آل عمران - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره آل عمران آیه 95- 92

الجزء الرابع‏

17- النوبة الاولى‏

(3/ 95- 92)

قوله تعالى: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ آن نواخت و نيكى كه مى‏ پيوسيد[1] بآن نرسيد، حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ‏ تا آن گه كه نفقت كنيد و صدقه دهيد از آنچه مى‏دوست داريد.وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ‏ءٍ و هر چه نفقت كنيد از هر چه كنيد، فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ‏ (92) خداى بآن دانا است.

كُلُّ الطَّعامِ‏ همه خوردنيها، كانَ حِلًّا لِبَنِي إِسْرائِيلَ‏ حلال و گشاده بود بنى اسرائيل را، إِلَّا ما حَرَّمَ إِسْرائِيلُ عَلى‏ نَفْسِهِ‏ مگر آنچه يعقوب حرام كرد و بسته بر خويشتن‏ مِنْ قَبْلِ أَنْ تُنَزَّلَ التَّوْراةُ پيش از آنكه تورات فرو فرستاده آمد. قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْراةِ جهودان را گوى تورات بياريد،فَاتْلُوها إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‏ (94) بر خوانيد اگر مى‏ راست گوئيد.

فَمَنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ‏ هر كه دروغ سازد بر خداى پس ازين، فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ‏ (95) ايشان از ستمكارانند بر خويشتن.

قُلْ صَدَقَ اللَّهُ‏ گوى كه راست گفت خداى هر چه گفت، فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ‏ پس بر پى ابراهيم ايستيد، حَنِيفاً آن پاك يكتا گوى يكتا شناس يكتا پرست، وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ‏ (96) و از انبازگيران با خداى خويش هرگز نبود.

النوبة الثانية

قوله تعالى: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ‏- مفسّران گفتند: بر اينجا بهشت است و انفاق بيرون كردن زكاة از مال. ميگويد: تا زكاة از مال بيرون نكنيد، و بدرويشان ندهيد، ببهشت نرسيد. اين قول خطاب با توانگران است على الخصوص، و گفته ‏اند كه: اين خطاب با عامّه مؤمنانست، توانگران و درويشان هر كسى بر اندازه و توان خويش باين انفاق مخاطب است، و آن از ايشان پسنديده.

چنان كه جاى ديگر ايشان را در هزينه كردن و ايثار نمودن با فقر و فاقه بستود و بپسنديد، و گفت: وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ.

آن روز كه اين آيت آمد: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ‏ زيد بن حارثه آمد و اسپى آورد و گفت:

«يا رسول اللَّه هذا ممّا احبّه»

اين اسپ دوست دارم، خواهم كه در راه خداى خرج كنم، از من بپذير. مصطفى (ص) اسامة بن زيد را بخواند و اسپ بوى داد. زيد دلتنگ گشت، گفت: «من اين از بهر صدقه آوردم. مصطفى (ص) گفت:

«اما انّ اللَّه قد قبلها منك!»

دل تنگ مكن يا زيد! كه اللَّه آن صدقه از تو پذيرفت. و بو طلحه انصارى را بستانى بود برابر مسجد، در آن نخل فراوان و آب روان. چون اين آيت آمد گفت: يا رسول اللَّه! از مال خويش هيچ چيز دوست‏تر ازين بستان ندارم، و خداى ميگويد: آنچه دوستر داريد خرج كنيد تا بآن نواخت رسيد كه از من مى‏ پيوسيد. اكنون اين بستان در راه خدا بصدقه دادم و اميد دارم كه مرا ذخيره‏اى باشد آن جهانى نزديك خداوند عزّ و جلّ.

مصطفى (ص) گفت:

«بخٍّ بخٍّ، ذلك مال رابح لك».

نيك آمد نيك آمد، سودمند است اين مال ترا. آن گه گفت: يا ابا طلحه من چنان بينم كه در خويشان خود نفقت كنى و صلة رحم در آن بجاى آرى. بو طلحه همان كرد، بابناى اعمام و نزديكان خويش قسمت كرد و بايشان داد. ابو ذر غفارى را مهمانى رسيد، بآن مهمان گفت كه: اين ساعت مرا عذرى است كه بيرون نتوانم شد. تو بفلان جايگه شو كه شتران من ايستاده‏ اند، يكى نيكوتر فربه‏تر بيار، تا خرج كنيم. آن مهمان رفت و يكى ضعيف‏تر نزارتر بياورد. ابو ذر گفت: اين چه بود كه كردى؟ كه آن نزارتر آوردى، و فرمان من نبردى؟ گفت: آن فربه‏تر نيكوتر از آن نياوردم تا روز حاجتت بود كه حاجت ازين مهم‏تر افتد. ابو ذر گفت: «حاجت من اين است كه با من در خاكست، و مهم من اين است كه در گور با من قرين است.» اين چنين است! و بر سر اين آنست كه ربّ العالمين گفت: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ‏.

در آثار بيارند كه سائلى بر در ربيع خثيم باستاد. ربيع گفت: اطعموه سكّرا، او را شكر دهيد. گفتند: يا ربيع او را شكر چه بكار آيد؟ او را طعام و خوردنى بايد. ربيع گفت: «ويحكم! اطعموه سكرا فانّ الرّبيع يحبّ السّكّر و ربّ العالمين يقول: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ‏.

و يقال احضر ذات يوم داره مجنونا و امر ان يتّخذ له فالوذجا من السّكر الأبيض. فقيل له: و كيف يدرى هذا المجنون انّه اتّخذ من السّكّر الأبيض؟ فقال: هو لا يدرى و لكن ربّه يدرى. و روى انّ ابن عمر كان يهوى جارية فاشتراها و اعتقها، فقيل له، هويتها فاشتريتها ثمّ اعتقتها قبل ان تصيب منها؟ فقرأ هذه الآية: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ‏.

آورده ‏اند كه زبيده مادر جعفر[2] مصحفى ساخته بود، نود پاره، همه بزر نبشته، آن گه مجلّدها زر كرده مرصّع بجواهر، روزى از آن مصحف ميخواند باين آيت رسيد: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ‏ آن در وى اثر كرد گفت: من از مال و ملك خويش هيچيز دوست‏تر ازين مصحف ندارم، آن گه زرگران و جوهريان را بخواند تا آن برگرفتند و بفروختند و در وجه آن عمارتها نهاد از حوضها و مصنعها كه در باديه فرمود.

لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ- اشتقاق بر از بر است، و برّ جاى فراخ است و زمين گشاده، و مؤمنان را بآن ابرار خوانند كه دلهاشان فراخ است و سينه‏ ها گشاده، بحكم اين آيت كه گفت: فَمَنْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يَهْدِيَهُ يَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ‏، و كافران را ضدّ اين گفت: وَ مَنْ يُرِدْ أَنْ يُضِلَّهُ يَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَيِّقاً حَرَجاً. و ازين جا بود كه ابو ذر غفارى (رض) از مصطفى (ص) پرسيد كه بر چيست؟ جواب داد: لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ … الآية. از بهر آنكه درين آيت افعال خير و مكارم اخلاق فراخ بگفت و فراوان برداد، پس معنى برّ توسّع است در افعال خير، و خداى عزّ و جلّ خود را «برّ» خواند و بنده را «برّ» نام نهاد اكنون «بر» بنده با خدا آنست كه وى را مطيع و فرمان بردارست، و برّ خدا با بنده آنست كه بر وى نيكوكار است و نوازنده و روزى گمارست.

گفته‏ اند كه برّ بر سه معاملت است: يكى با خدا در معنى عبادت كردن و وى را پرستيدن، و اليه الاشارة

بقوله (ص) «لا يزيد فى العمر الا البر، و ان الرجل ليحرم الرزق بالذنب يصيبه».

ديگر با قرابت و نزديكان خويش در معنى پيوستن بايشان، و شناختن حق ايشان. و اليه الاشارة

بقوله (ص): «دخلت الجنة فسمعت فيها قراءة فقلت من هذا؟

قالوا حارثة بن نعمان، كذلكم البر، كذلكم البر، و كان ابر الناس بامه».

قال: «و ان من ابر البر صلة الرجل اهل ود ابيه بعد ان يولى».

سديگر با اجنبيان در معنى انصاف دادن ايشان، و شفقت اسلام نمودن بر ايشان، و خوش داشتن خلق در صحبت ايشان، و اليه الاشارة

بقوله (ص): «البرّ شى‏ء هيّن، وجه طلق و لسان ليّن».

وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ‏ءٍ- يعنى من صدقة فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ‏ عالم بنيّاتكم فيجازيكم‏[3] عليه.

قوله تعالى: كُلُّ الطَّعامِ كانَ حِلًّا لِبَنِي إِسْرائِيلَ‏- جهودان بر مصطفى (ص) منكر بودند كه گوشت اشتر بحلال داشت و ميخورد. گفتند: اين بر ابراهيم (ع) حرام بود، دين ابراهيم اين بود، و در تورات چنين خوانديم. چونست كه محمد (ص) در تحليل گوشت شتر مخالفت دين ابراهيم ميكند؟ ربّ العالمين آن جهودان را درين آيت دروغ‏زن كرد، و بيان كرد كه گوشت شتر بر ابراهيم و بر فرزندان او حلال بود، تا آن گه يعقوب (ع) بر خود حرام كرد. پس علماء را اختلاف است كه يعقوب چرا بر خود حرام كرد؟ گفته‏اند كه: وى را بيمارى رسيد كه در آن بيمارى گوشت شتر و شير شتر وى را ناسازگار بود. پس دفع مضرّت را بگذاشت خوردن آن، و بر خود حرام كرد نه تحريم شرعى را. ابن عباس و حسن گفتند: يعقوب را علّت عرق النّساء پديد آمد، نذر كرد كه اگر خداى تعالى وى را از آن علّت شفا دهد آن طعامى كه دوست‏تر دارد، خوردن آن بگذارد و بر خود حرام كند تقرّبا الى اللَّه عزّ و جلّ. پس گوشت و شير شتر بر خود حرام كرد وفاء نذر خويش را. ضحاك گفت: سبب اين عارض كه يعقوب را رسيد آن بود كه قصد بيت المقدس داشت نذر كرد كه اگر تندرست، بى‏ عيبى و رنجى به‏ بيت المقدس فرود آيد آخرترين فرزندان قربان كند خداى را عزّ و جلّ. پس فريشته‏اى براه وى آمد و از وى مصارعت خواست. يعقوب (ع) اجابت كرد، ساعتى درهم آويختند آن گه فريشته دست بر گوشت ران يعقوب زد از آن علت عرق النّساء پيدا شد.

آن گه گفت با يعقوب: اين بآن كردم تا تو تندرست در بيت المقدس نروى، تا فرزندت قربان نبايد كرد بحكم نذر خويش. پس رفت و در بيت المقدس شد و فراموش كرد آنچه فريشته وى را گفته بود. قصد ذبح فرزند كرد. فريشته‏اى آمد و گفت:

يا يعقوب تو از نذر خويش بيرون آمدى و مخرج پيدا شد، لا سبيل لك الى ولدك.

آن گه گفت: «لئن شفانى اللَّه لحرّمت على نفسى لحوم الإبل و البانها». و

روى‏ «انّه قال لئن شفاه اللَّه لحرّم على نفسه العروق او طعاما فيه عرق. فجعل بنوه بعد ذلك يتبعون‏[4] العروق و يخرجونها من اللّحم».

پس جهودان بوى اقتدا كردند، و آنچه يعقوب بر خود حرام كرد ايشان بر خود محرّم داشتند. آن گه دعوى كردند كه اين تحريم در تورات است. ربّ العالمين ايشان را دروغ‏زن كرد، گفت: قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْراةِ فَاتْلُوها إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ‏.

اگر كسى گويد چونست كه در آن آيت پيش‏ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بَعْدَ إِيمانِهِمْ‏ گفت، و در اينجاى‏ إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ ماتُوا صفت جهودان و ذمّ ايشان كرد؟ پس آيت‏ لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ‏ كه حديث مؤمنان و ذكر انفاق ايشان است در آن پيوست؟ آن گه ديگر باره بذمّ جهودان بازگشت، بر عقب گفت: كُلُّ الطَّعامِ كانَ حِلًّا لِبَنِي إِسْرائِيلَ‏. يعنى كه‏ لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ … در ميان اين دو قصّه چه لائق است؟ جواب آنست كه: ربّ العالمين در آن دو آيت ذمّ جهودان كرد، و هزينه ايشان باطل كرد. يعنى كه آن هزينه ايشان با كفر است و طاعت با كفر مقبول نبود. پس خطاب با مؤمنان گردانيد كه انفاق شما نه چون انفاق ايشان است، از شما پذيريم و قبول كنيم، چون باين شرط باشد كه فرموديم. و آنچه بشرط خويش باشد من كه خداوندم خود دانم و جزا دهم. اين است كه گفت: فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ‏. آن گه باز بترتيب آيت پيش باز شد و تمامى ذمّ جهودان گفت:

فَمَنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ‏- اين هم چنانست كه جاى ديگر گفت:

وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً. و إِنَّما يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللَّهِ‏ و أَفْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ و وَ يَوْمَ الْقِيامَةِ تَرَى الَّذِينَ كَذَبُوا عَلَى اللَّهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ. گفته‏اند كه: دروغ بر دو قسم است: يكى آنكه از بر خويش سخنى اختراع كند كه آن را هيچ اصل نبود. ديگر قسم آنست كه: در سخنى زيادت آرد يا از رمّت و قاعده خويش بگرداند، و آن را اصلى باشد. اين هر دو قسم ناپسنديده و نشان نفاق است. مصطفى (ص) گفت: «دروغ بابى است از ابواب نفاق». و فرمود: چنان ديدم كه مردى مرا گفتى: «بر خيز»، برخاستم. دو مرد را ديدم، يكى بر پاى و يكى نشسته. او كه بر پاى بود آهنى كژ در دهن اين نشسته افگنده و يك گوشه دهن وى ميكشيد تا بسر دوش. و ديگر جانب هم چنين، پس هر دو طرف با هم مى ‏شد، و ديگر باره قلاب در مى‏ افكند. گفتم اين چيست؟ گفتند: اين دروغ زنى است، هم اين عذاب ميكنند وى را در گور تا بقيامت. ميمون بن ابى شبيب مى‏ گفتند:

نامه‏ اى مى ‏نبشتم كلمه ‏اى فراز آمد كه اگر بنويسم آراسته شود ليكن دروغ بود، عزم كردم كه ننويسم. هاتفى آواز داد كه: «يثبّت اللَّه الّذين آمنوا بالقول الثّابت فى الحياة الدّنيا و فى الآخرة». و صحّ‏

عن النّبي (ص) انّه قال: «ويل لمن يحدّث فيكذب ليضحك به القوم، ويل له! ويل له!»

و قال: «كبرت خيانة ان تحدّث اخاك حديثا، هو لك مصدّق، و انت به كاذب»

اهل معانى گفتند كه دروغ از آن حرام است كه دل از آن مى ‏تباه شود و تاريك مى‏ گردد، امّا اگر بدروغ حاجت افتد و بر قصد مصلحت گويد، و آن را نيز كاره بود پس حرام نباشد. و از آن در دل هيچ تاريكى و كژى نيايد، نه بينى كه اگر مسلمانى‏ از ظالمى بگريزد نه رواست كه بوى راه نمونى كند، بل كه دروغ اينجا واجب است اگر خلاص مسلمانى در آنست، و رسول (ص) خدا رخصت دادست بدروغ گفتن در سه جايگه: يكى در حرب كه عزم خويش با خصم راست نتوان گفتن، ديگر در صلح دادن ميان دو كس، سديگر كسى كه دو زن دارد، با هر يكى گويد كه ترا دوستر دارم.

و بزرگان دين چون حاجت افتادى بدروغ گفتن مصلحتى را، تا توانستندى از دروغ پرهيز كردندى و سخن با معاريض گردانيدندى. چنان كه مطرف در نزديك اميرى شد، امير گفت: چرا كمتر آيى بنزديك ما؟ جواب داد كه تا از نزديك امير برفتم پهلو از زمين برنگرفته‏ ام الّا آنچه خداى نيرو داده است. امير پنداشت كه او بيمار بوده است، و آن سخن در نهاد خويش راست بود. و شعبى كنيزك خويش را گفت: اگر كسى مرا طلب كند تو دائره ‏اى مى ‏بركش، و دست خويش بران نه و گوى كه درين جا نيست. و معاذ جبل (رض) عامل عمر بود چون از عمل باز آمد عيال او گفت: ما را چه آوردى؟ معاذ گفت: نگهبانى با من بود چيزى نتوانستم آورد، يعنى كه خداوند عزّ و جلّ با من بود. زن او پنداشت كه عمر بر وى مشرفى گماشته بود، پس بخانه عمر شد آن زن و عتاب كرد، و گفت: معاذ امين رسول خدا (ص) بود و امين بو بكر.

چونست كه تو با وى مشرفى فرستادى؟ عمر معاذ (رض) را بخواند و از وى پرسيد كه اين زن چيست كه ميگويد. معاذ معلوم وى كرد آنچه كه گفته بود. آن گه عمر بخنديد و با وى نيكويى كرد.

فَمَنِ افْتَرى‏ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ‏- يعنى باضافة هذا التحريم الى اللَّه تعالى على ابراهيم فى التورية، مِنْ بَعْدِ ذلِكَ‏- اى من بعد ظهور الحجّة بانّ التّحريم انّما كان من جهة يعقوب، فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ‏.

قوله: قُلْ صَدَقَ اللَّهُ‏- اى اعتقد و اخبر انّ ذلك من قول اللَّه و هو صادق.

ميگويد: يا محمد! اعتقاد كن و قوم را خبر ده كه اين بيان كه رفت از قول خداست،و خدا بهر چه گفت و خبر داد راست گويست، راست دان، پاك دان، همه دان. جاى ديگر گفت: «وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَدِيثاً» و «مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا» آن كيست كه راست سخن‏تر، راست گوى‏ تر از خداى است؟

فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً- اشتقاق ملّت از امللت الكتاب است. و ملّت و دين دو نام‏اند آن شرع را كه خداى عزّ و جلّ نهاد ميان بندگان بر زبان انبياء، تا بآن شرع بثواب آن جهانى رسند. اهل معانى گفتند: اين شرع را دو طرف است:

يك طرف با حق دارد جلّ جلاله، و يك طرف با بنده. امّا آنچه با حق دارد راه نمونى وى است بفرستادن پيغامبران، و دعوت ايشان، و فرو فرستادن كتاب است، و بيان امر و نهى و اثبات حجّت در آن. و آنچه به بنده تعلّق دارد اجابت دعوت پيغامبران است و امتثال اوامر و نواهى. پس آن طرف كه با حق دارد «ملت» گويند، و آن طرف كه با بنده دارد «دين» گويند.

فَاتَّبِعُوا مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ‏- اين جواب ايشان است كه بدعوى گفتند كه دين ما دين ابراهيم است. ربّ العالمين گفت كه دين شما دين ابراهيم نيست، كه شما مشركانيد و ابراهيم هرگز مشرك نبود.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ‏- من انفق محبوبه من الدنيا وجد مطلوبه من المولى. و من انفق الدّنيا و العقبى و جد الحقّ تعالى، و شتّان ما بينهما. يكى مال باخت در دنيا ببرّ اللَّه رسيد، يكى ثواب باخت و در عقبى بوصل اللَّه رسيد.

هر كه امروز بمال و جاه بماند فردا از ناز و نعمت درماند، و هر كه فردا با ناز و نعمت بماند، از راز ولى نعمت باز ماند.

بهرچ از راه باز افتى، چه كفر آن حرف و چه ايمان‏ بهرچ از دوست وامانى، چه زشت آن نقش و چه زيبا

حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ‏- «من» تبعيض در سخن آورد. ميگويد: اگر بعضى هزينه كنى از آنچه دوست دارى ببرّ مولى رسى، دليل كند كه اگر همه هزينه كنى بقرب مولى رسى. اى بيچاره چون ميدانى كه ببرّ او مى‏نرسى تا آنچه دوست دارى ندهى، پس چه طمع دارى كه ببارّ رسى با اين همه غوغا و سودا كه در سر دارى؟!

تا تو را دامن گرد گفتار هر تر دامنى‏ سغبه سوداى خويشى جز حجاب ره نه‏اى‏

گفته ‏اند: انفاق بر سه رتبت است: اوّل سخا، ديگر جود، سديگر ايثار. صاحب سخا بعضى دهد و بعضى ندهد، صاحب جود بيشتر دهد و قدرى ضرورت خود را بگذارد، و صاحب ايثار همه بدهد و خود را و عيال را بخدا و رسول سپارد. و اين رتبت صديق اكبرست كه هر چه داشت بداد و در راه حق هزينه كرد، و فى ذلك ما روى‏ انّ عمر بن الخطاب قال: امرنا رسول اللَّه (ص) ان نتصدق، فوافق ذلك مالا كان عندى، فقلت اليوم اسبق ابا بكر ان سبقته، فجئت بنصف مالى. فقال رسول اللَّه (ص) ما ذا ابقيت لاهلك؟ فقلت مثله. و اتى ابو بكر بكلّ ما عنده. فقال يا أبا بكر ما ذا ابقيت لاهلك؟ فقال: اللَّه و رسوله فقلت لا اسابقك الى شى‏ء ابدا.

آن روز كه مصطفى (ص) ياران را بر صدقه داشت و از ايشان در راه حق انفاق خواست، عمر گفت آن روز مرا مالى جمع شده بود، با خود گفتم اگر من روزى بر ابو بكر پيشى خواهم برد امروز آن روزست كه من بر وى پيشى برم. يك نيمه از آن مال برداشتم و بحضرت نبوى بردم. مصطفى (ص) گفت: عيال و زيردستان را چه گذاشتى يا عمر؟

عمر گفت: چندان كه آوردم ايشان را بگذاشتم. گفت از آن پس بو بكر را ديدم‏ كه هر چه داشت همه آورده بود، و خود را و عيال را هيچيزى بنگذاشته بود، و مصطفى (ص) وى را ميگويد: اهل و عيال را چه بگذاشتى؟ و بو بكر مي‏گويد «خدا و رسول او،» پس عمر گفت: يا ابا بكر! هرگز تا من باشم بتو نرسم.

آورده ‏اند كه روزى عمر در خانه بو بكر شد. اهل بيت وى را گفت كه بو بكر بشب چه كند؟ مگر نماز فراوان كند، و تسبيح و تهليل بسيار گويد؟ ايشان گفتند نه كه وى نماز بسيار نكند و آوازى ندهد. لكن همه شب در پس زانو نشسته، چون وقت سحر باشد نفسى بر آرد كه از آن نفس وى همه خانه بوى جگر سوخته بگيرد.

گفتم: چه نهم پيش دو زلف تو نثار گر هيچ بنزد چاكر آيى يك بار
پيشت بنهم اين جگر سوخته زار كايد جگر سوخته با مشك بكار

عمر آهى سرد بركشيد، گفت: اگر نماز بودى كار وى با تسبيح و تهليل فراوان بودى من نيز كردمى، امّا سوختن جگر را درمان ندانم.

وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَيْ‏ءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ‏- يكى هزينه كند چشم بر پاداش و عوض نهاده، يكى دل در دفع مضرّت و بگردانيدن آفت بسته، يكى بآن كند كه اللَّه مى‏داند و مى‏بيند، كه خود مى‏گويد: فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ‏ و انشدوا فى معناه:

يهتزّ للمعروف فى طلب العلى‏ ليذكر يوما عند سلمى شمائله‏

كُلُّ الطَّعامِ كانَ حِلًّا لِبَنِي إِسْرائِيلَ‏ الآية … گفته ‏اند كه: درين آيت بيان شرف و فضيلت پيغامبر ماست محمد (ص) بر يعقوب (ع)، كه يعقوب طعامى حلال بر خود حرام كرد، و آن حرام بر وى مقرّر كردند و وى را در آن تحريم بگذاشتند.

و محمد (ص) ماريه قبطيه را كه بر خود حرام كرد، او را در آن تحريم بنگذاشتند؛و آن گشاده بر وى بسته نكردند، و تحلّة ايمان وى را پديد كردند، چنان كه گفت عزّ اسمه: «قد فرض اللَّه لكم تحلّة ايمانكم».

وجهى ديگر گفته ‏اند كه بنى اسرائيل كارى در خود گرفتند، و التزام نمودند آن را كه در اصل شريعت نه طاعت بود، پس وفاء آن ايشان را لازم آمد، و با ايشان تشديد رفت، تا كار بر ايشان دشخوار شد. و اين در خبر است كه مصطفى (ص) گفت:

«انّ بنى اسرائيل شدّدوا على انفسهم فشدّد اللَّه عليهم».

پس نوبت كه باين امّت رسيد آن تشديد بايشان نرفت، و فضيلت و شرف مصطفى (ص) را كار بر ايشان آسان برگرفتند. و آن چنان نذر كه در مباحات رود آن را خود حكمى ننهادند، و وفاء آن الزام نكردند. آن وجه اوّل تفضيل مصطفى (ص) بر يعقوب (ع) است و اين وجه دوم تفضيل امّت محمد (ص) بر بنى اسرائيل.

[1] ( 1)- پيوس: اميد و طمع، پيوسيدن: اميد داشتن( فرهنگ رشيدى)

[2] ( 1) منظور« ام جعفر» است كه كنيه زبيده زوجه هارون الرشيد ميباشد.

[3] ( 1) نسخه: ثم يجازيكم.

[4] ( 1) نسخه: يتتبعون

 ابو الفضل رشيد الدين ميبدى، كشف الأسرار و عدة الأبرار

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=