التوبه - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره التوبة آیه86 -99

[سوره التوبة (9): آيات 86 تا 89]

وَ إِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ أَنْ آمِنُوا بِاللَّهِ وَ جاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ اسْتَأْذَنَكَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ وَ قالُوا ذَرْنا نَكُنْ مَعَ الْقاعِدِينَ (86) رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طُبِعَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ (87) لكِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ أُولئِكَ لَهُمُ الْخَيْراتُ وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (88) أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (89)

ترجمه:

و چون سوره‏اى نازل شود كه بخدا ايمان بياوريد و بهمراه پيغمبر او جهاد كنيد توانگرانشان از تو رخصت طلبند و گويند: ما را بازگذار تا با نشستگان (و معاف شدگان از جهاد) باشيم (86) راضى شدند كه با معاف شدگان (از جنگ چون زنان و كودكان) باشند و بر دلهاشان مهر زده شد كه ديگر فهم نمى‏كنند (87) ولى پيغمبر و آنان كه بدو ايمان آورده‏اند با مالها و جانهاى خود (در راه خدا) جهاد كردند همه خوبيها مخصوص ايشان است و آنان رستگارانند (88) آماده كرده است خدا براى آنان بهشتهايى كه جويها در آن روانست و هميشه در آن جاودانند و اين است كاميابى بزرگ (89).

شرح لغات‏

خوالف: بگفته زجاج: زنان هستند كه از جهاد باز مانند.

طبع: بمعنى مهر نهادن است.

خيرات: منافعى است كه نفس انسانى بدان آرامش گيرد و آسوده گردد مانند زنان نيك منظر و غير آن از نعمتهاى بهشتى. و زجاج گفته: خيرات كنيزكان نيكو هستند.

تفسير

در اين آيات خداى سبحان دنباله اخبار منافقان را بيان فرمايد:«وَ إِذا أُنْزِلَتْ سُورَةٌ» و چون سوره‏اى از قرآن بر محمد- صلى اللَّه عليه و آله- نازل گردد.

«أَنْ آمِنُوا بِاللَّهِ» كه بخدا ايمان آوريد، و اين خطاب چنانچه شامل منافقان گردد به اينكه ايمان خود را بطور حقيقت تجديد كنند و از نفاق دست بدارند شامل مؤمنان نيز گردد و بدانها دستور دهد كه بر ايمان خود ادامه دهند و در آينده نيز بدان تمسك جويند.

«وَ جاهِدُوا مَعَ رَسُولِهِ» يعنى براى جهاد در ركاب او بيرون شويد، و اين مانند آنست كه فرموده باشد: خودتان ايمان آوريد و ديگران را نيز به ايمان دعوت كنيد.

«اسْتَأْذَنَكَ أُولُوا الطَّوْلِ مِنْهُمْ» مالداران و توانگران و ثروتمندان از منافقان از تو رخصت تخلف و بازنشستن خواهند.

«وَ قالُوا ذَرْنا نَكُنْ مَعَ الْقاعِدِينَ» و گويند ما را واگذار با متخلفين از جهاد باشيم يعنى با زنان و كودكان، و اينكه اينان مورد مذمت قرار گرفته‏اند بدينجهت است كه نيروى بر جهاد دارند.

«رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ» اينها درباره خودشان راضى شده (و بر جان خويش خريده‏اند) كه با زنان و كودكان و بيماران و زمين گيران در خانه بنشينند.

 

[سوره التوبة (9): آيه 100]

وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي تَحْتَهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (100)

ترجمه:

و پيش‏گامان نخستين از مهاجر و انصار و آنان كه به نيكى پيرويشان كردند خدا از آنان خوشنود است و آنان نيز از خدا خوشنودند، و براى آنان بهشتهايى آماده كرده است كه جويها در آنها روانست و براى هميشه در آن جاودانند، و اين است كاميابى بزرگ (100).

شأن نزول:

سعيد بن مسيب و حسن و ابن سيرين و قتاده گفته‏اند: اين آيه درباره كسانى نازل شده كه بسوى دو قبله (بيت المقدس و كعبه) نماز خواندند، و شعبى گفته: درباره كسانى نازل گشت كه در بيعت رضوان- يعنى بيعت حديبية- حضور داشتند و بيعت كردند. و دنبال اين سخن گفته: كسانى كه پس از بيعت رضوان اسلام آورده و يا از مكه مهاجرت كردند جزء مهاجرين اولين نيستند.

و عطاء بن رباح گفته است: مقصود از اين آيه اهل بدر ميباشند.

و جبائى گفته: منظور كسانى هستند كه پيش از هجرت مسلمان شدند.

تفسير:

«وَ السَّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ» و آنان كه به ايمان و فرمانبردارى خدا پيشى گرفتند،و اينكه خدا آنان را بسبقت و پيشى گرفتن ستايش فرموده بدانجهت است كه چون كسى بچيزى سبقت گيرد ديگران از او پيروى كنند و تابع او گردند، پس او رهبر و داعى آن كار است، و اگر كار خير و نيكى باشد او پيش گام در آن كار است و اگر كار بد و شرّى باشد نيز حال او بدتر از پيروان او است بهمين جهت.

«مِنَ الْمُهاجِرِينَ» آنان كه از مكه بمدينه و بحبشه هجرت كردند.

«وَ الْأَنْصارِ» و از آن دسته انصار مدينه كه بزرگانشان به پذيرش اسلام سبقت جستند.

«وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ» و آنان كه بكارهاى خير و پذيرش اسلام و پيروى راه آنها از ايشان پيروى كردند، و اين آيه تمامى كسانى را كه در اين كارها از آنان پيروى كنند تا روز قيامت شامل ميشود.

«رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ» خدا از اعمال و رفتار آنان راضى است، و آنان نيز از خداى سبحان راضى هستند بخاطر پاداش شايانى كه به فرمانبردارى و ايمان و يقينشان بآنها ميدهد.

«وَ أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي …» يعنى تا خدا پايدار و باقى است آنان نيز در نعمتهاى بهشت باقى و پايدار خواهند بود.

«ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» يعنى رستگارى بزرگى كه هر نعمتى در برابرش اندك و كوچك است. و اين آيه دليل بر فضيلت پيشروان در اسلام و امتيازشان بر ديگران است بخاطر آن سختيها و مشقتهايى كه در پيشرفت دين كشيدند، مانند جدايى و دورى از نزديكان و فاميل، و نصرت دين با كمى افراد و زيادى دشمن، و سبقت جستن به ايمان و دعوت بدان، كه در هر يك از اين موارد دچار سختيها و دشواريهاى بسيارى گشتند.

و درباره نخستين كسى كه از مهاجرين برسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- ايمان آورد و مسلمان شد اختلاف است. عبد اللَّه بن عباس و جابر بن عبد اللَّه و انس و زيد بن ارقم و مجاهد و قتاده و ابن اسحاق و ديگران معتقدند كه نخستين كسى كه ايمان آورد خديجه بود و سپس على بن ابى طالب عليه السلام، انس گويد: رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله-روز دوشنبه مبعوث بنبوت شد، و على عليه السلام روز سه‏ شنبه (يعنى روز ديگر) مسلمان شد و نماز خواند.

مجاهد و ابن اسحاق گفته ‏اند: على عليه السلام ده ساله بود كه ايمان آورد، و پيوسته با رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- بود، چون كه آن حضرت او را از پدرش ابو طالب گرفته و بنزد خود برد و در كنار خود تربيتش كرد و هم چنان با آن حضرت بود تا وقتى كه مبعوث بنبوت شد.

و كلبى گفته: هنگامى كه على عليه السلام مسلمان شد نه ساله بود.

و أبو الأسود گفته: دوازده ساله بود، و اين سخنى است كه سيد ابو طالب هروى گفته و صحيح هم همين است.

و در تفسير ثعلبى است كه اسماعيل بن اياس بن عفيف از پدرش از جدش عفيف روايت كرده كه گفت: من تجارت ميكردم و در ايام حج بمكه رفتم و بخانه عباس بن- عبد المطلب كه سابقه رفاقتى با او داشتم وارد شدم، و او شغلش آن بود كه بيمن ميرفت و عطر ميخريد و در ايام حج در مكه ميفروخت، روزى من و عباس در منى بوديم كه ديدم هنگام زوال خورشيد جوانى بيامد و نگاهى به آسمان كرد آن گاه بسمت كعبه ايستاد و طولى نكشيد پسرى بيامد و در طرف راستش بايستاد و بدنبال او زنى آمد و پشت سر آن دو ايستاد، آن جوان بركوع رفت آن دو نيز بركوع رفتند، از ركوع برخاسته بسجده رفت آن دو نيز بسجده افتادند، از سجده برخاست آن دو نيز برخاستند.

