النساء --ترجمه مجمع البيان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره نساء آیه 97-149

جلد ششم‏

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

[ادامه سوره نساء]

[سوره النساء (4): آيات 97 تا 99]

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً (97) إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلاً (98) فَأُولئِكَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً (99)

ترجمه‏

آنان كه فرشتگان قبض روحشان مى‏كنند، در حالى كه بخود ظلم كرده‏اند، بدانها گويند: در چه حالى بوديد؟ گويند، ما در روى زمين ناتوان بوديم. بدانها گويند: آيا زمين خدا وسيع نبود كه در آن مهاجرت كنيد؟ جايگاه آنان جهنم و بد جايگاهى است. مگر مردان و زنان و كودكان ناتوانى كه تدبيرى نمى‏توانند داشته باشند و راهى بلد نيستند. آنان را شايد خداوند عفو كند و خداوند بخشاينده و آمرزگار است.

بيان آيه 97 و 98 و 99

قرائت‏

در شواذ از ابراهيم روايت شده است: «ان الذين توفيهم» بضم تاء. ابن- جنى گويد: نظير اين است كه گفته شود: «ان المال الذى توفاه امة اللَّه» يعنى مالى كه دفع مى‏شود بسوى امت خدا. از آنجا كه هر فرشته‏اى قبض روح برخى از مردم را بر عهده دارد، بر اينكار متمكن است و روح شخص به او سپرده مى‏شود.

لغت‏

توفى: قبض روح و ميراندن چيزى يا كسى و وفاة بمعناى مرگ است زيرا شخصى كه مى‏ميرد، روحش قبض مى‏شود. نيز توفى بمعناى شمردن آمده، شاعر گويد:

ان بنى ادرم ليسوا من‏ احد ليسوا الى قيس و ليسوا من اسد.
و لا توفاهم قريش فى العدد.

يعنى: قبيله بنى ادرم (كه يكى از قبايل قريش است) از هيچ طايفه‏اى نيستند نه از طايفه قيس هستند و نه از طايفه اسد و طايفه قريش هم ايشان را در شمار خود نمى‏آورد.

ماوى: مرجع، محل بازگشت، منزل.

استضعاف: چيزى را ضعيف و ناتوان يافتن و «مستضعفين» كسانى كه ضعيف شمرده مى‏شوند مثل پيران و زنان و كودكان.

 

 

اعراب‏

توفاهم: ممكن است ماضى و مبنى بر فتح يا مضارع و مرفوع باشد بمعناى «تتوفاهم» و بنا بر حذف يكى از دو تاء. بحث مشروح آن در گذشته، بيان شده است.

ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ‏: حال و اصل آن «ظالمين انفسهم» بوده است كه نون براى تخفيف حذف شده است نظير «هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ» كه بالغاً الكعبه» بوده.

فيم: در اصل «فيما» بوده كه الف آن حذف شده و «ما» مجرور است و «فيم» منصوب و خبر «كنتم» است‏ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ‏: خبر «ان» يعنى: «قالوا لهم …» و محتمل است كه خبر «ان» جمله‏ «فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ» باشد و در اين صورت جمله «قالوا لهم» در محل نصب صفت براى‏ «ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ‏» مى‏باشد زيرا نكره است.

المستضعفين: مستثنى و منصوب است. اين كلمه، استثناى از «مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ» است يعنى آنها كه مهاجرت نكرده‏اند، ما و ايشان جهنم است بجز ناتوانانى كه قدرتى ندارند و راهى بلد نيستند كه خود را از مكه نجات دهند، خواه مرد باشند، خواه زن، خواه كودك.

 

 

شان نزول‏

ابو حمزه ثمالى گويد: بما خبر رسيده است كه مشركين در روز بدر، هنگامى كه خارج شدند، هيچكس را بجز پيران و كودكان و بيماران بجاى نگذاشتند، از اين رو عده‏اى از كسانى كه به اسلام. تكلم كرده بودند، با ايشان حركت كردند. هنگامى كه مشركين رو در روى پيامبر گرامى اسلام، قرار گرفتند، اين عده، به كمى جمعيت مسلمانان نگريستند و در باره گفته خود نسبت به اسلام به ترديد افتادند و در گروه مشركين، گرفتار و كشته شدند. از اين رو در باره ايشان، اين آيه نازل گرديد. از ابن عباس و سعدى و قتاده نيز، همين طور نقل شده است، عكرمه گويد: اين عده، عبارت بودند از: قيس بن فاكه بن مغيره، حارث بن زمعة بن اسود، قيس بن وليد بن مغيره و ابو العاص بن منبه بن حجاج و على بن امية بن خلف. ابو الجارود نيز از امام باقر (ع) همين طور روايت كرده است. ابن عباس گويد: در آن زمان من طفلى صغير و از «مستضعفين» بودم و نيز از وى نقل شده است كه گفت: پدرم مردى پير و مادرم زنى پير و من كودكى خرد سال و همگى از «مستضعفين» بوديم.

 

مقصود

اكنون خداوند از حال كسانى كه از يارى پيامبر گرامى اسلام، سر باز زده‏اند و سر گذشت آنها را پس از مرگ، خبر مى‏دهد و مى‏فرمايد:

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ: آنان كه بوسيله فرشتگان قبض روح مى‏شوند. منظور از «ملائكه» ملك الموت يا ملك الموت و جز اوست، زيرا قبض روح انسان بوسيله فرشتگان و ملك الموت و خداوند، صورت مى‏گيرد. آنچه بوسيله ملك الموت يا فرشتگان، انجام مى‏پذيرد جايز است كه بخود خداوند نسبت داده شود، زيرا آنان واسطه هستند و به امر خداوند، قبض روح مى‏كنند، هم چنان كه كار فرشتگان به ملك الموت نسبت داده مى‏شود، زيرا آنان نيز مامورين ملك الموت هستند و به امر او قبض روح مى‏كنند.

ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ‏: در حالى كه آنان بخود ظلم كرده‏اند، زيرا خويشتن را از پاداش الهى محروم كرده و بوسيله كفر مستوجب كيفر شده‏اند.

قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ‏: فرشتگان به ايشان گويند: بر چه دينى و در چه روشى بوده‏ايد؟! بديهى است كه اين سؤال، حقيقى نيست بلكه بمنظور توبيخ و سرزنش ايشان يا بمنظور تقرير و به اقرار وا داشتن ايشان است.

قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ‏: گويند: ما در بلاد خود در برابر اهل شرك، ناتوان بوديم، زيرا آنان داراى جمعيتى بزرگتر و نيرومندتر بودند و ما را از ايمان به خدا و پيروى پيامبرش باز مى‏داشتند. اين جمله را بعنوان عذر خواهى مى‏گويند.

قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها: فرشتگان به ايشان گويند: آيا زمين خدا پهناور نبود تا از خانه ‏ها و سرزمين خود خارج گرديد و از كسانى كه شما را از ايمان به خدا و پيامبر منع مى‏كردند: جدا شويد و بسوى سرزمين مهاجرت كنيد كه اهل آن شما را در برابر مشركين كمك كنند و شما در پناه ايشان، خداوند را به يكتايى پرستش و عبادت كنيد و پيامبر گراميش را پيروى نماييد؟! از سعيد بن جبير در باره معناى آيه نقل شده است كه: «هر گاه در سرزمينى معصيت خدا شود، از آنجا خارج گرديد» فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ‏: مسكن آنان جهنم مى ‏باشد.

وَ ساءَتْ مَصِيراً: و جهنم براى كسانى كه در آن منزل گزيده‏اند، بد جايگاهى است. سپس از اين گروه، دسته ‏اى را استثناء مى‏كند:

إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ‏: بجز مردان و كودكان و زنانى كه مشركان آنها را ضعيف ساخته، بواسطه دشوارى و بلد نبودن راه و نداشتن تدبير نتوانند مهاجرت كنند.

لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا: اينها تدبيرى ندارند و راهى بلد نيستند كه خود را از مكه، خلاص كنند. مجاهد و قتاده و جماعتى از مفسران گويند: بواسطه اينكه راه را نمى‏شناسند، نمى‏توانند راه مدينه را پيدا كنند.

فَأُولئِكَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ‏: شايد خداوند از اين گروه در گذرد زيرا فقير و ناتوانند و بر آنها تفضل كند و بر ترك هجرت، آنها را مؤاخذه نكند زيرا ترك هجرت، براى ايشان اختيارى نبوده است.

وَ كانَ اللَّهُ عَفُوًّا: خداوند همواره به فضل و بزرگى خود، گناهان بندگان را بخشوده و بر معصيتشان، آنها را كيفر نداده است.

غَفُوراً: خداوند با عفو خود گناهان بندگان را مى‏پوشاند.

عكرمه گويد: پيامبر بعد از هر نماز ظهر بدرگاه خداوند نيايش مى‏كرد و مى‏گفت: «خدايا وليد، سلمة بن هشام، عياش بن ابى ربيعه و ديگر مسلمانان ضعيف را از دست مشركين خلاص گردان»

 

[سوره النساء (4): آيات 100 تا 101]

وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (100) وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنَّ الْكافِرِينَ كانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُبِيناً (101)

ترجمه‏

و كسى كه در راه خدا مهاجرت كند، در روى زمين جاها و جولانگاه‏هاى بسيار و گشايشى خواهد يافت و كسى كه از خانه خود بقصد مهاجرت بسوى خدا و رسولش خارج گردد، آن گاه مرگش فرا رسد، پاداشش بر خداوند است و خدا آمرزگار و رحيم است.

هنگامى كه در زمين بسفر رويد، گناهى بر شما نيست كه نماز را كم كنيد اگر بترسيد كه كافران به شما آسيبى برسانند كه كافران براى شما دشمنانى آشكارند.

 

بيان آيه 100

لغت‏

مهاجرت: جدايى، اصل آن هجر ضد وصل است.

مراغم: سر گردان در روى زمين و سر گردان در مذهب، اصل آن از «رغام» بمعناى خاك است. «رغم انف» يعنى ماليدن بينى به خاك. برخى گفته‏اند: مراغم يعنى دشمنى كه مى‏كوشد طرف مخالف خود را خوار گرداند و رغام بمعناى خوارى و سختى است. چنان كه در حديث است:

«اذا صلى احدكم فليلزم جبينه و انفه الارض حتى يخرج منه الرغم»

هر گاه نماز مى‏خوانيد پيشانى و بينى را بخاك بماليد تا در برابر خدا اظهار خوارى و خضوع كرده باشيد. و مراغم به معناى موضع و مصدر آن مراغمه است. شاعر گويد:

الى بلد غير دانى المحل‏ بعيد المراغم و المضطرب‏

يعنى به جايى كه محل و موضوع و گردشگاه آن دور است.

 

 

شان نزول‏

ابو حمزة ثمالى و قتاده و سعيد بن جبير گويند: پس از نزول آيات هجرت، مردى مسلمان بنام جندع يا جندب بن ضمره كه در مكه بود، آيات را شنيد. گفت: به خدا من ضعيف نيستم، من قوتى براى مهاجرت دارم و راه را مى‏شناسم و معذور نيستم و در حالى كه به سختى بيمار بود به فرزندانش گفت: من بايد از مكه خارج شود، زيرا مى‏ترسم در اينجا بميرم او را بر تختى نهادند و از مكه خارج كردند. هنگامى كه به تنعيم رسيد، جان سپرد، از اينرو آيه شريفه نازل گرديد.

عكرمه گويد: گروهى از مكه بقصد مهاجرت خارج شدند، مشركين به آنها پيوستند و آنان را در امر دين وسوسه كردند و بفتنه افكندند و ايشان تسليم شدند.

خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ اللَّهِ …» (سوره عنكبوت 10 يعنى برخى از مردم گويند:ايمان آورديم و چون در راه خدا آزارى بايشان رسد، فتنه مردم را مثل عذاب خدا قرار مى‏دهند) مسلمانان، اين آيه را براى ايشان نوشتند.

سپس اين آيه نازل شد:«ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا ثُمَّ جاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِيمٌ» (سوره نحل 110 يعنى پروردگارت نسبت به آنها كه پس از محنت كشيدن، مهاجرت كرده و صبر كرده ‏اند، پروردگارت نسبت به ايشان آمرزنده و رحيم است)

 

 

مقصود

سپس فرمود: وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏: كسى كه از اهل شرك جدا شود و از وطن خود بخاطر دينش بسوى سرزمين اسلام مهاجرت كند …

يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً: در روى زمين جاها و جولانگاه‏هاى بسيار و گشايشى در روزى بدست خواهد آورد. اين معنى از ابن عباس و ضحاك و ربيع است.

مجاهد و قتاده گويند: يعنى راه فرار از سختيها و گشايشى نسبت به نجات از گمراهى و رسيدن بهدايت، بدست مى‏آورد. برخى گفته‏اند: يعنى از تنگناى سختگيريهاى مشركين نجات مى‏يابند و به جايگاهى مى‏رسند كه از گشايش آزادى و امنيت برخوردار خواهند بود.

وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ‏:

هر كس بخاطر دين از وطن خود فرار كند و بسوى خدا و رسول بشتابد و پيش از رسيدن به سرزمين اسلام- مدينه- مرگش فرا رسد، ثواب عمل و پاداش هجرتش بر خداوند متعال است.

وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً: خداوند آمرزنده گناهان و به بندگان رحيم و با ايشان رفيق است.

رواياتى كه در باره معناى آيه رسيده‏ اند حسن از پيامبر نقل كرده است كه: «كسى كه بخاطر دينش از زمينى به زمينى ديگر- و لو باندازه يك وجب فاصله باشد- برود سزاوار بهشت است و رفيق محمد ص و ابراهيم (ع) خواهد بود» عياشى به اسناد خود از محمد بن ابى عمير نقل كرده است كه زراره فرزندش عبيد را به مدينه فرستاد تا از احوال امام موسى بن جعفر (ع) و عبد اللَّه، برايش خبرى كسب كند. پسر پيش از مراجعت، در بين راه جان سپرد. محمد بن ابى عمير از محمد بن حكيم نقل كرده است كه: من داستان زراره و مرگ پسرش را خدمت امام هفتم (ع) عرض كردم فرمود: اميدوارم زراره، در زمره كسانى باشد كه خداوند در باره ايشان فرموده است:«وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ …»

 

بيان آيه 101

لغت‏

قصر: كم كردن و كوتاه كردن. اين لغت، از قرآن است، لكن تقصير و اقصار نيز استعمال شده‏اند.

فتنه: آزمايش، گمراهى، كفر، رسوايى، محنت، عذاب، جنون، بيمارى.

«يفتن» به لغت اهل حجاز و بنى تميم و ربيعه و اهل نجد متعدى است ولى به لغت طايفه اسد: لازم است.

عدوّ: بمعناى دشمن. مفرد و جمع آن يكسان است.

 

مقصود

وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ: هنگامى كه در زمين سفر كنيد، بر شما گناهى نيست كه نماز را قصر كنيد. در اين باره اقوالى است:

1- مجاهد و جماعتى از مفسران گويند: يعنى نمازهاى چهار ركعتى را دو ركعت بخوانيد. اكثر فقها نيز چنين گويند و مذهب اهل بيت (ع) نيز همين است. جابر و مجاهد گويند: نماز خايف از نماز مسافر كم مى‏شود و اين دو قصر است: قصر مسافر ايمن از چهار ركعت و قصر خايف از دو ركعت به يك ركعت. اصحاب ما نيز همين طور روايت كرده‏اند.

2- ابن عباس و طاووس گويند: يعنى حدود نماز را كم كنند. همين معنى را اصحاب ما در نمازى كه از روى شدت خوف خوانده شود نقل كرده و گفته‏اند: نماز را با اشاره بخوانند و سجده را با خم شدن بيشتر از ركوع بجا آورند و اگر قادر بر اين هم نباشند: تسبيح مخصوص، براى هر ركعتى كافى است.

3- مقصود از قصر، جمع ميان دو نماز است (نه اينكه هر نمازى در وقت فضيلت‏ خود خوانده شود) و معناى صحيح، همان اولى است.

إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا: اگر از فتنه مردم كافر، و تهديد ايشان نسبت بجان و مالتان بترسيد. ابن عباس گويد: يعنى اگر بترسيد كه مردم كافر شما را در نماز بقتل رسانند. مثل‏ «عَلى‏ خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِمْ أَنْ يَفْتِنَهُمْ» (سوره يونس 83 يعنى با ترس از فرعون و يارانش كه ايشان را بكشد). برخى گفته‏اند: يعنى مردم كافر شما را به نوعى از انواع عذاب شكنجه دهند إِنَّ الْكافِرِينَ كانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُبِيناً: مردم كافر، با شما بطور آشكارا در دشمنى هستند.

ابى آيه را اينطور قرائت كرده است: «فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلاة ان يفتنكم الذين كفروا» و كلمه «ان خفتم» را نياورده است گفته‏اند:

معناى اين قرائت، «ان لا يفتنكم» يا «كراهة ان يفتنكم …» است نظير «يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا» (سوره نساء 176) به تقدير: «ان لا تضلوا» يا به تقدير: «كراهة ان تضلوا».

 

 

نماز قصر و دلالت آيه‏

ظاهر آيه اين است كه نماز قصر، تنها در موقع ترس، مشروع است. لكن ما از بيان پيامبر، استفاده كرده‏ايم كه در موقعى كه خوفى هم نباشد، مسافر بايد نماز را قصر بخواند.

ممكن است ذكر «خوف» در آيه بخاطر اين باشد كه اغلب سفرها- مخصوصاً در گذشته- با خوف و خطر توام بوده است نظير اين مطلب، كه قيدى بمناسبت غالب بودن مورد آن در كلام اضافه شده باشد، بسيار است.

فقها در باره قصر نماز اختلاف كرده‏اند. شافعى گويد: رخصتى است براى مسافر و مى‏ تواند تمام بخواند. جبايى نيز همين را اختيار كرده است. ابو حنيفه گويد: واجب است و مذهب اهل بيت، همين است.

زراره و محمد بن مسلم گويند: به امام باقر (ع) عرض كرديم: در باره نماز در سفر چه مى‏گوييد؟ چگونه است و چند ركعت بايد خواند؟ فرمود: خداوند متعال مى‏فرمايد: «وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ» از اين رو قصر واجب شده است.

همانطوري كه در حضر بايد نماز را تمام خواند. عرض كرديم: مى‏فرمايد:«لا جناح عليكم ان تقصروا من الصلاة» (گناهى بر شما نيست كه از نماز كم كنيد) و نگفته است: «افعل» (حتماً كم كنيد) پس چگونه قصر در سفر را مثل تمام در حضر واجب كرده است؟ فرمود: مگر نه در باره صفا و مروه مى‏فرمايد:

«فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما»؟ سوره بقره 158 يعنى كسى كه حج كند يا عمره بجا آورد، گناهى بر او نيست كه براى حج و عمره طواف بجاى آورد) و مگر نه طواف واجب است، بدليل اين كه خداوند در قرآن بيان داشته و پيامبر بجاى آورده است؟ همچنين نماز قصر چيزى است كه پيامبر بجاى آورده و خداوند در قرآن بيان فرموده است.

راوى مى‏گويد: گفتم: اگر كسى در سفر نماز را چهار ركعت بخواند، بايد اعاده كند يا نه؟ فرمود اگر آيه قصر را بر او خوانده و برايش تفسير كرده‏اى و چهار ركعت خوانده است، بايد اعاده كند و اگر آيه قصر را برايش نخوانده‏اى و از آن خبر ندارد، لازم نيست اعاده كند و نماز سفر، تمام دور ركعتى است، بجز مغرب كه سه ركعت است كه قصر ندارد و پيامبر اين نماز را در سفر و حضر سه ركعت خواند:اين روايت، شاهد اين است كه وظيفه مسافر، غير از وظيفه حاضر است و طايفه اماميه بر اين مطلب و اينكه نماز مغرب قصر نمى‏شود اجماع كرده‏اند و از پيامبر گرامى اسلام روايت شده است كه فرض مسافر، دو ركعت است بدون اينكه از آن دو چيزى كم شود. همچنين طايفه اماميه معتقدند كه: خوف، به تنهايى موجب قصر است. لكن ميان فقها در اين باره اختلاف است.

گروهى از صحابه و تابعين گويند: مقصود خداوند از قصر در آيه، قصر نماز خوف از نماز سفر است، نه از نماز حضر. زيرا بعقيده آنها نماز سفر، دو ركعت است‏ و قصر نشده است. از اينها هستند: جابر بن عبد اللَّه و حذيفة يمان و زيد بن ثابت و ابن- عباس و ابو هريره و كعب و ابن عمرو و سعيد بن جبير و سدى.

اما حدى كه در سفر موجب قصر مى‏شود، به عقيده ما هشت فرسخ است و برخى گفته‏اند: راهى كه در سه شبانه روز پيموده شود و مذهب ابو حنيفه و پيروانش همين است مذهب شافعى اين است كه شانزده فرسخ يا چهل و هشت ميل راه پيموده شود.

 

 

نظم آيه‏

وجه اتصال آيه به سابق اين است كه در سابق امر به جهاد و هجرت كرد و در اينجا حكم نماز خوف و سفر را بيان مى‏كند تا رحمت خود را بر بندگان فرو فرستد و براى آنها تخفيفى قائل شود.

 

[سوره النساء (4): آيه 102]

وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ فَلْتَقُمْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ وَ لْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ فَإِذا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرائِكُمْ وَ لْتَأْتِ طائِفَةٌ أُخْرى‏ لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ وَ لْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَةً وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ أَوْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً (102)

ترجمه‏

و هنگامى كه تو در ميان ايشان باشى و براى ايشان نماز بپاى دارى، بايد گروهى از ايشان با تو به نماز برخيزند و سلاحهاى خود را برگيرند و هنگامى كه سجده كردند بايد بجاى گروه ديگر در رواى شما قرار گيرند، و گروه ديگر كه نماز نخوانده‏اند بيايند و با تو نماز بخوانند و بايد احتياط را از دست ندهند و سلاح‏ها را برگيرند. مردم كافر دوست دارند كه شما از سلاحها و متاعهايتان غفلت كنيد و يكباره بر شما حمله ور گردند و گناهى بر شما نيست اگر بشما از باران آزارى برسد يا بيمار باشيد كه سلاحهاى خود را بگذاريد و احتياط را از دست مدهيد. خداوند براى مردم كافر، عذابى خوار كننده مهيا ساخته است.

 

بيان آيه 102

لغت‏

اسلحه: جمع سلاح مثل احمره جمع حمار. سلاح نام چيزهايى است كه انسان در جنگها بوسيله آنها مى‏جنگد و از خويشتن دفاع مى‏كند به اسب و وسائلى نظير آن سلاح گفته نمى‏شود.

جناح: عدول از جايى و كناره‏گيرى از راه راست، بهمين مناسبت به گناه، گفته مى‏شود: جناح اذى: اسم مقصود بمعناى آزار

 

اعراب‏

و ليأخذوا: اين كلمه را بسكون لام قرائت كرده‏اند، لكن اصل آن به كسر لام است كه بواسطه سنگينى حذف شده است مثل «فلتقم» «و لتات» ان تضعوا: منصوب است يعنى: «اثم عليكم فى ان تضعوا» و چون «فى» ساقط شده است، ما قبل «ان» در آن عمل كرده است بنا بر مذهب ديگر، محل آن مجرور است به تقدير حرف جر.

طائِفَةٌ أُخْرى‏ لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا: اگر يك نواخت بود چنين مى‏شد: طائفة اخرى لم تصل فلتصل يا «طائفة آخرون لم يصلوا فليصلوا» لكن «اخرى» تابع لفظ «طائفة» و «لَمْ يُصَلُّوا فَلْيُصَلُّوا» تابع معناى آن آورده شده است. مثل‏ «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا» (سوره حجرات 9) كه نگفته است: «اقتتلا» و نظير آن بسيار است.

 

مقصود

سپس خداوند متعال به بيان كيفيت نماز خوف، به جماعت، پرداخته، فرمود:

وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ‏: هنگامى كه اى محمد ص، تو در ميان اصحابت كه به سفر رفته و مى‏ترسند كه دشمنان بجنگ ايشان آيند، باشى.

فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ: حسن گويد: يعنى نماز را با همه حدود و ركوع و سجود آن بجاى آورى. برخى گفته‏اند: يعنى تو امام جماعت باشى.

فَلْتَقُمْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ مَعَكَ‏: پس بايد گروهى از اصحاب، در نماز با تو باشند و بقيه در برابر دشمن. تقدير جمله اين است: «فلتقم طائفة منهم معك و لتقم طائفة منهم تجاه العدو» و علت اينكه ذكر نشده، دلالت كلام بر آن است.

وَ لْيَأْخُذُوا أَسْلِحَتَهُمْ‏: در باره اين جمله اختلاف شده است: برخى گفته‏اند: يعنى آنهايى كه مشغول نمازند، سلاح‏ها را با خود بر مى‏دارند، شمشير را به خود مى‏آويزند و خنجر را بزره مى‏بندند و كارد و … را همراه خود دارند و همين معنى صحيح است.

ابن عباس گويد: منظور آن طايفه‏اى است كه در حال جنگ هستند، آنها مامورند كه سلاح‏ها را برگيرند.

فَإِذا سَجَدُوا فَلْيَكُونُوا مِنْ وَرائِكُمْ‏: طايفه‏اى كه با تو نماز مى‏خوانند، هنگامى كه سجده را تمام كردند، بايد در برابر دشمن صف بكشند. اختلاف شده است كه اين طايفه، پس از تمام كردن سجده و خواندن يك ركعت از نماز، چه بايد بكنند؟ عقيده ما اين است كه بايد ركعت ديگر را خود بخوانند و تشهد و سلام نماز را بجاى آورند و در حالى كه امام در ركعت دوم و در حال قيام است، بجاى آنهايى كه مشغول جنگ هستند، بميدان جنگ بروند و بجاى آن گروه مشغول جنگ شوند تا آنها بيايند و در ركعت دوم بامام ملحق شوند و امام در تشهد، معطل مى‏شود تا آنها يك ركعت ديگر را بخوانند و همراه امام سلام بدهند.

بنا بر اين گروه اول را تكبيرة الاحرام و گروه دوم را سلام نماز است. مذهب شافعى نيز همين است. مجاهد و جابر و كسانى كه معتقدند نماز خوف، يك ركعت است، گويند: گروه اول هر گاه يك ركعت را تمام كرد، سلام مى‏دهد و به جنگ دشمن مى‏رود و گروه دوم به امام ملحق مى‏شود و امام ركعت دوم را با ايشان مى‏خواند. حسن گويد: امام با هر دسته‏اى دو ركعت نماز مى‏خواند. بنا بر اين امام دو نماز مى‏خواند كه با هر گروه يك نماز خوانده باشد. عبد اله بن مسعود گويد: هنگامى كه امام با گروه اول يك ركعت خواند، اين گروه بجنگ دشمن مى‏روند و گروه دوم به امام ملحق شده، تكبير مى‏گويند و ركعت دوم را امام با ايشان مى‏خواند، سپس اينها بجنگ دشمن مى‏روند و گروه اول باز مى‏گردند و ركعت ديگر را بدون قرائت مى‏خوانند زيرا اينها دنبال مانده‏اند سپس سلام نماز را مى‏دهند و بميدان جنگ بر مى‏گردند و گروه دوم برمى‏گردند و يك ركعت ديگر را بدون قرائت مى‏خوانند.

و سلام مى‏دهدن و بر مى‏گردند. مذهب ابو حنيفه نيز همين است.

وَ لْتَأْتِ طائِفَةٌ أُخْرى‏ لَمْ يُصَلُّوا: آنهايى كه نماز نخوانده‏اند، باز گردند، يعنى آنهايى كه مشغول جنگ هستند فَلْيُصَلُّوا مَعَكَ وَ لْيَأْخُذُوا حِذْرَهُمْ وَ أَسْلِحَتَهُمْ‏: و نماز را با تو بخوانند و از دشمن احتياط كنند و با گرفتن اسلحة جنگى در حال نماز نيز آماده جنگ باشند. اين خود دليل است بر اينكه گروهى كه در اول مامور بودند كه سلاح‏ها را با خود بردارند همانهايى بودند كه به نماز مشغول بودند، نه آنهايى كه مشغول جنگ بودند.

وَدَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ وَ أَمْتِعَتِكُمْ‏: مردم كافر آرزو دارند كه شما از سلاحهاى خود غافل بمانيد و براى جنگ آمادگى نداشته و به ابزار سفر و لوازم زندگى خود توجه نداشته باشيد.

فَيَمِيلُونَ عَلَيْكُمْ مَيْلَةً واحِدَةً: تا يكباره بر شما حمله ور شوند و شما را در حال نماز غافلگير كنند و خون شما را بريزند و شما را غارت كنند پس مقصود اين است كه دسته جمعى مشغول نماز مشويد و به دشمن فرصت مدهيد كه بر جان و اسلحه شما دسترسى پيدا كنند، بلكه نماز را آن طور كه به شما دستور داده‏ايم، بخوانيد. عادت عرب اين است كه ميل را بمعناى حمله بكار برد. عباس بن عبادة بن فضلة انصارى در شب عقبه دوم‏ به پيامبر عرض كرد: قسم بخداى كه ترا مبعوث كرده است: «ان شئت لنميلن غداً على اهل منى باسيافنا» اگر بخواهى فردا با شمشيرهايمان بر اهل منى حمله‏ور مى‏شويم. فرمود: به اين كار مامور نيستم. يعنى اين كار براى وقتى ديگر است.

وَ لا جُناحَ عَلَيْكُمْ إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ أَوْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ أَنْ تَضَعُوا أَسْلِحَتَكُمْ‏:گناهى و حرجى بر شما نيست كه اگر در موقع جنگ با دشمن از باران به شما آزارى برسد يا معلول يا مجروح باشيد و براى حمل سلاحها ضعيف باشيد، آنها را بگذاريد ولى از آنها مراقبت كنيد.

وَ خُذُوا حِذْرَكُمْ‏: رعايت جانب احتياط را بنماييد كه شما را غافل گير نكنند و به شما حمله‏ور نشوند.

إِنَّ اللَّهَ أَعَدَّ لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً: خداوند براى مردم كافر، عذابى خوار كننده مهيا كرده براى ابد در آن بمانند.

 

 

دلالت آيه‏

1- اين آيه دلالت دارد بر راستگويى پيامبر و صحت نبوتش، زيرا هنگامى نازل شده كه پيامبر در عسفان و مشركين در ضجنان بودند و در برابر يكديگر قرار گرفتند پيامبر نماز ظهر را با اصحاب خود با تمام ركوع و سجود، بجاى آورد. مشركين خواستند بر آنها حمله‏ور شوند، لكن گروهى از آنها گفتند: اينها نماز ديگرى دارند كه پيششان محبوبتر است و مقصودشان نماز عصر بود. خداوند اين آيه را فرستاد و پيامبر نماز عصر را بصورت نماز خوف، انجام داد و همين امر، سبب اسلام خالد بن وليد گرديد.

2- ابو حمزه ثمالى در تفسير خود آورده است كه: پيامبر با بنى انمار جنگيد، آنها شكست خوردند و مال و فرزندان ايشان بدست مسلمين افتاد پيامبر و مسلمانان فرود آمدند، در حالى كه از دشمن احدى را نمى‏ديدند، از اين رو سلاح را بر زمين گذاشتند و پيامبر براى قضاى حاجت، بيرون رفت و در حالى كه سلاح را بر زمين گذاشته بود، ميان خود و اصحابش يك وادى قرار داد و پس از قضاى حاجت در زير سايه درختى نشست. در اين وقت غورث بن حارث محاربى او را بديد. كسانش وى را بگفتند: اين‏ محمد ص است كه از اصحاب خود جدا شده. گفت: خدايم بكشد اگر او را نكشم و با شمشير خود از كوه بزير آمد هنگامى پيامبر متوجه او شد كه بالاى سرش ايستاده و شمشير را براى حمله، از نيام بيرون كشيده بود.

گفت: اى محمد، اكنون چه كسى ترا از من نگه مى‏دارد؟ گفت: خدا، در اين وقت اين دشمن خدا بروى افتاد و پيامبر برخاست و شمشيرش را برداشت و فرمود چه كسى تو را اكنون از من منع مى‏كند؟ گفت هيچ كس. فرمود آيا شهادت مى‏دهى كه خدا يكى است و من بنده و فرستاده اويم؟ گفت: نه، لكن عهد مى‏كنم كه هرگز با تو نجنگم و دشمن ترا يارى نكنم. پيامبر شمشير را باو داد. غورث گفت: به خدا تو بهتر از منى. فرمود: من سزاوارترم به آن. هنگامى كه غورث نزد كسان خود رفت، گفتند: ما ترا ديديم كه با شمشير بر سر او ايستاده بودى، چرا او را نكشتى؟ گفت: بخدا شمشير را فرود آوردم كه او را بزنم. ولى نمى‏دانم چه كسى كه ميان شانه من زد كه من با پيشانى بر زمين افتادم و شمشيرم افتاد و محمد (ص) برخاست و شمشير را گرفت و ديگر در آن وادى نماند. پيامبر بعد از اين واقعه نزد اصحاب رفت و جريان را براى ايشان تعريف كرد و اين آيه را خواند: «إِنْ كانَ بِكُمْ أَذىً مِنْ مَطَرٍ …»

 

 

[سوره النساء (4): آيات 103 تا 104]

فَإِذا قَضَيْتُمُ الصَّلاةَ فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً وَ عَلى‏ جُنُوبِكُمْ فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً (103) وَ لا تَهِنُوا فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا يَرْجُونَ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً (104)

 

ترجمه‏

پس هنگامى كه نماز را بپاى داشتيد، خداوند را در حال ايستاده و نشسته و خوابيده، ياد كنيد و چون آرامش يافتيد، نماز را بپاى داريد كه نماز بر مؤمنان بوقتهاى معين مقرر شده است.

و در تعقيب قوم سستى مورزيد، اگر شما دردمنديد، آنان نيز مثل شما دردمند هستند و شما از خداوند چيزى اميد داريد كه آنها ندارند و خداوند دانا و حكيم است.

 

بيان آيه 103

لغت‏

اطمأننتم: آرامش يافتيد، از اطمينان بمعناى آرامش يافتن. اطمينان هم گفته شده است.

 

مقصود

فَإِذا قَضَيْتُمُ الصَّلاةَ: هنگامى كه نماز را به پايان رسانيد، حال آنكه با دشمن روبرو هستيد.

فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِياماً وَ قُعُوداً: خدا را در حال قيام و در حال نشستن، ياد كنيد.

وَ عَلى‏ جُنُوبِكُمْ‏: و هنگامى كه بر پهلو آرميده‏ايد. اين عبارت محلا منصوب و عطف است بر ما قبل، يعنى خداى را در اين حالات- در حال نشستن و ايستادن و خوابيدن- ياد كنيد، شايد شما را در برابر دشمن يارى كند و ظفر بخشد. نظير «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا لَقِيتُمْ فِئَةً فَاثْبُتُوا وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ» (سوره انفال 45) اى مردم مؤمن، آن گاه كه با جمعى ملاقات كنيد، تا بتقدم باشيد و خداوند را ياد كنيد، شايد رستگار شويد) اين نظر، از ابن عباس و بيشتر مفسران است.

ابن مسعود گويد: يعنى هنگامى كه اراده نماز كنيد، اگر سالم هستيد نماز را ايستاده و اگر قادر بر ايستادن نيستيد، نماز را نشسته و اگر قادر بر نشستن نيستيد، نماز را خوابيده بخوانيد. روايت شده است كه وى بدنبال تفسير اين آيه، چنين گفت، هيچكس را خداوند، در ترك ذكر معذور نداشته، مگر آنكه عقل را از كف داده باشد …

فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ فَأَقِيمُوا الصَّلاةَ: هر گاه آرامش يافتيد، نماز را بپاى داريد. در باره تاويل اين جمله اختلاف است:

1- مجاهد و قتاده گويند: يعنى هنگامى كه رحل اقامت در وطن افكنديد.

نماز را كه به شما در سفر دستور قصر آن داده بودند، تمام بخوانيد.

2- سدى و ابن زيد و مجاهد، بنا بروايتى ديگر گويند: يعنى هنگامى كه بر اثر زوال ترس و اضطراب، آرامش يافتيد، حدود نماز را اتمام كنيد.

إِنَّ الصَّلاةَ كانَتْ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتاباً مَوْقُوتاً: نماز بر مؤمنان، واجبى است كه به وقتهاى معين، موكول شده است. در باره تحويل اين جمله نيز اختلاف است.

1- ابن عباس و عطيه عوفى و سدى و مجاهد گويند. يعنى نماز بر مومنان واجب و مفروض است و از امام باقر ع و امام صادق ع نيز چنين روايت شده است.

2- ابن مسعود و قتاده گويند: يعنى نماز، بر مؤمنان واجب شده است كه در اوقات معين، انجام دهند.

اين دو قول بهم نزديكند.

 

 

بيان آيه 104

قرائت‏

از عبد الرحمن اعرج كه از شواذ است، روايت شده: «ان تكونوا» بفتح الف.

ابن جنى گويد: در اينصورت محمول است بر معناى: «و لا تهنوا فى ابتغاء القوم لانكم تالمون» پس از حذف حرف جر، بقول بعضى «ان» در محل نصب و بقول خليل در محل جر است و عامل آن «لام» مقدر است. علت تخفيف آن، اين است كه گويى حرفى است عوض از لام محذوف.

 

لغت‏

و هن: ضعف، و لا تهنوا: ضعيف مباشيد الم: درد داشتن، از عارضه‏هايى است كه ممكن است سبب آن از افعال خداوند باشد يا از افعال بندگان رجاء: اميدوارى، گاهى هم بمعناى بيم استعمال مى‏شود. مثل:

لا ترتجى حين تلاقى الزائدا أ سبعة لاقت معاً او واحداً

يعنى: هنگام ملاقات … نمى‏ترسد كه آيا هفت نفر را با هم ملاقات كرده است يا يكى. و مثل: «ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً» (سوره نوح 71 يعنى چيست شما را كه از عظمت خدا نمى‏ترسيد. علت استعمال اين كلمه، بمعناى خوف اين است كه اميدوارى، آرزوست و شخص آرزومند، بيم دارد كه به آرزوى خود نرسد.

 

 

شان نزول‏

برخى گويند: اين آيه، به مناسبت رفتن مسلمانان بسوى بدر صغرى كه ابو سفيان در جنگ احد، قرار گذاشته بود، نازل شده است و برخى گفته‏اند: بمناسبت تعقيب سپاهيان ابو سفيان، پس از شكست احد و رفتن مسلمانان تا «حمراء الاسد» نازل‏ گشته است.

 

مقصود

هم اكنون بار ديگر، سخن از جهاد و تشويق مسلمانان براى رزم با دشمنان دين است، از اينرو مى‏فرمايد:

وَ لا تَهِنُوا فِي ابْتِغاءِ الْقَوْمِ‏: شما را نسزد كه در تعقيب مردمى كه طرفدار شرك بوده، در راه دشمن خدا و مردم مؤمن، صف آرايى كرده‏اند، سستى بورزيد.

إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ فَإِنَّهُمْ يَأْلَمُونَ كَما تَأْلَمُونَ‏: اگر شما از زخم و جراحتها دردمند شده و رنج مى‏كشيد، آنان نيز از زخم‏ها و جراحتها- همچون شما- درد مى‏كشند و رنج مى‏برند.

وَ تَرْجُونَ مِنَ اللَّهِ ما لا يَرْجُونَ‏: با اين تفاوت كه شما از خداوند بزرگ اميدواريد كه در اين جهان به شما پيروزى و ظفر بخشد و بواسطه اين سختيها و دردها و زخمها در عالم ديگر به شما پاداش دهد، ولى آنان در مقابل اين جراحتها و زخمها اميد هيچگونه پاداشى از جانب خداوند متعال ندارند، بنا بر اين شما مردم مؤمن اگر بپاداش الهى يقين داريد و مى‏دانيد كه اين تعب‏ها و مشقت‏ها بدون پاداش نمى‏ماند و تكذيب مشركين بى اساس و بى دليل است، وظيفه داريد كه از آنها براى جنگ، شكيباتر و پايدارتر باشيد اين معنى از ابن عباس، قتاده، مجاهد و سدى است.

وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً: خداوند بمصالح مردم داناتر و در تدبير و تعيين مقدرات ايشان حكيم است. چنان كه ابن عباس و عكرمه گويند

 

داستان‏

ابن عباس و عكرمه گويند: هنگامى كه در روز جنگ احد، مسلمانان گرفتار آن شكست تاريخ گرديدند و پيامبر بر قله كوه، صعود فرمود، ابو سفيان چنين گفت:

اى محمد، ما را روزى است و شما را روزى بود! پيامبر بزرگوار اسلام فرمود: او را پاسخ دهيد. مسلمانان گفتند: ولى ما و شما برابر نيستيم و روز شكست ما با روز شكست شما فرق دارد. كشتگان ما در بهشت و كشتگان شما در جهنم هستند.

ابو سفيان گفت:ما را بت عزى است و شما را چنين بتى نيست. پيامبر فرمود: شما بگوييد: خداوند مولاى ماست و شما را مولايى نيست. ابو سفيان گفت: زنده و جاويد باد هبل! پيامبر فرمود: بگوييد: خداوند برتر و بالاتر است. ابو سفيان گفت: قرار ملاقات ما در روز بدر صغرى است.

مسلمانان با جراحتهاى بسيارى كه برداشته بودند، بخفتند، از اينرو اين آيه نازل گرديد: «إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ» (سوره آل عمران 140 يعنى اگر شما مجروح شده‏ايد ايشان نيز همچون شما مجروح شده‏اند) و نيز «إِنْ تَكُونُوا تَأْلَمُونَ …» زيرا منظور خداوند متعال اين بود كه با بدن مجروح، دشمنان را تعقيب كنند و مشركان را بيمى و وحشتى در دل افكنند. آنها نيز امر خدا را گردن نهادند و با بدنهاى مجروح تا «حمراء الاسد» مشركين را دنبال كردند. مشركين با شنودن اين خبر، با سرعتى هر چه بيشتر بتاختند و خود را بمكه رسانيدند

 

[سوره النساء (4): آيات 105 تا 106]

إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنِينَ خَصِيماً (105) وَ اسْتَغْفِرِ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً (106)

ترجمه‏

ما قرآن را بحق بر تو نازل كرده‏ايم تا در ميان مردم به آنچه خداوند بتو نشان داده است حكم كنى و براى مردم خائن، مدافع و طرفدار مباش. و از خداوند طلب آمرزش كن كه خدا آمرزگار و رحيم است.

 

بيان آيه 105 و 106

شان نزول‏

اين آيه‏ها در باره «بنى أبيرق» كه سه برادر بودند به نامهاى: «بشير، بشر و مبشر» نازل شده‏اند. كنيه بشير «ابو طعمه» بود، وى شعر مى‏گفت و اصحاب پيامبر را هجو مى‏كرد و مى‏گفت فلان كس، گفته است. اين سه برادر، هم در جاهليت و هم در اسلام، فقير و محتاج بودند. ابو طعمه بخانه «رفاعة بن زيد» دستبرد زد و طعامى و شمشيرى و زرهى از او سرقت برد. رفاعة اين موضوع را با فرزند برادر خويش «قتاده بن نعمان» كه از جنگجويان بدر بود، در ميان گذاشت و به اتفاق يكديگر در خانه، بكاوش پرداختند و در اينباره از اهل خانه، پرسش كردند. بنى ابيرق گفتند: بخدا سوگند، دزد شما «لبيد بن سهل» است كه مردى بود معنون و داراى شخصيت ذاتى و خانوادگى! لبيد با شمشير آخته، به ايشان حمله‏ور شد و گفت: اى پسران ابيرق، آيا بمن نسبت دزدى مى‏دهيد، در حالى كه شما خود به اين نسبت سزاوارتريد؟! مگر نه شما همان قوم دو رو و دو رنگى هستيد كه پيامبر گرامى اسلام را هجو مى‏كنيد، آن گاه اين عمل ناجوانمردانه خود را به قريش نسبت مى‏دهيد؟! اكنون بى درنگ. بگناه خويش اقرار كنيد و گرنه شما را از دم شمشير، مى‏گذرانم.

آنها لبيد را راضى و از او رفع تهمت كردند.

قتاده، بخدمت پيامبر اسلام شرفياب شد و عرض كرد: افراد خانواده و بستگان ما، افراد نادرستى هستند كه بخانه عمويم دستبرد زده و طعامى و سلاحى از آنجا به سرقت برده‏اند.

پيامبر گرامى فرمود: در اينباره درست بررسى كنيد.

مردى از ايشان بنام اسير بن عروه، گروهى از افراد قبيله را گرد آورد و باتفاق‏ ايشان خدمت پيامبر شرفياب شد و عرض كرد: قتاده و عمويش به افرادى از ما كه داراى شخصيت ذاتى و خانوادگى هستند. تهمت بسته، در باره آنان حرفهايى مى‏زنند كه در شان آنها نيست.

سپس قتاده، خدمت پيامبر آمد كه در اين باره گفتگو كند، ولى با خشم شديد پيامبر رو برو شد. اين بار پيامبر فرمود: چرا در باره اين خانواده، حرفهايى مى‏زنيد كه سزاوار آنها نيست؟! قتاده نزد عمويش آمد و گفت: كاش مرده بودم و با پيامبر خدا در اينباره حرفى نزده بودم، زيرا طورى با من سخن گفت كه نه پسنديدم.

عمويش، رفاعه گفت: بايد از خداوند كمك خواست، از اينرو اين آيات نازل گرديد: «إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ …. تا إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ» هنگامى كه بشير از نزول آيات قرآنى در باره خود مطلع شد، بمكه گريخت و كافر شد. در مكه، به خانه زنى سلافه نام، دخت سعد بن شهيد، از طايفه اوس، از قبيله بنى عمرو بن عوف، همسر يكى از مردان بنى عبد الدار، فرود آمد و حسان، شاعر زبر دست صدر اسلام اين زن را هجو كرد و گفت:

فقد انزلته بنت سعد و اصبحت‏ ينازعها جلد استها و تنازعه‏
ظننتم بان يخفى الذين قد صنعتموا و فينا نبى عنده الوحى واضعه‏

يعنى: بنت سعد، بشير را به خانه خود راه داد … گمان مى‏كرديد كه كار شما از ما پوشيده مى‏ماند، در حالى كه در ميان ما پيامبرى است كه از سر چشمه وحى، كسب خبر مى‏كند.

سلافه، بار و بنه او را بر سر نهاد و به ابطح انداخت و گفت: تو براى من چه خبرى آورده‏اى؟ تو شعر هجو آميز حسان را بمن اهدا كردى!» اين نظر از مجاهد و قتادة بن نعمان و عكرمه و ابن جريج است. جز اينكه عكرمه گويد: بنو ابيرق، نسبت دزدى را بمردى يهودى بنام زيد بن سمين دادند و او خدمت پيامبر آمد و از ايشان شكايت كرد. بنو ابيرق نيز بيامدند و از پيامبر خدا در خواست‏ كردند، كه از طرف ايشان با يهودى بگفتگو و مجادله پردازد، چيزى نمانده بود كه پيامبر بدرخواست ايشان جامه عمل پوشيده، يهودى را كيفر دهد، كه آيه نازل گرديد. ابن عباس نيز چنين گفته است.

ضحاك گويد: اين آيه در باره مردى از انصار كه زرهى را بوديعه گرفته و منكر آن شده بود نازل گرديد. گروهى از اصحاب پيامبر او را خائن شمردند و كسان او خشمگين شده، خدمت پيامبر عرض كردند: به اين مرد كه مسلمانى امين است، نسبت خيانت مى‏دهند و آبروى او را مى‏برند. پيامبر وى را معذور داشت و راى مباركش بر برائت و پاكدامنى او تعلق يافت. با نزول اين آيه‏ها، اين راز از پرده برون افتاده و خيانت مرد انصارى بر ملا شد.

طبرى نيز همين وجه را پذيرفته است، زيرا بعقيده وى، خيانت، مربوط به وديعه و امانت است نه دزدى.

 

 

مقصود

خداوند متعال، پيامبر را مخاطب ساخته، مى‏فرمايد:

إِنَّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ‏: اى محمد، ما قرآن را به سبب حقى كه خدا بر بندگان است (و بقولى بسبب اينكه توبه آن سزاوارترى) بر تو نازل كرده‏ايم، تا در ميان مردم، به آنچه خداوند در قرآن اعلام كرده است، داورى نمايى.

وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنِينَ خَصِيماً: مبادا كسانى را كه به مال يا جان مسلمانى يا هم پيمانى، خيانت مى‏كنند، كمك كنى و از ايشان در مقابل كسى كه حق خودش را مطالبه مى‏كند، دفاع و جانبدارى نمايى.

وَ اسْتَغْفِرِ اللَّهَ‏: بايد خداوند را بر اينكار استغفار كنى.

إِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً: خداوند گناه بندگان مسلمان را بخشوده، از مؤاخذه ايشان چشم پوشى مى‏كند. در اين آيه اگر چه خطاب به پيامبر است كه از شخصى كه بر حسب ظاهر، به ايمان و عدالت او حكم مى‏كرد، در حالى كه باطناً ايمانى و عدالتى‏ نداشت، طرفدارى و دفاع مى‏كرد، لكن مقصود، امت پيامبر است. اين طرز بيان بمنظور تاديب و تنبيه است كه مبادا از خصمى دفاع و جانبدارى كند، مگر اينكه حق براى او آشكار گردد و الا پيامبر از همه معاصى و زشتيها منزه است. برخى گفته ‏اند:

پيامبر از كسى دفاع نكرده بود. بلكه تصميم داشت، دفاع كند و خداوند او را مورد عتاب قرار داد.

 

 

نظم آيه‏

وجه اتصال آيه به سابق، اين است كه قبلا دستور داده بود كه از منافقان و كافران دورى كنند و در اين آيه دستور داد كه از خائنان نيز دورى كنند و از آنها دفاع نكنند.

برخى گفته‏اند: چون در اين سوره خداوند احكام و قوانين اجتماعى را ذكر كرده است، اكنون مى‏گويد خداوند همه اين احكام را به حق نازل كرده است.

 

[سوره النساء (4): آيات 107 تا 109]

وَ لا تُجادِلْ عَنِ الَّذِينَ يَخْتانُونَ أَنْفُسَهُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ خَوَّاناً أَثِيماً (107) يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى‏ مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطاً (108) ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ جادَلْتُمْ عَنْهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا فَمَنْ يُجادِلُ اللَّهَ عَنْهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَمْ مَنْ يَكُونُ عَلَيْهِمْ وَكِيلاً (109)

ترجمه‏

و از مردمى كه به خود خيانت مى‏كنند، جانبدارى و دفاع مكن، كه خداوند خيانتكار و گنهكار را دوست ندارد. آنان از مردم مخفى مى‏شوند و از خداوند- كه با ايشان است- مخفى نمى‏شوند در آن وقتى كه سختى را در موقع شب تدبير مى‏كنند كه او نمى‏پسندد و خداوند بكردار ايشان احاطه دارد. شمائيد كه در اين جهان از ايشان دفاع مى‏كنيد، پس چه كسى در روز قيامت از ايشان دفاع خواهد كرد؟ بلكه چه كسى وكيل و مدافع آنها خواهد بود؟

 

بيان آيه 107- 108- 109

لغت‏

مجادله: بحث و گفتگو، مناظره، مخاصمه، محاجه. ميان اين كلمات فرق مختصرى وجود دارد، زيرا مجادله، نزاع بر سر چيزى است كه ميان دو كس بر سر آن اختلاف است، مخاصمه، نزاع و مخالفت ميان دو كس بنحو غلظت و درشتخويى است، مناظره، آن اختلاف است كه ميان دو كس كه با يكديگر نظيرند، واقع شده باشد و محاجه، گفتگويى است كه با اقامه دليل و حجت مقارن باشد. اصل مجادله، از جدل بمعناى زياد باريك شدن و تندى كردن است. به باز شكارى مى‏گويند: «اجدل» بخاطر اينكه از شديدترين مرغهاست.

تبييت: تدبير و بررسى كردن چيزى در شب، چه در آن وقت، مردم بخانه‏ها رفته و آرميده‏اند.

 

اعراب‏

ها: حرف تنبيه كه بر سر كلمه: «انتم» و كلمه «اولاء» تكرار شده است يعنى:

«ها انتم الذين جادلتم» زيرا «هؤلاء و هذا» در اشاره به اشخاص حاضر مثل «الذين» هستند، حتى گاهى در اشاره بغير اشخاص حاضر، نيز بمنزله «الذين» يا «الذى» هستند، مثل:

عدس ما لعباد عليك امارة امنت و هذا تحملين طليق‏

(يعنى و الذى تحملين طليق) يعنى اى عدس، براى عباد، بر تو امارتى نيست، تو ايمن هستى و آن كه حمل مى‏كنى، رهاست.

 

شان نزول‏

اين آيات، به مناسبت داستانى كه شرح آن گذشت، نازل شده‏اند.

 

مقصود

بمنظور تاكيد مطلبى كه گذشت، مجدداً خداوند از جانبدارى خيانتكاران نهى كرده، مى‏فرمايد:

وَ لا تُجادِلْ‏: برخى گفته‏اند: خطاب به پيامبر است كه تصميم داشت ابو طعمه را- هنگامى كه كساش بخدمت او آمدند و او را از دزدى تبرئه كردند- تبرئه كند.

برخى گفته‏اند: خطاب به پيامبر و منظور كسان ابو طعمه است. برخى گفته‏اند: خطاب به انسان است.

عَنِ الَّذِينَ يَخْتانُونَ أَنْفُسَهُمْ‏: از كسانى كه بخود خيانت مى‏كنند و در باره خود ستم روا مى‏دارند، دفاع مكن. منظور كسى است كه زره را دزديده و كسانى كه در دزدى و خيانت، با او شركت داشتند. برخى گفته‏ اند: منظور كسان ابو طعمه است كه با وى نزد پيامبر آمدند و به برائت او گواهى دادند. برخى گفته‏اند: منظور سارق و كسان او و ساير مردمى است كه با آنها بر يك روش هستند.

علت اينكه فرموده است: به خود خيانت مى‏كنند، در حالى كه خيانت به غير است، اين است كه در حقيقت، ضرر خيانت، بخود ايشان بر مى‏گردد چنان كه بظالم مى‏گويند: «هر چه كنى بخود كنى! گو اينكه در حق ديگرى كرده است. خداوند متعال مى‏فرمايد: «إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ» سوره الاسراء 7 يعنى اگر نيكى كنيد، بخود نيكى كرده‏ايد.

إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ خَوَّاناً أَثِيماً: خداوند خيانتكار گنهكار را دوست نمى‏دارد.

خوان، بر وزن فعال، از خيانت، يعنى بسيار خيانت كننده و اثيم بمعناى گنهكار و او كسى است كه بگناه عادت كرده است.

برخى گفته‏اند: يعنى خداوند دوست نمى‏دارد خيانتكارى كه زره را دزديد و گنهكارى كه يهودى را متهم كرد.

ابن عباس گويد: يعنى از كسانى كه بوسيله خيانت، به خود ظلم مى‏كنند و ديگران را متهم به خيانت مى‏كنند، دفاع مكن. منظور كسى است كه زره را دزديد و يهودى را متهم بدزدى كرد، از اينرو بدزدى خيانتكار شناخته شد و به تهمت گنهكار! يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ‏: از مردم مخفى مى‏شوند و از خدا- كه با ايشان است- مخفى نمى‏شوند. منظور كسانى است كه بدفاع از آنان برخاسته بودند. يعنى اينان معصيتهايى كه از راه ربودن اموال مرتكب مردم مى‏پوشانند و از خداوند كه بحال ايشان عالم است، حيا نمى‏كنند. در حقيقت، اينها از مردم حيا مى‏كنند ولى از خداوند حيا نمى‏كنند و گرنه اقدام به اين عمل ناشايست نمى‏كردند.

إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى‏ مِنَ الْقَوْلِ‏: آنان شبانه، گفتگوهايى دارند و درباره مطلبى مى‏انديشند كه خداوند از آن خشنود نيست. برخى گفته‏اند: يعنى سخن را از مسير اصلى خود تغيير مى‏دهند و درباره آن دروغ پردازى مى‏كنند. برخى گفته‏اند: منظور ابن ابيرق است كه شب پيش خود انديشيد كه زره را در خانه يهودى افكند و سوگند ياد كند كه دامنش از دزدى پاك است، باين اميد كه مسلمانان، بحرمت هم كيشى او را تصديق و يهودى را تكذيب كنند. برخى گفته‏اند: او زره را بخانه لبيد بن سهل انداخته بود.

وَ كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطاً: حسن گويد: يعنى خداوند حافظ اعمال ايشان است.

ديگران گويند: يعنى خداوند عالم است باعمال ايشان و هيچ چيزى بر او پوشيده نيست.

اين آيه كسانى را كه از مردم و حشمت ايشان شرمسارند و در حضور ايشان مرتكب كارهاى زشت نمى‏شوند ولى خوف و خشيت خدا. آنها را از ارتكاب معاصى باز نمى‏دارد، به سختى مورد ملامت قرار مى‏دهد زيرا خداوند سبحان سزاوارتر است كه انسان از او حيا كند و در حضورش از ارتكاب زشتى‏ها سر باز زند.

نيز كسانى را كه كارى زشت مرتكب مى‏شوند، سپس بگردن ديگرى مى‏اندازند، خواه او مؤمن باشد يا كافر، مورد توبيخ قرار مى‏دهد.

ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ جادَلْتُمْ عَنْهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا: اكنون كسانى را كه از سارق دفاع‏ مى‏كنند، مخاطب ساخته، مى‏فرمايد: شما كسانى هستيد كه در اين جهان از دزدان مال مردمخوار، دفاع مى‏كنيد …

فَمَنْ يُجادِلُ اللَّهَ عَنْهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ: از اين استفهام مقصود، نفى است. يعنى كسى در روز قيامت، در برابر خداوند، از ايشان دفاع نخواهد كرد. و در حقيقت، منظور سر كوبى و سرزنش است، يعنى اگر شما در اين جهان به نفع آنان بدروغ شهادت بدهيد، در آخرت، نه كسى از ايشان دفاع مى‏كند و نه به نفع آنان شهادت خواهد داد. استفاده ديگرى كه از اين آيه مى‏شود، اين است كه: نبايد از ظالم، دفاع و جانبدارى كرد.

أَمْ مَنْ يَكُونُ عَلَيْهِمْ وَكِيلًا: چه كسى آنها را حفظ مى‏كند و به آنها كمك مى‏دهد.

يعنى در روز قيامت، وكيلى ندارند كه از آنها جانبدارى و دفاع كند. وكيل در اصل، كسى است كه قيام به امرى به او واگذار شده باشد. و خداوند را وكيل مى‏نامند، زيرا به امور بندگان رسيدگى مى‏كند. برخى هم گفته‏اند: خدا را وكيل مى‏نامند، زيرا حافظ است. در محاورات عرب: «وكيل لنا» صحيح نيست، بلكه «وكيل علينا» صحيح است.

 

[سوره النساء (4): آيات 110 تا 112]

وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً (110) وَ مَنْ يَكْسِبْ إِثْماً فَإِنَّما يَكْسِبُهُ عَلى‏ نَفْسِهِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً (111) وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً (112)

ترجمه‏

و كسى كه كارى زشت كند يا بخود ستم كند، سپس خداوند را آمرزگار و رحيم مى‏يابد.

و كسى كه گناهى كند، گناه را بضرر خويش انجام مى‏دهد و خداوند دانا و حكيم است و كسى كه خطا يا گناهى مرتكب شود، آن گاه بيگناهى را متهم كند، متحمل بهتان و گناهى آشكار شده است.

بيان آيه 110 و 111 و 112

لغت‏

سوء: كار زشتى كه انسان را مواجه شود و «رجل سوء»: مردى كه با امور ناپسنديده با مردم مواجه شود. سيئه. نقيض حسنه است:

يجد: اصل اين كلمه از و جدان بمعناى ادراك است: وجود: ضد عدم، زيرا همانطورى كه شيئى به ادراك ظاهر مى‏شود، به هستى هم ظهور پيدا مى‏كنيد.

كسب: فعلى كه براى منفعت يا دفع ضرر، انجام گيرد، خداوند متصف بكسب نمى‏شود زيرا منفعتى احتياج ندارد و ضررى متوجه او نيست.

 

مقصود

هم اكنون، خداوند متعال، راه تلافى و توبه از گناهان را به بنده عاصى نشان داده، مى‏فرمايد:

وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ‏: كسى كه مرتكب كار زشتى شود يا با ارتكاب گناه، بخود ستم كند. برخى گفته‏اند: يعنى با دزديدن زره كار زشتى كند و با نسبت آن دزدى بديگرى بخود ستم كند. برخى گفته‏اند: مقصود از «سوء» شرك و مقصود از ظلم سواى شرك است.

ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللَّهَ‏: سپس توبه كند و از خداوند طلب آمرزش نمايد.

يَجِدِ اللَّهَ غَفُوراً رَحِيماً: مى‏فرمايد: اگر چه جريمه ايشان بزرگ باشد، اگر توبه و استغفار كنند، مانع آمرزش و قبول توبه ايشان نخواهد شد.

وَ مَنْ يَكْسِبْ إِثْماً فَإِنَّما يَكْسِبُهُ عَلى‏ نَفْسِهِ‏: هر كسى گناهى كند، بزيان خود انجام مى‏دهد مثل: «لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْها» (سوره انعام 164 يعنى هر كسى كارى زشت كند به زيان خود اوست) و مثل: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِنَفْسِهِ وَ مَنْ أَساءَ فَعَلَيْها»(سوره فصلت 46 يعنى كسى كه كارى شايسته كند، براى خود او و كسى كه كارى زشت كند، بزيان اوست.) وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً: خداوند بكردار او دانا و در كيفرش حكيم است. برخى گفته‏اند: يعنى بكارهاى بندگان دانا و در داورى خود حكيم است و برخى هم گفته‏اند:

يعنى بحال دزد دانا و در واجب كردن و بريدن دست او حكيم است. آن گاه، اين مطلب را بيان مى‏كند كه اگر كسى كارى زشت كند، سپس بگردن ديگرى افكند، چگونه كيفرش بزرگ خواهد شد! وَ مَنْ يَكْسِبْ خَطِيئَةً أَوْ إِثْماً: كسى كه گناهى عمدى يا غير عمدى كند. برخى گفته‏اند: خطيئه، شرك و ذنب، سواى شرك است.

ثُمَّ يَرْمِ بِهِ بَرِيئاً: آن گاه گناه خود را به بيگناهى نسبت دهد. حسن و ديگران گويند: بيگناه (برى) همان يهودى است كه زره را در خانه او افكنده بودند. برخى هم گفته‏اند: منظور از بيگناه، لبيد بن سهل است كه ذكر هر دو گذشت.

در باره ضمير «به» اختلاف است: برخى گويند: به «اثم» و برخى گويند:

به يكى از دو كلمه «اثم و خطيئه» و برخى گويند به «كسب» بر مى‏گردد.

فَقَدِ احْتَمَلَ بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً: چنين كسى دروغى بزرگ متحمل شده است كه خود از بزرگى آن در شگفت مى‏ماند و گناهى ظاهر و هويدا!

 

ردى بر جبريان‏

پيروان مسلك جبر معتقدند كه: خداوند متعال خالق افعال بندگان است.

لكن از اين آيات، بر مى‏آيد كه سزاوارتر نيست كه خداوند، خود افعال بندگان را خلق كند، آن گاه ايشان را در مقابلى افعالى كه خود فاعل و خالق آنهاست: كيفر دهد، زيرا هر گاه خالق افعال خداوند باشد، آنان از آن كارها برى هستند و عذابشان روا نيست.

اگر كسى بگويد: اگر چه خالق فعل خداوند است، لكن اين فعل، انتساب به بنده و اضافه به او دارد، يعنى اگر چه خداوند خالق فعل است، لكن قلب بنده نيز آن را اختيار كرده است. گوييم: عمل تجزيه پذير نيست. اگر خداوند خالق فعل است، اختيار قلبى بنده باين نيز از خدا است فعل را به بنده نسبت نمى‏دهد و در هر صورت از هيچ لحاظ صحيح نيست كه عمل را به ايشان نسبت دهيم، زيرا خالق فعل و خالق اختيار قلبى هم خداوند است و در اين صورت، كيفر انسان نارواست.

 

[سوره النساء (4): آيات 113 تا 114]

وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَ ما يُضِلُّونَ إِلاَّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْ‏ءٍ وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً (113) لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاسِ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (114)

ترجمه‏

و اگر نه تفضل خدا و رحمتش نسبت بتو بود گروهى مى‏خواستند ترا گمراه كنند.

آنان خودشان را گمراه مى‏سازند و بتو ضررى نمى‏رسانند. خداوند بر تو كتاب و حكمت نازل فرموده و چيزهايى بتو آموخته كه نمى‏دانستى و تفضل خدا بر تو بزرگ است.

در بسيارى از گفتگوهاى محرمانه ايشان خيرى نيست مگر كسى كه به صدقه يا نيكى يا اصلاح ميان مردم امر كند و كسى كه اين كارها را بمنظور تحصيل خشنودى خدا انجام دهد، او را پاداشى بزرگ مى‏دهيم.

 

بيان آيه 113 و 114

قرائت‏

ابو عمرو و حمزه و قتيبه و كسايى و سهل و خلف «فسوف يؤتيه» به ياء و ديگران «فسوف يؤتيه» به نون قرائت كرده‏اند قرائت ياء به خاطر اين است كه قبلا «لولا فضل اللَّه عليك و رحمته … و انزل اللَّه عليك …» گفته شده و لفظ جلاله «اللَّه» ذكر شده است و اكنون ضمير «يؤتى» به آن باز مى‏گردد و قرائت نون بخاطر شباهت با آيه بعد «نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ» مى‏باشد.

 

لغت‏

همّ: قصد. همت نيز همين است. همام: پادشاه بزرگ.

نجوى: در گوش سخن گفتن. زجاج گويد، نجوى يعنى چيزى كه دو نفر يا جماعتى اختصاص داشته باشد خواه پنهان باشد، خواه آشكار. و «نجوت الشي‏ء» يعنى آن چيز را خالص كردم و افكندم. شاعر گويد:

فقلت انجوا منها نجا الجد انه‏ سيرضيكما منها سنام و غار به‏

يعنى گفتم پوست شتر را بكنيد كه كوهان و پشت آن شما را ارضا مى‏كند و همچنين «نجوت فلاناً» يعنى: دهانش را بوييدم. شاعر گويد:

نجوت مجالداً فشممت منه‏ كريح الكلب مات حديث عهد

يعنى: دهان مجالد را بوييدم و از آن بويى استشمام كردم كه ببوى سگى شباهت داشت كه تازه مرده بود.

اصل كلمه «نجوى» از «نجوه» است و نجوه بمعناى زمينى است كه بر آمده باشد. در هر صورت منظور از «نجواهم» سخنى است كه ميان آنها رد و بدل مى‏شود.

نجى: هم نجوى، جمع: انجيه‏

 

اعراب‏

إِلَّا مَنْ أَمَرَ: ممكن است «من» محلا مجرور به تقدير «فى نجوى من امر» باشد و ممكن است استثناى منقطع و محل آن نصب باشد. يعنى: «لكن من امر بصدقة او معروف ففى نجواه خير» جايز است كه «من» در محل جر و تابع «كثير» باشد يعنى «لا خير فى كثير الا فيمن امر بصدقة» و ممكن است استثناى حقيقى باشد يعنى «لا خير فى نجوى الناس الا نجوى من امر» و اين بهتر از استثناى منقطع است زيرا حمل كلام بر اتصال در صورتى كه مخل معنى نباشد، بهتر است.

ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ‏: منصوب و مفعول له است.

 

 

شان نزول‏

ابو صالح و ابن عباس گويند: اين آيه در باره بنو ابيرق- كه قصه ايشان گذشت نازل شده است.

جويبر و ضحاك و ابن عباس گويند: در باره جمعى از طايفه ثقيف نازل شده است كه خدمت پيامبر گرامى اسلام، آمده، عرض كردند: اى محمد، آمده‏ايم با تو بيعت كنيم كه بتهايمان را بدست خود نشكنيم و سالى از وجود بت عزّى استفاده بريم، پيامبر گرامى ايشان را پاسخ نداد و خداوند او را از خطا حفظ كرد.

 

 

مقصود

هم اكنون خداوند متعال، لطف و تفضل خود را نسبت برسول گراميش آشكار مى‏سازد و نشان مى‏دهد كه چگونه او را از نيرنگ دشمنان حفظ كرده و او را از تمايل به ايشان باز داشته است، از اينرو مى‏فرمايد:

وَ لَوْ لا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ‏: اگر فضل خداوند و رحمتش نسبت به تو نبود. برخى گفته‏اند: فضل خداوند، نبوت و رحمتش يارى اوست. برخى گفته‏اند: فضل خداوند تاييد پيامبر بالطاف خود و رحمت خداوند، نعمت اوست. برخى هم گفته‏اند: فضل خداوند، نبوت و رحمت خداوند عصمت است.

لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ‏: گروهى از اينان- كه ذكرشان گذشت- مى‏خواستند

ترا گمراه كنند.

 

در معناى ضلال‏

در اينباره اقوالى است:

1- ابن عباس و حسن و جبايى گويند: مقصود كسانى است كه به نفع بنى ابيرق شهادت داده‏اند، بنا بر اين مقصود اين است كه ايشان مى‏خواستند با شهادت خود براى خيانتكاران ترا از حق دور سازند و خداوند ترا از اسرار ايشان واقف ساخت.

2- نيز ابن عباس گويد: منظور جمعيت ثقيف است كه از پيامبر امرى ناروا درخواست مى‏كردند:

3- ابو مسلم گويد: منظور منافقانى است كه مى‏خواستند پيامبر را از ميان ببرند و مقصود از اضلال، قتل است مثل: «أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ …» (سوره سجده 10 يعنى آيا هنگامى كه در زمين تباه گشتيم؟) پس مقصود اين است كه: اگر خداوند ترا حفظ و حراست نمى‏كرد، گروهى از منافقان مى‏خواستند ترا به قتل رسانند و تصميمى داشتند كه به آن دست نيافتند.

وَ ما يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ‏: آنها خودشان را از حق دور مى‏سازند و بقولى خودشان را هلاك مى‏سازند، يعنى و بال كردارشان، بر خودشان هست و هلاكت و خوارى دامنگير خودشان مى‏شود و سزاوار عذاب هميشگى خواهند شد.

وَ ما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْ‏ءٍ: با نيرنگ و مكر خود ضررى بتو نمى‏رسانند، زيرا خداوند حافظ و پشتيبان تست.

وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ: و بر تو كتاب و سنت نازل فرمود. اتصال اين جمله به سابق به اين معنى است كه: آنها چگونه مى‏توانند ترا گمراه كنند، حال آنكه خدا بر تو كتاب نازل كرده و احكام را بتو وحى فرستاده است؟

وَ عَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ‏: و بتو قوانينى كه نمى‏دانسته‏اى و پيامبران پيشينى كه نمى‏شناخته‏اى و علوم ديگر آموخته است.

وَ كانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً: گفته شده است: يعنى فضل خداوند نسبت به تو از روزى كه تو را آفريد تا به پيامبرى مبعوث كرد بزرگ بود، زيرا ترا خاتم پيامبران و سرور رسل قرار داد و بتو مقام شفاعت و مقامات ديگر بخشيد.

لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ‏: در بسيارى از راز پوشى و گفتگوهاى محرمانه آنها فايده‏اى نيست. حد اقل اين است كه نجوى مثل دعوى بايد ميان دو كس باشد.

إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاسِ‏: مگر كسى كه در نجواى خود بصدقه يا به نيكى امر كند: كه در آن خير است و عقول مردم آن را مى‏ستايند، يا اينكه در صدد برقرار كردن صلحى و آميزشى در ميان مردم باشند.

على بن ابراهيم در تفسير خود گويد: پدرم از ابن ابى عمير، از حماد، از امام صادق ع نقل كرده است كه: خداوند، تجمل را در قرآن واجب كرده است. راوى عرض مى‏كند. فدايت شوم، تجمل چيست؟ مى‏فرمايد: تجمل اين است كه: صورتت از صورت برادر دينيت، اعراض كرده باشد و تو آن را با گشادگى متوجه او سازى و همين از «لا خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِنْ نَجْواهُمْ إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ …» مراد است. و نيز گويد: پدرم مرا روايت كرد كه امير المؤمنين ع فرمود:

«خداوند زكات جاه و مقام را بر شما واجب كرد، همانطورى كه زكات مال را بر شما واجب گردانيد.»وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ‏: كسى كه اين كارها را بمنظور طلب خشنودى خداوند انجام دهد.

فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً: او را پاداشى بزرگ خواهيم داد. يعنى پاداشى كه از لحاظ كميت و از لحاظ كيفيت بزرگ باشد. اما از لحاظ كميت، بخاطر اين است كه دائمى است و اما از لحاظ كيفيت، بخاطر اين است كه مقارن با تعظيم و تجليل است و آميخته با چيزهاى ناگوار نيست.

 

 

دلالت آيه‏

1- آيه شريفه، دلالت دارد بر اينكه شخص معصيت كار، بخود ضرر مى‏زند،زيرا نتيجه شوم كردارش بخود باز مى‏گردد.

2- دلالت ديگر اين است كه: كسى كه بگمراهى دعوت كند، گمراه كننده مردم است و در حقيقت خودش را گمراه مى‏كند و دعوت بگمراهى همان گمراه كردن است.

 

[سوره النساء (4): آيات 115 تا 116]

وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى‏ وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصِيراً (115) إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِيداً (116)

ترجمه‏

و هر كس پس از اينكه هدايت برايش آشكار شد، پيامبر را مخالفت كند و راهى غير از راه مؤمنان پيروى كند، او را به آنچه خواسته و دنبال كرده است واگذار مى‏كنيم و در جهنم سرنگونش مى‏سايم و جهنم بد جايگاهى است.

خداوند گناه شرك را نمى‏آمرزد و گناهان پايينتر از شرك را نسبت بهر كه بخواهد مى‏آمرزد و كسى كه بخدا شرك آورد، بگمراهى دورى افتاده است. اين آيه قبلا تفسير شده است.

فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً: يعنى از راه حق و هدف مطلوب كه نعيم جاودانى بهشت است، بدور افتاده، زيرا دورى از نعمت بهشت، نيز مراتب دارد كه دورتر از همه، شرك بخداست.

 

بيان آيه 115

لغت‏

شقاق: مخالفتى كه توام با دشمنى باشد، شق العصا: از جمعيت جدا شد. شق:

نصف. اصل اين كلمه از شق بمعناى بريدن است. عداوت را شقاق و مشاقه ناميده‏اند، زيرا هر كدام از دو مخالف، در شقّ و جهتى مخالف شقّ و جهت ديگر قرار مى‏گيرد.

كلمه اشتقاق هم از همين اصل، بمعناى بريدن شاخه از اصل است.

نوّله: اين كلمه از «ولى» بمعناى قرب است، نزديك مى‏سازيم او را. ولىّ:

باران بهارى.

 

شان نزول‏

حسن گويد: آيه در شان ابن ابى ابيرق- كه زره را دزديده بود- نازل شده است. هنگامى كه خداوند، بسر كوبى وى و مردمش آياتى چند بر پيامبر گرامى نازل فرمود. وى بكفر گراييد و مرتد شد و به مشركين مكه پيوست. در آنجا نيز ديوارى را سوراخ كرد كه بخانه‏اش دستبرد بزند ولى ديوار بر سرش ويران گرديد و كشته شد.

كلبى گويد: او از مكه بشام رفت. در يكى از منازل ميان راه، دست به سرقت برد و مقدارى متاع بدزديد ولى پيش از فرار، بدام افتاد و اينقدر سنگش زدند تا بمرد.

 

 

مقصود

چون خداوند متعال، كيفيت توبه را بيان كرد، بدنبال آن پيرامون اصرار، سخن گفته، فرمود:

وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى‏: كسى كه بعد از ظهور حق و اسلام‏ و قيام حجت و صحت ادله در باره نبوت حضرت محمد ص و رسالتش، با او بدشمنى و مخالفت برخيزد.

وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ‏: و راهى غير از دين مردم مؤمن دنبال كند.

نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى‏: او را به بتها- كه در همه حال ايشان را پناهگاه و پشتيبان خود مى‏داند- واگذار مى‏كنيم و- حقيقةً- او را نزديك چيزها و كسانى كه مورد اعتماد او هستند، قرار مى‏دهيم. برخى گفته‏اند: يعنى ميان او و خواسته‏هايش مانعى ايجاد نمى‏كنيم.

وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ‏: و بپاس اختيار گمراهى و پشت سر گذاشتن هدايت، او را به جهنم سرنگون مى‏گردانيم، تا كيفر خود را بچشد.

وَ ساءَتْ مَصِيراً: و جهنم بد جايگاهى است.

 

 

اجماع امت‏

به اين آيه استدلال كرده‏اند كه: اجماع امت، حجت است، زيرا بر مخالفت مؤمنان تهديد كرده است، هم چنان كه بر مخالفت پيامبر گرامى اسلام.

انصاف اين است كه آيه شريفه، چنين دلالتى ندارد، زيرا آيه، بر حسب ظاهر، مقتضى لزوم متابعت مؤمن حقيقى است- كسى كه ظاهراً و باطناً مؤمن باشد- چه مؤمن ظاهرى، حقيقةً مؤمن نيست بلكه مؤمن ظاهرى و مجازى است. بنا بر اين چگونه مى‏توان از آيه، استفاده كرد كه بايد از هر كس اظهار ايمان كرد، متابعت كرد، با اينكه هر كس اظهار ايمان كند، مؤمن واقعى ممكن است نباشد.

بهمين دليل، گفته‏اند آيه دلالت دارد بر اينكه اجماع برخى از افراد است، حجت است، نه اجماع همه افراد است. حال كه چنين است شيعه مى‏گويد: اجماع كسانى حجت است كه در ايمان و عصمت ايشان ترديد نباشد و آنها ائمه آل محمد ص هستند.

وانگهى از آيه چنين بر مى‏آيد كه تهديد، متوجه آنانى است كه ميان مخالفت پيامبر و متابعت راهى غير از راه مؤمنان، جمع كرده باشند. پس از كجا مى‏توان فهميد كه تنها مخالفت پيامبر يا مخالفت راه مؤمنان، مستلزم تهديد خواهد بود؟ ما يقين داريم كه تهديد شامل مخالفت پيامبر به تنهايى مى‏شود و اين را از آيات ديگر فهميده‏ايم نه از اين آيه. بنا بر اين براى اثبات اينكه مخالفت راه مؤمنان به تنهايى امرى ناپسند و تهديد آور است، بايد به دليلى ديگر متكى شد.

 

[سوره النساء (4): آيات 117 تا 121]

إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ إِناثاً وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلاَّ شَيْطاناً مَرِيداً (117) لَعَنَهُ اللَّهُ وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً (118) وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً (119) يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلاَّ غُرُوراً (120) أُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ لا يَجِدُونَ عَنْها مَحِيصاً (121)

ترجمه‏

مردم بت پرست، جز زنان را و جز شيطان سركش را نمى‏خوانند. خدايش لعنت كند. او گفت: از بندگان تو بهره‏اى معين مى‏گيرم و آنان را گمراه مى‏كنم و آنها را به آرزوهاى دور و دراز مى‏افكنم و آنها را وادار مى‏كنم كه گوش چهار پايان را ببرند و خلق خدا را تغيير دهند. و كسى كه شيطان را يار بگيرد، زيانى آشكار برده است.

شيطان آنها را وعده مى‏دهد و آرزوهاى دور و دراز در دلشان مى‏افكند و به ايشان جز وعده‏هاى پوچ و بى اساس نمى‏دهد. آنان جايگاهشان جهنم است و از آن راه فرارى نمى‏يابند.

 

بيان آيات 117 تا 121

قرائت‏

كلمه «اناث» را مشهور قرائت كرده است. در روايت نادر از پيامبر «الا اثناً» «و الّا انثاً» عايشه روايت كرده است. از ابن عباس «الاوثناً» و «الا اثناً» روايت شده.

از عطاء بن ابى رياح نيز «الا اثناً» روايت شده است.

اثن و وثن جمع وثن، يعنى بتها و همچنين اثن. انث ممكن است جمع انيث (يعنى كند) و ممكن است جمع اناث باشد.

 

 

لغت‏

مريد: مارد، متمرد، سركش. امرد: كوسه.

لعن: دورى، در اصطلاح قرآن طرد از رحمت حق فرض: قطع. فريضه. امر واجب و قاطع. در شعرى فرض بمعناى خرما استعمال شده، زيرا از چيزهايى است كه زكات آن واجب است:

اذا اكلت سمكاً و فرضاً ذهبت طولا و ذهبت عرضاً

يعنى: هنگامى كه ماهى و خرما بخورى، از لحاظ طول و عرض بر كميت تو افزوده شود.

تبتيك: شكافتن. بتك: قطع. بتكه: قطعه و بتك مثل قطع، جمع آن زهير گويد:

حتى اذا ما هوت كف الغلام له‏ طارت و فى كفه من ريشها بتك‏

يعنى هنگامى كه دست پسر گشوده شد، پرواز كرد و در دست پسر از پر و بال او قطعه ‏هايى بود.

محيص: راه گريز، محل عدول و بازگشت‏

 

اعراب‏

ان: در اين كلمه چهار وجه است:

1- حرف نفى، چنان كه در آيه شريفه بكار رفته

2- مخفف «انّ» مثل: «وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً» (سوره بقره 143 يعنى همانا بزرگ بود) كه بدنبال آن حتماً لام تاكيد در مى‏آيد

3- حرف شرط و جازم، مثل:«إِنْ تَدْعُهُمْ إِلَى الْهُدى‏ فَلَنْ يَهْتَدُوا إِذاً أَبَداً» (سوره كهف 57 يعنى اگر آنان را بسوى هدايت دعوت كنى، هرگز هدايت نمى‏يابند)

4- حرف زايد مثل:

و ما ان طبنا جبن و لكن‏ منايانا و دولة آخرينا

يعنى عادت ما ترس نيست ولى مرگ ماست و دولت ديگران‏ لَعَنَهُ اللَّهُ‏: جمله منصوب و صفت «شيطاناً» لاتخذن: داراى لام قسم و همچنيين «لاضلنهم و ما بعد آن در اين موارد حرف قسم بر سر جواب قسم آمده و خود قسم حذف شده است و علت اينكه لام بر سر جواب قسم مى‏آيد اين است كه در حقيقت جواب قسم است كه بخاطر آن سوگند ياد مى‏شود.

 

مقصود

در آيه پيش در باره اهل شرك و گمراهى ايشان سخن گفت، اكنون در باره حالات و كردار ايشان چنين مى‏گويد:

إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلَّا إِناثاً: اينها در پرستش خود خداوند را رها كرده و مادگانى را پرستش مى‏كنند. در باره «اناث» (مادگان) اقوالى است:

1- منظور بتهاست: زيرا آنان بتها را بنام زنان: لات، عزّى، منات، اساف و نائله، نامگذارى مى‏كردند. اين قول از ابن مالك، سدى، مجاهد و ابن زيد است.

ابو حمزه ثمالى در تفسير خود گويد: در هر يك از بتها شيطان ماده‏اى بود كه خادمان كعبه، او را مى‏ديدند و با او سخن مى‏گفتند. اين كار را شيطان كرده بود و خداوند فرموده:

إِنْ يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطاناً مَرِيداً» و سپس او را لعن كرد.

گفته‏اند: لات نام سنگى و عزى نام درختى بود، عرب اين دو كلمه را اسم خاص آن دو بت قرار دادند. برخى گفته‏اند: عزّى مؤنث اعز و الات مونث «اللَّه» است. حسن‏ گويد: هر طايفه‏اى از عرب، بتى داشت كه بنام زنى او را نامگذارى كرده بود.

2- ابن عباس و حسن و قتاده گويند: يعنى آنها جمادات و مردگانى را مى‏خوانند و پرستش مى‏كنند كه عقل ندارند و سخن نمى‏گويند و سود و زيانى ندارند و اين دليل بر جهالت و گمراهى ايشان است. علت اينكه بتهاى بيجان را «اناث» ناميده، اين است. كه: عرب، هر چيزى كه دون پايه بود، به مادگى آن معتقد بود، و ديگر اينكه جنس ماده از هر دسته از موجودات قدر و مقامش پايينتر است. زجاج گويد: علت اين است كه از حال مردگان بلفظ تانيث خبر مى‏دهند، چنان كه گويند: «الاحجار تعجبنى» نه «يعجبوننى» ممكن است علت اناث ناميدن بتها اين باشد كه آنها ضعيف بوده، خيرى ندارند و كسى را يارى نمى‏كنند.

3- مقصود اين است كه آنها فرشتگان را مى‏خوانند، زيرا بعقيده ايشان، فرشتگان، از جنس لطيف بودند. و آنها را دختران خدا مى‏پنداشتند و پرستش مى‏كردند اين قول از ضحاك است.

وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلَّا شَيْطاناً مَرِيداً: آنها تنها شيطان سركش را مى‏خوانند كه در كفر خود شديد و در عصيان و شرك و طغيان خود پايدار است.

پرسش چرا در آغاز، عبادت ايشان را منحصر و ويژه بتها قرار داد و در اينجا ويژه شيطان آيا اين قسمت از كلام، با آغاز آن منافات ندارد؟! پاسخ حسن گويد: آنها در حقيقت پرستنده شيطان هستند، زيرا بتها بيجان بوده، كسى را به پرستش خود دعوت نمى‏كنند. در حقيقت، شيطان است كه مردم را به پرستش خود فرا مى‏خواند. از اينرو عبادت را به شيطان نسبت داده است، باعتبار اينكه او مردم را بعبادت خود دعوت مى‏كند و به بتها نسبت داده است، به اعتبار اينكه مردم بفكر خود آنها را پرستش مى‏كردند. دليل اين مطلب، خود قرآن است كه مى‏گويد:«وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ يَقُولُ لِلْمَلائِكَةِ أَ هؤُلاءِ إِيَّاكُمْ كانُوا يَعْبُدُونَ قالُوا سُبْحانَكَ أَنْتَ وَلِيُّنا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ كانُوا يَعْبُدُونَ الْجِنَّ» (سوره سبا 41) يعنى:روزى كه ايشان را محشور كنيم و بفرشتگان گوييم آيا اينها شما را عبادت مى‏كردند؟

گويند: منزهى تو، تو ولى مايى نه ايشان بلكه آنان جن را پرستش مى‏كردند. فرشتگان عبادت را به جن نسبت مى‏دهند، بخاطر اينكه: جن (شيطان) مردم را بعبادت فرشتگان فرا خوانده ‏اند.

ابن عباس گويد: در هر يك از بتها شيطانى سركش بوده كه مشركين را به عبادت بتها دعوت مى‏كرد. بنا بر اين نسبت عبادت هم به شيطان صحيح است و هم به بتان.

برخى گفته‏اند: آيه دلالت دارد بر اينكه آنها فقط بتها و شيطان را پرستش مى‏كنند و بغير از اين دو، از لحاظ پرستش توجهى ندارند.

لَعَنَهُ اللَّهُ‏: خدا او را لعنت كند وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصِيباً مَفْرُوضاً: و شيطان چون خدايش لعنت كرد، گفت:از بندگان تو بهره‏اى معلوم كسب خواهم كرد. بنا بر اين هر كس كه شيطان را اطاعت كند، بهره او حزب او خواهد بود. چنان كه خداوند مى‏فرمايد: «كُتِبَ عَلَيْهِ أَنَّهُ مَنْ تَوَلَّاهُ فَأَنَّهُ يُضِلُّهُ» (سوره حج 4) يعنى هر كه شيطان را دوست دارد، گمراهش مى‏كند.

از پيامبر گرامى اسلام در باره اين آيه روايت شده است كه: از بنى آدم نود و نه نفر در جهنم و يكى در بهشت خواهد بود. در روايت ديگر است كه: از هر هزار نفر از بنى آدم يكى براى خدا و بقيه براى آتش و شيطان خواهد بود. اين دو روايت را ابو حمزه ثمالى در تفسير خود آورده است.

پرسش شيطان از كجا فهميد كه از اولاد آدم، پيروانى خواهد داشت؟

پاسخ از اين آيه: «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ‏: «سوره ص 85 يعنى جهنم را از تو و پيروانت پر خواهم كرد) برخى گفته‏اند: چون شيطان نسبت بحضرت آدم، كوششهايش به ثمر رسيد، گمان برد كه نسبت به اولاد آدم نيز چنين خواهد شد.

چنان كه خداوند متعال فرمايد: «وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ» (سوره سبا 20 يعنى شيطان گمان خود را نسبت بايشان تصديق كرد.) وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ‏: اينهم از سخنان شيطان است كه گفت: اولاد آدم را از راه حق و صواب، گمراه مى‏سازم. معناى گمراه كردن شيطان دعوت كردن او مردم را بسوى گمراهى و فراهم كردن او اسباب وسوسه و نيرنگ و اغفال مردم است.

وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ‏: و آرزوى بيشتر ماندن در دنيا را بدل ايشان مى‏افكنم، تا دنيا را بر آخرت، ترجيح دهند. كلبى گويد: يعنى به ايشان مى‏گويم كه بدنبال زندگى دنيا، بعثى و نشرى و بهشتى و جهنمى و پاداشى و كيفرى نخواهد بود. بنا بر اين هر كارى مى‏خواهيد بكنيد: برخى هم گفته‏اند، يعنى آرزوها و هوسهاى باطل در دل ايشان مى‏افكنم و شهوات و زيورهاى دنيا را در نظرشان مى‏آرايم و هر دسته‏اى را بهر چه دلخواهش هست فرا مى‏خوانيم تا از اطاعت خدا باز بمانند و بدنبال معصيت بروند.

وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الْأَنْعامِ‏، زجاج گويد، يعنى به آنها امر مى‏كنم تا گوشهاى چهار پايان را بشكافند. برخى گفته‏اند يعنى آنها را وادار مى‏كنم كه گوش حيوانات را ببرند. از امام صادق ع نيز چنين روايت كرده‏اند.

بريدن گوش چهار پايان، يكى از سنتهاى عرب در دوران جاهليت بود. آنان گوش شتران را مى‏بريدند و آزاد مى‏كردند تا وقتى كه بميرند. اين مطلب را در سوره مائده مورد بحث قرار خواهيم داد. (ذيل آيه، 103) وَ لَآمُرَنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللَّهِ‏: و آنها را به تغير خلق خداوند وادار خواهم كرد.

در باره معناى اين جمله اختلاف شده است.

1- ابن عباس و مجاهد و حسن و قتاده و جماعتى گويند: يعنى دين خدا را تغيير دهند. از امام صادق ع نيز چنين روايت شده است و مؤيد آن آيه‏ «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ» است (سوره روم 30 يعنى اين همان فطرت خدايى است كه خداوند مردم را بر آن آفريده و خلق خدا تغيير پذير نيست) در حقيقت منظور از تغيير دين، حلال كردن محرمات و حرام كردن امور حلال است‏

2- عكرمه و شهر بن حوشب و ابو صالح، گويند: منظور عقيم كردن است. از ابن عباس است كه: عقيم كردن حيوانات را زشت شمرده‏اند.

3- ابن مسعود گويد: منظور خالكوبى است.

4- زجاج گويد: منظور خورشيد و ماه و سنگ است كه از اين مخلوقات، منافع اصلى را فراموش كردند و آنها را بعنوان بت مورد پرستش قرار دادند.

وَ مَنْ يَتَّخِذِ الشَّيْطانَ وَلِيًّا مِنْ دُونِ اللَّهِ فَقَدْ خَسِرَ خُسْراناً مُبِيناً: هر كس شيطان را يار و بقولى پروردگار مطاع خود- شناسد دچار زيانى آشكار گرديده است. كدام زيان از تبديل بهشت به جهنم بزرگ‏تر و كدام معامله، از مبادله خشنودى خداوند به خشنودى شيطان، زيانبخش‏تر خواهد بود؟! يَعِدُهُمْ وَ يُمَنِّيهِمْ‏: شيطان به آنها وعده مى‏دهد تا يار و ياورش باشند و آنها را به آرزوهاى دروغ و امور باطل مى‏اندازد. برخى گفته‏اند: يعنى به آنها مى‏گويند: اگر انفاق كرديد، دچار تهيدستى مى‏شويد و آنها را به آرزوى زندگانى طولانى دنيا مى‏افكند تا آن را بر آخرت ترجيح دهند.

وَ ما يَعِدُهُمُ الشَّيْطانُ إِلَّا غُرُوراً: آنچه شيطان به آنها وعده مى‏دهد، حقيقتى ندارد.

غرور بمعناى فريب دادن و كسى را بطمع سود بردن از چيزى انداختن، كه در حقيقت سودى ندارد.

أُولئِكَ‏: آنان كه شيطان را يار و ياور خود پنداشتند و خدا را فراموش كردند، فريب شيطان خوردند و دعوت او را اجابت كردند …

مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ‏: جايگاه ايشان جهنم است‏ وَ لا يَجِدُونَ عَنْها مَحِيصاً: آنان از جهنم، راه نجات و فرارى ندارند.

 

[سوره النساء (4): آيات 122 تا 124]

وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلاً (122) لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ وَ لا يَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً (123) وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لا يُظْلَمُونَ نَقِيراً (124)

ترجمه‏

و آنان را كه ايمان آورده و كار شايسته كرده‏اند، بزودى در بهشت‏هايى كه از زيرشان نهرها جارى است، داخل مى‏سازيم، در آنجا براى هميشه جاودانى هستند، وعده خدا حق است و كى از خدا راستگوتر است؟

پاداش و كيفر خداوند به آرزوهاى شما و آرزوهاى يهوديان و مسيحيان بستگى ندارد. هر كس كار زشتى كند، كيفر مى‏بيند و جز خداوند براى خود دوستى و ياورى نمى‏يابد. و هر كس- زن يا مرد- با داشتن ايمان كارهاى شايسته انجام دهد، داخل بهشت مى‏شود و باندازه پوسته هسته خرمايى ستم نمى‏بيند.

 

بيان آيه 122

مقصود

قسمت اول اين آيه را قبلا تفسير كرده‏ايم‏ وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ قِيلًا: چه كسى از خداوند راستگوتر است؟ اين جمله استفهامى است كه در آن معناى نفى مى‏باشد يعنى: هيچكس در اخبار و وعده ‏هاى خويش از خداوند راستگوتر نيست.

 

اعراب‏

وَعْدَ اللَّهِ‏: نصب آن بنا بر مصدر و مفعول مطلق است. فعل آن بقرينه معناى كلام حذف شده است.

حقا: مفعول مطلق تاكيدى است كه فعل آن نيز محذوف است، يعنى: «احقه حقاً» برخى گفته‏اند: تميز است مثل: «هو اكرم منك فعلا. يعنى: «وعد اللَّه ذلك وعداً حقاً لا خلف فيه» يعنى خداوند وعده حق داده و خلف پذير نيست.

 

قرائت‏

در قرائت «اصدق» همه بصاد قرائت كرده‏اند، جز كوفيان (غير از عاصم و رويس) كه به اشمام زاء قرائت كرده‏اند. چنان كه در سوره حمد ذيل كلمه (صراط) وجه آن را گفته‏ايم.

 

بيان آيه 123- 124

قرائت‏

بقرائت مكى و بصرى كلمه «يدخلون» در اينجا و در سوره مريم و حم، بضم ياء و بقرائت ديگران بفتح ياء است.

قرائت فتح بمناسبت اين است كه در قرآن آمده: «ادْخُلُوها بِسَلامٍ آمِنِينَ» (سوره ق 34) و قرائت ضم باين مناسبت كه بايد آنها را در بهشت داخل سازند.

 

لغت‏

امانى: جمع امنيه بر وزن افعولته، آرزو.

نقير: نكته‏اى در پشت هسته خرما.

 

اعراب‏

لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ‏، يعنى: «ليس الامر بامانيكم». حذف اسم ليس بقرينة دلالت كلام است‏ وَ لا يَجِدْ: مجزوم و عطف بر جزا (يجز).

وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ‏: در اينجا بايد وقف كرد و وقف تام است. سپس جمله بعد استيناف شده است.

وَ مَنْ يَعْمَلْ‏: در محل رفع مبتدا مِنَ الصَّالِحاتِ‏: «من» در اينجا زايد و به قولى به معناى تبعيض است، زيرا انسان همه صالحات را نمى‏تواند انجام دهد. برخى گويند: براى بيان جنس است.

وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُولئِكَ‏: ابتدا «هو مؤمن» را مفرد، سپس «اولئك» را جمع آورده است. اول به اعتبار لفظ «من» كه مفرد است و دوم باعتبار معناى «من» كه جمع است.

 

شان نزول‏

برخى گفته‏اند: مسلمانان و اهل كتاب بر يكديگر فخر فروشى كردند. اهل كتاب گفتند: پيامبر ما پيش از پيامبر شما و كتاب ما پيش از كتاب شماست و ما پيش خداوند از شما مقرب تريم. مسلمانان گفتند: پيامبر ما خاتم پيامبران است و كتاب ما بر كتب ديگر داورى مى‏كند و دين ما اسلام است. از اينرو اين آيه نازل شد. اهل كتاب گفتند: ما و شما برابر هستيم. از اينرو آيه بعد: «وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ» نازل شد و مسلمانان را اهل رستگارى معرفى كرد. اين قول از ضحاك و قتاده است.

مجاهد گويد: يهود گفتند: «نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ» (سوره مائده 18 يعنى ما پسران و دوستان خداييم) اهل كتاب گفتند: «لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى‏» (سوره بقره 111 به بهشت نمى‏رود جز آنكه يهودى يا مسيحى باشد) از اينرو اين آيه نازل شد.

 

مقصود

آيات پيش، مردم نيكو كار را نويد سعادت جاودانى و مردم فرو مايه و بد كار را تهديد به عذاب طاقتفرساى جهنم كردند. اكنون بدنبال آن آيات مى‏فرمايد.

لَيْسَ بِأَمانِيِّكُمْ‏: مسروق و سدى گويند: يعنى اى مسلمانان، پاداش و كيفر خدا به آرزوهاى شما بستگى ندارند. مجاهد و ابن زيد گويند: خطاب به مشركين قريش است. زيرا آنان مى‏گفتند. ما مبعوث نخواهيم شد و عذابى نخواهيم كشيد.

وَ لا أَمانِيِّ أَهْلِ الْكِتابِ‏: همچنين عذاب و ثواب خداوند، به آرزوهاى اهل كتاب- يعنى يهودى و نصارى- بستگى ندارند، زيرا آنان نيز مى‏گفتند: جز يهوديان و مسيحيان، كسى داخل بهشت نمى‏شود.

از عبارت اخير بر مى‏آيد كه خطاب متوجه مسلمانان نيست، زيرا در قرآن از «امانى» و آرزوهاى مسلمانان سخنى بميان نيامده است، بلكه سابقاً (در آيه 119 و 120 از قول شيطان نقل شد كه او در دل كافران ايجاد آرمان‏ها و آرزوها مى‏كند. بنا بر اين مناسب است كه اين خطاب متوجه همان‏ها باشد و قول دوم (قول مجاهد و ابن-زيد) صحيح است. در مورد مردم مؤمن در آيه بعد، وعده و نويدى داده است نسبت به بهشت جاودانى كه منتهاى آرمانها و آرزوهاست. پس آرزوى ايشان نسبت به پاداش اخروى بى مورد نيست.

مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ‏: هر كس كارى زشت كند، كيفر آن را خواهد ديد.

منظور از بد كاران چه كسانى هستند؟

1- مقصود از كار زشت، هر گونه گناهى است: خواه صغيره باشد، خواه كبيره.

پس هر كس كه مرتكب گناهى كوچك يا بزرگ شود، كيفر آن را در دنيا يا در آخرت، خواهد ديد. اين بيان، از عايشه و قتاده و مجاهد است. از ابو هريره روايت شده است كه: چون اين آيه نازل شد، گريستم و محزون شديم و خدمت پيامبر گرامى اسلام عرض كرديم: اين آيه، هيچ چيز را باقى نگذاشت. فرمود: بخدايى كه جانم در قبضه قدرت اوست، حقيقت همين است كه اين آيه بيان مى‏دارد، ولى به شما نويدى اميد- وار كننده مى‏دهم: هر مصيبتى كه به شما برسد، باعث تخفيف گناهان شما مى‏شود، حتى آن خارى كه در پاى شما بخلد. همين روايت را واحدى در تفسير نيز آورده است. قاضى ابو عاصم قارى عامرى مى‏گويد: اين آيه براى پاسخ توهم و خيال بى اساس كسانى است كه معتقدند: با بودن ايمان، معصيت زيانى ندارد، هم چنان كه با بودن كفر، طاعت سودى ندارد.

2- منظور مشركين قريش و اهل كتاب است. اين قول از حسن و ضحاك و ابن- زيد است. گويند: اين آيه مثل: «وَ هَلْ نُجازِي إِلَّا الْكَفُورَ» است (سوره سبا 17 يعنى آيا جز كافر را كيفر مى‏دهيم؟)

3- مقصود از كار زشت، شرك است. اين قول از ابن عباس و سعيد بن جبير است.

وَ لا يَجِدْ لَهُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً: كسى كه مرتكب كار زشت شود و خداى را معصيت و نافرمانى كند، براى خود دوستى كه پشتيبانيش كند و از او دفاع و حمايت كند، و جلو عذاب و عقوبت را بگيرد، نمى‏يابد.

 

استدلال به آيه بر عدم عفو

برخى گفته‏اند: اين آيه، دليل است بر اينكه: عفو از گناهان، جايز نيست.

پاسخ كسانى كه معتقدند كه: عموم در لغت، داراى الفاظ مخصوصى نيست و هر لفظى ممكن است بمعناى عموم بكار رود، مسلم نمى‏دانند كه اين آيه شامل حال تمام كسانى كه بنحوى از انحاء منكر كارى زشت مى‏شوند، باشد. بلكه ممكن است مقصود، بعضى از آنان باشد، چنان كه ابن عباس و جز او گفته‏اند:

و انگهى آنان اتفاق كرده‏اند بر اينكه: اين آيه مخصوص است كه توبه كند يا مرتكب معصيت صغيره شده باشد مشمول اين آيه شريفه نيست.

پس آيه شريفه به اتفاق همه مفسران قرآن شامل حال دو دسته از گنهكاران- توبه كار و آنكه گناهش صغيره باشد- نمى‏شود حال كه چنين است براى ما رواست كه آنهايى كه مورد تفضل الهى قرار گرفته و عفو خداوند شامل حالشان شده است، نيز از عموم آيه، جدا و مستثنى بدانيم. اين مطلب- بحمد اللَّه- آشكار است.

وَ مَنْ يَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحاتِ مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى‏ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ‏: قيد ايمان، براى نشان دادن اين حقيقت است كه هيچ طاعت و عمل نيكويى بدون ايمان فايده ندارد.

فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَ لا يُظْلَمُونَ نَقِيراً: زنان و مردانى كه با داشتن ايمان، كارى شايسته انجام دهند، داخل بهشت مى‏شوند و كمترين ستمى به آنها نمى‏رسد.

با اين آيه، خداوند متعال، همه اهل تكليف را- اعم از زن و مرد- وعده داده است كه هر گاه اهل ايمان باشند و خدا را به يكتايى پرستش كنند و پيامبر گرامى را تصديق نمايند، آنها را داخل بهشت گرداند و در آنجا سكونت دهد و از ثواب و مزدى كه استحقاق دارند به اندازه ذره‏اى از آن نكاهد.

هم چنان كه در آيه پيش، بطور عموم مردم بد كار را تهديد بكيفر كرد، در اين آيه نيز مردم نيكو كار را بطور عموم، وعده پاداش و بهشت داد، تا مؤمنين ميان بيم و اميد، قرار گيرند.

 

[سوره النساء (4): آيات 125 تا 126]

وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلاً (125) وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ مُحِيطاً (126)

ترجمه‏

و دين كى نيكوتر است از دين كسى كه در برابر خداوند سر تسليم فرود آورده، حال آنكه نكو كار است و بدون هيچگونه انحرافى پيرو كيش ابراهيم شده است؟

ابراهيم را خداوند بدوستى خود اختيار كرد.

براى خداست آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمين است و خداوند بهمه چيزها محيط است.

 

بيان آيه 125- 126

لغت‏

خليل: دوست، اين كلمه مشتق از «خلة» بمعناى دوستى است. ممكن است مشتق از «خلّت» بمعناى حاجت باشد و علت اينكه بدوست، خليل گفته مى‏شود اين است كه رفع حاجت دوست خود مى‏كند. برخى گفته‏اند بخاطر اين است كه دوستها از زواياى قلبى و اسرار يكديگر با خبرند و خللى كه در زندگى هر يك واقع شود بديگرى ارتباط پيدا مى‏كند: از اينرو، «خليل» بمعناى نيازمند هم بكار رفته است. چنان كه زبير گويد:

و ان اتاه خليل يوم مسغبة يقول لا غايب مالى و لا حرم‏

يعنى: اگر مستمندى در روز گرسنگى نزد او آيد، گويد: ما لم غايب نيست و كسى را نوميدى و حرمان پيش من نخواهد بود.

ازهرى گويد: خليل يعنى كسى كه بدوستى كسى اختصاص يافته است.

 

اعراب‏

ديناً: تميز نسبت‏ وَ هُوَ مُحْسِنٌ‏: جمله حاليه، محلا منصوب. همچنين جمله‏ «وَ هُوَ مُؤْمِنٌ» در آيه پيش حنيفاً: حال و صاحب حال ضمير «اتبع» كه مقصود پيامبر است. ممكن است حال از «مِلَّةَ إِبْراهِيمَ» باشد. در اين صورت مى‏بايست داراى تاء تانيث باشد، لكن گاهى هم بدون تاء تانيث استعمال مى‏شود مثل «ريح حريق» احتمال ديگر اين است كه حال از مضاف اليه يعنى ابراهيم باشد، لكن حال از مضاف اليه، كم است. نمونه آن در شعر نابغه آمده است:

قالت بنو عامر خالوا بنى اسد يا بؤس للجهل ضراراً لاقوام‏

يعنى بنو عامر گفتند: بنى اسد را دريابيد، چقدر جهالت به اقوام ضرر مى‏زند! (ضرارا. حال است براى «الجهل» كه در حكم مضاف اليه است) خليلا: مفعول دوم براى «اتخذ»

 

مقصود

اكنون خداوند در صدد معرفى كسانى است كه سزاوار آن وعده‏اى هستند كه در آيه پيش بيان كرد.

وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً: اين جمله، استفهام است، لكن معناى آن تقرير و تثبيت مطلبى است كه ظاهراً از آن سؤال بعمل آمده است.

مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ‏: هيچكس نيست كه از كسى كه در برابر خداوند سر تسليم فرود آورده، مطيع و فرمانبردار است، اعتقاد و ايمانش نيكوتر باشد. مقصود از كلمه «وجه» در اينجا ذات است مثل: «كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ» (سوره قصص 88 يعنى هر چيزى تباه است مگر ذات خداوند) و خلاصه معناى آيه اين است كه: در برابر خداوند از اطاعت، منقاد است و در برابر پيامبر از راه تصديق.

 

معانى ديگر

1- گفته شده است كه: «أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ» يعنى خداوند را بعبادت قصد كرده و مورد توجه قرار داده است. چنان كه ابراهيم فرمود: «وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ» (سوره انعام 79 يعنى رويم را بسوى خدايى متوجه كرده‏ام كه آفريد آسمانها و زمين را) 2- برخى هم گفته‏اند: يعنى اعمال خود را براى خدا خالص گردانيد و اعمال را مخلصانه بجاى آورد.

وَ هُوَ مُحْسِنٌ‏: حال آنكه او نيكو كار است، يعنى كارهاى نيكى انجام مى‏دهد كه خداوند به آن امر كرده است. برخى گفته‏اند: يعنى در گفتارها و كردارها نيكوست.

برخى گفته‏اند: محسن يعنى يكتا پرست. روايت شده است كه از پيامبر گرامى اسلام، در باره «احسان» سؤال شد، فرمود: احسان اين است كه خدا را آن چنان پرستش كنى‏ كه گويى او را مى‏بينى و اگر تو او را نبينى او ترا مى‏بيند.

وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ‏: بدين و راه و رسم ابراهيم اقتداء كند: آنچه ابراهيم بر آن بود و بفرزندان خود امر كرد كه پس از او دنبال كنند و به آنها وصيت كرد كه اقرار به توحيد و عدل خداوند داشته، او را از آنچه لايق حضرتش نيست، منزه بدارند. قسمتى از راه و رسم و وصاياى ابراهيم، نماز بسوى كعبه مقدس و طواف اطراف آن و ساير اعمال حج است.

حَنِيفاً: در حالى كه از راه و رسم او هيچگونه انحرافى پيدا نمى‏كنند. معناى اين كلمه در سوره بقره، گذشت.

وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا: خداوند ابراهيم را خليل خود گردانيد. يعنى دوستى كه در محبت او خللى نيست، زيرا دوستى بحد اعلا رسيده است. اين دوستى دو جانبه است. معناى دوستى از جانب ابراهيم اين است كه با دوستان خدا، دوست و با دشمنان خدا دشمن است. معناى دوستى خداوند، اين است كه او را در برابر بد خواهان يارى مى‏كند چنان كه او را از آتش نمرود نجات بخشيد و آتش را بر او سرد و سلامت قرار داد و هم چنان كه او را از شر پادشاه مصر- كه بهمسر زيباى او- دل بسته بود. نجات داد و سر انجام او را امام و مقتداى انسانها گردانيد.

زجاج گويد: رواست كه او را «خليل اللَّه» گفته باشند زيرا خدا او را دوست داشته و با محبتى هر چه بيشتر، او را برگزيده است و او نيز خدا را با محبتى هر چه بيشتر و عاليتر بخداوند دل بسته است.

فراء و ابو القاسم بلخى گويند: ابراهيم را خليل گويند: زيرا نيازمند خداوند بوده، باو توكل كرده، دل از همه جا بركنده و يكباره دل به او سپرده است. اما اينكه فقط ابراهيم را خليل نيامده است در حالى كه همه آفريدگان نيازند رحمت او هستند بخاطر اين است كه او نيازمندى است كه براى رفع نياز خود، كسى جز خداوند سراغ ندارد، پس در حقيقت، نيازمند حقيقى خدا اوست و اين شرف و امتيازى است براى حضرت ابراهيم. اين شرافت و امتياز بنحوى ديگر نصيب حضرات موسى، عيسى‏ و محمد ص نيز شده است كه اولى را «كليم اللَّه» و دومى را «روح اللَّه» و آخرين را «حبيب اللَّه» لقب داده است.

ابو على جبايى گويد: ابراهيم (ع) را خليل گفته‏اند، زيرا خداوند او را به صفاتى از قبيل انزال وحى و ديگر چيزها، مخصوص گردانيده، كه ديگران را از آنها بهره‏اى نيست. علت اينكه تنها ابراهيم را خداوند اين افتخار و امتياز بخشيد با اينكه همه پيامبران در زمان خود خليل خداوند بوده‏اند، اين است كه آنها فقط داراى صفت نبوت بوده‏اند ولى ابراهيم داراى دو جهت بود، يكى نبوت يا انزال وحى و ديگرى ساير امور. از پيامبر گرامى اسلام روايت شده است كه فرمود:«خداوند صاحب شما را خليل خود گردانيد» و منظور از «صاحب شما» وجود گرامى خودش بود.

وى گويد: همه امورى كه ابراهيم بعنوان عبادت، انجام داده بود، پيامبر گرامى اسلام نيز انجام داد و چيزهايى هم بيفزود كه ابراهيم انجام نداده بود.

وجه ديگرى كه در باره خليل بودن ابراهيم، گفته‏اند، اين است كه. در تفسير روايت شده كه ابراهيم از مهمان‏ها پذيرايى مى‏كرد و مستمندان را اطعام مى‏كرد، تا اينكه مردم گرفتار قحطى شدند. ابراهيم را دوستى در مصر بود. وى باميد آنكه از او كمكى بگيرد، رهسپار مصر گرديد ولى از او چيزى دريافت نكرد. در موقع مراجعت، از بيابانى شنزار، عبور كرد. براى اينكه خانواده‏اش از اينكه دست خالى بر گشته است ناراحت نشوند، كيسه را پر از رمل كرد و به خانه آمد و چون خجالت مى‏كشيد، در گوشه‏اى بخفت و خوابش برد. آنها كيسه را گشودند و مقدارى آرد از آن خارج كرده، خمير كردند و نانى تهيه نمودند و براى او نيز آوردند. پرسيد:

اين نان را از كجا تهيه كرده‏ايد؟ گفتند: از آن آردى كه دوست مصرى بتو داده بود.

ابراهيم گفت: او دوست من هست، ليكن مصرى نيست! از اينرو خداوند او را خليل ناميد. اين مطلب را على بن ابراهيم در تفسير خود با چند واسطه، از امام صادق (ع) نقل كرده است.

سپس خداوند متعال بيان مى‏كند كه: علت اينكه ابراهيم را دوست خود گردانيده اين نيست كه بدوستى وى نيازى دارد، بلكه به خاطر طاعت‏ها و كوشش‏هايى است كه ابراهيم در راه تحصيل خشنودى خداوند، انجام مى‏داد از اينرو فرمود:

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏: از آن خداست آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمين است، هم پاداشى آنها و هم مالكيت آنها. بنا بر اين او از همگان بى نياز و همگان را به او نياز است.

وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ مُحِيطاً: او همواره بكردار بندگان احاطه داشته است.

معناى احاطه داشتن اين است كه علم او از همه جهات كامل و تمام است.

 

[سوره النساء (4): آيه 127]

وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ وَ ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ فِي يَتامَى النِّساءِ اللاَّتِي لا تُؤْتُونَهُنَّ ما كُتِبَ لَهُنَّ وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَّ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الْوِلْدانِ وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتامى‏ بِالْقِسْطِ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِهِ عَلِيماً (127)

ترجمه‏

از تو مى‏خواهند كه احكام خدا را در باره زنان بيان كنى. بگو: خداوند حكم خود را در باره زنان بيان مى‏دارد و خداوند بيان مى‏دارد آنچه در قرآن بر شما خوانده مى‏شود در باره دختران يتيمى كه ارثشان را نمى‏دهيد و ميلى به ازدواج ايشان نداريد و در باره اطفال صغير و در باره اينكه با يتيمان به عدالت رفتار كنيد. و هر گاه نيكى بجاى آوريد، خداوند به آن داناست.

 

بيان آيه 127

لغت‏

استفتاء، طلب حكم و فتوى، استقضاء نيز بمعناى طلب حكم و قضاوت است.

شاعر گويد:

تعالوا نفاتيكم أ اعيا و فقعس‏ الى المجد أدنى ام عشيرة حاتم‏

يعنى: بياييد تا از شما قضاوت اين مساله را بخواهيم كه آيا «اعيا و فقعس» به بزرگى نزديكترند يا خانواده حاتم؟

 

اعراب‏

وَ ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ‏: در محل رفع، مبتداست و خبر آن حذف شده. يعنى «ما يتلى عليكم فى الكتاب يفتيكم فيهن». فراء گويد: ممكن است در محل جر و عطف بر ضمير «فيهن» باشد لكن اين مطلب چندان درست نيست، زيرا اسم ظاهر را عطف بر ضمير كردن نيكو نيست. برخى گفته‏اند: ممكن است عطف بر «النساء» باشد. يعنى: «يستفتونك فى النساء و فى ما يتلى عليكم فى الكتاب و فى- المستضعفين» فِي يَتامَى النِّساءِ: برخى گفته‏اند يعنى «فى النساء اليتامى» كه صفت به موصوف اضافه شده است. مثل: «كتاب الكامل» و «مسجد الجامع» و «يوم الجمعة» لكن محققان گويند اضافه صفت به موصوف جايز نيست، بلكه منظور زنانى است كه مادر يتيمان باشند يعنى «يتيم‏هاى زنان».

من گويم: ممكن است كه يتيمان از جمله زنان باشند يعنى «يتيمانى كه از زنان هستند» و اضافه بمعناى «من» (از) خواهد بود. چنان كه گفته مى‏شود: «خيار النساء» يعنى خوبان زنان، يا خوبانى كه از زنان هستند و «شرار النساء» يعنى‏ بدان زنان، يا بدانى كه از زنان هستند و «صغار النساء» يعنى صغيران زنان يا صغيرانى كه از زنانند. و همچنين احتمال با سياق آيه مناسب‏تر است.

وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ‏: مجرور و عطف بر «يَتامَى النِّساءِ».

وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتامى‏ بِالْقِسْطِ: در محل جر است به تقدير: «و ما يتلى عليكم من الآيات فى يتامى النساء و فى المستضعفين و فى ان تقوموا لليتامى بالقسط يفتيكم اللَّه فيهن»

 

 

مقصود

اكنون بار ديگر به مساله زنان و يتيمان پرداخته و آنچه را در اول سوره، در اين باره بيان كرده بود، كامل گردانيده، مى‏فرمايد:

وَ يَسْتَفْتُونَكَ‏: از تو فتوى مى‏خواهند، يعنى مى‏خواهند كه احكام مشكل را براى ايشان بيان كنى.

فِي النِّساءِ: اى محمد، از تو مى‏پرسند كه حكم خود را در باره زنان، اعم از آنچه بر ايشان يا براى ايشان واجب است، بيان دارى. بديهى است كه قرينه نشان مى‏دهد كه سؤال آنها در باره زنان، آنهم در امر دين، بر محور آنچه جايز است و آنچه جايز نيست و آنچه واجب است و آنچه واجب نيست، دور مى‏زند.

قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَ‏: بگو اى محمد: خداوند آنچه را كه شما در باره مسائل زنان سؤال كرده‏ايد، براى شما بيان مى‏كند.

وَ ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ‏: و آنچه در قرآن بر شما قرائت مى‏شود، خداوند براى شما بيان مى‏دارد. يعنى كتاب خدا- قرآن- واجبات و وظائف مربوط به ايشان را براى شما بيان مى‏دارد.

فِي يَتامَى النِّساءِ اللَّاتِي لا تُؤْتُونَهُنَّ ما كُتِبَ لَهُنَ‏: در باره دختران صغير و يتيمى كه آنچه براى ايشان معين شده بود به ايشان نمى‏دهيد. در باره اين مطلب اقوالى است:

1- ابن عباس و سعيد بن جبير و مجاهد گويند: يعنى آياتى كه در باره ارث دختران صغير و يتيم بر شما قرائت شده‏اند و منظور آيات ارث است كه در اول سوره بيان شدند.

مردم جاهليت، رسمشان اين بود كه ارث مولود را نمى‏دادند تا وقتى كه بزرگ مى‏شد و همچنين ارث زنها را به بهانه اينكه آنها جنگ نمى‏كنند و دفاع از قبيله و حريم خانواده از عهده ايشان بيرون است، نمى‏دادند. از اينرو خداوند آيات ارث را نازل فرموده پس مقصود از «لا تُؤْتُونَهُنَّ ما كُتِبَ لَهُنَّ» (آنچه براى ايشان نوشته شده، به ايشان نمى‏دهيد) همين ارث آنهاست. اين معنى از امام باقر (ع) نيز روايت شده است.

2- از عايشه نقل شده است كه: منظور از «لا تُؤْتُونَهُنَّ ما كُتِبَ لَهُنَّ» مهر آنهاست زيرا آنان مهر دختران يتيم را به ايشان نمى‏دادند. از اينرو خداوند متعال از اين كار نهى كرده، فرمود: اگر مى‏ترسيد كه در باره يتيمان عدالت نكنيد، زنان پاكيزه ديگرى را بعقد خود در آوريد. منظور از «ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ» (چيزى كه براى شما قرائت شده) آيه شريفه: «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا …» (همين سوره آيه 3) مى‏باشد. جبايى نيز همين را اختيار كرده است.

طبرى قول اول را پذيرفته و بر اين قول اعتراضى وارد كرده است كه: مهر از چيزهايى نيست كه بدون زناشويى براى زنان واجب باشد. پس زنى كه ازدواج نكرده مهرى براى او نيست.

3- حسن و قتاده و سدى و ابو مالك و ابراهيم گويند: مقصود از «لا تُؤْتُونَهُنَّ ما كُتِبَ لَهُنَّ» ازدواج است كه در آيه‏ «وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى‏ …» (سوره نور 32 يعنى عزبها را همسر بدهيد) سفارش شده، زيرا سرپرست دختران يتيم ايشان را از ازدواج منع مى‏كرد.

اينان گويند: مردى كه دختر يتيمى را در سرپرستى داشت و دختر چندان جالب نبود كه رغبتى بازدواج با او داشته باشد و در عين حال داراى ثروتى هم بود، او را در خانه حبس مى‏كرد بانتظار اينكه بميرد و ثروتش را تصاحب كند.

سدى گويد: جابر بن عبد اللَّه انصارى دختر عموى نابينايى داشت كه از پدر مالى به ارث برده بود، جابر خود ميلى بازدواج با او نداشت و او را از ازدواج با ديگران‏ هم منع مى‏كرد. از ترس اينكه همسرش مال را تصاحب كند، از اينرو در اين باره از پيامبر گرامى اسلام سؤال كرد و اين آيه نازل گرديد.

وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَ‏: بنا بر معناى او 3 يعنى شما ميلى بازدواج با ايشان نداريد و ثروتشان را در اختيارشان قرار نمى‏دهيد، تا ديگرى بازدواج ايشان تمايل پيدا كند.

پس دو ستم در حق ايشان مى‏كنيد. يكى اينكه مالشان را نمى‏دهيد تا ديگرى با ايشان ازدواج كند، ديگرى اينكه خودتان هم با ايشان ازدواج نمى‏كنيد.

بنا بر معناى 2 يعنى شما ميل داريد كه بخاطر جمالشان يا بخاطر ثروتشان با ايشان ازدواج كنيد.

وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الْوِلْدانِ‏: و خداوند حكم مى‏كند شما را در باره صغيران و ضعيفان كه حقوقشان را بدهيد. رسم عرب اين بود كه ارث پسران و دختران صغير را نمى‏دادند. حكم خداوند در اين باره اين است كه: «وَ آتُوا الْيَتامى‏ أَمْوالَهُمْ» همين (سوره آيه 2 يعنى اموال يتيمان را به ايشان بدهيد.) وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتامى‏ بِالْقِسْطِ: و نيز خداوند حكم مى‏كند كه نسبت به يتيمان، در جانشان وارثشان و مالشان و تصرفاتشان و دادن هر حقى كه دارند، چه صغير و چه كبير و چه دختر و چه پسر باشند، عادلانه رفتار نماييد. اشاره است به آيه: «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى‏» (همين سوره 3) وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ: شما مردم مؤمن هر گونه عدالت و نيكى كه در باره يتيمان و زنان انجام دهيد و هر اندازه كه به امر خداوند و طاعتش گرايش پيدا كنيد.

فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِهِ عَلِيماً: خداوند بآن همواره دانا بوده و خواهد بود. بنا بر اين شما را طبق عملتان پاداش مى‏دهد و هيچ چيز نزد او ضايع نمى‏شود.

 

[سوره النساء (4): آيات 128 تا 130]

وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً فَلا جُناحَ عَلَيْهِما أَنْ يُصْلِحا بَيْنَهُما صُلْحاً وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَّ وَ إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (128) وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلا تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ وَ إِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً (129) وَ إِنْ يَتَفَرَّقا يُغْنِ اللَّهُ كُلاًّ مِنْ سَعَتِهِ وَ كانَ اللَّهُ واسِعاً حَكِيماً (130)

ترجمه‏

و اگر زنى از بى ميلى يا كناره‏گيرى شوى خود، بيم دارد، گناهى بر ايشان نيست كه ميان خود آشتى بر قرار كنند و آشتى بهتر از جدايى است و بخل، غريزى انسانهاست و اگر نيكى كنيد و تقوى داشته باشيد، خداوند بكردار شما آگاه است.

و شما هرگز قادر نيستيد كه ميان زنان- از همه جهات- عدالت كنيد، اگر چه آزمندى كنيد، بنا بر اين بكلى از وظائف خود منحرف مشويد تا در نتيجه آنها را معلق نسازيد- كه نه داراى شوهر باشند و نه بدون شوهر- و اگر اصلاح كنيد و تقوى پيشه كنيد، خداوند آمرزگار و رحيم است. و اگر از يكديگر جدا شوند، خداوند از رحمت بيكرانش هر دو را بى نياز مى‏سازد و خداوند واسع و حكيم است.

 

بيان آيه 128

قرائت‏

كوفيان قرائت كرده‏اند «ان يصلحا» بضم ياء و سكون صاد و كسر لام و ديگران «يصالحا» بفتح ياء و تشديد صاد و فتح لام.

بديهى است كه قرائت «يصالحا» از باب تفاعل مناسبتر است. بزعم سيبويه «يصلحا» از باب تفعل هم قرائت شده است. قرائت او نيز بى مناسبت نيست زيرا باب افعال در موارد ديگر استعمال شده است مثل: «فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما» (سوره الحجرات 9 يعنى ميان ايشان اصلاح كن) كلمه «صلحاً» بنا بر قرائت باب افعال مفعول به است و بنا بر قرائت باب تفاعل نيز ممكن است مفعول به باشد زيرا اين فعل متعدى هم استعمال شده است و ممكن است مفعول مطلق و جانشين «تصالح» باشد.

 

لغت‏

نشوز: معناى آن در همين سوره گذشت.

شحّ: افراط در حرص، خواه حرص نسبت بمال باشد يا چيز ديگر. فرق آن با بخل، اين است كه: بخل اختصاص بمال دارد. شاعر گويد:

لقد كنت فى قوم عليك اشحة بفقدك الا ان من طاح‏ طائح‏
يودون لو خاطوا عليك جلودهم‏ و هل يدفع الموت النفوس الشحائح‏

يعنى: تو در ميان مردمى بودى كه از فقدان تو سخت ناراحت بودند، ليكن كسى كه هلاك شد، از بين رفته است. دوست مى‏دارند كه پوست بدن خود را بر تو بدوزند و ترا از خطر حفظ كنند ولى آيا نفوس دوستدار، مرگ را مى‏توانند دفع كنند؟!

 

اعراب‏

إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ‏: يعنى «ان خافت امرأة خافت» و فعل دوم مفسر فعل محذوف اول است و اضمار فعل پيش از ذكر آن است كه به مناسبت تفسيرى كه از آن مى‏شود:

 

شان نزول‏

ابو جعفر و سعيد بن مسيب گويند: دختر محمد بن سلمه، زنى مسنى بود همسر رافع بن خديج. وى همسر ديگرى داشت كه جوان بود، از اين رو زن پير را طلاق داد و موقعى كه نزديك بود عده‏اش به پايان رسد، به او گفت: اگر مايل هستى، بتو رجوع مى‏كنم، به شرطى كه اگر زن جوان را بر تو مقدم دارم، صبر كنى. او قبول كرد و با يكديگر آشتى كردند. اين همان صلحى است كه خداوند در باره آن آيه نازل فرمود.

ابن عباس گويد: سوده دختر زمعه، همسر پيامبر گرامى اسلام، ترسيد كه پيامبر او را طلاق گويد. از اينرو گفت: مرا طلاق مده و مثل همسران ديگر از من نگهدارى كن، لكن روز مرا براى عايشه قرار ده، پس اين آيه نازل گرديد.

 

مقصود

قبلا پيرامون حكم نافرمانى زن، سخن گفته شد. اكنون در پيرامون كجروى و نافرمانى مرد نسبت بهمسر خود گويد:

وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً: اگر زنى علم يا گمان پيدا كند كه شوهرش بواسطه زشتى يا بالا بودن سن يا جهتى ديگر، خود را از او بالاتر مى‏داند و به زنى ديگر توجه دارد …

أَوْ إِعْراضاً: يا اينكه از او يا پاره‏اى از منافع و حقوقى كه بايد نسبت باو ادا كند، اعراض و انصراف دارد. برخى گفته‏اند: منظور از اعراض، ترك زن و ظلم در باره او و ميل بسوى زن ديگرى است.

فَلا جُناحَ عَلَيْهِما أَنْ يُصْلِحا بَيْنَهُما صُلْحاً: بر هيچيك از آن دو، گناهى نيست كه ميان خود آشتى بر قرار كند، گو اينكه زن، روز خود را يا پاره‏اى از حقوق خود را از قبيل نفقه و كسوت و … بشوهر ببخشد و از اين راه عواطف او را بخويش جلب نمايد تا رشته زناشوى و پيوند خانواده گسسته نشود.

وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ: اگر از اين راه ميان زن و شوهر، آشتى برقرار شود، بهتر از اين است كه پس از مدتى الفت و همبستگى، حالا كار بجدايى بكشد.

بديهى است كه اين چنين صلحى بستگى برضا و ميل زن دارد. اگر زن بچنين گذشتها و چشمپوشى‏ها مايل نباشد، وظيفه مرد است كه نفقه و كسوت و قسمت او را تماماً بدهد و گرنه طلاقش دهد.

اصحاب و تابعين كه در ميان ايشان على ع، ابن عباس، سعيد بن جبير: عطا و سدى و ديگران هستند، چنين گفته‏اند.

وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَ‏: در باره معناى اين جمله اختلاف است.

1- ابن عباس و سعيد بن جبير و عطا و سدى گويند: يعنى زنها از اينكه از حقوق خود، چشمپوشى كنند، بخل مى‏ورزند و ميل دارند همه حقوق خود را بطور كامل استيفا نمايند.

2- ابن وهب و ابن زيد گويند: يعنى هر كدام از زن و شوهر بحق خويش بخل مى‏ورزند. زن از اينكه از حق و نفقه و كسوت و قسمت و … چشمپوشى كند، بخل مى‏ورزد و شوهر از اينكه حقوق زنى را بدهد كه تمايلى به او ندارد، بخلى مى‏ورزد. اين معنى اعم است.

وَ إِنْ تُحْسِنُوا: خطاب بمردان است. يعنى اگر شما در برابر زنانى كه به آنها علاقه نداريد، نيكى و صبر پيشه كنيد.

وَ تَتَّقُوا: و از ظلم كردن بر ايشان نسبت به نفقه و كسوت و معاشرت پسنديده، خوددارى كنيد. بقولى يعنى: اگر در گفتار و كردارتان نيكى كنيد و از معصيت خدا بپرهيزيد …

فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً: خداوند بكردار و رفتار شما نسبت به ايشان آگاه است و آن كردارها را حفظ مى‏كند و پاداش آن را به شما مى‏دهد.

 

بيان آيه 129- 130

لغت‏

استطاعت: قوت، قدرت، توانايى سعه: گشايش، مخالفت تنگى. يكى از صفات خداوند: واسع است كه در باره معناى آن اختلاف شده است. برخى گويند: يعنى بخشش او وسعت دارد و برخى گويند:

يعنى رحمتش وسعت دارد. مؤيد اين عقيده، آيه قرآن‏ «وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْ‏ءٍ» (سوره اعراف 156 يعنى رحمت من همه چيز را فرا گرفته است) و برخى هم گفته‏اند:

يعنى قدرتش وسيع و بى پايان است.

 

 

مقصود

در آيه پيش، در باره ناسازگارى و صلح زنان و شوهران، راهنمايى‏هايى كرد و اكنون مى‏گويد: سازش و صلح و هر گونه گذشت و همكارى بايد در حدود توانايى باشد.

مى‏فرمايد:

وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ‏: شما نمى‏توانيد از لحاظ محبت قلبى ميان زنان مساوات بر قرار كنيد، اگر چه در اين راه حد اكثر حرص و اشتياق از خود نشان دهيد، زيرا اين كار، از اختيار شما بيرون است و بنا بر اين در باره آن تكليف و وظيفه‏اى متوجه شما نيست و مؤاخذه‏اى نداريد. اين معنى از ابن عباس و حسن و قتاده است.

برخى گفته‏اند: منظور اين است كه شما نمى‏توانيد از تمام جهات: نفقه، لباس بخشش، مسكن، مصاحبت، نيكى و گشاده‏رويى و … عدالت كنيد و ميان زنان مساوات برقرار كنيد. يعنى اين كارها بر شما آسان نيست، بلكه سنگين و دشوار است، زيرا ميل و علاقه قلبى شما به ايشان يكسان نيست.

فَلا تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ‏: بنا بر اين تمايلات خود را يكسره از آنهايى كه چندان مورد علاقه شما نيستند، بر نگيريد. زيرا اينكار شما را نسبت به آنها به ستم مى‏كشاند، در نتيجه از انجام تكاليف واجب خويش- قسمت، نفقه، لباس و معاشرت نيكو- سر باز مى‏زنيد.

فَتَذَرُوها كَالْمُعَلَّقَةِ: و سر انجام آنهايى كه مورد علاقه شما نيستند، معلق مى- گذاريد، يعنى در شرايطى قرار مى‏دهيد كه نه مانند زنان شوهردار هستند و نه مانند زنان بى شوهر، كه آزاد باشند و پى كار خود روند. اين معنى از ابن عباس، حسن، مجاهد، قتاده و ديگران است. از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نيز روايت شده است.

على بن ابراهيم در تفسير خود گويد: مردى از زنادقه‏ از ابو جعفر احول 2 پرسيد:

چرا آيه: «فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا فَواحِدَةً» (همين سوره آيه 3 يعنى اگر بترسيد كه ميان زنان عدالت نكنيد، يك زن بگيريد) و آيه: «وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ» با هم سازگار نيستند زيرا در آيه قبل مى‏گويد: اگر بترسيد كه عدالت نكنيد … و تصديق كرده است كه عدالت ممكن است ولى در اين آيه، گفته است عدالت، ممكن نيست؟ ابو جعفر مى‏گفت كه از جواب عاجز ماند و موقعى كه بمدينه رفت، مطلب را از امام صادق (ع) سؤال كرد. حضرت فرمود: منظور از عدالت در آيه اول، عدالت در نفقه و منظور از عدالت، در آيه دوم، عدالت در محبت است، زيرا هيچكس قادر نيست كه ميان زنان از لحاظ محبت، عدالت بر قرار كند. ابو جعفر گفت: هنگامى كه مراجعت كردم، اين جواب را به اطلاع آن مرد زنديق رسانيدم. گفت: اين جواب را از حجاز آورده‏اى.

ابو قلابه از پيامبر روايت كرده است كه: آن بزرگوار، اوقات را ميان زنان قسمت مى‏كرد و مى‏فرمود: خدايا، اين است تقسيم من در آنچه قدرت دارم بنا بر اين مرا بر آنچه قدرت ندارم، ملامت مكن.

وَ إِنْ تُصْلِحُوا وَ تَتَّقُوا: اگر در قسمت ميان زنان و بر قرارى مساوات ميان ايشان، از لحاظ نفقه و … بصلاح گراييد و خدا را در امور زنان مورد نظر قرار دهيد و از انحرافى كه خداوند شما را از آن منع كرده، خوددارى كنيد و يكى را بر ديگرى ترجيح ندهيد …

فَإِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً: گناهان گذشته شما را- در اين خصوص- اگر توبه كنيد و براه راست بر گرديد و ميان آنها مساوات بر قرار كنيد، مى‏آمرزد و شما را رحمت مى‏كند و از كيفر شما چشمپوشى مى‏كند. هم چنان كه با پيشينيان نيز چنين مى‏كرد.

امام صادق (ع) بنقل از پدران خود فرمود: پيامبر گرامى اسلام در دوره بيمارى اوقات را ميان زنان تقسيم و ميان آنها گردش مى‏كرد.

و روايت شده است كه على (ع) داراى دو همسر بود و روزى كه نوبت يكى از آنها بود، در خانه ديگرى وضو نمى‏گرفت.

معاذ بن جبل داراى دو همسر بود كه در بيمارى طاعون هر دو با هم جان سپردند.

براى دفن آنها قرعه انداخت تا معلوم شود كه كدام يك را پيش از ديگرى بخاك سپارد.

وَ إِنْ يَتَفَرَّقا يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ‏: اگر هر كدام از آنها از مصلحت ديگرى امتناع كند، بطورى كه زن حق خود را در مورد قسمت و نفقه و لباس و حسن معاشرت، بطور كامل بخواهد و مرد هم از اجابت او خوددارى كند و كار آنها بطلاق و جدايى بكشد، خداوند از فضل و روزى بيكران خود هر دو را بى نياز مى‏گرداند.

وَ كانَ اللَّهُ واسِعاً حَكِيماً: خداوند همواره نسبت به بندگان خويش، داراى فضل بيكران بوده و هست و در تدبيرهاى خود نسبت به ايشان حكيم است اين آيه، دلالت دارد بر اينكه روزى‏ها همه بدست خداوند است و اوست كه بحكمت خود عهده‏دار روزى خلايق است. اگر چه گاهى اين روزى را بدست برخى از بندگان خود قرار مى‏دهد و مثلا روزى زنان را بدست مردان مى‏دهد كه طبق مشيت و مصلحت اوست.

 

[سوره النساء (4): آيات 131 تا 134]

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ وَ إِيَّاكُمْ أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ وَ إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ غَنِيًّا حَمِيداً (131) وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلاً (132) إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ وَ يَأْتِ بِآخَرِينَ وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ ذلِكَ قَدِيراً (133) مَنْ كانَ يُرِيدُ ثَوابَ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ ثَوابُ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً بَصِيراً (134)

ترجمه‏

و براى خداست آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمين است و ما وصيت كرديم آنهايى را كه پيش از شما داراى كتاب بودند و شما را كه از خدا بپرهيزيد و اگر كفر بورزيد، براى خداست آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمين است و خداوند بى نياز و سزاوار حمد است. و براى خداست آنچه در آسمانهاست و آنچه در زمين است و خداوند در وكيل بودن و حافظ همه اشيا بودن، كافى است.

اگر بخواهيد شما را اى مردم، مى‏برد و قوم ديگرى مى‏آورد و خداوند بر اينكار تواناست. كسى كه ثواب دنيا را بخواهد، پس پيش خداوند ثواب دنيا و آخرت است و خداوند شنوا و بيناست.

 

بيان آيه 131- 132

مقصود

پس از آنكه خداوند خبر داد كه هر يك از زن و شوهر را بفضل خود پس از جدايى بى نياز مى‏گرداند، مطلبى را بيان مى‏كند كه مردم را راغب مى‏سازد كه خير و خوشى را از وى مسألت دارند، از اينرو مى‏فرمايد:

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏: براى خداست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است. در اينجا خبر از كمال قدرت و توسعه قلمرو حكومت خود مى‏دهد. يعنى كسى كه مالك آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، مى‏باشد، برايش دشوار نيست كه بعد از جدايى و تنهايى، اسباب بى نيازى و انس فراهم گرداند. سپس وصيت و تقوى را كه خير دنيا و آخرت در آن است، بيان داشته، مى‏فرمايد:

وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ‏: مقصود يهوديان و مسيحيان و جز آنهاست.

وَ إِيَّاكُمْ‏: و شما مسلمانان را در كتاب آسمانى، قرآن‏ أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ‏: ما به آنهايى كه پيش از شما داراى كتاب بودند و به شما توصيه كرديم كه از معصيت خدا و مخالفت امر و نهى او اجتناب كنيد، تا گرفتار كيفر، نشويد.

وَ إِنْ تَكْفُرُوا فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏: و اگر شما سفارش خداوند را منكر شويد و مخالفت كنيد، او راست هر چه در آسمانها و هر چه در زمين است و كفران و سر پيچى شما او را ضرر نمى‏زنند.

اشاره به اين است كه: امر امتها باطاعت و نهى ايشان از معصيت، به خاطر اينكه جمعيت بيشترى بدست آورد و كمكى از آنها بگيرد و بوسيله ايشان رفع نيازى كند، نيست، زيرا مالكيت و سلطنت آسمانها و زمين و همه چيزهايى كه در آنها هستند، ازاوست. نه ضعيف است كه بخواهد تحصيل نيرو كند، نه محتاج است كه بخواهد رفع حاجت كند و نه عاجز است كه بخواهد، قدرتى بكف آورد. بنا بر اين امرها و نهى‏هاى او بخاطر نعمت و منت و رحمت او نسبت به ماست.

وَ كانَ اللَّهُ غَنِيًّا حَمِيداً: او هرگز بخلق احتياجى نداشته، بلكه خلق همگى محتاج او هستند. او نسبت به شما كارهايى نيكو كرده و نزد شما نعمتهايى نيكو بوديعت گذارده است كه سزاوار حمد و ستايش است. شما كارى كنيد كه نعمتهاى خداوند دوام پيدا كند و از شما قطع نشود. يعنى از معصيتش بپرهيزيد و بسوى طاعتش بشتابيد. سپس فرمود:

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا: او حافظ همه چيز است و هيچ چيز از علم او پوشيده نيست و از حفظ و تدبير هيچ چيز خسته نمى‏شود و با وسعت قلمرو حكومتش به كسى نياز ندارد.

چرا «لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ» سه بار تكرار شد؟

برخى گفته‏اند: به منظور تاكيد و ياد آورى است. برخى هم گفته‏اند: بخاطر اين است كه سه مطلب را آشكار سازد:

1- بيان اينكه اطاعت خدا در آنچه دستور مى‏دهد، واجب است، زيرا حكومت آسمانها و زمين از اوست.

2- بيان اينكه خداوند از مردم بى نياز است و مردم باو حاجت دارند و سزاوار حمد است زيرا حكومت آسمانها و زمين از اوست.

3- بيان اينكه حفظ و تدبير مردم از اوست، زيرا حكومت آسمانها و زمين از اوست.

 

بيان آيه 133- 134

مقصود

در آيات پيش بيان فرمود كه او را بخلق نيازى نيست، زيرا بر آسمانها و زمين حكومت مى‏كند. اكنون بيان مى‏كند كه او نسبت به خلق خويش كمال قدرت را دارد و مى‏تواند مخلوقات خود را هلاك كند يا نجات بخشد و پس از نابود كردن، در جاى آنها افرادى ديگر قرار دهد. از اينرو مى‏فرمايد:

إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ‏: اى مردم، اگر خدا بخواهد، شما را هلاك و نابود مى‏سازد. برخى گفته‏اند: اين جمله محذوفى دارد. يعنى اگر بخواهد شما را نابود كند، نابودتان مى‏كند.

وَ يَأْتِ بِآخَرِينَ‏: و مردى ديگر جز شما را مى‏آورد كه پيامبرش را يارى و پشتيبانى كنند.

در روايات است كه چون اين آيه نازل شد، پيامبر گرامى اسلام دست خود را بر پشت سلمان زد و گفت: «آنان كسان اين، هستند» يعنى ايرانيان عجم.

وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ ذلِكَ قَدِيراً: خداوند همواره بر اين كار قادر بوده و هست و مى‏تواند قومى را بقومى تبديل كند و مردمى را فانى كند و دوباره باز گرداند. سپس در باره عظمت ملك و قدرت خود و اينكه پاداش دو جهان در كف اوست، مى‏فرمايد:

مَنْ كانَ يُرِيدُ ثَوابَ الدُّنْيا: آنان كه غنيمت و منافع دنيا را مى‏خواهند …

در اينجا از حال كسانى خبر مى‏دهد كه نسبت به جناب محمد ص اظهار ايمان كردند ولى دو روى و نفاق مى‏كردند و مقصودشان اين بود كه از مال دنيا بهره‏اى برگيرند.

فَعِنْدَ اللَّهِ ثَوابُ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ: خداوند مالك دنيا و آخرت و پاداش آنهاست.

بنا بر اين مردمى كه جهاد مى‏كنند، پاداش دنيا و آخرت را مى‏جويند. اين معنى از ابو على جبايى است.

برخى گفته‏اند: اين آيه تهديدى است براى منافقان، چه ثواب آنها همان غنايمى است كه در اين دنيا در جنگها بدست مى‏آورند و امنيت مالى و جانى و خانوادگى كه در پناه اسلام، نصيب ايشان مى‏شود. ولى در آخرت، ثواب آنها آتش جهنم خواهد بود.

وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً بَصِيراً: او را همواره صفتى است كه بخاطر آن شنيدنيها را مى‏شنود و ديدنيها را مى‏بيند و اين صفت، همان صفت حيات و بى آفت بودن اوست. برخى گفته‏اند: ذكر اين جمله بخاطر اين است كه بيان كند كه او سخن منافقان را در وقت خلوت، مى‏شنود و از اسرار آنها و نفاق آنها با خبر است.

 

[سوره النساء (4): آيات 135 تا 136]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَداءَ لِلَّهِ وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً فَاللَّهُ أَوْلى‏ بِهِما فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏ أَنْ تَعْدِلُوا وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (135) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعِيداً (136)

ترجمه‏

اى مردمى كه ايمان آورده‏ايد، همواره بعدالت قيام كنيد و براى خدا، شهادت بدهيد، اگر چه به زيان خودتان يا پدر و مادر و خويشاوندانتان باشد. اگر كسانى كه در باره ايشان شهادت مى‏دهيد، ثروتمند يا مستند باشند، خداوند به حال ايشان ناظرتر و اولى است تا شما، بنا بر اين بخاطر عدالت و اهميت آن، پيروى هوى و هوس مكنيد و اگر مسامحه يا اعراض كنيد، خداوند بكردار شما آگاه است.

اى مردمى كه ايمان آورده‏ايد، بخدا و پيامبرش و كتابى كه بر او نازل كرده است و كتابى كه پيش از او نازل شده، ايمان بياوريد. و كسى كه به خدا و فرشتگان و كتابها و رسولانش و روز قيامت، كفر بورزد، بگمراهى دورى كشانده شده است.

 

بيان آيه 135

قرائت‏

ابن عامر و حمزه «ان تلو» بضم لام و يك واو ساكن و ديگران «تلووا» به سكون لام و دو واو- كه اولى مضموم و دومى ساكن است- قرائت كرده‏اند.

قرائت اول، به خاطر اين است كه فعل از «ولايت» بمعناى توجه و مخالف اعراض باشد. پس معناى آيه اين است: اگر روى آوريد يا اعراض كنيد، خداوند به اعمال شما گواه است و نيكو كار را پاداش و بد كار را كيفر مى‏دهد.

وجه قرائت دوم اين است كه كلمه از «لىّ» بمعناى اعراض باشد. بنا بر اين مثل اينكه: گفته است «و ان تعرضوا او تعرضوا» و تكرار لازم مى‏آيد لكن اين موضوع، در قرآن كريم و ادبيات عرب. نظايرى دارد. مثل: «لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ» (سوره المنافقين 5 يعنى سرهاى خود بپيچند و آنها را ببينى كه اعراض كنند) و مثل: «فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ» (سوره حجر 30 يعنى فرشتگان همگى و دسته جمعى سجده كردند) و مثل: «و هنداتى من دونها النأى و البعد» در اينجا كلمه‏هاى «ناى» و «بعد» داراى يك معنى هستند و مثل: «الفى قولها كذباً و ميناً» كه در اينجا «كذب» و «معين» داراى يك معنى هستند. برخى گفته‏اند: ممكن است اصل «تلوا» هم «تلووا» باشد و عين الفعل تبديل به همزه و حذف شده باشد.

 

لغت‏

قسط و اقساط: عدل قوّام: صيغه مبالغه از «قيام»، يعنى كسى كه به قيام عادت دارد.

لىّ: دفع. در حديث است كه:

«لىّ الواجد ظلم»

يعنى مسامحه شخصى غنى در پرداخت حقوق، ستمكارى است.

 

اعراب‏

شهداء: حال از ضمير «قوّامين» كه همان‏ «الَّذِينَ آمَنُوا» است و ممكن است خبر «كونوا» باشد و دو خبر داشته باشد و ممكن است صفت «قوامين» باشد.

إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً فَاللَّهُ أَوْلى‏ بِهِما: تثنيه ضمير بملاحظه اين است كه خداوند به بى نيازى غنى و فقر فقير، اولى است، زيرا هر دو از جانب اوست. برخى گفته‏اند:

تثنيه ضمير بملاحظه اين است كه «او» بمعناى «واو» است. برخى گفته‏اند:

تثنيه ضمير بخاطر اين است كه: غنى معين يا فقير معين قصد نشده بنا بر اين از لحاظ مجهول بودن، جايز است كه ضمير مفرد بآنها بر گردد و جايز است كه ضمير جمع برگردد و نقل شده است كه در قرائت ابى «فاللَّه اولى بهم» آمده است.

أَنْ تَعْدِلُوا: ممكن است منصوب و مفعول له باشد و ممكن است مجرور و بمعناى «لتعدلوا» باشد.

 

 

مقصود

چون قبلا فرموده بود كه ثواب دنيا و آخرت، پيش خداوند است، در اين آيه مردم را امر به عدالت و طرفدارى از حق و ترك ستم كرد و فرموده:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ: اى مردمى كه ايمان آورده‏ايد همواره به عدالت قيام كنيد. يعنى بايد عادت شما اين باشد كه در گفتار و كردار، بعدالت قيام كنيد.

شُهَداءَ لِلَّهِ‏: شهداء جمع شهيد است. خداوند بندگان خود را امر مى‏كند كه بر گفتار حق و شهادت براستى، ثابت قدم و پايدار باشند تا بسوى او تقرب پيدا كنند و خشنودى او را بدست آورند.

از ابن عباس است كه: يعنى در شهادت‏هاى خود جانبدار حق باشيد، خواه بضرر كسى باشد، خواه به نفع كسى و خواه اين كسان به شما دور باشند و يا نزديك.

وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الْأَقْرَبِينَ‏: اگر چه شهادت شما بضرر خودتان يا پدر و مادر يا خويشاوندان نزديك‏تان باشد. مع الوصف، بايد بعدالت قيام كنيد و بدرستى و حق شهادت دهيد و بخاطر ثروت ثروتمندى يا تهيدستى فقيرى از آن انحراف مجوييد، زيرا خداوند متعال در اقامه شهادت ميان آنها مساوات بر قرار كرده و هيچيك را بر ديگرى ترجيح نداده است.

 

دلالت آيه‏

اين آيه دلالت مى‏كند كه شهادت پدر براى فرزند و شهادت فرزند براى پدر، خواه به سود باشد خواه بزيان، جايز است، همچنين شهادت اقرباى ديگر نسبت به يكديگر مانعى ندارد.

عقيده ابن عباس هم همين است، زيرا مى‏گويد: خداوند مؤمنان را امر كرده است كه حق بگويند، اگر چه بزيان خودشان يا پدران و مادرانشان يا فرزندانشان باشد و از ثروتمندى بخاطر ثروتش و از مستمندى بخاطر درماندگيش جانبدارى نكنند ابن شهاب زهرى گويد: مسلمانان پيشين، بر اين سيره بودند تا اينكه دوره‏هاى بعد فرا رسيدند و از مردم امورى ظاهر گرديد كه زمامداران را به اتهام آنها وا داشت و شهادت اشخاص مورد اتهام، ترك شد.

اما شهادت انسان بزيان خودش، منظور اقرار براى خصم است. پس اقرار براى خصم.

شهادت بزيان خويش مى‏باشد و مورد قبول است لكن شهادت بسود خويش قبول نمى‏شود.

إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا أَوْ فَقِيراً: اگر اشخاصى كه به سود آنها يا بزيان آنها شهادت داده مى‏شود، ثروتمند يا تهيدست باشند، نبايد در راه سخن حق و شهادت براستى مانعيت ايجاد شود.

فايده اين سخن اين است كه: شاهد گاهى بخاطر ثروت كسى كه شهادت بزيان او است و گاهى بخاطر مستمندى كسى كه شهادت به زيان اوست، از راه ترس يا دلسوزى و محبت، از اداى شهادت خود دارى مى‏كند و از اين راه بفقير ترحم يا به حشمت ثروتمند احترام مى‏كند، از اينرو خداوند متعال فرمود: «فَاللَّهُ أَوْلى‏ بِهِما» يعنى خداوند به حال غنى و فقير، ناظرتر و اولى است. بنا بر اين از اداى شهادت بزيان فقير، بخاطر ترحم و دلسوزى و از دادن شهادت به نفع ثروتمند، به خاطر اينكه از مال مورد شهادت بى نياز است خود دارى نكنيد، زيرا خداوند متعال شما را به اين كار امر كرده است ومى‏دانيد كه غنى بى نياز و فقير مستمند است. شما وظيفه داريد كه اوامر خدا را رعايت كنيد كه او بمصالح بندگان از شما داناتر است.

فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏: در اداى شهادت، از هواى نفس پيروى مكنيد و بزيان كسانى كه ميان شما نگرانى و عداوت است، شهادت مدهيد يا از اداى شهادت بسود ايشان بخاطر غرضى از اغراض، خوددارى مكنيد و بخاطر تمايل قلبى كه بحكم دوستى يا خويشاوندى به كسى داريد، بسود او گواهى مدهيد.

أَنْ تَعْدِلُوا: بخاطر اينكه در شهادت، براه عدالت گام نهيد.

فراء گويد: اين جمله، نظير اين است كه گفته شود: «از هوى نفس پيروى مكن تا خدا خشنود باشد». برخى هم‏ «أَنْ تَعْدِلُوا» را از عدول و انحراف دانسته‏اند بنا بر اين معناى جمله اين است كه: «از هواى نفس بخاطر انحراف از حق يا در راه عدول از حق، پيروى منماييد» وَ إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا: و اگر از اداى شهادت، مسامحه و خوددارى كنيد … اين معنى از ابن عباس و مجاهد است.

ابن عباس و سدى گويند: خطاب، متوجه حكام و زمامداران است. يعنى اگر شما حاكمان از قضاوت بسود يكى از دو طرف دعوى خوددارى كنيد و از يكى متوجه ديگرى شويد …

ابن زيد و ضحاك گويند: يعنى اگر شهادت را تبديل كنيد و آن را كتمان نماييد ..

فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً: خداوند به اقامه شهادت و تحريف آن و اعراض از آن آگاه است.

 

 

دلالت آيه‏

اين آيه، دلالت دارد بر وجوب امر به معروف و نهى از منكر و پيمودن راه عدالت، نسبت بخود و ديگران از ابن عباس در معناى‏ «إِنْ تَلْوُوا أَوْ تُعْرِضُوا» نقل شده است كه دو نفر در برابر قاضى مى‏نشينند، قاضى از يكى از آنها اعراض و به ديگرى توجه مى‏كند.

 

بيان آيه 136

قرائت‏

ابن كثير و ابن عامر و ابو عمرو «نزل و انزل» بصيغه مجهول از باب تفعيل و افعال و ديگران «نزل و انزل» به صيغه معلوم از همان دو باب قرائت كرده‏اند.

قرائت مجهول بدليل اين آيه است: «لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ» (سوره نحل 44) و نيز بدليل اين آيه: «يَعْلَمُونَ أَنَّهُ مُنَزَّلٌ مِنْ رَبِّكَ» (سوره الانعام 114) و قرائت معلوم بدليل آيه: «نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (سوره حجر 9) و «أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ» (سوره نحل 44).

 

مقصود

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا آمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ‏: در باره اين جمله سه قول است:

1- اى كسانى كه بوسيله اقرار بخدا و رسول، ايمان ظاهرى آورده‏ايد، در باطن نيز ايمان بياوريد تا ظاهر و باطن شما با هم موافق باشند. اين معنى صحيح و مورد اعتماد است. خطاب متوجه منافقانى است كه بر خلاف عقيده باطنى خود سخن مى‏گفتند- وَ الْكِتابِ الَّذِي نَزَّلَ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ الْكِتابِ الَّذِي أَنْزَلَ مِنْ قَبْلُ‏: اى مردمى كه بظاهر ايمان آورده‏ايد باطناً نيز بخدا و رسول و قرآن و كتابهاى آسمانى پيشين ايمان بياوريد.

2- خطاب، در حقيقت متوجه مؤمنان است و مقصود كسانى است كه ظاهراً و باطناً ايمان آورده‏اند و منظور اين است كه: در آينده نيز بر اين ايمان استوار بمانيد و از آن جدا مشويد. اين قول از حسن و مختار جبايى است. وى گويد: ايمان- كه به معناى تصديق است- باقى نمى‏ماند، بلكه دوام آن به اين است كه انسان در همه حال، آن را تجديد كند.

3- خطاب، به اهل كتاب است. آنها امر شده‏اند كه به پيامبر اسلام و قرآن ايمان‏ آوردند، همانطورى بكتاب‏هاى آسمانى پيشين ايمان آورده‏اند. منظور از كتابهاى آسمانى پيشين، توارت و انجيل است كه با ايشان بود. اينكه به آنها دستور مى‏دهد كه آن كتابها را تصديق كنند، اگر چه بآنها تصديق داشتند، بخاطر يكى از دو جهت است:

1- در تورات و انجيل صفات پيامبر گرامى اسلام ذكر و سفارش شده است كه او را تصديق نمايند پس اگر كسى تصديق پيامبر اسلام و قرآن نكند. تصديق تورات و انجيل نيز نكرده است زيرا تكذيب قرآن، تكذيب تورات و انجيل است.

2- خداوند متعال، ايشان را مامور كرده است كه به محمد و قرآن و انجيل اقرار كنند و لازمه چنين اقرارى، اقرار به نبوت و رسالت حضرت عيسى (ع) است. مؤيد آن روايتى است كه از ابن عباس نقل شده كه: اين آيه در باره مؤمنان اهل كتاب: عبد اللَّه بن سلام و اسد بن كعب و اسيد بن كعب و ثعلبة بن قيس و خواهر زاده عبد اللَّه بن سلام و يامين بن يامين كه از بزرگان اهل كتاب هستند، نازل شده است. اينان به پيامبر اسلام عرض كردند: ما به تو و كتاب تو و موسى و تورات و عزيز ايمان مى‏آوريم و به كتابها و پيامبران ديگر كفر مى‏ورزيم، از اينرو به آنان گفته شد: ايمان بياوريد به خدا و …

و آنها بر طبق امر خدا ايمان آوردند.

وَ مَنْ يَكْفُرْ بِاللَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ: كسى كه منكر خدا شود يا او را شبيه خلق شناسد يا امر و نهيش را اطاعت نكند و ملائكه را منكر شود يا مثل آنان كه آنها را دختران خدا خواندند، در مقامى پست قرار دهد و منكر كتب آسمانى و پيامبران خدا و روز قيامت شود.

فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا بَعِيداً: از حق دور شده و از راه راست فاصله گرفته است.

حسن گويد: گمراهى بعيد آن است كه قابل ائتلاف نباشد و مقصود اين است كه:

آنكه بمحمد كفر بورزد و نبوتش را منكر شود، گويى همه دين را منكر شده است زيرا ايمان هيچكس صحيح نيست، مگر بوسيله ايمان به پيامبر گرامى اسلام و قرآن در حقيقت اين آيه تهديدى است براى اهل كتاب و اعلامى است به آنها در خصوص اينكه اقرار آنها به يكتايى خدا و فرشتگان و كتب آسمانى و پيامبران، بدون اقرار برسالت حضرت محمد ص، نتيجه‏اى براى آنها ندارد و وجود و عدم آن يكسان است.

 

 

نظم آيه‏

برسالت حضرت محمد ص، نتيجه‏اى براى آنها ندارد و وجود و عدم آن يكسان است.

 

نظم آيه‏

وجه اتصال اين آيه به سابق اين است كه خداوند متعال در آيات پيش اسلام را معرفى و در اين آيه مردم را بسوى ايمان و شرايط آن دعوت كرد.

برخى گفته‏اند: اين آيه متصل است به «كونوا قوامين بالقسط» و معناى قيام به عدالت، همين ايمانى است كه در اين آيه، بسوى آن فرا خوانده است.

 

[سوره النساء (4): آيات 137 تا 139]

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلاً (137) بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً (138) الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً (139)

ترجمه‏

آنان كه ايمان آوردند، آن گاه كافر شدند، سپس ايمان آوردند و پس از آن كافر شدند و بر كفر خود افزودند، خدا آنها را نيامرزد و راه بهشت بآنها نشان ندهد.

منافقان را آگاه كن كه بر ايشان عذابى دردناك است. آنان كه كافران را- نه مؤمنان دوست گرفتند، آيا از نزد ايشان عزتى مى‏جويند؟! كه عزت بكلى براى خداوند متعال است.

 

بيان آيات 137- 138- 139

لغت‏

بشارت: خبر مسرور كننده‏اى كه اثر آن در چهره انسان ظاهر گردد. سپس اين كلمه در اخبار حزن آور نيز استعمال شده و بطورى كه خبرهاى وحشتناك در مورد عذاب و كيفر، بجاى باشرت و اخبار شادى بخش قرار مى‏گيرد. عرب مى‏گويد: تحيتك الضرب و عتابك السيف» يعنى احترام تو زدن و سرزنش تو شمشير است. شاعر گويد:

و خيل قد دلفت لهم بخيل‏ تحية بينهم ضرب و جيع‏

يعنى: در مقابل آن لشكر، لشكرى فرستادم كه تحيت و احترامى كه ميان ايشان رد و بدل مى‏شود، چيزى غير از ضربتهاى دردناك نيست.

عزت: اصل معناى آن دشوارى است، از اينرو بزمين سخت «عزاز» گفته مى‏شود و «عزّ على ان يكون كذا» يعنى دشوار است بر من كه … و «عز الشي‏ء» يعنى بدست آوردن آن دشوار است‏ و «اعتزاز» يعنى پشت گرمى به كسى و «عزيز» يعنى نيرومند ارجمندى كه خوارى دامنگيرش نمى‏شود.

 

مقصود

إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا: گفته‏اند در باره معناى اين عبارت، اقوالى است:

1- مقصود كسانى است كه به موسى ايمان آوردند. آن گاه بوسيله پرستش گوساله و جز آن، كفر ورزيدند ثُمَّ آمَنُوا: يعنى مسيحيانى كه به عيسى ايمان آوردند ثُمَّ كَفَرُوا: آن گاه به عيسى كافر شدند ثُمَّ ازْدادُوا كُفْراً: سپس بر كفر خويش نسبت به حضرت محمد ص افزودند. اين قول از قتاده است.

2- مقصود كسانى است كه به موسى ايمان آوردند، آن گاه پس از موسى كافر شدند، سپس بعزيز ايمان آوردند، سپس به عيسى كافر شدند و پس از آن بر كفر خود نسبت به پيامبر گرامى اسلام، افزودند. اين قول از زجاج و فراء است.

3- مقصود، طايفه‏اى از اهل كتاب است كه مى‏خواستند گروهى از اصحاب پيامبر گرامى اسلام را دچار شك و حيرت سازند. از اينرو پيش آنان اظهار ايمان مى‏كردند، سپس مى‏گفتند: براى ما شبهه تازه‏اى پيدا شده است و كافر مى‏شدند و از راه پايدارى و ثبات بر كفر تا هنگام مرگ بر كفر خود مى‏افزودند. اين قول از حسن است. و مؤيد اين معنى است آيه: «وَ قالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذِي أُنْزِلَ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَ اكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» (سوره آل عمران 72 يعنى طايفه‏اى از اهل كتاب گفتند در اول روز به قرآن ايمان آوريد و در آخر روز كفر بورزيد، شايد مسلمانان تغيير عقيده دهند) 4- مجاهد و ابن زيد گويند: مراد منافقانى است كه: ايمان مى‏آوردند، سپس مرتد مى‏شدند آن گاه ايمان مى‏آوردند و سر انجام كافر مى‏شدند و بر كفر خود جان مى‏سپردند.

ابن عباس گويد: هر منافقى كه معاصر پيامبر گرامى اسلام، بوده، داخل در اين آيه است.

لَمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ‏: اينان را خداوند با اظهار ايمان نمى‏آمرزد، زيرا اگر باطن آنان مانند ظاهرشان بود، پس از ايمان كافر نمى‏شدند.

وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلًا: و آنها را براه بهشت، هدايت نمى‏كند، چنان كه بعداً فرموده است: «وَ لا لِيَهْدِيَهُمْ طَرِيقاً إِلَّا طَرِيقَ جَهَنَّمَ» (همين سوره 169) يعنى آنها را براهى جزء راه جهنم، هدايت نخواهد كرد. ممكن است مقصود اين باشد كه خداوند آنها را خوار مى‏سازد و لطف خود را بخاطر همان كفر پيشين، شامل حالشان نمى‏سازد. سپس فرمود:

بَشِّرِ الْمُنافِقِينَ‏: اى محمد ص آنها را خبر ده‏ بِأَنَّ لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً: كه براى ايشان در آخرت، عذابى دردناك است، اگر بر كفر و نفاق خود بميرند.

 

 

دلالت آيه‏

اين آيه دليل است بر اينكه: آيه سابق در شان منافقان نازل شده است، بنا بر اين قول چهارم، از اقوال ديگر صحيح‏تر هست، سپس اين منافقان را وصف كرده، مى‏فرمايد:

الَّذِينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ: كسانى كه مشركين عرب و بقولى يهود را يار و مددكار و دوست، مى‏گيرند …

مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ‏: آنهايى كه غير از مؤمنين هستند أَ يَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ: آيا با دوست گرفتن ايشان و اعراض از اهل ايمان، از آنها نيرو و حمايتى مى‏طلبند؟! فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعاً: اگر از روى اخلاص بخداوند ايمان مى‏آوردند و عزت را از او و دين و پيامبر و مؤمنان، مى‏جستند براى ايشان بهتر بود از اينكه عزت را از مردم مشرك، بخواهند، زيرا هر گونه عزتى از خداوند متعال است و او از جانب خود هر كه را بخواهد عزيز و هر كه را بخواهد ذليل مى‏سازد.

 

[سوره النساء (4): آيات 140 تا 141]

وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَ الْكافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً (140) الَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَإِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ قالُوا أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ وَ إِنْ كانَ لِلْكافِرِينَ نَصِيبٌ قالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلاً (141)

ترجمه‏

خداوند در قرآن بر شما نازل كرده است كه چون بشنويد كه آيات خدا را مورد انكار و استهزا قرار مى‏دهند، با ايشان منشينيد، تا در سخنى ديگر سر گرم شوند، زيرا شما در اين هنگام مانند ايشان هستيد. خداوند منافقان و كافران را در جهنم گرد مى‏آورد.

آنان كه براى شما انتظار مى‏كشند، پس اگر از جانب خدا فتحى نصيب شما شد، گويند: آيا ما با شما نبوديم؟ و اگر براى كافران نصيبى باشد. گويند: آيا بر شما مستولى نشديم و شما را از مؤمنان حفظ نكرديم؟ خداوند در روز قيامت، ميان شما حكم مى‏كند و براى كافران، بر مردم مؤمن راهى و تسلطى قرار نداده است.

 

بيان آيه 140

قرائت‏

عاصم و يعقوب «نزّل» به صيغة معلوم و ديگران «نزل» به صيغه مجهول قرائت كرده‏اند و وجه آنها گذشت.

 

اعراب‏

أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ‏: هر گاه «نزَّل» به صيغه معلوم خوانده شود «ان» در محل نصب و الا در محل رفع خواهد بود و «ان» مخوف از «انّ» است.

 

شان نزول‏

ابن عباس گويد: منافقان نزد علماى يهود مى‏نشستند و قرآن را به تمسخر مى‏گرفتند، از اينرو خداوند از اين كار نهى فرمود.

 

مقصود

پيش از اين، در پيرامون مردم منافق و دوستى آنان با كفار، سخن گفت.

اكنون، آنان را از همنشينى و آميزش آنان نهى كرده، مى‏فرمايد:وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ‏: و در قرآن بر شما نازل كرده است.

أَنْ إِذا سَمِعْتُمْ آياتِ اللَّهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ‏: كه چون بشنويد كه مشركين و منافقين به قرآن كفر مى‏ورزند و آن را مورد استهزا قرار مى‏دهند، با ايشان منشينيد.

حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ‏: تا به سخنى ديگر، غير از استهزاى دين بپردازند برخى گفته‏اند: يعنى تا به ايمان برگردند و دست از كفر و استهزاء بر دارند.

آنچه در قرآن در اينباره نازل شده، در سوره انعام است: وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ» (آيه‏ 68 و هنگامى كه مى‏بينى كسانى كه در آيات ما خوض مى‏كنند و بياد مسخره و استهزاء مى‏گيرند، از آنها اعراض كن تا به سخنى ديگر بپردازند).

 

دلالت آيه‏

اين آيه دلالت دارد بر اينكه: همنشينى با كفار، هنگامى كه بآيات خدا كفر بورزند و دين را مورد مسخره قرار دهند، حرام است و هنگامى كه كارى بدين نداشته، به مطالب و امور ديگرى بپردازند، مباح است. لكن از حسن روايت شده است كه اين اباحه، بوسيله آيه شريفه: «فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى‏ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ» (سوره انعام 68 يعنى پس از ياد آورى با مردم ستمكار، منشين) نسخ شده است.

إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ‏: هر گاه با ايشان مجالست كنيد، در حالى كه كارشان استهزاى آيات الهى است، شما نيز مثل ايشان هستيد، زيرا بر اينكه قدرت بر انكار و مخالفت داريد، با ايشان مخالفت نمى‏كنيد و از رفتار آنان كراهتى نشان نمى‏دهيد و چون بر كفر ايشان راضى هستيد، كافريد، زيرا رضايت بر كفر، خود كفر است.

 

دلالت ديگر آيه‏

همچنين آيه دلالت دارد بر اينكه: با بدون قدرت، مخالفت با منكران، لازم است و اگر كسى با داشتن قدرت، اين وظيفه را ترك كند، خطا كار و گنهكار است.

و نيز آيه دلالت دارد بر اينكه: مجالست با مردم فاسق و بدعت گذار، از هر كيشى كه باشند، حرام است. گروهى از اهل تفسير، اين مطلب را بيان داشته‏اند و عبد اللَّه بن مسعود و ابراهيم و ابروابل نيز بر همين عقيده‏اند ابراهيم گويد: از همين جهت است كه: هر گاه انسان در مجلسى سخن گويد و اهل مجلس او را تكذيب كرده، مورد استهزا قرار دهند خداوند بر ايشان غضب مى‏كند. عمر بن عبد العزيز نيز چنين گفته است و در روايت است كه وى مردى را كه روزه دار بود و با مردى باده گسار، مجالست كرده بود، تازيانه زد. عياشى از امام هشتم (ع) در تفسير اين آيه روايت كرده است كه «هر گاه بشنويد كه حق مورد انكار و تكذيب قرار مى‏گيرد و اهل مجلس به اين كار سر گرم هستند، از آن مجلس برخيزيد، از ابن عباس روايت شده است كه: خداوند، در اين‏ آيه، به اتفاق و هماهنگى امر و از جدايى و مخالفت نهى فرموده است. طبرى و بلخى و جماعتى از مفسران نيز چنين گفته‏اند. جبايى گويد: اگر انسان در مجلس آنها نباشد و در جايى باشد كه صداى آنها را بشنود، مانعى ندارد. حرام اين است كه با آنها منشيند و گفتار آنها را مورد انكار قرار ندهد. و نيز گويد: آيه دلالت دارد بر بطلان قول كسانى كه نفى عرض مى‏كنند و مى‏گويند: غير از جسم، چيزى وجود ندارد! زيرا مى‏گويد:

تا در حديثى ديگر خوض كنند و اثبات مى‏كند كه غير از آنچه آنها مى‏گويند و معتقدند، چيزى ديگر هم وجود دارد، كه همان عرض است.

إِنَّ اللَّهَ جامِعُ الْمُنافِقِينَ وَ الْكافِرِينَ فِي جَهَنَّمَ جَمِيعاً: خداوند در روز قيامت. اهل كفر و نفاق را در آتش جهنم گرد مى‏آورد و آنها را مورد عقاب قرار مى‏دهد، چنان كه در دنيا بر دشمنى مومنان اتفاق كردند و براى مخالفت با ايشان، پشتيبان يكديگر بودند.

 

بيان آيه 141

لغت‏

تربّص: انتظار استحواذ: غلبه، استيلا. اين فعل بر خلاف قاعده است و اعلال نشده چنان كه در باب افعال آن مى‏گويند «احواد» برخى هم طبق قاعده اعلال كرده‏اند.

 

مقصود

هم اكنون خداوند بزرگ به توصيف منافقان و كافران، پرداخته مى‏فرمايد:

الَّذِينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ‏: آنان كه براى شما انتظار مى‏كشند .. زيرا مى‏گفتند، بزودى محمد ص و يارانش نابود مى‏شوند و ما از دست آنها آسوده مى‏شويم و مردم ما و دين ما غالب مى‏شوند.

فَإِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللَّهِ‏: پس اگر از جانب خداوند متعال، فتح و پيروزى بر دشمنان، نصيب شما شود …

قالُوا أَ لَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ‏: گويند: مگر در جنگ با دشمنان پشتيبان شما و همراه شما نبوديم؟! بنا بر اين سهم ما را از غنيمت، بدهيد زيرا ما نيز در جنگ حاضر بوده‏ايم.

وَ إِنْ كانَ لِلْكافِرِينَ نَصِيبٌ قالُوا أَ لَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ‏: و اگر براى كافران بهره‏اى باشد و بر مؤمنان غالب گردند، منافقان به آنها گويند: آيا ما از راه دوستى شما را برايتان دلگرم نكرديم و اسباب غلبه شما را فراهم نساختيم؟ اين معنى از سدى است.

وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ‏: و آيا شما را از اينكه در صف مؤمنان داخل شويد، منع نكرديم؟

حسن و ابن جريج گويند: يعنى آيا به شما نگفتيم كه ما با شما هستيم و شما را از خودمان ندانستيم و از اسرار محمد ص و اصحابش آگاه نكرديم و اخبار آنها را براى شما ننوشتيم و سر انجام آيا ما نبوديم كه اسباب فتح و پيروزى شما را فراهم ساختيم؟

بنا بر اين اكنون كه بمقصود رسيده‏ايد، حقى كه بر شما داريم فراموش مكنيد. آرى در برابر صولت مومنان، ما از شما دفاع كرديم و بخاطر شما آنها را سركوبى داديم و هم چنان به جاسوسى‏هاى خود ادامه داديم تا آنها را از شما منصرف گردانيديم و شما پيروز شديد.

فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ: در اينجا خداوند سبحان از خودش خبر مى‏دهد به اينكه: روز قيامت ميان مردم حكم مى‏كند و ميان آنها بحق فيصله مى‏دهد.

وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا: گفته‏اند: در باره اين جمله، اقوالى است:

1- ابن عباس گويد: يعنى خداوند، يهود را بر مؤمنان پيروزى و غلبه نداده است.

2- سدى و زجاج و بلخى گويند: يعنى خداوند، براى مردم كافر بر مؤمنان، غلبه منطقى و استدلالى قرار نداده است. اگر چه ممكن است اهل كفر، از نظر قدرت و نيرو، بر اهل ايمان غالب آيند، لكن از لحاظ دليل و منطق، در برابر اهل ايمان پايشان چوبين است.

جبايى گويد: اگر آيه را حمل كنيم بر اينكه مقصود، غلبه است، مانعى ندارد، زيرا در صورتى اين مانع، مى‏تواند ارزشى داشته باشد كه غلبه كافران را خداوند، خواسته و قرار داده باشد. در حالى كه چنين نيست، زيرا خداوند كار زشت نمى‏كند. بالعكس غلبه مؤمنان بر اهل كفر، ممكن است از جانب خداوند باشد، زيرا مانعى نيست كه نسبت آن بخداوند داده شود.

برخى گفته‏اند: يعنى خداوند براى كافران در آخرت، غلبه قرار نداده است، زيرا بدنبال جمله: «فَاللَّهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ قرار گرفته است. بدين ترتيب منظور خداوند اين است كه اگر اهل كفر را بر اهل ايمان از راه قتل و غارت و اسير- كردن، غلبه‏اى باشد، لكن در روز قيامت، هيچگونه غلبه‏اى بر ايشان ندارند.

 

[سوره النساء (4): آيات 142 تا 143]

إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى‏ يُراؤُنَ النَّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلاَّ قَلِيلاً (142) مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ لا إِلى‏ هؤُلاءِ وَ لا إِلى‏ هؤُلاءِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلاً (143)

ترجمه‏

مردم منافق با خداوند خدعه مى‏كنند و خداوند كيفر خدعه ايشان را مى‏دهد و چون به نماز بر مى‏خيزند، با حالت كسالت و خستگى، به نماز مى‏پردازند، حال آنكه در ميان مردم ريا مى‏كنند و خدا را جز اندكى ياد نمى‏كنند. در اين ميان سر گردانند نه با اين گروهند و نه با آن گروه! كسى كه خداوند گمراهش كند، تو هرگز راهى و روشى برايش نمى‏يابى.

 

بيان آيه 142 و 143

قرائت‏

مشهور «يراءون» از باب مفاعله قرائت كرده‏اند، لكن در شواذ، عبد اللَّه بن ابى اسحاق «يراُّون» به تشديد همزه قرائت كرده است. و در اين صورت از باب تفعيل و بمعناى «يبصّرون الناس» مى‏باشد. يعنى مردم را وادار مى‏كنند كه آنها را ببينند و تماشا كنند اين معنى از معناى «يراءون» از باب مفاعله (يعنى خود را در معرض ديد مردم قرار مى‏دهند) مناسبتر است.) ابن عباس «مذبذبين» را بصيغه اسم فاعل قرائت كرده است كه معناى آن در بحث لغت، گفته مى‏شود.

 

لغت‏

ذبذبه: تحريك و مذبذب (به صيغه اسم فاعل): حركت دهنده و مذبذب (به صيغه اسم مفعول): متحرك و مذبذبين كه در آيه شريفه بكار رفته يعنى ميان كفر و ايمان در حركت و سرگردانند.

 

اعراب‏

كسالى: منصوب و حال از ضمير جمع در «قاموا» مذبذبين: حال از «المنافقين»

 

مقصود

هم اكنون به منظور معرفى كردار زشت منافقان مى‏فرمايد:

إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ‏: منافقان با خدا نيرنگ مى‏كنند و خداوند كيفر خدعه آنان را مى‏دهد.

در باره معناى خدعه، در اول سوره بقره، بحث كرده‏ايم. خلاصه مطلب، اين‏ كه معناى خدعه منافقان با خداوند متعال اين است كه آنان بر حسب ظاهر، اظهار ايمان مى‏كنند و جان و مال خود را محفوظ مى‏دارند. حسن و زجاج گويند: آنان با پيامبر، خدعه مى‏كردند و همانطورى كه خداوند متعال، بيعت پيامبر را در آيه:

«إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ» (سوره فتح 10) بيعت خود دانسته، در اينجا نيز خدعه با پيامبر را خدعه با خود به حساب آورده است.

معناى خدعه خداوند با آنان، اين است كه كيفر خدعه آنان را مى‏دهد چنان كه در آيه: «اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ» (سوره بقره 15 يعنى آنها را استهزا مى‏كند) گفتيم كه خداوند در حقيقت كيفر استهزاى آنان را مى‏دهد.

برخى گفته‏اند: خدعه خداوند، همان حكم خداوند است به محفوظ بودن جان و مالشان، با علم به اينكه آنها دروغ مى‏گويند.

حسن و سدى و جماعتى از مفسران گويند: خدعه خداوند، اين است كه در روز قيامت، نخست به آنها نورى مى‏دهد كه با مسلمانان حركت كنند سپس نور را از آنها سلب مى‏كنند و ميان ايشان و مسلمانان، ديوارى قرار مى‏دهد.

وَ إِذا قامُوا إِلَى الصَّلاةِ قامُوا كُسالى‏: و چون به نماز برخيزند، با كسالت و بيحالى و خلاصه عدم اشتياق، بپا مى‏ايستند.

يُراؤُنَ النَّاسَ‏: آنان عبادات را بمنظور قرب بحضرت ربوبى، انجام نمى‏دهند.

تنها منظورشان اين است كه موقعيت خود را در ميان جامعه اسلامى حفظ كنند و از كيفر قتل و مصادرة اموال مصون بمانند. هر گاه مسلمانان آنها را ببينند، نماز مى‏خوانند و چهره بر خاك مى‏سايند و هر گاه كسى آنها را نبيند و مسلمانى نباشد كه عمل اين سالوسهاى متظاهر را بنگرد، از خواندن نماز سر باز مى‏زنند. اين معنى از قتاده و ابن زيد است.

عياشى به اسناد خود از امام صادق نقل كرده است كه: از پيامبر بزرگوار اسلام پرسيدند: نجات در چيست؟ فرمود: نجات در اين است كه با خداوند، خدعه نكنيد كه خداوند نيز با شما خدعه مى‏كند- يعنى كيفر خدعه شما را مى‏دهد- زيرا هر كس با خداوند خدعه كند، كيفر خدعه خود را از جانب خداوند متعال مى‏بيند و اگر متوجه‏ باشد، نفسش نيز با وى خدعه مى‏كند. پرسيدند: چگونه انسان، با خداوند خدعه مى‏كند؟

فرمود: به امر خداوند، عمل مى‏كند و از اين عمل، غير خدا را قصد مى‏كند. بنا بر اين از ريا و تظاهر بپرهيزيد كه ريا، شرك است. ريا كار را در روز قيامت، به چهار نام مى‏خوانند، كافر، بدكار، فريبكار و زيانكار و به او مى‏گويند: عملت زايل و اجرت باطل گرديد و امروز ترا بهره و نصيبى نيست، پس مزدت را از كسى بخواه كه براى او و به خاطر او عملى را انجام داده‏اى.

وَ لا يَذْكُرُونَ اللَّهَ إِلَّا قَلِيلًا: و كمى خدا را ذكر مى‏كنند. يعنى خدا را با نيت خالص ياد نمى‏كنند و اگر با نيت خالص، خدا را ياد مى‏كردند، كم نبود بلكه بسيار بود. علت اينكه ذكر آنها را كم، توصيف كرده، اين است كه براى غير خداست. اين معنى از حسن و ابن عباس است.

ابو على جبايى گويد: يعنى آنان خدا را بذكر آسان، ياد مى‏كنند و از كارى چون تكبير و چيزهايى كه بلند گفته مى‏شود، بر زبان مى‏آورند و تسبيح و قرائتى كه آهسته گفته مى‏شوند، ترك مى‏كنند.

برخى هم گفته‏اند: ذكر آنها را قليل دانسته، بخاطر اينكه مقبول درگاه خداوند نيست و هر چه نزد خداوند مردود شناخته شود، اندك است.

مُذَبْذَبِينَ بَيْنَ ذلِكَ‏: آنان ميان كفر و ايمان، سرگردان شده‏اند. گويى آنها را سرگردان كرده‏اند، در حالى كه در حقيقت، عامل اين سرگردانى خود ايشانند.

برخى گفته‏اند منظور اين است كه آنان از هر دو طرف، مطرود هستند، نه از اين گروهند نه از آن گروه. بنا بر اين، كلمه از «ذب» بمعناى طرد، مى‏باشد.

خداوند آنها را اين چنين وصف مى‏كند كه: در دين خود حيرانند و تصميم قاطعى ندارند. نه بصيرتى دارند كه بسوى اهل ايمان گرايند و نه در گمراهى خود قاطعند كه در صف كافران، تمركز پيدا كنند. پيامبر گرامى اسلام فرمود: «آنها بگوسفندى مى‏مانند كه ميان دو گله، سر گردانند، گاهى به اين طرف نگاه مى‏كند و گاهى به آن طرف و نمى‏داند كه از كدام يك، پيروى نمايد!»

لا إِلى‏ هؤُلاءِ وَ لا إِلى‏ هؤُلاءِ: در حقيقت، نه با اين گروهند، نه با آن گروه.

همچون مردم مؤمن، اظهار ايمان مى‏كنند و همچون مردم مشرك، كفر را در دل، پنهان مى‏سازند. پس با هيچيك از آنها نيستند، زيرا مردم مؤمن، همانطورى كه اظهار ايمان مى‏كنند، ايمان را در دل پنهان مى‏كنند و مردم مشرك، همانطورى كه كفر را در دل پنهان مى‏كنند، بزبان هم اظهار مى‏دارند.

وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبِيلًا: آنان كه خداوند گمراهشان كند، براى آنها راهى و مذهبى نمى‏يابى. ما در سوره بقره، ذيل آيه: «وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ» (آيه 26) به تفصيل در باره گمراه كردن خداوند، سخن گفته‏ايم و تكرار آن لزومى ندارد.

[سوره النساء (4): آيات 144 تا 146]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً مُبِيناً (144) إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً (145) إِلاَّ الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ فَأُولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً (146)

ترجمه‏

اى مردم مؤمن، غير از مؤمنان، كافران را دوست مگيريد. آيا مى‏خواهيد براى خداوند بر خودتان حجتى آشكار قرار دهيد؟ منافقان در طبقه زيرين جهنم هستند و هرگز براى آنها ياورى نمى‏يابى.

جز آنان كه توبه كرده، اصلاح كنند و به خدا پناه آورند و دين خود را براى خدا خالص گردانند بنا بر اين آنان با مؤمنانند و بزودى خداوند مؤمنان را اجرى بزرگ، مى‏دهد.

 

بيان آيه 144- 145- 146

قرائت‏

اهل كوفه، بجز ابو بكر «الدرك» را به سكون راء و ديگران بفتح راء، خوانده‏اند. بديهى است كه: «درْك و درَك» دو لغت هستند مثل: «نَهْر و نَهَر» و «شَمْع و شَمَع» و «قص و قصص»

 

لغت‏

سلطان: حجت و دليل. زجاج گويد: اين كلمه هم مذكر و هم مؤنث، بكار مى‏رود، لكن در قرآن بصورت مذكر استعمال شده است. علت اينكه: امير را سلطان گويند، اين است كه بر مردم، صاحب حجت است.

درك: در اصل ريسمان دلو است كه به بند چاه بسته و به ته چاه فرستاده مى‏شود.

سپس از آنجا كه آتش دوزخ، از لحاظ صورت، پست و زيرين است، به آن «درك» گفته‏اند. جمع «درك» ادراك و دروك و جمع «درك» ادرك است.

 

مقصود

اكنون خداوند مردم مؤمن را از دوستى با منافقان، منع كرده، مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ: اى مردم مؤمن، كافران را دوست و ياور مگيريد مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ‏: كه مانند ايشان خواهيد شد.

أَ تُرِيدُونَ أَنْ تَجْعَلُوا لِلَّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً مُبِيناً: آيا مى‏خواهيد كه براى خداوند متعال بر خودتان حجتى آشكار قرار دهيد؟ اين استفهام، براى تقرير و تثبيت اصل مطلب است‏

 

دلالت آيه‏

در اين آيه، دلالتى است بر اينكه خداوند، جز بعد از اقامه حجت و دليلى، واستحقاق، كسى را كيفر نمى‏دهد و همچنين اطفال را بگناه پدران مؤاخذه نمى‏كند و همچنين دلالت دارد بر اينكه اگر مردم مرتكب معصيت نمى‏شدند خداى را بر ايشان حجتى نبود.

حسن گويد: يعنى آيا شما مى‏خواهيد براى خداوند، راهى بسوى كيفرتان قرار دهيد و از راه كفر و تكذيب سند محكوميت و كيفر خود را امضا كنيد؟

إِنَّ الْمُنافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الْأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ: منافقان در طبقه زيرين دوزخ هستند زيرا دوزخ از لحاظ عمق، طبقات و دركاتى است، هم چنان كه بهشت را از لحاظ علو و ارتقاع، درجاتى است. منافق از لحاظ قبح كردارش در طبقه زيرين دوزخ قرار دارد.

اين معنى از ابن كثير و ابو عبيده و جماعتى است.

عبد اللَّه بن مسعود و ابن عباس گويند: منافقان در تابوتهايى از آهن، بسته شده و در آتش جاى دارند.

ابو القاسم بلخى گويد: ممكن است كه «درك‏ها» منزلهايى باشند كه برخى از برخى ديگر، از لحاظ مسافت، پايين‏ترند و ممكن است خبر باشد از اينكه عذاب آنان به سر حد خود مى‏رسد. چنان كه مى‏گويند: پادشاه فلان شخص را به حضيض و و فلان شخص را به عرش رسانيد و مقصودشان اين است كه: يكى را از لحاظ مقام دچار انحطاط و ديگرى را به اوج رسانيد و صحبت از مسافت و زير و بالا نيست.

وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصِيراً: و تو اى محمد ص، براى اين منافقان، ياورى نمى‏يابى كه آنها را از عذاب خدا نجات بخشد، زيرا خداوند آنها را در پايين‏ترين طبقات آتش قرار داده است. سپس استثنا كرده، فرمود:إِلَّا الَّذِينَ تابُوا وَ أَصْلَحُوا، مگر آنان كه از نفاق، توبه كنند و نيتهاى خود را اصلاح نمايند و بقولى در آينده هم بر توبه خود ثابت بمانند …

وَ اعْتَصَمُوا بِاللَّهِ‏: و بكتاب خدا چنگ بزنند و فرستادگان خدا را تصديق كنند و بقولى بخداوند اعتماد جويند …

وَ أَخْلَصُوا دِينَهُمْ لِلَّهِ‏: و از خدايان باطل تبرى جسته، دين خود را براى خداوند يكتا خالص گردانند. حسن گويد: يعنى با ايمان خود رحمت و خشنودى خدا را از روى اخلاص بجويند.

فَأُولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ‏: آنان هنگامى كه اين كارها را بكنند، با مؤمنان در بهشت و جايگاه كرامت، خواهند بود.

وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ أَجْراً عَظِيماً: كلمه «سوف» در زبان عرب، براى وعده و تطميع به كار مى‏رود. لكن در مورد خداوند، حتمى و لازم است، زيرا او- كريمترين كريمان بوده و وعده كريم، قطعى است. در مورد غير از منافقان شرط توبه و اصلاح و اعتصام، نكرده است و فقط اين شرط در مورد منافقان مى‏باشد. و انگهى پس از آن نيز، شرطى ديگر افزوده و آن اخلاص است، زيرا نفاق گناه قلب و اخلاص توبه قلب است. سپس فرمود «فَأُولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنِينَ» يعنى آنها با مؤمنانند و نفرمود آنها مؤمن يا از مؤمنانند و اين نشان غليظ و خشم خداوند بر ايشان است. پس از آن در بيان پاداش مؤمنان كلمه «سوف» را كه براى وعده دور است بكار برد، زيرا اكنون منافقان- كه توبه كرده‏اند- بآنها ضميمه شده‏اند. اين در صورتى است كه مقصود همه مؤمنان باشد، اعم از كسانى كه زمانى كافر بوده يا نبوده‏اند. اين احتمال نيز وجود دارد كه مقصود، افزونى ثواب، براى كسانى باشد كه سابقه كفر و نفاق نداشته باشند.

 

[سوره النساء (4): آيه 147]

ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ وَ كانَ اللَّهُ شاكِراً عَلِيماً (147)

 

ترجمه‏

خداوند به عذاب شما اقدام نمى‏كند، اگر شكرگزار و مؤمن باشيد و خداوند پاداش دهنده شكر و داناست.

 

مقصود

اين آيه، خطاب به منافقانى است كه توبه كرده و ايمان آورده و اعمال خود را اصلاح كرده‏اند:

ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ‏: خداوند شما را عذاب نمى‏كند. يعنى خداى را به عذاب شما و قرار دادتان در طبقه زيرين جهنم، نيازى نيست، زيرا از عذاب شما نفعى نمى برد و از خود دفع ضررى نمى‏كند كه هر دو بر او محالند.

إِنْ شَكَرْتُمْ وَ آمَنْتُمْ‏: اگر حق واجب خداوند را ادا كنيد و در برابر نعمتهايش شكر گزارى كنيد و به خدا و پيامبر ايمان آوريد و به آنچه پيامبر از جانب خدا آورده، اقرار كنيد.

وَ كانَ اللَّهُ شاكِراً: خداوند، شما را در برابر شكرتان همواره پاداش داده و مى‏دهد. در اينجا «شكر» را به جاى پاداش شكر، بكار برده.

عَلِيماً: داناست به پاداشى كه مردم در برابر طاعتهاى خود استحقاق دارند، بنا بر اين هيچ چيزى نزد او ضايع نمى‏شود. اين معنى از قتاده و جز اوست.

برخى گفته‏اند: يعنى خداوند پاداش اعمال اندك شما را مى‏دهد و از كارها و گفتارهاى ظاهر و باطن شما آگاه است و پاداش آنها را مى‏دهد.

حسن گويد: يعنى خداوند، با اينكه از مردم و طاعتهاى ايشان بى‏نياز است، پاداش ايشان را مى‏دهد و به همين جهت به اعمال ايشان عالم است.

 

[سوره النساء (4): آيات 148 تا 149]

لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلاَّ مَنْ ظُلِمَ وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً عَلِيماً (148) إِنْ تُبْدُوا خَيْراً أَوْ تُخْفُوهُ أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا قَدِيراً (149)

ترجمه‏

خداوند دوست ندارد كه در باره كسى سخنى زشت گفته شود، مگر اينكه گوينده سخن مظلوم واقع شده باشد و خداوند شنوا و داناست.

اگر خيرى را آشكار يا پنهان كنيد يا از بدى در گذريد، خداوند بخشاينده و تواناست.

بيان آيه 148- 149

قرائت‏

«ظلم» به صيغه مجهول قرائت شده، لكن از ابن عباس و سعيد بن جبير و ضحاك و عطاء بن سائب و ديگران، به صيغة معلوم نقل شده است.

ابن جنى گويد: هر دو قرائت، بنا بر استثناى منقطع است يعنى «لكن من ظلم فان اللَّه لا يخفى عليه امره يعنى لكن كسى كه ظلم كند يا ظلم شود، خدا از حالش آگاه است، بدليل: «و كان اللَّه سميعا عليما» و «من» در هر دو قرائت در محل نصب است.

زجاج گويد: يعنى لكن مظلوم به مظلوميت خود، آشكارا شكوه مى‏كند (بنا بر قرائت مشهور) و ظالم، آشكارا ظلم مى‏كند و باكى ندارد (بنا بر قرائت غير مشهور) و جايز است كه «من» در محل رفع باشد به معناى «لا يحب الله ان يجهر بالسوء من القول الا من ظلم» و «من» بدل از «احد» باشد. يعنى خداوند دوست ندارد كه احدى به بدى سخن گويد مگر شخص مظلوم (لا يحب اللَّه ان يجهر احد بالسوء من القول الا المظلوم) زجاج گويد: وجه ديگرى نيز محتمل است كه گمان نكنم كسى متعرض آن شده باشد و آن اين است كه بمعناى: «لكن الظالم اجهر و اله بالسوء من القول» يعنى ظالم را بى پرده و آشكارا، بد بگوييد.

 

مقصود

لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَنْ ظُلِمَ‏: گفته‏اند در باره معناى اين جمله اقوالى است:

1- يعنى خداوند دوست ندارد كه بمنظور انتقامجويى، دشنامى داده شود،مگر آنان كه مظلوم شده باشند، بنا بر اين عيبى ندارد كه از ظالم انتقام بگيرند به آنچه دين تجويز مى‏كند. اين معنى از حسن و سدى است و از امام باقر (ع) نيز روايت شده است و نظير آن‏ «وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا» است (سوره شعراء 227 يعنى بعد از اينكه به آنها ظلم شد، انتقام گرفتند) حسن گويد: هر گاه به كسى گفته شود:زانى، نبايد گوينده را با اين كلمه يا كلماتى نظير آن، پاسخ گويد.

2- يعنى خداوند دوست ندارد كه انسان آشكارا مردم را در مقابل كسى بسيج كند، مگر اينكه مظلوم واقع شده باشد كه در اين صورت خداوند كراهتى ندارد.

اين معنى از ابن عباس است و نزديك به آن قول قتاده است: «پسنديده نيست بلند كردن صدا به آنچه غير را ناپسند آيد، مگر مظلوم كه مى‏تواند در برابر ظالم، صدا را بلند كند و از خدا و مردم كمك بخواهد».

3- خداوند دوست ندارد كه: «كسى ديگرى را مذمت كند يا از دست او شكايت كند يا او را بزشتى ياد كند، مگر اينكه مظلوم شده باشد، بنا بر اين جايز است كه از دست ظالم شكايت كند و كار او را ظاهر سازد و بزشتى رفتار او را ياد كند، تا مردم از او بپرهيزند.

وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً عَلِيماً: خداوند سخنان زشت را مى‏شنود و راستگو و دروغگو را مى‏شناسد و هر يك را بعملش پاداش يا كيفر مى‏دهد.

 

دلالت آيه‏

اين آيه، دليل است بر اينكه: هر گاه كسى پرده خود را بدرد و گناه خود را آشكار سازد، آشكار كردن و اظهار آنچه در اوست، جايز است، در حديث است كه:

«در باره فاسق چيزهايى كه باعث معرفى او در ميان مردم شود، بگوييد و فاسق را غيبت نيست» همچنين اين آيه، مردم را به اخلاق پسنديده، ترغيب و از كشف عيبهاى مردم، نهى مى‏كند و خبر مى‏دهد كه ذات بيهمتاى خداوند از اراده زشتى‏ها منزه است، زيرا دوستى چيزى بمعناى اراده آن چيز است و چون خداوند، بحكم اين آيه، زشتى را دوست ندارد، اراده آن را هم ندارد.

سپس همه افراد مكلف را مخاطب ساخته، فرمود:إِنْ تُبْدُوا خَيْراً: اگر خير را آشكار سازيد و در باره كسى كه به شما نيكى كند، آشكارا سخن پسنديده بگوئيد و بدينوسيله از او سپاسگزارى كنيد …

أَوْ تُخْفُوهُ‏: يا اينكه از آشكار كردن آن خوددارى كنيد. برخى گفته‏اند: يعنى اگر كار نيكو را انجام دهيد يا قصد انجام دادن آن داشته باشيد … و برخى گفته‏اند.

منظور از خير، مال است: يعنى اگر آشكارا يا در نهان صدقه بدهيد …

أَوْ تَعْفُوا عَنْ سُوءٍ: يا اينكه از كسانى كه به شما بدى كنند، با داشتن قدرت انتقام در گذريد و آشكارا در باره او سخن بدى را كه خداوند شما را در گفتن آن مجاز دانسته است، نگوييد …

فَإِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا قَدِيراً. خداوند نسبت به خلق خود و معاصى ايشان، عفو كننده و نسبت به انتقام ايشان قادر است.

در اين آيه، خداوند مردم را ترغيب مى‏كند كه با داشتن قدرت انتقام و كيفر از بد كار در گذرند، زيرا خداوند با كمال قدرت خود، از گناهان بيشترى از ايشان، عفو مى‏كند كه قابل مقايسه با گناه و بدى شخص بد كار نيستند.

در آيه پيش نيز داد خواهى مردم را در برابر ستمكاران، در صورتى كه از حد ظلم ظالم و موجبات شرعى تجاوز نكند، مباح شمرده شد.

 

نظم آيه‏

وجه اتصال اين آيه، به سابق اين است كه قبلا در باره اهل نفاق كه بر خلاف عقيده باطنى خويش، سخن مى‏گويند: مطلبى بيان شد. در اين آيه مى‏فرمايد:

چنين نيست كه انسان موظف باشد، هر چه در دل دارد، اظهار كند. زيرا ممكن است گمانى بيشتر نباشد. لكن اگر بمرحله‏اى رسيد كه قطعى و حتمى شد، اظهار آن جايز است.

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏6، ص: 120

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=