيامدند و سودى نكردند. پس گفت وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ.يعنى نه بازرگانى ايشان سودمند آمد و نه راه بآن يافتند، كه بسيار بازرگان بود كه سود نكند لكن راه آن داند و شناسد، اللَّه تعالى ميگويد ايشان نه سود كردند و نه راه بآن دانستند. سفيان ثورى گفت:- كلكم تاجر فلينظر امرؤ ما تجارته- هر كس از شما مىبازرگانى كند، يكى ور نگريد تا خود بچه بازرگانى ميكنيد و خود چه در دست داريد، عزت قرآن ترا ببازرگانى سودمند راه مىنمايد و ميگويد- هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى تِجارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذابٍ أَلِيمٍ، تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ …
[مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً- چون حقيقت حال ايشان فرمود تعقيب كرد بضرب مثل از جهت زيادتى توضيح و تقرير، زيرا كه آن اوقع است و امقع، در دل واقع است از حجت خصم الد. و مثل در اصل بمعنى نظير است يقال- مِثلٌ و مَثلٌ و مثيلٌ كشِبه و شَبه و شبيه. و معنى آن است كه حال عجيبه ايشان همچون حال آن كس است كه بيفروزد آتشى. و الَّذِي بمعنى الّذين است كما فى قوله تعالى وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا. اگر چنانچه مرجع در بنورهم بايشان باشد. و الاستيقاد طلب الوقود و السعى فى تحصيله و هو سطوع النار و ارتفاع لهبها و اشتقاق النار من نار ينور نورا- اذا نفر لانّ فيها حركة و اضطرابا.
فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ- اى النار حول المستوقد ان جعلتها متعدية و الا ممكن است كه مسند باشد به لفظة ما. و تأنيث أضاءت از جهت آن است كه ما حول آن اشياء و اماكن است. معنى آن است كه چون روشن گردانيد آتش پيرامون مستوقد را ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ جواب لمّا و ضمير- هم- راجع است به الّذى- و جمع ضمير حمل بر معنى است، و بنورهم گفت و بنارهم نگفت زيرا كه مراد افروختن آتش است يا استينافى است كه جواب معترض است، گوئيا ميگويد حال ايشان چيست كه حال ايشان تشبيه كردهاند بحال مستوقدى كه آتش او منطفى شده؟ و اسناد اذهاب به اللَّه تعالى است از بهر آنكه همه افعال راجع است باو تعالى، يقال- ذهب السلطان بماله اذا اخذه و ما اخذه و امسكه فلا مرسل له.- و عدول كرد از ضوء بنور، پس اگر گفتنى ذهب اللَّه بضوئهم احتمال ذهاب بودى با زيادتى كه در ضوء است.
وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ.- پس ذكر تاريكى كرد كه آن عدم نور است و طمس نور بكلى، و جمع تنكير ظلمات و وصف آن كرد بظلمتى خالصه كه هيچ شبح آن را نبيند، و ترك بمعنى طرح و حلى است، و ترك يك مفعول ميخواهد پس صيرورت در او تضمير كرد و او را جارى مجراى افعال قلوب گردانيد و فرمود- وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ- هم چنان كه شاعر گفته:-
| فتركته جرز السباع بنشئه | يضمن قلّة رأسه و المعصم |
و الظلمة مأخوذ من قولهم ما ظلمك ان تفعل كذا اى ما منعك- لانها تسد البصرو تمنع الرؤية[2].] قول ابن عباس و قتاده و ضحاك و مقاتل و سدى آن است كه اين آيت در شأن منافقان فرود آمد و مَثَلُهُمْ ضمير ايشانست سعيد بن جبير و محمّد بن كعب القرظى و عطا ميگويند در شأن جهودان است وَ مِثْلَهُمْ ضمير ايشانست، گفتند- چون نبوّت بنى اسرائيل منقطع شد و با عرب افتاد جهودان قريظه و نضير و بنى قينقاع در تورية خواندند كه پيغامبر آخر الزمان محمد خواهد بود و امت وى خيار خلقاند، و گزين عالم و ميراث دار پيغامبران، از شام برخاستند و آمدند تا بمدينه مصطفى كه مهبط وحى است، و محل رسالت، و حرم مصطفى، و هجرت گاه دوستان حق. مردى بود با اين جهودان او را عبد اللَّه بن اهبان ميگفتند ابو الهيبان و ايشان را پند دادى و نصيحت كردى، و نعت مصطفى و سيرت و اخلاق وى چنانك در تورية ديده بود بريشان خواندى، و گفتى اميد دارم كه بروزگار وى در رسم و او را دريابم و بوى ايمان آرم اگر اين طمع راست شود، و الّا زينهار كه قدر وى بدانيد و خطر وى بشناسيد و رسالت وى بجان و دل قبول كنيد، و قدم از جاده شريعت وى بنگردانيد تا سعيد ابد گرديد. جهودان اين نصيحت قبول كردند و تصديق مصطفى در دل ميداشتند، و در اميد اين روشنايى روزگارى بودند تا بوقت بعثت مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم و تحقيق نبوت و رسالت وى. پس جهودان چون بعيان بديدند آنچه مىشنيدند و از كتب ميخواندند بوى كافر شدند و در ظلمت كفر بماندند. پس رب العالمين ايشان را اين مثل زد.
اين قول سعيد جبير. اما قول ابن عباس و مقاتل و جماعتى آنست كه اين صفت منافقانست و مثل ايشان، ميگويد- مثل اين منافقان در شهادت گفتن و كفر نهانى در دل داشتن راست چون مثل مردى است- يعنى قومى- و اين در لغت عرب رواست، و لهذا قال فى الآخر الآية ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ قومى در شب تاريك در بيابانى بى مهتاب و بى چراغ كه هيچ فراجاى خويش و راه خويش نمىبينند، و از ددان و دشمنان ميترسند، و در آن تاريكى لختى خار و گياه فراهم نهند و آتش در آن زنند. چندانك آتش برافروزد ايشان فرا راه بينند و جاى خويش بشناسند و از ددان و دشمنان ايمن شوند. پس چون آتش فرو ميرد ايشان در تاريكى و حيرت فرو مانند و در ترس و هراس افتند.
آن شب مثل كفر منافقان است و آن آتش مثل شهادت ايشان، چون شهادت گويند در اسلام آيند و چون با شياطين خويش رسند. و گويند إِنَّا مَعَكُمْ- از آن روشنايى شهادت بيفتند، و در كفر خويش فرو مانند، كه هيچ فرا حق نبينند. معنى ديگر اين كه منافقان تا زندهاند در ميان مسلمانان بروشنايى كلمه شهادت ميروند و ايمن مىنشينند و با مسلمانان يكىاند در احكام شرع، پس چون بميرند بظلم و حيرت باز شوند و در عذاب جاويد بمانند و گفتهاند- تشبيه منافقان بايشان كه آتش افروختند در شب تاريك از بهر آنست كه آن كس كه از روشنايى در تاريكى شود ظلمت وى صعبتر و حال وى دشوارتر از آنست كه از ابتدا خود در ظلمت باشد. و اين تاريكيها يكى تاريكى شب است، و ديگر تاريكى فرو مردن آتش، سديگر تاريكى گور در حق منافق.
سؤال كنند كه هر كه در تاريكيها باشد خود هيچ نبيند پس چه معنى را گفت- لا يُبْصِرُونَ؟ پس از آنكه- فى ظلمات- گفته بود؟ جواب آنست كه بعضى حيوانات در ظلمت بينند و تاريكى ايشان را از ديدن منع نكند، اللَّه تعالى بينايى و روشنايى بيكبار ازيشان نفى كرد كه ايشان چون آن حيوانان و چهار پايان نيستند بلكه از آن بتراند و نادانتر- اولئك كالانعام بل هم اضلّ- و در قرآن ظلماتست بمعنى كفر و شرك- چنانك گفت- يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ. و بمعنى سياهى شب- چنانك گفت- وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ. بمعنى اهوال- چنانك گفت- قُلْ مَنْ يُنَجِّيكُمْ مِنْ ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ.
آن گه منافقان را صفت كرد گفت- صُمٌ- كراناند، يعنى از سماع قرآن بُكْمٌ- گنگاناند، يعنى از خواندن قرآن- عُمْيٌ- نابينايانند، يعنى از دين رسول و معجزات و دلائل نبوّت وى، هر چند كه بگوش ظاهر ميشنوند و بزبان ظاهر ميگويند و بچشم ظاهر مىبينند چنانك رب العالمين گفت فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ اما چون اعتقاد دل و بصيرت سر با آن نبود وجود و عدم آن يكسان بود. و قيل- صم عن سماع المدح و الثناء عن النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم، بكم عن ان يتكلموا بالمدح و الثناء على النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم، عمى عن رؤية الخير و ما ينفع النبى صلى اللَّه عليه و آله و سلم و اصحابه.
و گفته اند صمّ كراناند كه هيچ حق نشنوند، بكم گنگاناند كه بر شهادت گفتن قوّت نيابند، عمى نابيناياناند كه نشان حق نبينند.
فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ.- پس ايشان از كفر باز نيايند اين حكم است بر شقاوت منافقان و حرمان ايشان از ايمان چنانك- أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ حكم است بر حرمان مشركان قريش. ميگويد اين منافقان هرگز از كفر توبه نكنند و ايشان را برستاخيز بانفاق انگيزند. و ذلك فى قوله صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم «يبعث كلّ عبد يوم القيمة على ما مات عليه. المؤمن على ايمانه و المنافق على نفاقه.
و چگونه از كفر باز آيند و رب العالمين بشقاوت ايشان حكم كرده و گفته- إِنَّ الَّذِينَ حَقَّتْ عَلَيْهِمْ كَلِمَتُ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ.
و لو جاءتهم كلّ آية- و قضاء القاضى لا يفسخ.
آن گه مثلى ديگر زد هم ايشان را گفت- أَوْ كَصَيِّبٍ يعنى او كاصحاب صيّب اين أو اباحت راست نه شكّ را، كه بر اللَّه شك روانيست و در صفات وى سزا نيست، و معنى آنست كه مثل منافقان با آن قوم زنند كه آتش افروختند يا باين قوم كه ايشان را باران سختى رسيد- بهر كدام كه مثل زنند راست است و مباح و در خور- كَصَيِّبٍ باران سخت است، و هو فعيل من صاب يصوب اذا نزل و انحدر، فهو المطر الشديد الّذى له صوت. و السَّماءِ اسم جنس است يكى از آن سماوة گويند و اصله سما- و لأنّه من سما بسمو فقلبت الواو همزه. قومى گفتند سما اينجا سحاب است فِيهِ يعنى فى ذلك السّحاب و قيل فى الصّيّب- ظلمات- فى ظلمة السّحاب و ظلمة الليل و ظلمة المطر.
فقد قالوا انّ المطر ظلمة اذا نزل بالعذاب وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ- اصل الرّعد من الحركة و الصّوت و البرق من البريق و هو الضّوء. رَعْدٌ بقول بعضى مفسران فريشته است كه اللَّه را تسبيح ميكند. و در خبرست كه جهودان از رسول ص پرسيدند كه اين رعد چيست؟ فقال- مُلْكِ من الملائكة موكّل بالسّحاب معه مخاريق يسوق بها السحاب حيث يشاء اللَّه گفت فريشته ايست بر ميغ موكّل، آن را ميراند بمخراق نور و هو شبه السّوط. تا آنجا راند كه فرمانست، و مخراق آن برق است كه مى درخشد.
