كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه 65-71
النوبة الاولى
قوله تعالى-: وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ- و نيك دانسته ايد و شناخته الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ ايشان كه از اندازه در گذشتند از شما، فِي السَّبْتِ در صيد كردن روز شنبه فَقُلْنا لَهُمْ گفتيم ما ايشان را كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ كپيان[1] گرديد خوار و خاموش.
فَجَعَلْناها نَكالًا- آن را نكالى كرديم لِما بَيْنَ يَدَيْها ايشان را كه فرا پيشند وَ ما خَلْفَها و ايشان كه پسانند، وَ مَوْعِظَةً و پندى كرديم لِلْمُتَّقِينَ ايشان را كه ميخواهند كه از عذاب و خشم خدا پرهيزيده آيند.
وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ- ياد كن آن زمان كه موسى گفت قوم خويش را إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ اللَّه ميفرمايد شما را أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً كه گاوى ماده بكشيد، قالُوا جواب دادند ايشان و گفتند أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً ما را مىافسوس گيرى قالَ گفت موسى أَعُوذُ بِاللَّهِ فرياد خواهم بخداى، أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ كه من از نادانان باشم.
قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ- موسى را گفتند خداوند خويش را خوان و ازو خواه يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ تا ما را پيدا كند كه آن گاو چه گاويست. قالَ گفت موسى إِنَّهُ يَقُولُ كه اللَّه ميگويد- إِنَّها بَقَرَةٌ آن گاويست لا فارِضٌ نه سوده دندان و نه زاد زده، وَ لا بِكْرٌ و نه خردى نيرو ناگرفته عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ نه پير است و نه نوزاد، ميان اين و آن- فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ بكنيد آنچه شما را مىفرمايند و مپيچيد.
قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ- گفتند خداوند خويش را خوان و ازو خواه يُبَيِّنْ لَنا تا پيدا كند ما را ما لَوْنُها كه رنگ آن گاو چيست، قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ گفت- وى ميگويد كه آن گاويست زرد رنگ فاقِعٌ لَوْنُها روشن است رنگ آن تَسُرُّ النَّاظِرِينَ نگرندگان را شاد ميكند از روشنايى.
قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ گفتند خداوند خويش را خوان و از وى خواه يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ تا پيدا كند ما را كه آن گاو چيست، إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا كه جنس گاو بر ما مشتبه شد، وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ و ما اگر خدا خواهد بدان راهبرانيم.
قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ- گفت وى مي گويد كه آن گاويست لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ نه كار شكسته است و نرم چنانك زمين شكافد، وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ و نه كشت زار را آب كشد، مُسَلَّمَةٌ از عيبها رهانيده و رسته، لا شِيَةَ فِيها در همه پيوست وى جز زان رنگ زردى رنگى نيست، قالُوا- گفتند موسى را الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِ اكنون جواب بسزا آوردى، فَذَبَحُوها پس آن گاو را بكشتند وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ و نزديك بودى و خواستندى كه آن را نيابندى و نكشتندى از بس كه پرسيدند و پيچيدند و حجّت مي گرفتند.
النوبة الثانية
– قوله تعالى: وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الآيه، ابن عباس گفت خداى عز و جل جهودان را تعظيم روز آدينه فرمود چنانك مسلمان را فرمود، پس ايشان مخالفت كردند و روز شنبه اختيار كردند و آن را معظّم داشتند و فرمان حق بجاى بگذاشتند، اللَّه تعالى درين روز شنبه كار بريشان سخت فرا گرفت، تا هر چه ايشان را بديگر روزها حلال است از كسب كردن و ساز معيشت ساختن درين روز بريشان حرام كرد، اكنون ايشان تعظيم اين روز بجاى ميآرند و مزد بدان نستانند از جهت عدم تعظيم روز جمعه، و اگر نافرمانى كنند بعقوبت رسند.
در بعضى روايات آوردهاند كه داود ع مردى را ديد روز شنبه كه هيزم بر پشت داشت بفرمود تا او را بردار كردند. و رب العزة جل جلاله از عهد گرفتن بريشان در تعظيم روز شنبه خبر ميدهد و ميگويد- وَ قُلْنا لَهُمْ لا تَعْدُوا فِي السَّبْتِ ايشان را گفتيم در روز شنبه از اندازه در مگذريد، و كسب مكنيد كه آن بر شما حرام است، و كسب ايشان ماهى گرفتن بود. روز شنبه ماهيان دريا جمله بر روى آب مىآمدند، و خرطومهاى خويش بيرون ميكردند و روزهاى ديگر بقعر دريا پنهان مىشدند. و ذلك فى قوله تعالى إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لا تَأْتِيهِمْ، پس ايشان حيلت ساختند و گرد دريا حوضها فرو بردند و از دريا جويها بدان گشادند، تا روز شنبه دريا موج زدى و ماهيان را در آن حوض كردى، پس نتوانستندى فابيرون شدن، كه آب اندر حوضها اندك بودى و راه آن بسته، پس روز يكشنبه آن ماهيان بيرون ميكردند.
و گفته اند ضصّها[2] نيز در دريا مي گذاشتند تا ماهى در آن افتادى، آنكه هم چنان فرو گذاشته استوار ميكردند تا روز يكشنبه روزگارى در آن بودند، و رب العزة ايشان را فرا ميگذاشت، تا دلهاى ايشان سخت شد و بر نافرمانى دلير شدند. پس رب العالمين ايشان را فرا گرفت و عقوبت فرستاد. و همانست كه مصطفى ع گفت- ان اللَّه يمهل الظالم حتى اذا اخذه لم يفلته، ثم قرأ- وَ كَذلِكَ أَخْذُ رَبِّكَ إِذا أَخَذَ الْقُرى وَ هِيَ ظالِمَةٌ ابن عباس گفت: جمله اهل آن شهر هفتاد هزار بودند و بسه گروه شدند:- گروهى نافرمانى كردند و از تعظيم روز شنبه دست باز داشتند، و فسق و فجور و خرم و زمر درين روز پيش گرفتند، وعيد خود ساختند، و قومى ايشان را نهى ميكردند و بعقوبت مى ترسانيدند و بدان رضا نميدادند، و سه ديگر خاموش بودند، نه خود ميكردند و نه ايشان را مى باز زدند. ابن عباس گفت- نجى الناهون و هلك المصطادون و لا ادرى ما فعل بالساكتين.
اما مسئله حيلت در شرعيات- علما در آن مختلفاند. اصحاب رأى على الاطلاق روادارند ساختن حيلت تا حرامى حلال گردانند، ازينجا گفت ابو يوسف قاضى از اصحاب ايشان كه- ما نقموا علينا الا انّا جئنا الى اشياء حرام فاحتلنا حتى صارت حلالا. و مالك و اصحاب وى البته به هيچ وجه حيلت روا ندارند تا محظورى حلال گردانند و مذهب امام احمد همين است و گفت- اگر كسى سوگند ياد كند كه با فلان كس سخن نگويم پس با وى نويسد سوگند دروغ كرد، و كفّارت لازم آمد، كه اين نبشتن حيلت آن سخن گفتن است: و حيلت ممنوع است. از عايشه پرسيدند كه چه گويى در محرم كه گوشت صيد در ديگ نهد و از آن طبيخ سازد، پس گويد- انا لا آكل اللحم و آكل المرقة- فقالت عايشه- اما صاحب المرقة فعليه لعنة اللَّه.
اما مذهب شافعى و اتباع وى آنست كه بكارى مباح بمباح رسيدن جائز است، و حيلت در آن روا. اما بچيزى محرّم بمباح رسيدن روا نيست و حيلت در آن باطل است، كه عين حرام بحيلت حلال نشود، نه بينى كه بر بنى اسرائيل ماهى گرفتن باصل حرام بود، نه چنان كه بر صفتى حرام بود و بر صفتى حلال. تا بر آن صفت كه حلال بودى حيلت كردندى و بدست آوردندى، بلكه عين آن محرم بود لا جرم هر حيلت كه ساختند آن تحريم بر برنخاست و عقوبت بايشان فرو آمد، كه ايشان بچيزى محرّم مباح طلب ميكردند، و اين چنين حيلت روا نيست.
و به قال الشافعى.
قوله تعالى وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ- گفتهاند اين خطاب با آن جهودان است كه در عهد رسول خدا بودند. ميگويد نيك دانيد شما احوال پدران و اسلاف شما كه نافرمانى كردند و از اندازه در گذشتند، پس از آنك ايشان را گفته بودند لا تَعْدُوا فِي السَّبْتِ. و اين قصه در عهد داود پيغامبر رفت. و آن قوم اهل ايله بودند پيشين شهرى از شهرهاى شام كه از مدينه مصطفى بشام روند داود دعاء بد كرد بريشان و گفت «اللهم ان عبادك قد خالفوا امرك، و تركوا قولك، فاجعلهم آية و مثلا لخلقك» بار خدايا، اين بندگان تو فرمان تو بر كار نگرفتند، و پيمان تو بشكستند، ايشان را نشانى كن ميان خلق خود بر صفتى كه ديگران بدان عبرت گيرند.
رب العالمين گفت- فَقُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئِينَ- ايشان را گفتيم كپيان گرديدخوار و بى سخن و نوميد و دور از رحمت خداوند عزّ و جل. چنين گويند كه قومى صالحان كه در ميان ايشان بودند و آن را بدل منكر بودند و بزبان نهى ميكردند اما تغيير آن حال نمىتوانستند كرد كه قوتى و شوكتى نداشتند، اين قوم جدايى گرفتند ازيشان، و ديوارى بر آوردند ميان هر دو گروه، ترسيدند كه اگر عذابى در رسد در همه گيرد. خبر درست است از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم
«ما من قوم يعمل بين ظهرانيهم بمعاصى اللَّه عز و جلّ فلم يغيروا الّا عمّهم اللَّه بعذاب»
و اليه الاشارة بقوله تعالى كانُوا لا يَتَناهَوْنَ عَنْ مُنكَرٍ فَعَلُوهُ و قال تعالى لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ عَنْ قَوْلِهِمُ الْإِثْمَ. و قال رجل لابى هريرة- انّ الظّالم لا يضر الا نفسه، فقال ابو هريرة و الذى نفس ابى هريرة بيده ان الحبارى ليموت فى وكرها و ان الضّبّ يموت فى جحره من ظلم بنى آدم- و
عن زينب- ان النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- استيقظ يوما من نومه محمرّا وجهه. و هو يقول- لا اله الا اللَّه ويل للعرب من شرّ قد اقترب. فتح اليوم من ردم يأجوج و مأجوج مثل هذه، و عقد تسعين، قالت زينب يا رسول اللَّه انهلك و فينا الصالحون. قال نعم اذا كثر الخبث.»
رجعنا الى القصة- روزى از روزها آن قوم كه اهل صلاح بودند از خانههاى خويش بيرون آمدند و ايشان كه اهل فساد بودند از جانب خويش دروازه باز ننهاده بودند، و نيز حس و حركت و آواز قوم كه هر روز مىشنيدند آن روز نشنيدند. مردى بر سر ديوار كردند نگرست دريشان، همه كپيان را ديد كه در يكديگر مىافتادند. گفتهاند در تفسير كه هر چه جوانان بودند كپيان گشتند و هر چه پيران بودند خنازير شدند. سه روز بر آن صفت بودند و پس از آن هيچ نماندند. عبد اللَّه مسعود گفت- از مصطفى پرسيدم كه اين كپيان و خوگان از نسل جهوداناند.
فقال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم- انّ اللَّه عز و جل لم يلعن قوما قطّ فمسخهم فكان لهم نسل حتى يهلكم، و لكن هذا خلق كان، فلمّا غضب اللَّه على اليهود مسخهم و جعلهم مثلا.
فَجَعَلْناها نَكالًا- ميگويد آن عقوبت و مسخ در آن شهر آن قوم را عبرتى كرديم و فضيحتى، تا هر كه آن را شنود يا بيند بسته ماند از چنين كارى كه عقوبتش اينست. نكل بند پاى است، و نكول باز ايستادن است از رفتن در كارى يا سخنى، و باز نشستن از اقرار، إِنَّ لَدَيْنا أَنْكالًا وَ اللَّهُ أَشَدُّ بَأْساً وَ أَشَدُّ تَنْكِيلًا از آن است.
لِما بَيْنَ يَدَيْها- ميگويد عبرتى كرديم ايشان را كه فرا پيشاند يعنى اهل شام وَ ما خَلْفَها و ايشان كه پسانند يعنى اهل يمن. لِما بَيْنَ يَدَيْها اى للامم التي ترى تلك الفرقة الممسوخة- يعنى امتى را كه حاضر بودند و ايشان را مىديدند وَ ما خَلْفَها و امتها كه پس ازيشان آيند و قصّه ايشان بشنوند. و قيل عقوبة لما مضى من ذنوبهم و عبرة لمن بعدهم- ميگويد آن را كرديم تا گناهان ايشان را عقوبت باشد و پسينان را عبرت باشد.
وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ اى للمؤمنين من هذه الامة، فلا يفعلون مثل فعلهم، و قيل من ساير الامم.
قوله تعالى. وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً- مفسران گفتند مردى در بنى اسرائيل درويش بود و عمّهزاده توانگر داشت بميراث عمهزاده خود شتافت، بشب رفت و وى را بكشت، و بسبطى ديگر بود و در خانه ايشان بيوكند، بامداد آن سبط كشته بيگانه ديدند بر در خويش، و سبط اين كشته مرد خويش را نيافتند، جستند و بر در بيگانگان يافتند كشته، خصومت در گرفتند اينان گفتند كه مرد خويش بر در شما كشته مىيابيم، و ايشان گفتند كه كشته خويش بدر سراى ما آورديد و بر ما آلوديد، دست بسلاح زدند، و روى بجنگ آوردند، آخر گفتند كه وحى پيوسته است و پيغامبر بجاى، بروى رويم، بر موسى آمدند و قصه بر وى عرضه كردند.
موسى گفت:- إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً- اللَّه ميفرمايد شما را كه گاوى ماده بكشيد. جواب دادند ايشان أَ تَتَّخِذُنا هُزُواً از جواب اين خصومت در گاو چيست؟ ما را مىافسوس گيرى از جفا كارى كه بودند و غليظ طبعى. چون حكمت در آن فرمان ندانستند اضافت سخريت با پيغامبر كردند، تا پيغامبر گفت.
أَعُوذُ بِاللَّهِ أَنْ أَكُونَ مِنَ الْجاهِلِينَ- اين سخريت كار جاهلانست و من فرياد خواهم بخداى كه كار جاهلان كنم. مفسران گفتند اين آن گه بود كه هنوز در مصر بودند دريا ناگذاشته، و غرق فرعون و كسان او ناديده، پس ازين قصهها رفت كه شرح آن بجاى خويش كرديم.
قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ- وهب منبه گفت:- در بنى اسرائيل جوانى بود مادر داشت و آن مادر را نوازنده بود بر دل و گوش، و بر وى بارّ و مهربان و كسب وى آن بود كه هر روز پشته هيزم بياوردى و ببازار بفروختى، ثلثى از بهاى آن هيزم بصدقه ميدادى، و ثلثى خود بكار مىبردى، و ثلثى بمادر ميدادى چون شب در آمدى آن جوان شب را بسه قسم نهادى يك قسم نماز را و يك قسم خواب را و يك قسم بر بالين مادر بنشستى و تسبيح و تكبير و تهليل وى را تلقين ميكردى، كه مادر از قيام شب عاجز بود.
روزگارى برين صفت مىبودند. رب العالمين خواست كه آن جوان را بى نياز كند و بركت آن برّ و نيكى فراوى رساند. ابو هارون مدينى گفت- البرّ مع الوالدين منساة فى العمر و مثراة فى المال و محبّة فى الاهل. پس آن جوان بنى اسرائيل كه با مادر برين صفت بود در همه جهان گاوى داشت، رب العزة تقدير چنان كرد كه در بنى اسرائيل عاميل را بكشتند و كشنده وى پنهان شد. خداى عز و جل ايشان را فرمود تا اظهار آن سرّ را گاوى زرد رنگ، روشن، نيكو، نه پير، و نه نوزاد، نه فرسوده، نه كار شكسته بكشند و چنين گاو هيچكس را نبود در آن وقت مگر اين جوان را. فرشته بوى آمد در صورت آدمى در دشت و وى را گفت- اين گاو از تو بخواهند خواست كشتن را بفرمان آسمانى و پيغام خداى، آن را به مفروش بكم از پرّى پوست وى دينار. گفت- چنين كنم. پس ايشان بدل آن گاو نيافتند و از وى بخريدند، و بپرّى پوست آن دينار فراوى دادند. درين قصه دو حكمت نيكوست،- يكى بركت برّ بر مادر در حق آن جوان كه پيدا شد. ديگر عقوبت تعنّت جستن بر پيغامبر در حق بنى اسرائيل كه بسيار مىپرسيدند و مى پيچيدند.
وعن ابى قلابة قال قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم:- اياكم و التشديد فانّما هلك من كان قبلكم بالتشديد على انفسهم، فشدّد عليهم، فتلك بقاياهم فى الصوامع و الديار-از اول ايشان را بكشتن گاوى فرمودند هر كدام كه باشد، و ايشان بطريق تعنّت سؤال بسيار ميكردند و رب العالمين بعقوبت آن تعنت كار بريشان سخت كرد.
گفتند- يا موسى ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ- بپرس از خداوند خويش كه صفت آن گاو چيست؟ يعنى در زاد چونست؟ ايشان را جواب آمد كه ميانه گاوى است در زاد جوانست و تمام، نه نوزادى نا و نه پيرى شكسته. فَافْعَلُوا ما تُؤْمَرُونَ- آنچه ميفرمايد شما را بكنيد و بيش ازين مپرسيد و مپيچيد. اگر ايشان برين اقتصار كردندى، و بيش ازين نپرسيدندى كار برايشان آسانتر آمدى، لكن شدّدوا فشدّد اللَّه عليهم. ديگر باره از رنگ آن گاو پرسيدند جواب آمد كه رنگ آن زردست زردى روشن، نيكو، در تندرستى و جوانى، و نيكو رنگى، كسى كه در آن نگرد شاد شود و خواهد كه باز بيند. روايت كردند از ابن عباس كه گفت «من ليس نعلا صفراء لم يزل فى سرور ما دام لابسها» و ذلك قوله صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ- النَّاظِرِينَ و قال ابن الزبير: اياكم و لبس هذه النعال السود فانها تورث الهم و النسيان.
قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما هِيَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا ديگر باره پرسيدند كه چه گاوى است أ سائمة ام عاملة؟ چرنده است يا كار كننده؟ كه اين گاوان بر ما مشتبه شدند وَ إِنَّا إِنْ شاءَ اللَّهُ لَمُهْتَدُونَ- قال النبى «لو لم يستثنوا ما بيّنت لهم الى الابد»
قالَ إِنَّهُ يَقُولُ إِنَّها بَقَرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ- ايشان را جواب آمد كه آن گاو كار كننده نيست كه زمين شكافد يا آب كشد و نرم نيست كه زود فرا دست آيد. مُسَلَّمَةٌ دست و پاى درست دارد و خلقت نيكو و آثار عمل بر وى. لا شِيَةَ فِيها- قيل لا عيب فيها، و قيل لا بياض فيها، و قيل لا لون فيها يخالف ساير لونها، در آن هيچ عيب نه و بيرون از رنگ زردى هيچ رنگ نه.
قالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِ- ايشان گفتند موسى را اكنون جواب بسزا آوردى و صفت آن بدانستيم و شناختيم، طلب كردند و پيش آن جوان پارسا يافتند و به پرى پوست آن دينار بخريدند، و از آن كه گران بها بود كامستنديد[3] و نزديك بود كه نخريدندى و نه كشتندى. عكرمه گفت بهاى آن دينارى بود لكن خداى عز و جل حكمتى را كه ميدانستند چنان تقدير كرد.
فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ- محمد بن كعب القرظى گفت- آن روز كه ايشان را بكشتن گاو فرمودند آن گاو نه در شكم مادر بود و نه در صلب پدر. ابن عباس گفت- چهل سال مىپيچيدند و مىپرسيدند و طلب ميكردند پس بيافتند.
النوبة الثالثة
– قوله تعالى:- وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ الَّذِينَ اعْتَدَوْا مِنْكُمْ فِي السَّبْتِ اشارت بقهر خداوند است و بيگانگان، چنانك دوستان را نوازنده است بيگانگان را گيرنده است، و چنانك نواخت وى بنواخت ديگران نماند، گرفتن وى نيز بگرفتن ديگران نماند. و اللَّه اشدّ بأسا و اشد تنكيلا- اللَّه سختگيرتر از همه گيرندگانست، فرو برنده جبارانست، دادخواه ستمكارانست، شكننده كامهاى بندگانست، نه از كسى به بيم، نه كرد وى بر وى تاوانست، كه كردگار جهانيانست و هست كننده ايشانست. معاشر المسلمين از بطش وى هراس گيريد و ايمن منشينيد! كه اگر ايشان را مسخ ظاهر عقوبت بودست اين امت را مسخ باطن عقوبت است! و رب العالمين چون بريشان خشم گرفت رنگ ايشان از آنجا كه صورت است بگردانيد، اگر برين امت خشم گيرد و العياذ باللّه رنگ اينان از روى سيرت بگرداند، اگر ايشان را بجرم خويش روى سياه گردانيد اينان را بجرم خويش دل سياه كند. كَلَّا بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ نُقَلِّبُ أَفْئِدَتَهُمْ وَ أَبْصارَهُمْ و كسى را كه امروز وى دل وى از خود بگرداند بيم است كه فردا چون در گور شود روى وى از قبله بگرداند، فردا روسياه باشد. ابو اسحاق فزارى گفت مردى پيش ما بسيار آمدى و يك نيمه روى وى پوشيده بود. گفتم چرا پوشيده؟ گفت اگر امان دهى بگويم. گفتم- ترا امانست. فقال:- كنت نباشا فدفنت امرأة فذهبت فنبشتها حتى ضربت بيدى الى اللّفافة فمددت و جعلت تمدّ هي ايضا.
فقلت أ تراها تغلبنى. فجثوت على ركبتى فمددت فرفعت يدها فلطمتنى- فاذا كشف عن وجهه فاذا اثر خمس اصابع فى وجهه، قال ثم رددت عليها لفافتها و ازارها، ثم رددت اللبن و جعلت على نفسى ان لا انبش ما عشت. قال ابو اسحاق- فكتبت الى الاوزاعى بذلك فكتب اليّ ويحك سله عمّن مات من اهل التوحيد و كان يوجّه الى القبلة أ حوّل وجهه ام ترك وجهه الى القبلة. فسألته عن ذلك فقال اكثر ذلك حوّل وجهه عن القبلة قال- فكتبت الى الاوزاعى بذلك فكتب الى إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ ثلاثة مرات. اما من حوّل وجهه عن القبلة فانه مات على غير السنة، وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً- اين قصه گاو بنى اسرائيل و ذكر صفات وى درين آيات از لطائف حكمت و جواهر عزت قرآن است، و قرآن خود بحر محيط است اى بسا لؤلؤ شاهوار و درّ شب افروز كه در قعر اين بحر است اما كسى بايد كه هر چه رب العزة در صفت گاو بنى اسرائيل گفت از روى اشارت در صفات خود بيند، و بآن مقام رسد تا غواصى اين بحر را بشايد. و آن عجائب الذخائر و درر الغيب او را بخود راه دهد، و جمله آن صفات درين سه آيت مبيّن كرد يكى لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ ديگر- صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها سديگر لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ- اول لا فارِضٌ وَ لا بِكْرٌ- ميگويد نه پيروى فرو ريخته نه نوزادى نارسيده، يعنى كه قدم اين جوانمردان در دايره طريقت آن گه مستقيم شود كه سكر شباب و شره جوانى ايشان را حجاب نكند و ضعف پيرى معطل ندارد، نه بينى كه مصطفى آن گه وحى بوى پيوست كه نه بحال صبى قريب عهد بود و نه روزگار وى بارذل العمر رسيده بود. اگر تمامتر از اين حالى بودى وحى به سيد در آن حال پيوستى، هر ارادت كه با سكر شباب قرين شود هميشه از راهزنان به بيم بود و كم افتد جوانى نو ارادت كه از راهزنان ايمن شود و اگر افتد در مملكت عزيز باشد مصطفى از اينجا گفت كه «عجب ربكم من شاب ليس له صبوة»
صفت ديگر خوان صَفْراءُ فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ- آن جوانمردان كه در حال كمال بشريت قدم در ميدان طريقت نهادند و بدان مستقيم شدند، احديت ايشان را برنگ دوستى بر آرد، و رنگ دوستى رنگ بيرنگى است. هر چه رنگ رنگ آميزانست ازيشان پاك فرو شويد- وَ نَزَعْنا ما فِي صُدُورِهِمْ مِنْ غِلٍ تا همه روح پاك شود، نهاد ايشان و معانى همه يك صفت گيرد. هر چشمى كه دريشان نگرد روشن شود، هر دلى كه در كار ايشان تأمل كند آشنا گردد. سفيان ثورى بيمار شد و دليل وى پيش طبيب ترسا بردند.
طبيب در آن مىنگريست و تامل ميكرد، پس گفت- عجب حالى مىبينم اين مردى است كه از ترس خداى عز و جل جگر وى خون شدست و از مجراى آب بيرون آمده است، اين دين كه وى بر آنست جز حق نيست، اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد ان محمد رسول اللَّه طبيب ترسا چون در دليل وى نگريست آشنا گشت پس كسى كه در روى دوستان حق نگرد از اعتقاد پاك و در سيرت ايشان تأمل كند، از مهر دل خود چون شود؟ اينست كه ميگويد فاقِعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النَّاظِرِينَ- رنگى كه نگرندگان را شاد كند رنگ آشنايى و دوستى است، امروز ايشان را برنگ آشنايى و دوستى بر آرد، و چه رنگ است ازين نكوتر؟ يقول تعالى- وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً و فردا ايشان را بنور خود رنگين كند، كما قال النبي صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم:- «فيصبغون بنور الرحمن عز و جل»
صفت سوم آنست كه گفت-: لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِي الْحَرْثَ مُسَلَّمَةٌ لا شِيَةَ فِيها- پا كند و هنرى و بهروز و نيكو سيرت و روز افزون، نه بعيب رسميان آلوده، نه بمقام دون همتان فرو آمده، نه رقم دوستى اغيار بريشان كشيده، نه داغ اسباب بريشان نهاده، نه سلطان بشريت بريشان دست يافته، نه قاضى شهوات بريشان حكمى رانده، نه باشكال و امثال گرائيده، نه باختيار و احتيال خود تكيه كرده، چنانك معبود يكى شناسند مقصود يكى دانند و مشهود يكى، و موجود يكى،
| هموم رجال فى امور كثيرة | و همّى من الدنيا صديق مساعد | |
| هر كسى محراب دارد هر سويى | باز محراب سنايى كوى او. |
_________________________________________
[1] ( 1) كپيان: جمع كپى بوزينه.
[2] ( 1) الشص بالكسر قلاب جمعه، شصوص.
[3] ( 1) كذا فى نسخة الف. و خواستند فى نسخة ج
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول