النساء - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره النساء – آیه 64-70

12- النوبة الاولى‏

(4/ 70- 64)

قوله تعالى: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ‏ نفرستاديم هيچ فرستاده‏اى را إِلَّا لِيُطاعَ‏ مگر آن را كه تا فرمان برند وى را، بِإِذْنِ اللَّهِ‏ بفرمان خداى، وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ‏ و اگر ايشان كه بر تن خود ستم كننديد،[1] جاؤُكَ‏ آينديد[2] بتو، فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ‏ و آمرزش خواهنديد[3] از خدا، وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ‏، و آمرزش خواهيد[4] ايشان را رسول او، لَوَجَدُوا اللَّهَ‏ يافتنديد[5] خداى را بر حقيقت، تَوَّاباً رَحِيماً (64) توبه پذيرى مهربان.

فَلا وَ رَبِّكَ‏ نه بخداى تو نه، لا يُؤْمِنُونَ‏ نگرويده‏اند ايشان بحقيقت، حَتَّى يُحَكِّمُوكَ‏ تا آن گه كه ترا حكم كنند و حاكم پسنديد، فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ‏ در آنچه ميان ايشان اختلاف افتد، ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً و آن گه در دلهاى خويش حرج و تنگى نيابند،. مِمَّا قَضَيْتَ‏ از آن حكم كه تو بريدى و برگزاردى. وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (65) و باطن آن بسپارند و آن را گردن نهند گردن نهادنى.

وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ‏ و اگر ما بر ايشان فريضه نبشتيمى، أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ‏ كه خويشتن را بكشيد، أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ‏ يا از خان و مان خود بيرون شيد[6]، ما فَعَلُوهُ‏ نكردنديد[7] آن، إِلَّا قَلِيلٌ مِنْهُمْ‏ مگر اندك كس از ايشان، وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا و اگر ايشان كننديد[8]، ما يُوعَظُونَ بِهِ‏ بآنچه مى‏پنددهند ايشان را، لَكانَ خَيْراً لَهُمْ‏ به آيد ايشان را، وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً (66)و سخت‏تر بر جاى بمانيد[9]، و محكم‏تر بپائيد.

وَ إِذاً لَآتَيْناهُمْ‏ و اگر چنان كننديد ما ايشان را داديمى، مِنْ لَدُنَّا از نزديك خود، أَجْراً عَظِيماً (67) مزدى بزرگوار.

وَ لَهَدَيْناهُمْ‏ و ما ايشان را راه نمائيم، صِراطاً مُسْتَقِيماً (68) براه راست درست.

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ‏ و هر كه فرمان برد خداى را و رسول وى را، فَأُولئِكَ‏ ايشان آنند، مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ‏ كه فردا با نواختگان حق‏اند، كه خداى نيكويى كرد با ايشان، مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ‏ از پيغامبران و راستگويان، وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ‏ و شهيدان و نيكان، وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً (69) و نيك رفيقان و هام‏نشينان‏[10] كه اينان‏اند.

ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ‏ آن فضل است از خداى، وَ كَفى‏ بِاللَّهِ عَلِيماً (70) و نيك بسنده و دانا كه اللَّه است.

 

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ‏ الآية- من زيادت توكيد را در نظم سخن آورد، و دلالت را بر معنى جنس. ميگويد: هيچ رسولى نفرستاديم بهيچ گروه مگر كه تا آن گروه رسول را فرمانبردار باشند، بهر چه فرمايد، و هر حكم كه كند، و هر كار كه برگزارد، نه بدان فرستاديم تا بوى عاصى شوند، و حكم از ديگرى طلب كنند، چنان كه بشر منافق با آن جهود كه حكم از كعب اشرف طلب كرد،و ذكر و قصّه ايشان از پيش رفت. و آنچه گفت: بِإِذْنِ اللَّهِ‏ يعنى كه اين طاعت دارى و حكم پذيرفتن رسول بفرمان خدا است، و باذن وى، و ذلك فى قوله:ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا،

و به‏ قال النّبيّ (ص): «امرت امّتى أن يطيعوا امرى، و يأخذوا بقولى، و يتّبعوا سنّتى، فمن رضى بحديثى، فقد رضى بالقرآن، و من استهزأ بحديثى فقد استهزأ بالقرآن، فقال اللَّه تعالى: ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا».

وعن عائشة قالت: دخل علىّ رسول اللَّه (ص) و هو غضبان، فقلت من اغضبك يا رسول اللَّه ادخله اللَّه النّار؟. قال: «اما شعرت انّى امرت النّاس بأمر، فاذا هم يتردّدون».

ثمّ قال تعالى: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ‏- يعنى المنافقين بالتّحاكم الى الكفّار. ميگويد: اگر آن منافقان كه حكم تو نپسنديدند، و حكم خود بر كافران بردند بتو آمدنديد[11]، و استغفار كردنديد[12]، و تو از بهر ايشان استغفار كرديد[13]، اللَّه توبت ايشان بپذيرفتيد[14]. مفسّران گفتند: اين در ابتداء اسلام بود، پس منسوخ شد بآن آيت كه اللَّه گفت: اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ‏.

چون آيت آمد مصطفى (ص) گفت:«لازيدنّ على السّبعين»

، فأنزل اللَّه: سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ أَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَهُمْ‏. فصارت ناسخة لما قبلها.

فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ‏- اين آيت در شأن زبير بن العوام بن خويلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى القرشى فرو آمد، حوارى رسول خدا (ص) و عمّه زاده وى پسر صفيه بنت عبد المطلب. مصطفى (ص) در حق وى گفت:«انّ لكلّ نبىّ حواريّا و حواريّى الزبير».

خصومت افتاد ميان وى و ميان خاطب بن ابى بلتعه حليف انصار، در آب دادن زمين. پيش رسول خدا (ص) شدند. و رسول حكم زبير را كرد،كه زمين وى بالاى زمين خاطب بود، گفت:«يا زبير اسق ثمّ ارسل الماء الى جارك».

خاطب خشم گرفت، بازگشت از پيش وى، و فرا مقداد اسود گفت كه: حكم براى عمّه زاده خود كرد، رسول خدا آن سخن بشنيد متغيّر گشت. آن گه گفت:

«يا زبير اسق ثمّ احبس الماء حتّى يرجع الى الجدر، و استوف حقّك، ثمّ ارسل الماء الى جارك».

رسول خدا در سخن اول زبير را فرمود تا با خصم مجامله نگه دارد، و طريق افضال فرونگذارد، پس چون آن خصم رسول را بخشم آورد، حكم صريح كرد، و حق زبير تمام بداد، و كان رسول اللَّه (ص) لا يظلم فى الرّضا و الغضب. پس جبرئيل آمد، و اين آيت آورد: فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ‏ الآية- لاء اوّل بساط لاء دوم است، و لاء دوم بدل لاء اوّل. معنى آنست كه:

نه بخداى تو كه نگرويده‏اند ايشان، تا آن گه كه ترا حاكم كنند، و حكم تو بپذيرند در آن چيز كه در آن اختلاف افتاد ميان ايشان، و بر قضيّت تو به هيچ گونه معارضت نيارند، و در گمان نباشند، و دل خويش از آن بتنگ نيارند، و براستى گردن نهند، و بحقيقت تسليم كنند.

و تسليم بر زبان شريعت و حقيقت سه قسم است: تسليم توحيد، و تسليم تعظيم، و تسليم اقسام. تسليم توحيد آنست كه خداى را ناديده شناسى، و نادريافته پذيرى. و تسليم تعظيم آنست كه سعى خود در هدايت حق نبينى، و جهد خود در معونت وى نبينى، و نشان خود در فضل وى نبينى. و تسليم اقسام آنست كه بر وكيلى حق اعتماد دارى، و بظنّ نيكو تحكّم وى پذيرى، و كوشش در حظّ نفس خود بگذارى. مفسّران گفتند: چون اين اختلاف و مشاجرت ميان زبير و خاطب برفت، جهودى گفت: چه قوم‏اند اينان كه بنبوّت و رسالت پيغامبر خويش گواهى ميدهند، و تنها خويش و مالهاى خويش فداى وى مى‏كنند، و آن گه او را در حكم و قضيّت متّهم ميدارند! ما كه قوم موسى‏ايم بيك گناه كه از ما بيامد،موسى فرمود و حكم كرد تا يكديگر را بكشيم. هفتاد هزار بدست يكديگر كشته شدند بدان تا خداى از ما راضى شود، ما چنين كرديم، و حكم و قضيّت پيغامبر خويش را منقاد گشتيم، و تن فدا كرديم، نپنداريم كه كسى آن تواند كرد كه ما كرديم.

ثابت بن قيس بن شماس الانصارى اين سخن بشنيد، سوگند ياد كرد كه اللَّه تعالى دانا و آگاه است كه اگر ما را فرمودى كه تنهاى خود بكشيد، ما را فرمانبردار يافتى‏[15]، ما تنهاى خود بكشتيمى‏[16]. ربّ العالمين بر وفق قول ثابت اين آيت فرستاد: وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ ما فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِيلٌ مِنْهُمْ‏. مفسّران گفتند: از آن قليل كه اللَّه تعالى مستثنى كرد، يكى عمار ياسر است، ديگر عبد اللَّه مسعود سيوم ثابت قيس، و اين از آن گفتند كه چون آيت فرو آمد مصطفى (ص) گفت:«لكان عمار بن ياسر و عبد اللَّه بن مسعود و ثابت بن قيس من اولئك القليل».

اين سخن به عمر خطاب رسيد، عمر گفت: و اللَّه لو فعل ربّنا لفعلنا، و الحمد للَّه الّذى لم يفعل ذلك بنا. گفت: و اللَّه كه اگر ربّ العزّة بما فرمودى، يعنى قتل نفس خويش، ما فرمان برديمى‏[17]، و الحمد للَّه كه نفرمود، و اين بار بر ما ننهاد. رسول خدا گفت بجواب عمر:

«و الّذى نفسى بيده، الايمان اثبت فى قلوب المؤمنين من الجبال الرّواسى فى الأرض»،

بآن خدايى كه جان من بيد اوست كه ايمان در دلهاى مؤمنان محكم‏تر است و نشسته‏ تر از كوه‏هاى عظيم در زمين.

ابو بكر صديق گفت:

يا رسول اللَّه لو علينا انزلت لبدأت بنفسى و اهل بيتى. فقال رسول اللَّه (ص): «ذلك لفضل يقينك على يقين النّاس، و ايمانك على ايمان النّاس».

و گفته ‏اند: «وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ» ضمير منافقان است، مي گويد: اگر ما برين منافقان فرض كرديمى‏[18] كه خود را بكشند، چنان كه بر بنى اسرائيل فرض كرديم‏ كه خود را بكشند، يا از خان و مان بيرون شند[19]، چنان كه بر مهاجران فرض كرديم، نكردندى‏[20] آن منافقان، و فرمان ما بجاى نياوردندى‏[21] مگر اندكى از ايشان. حسن گفت: ربّ العزّة خبر داد از علم خويش كه در ايشان برفت از ازل، كه ايشان ايمان نيارند، هم چنان كه خبر داد از قوم نوح: أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ‏.

پس گفت: وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ‏- اگر ايشان پند قرآن بشنيدندى‏[22]، و احكام قرآن درپذيرفتندى‏[23]، و فرمان حق بجاى آوردندى‏[24]، لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً ايشان را به بودى، هم در معاش اين جهانى، و هم در ثواب آن جهانى، و دين ايشان پاينده‏تر بودى، و تصديق ايشان امر خداى را محكم‏تر بودى.

وَ إِذاً لَآتَيْناهُمْ‏- و آن گه اگر چنان كنندى‏[25]، ما ايشان را مزد عظيم داديمى از نزديك خود، يعنى آنچه كس قادر نيست بر آن مگر ما، و آن بهشت باقى است، و نعيم جاودانى در آن جهان، و راه نمودن براه راست، و دين حنيفى درين جهان.

ابن كثير و نافع و ابن عامر و كسايى‏ أَنِ اقْتُلُوا بضمّ نون خوانند، و همچنين‏ أَوِ اخْرُجُوا بضمّ واو، و اين اختيار ابو عبيد است. و عاصم و حمزه نون و واو هر دو بكسر خوانند. و اين اختيار بو حاتم است. امّا ابو عمرو و يعقوب‏ أَنِ اقْتُلُوا بكسر نون خوانند، أَوِ اخْرُجُوا بضمّ واو، و ايشان كه نون و واو هر دو بضمّ خواندند منفصل را چون متصل نهادند، چون همزه اقتلوا و اخرجوا كه بفعل متّصل‏اند هر دو مضمومند، نون و واو را نيز اگر چه منفصل‏اند از فعل، مضموم كردند، و هذاعلى اجراء المنفصل مجرى المتّصل.

و ايشان كه هر دو بكسر خواندند، نون و واو را كه منفصل‏اند از فعل، چون همزه كه بدان متّصل است ننهادند. و هر دو را مكسور كردند على اصل التقاء السّاكنين. و ابو عمرو و يعقوب كه فصل كردند ميان واو و نون، و در نون كسر اختيار كردند، و در واو ضمّ، از آنست كه در واو ضمّ نيكوتر است، از آنجا كه مانندگى دارد بواو ضمير، و اجماع در واو ضمير واقع است بر ضمّ، كقوله تعالى: وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ‏، و در نون اين مشابهت نيست، فاختار لها الكسر لالتقاء السّاكنين، و لم يجريا المنفصل مجرى المتّصل.

قوله تعالى: ما فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِيلٌ مِنْهُمْ‏- عامّه قرّا قليل برفع خوانند، مگر ابن عامر كه بنصب خواند. ايشان كه قليل خوانند برفع، بدل نهند از ضمير كه در فعلوه است، چنان كه گويى: ما جاءنى احد الّا زيد، زيد بدل است از احد، زيرا كه ما جاءنى احد الّا زيد، و ما جاءنى الّا زيد، بمعنى هر دو يكيست، اختيار در استثناء[26] منفى رفع است. امّا وجه قراءت ابن عامر كه قليلا بنصب خواند، آنست كه او نفى را بمنزلت ايجاب كرده است، و بتمامى سخن مينگرد، زيرا كه‏ ما فَعَلُوهُ‏ و مانند آن در نفى سخنى تمام است، چنان كه: جاءنى القوم و مانند آن در ايجاب سخنى تمام است. چون سخن پيش از إِلَّا تمام بود مستثنى را در نفى بنصب كرد، چنان كه در ايجاب بنصب كنند، و نصب اصل است در باب استثناء، چون سخن پيش از إِلَّا تمام شود.

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ‏- اين آيت در شأن عبد اللَّه بن زيد بن عبد ربه الانصارى الخزرجى آمد، صاحب الأذان. او را بانگ نماز در خواب نموده بودند.

بر رسول خدا (ص) آمد، گفت: يا رسول اللَّه ما را از تو بجز ديدار اين جهانى نيست.

و در كار مصطفى (ص) چنان فتنه‏[27] بود كه گفت: يا رسول اللَّه! بخدا كه وقت بود كه گرسنه باشم دست بطعام برم، تو در ياد من آيى، نتوانم كه آن طعام خورم، آن را گذارم، و آيم بر تو، و در تو نگرم، آن گه بطعام خوردن باز روم، و همچنين گفت: در آشاميدن آب بوقت تشنگى، و در مباشرت اهل در وقت توقان‏[28] نفس. گفتا:

چون توام ياد آيى همه بگذارم، و فراموش كنم. آن گه گفت: فردا كه ترا در درجه برترين فرود آرند در بهشت، ما ترا كى بينيم؟ اين آيت بجواب وى فرو آمد، و مصطفى (ص) گفت:«و الّذى نفسى بيده لا يؤمن عبد حتّى اكون احبّ اليه من نفسه و أبويه و أهله و ولده و النّاس اجمعين».

گويند آن روز كه مصطفى (ص) از دنياى فانى بسراى باقى رحيل كرد، خبر به عبد اللَّه بن زيد رسيد. وى در باغ بود، هم بر جاى گفت: اللّهمّ اعمنى فلا ارى شيئا بعد حبيبى ابدا. بار خدايا! بعد از دوست خود نخواهم كه چيزى بينم در دنيا، بينايى از من واستان اين سخن بگفت: و هم بر جاى نابينا گشت.

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ‏- يعنى فى الفرائض، وَ الرَّسُولَ‏ يعنى فى السّنن. ميگويد:

هر كه فرمان خداى برد، يعنى فرائض كه فرموده است، و بر بنده واجب كرده بجاى آرد، و از آن هيچ بنگذارد، و هر كه فرمان رسول (ص) برد يعنى سنّتهايى كه وى نهاده بپاى دارد، و راه و سيرت وى رود، و خلق وى گيرد، و آنچه گفت و كرد و فرمود، بجان و دل قبول كند، فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ‏ اينان كه طاعت خدا و رسول دارند، فردا برستاخيز در بهشت با پيغامبران و با صديقان و با شهيدان و با نيكان خواهد بود. چنان كه پيوسته در ديدار ايشان، و در زيارت ايشان باشند، آنجا كه ايشان را فرود آرند، اينان را نيز فرود آرند. صدّيق ناميست كسى را كه‏ راستگوى، راست ظنّ، راستكار، راست پيمان بود، كه جز راست نگويد، و جز راست نرود، اگر چه در آن راستى وى را خطر عظيم بر وى آيد. بعضى مفسّران گفتند:

مِنَ النَّبِيِّينَ‏[29] اينجا مصطفى (ص) است، وَ الصِّدِّيقِينَ‏ ابو بكر صدّيق، وَ الشُّهَداءِ عمر، وَ الصَّالِحِينَ‏ عثمان و على. و گفته ‏اند: وَ الشُّهَداءِ عمر و عثمان و على است، وَ الصَّالِحِينَ‏ همه صحابه رسول‏اند رضى اللَّه عنهم.

وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً- يعنى رفقاء، سمّى الصّاحب رفيقا لأنّ صاحبه يرتفق به، و يعتمد عليه، و سمّى مرفق اليد مرفقا، لاعتماد الرّجل و اتّكائه عليه.

روى ابن عباس، قال: وقف رسول اللَّه (ص) يوما على اصحاب الصّفّة، فرأى فقرهم و جهدهم و طيب قلوبهم، فقال: «ابشروا يا اصحاب الصّفة! فمن بقى منكم على النّعت الّذى هو اليوم، راضيا بما فيه، فانّه من رفقايى يوم القيامة».

و درين آيت دلالت روشن است در ثبوت خلافت ابو بكر صديق، از بهر آنكه ربّ العزّة مرتبت صدّيقان فرا پس انبياء داشت، تا معلوم شود كه بهينه خلق انبياءاند، كه اللَّه فرا پيش داشت. پس صدّيقان‏اند كه فرا پس آن داشت، و در پيغامبران رسول مطلق مصطفى (ص) است، و روا نباشد كه در پيش وى كسى بود. همچنين در صدّيقان صدّيق مطلق ابو بكر است، و روا نباشد كه در پيش وى كسى بود. ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ‏- ميگويد: اين مرافقت، انبياء و صدّيقان و شهيدان و صالحان كه يافتند، بفضل اللَّه يافتند، نه بكردار خويش اين ردّى روشن است بر معتزله كه گفتند: بنده بعمل خويش بثواب آن جهانى ميرسد، و ربّ العزّة معتقد ايشان باطل كرد، و منّت بر خلق نهاد بآنچه گفت: ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ‏، ثمّ قال: وَ كَفى‏ بِاللَّهِ عَلِيماً، داناى پاك‏دان همه‏دان خداى است، دانايى كه بوى هيچ چيز فرو نشود، اعمال بندگان همه ميداند، و اسرار همگان‏ ميشناسد، و بآخرت همه را بثواب خويش رساند، و فضل خويش ايشان را كرامت كند.

 

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ‏- از اوّل ورد تا آخر همه اشارت است ببزرگوارى منزلت مصطفى (ص) نزديك حق جلّ جلاله، و خلعتى است از خلعتهاى كرامت كه اللَّه تعالى بوى داد، كه واسطه از ميان برداشت، و حكم وى با حكم خود برابر كرد، تا چنان كه رضا دادن بقضاء حق جلّ جلاله سبب يقين موحّدانست، رضا دادن بحكم رسول (ص) سبب ايمان مؤمنان است. تا جهانيان بدانند كه طاعت داشت رسول طاعت داشت حق است، و نافرمانى رسول نافرمانى حق است، و قول رسول وحى حق است، و بيان رسول راه حق است، و فعل رسول حجّت حق است، و شريعت رسول ملّت حق است، و حكم رسول دين حق است، و متابعت رسول دوستى حق است.

چنان كه گفت: جلّ جلاله: فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ‏، گفت: اى سيّد سادات، و اى مهمتر كائنات، و اى نقطه دائره حادثات، بندگانم را بگو: اگر خواهيد كه اللَّه شما را بدوستى خود راه دهد، و ببندگى بپسندد، بر پى ما رويد كه رسول اوئيم، و كمر متابعت ما بر ميان بنديد، و حكم ما بى معارضت بجان و دل قبول كنيد، تن فرا داده، و گردن نهاده، و خويشتن را در آن حكم بيفكنده، و هيچ حرجى و تنگى بخود راه نداده، اينست كه گفت جلّ جلاله: «ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»، نمى‏دانيد كه كارها همه در پى ما بستند، و اين هر دو سراى در كوى ما پيوستند، زهى رتبت و دولت! زهى كرامت و فضيلت! كرا بود از عهد آدم تا امروز چنين فضل تمام و كار بنظام؟ عزّ سماوى‏[30] و فرّ خدايى؟

پس از پانصد و اند سال ركن دولت شرع او عامر، و شاخ ناضر، و عود مثمر، شرف مستعلى، و حكم مستولى! درين گيتى نواى وى، در آن گيتى آواى وى! در هر دل از وى چراغى، بر هر زبان از وى داغى، در هر دل از وى نوايى، در هر سر از وى آوايى، در هر جان او را جايى!

از تو پندارى ترا لطف خدايى نيست، هست‏ بر سر خوبان عالم پادشاهى نيست، هست‏
ور چنين دانى كه جان نيك مردان را بعشق‏ با جمال خاك پايت آشنايى نيست، هست‏
ور برانديشى كه چون بردارى از رخ زلف را از تو قنديل فلك را روشنايى نيست، هست‏

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ‏ الآية- قول ابن عباس (رض) آنست كه اين آيت در شأن ثوبان آمد كه از محبّت رسول خدا (ص) نزار و ضعيف گشته بود، پشت خم گشته، و روى زرد شده. رسول خدا (ص) روزى مر او را گفت: اى ثوبان! ترا چه ميبود، مگر در شب بيدار باشى، كه زرد روى گشته‏اى؟ گفت: يا رسول اللَّه! بعضى و بعضى، چنان كه دانى. گفت: اى ثوبان مگر رنج بسيار بر خود مينهى از انواع رياضات، كه چنين ضعيف گشته‏اى، و پشتت دو تا شده؟! ثوبان گفت: آرى يا رسول اللَّه! ميبود هر چيزى. رسول (ص) گفت: اى ثوبان! مگر آرزومند ميباشى؟ هر دو چشم ثوبان پر آب گشت، چون حديث آرزومندى شنيد.

چندم پرسى مرا چرا رنجانى‏ حقّا كه تو حال من زمن به دانى!

يا رسول اللَّه! ندانم كه شب چون گذرد! تا يك بار كه روز گردد، و من ترا ببينم.

روز از هوست پرده بيكارى ماست‏ شبها زغمت حجره بيدارى ماست‏
هجران تو پيرايه غمخوارى ماست‏ سوداى تو سرمايه هشيارى ماست‏

يا رسول اللَّه! اندوه صعب آنست كه در آخرت تو در اعلى علّيّين باشى، و ما از ديدار تو بازمانيم. تا درين بودند جبرئيل (ع) آمد، پيك حضرت، بريد رحمت، و آيت آورده: وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ‏ الآية. رسول خداى بر وى خواند، و دل وى خوش كرد، و خستگى وى را مرهم بر نهاد. آرى چنين دردى ببايد، تا چنين مرهمى پديد آيد! تا سوزى نبرى، سازى نيارى، تا در بحر ذكر غرقه‏ فَاذْكُرُونِي‏ نشوى، از ساحل امن دستگير أَذْكُرْكُمْ‏ نيابى.

مرد بيحاصل نيابد يار با تحصيل را سوز ابراهيم بايد درد اسماعيل را

________________________

[1] ( 1)- نسخه ج: كنندى.

[2] ( 2)- نسخه ج: آيندى.

[3] ( 3)- نسخه ج: خواهندى.

[4] ( 4)- چنين است در همه نسخ.

[5] ( 5)- نسخه ج: يافتندى.

[6] ( 6)- نسخه ج: شويد.

[7] ( 7)- نسخه ج: نكردندى.

[8] ( 8)- نسخه ج: كنندى.)

[9] ( 1)- چنين است در همه نسخ، و ظاهرا بايد، بمانند و بپايند صحيح باشد.

[10] ( 2)- نسخه ج: همنشينان.)

[11] ( 1، 2)- نسخه ج: آمدندى. كردندى.

[12] ( 1، 2)- نسخه ج: آمدندى. كردندى.

[13] ( 3، 4)- نسخه ج: كردى. بپذيرفتى.

[14] ( 3، 4)- نسخه ج: كردى. بپذيرفتى.

[15] ( 1)- نسخه الف: يافتيد.

[16] ( 2)- نسخه الف: بكشتيد.

[17] ( 3)- نسخه الف:فرمان برديد.

[18] ( 4)- نسخه الف: كرديد.

[19] ( 1)- نسخه الف: شوند.

[20] ( 2)- نسخه الف: نكردنديد.

[21] ( 3)- نسخه الف:نياوردنديد

[22] ( 4، 5، 6)- نسخه الف: بشنيدنديد، پذيرفتنديد، بجاى آوردنديد.

[23] ( 4، 5، 6)- نسخه الف: بشنيدنديد، پذيرفتنديد، بجاى آوردنديد.

[24] ( 4، 5، 6)- نسخه الف: بشنيدنديد، پذيرفتنديد، بجاى آوردنديد.

[25] ( 7)- نسخه الف: كننديد.

[26] ( 1)- نسخه الف: مستثنى.)

[27] ( 1)- فتنه در اينجا بمعنى مفتون و شيفته آمده است.)

[28] ( 2)- توقان: اشتياق.

[29] ( 1)- نسخه ج: من النّبيّين و الصدّيقين و الشّهداء.)

[30] ( 1)- نسخه ج: سمائى.

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد دوم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=