البقرة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه ۲۵7-۲۵9 (آية الكرسى)

النوبة الاولى‏

– قوله تعالى: اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا- اللَّه يار ايشانست كه بگرويدند يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ ايشان را مى‏بيرون آرد از تاريكيها بروشنايى‏ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا و ايشان كه كافر شدند أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ‏ ياران ايشان معبودان باطل‏ يُخْرِجُونَهُمْ‏ ايشان را مى‏بيرون آرند مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ‏ از روشنايى بتاريكيها أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ ايشان اند كه آتشبان‏اند هُمْ فِيها خالِدُونَ 257 ايشان در آن دوزخ جاويدانند.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ‏- نه بينى آن مرد كه حجت جست با ابراهيم‏ فِي رَبِّهِ‏ در دين خداوند ابراهيم‏ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ‏ كه اللَّه او را پادشاهى داد إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ‏ وى را گفت ابراهيم‏ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ‏ خداى من آنست كه مرده زنده كند و زنده بميراند قالَ‏ گفت آن جبار انا احيى و اميت من هم مرده زنده كنم و هم زنده ميرانم‏ قالَ إِبْراهِيمُ‏ گفت ابراهيم‏ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ‏ اللَّه هر روز آفتاب مى‏آرد از جاى بر آمدن آن‏ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ‏ تو آن را يك روز بر آر از جاى فرو شدن آن‏ فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ آن كافر درماند، بى پاسخ و بى سامان گشت‏ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ‏ و خداى يارى دهنده نيست گروه ستمكاران را

أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى‏ قَرْيَةٍ- يا چنان مرد ديگر كه برگذشت بر آن شهر وَ هِيَ خاوِيَةٌ عَلى‏ عُرُوشِها و آن كارها فرو افتاده و ديوارها بر كارها افتاده‏ قالَ أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها گفت چون زنده ميكند اللَّه اين شهر را پس تباهى آن و مرگ مردم آن‏ فَأَماتَهُ اللَّهُ مِائَةَ عامٍ‏ انگه بميرانيد اللَّه وى را صد سال‏ ثُمَّ بَعَثَهُ‏ آن گه وى را زنده كرد و برانگيخت‏ قالَ كَمْ لَبِثْتَ‏ جبرئيل وى را گفت چند بودى ايندو در درنگ؟

قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْمٍ‏ گفت بودم من روزى يا پاره ازروزى‏ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ‏ جبرئيل گفت وى را نه كه بودى ايدر صد سال‏ فَانْظُرْ إِلى‏ طَعامِكَ وَ شَرابِكَ‏ در طعام و شراب خويش نگر لَمْ يَتَسَنَّهْ‏ كه از درنگ گندا نگشته‏ وَ انْظُرْ إِلى‏ حِمارِكَ‏ و بخر خويش نگر وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ‏ و ترا شگفتى گردانيم باز گفت مردمان را وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ‏ و در استخوانهاى خز نگر كَيْفَ نُنْشِزُها كه چون آن را زنده ميگردانيم‏ ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً و آن گه او را گوشت مى‏پوشانيم‏ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ‏ چون وى را آن حال و قصه پيدا گشت و ديده ور بديد قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ 259 گفت ميدانم كه اللَّه بر همه چيز تواناست.

النوبة الثانية

– قوله تعالى: اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا الآية ….- اى وليهم فى هدايتهم و اقامة البرهان لهم، يزيدهم بايمانهم هداية و وليّهم فى نصرهم على عدوهم و اظهار دينهم على دين مخالفهم و وليهم فى تولى ثوابهم و مجازاتهم بحسن اعمالهم ميگويد- اللَّه دوست و يار مؤمنان است، يعنى از سه روى: يكى از روى هدايت، يكى از روى نصرت، يكى از روى جزاء طاعت، اما آنچه از روى هدايت است، ميگويد- اللَّه خداوند مؤمنان است، ايشان را راه مى‏نمايد و بر راه دين خود ميدارد، و حجت توحيد بريشان روشن ميدارد، تا ايشان را ايمان و راست راهى مى‏افزايد، همانست كه مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت در دعا«اللهم آت نفسى تقواها، انت خير من زكّاها، انت وليّها و موليها»

ولى و مولى هر دو يكسانست، و بمعنى هادى است و كذلك قوله تعالى‏ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ وَلِيٍّ مِنْ بَعْدِهِ‏ و قال تعالى‏ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ وَلِيًّا مُرْشِداً اما آنچه از روى نصرت است: ميگويد، اللَّه يار مؤمنانست، ايشان را بر كافران نصرت ميدهد، تا ايشان را باز مى‏شكنند، و از كفر بر مى‏گردانند اظهار دين اسلام را و اعلاء كلمه حق را. همانست كه رب العالمين گفت حكايت از مؤمنان- أَنْتَ مَوْلانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرِينَ‏ جاى ديگر گفت- وَ ما كانَ لَهُمْ مِنْ أَوْلِياءَ يَنْصُرُونَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ 

وجه سيوم بمعنى مكافات و مجازات است: ميگويد اللَّه كارساز مؤمنانست و مزد دهنده كردار ايشانست، كردار اندك مى‏پذيرد و ثواب بسيار مى‏دهد، و رايگان برحمت و مغفرت خود مى‏رساند، آنست كه حكايت كرد از موسى ع- «أَنْتَ وَلِيُّنا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا» جاى ديگر گفت‏ «ثُمَّ رُدُّوا إِلَى اللَّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ» اين هر يكى شاخى است از درخت دوستى، و معنى از لفظ دوستى، پس همه فراهم كرد و بمعنى دوستى خود اضافت فا مؤمنان كرد.

گفت: اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا يُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ- ايشان را بيرون آرد از تاريكى كفر با روشنايى اسلام و از تاريكى نكرت با روشنايى معرفت و از تاريكى جهل با روشنايى علم و از تاريكى نفس با روشنايى دل، پيش از خلق ايشان بعلم قديم دانست كه ايشان را از ظلمت كفر و بدعت نگاه دارد، چون بيافريد ايشان را و در وجود آورد علم وى در ايشان برفت و با ايمان آمدند و روشن دل شدند، وَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَوْلِياؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ‏- يعنى كعب بن الاشرف و حيى بن اخطب يدعونهم من النور الى الظلمات- اينست قول مقاتل و قتاده گفته‏ اند- قومى جهودان‏اند كه پيش از مبعث مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم نعت و صفت وى بتورات ميخواندند و به نبوت وى ايمان داشتند، پس كه رب العالمين وى را بخلق فرستاد آن سران و پيشروان ضلالت چون كعب اشرف و حيى اخطب و مانند ايشان فرا متبعان خود نمودند كه اين نه آنست و نعت و صفت وى بپوشيدند تا ايشان از ايمان بنبوت وى بيفتادند و بوى كافر شدند.

اينست كه اللَّه گفت: يُخْرِجُونَهُمْ مِنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُماتِ‏- مجاهد گفت- قومى از دين اسلام مرتد گشتند، اين آيت در شأن ايشان فرو آمد، يعنى كه اول در نور اسلام بودند و طاغوت ايشان را از نور اسلام بيرون كرد و فاظلمت كفر افكند، و طاغوت ايشان شيطان بود و هواء نفس، هر چه بنده را از حق برگرداند آن را طاغوت گويند، ازين جهت‏ يُخْرِجُونَهُمْ‏ بلفظ جمع گفت، اما اهل معانى آيت بر عموم راندند و گفتند، مراد باين‏ جمله كافران زمين‏اند، و بيرون آوردن ايشان از نور، نه آنست كه ايشان را نورى بود و از آن بيفتادند، لكن معنى آنست كه ايشان را خود از نور باز داشتند. حسن گفت- ان لا يدعهم يدخلونه- و اين در لغت روا و روانست، يقال قد ضمّنت القوم دم فلان، و اخرجتك منه اى لم ادخلك فيه ثم قال: أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ‏- اى لا يموتون لا يفتر عنهم و هم فيه مبلسون.

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ‏ الآية …- اى جادل ابراهيم فى دين ربه، ميگويد- دانسته‏اى قصه آن مرد كه حجت جست بابراهيم و حجت آورد در دين خداوند ابراهيم؟ و هو نمرود بن كنعان بن ماس بن ارم بن سام بن نوح، و قيل هو نمرود بن كنعان بن سنجاريب بن كوش بن سام بن نوح. اول كسى كه تاج بر سر نهاد و در زمين دعوى خدايى كرد او بود. مجاهد گفت چهار كس آنند كه جهاندران بودند و ملك ايشان بهمه زمين برسيد، دو از ايشان مؤمن و دو كافر، آن دو كس كه مؤمن بودند:- سليمان بود و ذو القرنين، و آن دو كه كافر بودند:- نمرود بود و بخت نصر.

گفته ‏اند كه نمرود طاغى صانع آفريدگار را جل جلاله منكر نبود و دعوى جبارى كه ميكرد بر طريق حلول بود، چنانك بعضى ترسايان بر عيسى دعوى كردند، و بعضى متشيعه بر على ع. و مذهب حلول آنست كه بارى عز و علا باشخاص ائمه فرود آيد.تعالى اللَّه و تقدس عما يقول الظالمون علوا كبيرا.

أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ‏- اى لان آتاه اللَّه الملك فطغى- ميگويد حجت جست با ابراهيم از آنك اللَّه تعالى وى را ملك داد و طاغى گشت. و قال بعضهم‏ أَنْ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ‏ يعنى ابراهيم آتاه اللَّه الملك و النبوة و امر جميع الناس باتباعه.

إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ‏- مفسران گفتند- اين آن گه بود كه ابراهيم در بت‏خانه شده و بتان را شكسته، و نمرود او را حبس فرموده، پس از حبس بيرون آوردند او را تا بسوزند، نخست نمرود از وى پرسيد- من ربّك الذى‏ تدعونا اليه؟ آن خداى تو كه ما را و از او ميخوانى كيست؟ ابراهيم گفت‏ رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ‏- خداى من آنست كه مرده زنده كند و زنده را ميراند، و اياه اعبد و منه اسأل الخير، او را پرستم و آنچه خواهم از وى خواهم.

آن جبار گفت‏ «أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ» من هم مرده زنده كنم و هم زنده ميرانم، زندانيى كه نوميد بود از زندگانى، او را بخواند و آزاد كرد، گفت اين مرده بود زنده كردم. و ديگرى را بكشت، گفت اين زنده بود ميرانيدم. اعتقاد داشت آن متمرد طاغى كه احيا و اماتت آنست كه وى كرد، و اين مايه ندانست كه ايحاء آفريدن حيات است در بنده و در حيوان، و اماتت آفريدن مرگ است در وى، و جز كردگار ذو الجلال و قادر بر كمال برين قادر نيست، و بجز كار وى نيست. اما ابراهيم ازين سخن برگشت و حجتى ديگر آورد، نه عجز و درماندگى را، لكن خواست تا بر حجت بيفزايد و حجتى آرد كه وى را بى سامان و بى پاسخ گرداند و عقلش در آن مدهوش و متحير گردد.

گفت‏ فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ‏- خداى من آنست كه هر روز آفتاب از مشرق بر آرد فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ‏ تو آن را از مغرب بر آر، آن جبار درماند و متحير گشت و حجت او منقطع شد. رب العالمين گفت و عزتى و جلالى لا تقوم الساعة حتى آتى بالشمس من قبل المغرب، فيعلم من يرى ذلك انّى انا اللَّه قادر آن افعل ما شئت، زيد بن اسلم گفت- نمرود نشسته بود و مردمان از وى طعام مى‏بردند، هر كس كه بر وى شدى وى را گفتى- من ربّك؟ او جواب دادى كه- انت، و آن گه طعام بوى دادى ابراهيم بيرون رفت بطلب طعام و به نمرود برگذشت نمرود گفت- من ربّك؟

ابراهيم گفت‏ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ‏- وى جواب داد كه‏ أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ‏ ابراهيم گفت:- فَإِنَّ اللَّهَ يَأْتِي بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ‏ نمرود از آن درماند چنانك اللَّه گفت: فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ- پس ابراهيم را طعام نداد و باز گردانيد،ابراهيم بريگستانى بر گذشت، از آن ريگ پاره در بار كرد، يعنى كه چون در خانه شوم، اهل خانه را دل خوش باشد و پندارد كه من طعام برده ‏ام، ابراهيم چون در خانه شد و بارها بيفكند بخفت، اهل وى برخاست، و سربار كرد، آرد نيكو ديد، از آن نان پخت و پيش ابراهيم بنهاد، ابراهيم گفت از كجا آوردى اين طعام؟ گفت از آن آرد كه تو آوردى، ابراهيم بدانست كه آن فضل خداست با وى، و رزقى كه اللَّه فرستاد زيرا سجود كرد و حمد و ثنا گفت.

وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ‏- اين هدى بمعنى معونت است، ميگويد- اللَّه ظالمان را يارى دهنده نيست اما مؤمنانرا يارى دهد و نصرت كند، چنانك خود گفت‏ وَ كانَ حَقًّا عَلَيْنا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ‏ ميگويد- از گفت ما بر ما واجب است و سزا كه يارى دهيم مؤمنانرا چنانك ابراهيم را از دست آن جبار متمرد خلاص داد و از آتش عقوبت وى برهانيد، و يك پشه بر نمرود مسلط كرد تا در بينى وى شد و بدماغ رسيد و از آن ميخورد و وى را مى‏گزيد، و پيوسته مطرقه بر سرش ميزدند تا از آن آسايش مى ‏يافت، و چهل روز درين عذاب بود. و گويند كه چهار صد سال درين عذاب بود پس هلاك شد و نيست گشت.

أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلى‏ قَرْيَةٍ- اين در آيت اول پيوسته است و در آن بسته، كانّه قال، هل رأيت كالذى حاج ابراهيم في ربه او كالذى مر على قرية- لفظه لفظ الاستفهام است و معناه التوقيف و التعريف- ميگويد نبينى آن مرد كه با ابراهيم حجت جست در خداوند وى، و آن مرد ديگر يعنى عزيز، پيغامبرى از پيغامبران بنى اسرائيل كه بر گذشت بر آن ديه يعنى شهر بيت المقدس، سميت قرية لاجتماع الناس فيها، يقال قريت الماء فى الحوض اذا جمعته فيه، عزيز آنجا بر گذشت ديد آن شهر كه خراب و بيران گشته از دست بخت نصر كه آنجا شد و خلقى را بكشت و باقى باسيرى ببرد.

و گفته ‏اند- اين قريه در هرقل- است دهى بر كناره دجله ميان واسط و مداين عزيز آنجا برگذشت، و كان ذلك بعد رفع عيسى ع، بسايه درختى فرو آمد و با وى خرى‏ بود، با درخت بست و خود در ميان ديه شد، هيچ آدمى را در آن ديه نديد و درختان بسيار ديد پر بار، و ميوه آن فرا رسيده، بگرفت از آن پاره انگور و انجير، و با وى نان خشك بود، در قعب بنهاد و شيره انگور بگرفت و بر آن نان ريخت تا نرم گردد، و انجير چند تر بر سر آن نهاد.

آن گه گفت‏ أَنَّى يُحْيِي هذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِها عزير- چون مى‏زنده كند اللَّه اين ديه را؟ يعنى مردم آن پس آنك بمردند و هلاك شدند. و اين سخن از عزير رفت نه از آن بود كه در بعث و نشور بگمان بود، لكن خواست تا اللَّه وى را معاينه بنمايد، چنانك ابرهيم ع از اللَّه درخواست كه‏ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى‏ پس اللَّه تعالى عزيز را بميرانيد صد سال، دو چشم وى زنده و باقى كالبد مرده، آن گه زنده كرد وى را و بينگيخت.

جبرئيل وى را گفت- درين درنگ چند بودى؟ گفت يك روز، پس در آفتاب نگرست آفتاب ديد كه بنماز ديگر رسيده بود و ابتداء حال كه بر وى رفت بامداد بود، گفت- نه كه پاره از روز. جبرئيل گفت- نه كه صد سالست تا تو درين درنگى، آن گه او را نظر عبرت فرمود.

گفت‏ فَانْظُرْ إِلى‏ طَعامِكَ وَ شَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ‏- در آن طعام و شراب خويش نگر نان خشك در قعب، شيره انگور بر آن ريخته و نرم شده و انجير تر بر سر آن بمانده، و هيچ تغيير در آن نيامده، عزيز گفت- سبحان اللَّه كيف لم يتغير؟ چون كه درين مدت دراز بنگشت؟ آن گه در خر خويش نگرست مرده و ريزيده و استخوانش از درنگ و روزگار پاره پاره شده و سپيد مانده. آن گه نداى شنيد از آسمان كه- ايتها العظام البالية اجتمعى! اى استخوانهاى پوسيده ريزيده همه با هم شويد، بقدرت كردگار آن استخوانها همه در روش آمد، قدم با ساق پيوست و ساق با زانو و كف با بازو و بازو با دوش و سر با تن، پس رگها و پيها و گوشتها و پوست و موى در وى پديد آمد. و عزير در آن مى‏نگرست و تعجب ميكرد، پس فريشته آمد و روح در بينى وى دميد، آن خر برخاست و بانگى زد، اينست كه رب العالمين گفت: وَ انْظُرْ إِلى‏ حِمارِكَ‏- اى الى احياء حمارك،وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَ انْظُرْ إِلَى الْعِظامِ‏- اى الى عظام الحمار، در نگر درين استخوانهاى خر كَيْفَ نُنْشِزُها- بضم نون و كسر شين وراء، قراءة حجازى و بصرى است من الانشار، و هو الاحياء كقوله‏ ثُمَّ إِذا شاءَ أَنْشَرَهُ‏. ميگويد- چون او را زنده ميگردانيم، و بضم نون و كسر شين و زاء منقوطه قراءة شامى است و كوفى، و معناه الرفع و النقل، ميگويد در نگر در استخوانها كه چون برميداريم و بجاى خود ميرسانيم، و تركيب ميسازيم. روايت كنند از ابن عباس رض كه چون اللَّه تعالى عزير را بعد از صد سال زنده كرد، بر آن خر خويش نشست، و با جايگاه و وطن و محلّت خويش شد و مردم او را مى‏نشناختند، آخر عجوزى را ديد نابينا مقعد، صد و بيست سال از عمرش گذشته، و اين عجوز كنيزك ايشان بود و خدمت كارى و دايگانى ايشان كردى، عزير وى را بيست ساله بگذاشته بود، عزير گفت- يا هذه أ هذا منزل عزير؟

اى پير زن اين جاى عزير است؟ گفت آرى و مى‏گريست آن پير زن، عزير گفت چرا مى‏گريى؟ گفت از بهر آنك صد سال است تا كس نام عزير نبرد، و نام و نشان وى كس نشنيد مگر اين ساعة كه تو گفتى، قال- فانا عزير گفت پس منم عزير، اماتنى اللَّه عز و جل مائة سنة ثم بعثنى اللَّه، مرا صد سال ميرانيد پس زنده كرد، پير زن شگفت بماند و شادى كرد و ميگفت- سبحان اللَّه، عزير بعد از صد سال باز آمد، پس گفت عزير مردى بود مستجاب الدعوة، دعا كن تا اللَّه مرا بينايى و روايى باز دهد تا بچشم سر در روى تو نگرم، عزير دعا كرد و آن پير زن مقعد از جاى برخاست و بينا گشت و در وى نگرست، گفت- اشهد انك عزير. پس آن زن رفت بانجمن بنى اسرائيل، و ايشان را از وى خبر كرد، همه روى بوى نهادند و آمدند و با ايشان پسر عزير بود عمر وى بصد سال رسيده و پير گشته، و پسران داشت همه پيران، و جد ايشان عزير جوانى چهل ساله.

اينست كه رب العالمين گفت: وَ لِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ‏ اى عبرة للناس، لانه بعثه شابّا و هو ابن اربعين سنة و ابنه شيخ ابن مائة سنة و لابنه اولاد كلّهم شيوخ.

روى عن وهب قال- ليس فى الجنة كلب و لا حمار الا كلب اصحاب الكهف و حمار عزير الذى اماته اللَّه مائة عام.

فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ‏- چون عزير را زنده گشتن خر و تباه ناگشتن طعام و شراب پيدا گشت و معاينه بديد، كه اللَّه آن را در صد سال نگاه داشت و تباه نگشت و آن مرده صد ساله را زنده كرد، چنانك اول بود، عزير بر وى در افتاد و خداى را عز و جل سجود كرد.

قالَ أَعْلَمُ‏ الآية …- موصول و مجزوم قراءة حمزه و كسايى است و معنى آنست كه جبرئيل در آن حال گفت- بدانك اللَّه بر همه قادر است و توانا، باقى قراء «اعلم» مقطوع و مرفوع خوانند، يعنى عزير گفت آن گه كه آن بديد ميدانم كه اللَّه بر همه چيز تواناست و قادر بر كمال، قيوم بى گشتن در ذات و صفات، متعال عزّ جلاله و عظم شأنه و جلت احديته و تقدست صمديته.

 

النوبة الثالثة

– قوله تعالى: اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا- وليّهم و مولاهم و واليهم و متوليهم از روى معنى همه يكسان‏اند، ميگويد- اللَّه خداوند مؤمنان است، كار ساز و يارى دهنده ايشانست، و راهنماى و دلگشاى دوست ايشانست. در بعضى اخبار مى‏آيد از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلم كه گفت- كسى كه كعبه مشرف معظم خراب كند و سنگ از سنگ جدا كند و آتش در آن زند در معصيت چنان نباشد كه بدوستى از دوستان اللَّه استخفاف كند، اعرابيى حاضر بود، گفت يا رسول اللَّه اين دوستان اللَّه كه‏اند؟ گفت مؤمنان همه دوستان خدااند و اولياء وى، نخوانده‏اى اين آيت كه‏ اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا نظيرش آنست كه گفت جل جلاله‏ ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَ أَنَّ الْكافِرِينَ لا مَوْلى‏ لَهُمْ‏ ميگويد- اللَّه يار و دوست مؤمنانست و كافران را نه. و نه خود درين جهان دوست و كار ساز مؤمنانست كه در آن جهان همچنانست، چنانك گفت‏ «نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ» و در حكايت از قول يوسف گفت‏ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ بسا فرقا كه ميان هر دو آيت است از نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ‏ تا أَنْتَ وَلِيِّي‏ بس دورست، و انكس كه بدين بصر ندارد معذور است، نَحْنُ أَوْلِياؤُكُمْ‏ از عين جمع رود و أَنْتَ وَلِيِّي‏ اشارتست بتفرقت، نه از آنك ولى را بر نبى فضل است كه نهايت كار ولى هميشه بدايت كار نبى است، لكن با ضعيفان رفق بيشتر كنند و عاجزان را بيش نوازند، كه جسارت دعوى آشنايى ندارند، و از آنك خود را آلوده دانند زبان گفتار ندارند! هر كه‏ درمانده‏تر بدوست نزديكتر! هر كه شكسته تر بدوستى سزاوارتر! «انا عند المنكسرة قلوبهم من اجلى» در خبر مى‏آيد كه- روز قيامت يكى را بحضرت برند، ازين شكسته سوخته، اللَّه گويد بنده من چه دارى؟ گويد دو دست تهى و دلى پر درد و جانى آشفته و حيران، در موج اندوه و غمان، گويد همچنين مى رو تا بسراى دوستان، كه من شكستگان و اندوهگنان را دوست دارم «انين المذنبين احب الى من زجل المسبحين»

گفتم چه نهم پيش دو زلف تو نثار گر هيچ بنزد چاكر آيى يك بار
پيشت بنهم اين جگر سوخته زار كايد جگر سوخته با مشك بكار

داود ع گفت- بار خدايا! گيرم كه اعضا را بآب بشويم تا از حديث طهارت پذيرد، دل را بچه شويم تا از غير تو طهارت پذيرد؟ فرمان آمد كه- يا داود دل را بآب حسرت و اندوه بشوى تا بطهارت كبرى رسى، گفت بار خدايا اين اندوه از كجا بدست آرم؟

گفت اين اندوه ما خود فرستيم، شرط آنست كه دامن در دامن اندوهگنان و شكستگان بندى، گفت بار خدايا ايشان را چه نشانست؟ گفت- يراقبون الظلال و يدعوننا رغبا و رهبا- همه روز آفتاب را مى‏نگرند تا كى فرو شود و پرده شب فرو گذارند، تا ايشان در خلوتگاه‏ وَ نَحْنُ أَقْرَبُ‏ كوفتن گيرند، فمن بين صارخ و باك و متأوّه، همه شب خروشان و سوزان و گريان، با نياز و گداز، روى بر خاك نهاده و بآواز لهفان ما را ميخوانند، كه- يا ربّاه يا ربّاه! بزبان حال ميگويند.

شبهاى فراق تو كمانكش باشد صبح از بر او چو تير آرش باشد
و ان شب كه مرا با تو بتا خوش باشد گويى شب را قدم بر آتش باشد

و از جبار عالم ندا مى‏آيد كه- اى جبرئيل و ميكائيل- شما ز جل تسبيح بگذاريد كه آواز سوخته مى‏آيد، هر چند بار عصيان دارد اما در دل درخت ايمان دارد، در آب و گل مهر ما سرشته دارد، مقربان ملا اعلى از آن روز باز كه در وجود آمدند، تا برستاخيز دست در كمر بندگى ما زده‏ اند، و فرمان را چشم نهاده و در آرزوى يك نظر ميسوزند، انگشتان حسرت در دهان حيرت گرفته كه اين چيست! خدمت اينجا و محبت آنجا! دويدن و پوييدن بر ما و رسيدن و ناديدن ايشان را! و عزت احديت بنعت تقديرايشان را جواب ميدهد كه- كار سوز دارد و اندوه، نهاد ايشان معدن سوزست و كان اندوه‏

بى كمال سوز دردى نام دين هرگز مبر بى جمال شوق وصلى تكيه بر ايمان مكن‏
در خم زلفين جان آويز جانان روز وصل‏ جز دل مسكين خون آلود را قربان مكن‏

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=