گفتند يا محمد ص آن آواز چيست كه مي شنويم؟ گفت- كه بانگ آن فريشته است كه بر ميغ مى زند. چنانك شبان بانگ بر گوسپند زند.آورده اند از رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم كه گفت- در مدينه آواز رعد آمد آوازى بلند و دراز بر كشيد، گفتا جبريل را پرسيدم كه چه ميگويند؟ جبريل گفت من از ميغ پرسيدم كه كجات فرمودهاند كه باران ريزى؟ ميغ گفت زمينى در حضرموت آن را بيميم خوانند فرمودهاند مرا كه آنجا باران ريزم. شهر حوشب گفت: «الرّعد ملك موكل بالسحاب يسوقه كما يسوق الحادى ابله فاذا خالفت سحابة صاح بها، فاذا اشتدّ غضبه تناثرت من فيه الشّر و هى الصّواعق التي رأيتم.» عن وهب بن منبه قال «ثلاثة ما اظنّ احدا يعلمها إلّا اللَّه:- الرعد، و البرق، و الغيث.» و قال ابو الدرداء، «الرّعد للتسبيح، و البرق للخوف و الطمع، و البرد عقوبة و الصّواعق بالخطيئة، و الجراد رزق لقوم و رجز لآخرين، و البحر بكمال و الجبال بميزان.» رسول گفت- هر كه كه بانك رعد شنود خداى را ياد كنند كه ذاكران را از آن گزند نرسد. و گفتى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم هر گه كه آواز رعد شنيدى:«اللّهم لا تقتلنا بغضبك، و لا تهلكنا بعذابك، و عافنا قبل ذلك.»
حسن بصرى گفت- «سبحان الّذين يسبّح الرّعد بحمده، و الملائكة من خيفته، سبحان اللَّه و بحمده، سبحان اللَّه العظيم.» ابن عباس گفتى «سبحان الّذي سبّحت له» كعب احبار گفت- هر كه آواز رعد شنود سه بار بگويد: سبحان من يسبح الرعد بحمده و الملائكة من خيفته وى را از آن رعد هيچ گزند نرسد و گر در آن نقمتى باشد وى از آن معاف باشد.
الصَّواعِقِ- جمع صاعقه است و صاعقة آتش است كه از ابر بيفتد و گفتهاند صيحه عذاب است يقال- ان دون العرش بحورا من نار تقع منها الصواعق و لا تصيب ذاكر اللَّه.
[يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ[3]– الضمير لا صحاب الصّيب، و اگر چه لفظ اصحاب محذوفست ليكن معنى او باقيست، پس جائز است كه مقول عليه باشد كقول حسّان:
| يسقون من وره البريص عليهم | بر دى يصفق بالرّحيق السلسبيل | |
كه تذكير ضمير كرده از براى آنكه معنى ماء بردى است و جمله استينافيه است، كانّه ياد كردى چيزى كه مؤذن بهول و شدّت بود گوئيا. كسى گفت حال ايشان باين نوع چيست؟ جواب دادند كه يجعلون اصابعهم، و چرا اطلاق اصابع كرد در محل انامل؟ از جهت مبالغه مِنَ الصَّواعِقِ- يجعلون اى من اجلها يجعلون، كقولهم سقاه من العتمه و الصّاعقة، فتصفه رعد هائل معها نار لا تمرّ بشىء الّا انت عليه من الصّعق و هو شدة الصّوت و التاء فيها للمبالغة كالعافية و الكاذبة.
حَذَرَ الْمَوْتِ منصوبست براى آنكه مفعول له است چنان كه شاعر گفته و اغفر عوراء الكريم ادخاره.
و الموت- زوال الحيات و گفتهاند عرض فرمود بضد آن چنان كه خلق الموت و الحيات[4]].
وَ اللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ- احاطت هم از روى علم باشد هم از روى قدرت، حاصل كردن چيزى بعلم و قدرت خويش و رسيدن بهمگى آن احاطت گويند- و گفتهاند معنى احاطت اهلاك است كقوله تعالى إِلَّا أَنْ يُحاطَ بِكُمْ اى تهلكون جميعا.
مفسران ازينجا گفتند- محيط بالكافرين- اى مهلكهم و جامعهم فى النار. ميگويند اللَّه پادشاه است برنا گرويدگان، و تاونده بايشان، و رسيده بايشان، و آخر هلاك كننده ايشان.
أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ- معنى آن است كه مثل منافقان بقومى ماند كه گرفتار شوند ببارانى سخت در شبى تاريك. باران چنان سخت و شب چنان تاريك و رعد چنان بزور و برق چنان روشن كه ميترسند ايشان در آن هامون كه ازين سختيها ايشان را صاعقه رسد و بميرند. باران مثل قرآن است لانه يحيى القلوب كما يحيى المطر الموات، و ظلمات مثل كفر ايشان است كه در آن درماندهاند. و رعد مثل آن آيات است در قرآن كه در آن بيم ايشان و تخويف ايشان است، و برق مثل شهادت ايشان است.
يعنى كه چون برق تاود مقدارى فرا راه بينند در آن تاريكى و باران. و چون برق فرو ايستد، باز مانند اين منافقان، همچناناند چون شهادت گويند، فرا مسلمانى پيوندند. پس چون واشياطين خود رسند شهادت خود را انكار كنند و با تاريكى كفر افتند، و چنانك برق دائم نباشد و درمانده را در تاريكى از آن نفعى حقيقى نه، منافق را از آن شهادت هم نفعى نه، كه آن شهادت را حقيقى نه. و چنانك آن درماندگان در تاريكى انگشت در گوش ميكنند تا صيحه عذاب و صاعقه بايشان نرسد كه از آن بيم مرگ باشد منافقان همچنين انگشت در گوش ميكنند تا آيات قرآن و وحى و تنزيل كه در آن اظهار سرّ ايشانست بگوش ايشان نرسد از بيم آنكه دل ايشان بآن ميل كند و ايشان را باسلام و ايمان در آرد چنان بر كفر خود حريص بودند كه مىترسيدند كه اگر از آن بيفتند.با سلام رسند.
حَذَرَ الْمَوْتِ- يعنى حذر الاسلام، و ايشان اسلام كفر مىشمرند و كفر مرگ باشد، چنانك آنجا گفت- أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ اى كافرا فهديناه سدى گفت دو مرد منافق از مصطفى ص بگريختند و بيرون شدند و ايشان را اين حال صعب پيش آمد- شب تاريك باران سخت و آواز رعد و برق و صاعقه، انگشت در گوش نهادند در آن حال از بيم هلاك و ترس و جان، چون برق درخشنده فرا راه ديدند و پارهء برفتند باز چون تاريكى روز گرفت هم چنان بر پاى بودند و هيچ فرا راه نميديدند.
درين حال با يكديگر گفتند: «ليتنا اصبحنا فنأتى محمدا فنضع ايدينا فى يده فرجعا و حسن اسلامهما» ربّ العالمين گفت منافقان در مدينه باين دو مرد منافق مانند كه از پيش رسول برفتند به بين تا چه رسيد ايشان را مثل منافقان مثل ايشانست، چون بحضرت مصطفى آيند و قرآن شنوند و وعد و وعيد و احوال و قصّه پيشينيان انگشت در گوش نهند، ترسند كه اگر آيتى آيد در شأن ايشان و اظهار سرّ ايشان و فرمودن بقتل ايشان، از بيم قتل و مرگ انگشت در گوش نهند چنانك آن دو مرد از بيم صاعقه در آن بيابان انگشت در گوش نهادند.
اينست كه گفت: يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ- و چون مال و پسران و غنيمتها و فتحها روى بايشان دارد و اقبال دنيا بينند گويند نيكو دينى است اين دين محمد ص، همچون آن دو مرد كه چون برق درخشنده فرا راه ديدند در آن برفتند و ايشان را خوش آمد اينست كه گفت:
كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ- اى اضاء لهم البرق الطّريق فحذف الطّريق للعلم به- و چون بلاها و مصيبتها روى بايشان نهد، و دختران زايند، و اموال و املاك ايشان نيست شود، متحير مىنشينند و ميگويند بد دينى است و نا اين دين محمد، همچون آن دو مرد كه چون تاريكى روز گرفت متحير بر پاى بماندند اينست كه گفت: وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا- و قيل: كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ اى كلّما انقطع الوحى و تركوا و ما يخفون و سكت الرسول عن حديثهم ارتاحوا و فرحوا وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا اى و اذا تكلّم فيهم و صرّح بهم تبلّدوا و تحيّروا.
وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ- و اگر اللَّه خواستى آن شهادت كه منافق بزبان ميگويد بى دل، و آن سخن كه از رسول ميشنود بى اعتقاد، اين نيوشيدن و آن گفتن هر دو از وى باز ستدى. چنانك از كافران باز ستد. و گفتهاند معنى آنست كه اگر اللَّه خواستى ايشان را يكبارگى هلاك كردى تا مستأصل شدندى و نام و نشان ايشان نماندى. سمع و بصر از جمله تن اينجا بذكر مخصوص كرد از بهر آن كه در آيت پيش ذكر بصر رفته است اينجا كه گفت: فِي آذانِهِمْ و در آيت ديگريَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ تا اين سخن مجانس آن باشد پس گفت:
إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ- اللَّه بر همه چيز قادر است و بر همه كار توانا تا منافقان از سطوت و بأس حق بهراسند، ميگويد بپرهيزيد از مخادعت رسول و ياران و مؤمنان، و فرهيب ايشان مجوئيد و بترسيد از عقوبت و نقمت من كه خداوندم، كه من هر چيز را توانندهام و با هر كاونده تاونده.[يَكادُ الْبَرْقُ[5] استيناف ثانى است گوئيا جواب كيست كه ميگويد ما حالهم مع تلك الصّواعق؟ و كاد گردانيدن از افعال مقاربه است، كه وضع كردهاند از براى نزديك گردانيدن.
چيز از وجود از جهت عارض شدن از سبب او ليكن موجود نباشد، يا از جهت فقد شرط يا از جهت وجود مانع، و عسى موضع است از براى رجا، پس آن خبر محض است. و الخطف الاخذ بسرعة- و قرئ يخطف بكسر الطّاء و يخطّف على انه يختطف فنقلت التاء الى الخاء ثم ادغمت فى الطّاء و يخطّف بكسر الخاء لالتقاء السّاكنين و اتباع الياء لها.
كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ- استيناف ثالث است گوئيا كه گفتند كه چه ميكنند ايشان با آن ربودن رعد و برق و گوش گرفتن؟ در جواب گويند كلّما اضاء لهم الى الآخر- و اضاء اگر متعدّيست مفعولش محذوفست، يعنى كلّما نوّر لهم ممشى اخذوه.و اگر لازم است معنى آنست كه كلّما لمع لهم مشوا فيه فى مطرح نون، و اظلم نيز هم چنان متعدى آمده است، منقول از ظلم اللّيل و قراءت ظلم بر بناء مفعول شاهد آنست.][6]
النوبة الثالثة
– وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا- الآية- اى خداوند كريم، اى كردگار نامدار حكيم، اى در وعد راست و در عدل پاك، و در فضل تمام، و در مهر قديم، آنچه ميخواهى مىنمايى و چنانك خواهى مىآرايى. هر يك را نامى و در دل هر يك از تو نشانى رقم شايستگى بر قومى، و داغ نبايستگى بر قومى، شايسته از راه فضل درآورده بر مركب رضا ببدرقه لطف در هنگام اكرام در نوبت تقريب. و ناشايسته در كوى عدل رانده بر مركب غضب ببدرقه خذلان در نوبت حرمان. اين حرمان و آن تقريب نه از آب آمد و نه از خاك، كه آن روز كه اين هر دو رقم زد نه آب بود و نه خاك، فضل و لطف ازلى بود و قهر و عدل سرمدى، آن يكى نصيب مخلصان و اين يكى بهره منافقان.
پير طريقت گفت: «آه از قسمى پيش از من رفته! فغان از گفتارى كه خودرائى گفته! چه سود ارشاد بوم يا آشفته؟ ترسان از آنم كه آن قادر در ازل چه گفته!» منافقان كه در زير هدم عدل افتادند خويشتن را خود پسنديدند، و نيكنامى بر خود نهادند. و مخلصان و صدّيقان و صحابه رسول را سفها گفتند. رب العالمين بكرم خود اين نيابت بداشت و ايشان را جواب داد كه سفيهان نه ايشانند سفيهان آنند كه ايشان را سفيهان گويند. آرى هر كه خويشتن را نبود اللَّه وى را بود، هر كه فرمانبردارى اللَّه را كمر بست اللَّه بوى پيوست،من كان للَّه كان اللَّه له.
كافران فرا مصطفى را گفتند كه تو مجنونى- يا ايّها الّذى نزّل عليه الذّكر انّك لمجنون- اللَّه گفت يا محمد اينان ترا ديوانه ميگويند و تو ديوانه نه «ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ» تو دوست مايى پسنديده مايى! ترا چه زيان كه ايشان ترا نپسندند، ترا آن بايد كه منت پسندم. دوست دوست پسند بايد نه شهر پسند.
وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا- منافقان خواستند كه جمع كنند ميان صحبت مسلمانان و عشرت كافران، اللَّه تعالى ميگويد- يريدون ان يأمنوكم و يأمنوا قومهم- خواهند كه هم از شما ايمن باشند هم ازيشان، اكنون نه از شما ايمناند نه ازيشان، مذبذبين بين ذلك لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء.
| مهر خود و يار مهربانت نرسد | آن خواه گر اين و اگر آنت نرسد | |
ارادت و عادت با يكديگر نسازند تاريكى شب و روشنايى روز هر دو در يك حال مجتمع نشوند در يك دل دو دوستى نگنجد.
| ايّها المنكح الثّريا سهيلا | عمرك اللَّه كيف يلتقيان | |
| هى شامّية اذا ما استقلّت | و سهيل اذا استقل يمان | |
منافقان كه بر مؤمنان استهزاء ميكردند و جز زانك در دل داشتند بزبان ميگفتند وا شياطين سران خود يكى شدند تا بر مؤمنان كيدها ساختند و عذاب ايشان را در حال مىنگرفت، آن نه از نتوانستن اللَّه بود با ايشان يا از فرو گذاشتن ايشان- كلّا! و حاشا! فإنّ اللَّه تعالى يمهل و لا يهمل. اللَّه زودگير و شتابنده نيست، كه شتابنده بعذاب كسى باشد كه از فوت ترسد- و اللَّه تعالى بر همه چيز بهمه وقت قادر بر كمال است، و تاونده با هر كاونده. بوى هيچ چيز در نگذرد و از وى فائت نشود. فرعون چهار صد سال دعوى خدايى كرد و سر از ربقه بندگى بيرون برد و اللَّه تعالى وى را در آن شوخى و طغيان فرا گذاشت و عذاب نفرستاد. نه از آنك با وى مى نتاوست يا در مملكت مىدربايست، و لكن خداوندى بزرگوارست و بردبار و صبور، از بزرگوارى و بردبارى وى بود كه او را زود نگرفت، و بزبان موسى كليم بوى پيغام فرستاد و گفت:
«يا موسى، انطلق برسالاتى فانّك بعينى و سمعى و معك ايدى و نصرى، الى خلق ضعيف من خلقى بطر نعمتى و امن مكرى، و غرّته الدّنيا حتى جحد حقّى و انكر ربوبيّتى، و عبد دونى، و زعم انّه لا يعرفنى و انّى اقسم بعزّتى لو لا العذر و الحجّة اللّذان وضعت بينى و بين خلقى لبطشت به بطشة جبّار بغضب يغضبه السّماوات و الارض و الجبال و البحار، فان امرت السّماء حصبته، و ان امرت الارض ابتلعته، و ان امرت الجبال دمّرته، و ان امرت البحار غرقته، و لكنّه هان علىّ و سقط من عينى، و وسعة حلمى، فاستغنيت عن عبيدى. و حقّ لى أنّى انا الغنىّ لا غنىّ غيرى، فبلّغه رسالتى و اعده الى عبادتى، و ذكّره بايّامى، و حذّره نقمتى و بأسى، و اخبره انّى انا اللَّه الى العفو و المغفرة اسرع منى الى الغضب و العقوبة، و قل له اجب ربّك، فانّه واسع المغفرة. فانّه قد امهلك اربع- مائة سنة و هو يمطر عليك السّماء و ينبت لكن الارض و لم تسقم و لم تهرم و لم تفتقر و لم تغلب. و لو شاء ان يجعل ذلك بك فعل و لكنّه ذو أناة و حلم عظيم».
ذكره وهب بن منبه. قال قال اللَّه عزّ و جل لموسى عليه السّلام و ذكر الحديث بطوله.
مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً- اين مثل كسى است كه بدايتى نيكو دارد حالى پسنديده، و وقتى آرميده، تن بر خدمت داشته، و دل با صحبت پرداخته روزى چند درين روشنايى رفته، و عمرى بسر آورده ناگاه دست قدر از كمين گاه غيب در آيد و او را از سر وقت خود در ربايد، و آن روشنايى ارادت به ظلمت حرص بدل شود، و طبع جافى بر جاى وقت صافى نشيند. در بند علاقت چنان شود كه نيز از آن رهايى نيابد. آن گه روزگارى در طلب حطام دنيا و زينت آن بسر آرد، و از حلال و حرام جمع كند، و آلوده تبعات و خطرات شود. پس چون كار دنيا و اسباب آن راست كرد و دل بر آن نهاد بريد مرگ كمين گاه مكر بر گشاد! كه هين رخت بردار كه نه جاى نشستن است و نه وقت آرميدن! آن مسكين آه سرد ميكشد و اشك گرم از ديده مىبارد، و بروزگار خود تحسّر ميخورد، و بزبان حسرت اين نوحه ميكند كه:-
| گلها كه من از باغ وصالت چيدم | درها كه من از نوش لبت دزديدم | |
| آن گل همه خارگشت در ديده من | و ان در همه از ديده فروباريدم | |
| و كان سراج الوصل ازهر بيننا | فهبّت به ريح من البين فانطفى | |
اينست اشارت آيت كه ربّ العالمين گفت:
فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ.- و لكن صاحبدلى بايد كه اسرار قدم قرآن بگوش دل بشنود و بداند و بديده سرّ حقايق آن به بيند و بشناسد. اما ايشان كه صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ- صفت ايشان و حكم حرمان رقم بيدولتى ايشان، نه گوش دل دارند تا حق شنوند نه زبان حال تا با حق مناجات كنند، نه ديده سرّ تا حقيقت حق بينند، لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها. وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ- اگر اللَّه خواستى شنوايى و بينايى ازيشان دريغ داشتى چنانك روشنايى دانايى دريغ داشت، و اگر خواستى برق اسلام فرا دل ايشان گذاشتى تا بخود ربودى و به اسلام درآوردى، و اگر خواستى آن را تواننده بودى كه وى خداونديست هر كار را تواننده و بهر چيز رسنده و بهيچ هست نماننده!
_________________________
[1] ( 1) بيوكنند- فى نسخة الف. بيفكنند- فى نسخة ج.
[2] ( 1) از آيه\i مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي …\E تا تمنع الرؤية كه در ميان هلالين گذاردهايم- از نسخه ج نقل شد و نسخه الف اين قسمت را فاقد است.
[3] ( 1، 2) اين قسمت كه ما بين قلابين[] گذاشته شده در نسخه الف نيامده ولى در نسخه ج وارد است عينا نقل گرديد و بنظر نمىرسد كه در اصل تأليف كتاب باشد. شايد كاتب از جاى ديگر ادخال كرده است
[4] ( 1، 2) اين قسمت كه ما بين قلابين[] گذاشته شده در نسخه الف نيامده ولى در نسخه ج وارد است عينا نقل گرديد و بنظر نمىرسد كه در اصل تأليف كتاب باشد. شايد كاتب از جاى ديگر ادخال كرده است
[5] ( 1، 2) اين قسمت كه در بين دو قلاب[] گذاشته شده ايضا در نسخه ج آمده و نسخه الف آن را فاقد است- ظاهرا چنان كه گفتيم از كتابى ديگر نقل شده زيرا از سياق عبارت مصنف نيست
[6] ( 1، 2) اين قسمت كه در بين دو قلاب[] گذاشته شده ايضا در نسخه ج آمده و نسخه الف آن را فاقد است- ظاهرا چنان كه گفتيم از كتابى ديگر نقل شده زيرا از سياق عبارت مصنف نيست
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول