حکایات كشف الأسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

حکایت عالم مسلمان با راهب مسیحی رومی كشف الاسرار و عدة الأبرار

معروف است و منقول در آثار كه يكى از علماء تابعين با لشكر اسلام بغزاة روم رفت و او را باسيرى گرفتند مدتى در آنجا بماند، روميان را ديد روزى كه در آن صحراى گرد آمده بودند، سبب آن پرسيد، گفتند اينجا اسقفى است امام اساقفه كه در چهار سال يك بار از صومعه بيرون آيد و خلق را پند دهد، امروز ميعاد بيرون آمدن اوست، آن مرد مسلمان بآن مجلس حاضر شد.

و گويند كه سى هزار كس از روميان حاضر بودند اسقف بمنبر بر شد خاموش نشسته و هيچ سخن نمى‏گفت و خلق تشنه سخن گفتن وى، آن گه گفت سخن گفتن من بسته شد بنگريد مگر غريبى از اهل اسلام در ميان شماست، گفتند ما نميدانيم و كس را نمى‏شناسيم، اسقف بآواز بلند گفت هر كه در ميان اين جمع است از اهل ملت و كيش محمّد تا برخيزد، آن مسلمان گفت من ترسيدم كه برخيزم تغافل كردم، اسقف گفت اگر شما او را نمى- شناسيد و او خود را نمى‏شناسد من او را شناسم ان شاء اللَّه.

پس تأمل ميكرد و در رويهاى مردم تيز مى‏ نگرست گفتا چشمش بر من افتاد و بتعجيل گفت: هذا هو ادن‏ منى. اينست آن كس كه من او را مى‏جويم، برخيز اى جوانمرد و نزديك من آى تا با تو سخن گويم، مرا گفت تو مسلمانى؟

گفتم آرى مسلمانم، گفت از علماء ايشانى يا از جهال، گفتم بآنچه دانم عالمم و آن را كه ندانم متعلمم و در شمار جاهلان نه‏ام، گفت من ترا سه مسأله خواهم پرسيد مرا جواب ده، گفتم ترا جواب دهم بدو شرط يكى آنكه با من بگويى كه مرا بچه شناختى، و شرط ديگر آنست كه من نيز از تو سه مسأله پرسم، هر دو بدين عهد كردند و پيمان بستند، آن گه اسقف دهن بر گوش من نهاد و نرمك بگوش من فرو گفت پنهان از روميان كه: عرفتك بنور ايمانك، ترا بنور ايمان و توحيد بشناختم كه از روى تو اشراق ميزد،

آن گه بآواز بلند از من سؤال كرد كه رسول شما با شما گفته كه در بهشت درختى است كه در هر قصرى و غرفه‏اى از آن درخت شاخى است آن را در دنيا مثال چيست؟ گفتم مثال آن درخت در دنيا آفتاب است قرص او يكى و در هر سرايى و حجره‏اى از شعاع وى شاخى است، اسقف گفت صدقت، دوم مسأله پرسيد كه رسول شما خبر داد كه اهل بهشت طعام و شراب خورند و ازيشان هيچ حدث نيايد آن را در دنيا مثال چيست؟ گفتم الجنين فى بطن امه يتعذّى و لا يتغوّط.

اسقف گفت صدقت، سوم مسأله پرسيد كه رسول خدا خبر داد كه روز قيامت لقمه‏ اى و ذره ‏اى و حبه ‏اى صدقات در ميزان چون كوهى عظيم باشد آن را در دنيا مثال چيست؟

گفتم بامداد كه آفتاب بر آيد يا شبانگاه كه فرو مى‏شود طللى كه بذات خويش كوتاه بود چون پيش آفتاب بدارى دراز بود و بسيار نمايد، اسقف گفت صدقت، پس مسلمان از وى پرسيد ما عدد ابواب الجنان؟ فقال ثمانية، قال و ما عدد ابواب النيران فقال سبعة؟ قال ما الّذى هو مكتوب على ابواب الجنّة؟

مسلمان گفت چون از وى اين سؤال كردم كه بر در بهشت چه نوشته است اسقف فرو ماند جواب نميداد روميان گفتند جواب ده تا اين مرد غريب نگويد كه اسقف نميداند، اسقف گفت اگر اين جواب ناچارست با زنار و صليب راست نميآيد، زنار بگشاد و صليب بيفكند و بآواز بلند گفت: المكتوب على باب الجنّة لا اله الّا اللَّه محمّد رسول اللَّه.

روميان‏ اين سخن شنيدند سنگ انداختند و دشنام دادند، اسقف روى بآن غريب كرد گفت از قرآن هيچ چيز حفظ دارى؟ گفت دارم و اين آيت بر خواند «وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى‏ دارِ السَّلامِ» اسقف بگريست آن گه بآواز بلند گفت اى مردمان از ديده ما حجاب برداشتند آنك از آسمان ميآيند هفتصد ملك با هفتصد هودج آراسته كه در آن هودجها ارواح شهداء بآسمان برند و من يقين ميدانم كه از شما هفتصد كس با من موافقت كنند اكنون درين كرامت نگريد تا از هيچ خصم نترسيد و باك نداريد، آن گه جمعى بسيار ازيشان صليب بشكستند و زنار بگسستند و مسلمان شدند، و آن منكران و ناگرويدگان ايشان را مى‏كشتند و اسقف را نيز بكشتند، آن گه كشتگان را بشمردند هفتصد كس بودند يكى بيش نه و يكى كم نه.

مقصود از اين حكايت آنست كه نور آن مؤمن موحد در ميان مشتى جاحد و كافر ميتافت تا اسقف بديد و آن كار برفت. اى جوانمرد اگر مددى از نور غيب بنام تو فرستد غازى از روم چنان اسير نبرد كه آن مدد نور ترا اسير برد، لكن بهيچ علت فرو نيايد و بهيچ سبب سفر نكند، «مَثَلُ نُورِهِ» جماعتى مفسران گفتند اين «ها» اشارت است بمصطفى صلوات اللَّه عليه كه خلقتش نور بود و خلعتش نور بود و نسبتش نور بود، ولادتش نور بود و مشاهدتش نور بود و معاملتش نور بود و معجزتش نور بود، و او خود در ذات خود نور على نور بود، مهترى كه در روى او نور رحمت، در چشم او نور عبرت، در زبان او نور حكمت، در ميان كتف وى نور نبوّت، در كف او نور سخاوت، در قدم او نور خدمت، در موى او نور جمال، در خوى او نور تواضع، در صدر او نور رضا، در سرّ او نور صفا، در ذات او نور طاعت، در طاعت او نور توحيد، در توحيد او نور تحقيق، در تحقيق او نور توفيق در سكوت او نور تعظيم، در تعظيم او نور تسليم. شعر:

انّ الرسول لسيف يستضاء به‏ مهنّد من سيوف اللَّه مسلول‏

قال الحسين بن منصور: فى الرأس نور الوحى و بين العينين نور المناجاة، و فى السمع نور اليقين، و فى اللسان نور البيان، و فى الصدر نور الايمان، و فى الطبائع‏ نور التسبيح، فاذا التهب شي‏ء من هذه الانوار غلب على النور الآخر فادخله فى سلطانه، فاذا سكن عاد سلطان ذلك النّور اوفر و اتمّ مما كان، فاذا التهب جميعا صار نورا على نور. «يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ» يهدى من يشاء بنوره الى قدرته، و بقدرته الى غيبه، و بغيبه الى قدمه، و بقدمه الى ازله و ابده، و بازله و ابده الى وحدانيته.

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة النّور آیه35-42

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=