كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره آل عمران آیه 20- 16
5- النوبة الاولى
(3/ 20- 16)
قوله تعالى الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا ايشان كه ميگويند خداوند ما إِنَّنا آمَنَّا ما كه مائيم بگرويديم فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا بيامرز ما را گناهان ما- وَ قِنا عَذابَ النَّارِ (16) و باز دار از ما عذاب آتش-
الصَّابِرِينَ شكيبايانند وَ الصَّادِقِينَ و راستگويان وَ الْقانِتِينَ و فرمان برداران وَ الْمُنْفِقِينَ و نفقه كنندگان وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ (17) و آمرزش خواهان (و خاصه) بسحرگاهان.
شَهِدَ اللَّهُ گواهى داد خداى أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ كه نيست خدايى جز او وَ الْمَلائِكَةُ و فرشتگان او وَ أُولُوا الْعِلْمِ و خداوندان دانش (از آفريدگان او) قائِماً بِالْقِسْطِ ايستاده بداد، لا إِلهَ إِلَّا هُوَ نيست خدايى جزو، الْعَزِيزُ قادر قوي الْحَكِيمُ (18) دانا بهمه كار.
إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ دين نزديك خداوند اسلام است- وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ و دو گروه نشدند ايشان كه كتاب دادند ايشان را إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ مگر پس آن كه قرآن بايشان آمد- بَغْياً بَيْنَهُمْ بحسدى كه ميان ايشان بود، وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللَّهِ و هر كه بسخنان خداى كافر شود فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ (19) اللَّه زود شمارست، (زودتوان، زودپاداش.)
فَإِنْ حَاجُّوكَ پس اگر با تو حجت جويند، (و پيكار آرند) فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ گويى من فرا دادم (فرا سپردم) همگى خود خداى را، وَ مَنِ اتَّبَعَنِ و هر كه بر پى من ايستاد (همين كرد كه من كردم،) وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ گوى ايشان را كه كتاب دادند وَ الْأُمِّيِّينَ و اميان عرب أَ أَسْلَمْتُمْ خويشتن بيوكنيد؟ فَإِنْ أَسْلَمُوا پس اگر خويشتن بيوكنند (و مسلمان شوند) فَقَدِ اهْتَدَوْا بر راه راست آمدند وَ إِنْ تَوَلَّوْا و اگر برگردند فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ بر تو كه هست پيغام رسانيدن است وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ (20) و اللَّه بيناست به بندگان خود.
النوبة الثانية
قوله تعالى الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا اين- الذين- همان گروهند كه لِلَّذِينَ اتَّقَوْا در آيت اول اشارت به ايشانست- ميگويد گفتار ايشان اينست كه رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا- و كردار ايشان الصَّابِرِينَ وَ الصَّادِقِينَ- اين آيت بيان گفت ايشان و آن آيت نعت كرد ايشان- گفتار بجاى اساس است و كردار بجاى بنا، و اساس بىبنا بكار نيايد و بناى بىاساس پاى ندارد. يعنى كه تا هر دو خصلت سر درهم ندهند بنده بدرجه ايمان نرسد، و انّنا آمنّا در حق وى محقق نشود.
فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا ميگويد- خداوند ما! بيامرز گناهان ما. وَ قِنا عَذابَ النَّارِ اى- احفظنا من الشهوات و الذنوب المودّية الى النار: و مگذار ما را فرا كارى و گفتى كه سرانجام آن آتش بود.
الصَّابِرِينَ مكسور است بآن لام كه در لِلَّذِينَ اتَّقَوْا است. و- صبر- در لغت عرب حبس است. و مصبوره كه مصطفى از خوردن گوشت او نهى كرده است، آن جانور است كه در جاهليت او را در جايى بيافتند و وى را مىزدند تا مردار گشت هم موقوده است و هم مصبوره. پس معنى الصَّابِرِينَ آنست كه گله و نالش فرو خود گيرند و بيرون ندهند. مفسران گفتند الصَّابِرِينَ اي على ما امر اللَّه عز و جل و فرائضه، و الصابرين على دينهم و على ما اصابهم. يعنى كه شكيباياناند بر گذاردن فرمان اللَّه، و بجاى آوردن فرائض و لوازم. و شكيباياناند بهر چه بايشان رسد از رنجها و مصيبتها و بى كاميها.
وَ الصَّادِقِينَ- يعنى فى الاعتقاد و القول و العمل، و ذلك غاية الايمان، راست گويان و راست روان و راست كاران، در دل با صدق اعتقادند، و در زبان با صدق گفتارند، و در اركان با صدق كردارند. وَ الْقانِتِينَ- اى المطيعين للَّه، و الدائمى العبادة فى السرّ و الجهر خداى را فرمان برداراناند، و هميشه وى را پرستندگان چه در نهان و چه در آشكارا در همه حال چنانند. وَ الْمُنْفِقِينَ- يعنى من الحلال فى طاعة اللَّه، هزينه كنندگان و صدقه دهندگانند، و آنچه دهند حلال دهند، و در راه خدا دهند، نعمت اللَّه در طاعت اللَّه خرج كننده وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ.
يعنى المصلّين من آخر الليل، نماز كنندگاناند در سه يك بازپسين از شب. جماعتى از مفسران بر آنند كه اين مستغفران ايشاناند كه نماز بامداد بجماعت گذارند و ذكر استغفار در قرآن سى و سه جايست. و معنى- استغفار- آمرزش خواستن است و آنچه بنده گويد- «استغفر اللَّه و اتوب اليه» عزم است بر استغفار نه حقيقت استغفار.
ربيع خثيم كسى را ديد كه ميگفت: استغفر اللَّه و اتوب اليه. گفت: اى جوانمرد تو مىگويى كه من از اللَّه آمرزش ميخواهم وز معصيت با طاعت وى ميگردم، نى اگر نكنى دروغ باشد اين سخن و گناهي ديگر. آن مرد گفت: يا ربيع! اكنون چون گويم؟- گفت بگو «اللّهمّ اغفر لى و تب على» شهر حوشب گفت: اين معنى در خبر است كه مصطفى ص كسى را ديد كه همان سخن ميگفت، جواب وى همين داد كه ربيع خثيم داد.
وهب ابن منبه گفت كه- در زبور داود خوانده ام كه «يا داود! بشنو از من كه من حقام، و حق ميگويم، اگر بنده از بندگان من بپرى دنيا گناه دارد پس پشيمان شود باندازه يك دوشش پستان، و از من كه خدايم آمرزش خواهد يك بار، راست، و من دانم از دل وى كه آن صدق است، و نمىخواهد كه با سر گناه رود، يا داود! من آن گناهان از وى زودتر از آن بيفكنم كه قطرات باران كه از هوا بزمين افتد.
وعن عبد الرحمن ابن دلهم: ان رجلا قال يا رسول اللَّه علمنى عملا ادخل به الجنة، قال: «لا تغضب و لك الجنة»، قال: يا رسول اللَّه زدنى: قال «لا تسأل الناس شيئا و لك الجنة»- قال زدنى، قال استغفر اللَّه فى اليوم سبعين مرة يغفر لك ذنب سبعين عاما. قال يا رسول اللَّه ليس لى ذنب سبعين عاما، قال فلامّك، قال ليس لامّى، قال فلابيك- قال و ليس لابى- قال فلاهل بيتك، قال ليس لاهل بيتى، قال فلجيرانك.
وعن ابن عباس قال: قال رسول اللَّه رأس الاستغفار كل يوم الف مره.
اين سه خبر كه گفتيم در استغفار اشارة است بسه مقام از مقامات راه دين بر ترتيب:-
اول مقام سابقانست، ايشان را يك بار استغفار فرمود كه گفتشان با كمال صدقست و حقيقت اخلاص. و در خبر است كه «اخلص العمل يجزك منه القليل»
، دوم مقام مقتصدانست، از اللَّه بهشت خواستند ايشان را هفتاد بار استغفار فرمود.
سوم مقام ظالمانست، معيشت دنيا و روزى فراخ خواستند، ايشان را هزار بار فرمود. و كليد روزى فراخ استغفار بسيار ساخت. مصطفى گفت: «من استبطأ رزقه، فليكثر من الاستغفار.»
در آثار بيارند كه يكى از فرزندان عباس نام وى ابو جعفر از بنى مروان بگريخت كه قصد وى ميكردند، باعرابى فرود آمد، و روزگارى در توارى با آن اعرابى بماند. پس كه اعرابى بيامد، وى را گفت: اگر شنوى كه خلافت ما را راست شد و بر ما قرار گرفت قصد حضرت ما كن تا با تو نيكويى كنيم.
اعرابى بعد از روزگارى بيامد بحضرت او، و خلافت بر وى راست شده و از وى طلب معيشت كرد ابو جعفر گفت: من ترا چيزى بياموزم اگر بكاردارى پيش از يك سال اللَّه ترا مستغنى گرداند. اعرابى گفت آن چيست؟ گفت هر روز هزار بار استغفار كن. و عيال خود را هم چنين بفرماى تا هزار بار استغفار كند.
اعرابى رفت و وصيت امير المؤمنين بر كار گرفت، نه بسى بر آمد كه بمال دفين در افتاد، عاملان امير المؤمنين از وى خمس خواستند برخاست و بحضرت خلافت باز آمد و گفت: يا امير المؤمنين! من وصيت تو بر كار گرفتم، و بمال فراوان دفين در افتادم، اكنون عاملان تو خمس ميخواهند، امير المؤمنين گفت: مال چند باشد؟ گفت سى و شش هزار درهم- امير المؤمنين ساعتى سر در پيش افگند، آن گه گفت يا اعرابى رو كه آن مال همه آن تو است، و كس را نيست كه از تو خمس خواهد. پس آن گه از ابو جعفر پرسيدند كه اين از كجا گفتى؟
گفت از قول خداوند عز و جل اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً الى قوله وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً ميگويد استغفار كنيد تا روزى شما فراخ و روان شود، مصطفى ص گفت :«رأس الاستغفار كل يوم الف مرة»
دانستم كه هر كه بحكم اين خبر و بر وفق اين آيت استغفار كند روزى وى فراخ شود، كه اللَّه تعالى و عده خود خلاف نكند.
«وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ» جعفر بن محمد ع گفت:«من صلى من الليل ثم استغفر فى آخره سبعين مرة كتب من المستغفرين بالاسحار»
– ابن عمر نماز شب كردى- تا بوقت سحر و بعد از سحر استغفار كردى تا بوقت صبح. و اين تخصيص بوقت سحر بآنست كه عبادت در آن وقت بر تن دشوارتر بود و وقت صافىتر و دل حاضرتر و رقيقتر-.
داود عليه السلام از جبرئيل پرسيد كه در شب كدام ساعت فاضلتر؟ گفت: اين ندانم و لكن هر شب بوقت سحر عرش عظيم در اهتزاز و جنبش مى آيد.
روى عن النبى ص قال: «انّ ثلاثة اصوات يجيبهم اللَّه: صوت الديك، و صوت الّذي يقرأ القرآن، و صوت المستغفرين بالاسحار.»
و عن معاذ بن جبل قال: قال اللَّه تبارك و تعالى حقت محبتى بعبادى الذين يعمّرون مساجدى، و يكثّرون ذكرى، و يستغفرون بالاسحار، اولئك الذين اذا اردت نقمةً بعبادى خففت بهم نقمتى من عبادى.
شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الاية، مصطفى ص گفت هر كه اين آيت برخواند آن ساعت كه در خواب ميشود تا آنجا كه گفت لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ وَ أَنَا عَلى ذلِكُمْ مِنَ الشَّاهِدِينَ رب العالمين هفتاد هزار فرشته بر وى گمارد تا از بهر وى استغفار ميكنند تا بقيامت. و بخبرى ديگر مى آيد هر كه اين آيت برخواند و بآخر گويد:
«و انا اشهد بما شهد اللَّه و استودع اللَّه هذه الشهادة، فهي لى عند اللَّه وديعةٌ.»
روز قيامت اين خواننده را بيارند و ربّ العالمين گويد:
“انّ لعبدى هذا عهداً و انا احقّ من وافى بالعهد، ادخلوا عبدى الجنة”
: گويد اين بنده را با من عهديست و كيست از من سزاوارتر بوفاء عهد، فرود آريد بنده مرا ببهشت.
زبير ابن العوام گفت عشيه عرفه نزديك مصطفى فرا رفتم تا بدانم كه چه ميخواند- گفتا شَهِدَ اللَّهُ مىخواند تا بآخر، آن گه ميگفت و انا على ذلك من الشاهدين هم چنان باز پس ميخواند تا بوقت افاضت. حكايت كنند كه مردى شهد اللَّه برخواند، آن گه گفت بار خدايا وديعت منست بنزديك تو تا روز حاجتم باز دهى، پس بوقت وفات آن مرد گويند زبانش گشاده گشت و ميخواند شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ تا باين كلمه شهادت فروشد و در آن حال هاتفى آواز داد كه «هذه وديعتك رددناها اليك».
كلبى گفت سبب نزول اين آيت آن است كه، دو حبر از احبار شام آمدند نزديك مصطفى ص چون چشم ايشان بر مدينه افتاد، يكديگر را گفتند چه نيكو ماند اين مدينه بمدينة آن پيغامبر كه در آخر الزمان بيرون آيد. پس چون مصطفى را ديدند، او را بآن صفت و نعت ديدند كه خوانده بودند و دانسته، گفتند:
«انت محمد؟» تو محمدى؟ جواب داد كه: آرى من محمدم، گفتند «تو احمدى؟» گفت «آرى من احمدم»- گفتند ترا از شهادتى پرسيم اگر ما را از آن خبر دهى و بيان كنى ناچار بتو ايمان آريم و بگرويم، رسول خدا گفت: بپرسيد آنچه خواهيد.
گفتند: «اخبرنا عن اعظم شهادة فى كتاب اللَّه عز و جل» ما را بخبر كن كه كدام شهادة است بزرگوارتر و عظيمتر در كتاب خداى، جبرئيل آمد و آيت آورد شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ ..
قرائت بو جعفر: شهداء اللَّه است ممدود و منصوب بر صفت يا بر حال، و چون اين قرائت خوانى پيوسته بايد خواند بِالْأَسْحارِ و بانه. اما قرّاء ثمانية همه فعل خوانند شَهِدَ اللَّهُ، ميگويد گواهى داد اللَّه كه جز او هيچ خدا نيست، گواهى داد خود را بخود پيش از گواهى خلق او را، بى نياز بگواهى خود از گواهى جز از خود، بسزاء حق خويش بيش از پيدايى خلق خويش.
قال المفسرون شَهِدَ اللَّهُ اى- بيّن و اظهر بما نصب من الادلّة على توحيده.
مفسران گفتند: معنى شهادت بيان كردن است و بيرون دادن آنچه نهفته بود، يعنى كه دلائل توحيد بر عالميان روشن كرد تا هر كه نظر كرد بآن هيكل علوى، و درين مركز سفلى، و درين آيات و روايات قدرت وى، و در زمين، و در سماوات، در برّ و در بحر، در هواء و در فضا، دليل گرفت بر صانع با جلال و قادر بر كمال عز جلاله و عظم شانه.
حاصل معنى آنست: كه- «لا تستوحش من تكذيب الكافرين لك فقد اظهرك اللَّه من الآيات ما ينبى انه تعالى شاهد لك بصدق دعواك.»
وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ اى- و شهدت الملائكة- گفته اند: كه شهادت اللَّه اخبار و اعلام است، و شهادت فرشتگان و اولوا العلم اقرار است، چنان كه گفت شَهِدْنا عَلى أَنْفُسِنا اى اقررنا. و اين شهادة ايشان كه معطوف است بر شهادت اللَّه نه از روى معنى است كه از روى لفظ است، چنان كه جاى ديگر گفت- انّ اللَّه و ملائكته يصلّون على النبى ص- و شهادت علماء كه در شهادة خود بست و در شهادت فرشتگان دليل است بر فضل علماء و شرف ايشان- مصطفى ص گفت:
«ساعةٌ من عالم يتكئُ على فراشه ينظر فى علمه خيرٌ من عبادة العابد سبعين عاما».
و روى انه قال:- خيار امتى علمائها و خيار علمائها رحمائها، الا و ان اللَّه تعالى يغفر للعالم اربعين ذنبا قبل ان يغفر للجاهل ذنبا واحدا، ألا و ان العالم الرحيم يجيء يوم القيامة و ان نوره أضاء ما بين المشرق و المغرب.
قائِماً بِالْقِسْطِ. ترتيب آيت آنست كه شهد اللَّه قائما بالقسط نصب است بر حال، يعنى كه ايستاده بعدل. قائم و قيّوم و قيّام و قيّم همه نامهاى خداوند عز و جلاند، و معنى آن پائنده بر حال بيك نعت، نه حال گردد و نه نعت تغيير پذيرد.
و گفته اند كه معنى قائِماً بِالْقِسْطِ آنست كه مدبّر رازق، مجاز بالاعمال. يقال فلان قائم بامر فلان اى مدبّر له متعهد لاسبابه، و قائم بحق فلان اى مجاز له .. قسط ناميست- داد- را، و اقساط مصدرست- و قسوط مصدر قاسط است، يقال معنى قسط اى اخذ قسط غيره و هو جور، و اقسط اى اعطي غيره قسطه، و ذلك عدل.
لا إِلهَ إِلَّا هُوَ اول اين كلمه شهادت است و آخر آيت همان كلمت، يعنى كه اول بجاى دعوى و شهادتست و آخر بجاى حكم- جعفر ابن محمد ع گفت: اول وصف و توحيد است و آخر رسم و تعليم. و گفتهاند: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ در آخر آيت از آن باز آورد كه الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ از پس آن بود، و مخلوق را باين هر دو نام خوانند، يعنى كه عزت او نه چون عزّ مخلوقاتست و حكمت او نه همچون حكمت ايشان، هر چند كه هم نامى هست همسانى نيست، كه هيچ خدا جز ازو نيست تا هم سانى ميان ايشان باشد. لا إِلهَ إِلَّا هُوَ در پيش داشت تا اين معنى را تنبيه كند.
الْعَزِيزُ- عزيز در اصل- شديد- است و عزّت شدّت است و غلبه. پارسى عزت- زور- است- عرب گويد عز على اى شقّ علي. عزيز عليه ما عنتّم اى شديد شاق.
و- عزني فى الخطاب- اى غلبنى و شادنى-
| يعزّ علىّ فراقى لكم | و ان كان سهلا عليكم يسيرا | |
و اصل حكيم زيركست؛ و حكمت به است از علم، حكمت ناميست علم محكم درواخ[1] را كه اختلاف نپذيرد و بران تهمت نبود و در آن گمان نياميزد.
إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ. الاية … كسايى خوانده است تنها- إِنَّ الدِّينَ- بنصب الف معطوف در آن كه شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ، و إِنَّ الدِّينَ- و كسانى آن از كس نشنيده است و بر كس نخوانده، جز زان كه قرائت ابن عباس است. معنى آنست كه دين معروف كه آن را ملّت و كيش خوانند. آن نزديك خدا اسلام است، و اگر تفصيل آن خواهى كه بدانى، قول و عمل و نيت است، و اگر روشنتر و گشادهتر خواهى پنج چيز است:- يكى قرآن و حكم آن، ديگر رسول و سنت وى، سديگر اجماع علماء اهل سنت، چهارم آثار پيشينيان، پنجم قياس سمعى.
اين همان دينست كه رب العالمين گفت وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلامَ دِيناً. و بعضى مفسران گفته اند كه اين جواب مشركان است، كه هر كسى ازيشان بآنچه داشت از ملت و كيش فخر مى آورد، و ميگفت لا دين الا ديننا و هو دين اللَّه. پس ربّ العالمين ايشان را دروغ زن كرد باين آيت و گفت: نه چنان است كه ايشان مى گويند، انّ الدين عند اللَّه السلام الذى جاء به محمد ص. و دين را چند معنى است: فرمان دارى، و ولايتدارى، و پاداش، و شمار، و عادت- و اين همه در دين ملت داخلاند.
و اصل اسلام خويشتن فرادست دادن است، و فرماينده را خويشتن بيفكندن است، و اختيار خود برگرفتن، و كسى در دست كسى دهند كه او را چنانك خواهى ميكن او را، گويند او را مسلّم در دست وى نهادند- و اسلام و استسلام هر دو يكسان است:
| فالآن قد جئت مستسلما- | فما شئت فافعل بمستسلم | |
قوله:- وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلَّا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ- ايشان كه مختلف شدند جهوداناند، و كتاب توريت است، و علم اينجا قرآن است. و گفته اند كه محمد است. و از بهر آن او را علم نام نهادند كه معلوم ايشان بود بنعت و صفت وى بيش از بعثت وى. ميگويد تا نيامده بود يك گروه بودند بيك قول كه او آمدنى است و بودنى براستى، و چون بيامد دو گروه شدند: قومى گفتند كه استوارست، قومى گفتند كه نيست. آن گه گفت- بَغْياً بَيْنَهُمْ يعنى اين اختلاف كه افتاد بحسدى بود كه در ميان ايشان بوده. حسد آنست كه در دلست، چون بگفت و كرد آيد- بغى- است.
وَ مَنْ يَكْفُرْ بِآياتِ اللَّهِ قيل: يعنى بمحمد و القرآن فَإِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسابِ اى سريع التعريف للعامل عمله.
فَإِنْ حَاجُّوكَ فَقُلْ أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ لِلَّهِ ميگويد: اگر اين جهودان با تو خصومت كنند، در كار دين. تو بگوى من قرار دادم و سپردم خودى خود و كردار خود و دل خود و نيت خود از براى خداى وَ مَنِ اتَّبَعَنِي و مهاجر و انصار كه بر پى من ايستاده اند، همين كردند كه من كردم. و آنچه گفت: أَسْلَمْتُ وَجْهِيَ مراد وجه مفرد نيست كه همه تن و جمله جوارح مرادست. اما وجه با آن مخصوص كرد كه شريف ترين جوارح است و عظيمتر همه، چون وجه بخضوع درآيد همه جوارح تبع وى بود،
وَ قُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ- و گو جهودان و ترسايان را كه توريت و انجيل ايشان را دادند وَ الْأُمِّيِّينَ و اميان عرب يعنى مشركان، ايشان كه كتاب نداشتند. أَ أَسْلَمْتُمْ؟: لفظ استفهام است و معنى امر، چنان كه جاى ديگر گفت فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ؟ و جاى ديگر فَهَلْ أَنْتُمْ شاكِرُونَ؟ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ؟ أَ أَسْلَمْتُمْ خود را بيوكنيد.
فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقَدِ اهْتَدَوْا مصطفى ص اين آيت بريشان خواند- يعنى بر اهل كتاب ايشان گفتند «اسلمنا»- ما مسلمان شديم. رسول خدا گفت: جهودان را
«أ تشهدون انّ عيسى كلمة من اللَّه و عبده و رسوله؟»
ايشان گفتند: معاذ اللَّه كه عيسى بنده باشد. اين است كه رب العالمين گفت: وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ. بلاغ اسم است و تبليغ مصدر. ميگويد: اگر ايشان از اسلام و دين برگردند، بر تو جز تبليغ رسالت نيست، و راه نمودن كار تو نيست: ليس عليك هداهم»- و اين آيت پيش از نزول آيت قتال فرود آمد، پس چون آيت قتال فرود آمد اين آيت منسوخ گشت.
وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ يعنى- بصير بمن آمن بك و صدّقك و بمن كفر بك و كذّبك. مومن و كافر را مىبيند، و اعمال همه مىداند، و فردا همه را پاداش مىدهد، هر كسى را سزاء خويش و جزاء خويش، چنان كه گفت «و وفيّت كل نفس ما عملت و هو اعلم بما يفعلون.»
النوبة الثالثة
قوله تعالى: الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا- رب العالمين جل جلاله و تقدست اسمائه و لا اله غيره، درين آيت دوستان خود را مى نوازد، و روش ايشان باز مى گويد؛ و گفتار و كردار ايشان مى ستايد، و مى پسندد. آفرين خدا بر آن جوانمردان باد كه در هر چه گويند و هر چه خواهند و هر قاعده كه نهند از اول نام دوست برند، و ازو گويند، و باو گويند، كه با او خو كرده اند و بآن آسوده اند.
| با هر كه سخن گويم گر خواهم و گر نه | ز اول سخن نام توام در دهن آيد | |
آن گه در هر چه شنوند و خوانند گويند: «آمنّا» در گفته اللَّه گويند «آمنّا» در گفته رسول گويند «آمنا» از ذات صمدى و صفات سرمدى شنوند گويند «آمنّا» بهشت و دوزخ و ترازو و صراط شنوند گويند «آمنّا» امروز ناديده در غيبت «آمنّا» فردا در قيامت با مشاهدت «آمنّا» جلال رؤيت ذو الجلال، و رضوان اكبر، هم در قيامت هم در بهشت ثمره «آمنّا.»-
| بهرچ از اوليا گويند ارزقنا و دفّقنا | بهرچ از انبيا گفتند: آمنّا و صدّقنا | |
اگر نياز نمودند و آمرزش خواستند فَاغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا- خداوندا! خط كرم بر گناهان ما كش، و اين نهادهاى ضعيف را مسوز بآتش. خداوندا! بحرمت اين دلهاى با وصال تو خوش، كه نسوزى ما را بآتش! فرياد ازو كه باو بد گمانست، از گمان بدت او را چه زيان است! وَ قِنا عَذابَ النَّارِ خداوندا! ما را از آتش دوزخ پرهيز ده! و از عقوبت خويش ما را گريز ده!- اين جا نكته عزيز گفته اند: آتش هر چند قوى تر و سوزانتر بود چون آب بآن رسد نيست شود، يا ببايد كشته گردد، آن ساعت كه تو خلوتى را دست آرى، و در پس زانو نشينى، و قطره چند آب از چشم فروبارى، فرشته را گويند اين آب نگهدار. نفسى سرد از سر حسرت و درد بر آرى، فرشته ديگر را گويند اين بردار. تا فردا كه آتش دوزخ تاختن آرد، از يك سو آب آيد و از يك سو باد، و آن آتش هزيمت گيرد، بنده گويد بار خدايا! اين چيست؟ گويند او را: اين آب ديده تو و آن آه سينه تو.
الصَّابِرِينَ اى بقلوبهم، الصَّادِقِينَ بارواحهم، الْقانِتِينَ بنفوسهم، الْمُنْفِقِينَ بميسورهم، الْمُسْتَغْفِرِينَ بالسنتهم. آن جوانمردانى كه گفتارشان آنست، كردارشان اينست كه بدل شكيبايانند بر فرمان حق، بروح راست روانند در عهد حق، بتن فرمان بردارانند در حق حق، بمال هزينه كنندگانند در راه حق، بزبان آمرزش خواهانند و جويندگانند از كرم حق.
الصَّابِرِينَ اى صبروا على البلوى، و رفضوا الشكوى حتى و صلوا الى المولى، و لم يقطعهم شيء من الدنيا و العقبى. بهر بلوى صبر كردند، و شكوى بگذاشتند، از دنيا و عقبى روى برتافتند تا بمولى رسيدند. وَ الصَّادِقِينَ اى صدقوا فى الطلب فقصدوا، ثم صدقوا حتى شهدوا، ثم صدقوا حتى وجدوا، ثم وجدوا حتى قعدوا فى مقعد صدق عند مليك مقتدر. راست گفتند تا در روش آمدند، پس راست رفتند تا منزل بريدند، راست انديشيدند تا بمقصد رسيدند، پس شاهد صدق بگذاشتند و خود را فرا آب دادند تا بساحل امن و مقعد صدق رسيدند، عند مليك مقتدر.
الْقانِتِينَ اى بملازمة الباب، و تجرّع الاكتئاب، و ترك المحاب، و رفض الاصحاب، الى ان تحققوا بالاقتراب، جامه فقر بپوشيدند، و بر در سراى كرم دست نياز برداشتند، كه تا نگشايى نرويم، و تا ننوازى برنگرديم، ساجدا و قائما يحذر الآخرة و يرجو رحمة ربه. گه در سجود و گه در قيام، گه با بيم و گه با اميد. از حضرت عزّت اين نواخت مىآيد كه ميدان راه دوستى افرادست، آشامنده شراب آن از ديدار بر ميعاد است. برسد هر كه صادق است روزى بآنچه مرادست.
| بخت از در خان ما در آيد روزى | خورشيد نشاط ما بر آيد روزى | |
| و از تو بسوى ما نظر آيد روزى | و اين انده ما هم بسر آيد روزى | |
وَ الْمُنْفِقِينَ اى- جادوا بميسورهم من الاموال، ثم بنفوسهم من حيث الاعمال، ثم بقلوبهم من صدق الاحوال. گه مال بازند و گه حال، گه تن بازند و گه جان. مال در راه دوست، و حال در كار دوست، تن در جستن دوست، و جان در ديدار دوست.
| ما را همه هر چه هست ايثار تراست | گوش از قبل سماع گفتار تراست | |
| ديده نظر جمال بسيار تراست | جان و دل و دين نثار ديدار تراست | |
وَ الْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحارِ اى- يستغفرون عن جميع ذلك اذا رجعوا الى الصّحو عند ظهور الاسفار من فجر القلوب، لا من فجر يظهر فى الاقطار. تا در روش باشند اين سان و صفت ايشان و نعت و سيرت ايشان! باز كه بكشش رسند و صبح يگانگى از افق تجلى اسفار دهد، از آن شواهد خوف و رجا و صدق و صبر استغفار كنند. مصطفى ص ازين جا گفت:
انّه ليغان على قلبى[2] لانّى لاستغفر اللَّه فى اليوم سبعين مرة-
از معرفت فرا گذرند تا بمعرفت رسند، و از دوستى برتر شوند تا دوست بينند، دوستان را دوستى منزل است و دوست وطن، با شناخته آرام گير نه با شناختن! اين است كه ربّ العزت گفت: وَ أَنَّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى.
شيخ الاسلام انصارى رحمه اللَّه بجمله اين معانى اشاره كرده است و گفت:
نشان حوادث در ازليت كوم، سيل كه بدريا رسيد از آن سيل چه معلوم؟ همه هستيها نيستند در آن اول قيّوم! اى رستاخيز شواهد و استهلاك رسوم، عارف به نيستى خودزنده است، اى ماجد قيوم! جهان از روز پر و نابينا محروم! ظاهر شدى سخن شدم سخن نماند، پيدا شدى ديده شدم ديده نماند!
| ديديم نهان گيتى و اصل جهان | وز علت و عار برگذشتيم آسان | |
| آن نور سيه ز لا نقط برتر دان | زان نيز گذشتيم نه اين ماند و نه آن | |
قوله: شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ- شهد الحقّ للحقّ بانّه الحقّ، خود را خود ستود! و خود را خود گواهى داد، بسزاى خويش، از صفت خويش، در كلام خويش خبر داد از وجود خويش، و صمديت خويش، و قيّوميت خويش، و ديموميت خويش، شهد سبحانه بجلال قدره و كمال عزّه حين لا جحد و لا جهل و لا عرفان لمخلوق، و لا عقل و لا وفاق و لا نفاق و لا حدثان و لا سماء و لا فضاء و لا ظلام و لا ضياء. نه عالم بود و نه آدم، نه هوا و نه فضا، نه بر و نه بحر، نه نور و نه ظلمت، نه فهم و نه فرهنگ، نه وفاق و نه نفاق. كه ربّ العالمين بجلال قدر خويش و كمال عز خويش سخن گفت و گواهى داد بيكتايى و بىهمتايى خويش، و خبر داد از صفات و ذات خويش! امروز همانست كه بود، و جاويد همان! هرگز نبود كه نبوده و هرگز نباشد كه نباشد! اولست و آخر، ظاهر و باطن! اول كه هميشه هست، و بود و نبودها دانست! آخر كه هميشه باشد، و ميداند آنچه دانست. ظاهر بكردگارى، و غالب هر كس بجبّارى، و برتر از هر چيز به بزرگوارى! باطن از دريافت چون، و از قياس وهمها بيرون! و پاك از گمان و پندار و ايدون.
| در ذات لطيف تو حيران شده فكرتها | بر علم قديم تو پيدا شده پنهانها | |
وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ بزرگست شرف فرشتگان و انبياء و علما، و شگرف بر آمد كار ايشان، كه اللَّه شهادت ايشان با شهادت خود پيوند داد، نه از آن كه شهادت وى را بوحدانيت خود پيوندى مى دريابد از شهادت مخلوقان! نىنى كه عزت وى وى شناسد و عزت وى احديت وى داند، از نبود پس بود پيوند نيابد، و وحدانيت او را موحّدى مىدرنيابد، و هستى وى را مقرّى مى درنيابد، و دوام ملك وى را آسمان و آسمانيان و زمين و زمينيان مىدرنيابد، و كمال الوهيت وى را دنيا و آخرت، بهشت و دوزخ مىدرنيابد، كبرياء وى عزت وى شناسد و عزت وى احديت وى داند!
| فلوجهها من وجهها قمر | و لعينها من عينها كحلّ | |
ترا كه داند كه ترا تو دانى و تو، ترا نه داند كس، ترا تو دانى بس!، بلى سعادت فرشتگان و انبياء و علما بود و تشريف و اكرام ايشان و تخصيص ايشان از ميان خلقان كه خود خواست و خود كرد و خود نواخت، و بمعرفت خودشان راه داد. و اللَّه يختص برحمته من يشاء.
إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلامُ دين پسنديده- كه خداى را ببندگى بآن برزنند و بر حكم آن وى را پرستند، و رضاى وى بآن جويند، و بآن بوى باز گردند- دين اسلام است. و اسلام را سه منزل است: اول منزل اعتراف حقن دماء و اموال است، شمشير از گردن بردارد، و مال وى بر وى نگه دارد، اگر موافق باشند يا منافق، متّبع يا مبتدع. منزل ديگر اعتراف است با اعتقاد درست، و اتباع سنت، و وفاء عمل. سوم منزل اسلام استسلام است: و اين غايت كار است، و پسنديده اللَّه است، و معرفت را پناه است. خود را بر درگاه عزّت حق بيفكندن و وى را منقاد بودن، و بحكم وى راضى شدن. و بآن اعتراض نياوردن، و از آن اعراض نكردن و آن را تعظيم نهادن، و شكوه داشتن! و آنچه ابراهيم دعا كرد خود را و اسماعيل را مسلمان خواست غايت اين منزل سوم بود و گفت: رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ
همانست كه گفتند او را أَسْلِمْ فقال أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ- و هو المشار اليه بقوله تعالى حكاية عن يوسف عليه الصلاة و السلام تَوَفَّنِي مُسْلِماً وَ أَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ.[3]
[1] ( 1)- درواخ: در اينجا بمعنى يقين و درست و تحقيق كه نقيض گمان باشد. برهان قاطع، طهران، 842
[2] ( 1) ليغان على قلبى اى يتغشنى قلبى ما يلبسه« مجمع البحرين».
كشف الأسرار و عدة الأبرار//ابو الفضل رشيد الدين ميبدى ج2