الانعام - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الانعام‏ آیه 68-73

9- النوبة الاولى‏

(6/ 73- 68)

قوله تعالى:

وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا و چون (1) بينى ايشان را كه در سخنان ما مى خوض كنند، و بفراخ سخنى و بافسوس ميروند

فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ‏ روى گردان از ايشان و جدايى جوى‏

حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ‏ تا آن گاه كه در حديثى ديگر روند

وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ‏ و اگر ديو فراموش كند بر تو اعراض از ايشان‏

فَلا تَقْعُدْ نگر تا ننشينى (2) بَعْدَ الذِّكْرى‏ پس ياد آمدن نهى من 

مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ‏ (68) با آن گروه ستمكاران بر خود.

وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ‏ و بر پرهيزگاران نيست‏

مِنْ حِسابِهِمْ‏ از شمار و از جرم و تاوان خائضان‏

مِنْ شَيْ‏ءٍ هيچ چيز وَ لكِنْ ذِكْرى‏ لكن اين پند است و عبرت نمودن خائضان را

لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ‏ (69) تا مگر از آن خوض بپرهيزند.

وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَ لَهْواً گذار ايشان را كه دين خويش ببازى گرفتند

وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا و فرهيفته (1) كرد ايشان را زندگانى اين جهان‏

وَ ذَكِّرْ بِهِ‏ و پند ده بقرآن و در ياد ده‏

أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ‏ پيش از آنكه تن كافر را بسخت‏تر عذاب سپارند بآنچه كرد درين جهان‏

لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ و او را نه فرود از خداى‏ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ‏ نه يارى و نه شفيعى‏

وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ‏ و اگر تنى خويشتن باز خريد بهمه فداى

‏ لا يُؤْخَذْ مِنْها آن فدا ازو بنستانند أُولئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا ايشان آنند كه ايشان را فرا دادند فرا سخت‏تر هلاكى و عذابى‏

بِما كَسَبُوا بآنچه ميكردند لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ‏ ايشان را است شرابى از آب گرم‏ وَ عَذابٌ أَلِيمٌ‏ و عذابى دردنماى‏

بِما كانُوا يَكْفُرُونَ‏ (70) بآنچه مى كافر شوند.

قُلْ‏ گوى يا محمد! أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ‏ فرود از خداى چيزى خوانيم‏

ما لا يَنْفَعُنا كه ما را هيچ بكار نيايد اگر خوانيم‏ وَ لا يَضُرُّنا و نگزايد اگر نخوانيم‏

وَ نُرَدُّ عَلى‏ أَعْقابِنا و برگردانند ما را با پس وا (2) بَعْدَ إِذْ هَدانَا اللَّهُ‏ پس آنكه راه نمود اللَّه ما را

كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّياطِينُ فِي الْأَرْضِ‏ چون چنان كس كه بنهيب ديو وى را بسر درآورد در زمين، و از راه برگرداند

حَيْرانَ‏ تا فرو مانده و بى‏سامان بماند.

لَهُ أَصْحابٌ‏ و او را يارانى‏اند از مشركان‏

يَدْعُونَهُ إِلَى الْهُدَى‏ كه او را مى‏باز خوانند با ضلالت كه آن را مى‏ هدى و راستى نه پندارند

ائْتِنا و ميگويند او را كه ايدر (1) آى بما قُلْ‏ پيغامبر من گوى:

إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى‏ راه نمودن اللَّه هدى و راست راهى آنست‏

وَ أُمِرْنا و فرمودند ما را لِنُسْلِمَ‏ تا گردن نهيم‏

لِرَبِّ الْعالَمِينَ‏ (71) خداوند جهانيان را.

وَ أَنْ أَقِيمُوا الصَّلاةَ و فرمودند ما را كه نماز بپاى داريد

وَ اتَّقُوهُ‏ و از خشم و عذاب خداى بپرهيزيد

وَ هُوَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ‏ (72) و او آنست كه شما را برانيگخته با وى خواهند برد.

وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏ و او آنست كه بيافريد آسمانها و زمين‏

بِالْحَقِ‏ بسخن روان و فرمان رسنده بپايان‏

وَ يَوْمَ يَقُولُ‏ و آن روز كه گويد:

كُنْ فَيَكُونُ‏ باش تا مى‏بود قَوْلُهُ الْحَقُ‏ فرمان وى روان‏

وَ لَهُ الْمُلْكُ‏ و پادشاهى وى را

يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ آن روز كه دردمند در صور

عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ داناى هر پوشيده و آشكارا

وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ (74) و اوست داناى آگاه. دانا بهمه چيز، آگاه از همه چيز.

 

 

النوبة الثانية

 

قوله تعالى: وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا- خوض نامى است كه باطل را گويند، حق را نگويند، چنان كه گفت: «وَ كُنَّا نَخُوضُ مَعَ الْخائِضِينَ»، وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا، «فِي خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ». و اصل الخوض الدخول فى الشي‏ء على تلوّث به، و قيل هو الخلط، و كل شى‏ء خضته فقد خلطته، و منه خاض الماء بالعسل خلطه. و خوض در آيات آنست كه پيغامبر را و قرآن را دروغ زن گيرند، و بدان استهزا كنند، و باطل شمرند. و اين آن بود كه كافران مكّه چون از مؤمنان قرآن مي شنيدند آن را طعن ميزدند و ناسزا ميگفتند.

سدى گفت: مشركان با مؤمنان نمى ‏نشستند، و در رسول خدا (ص) طعن ميكردند، و ناسزا ميگفتند. رب العالمين ايشان را از آن نهى كرد، گفت: يا محمد! چون مشركان را بينى كه در قرآن طعن كنند و ناسزا گويند، با ايشان منشين، و از ايشان روى گردان. و با مؤمنان همين گفت كه: چون كافران در رسول (ص) طعن كنند و او را ناسزا گويند، با ايشان منشينيد، و از ايشان روى بگردانيد.

«لا تقعدوا» معنى آنست كه منشينيد، و آن كس كه نشسته بود، اين با وى هم گويند، امّا «لا تجلس» زشت است درين موضع، كه آن بر پاى ايستاده را گويند.وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّكَ‏- قراءت ابن عامر ينسّينّك است، نسّى ينسّى، و انسى ينسى، بمعنى يكى‏اند، همچون غرّمته و أغرمته. «فَمَهِّلِ الْكافِرِينَ أَمْهِلْهُمْ».

و اگر شيطان اين نهى ما بر تو فراموش كند، و با ايشان بنشينى، چون با يادت آيد برخيز، و نيز منشين. و تفسير اين آنجا است كه گفت: «وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ» الاية. پس مؤمنان گفتند: يا رسول اللَّه! هر گاه كه ايشان تكذيب آرند، و استهزا كنند، و در باطل خوض كنند، اگر ما برخيزيم و ننشينيم پس نتوانيم كه در مسجد حرام بنشينيم، و نتوانيم كه گرد كعبه طواف كنيم.

چون ايشان چنين گفتند رب العزّة رخصت داد نشستن با ايشان، بشرط آنكه ايشان را پند دهند و تذكير كنند، گفت: «وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ» الشّرك و الكبائر و الفواحش من حساب الخائضين‏ «مِنْ شَيْ‏ءٍ» اى: من آثامهم «وَ لكِنْ ذِكْرى‏»- نصب على المصدر يعنى ذكّروهم ذكرى، و روا باشد كه موضع آن رفع باشد، يعنى: عليكم ذكرى، اى عليكم ان تذكّروهم. «لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ» الخوض اذا وعظتموهم.

ابن عباس گفت كه: مؤمنان گفتند: يا رسول اللَّه! اگر ما از ايشان اعراض كنيم، و ايشان را بآن خوض بگذاريم، و باز نرنيم، ترسيم كه گنهكار شويم. رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ مِنْ حِسابِهِمْ‏ اى من آثام الخائضين «مِنْ شَيْ‏ءٍ»، و لكن امرى المؤمنين بهجران الخائضين تذكير للخائضين. «لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ» الخوض فى الباطل، يعنى اذا قمتم عنهم منعهم ذلك من الخوض و الاستهزاء، فأنكروا قيامكم عنهم، فيكون ذلك تذكيرا.

سعيد جبير گفت: چون مسلمانان بمدينه هجرت كردند، منافقان با مسلمانان مى‏نشستند، و چون قرآن مى‏شنيدند خوض و استهزا ميكردند، چنان كه مشركان در مكّه ميكردند. مسلمانان گفتند: بر ما حرج نيست درين مجالست، كه اللَّه ما را در آن رخصت داده، و از خوض ايشان بر ما هيچ چيز نيست.رب العزّة در مدينه آن آيت فرستاد كه در سورة النساء است: وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ‏ الاية، و اين آيت كه‏ وَ ما عَلَى الَّذِينَ يَتَّقُونَ‏ منسوخ گشت.

وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ‏ الاية- اين لفظى است از الفاظ تهديد و از الفاظ تهاون. در وعيد گويند: ذرنى و فلانا، و در تهاون گويند: ذر فلانا فى كذا، و ذره يفعل كذا، و قرآن جايها بهر دو ناطق. ميگويد: گذار ايشان را يعنى باك مدار از ايشان و خوار دار ايشان را كه دين خود ببازى گرفتند، يعنى: اتخذوا دين الاسلام لعبا اى باطلا و لهوا عنه. «وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا» عن دينهم الاسلام.

ابن عباس گفت: اين در شأن كافران مكّه و ترسايان و جهودان فرو آمد، كه رب العزّة هر گروهى را عيدى كرد، و هر قومى در عيد خويش بباطل و بازى و نشاط و طرب مشغول شدند مگر امّت محمّد (ص)، كه ايشان عيد خود موسم طاعت ساختند، نماز جماعت و ذكر فراوان و تكبير و تهليل و قربان.

رب العزّة ميگويد: گذار ايشان را كه در عيد خود بباطل و بيهوده مشغول گشتند، و بزندگانى دنيا غرّه شدند. «وَ ذَكِّرْ بِهِ» اى بالقرآن، و قيل: بانذارك و بلاغك. و پند ده اينان را بپيغام كه گزارى و بيم كه نمايى. «أَنْ تُبْسَلَ» يعنى: من قبل ان تبسل نفس بما كسبت. ابسل الرّجل اذا دفع الى اشدّ الهلاك، پيش از آنكه تن كافر را فراسخت‏ تر گرفتن دهند. و قيل: «أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ» يعنى من قبل ان تهلك نفس بما عملت و تحبس فى النار. قال قتادة: هذه الاية منسوخة، نسخها قوله: «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ»، و قال مجاهد: ليست منسوخة لأنّه على التهدّد كقوله: «ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً».

لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ در نام خداوند جل جلاله ولى و مولى يكى است، و آن از ولايت است بفتح واو بمعنى نصرت، و آنچه در سورة الرعد گفت: «وال»، آن از ولايت است بكسر واو، و آن تملّك است. «وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ» يعنى: و ان تفد نفس كل فداء لا يؤخذ الفداء منها. اين عدل ايدر فدا است، از بهر آنكه آن چيز كه تن خويش بآن مى‏ باز خرند آن چيز همتاى تن مينهند، و عدل آن ميكنند، و عدل برابر كردن هر چيز با ديگرى بود و هامتا ساختن ، و هر دو چيز از آن عدل است و عديل چون ندّ و نديد. ميگويد: اگر تنى فردا هر كه بود از كافران، خويشتن باز خريد بهمه فدايى. جاى ديگر تفسير كرد، گفت: مِلْ‏ءُ الْأَرْضِ ذَهَباً. جاى ديگر گفت: لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذابِ يَوْمِئِذٍ بِبَنِيهِ‏.

لا يُؤْخَذْ مِنْها- همانست كه آنجا گفت: «وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ».اخذ در قرآن بر پنج وجه آيد:يكى بمعنى قبول، چنان كه: «وَ إِنْ تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لا يُؤْخَذْ مِنْها» اى لا يقبل، و در آل عمران گفت: «وَ أَخَذْتُمْ عَلى‏ ذلِكُمْ إِصْرِي» اى قبلتم على ذلكم عهدى. و در سورة المائده گفت: إِنْ أُوتِيتُمْ هذا فَخُذُوهُ‏، اى فاقبلوه، و در سورة التّوبة گفت: وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ‏ يعنى: و يقبل الصّدقات، و در اعراف گفت:خُذِ الْعَفْوَ اى اقبل الفضل من اموالهم.

وجه دوم «اخذ» بمعنى حبس است، چنان كه در سوره يوسف گفت: فَخُذْ أَحَدَنا مَكانَهُ‏ يعنى احبس.

وجه سوم «اخذ» بمعنى عذاب چنان كه: در حم المؤمن گفت: فَأَخَذْتُهُمْ فَكَيْفَ كانَ عِقابِ‏ يعنى فعذبتهم، و در هود گفت: وَ كَذلِكَ أَخْذُ رَبِّكَ إِذا أَخَذَ الْقُرى‏، و در عنكبوت گفت: فَكُلًّا أَخَذْنا بِذَنْبِهِ‏ يعنى: عذّبنا.

وجه چهارم «اخذ» بمعنى قتل، چنان كه در حم المؤمن گفت:وَ هَمَّتْ كُلُّ أُمَّةٍ بِرَسُولِهِمْ لِيَأْخُذُوهُ‏ اى ليقتلوه.

وجه پنجم اخذ بمعنى اسرات، چنان كه در سورة التّوبة گفت: فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ‏، و در سورة النساء گفت: فَإِنْ تَوَلَّوْا فَخُذُوهُمْ‏.أُولئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا- يعنى حبسوا فى النار بما كسبوا من الكفر و التكذيب «لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيمٍ» يعنى الماء الحار الذى قد انتهى حرّه «وَ عَذابٌ أَلِيمٌ» وجيع «بِما كانُوا يَكْفُرُونَ».

قُلْ أَ نَدْعُوا- اين جواب ايشانست كه رسول خدا را (ص) با شرك ميخواندند، و ميان خويش و ميان او ممالات ميجستند، جايها در قرآن از آن ذكر است، «وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ» «وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ» از آنست، و جوابها است آن را در قرآن، سورة قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِرُونَ‏ از آنست، و اين آيت از آن است. قُلْ أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ‏- ميگويد: شما كه مسلمانان‏ايد جواب كافران كه شما را با كفر ميخوانند اين دهيد كه: أَ نَدْعُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُنا اى لا يملك لنا نفعا فى الآخرة وَ لا يَضُرُّنا، و لا يملك لنا ضرّا فى الدّنيا. «وَ نُرَدُّ عَلى‏ أَعْقابِنا»- اين اعقاب در قرآن جايها مذكور است گاه بردّ و گاه بانقلاب، و ذكر عقب در آن مستعار است، و جمله كنايت است از بازگشتن از دين.

كَالَّذِي اسْتَهْوَتْهُ الشَّياطِينُ‏- قراءت حمزه «استهويه» بالف من ماله بر معنى‏ جمع شياطين، «و استهوته» بر معنى جماعت شياطين. قال الزجاج: «استهوته» زيّنت له هواه، و قال ابن عباس: استفزته الغيلان فى المهامه. ابن عباس گفت: اين مثلى است كه رب العالمين زد آن كس را كه بر دين حق بود، و داعى ضلالت او را بر عبادت بت ميخواند، ميگويد: مثل وى مثل آن مرد است كه بر راه راست ميرود با رفيقان پسنديده و همراهان گزيده، و غول او را از رفيقان باز برد، تا از راه بيوفتد، و در بيابان حيران و عطشان بماند، و بر شرف هلاك بود، پس آن رفيقان و اصحاب او را براه باز خوانند، نيايد، و هم چنان سرگردان و حيران سر در بيراهى نهد تا هلاك شود.

اين در شأن عبد الرحمن بن ابو بكر آمد، پيش از آنكه مسلمان شد شيطان او را از راه هدى باز داشته بود، و اصحاب وى پدر و مادر وى بودند، و با وى ميگفتند كه: ايتنا فانا على الهدى. و هم درين قصّه وى آيت آمد: وَ الَّذِي قالَ لِوالِدَيْهِ أُفٍّ لَكُما الاية.

وى جواب ايشان ميدهد كه من بر هدى و راست راهى ‏ام. رب العالمين گفت: قُلْ إِنَّ هُدَى اللَّهِ هُوَ الْهُدى‏ راه اسلام است، كه راه راست است و دين حق. رستگارى در آن است نه در كفر و ضلالت كه نموده شيطان است. معنى ديگر گفته‏ اند: له اصحاب من المشركين يدعونه الى الهدى عندهم. و اين معنى در نوبت اوّل مختصر گفتيم.

وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ‏- قتاده گويد: هذه الاية حجّة لقّنها اللَّه نبيّه يخاصم بها اهل الاهواء. گفتا: جواب همه متنطعان و معترضان در دين اينست كه اللَّه درآموخت: فرمودند ما را كه گردن نهيد اللَّه را تسليم كنيد، و از تسليم درمگذريد.

وَ أَنْ أَقِيمُوا الصَّلاةَ- «أن» از بهر آن گفت كه لام در «لنسلم» بمعنى «أن» است، يعنى: امرنا ان نسلم و ان نقيم، كقوله: «يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا»، و هما بمعنى واحد، و گفته‏اند:

اسلام اينجا بمعنى اخلاص است. نخست اخلاص فرمود پس عمل، تا بدانى كه عمل بى‏اخلاص بكار نيست، پس تنبيه كرد بر بعث و مجازات، گفت: «وَ هُوَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ»تا بدانى كه آن عمل را جزا خواهد بود، اگر نيك باشد و اگر بد، پس بر صنع خود دلالت كرد تا او را يكتا و بى‏همتا دانند. گفت:وَ هُوَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِالْحَقِ‏- اين حق را دو معنى است: يكى آنكه به «كن» آفريد، چنان كه گفت: قَوْلُهُ الْحَقُ‏ بسخن راست و فرمان روان، و ديگر معنى: بالوحدانية، چنان كه جاى ديگر گفت: رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا. نه بباطل آفريد و نه ببازى، كه بحق آفريد و بيكتايى، و بجدّ نه بعبث و گزاف. و قيل: بالحقّ اى بكلامه، و هو قوله: «ائْتِيا طَوْعاً أَوْ كَرْهاً». «بالحقّ» اينجا سخن تمام شد، پس گفت: «وَ يَوْمَ يَقُولُ» ياد كن آن روز كه گويد: آخرت اى دنيا شو. آنچه گويد: باش، بود.

هر چه اللَّه خبر داد كه بودنى است آن در علم اللَّه موجود است، و لا محاله بودنى است، و خطاب «كن» بآن درست. و قيل: و يوم يقول للخلق موتوا فيموتون، و انتشروا فينتشرون دل اللَّه سبحانه على سرعة امر البعث، و ردّ على من انكره. «قَوْلُهُ الْحَقُّ» گفته‏ اند كه اين متصل است بسخن پيش، يعنى: «يَقُولُ كُنْ فَيَكُونُ». «قَوْلُهُ» اى يأمر فيقع امره، اين چنانست كه گويند: قد قلت فكان قولك، و باين وجه حق نعت قول باشد.

و روا باشد كه «كُنْ فَيَكُونُ» اينجا سخن بريده گردد، پس ابتدا كن «قَوْلُهُ الْحَقُّ وَ لَهُ الْمُلْكُ يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ» و تخصيص روز قيامت بذكر نه از آن است كه در روزگار ديگران قول و آن ملك نبود، بلكه در همه وقت و همه روز بود، اما ديگران بر سبيل مجاز در دنيا دعوى ملك ميكردند، و روز قيامت آن دعويها باطل گردد، و ملوك خاضع شود، كس را دست رس نبود، و در كس نفع و ضرّ نبود چنان كه اللَّه گفت: وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ‏.

يَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ صور نام آن قرن است كه اسرافيل در آن دمد.

روى عبد اللَّه بن عمرو عن النبىّ (ص): «انّ اعرابيا قال ما الصّور؟ قال:قرن ينفخ فيه»،

وقال (ص): «كيف انعم و صاحب الصّور قد التقم الصّور بفيه و اصغى‏ سمعه و حنا جبهته ينتظر متى يؤمر أن ينفخ فينفخ».

قالوا: يا رسول اللَّه! كيف نقول؟

قال: «قولوا حسبنا اللَّه و نعم الوكيل. على اللَّه توكّلنا».

و در بعضى كتب آورده ‏اند كه:صور چهار شاخ دارد: يكى تا بزير عرش است. يكى تا بثرى. يكى تا بميمنه عالم.

چهارم بميسره عالم، چنان كه از عرش تا ثرى و از ميمنه عالم تا ميسره همه در ميان اين چهار شاخ است روز قيامت. روز حشر و نشر چون اللَّه خواهد كه خلق را زنده كند جانهاى پيغامبران در آن شاخ آرند كه زير عرش است، و جانهاى مؤمنان در آن شاخ كه بميمنه عالم است، و جانهاى جمله كافران در آن شاخ كه در ثرى است، و جانهاى زنديقان و مبتدعان در آن شاخ كه بميسره عالم است، و بعدد هر جانى درين شاخها سوراخها است بر مثال زنبور خانه، چون جانها برين سوراخها درآيد چنان راست آيد كه نه جان زيادت آيد نه جاى كم بود، و چهل سال جانها چنان ميدارد پس زمين را بجنباند، چنان كه اللَّه گفت: إِذا رُجَّتِ الْأَرْضُ رَجًّا تا خاكهاى شخصها از يكديگر جدا شود، سياه از سفيد و مرد از زن جدا شود، آن گه ببحر مسجور فرمان آيد، دريايى است در زير عرش مجيد، آب حيات در آن.

فرمايند او را كه ببار چهل سال آن دريا آب بزمين مى‏ بارد، تا آن خاكها در زير زمين آميخته شود، پس آن خاكها بفرمان حق رگ و پى و پوست و استخوان گردد. همان شخصها كه در دنيا بود، رب العزّة باز آفريند. آن گه زمين از گرانبارى بحق نالد، و فرمان آيد كه: بارها بيرون نه، فذلك قوله: وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها. زمين شكافته شود شخصها از زمين بيرون آيد.

اسرافيل را فرمايند تا در صور دمد، آن جانهاى خلق جمله از صور بيرون آيند جانهاى نيكبختان سفيد  چون مرواريد، و جانهاى بدبختان سياه چون قير، و همه احوال عالم از آن پر گردد، ورب العزّة گويد جل جلاله: ليرجعن كل روح الى جسده، فتأتى الارواح، فتدخل‏ فى الخياشيم، فتمشى فى الاجساد كمشى السم فى اللديغ.

«عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ اين شهادت با غيب قرين در همه قرآن معنى آن شاهد است و حاضر، ميگويد: دانا بهر غائب و حاضر اوست. «وَ هُوَ الْحَكِيمُ» يعنى حكم البعث «الْخَبِيرُ» بالبعث متى يبعثهم.

 

 

النوبة الثالثة

 

قوله تعالى: وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا الاية قال ابو جعفر محمد بن علىّ: «لا تجالسوا اصحاب الخصومات و الاهواء، و الكلام فى اللَّه و الجدل فى القرآن، فأنّهم الذين يخوضون فى آيات اللَّه».

اصل ديندارى و مايه مسلمانى دو حرف است: حق را قبول كردن، و از باطل برگشتن، و اوّل ورد و آخر ورد بهر دو حرف اشارت است. قبول كردن حق اينست كه: «وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ»، و اعراض از باطل اينست كه: «وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ» ميگويد با اهل هوى و بدعت منشينيد، و سخن خايضان و مجادلان در قرآن مشنويد، كه شنيدن سخن ايشان دل تاريك كند، و نشستن با ايشان روى توحيد گردآلود كند، و زينهار كه به هواى خود در آيات و صفات تصرّف نكنيد، و از خوض پرهيزيد، كه خوض درختى است بيخ آن بدعت، ساق آن ضلالت، شاخ آن لعنت، برگ آن عقوبت، شكوفه آن ندامت، ميوه آن حسرت. هر كه در آيات خوض كند، خدا او را داور، و خصم او پيغامبر.

امروز از مسلمانان مهجور، و لعنت بر سر، و فردا نابينا، و منزل او سقر. هر كه دين‏دار است و اسلام را نزديك او مقدار است، و او را به اللَّه‏ سر و كار است تا با مبتدعان و متنطعان و خايضان ننشيند، كه اللَّه ميگويد: فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ‏ با ايشان منشينيد، إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ‏ كه پس شما همچون ايشان باشيد، ايشان كتاب و سنّت واپس داشتند، و معقول فرا پيش‏ داشتند. دست در راى و قياس و كلام زدند، تا در گمراهى افتادند.

مصطفى (ص) گفت:«من مشى الى سلطان اللَّه فى الارض ليذله اذلّ اللَّه رقبته يوم القيامة»،

و سلطان اللَّه فى الارض كتاب اللَّه و سنة نبيّه (ص).

وقال (ص): «من تمسك بسنّتى عند فساد امّتى فله اجر مائة شهيد».

تمسّك بسنّت راه تسليم است، و راه تسليم آنست كه اللَّه گفت: وَ أُمِرْنا لِنُسْلِمَ لِرَبِّ الْعالَمِينَ‏ ما را فرمودند كه گردن نهيد گردن نهاديم، و نادر يافته پذيرفتيم. از صفات اللَّه آنچه اسامى است دانيم، آنچه معانى است ندانيم، ظاهريانيم، آنچه ظاهر است شناسيم، آنچه باطن است نشناسيم. ايمان ما از راه سمع است نه بحيلت عقل، و بقبول و تسليم است نه بتصرف و تأويل. امام ما قرآن، و قاضى سنّت، و پيشوا مصطفى، و هادى خدا.

نادر يافته پذيرفته، و گوش فرا داشته، و تهمت بر خرد خود نهاده. نه علم از كيفيت آن آگاه، نه عقل را فاز آن راه. نه تفكّر در صفات، نه شروع در تأويل، نه بر صاحب شرع ردّ، و نه عيب بر تنزيل، راه تشبيه بكفر دارد، چنان كه راه تعطيل. ربوبيت تعطيل فانى كرد و وحدانيّت تشبيه باطل كرد. خدايى كه جز از وى خدا نيست، و در هفت آسمان و زمين هيچ چيز و هيچ كس چون وى نيست. لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ.

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=