من كه آن جريان را ديدم بعباس گفتم: جريان بزرگى را مشاهده ميكنم! گفت: آرى جريان بزرگى است! گفتم: اين چيست؟ پاسخ داد: اين جوان برادر زاده من محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب است كه عقيده دارد خدا او را به پيغمبرى برانگيخته و بزودى گنجهاى امپراطور ايران و روم را فتح ميكند، و آن پسر على بن ابى طالب است، و آن زن خديجه دختر خويلد همسر او است و اين هر دو بدين او در آمده ‏اند، و سوگند بخدا كه در روى كره زمين كسى جز همين سه نفر پيرو اين دين نيستند.

عفيف كندى (راوى حديث) پس از اينكه مسلمان شد ميگفت: اى كاش من‏ چهارمى آنها بودم.

و روايت شده كه ابو طالب به على عليه السلام گفت: اى فرزند اين چه آئينى است كه تو بر آن هستى؟ پاسخداد: پدر جان بخدا و پيغمبرش ايمان آورده ‏ام و هر آنچه آورده تصديق كرده ‏ام و با او براى خدا نماز ميگذارم، ابو طالب بدو گفت: براستى كه محمد جز بكار نيك دعوت نكند او را رها مكن.

و عبد اللَّه بن موسى بسندش از عباد بن عبد اللَّه روايت كرده و گفت: از على عليه السلام شنيدم كه ميفرمود: منم بنده خدا، و منم برادر رسول خدا، و منم صديق اكبر (راستگوى بزرگ) كسى پس از من اين سخن را نگويد جز دروغگوى تهمت زن، و من هفت سال پيش از مردم نماز گذاردم.

و در مسند سيد ابو طالب هروى است كه از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- روايت كرده كه فرمود: فرشتگان هفت سال بر من و على درود فرستادند، و اين بدانجهت بود كه كسى جز من و او در زمين نماز نخواند.

و ابراهيم نخعى گفته: نخستين كسى كه پس از خديجه مسلمان شد ابو بكر بود.

و زهرى و سليمان بن يسار و عروة بن زبير گفته‏ اند: پس از خديجه نخستين مسلمان زيد بن حارثه بود.

و حاكم ابو القاسم حسكانى بسند خود از عبد الرحمن بن عوف روايت كرده كه در تفسير اين آيه گفته: «پيشروان نخستين …» ده تن از قريش بودند و نخستين كسى كه از آن ده نفر مسلمان شد على بن ابى طالب عليه السلام بود.

[سوره التوبة (9): آيات 101 تا 102]

وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظِيمٍ (101) وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ خَلَطُوا عَمَلاً صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (102)

ترجمه:

و از آن اعراب باديه نشين كه اطراف (شهر) شمايند منافقان هستند و از مردم مدينه نيز كه اينها بر نفاق خود ثابت و سركش هستند، تو آنها را نمى‏شناسى و ما مى‏شناسيمشان، دو بار عذابشان خواهيم كرد سپس بعذابى بزرگ برده ميشوند (101) و ديگران كه بگناهان خود اعتراف كردند، و عمل شايسته‏اى با عمل بد ديگرى آميخته‏اند، اميد است كه خدا توبه‏شان را بپذيرد كه خدا آمرزنده و مهربان است (102).

شرح لغات:

حول: اطراف چيزى كه بدان احاطه دارد.

مرد (در مردوا): اصل آن بمعناى چيز صاف است، و از اينرو بجوانى كه مو در صورت ندارد «امرد» گويند، و برخى گفته‏اند: بمعناى ظهور است. و مارد بكسى گويند كه شرّ و بدى او ظاهر گردد. و «مرد الرجل» يعنى سركشى كرد و از فرمان سرپيچى نمود.

تفسير:

«وَ مِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنَ الْأَعْرابِ مُنافِقُونَ» از اعراب باديه نشين كه در اطراف شهر شما هستند مردمان منافقى هستند كه بظاهر ادعاى ايمان ميكنند و كفر باطنى خود را ميپوشانند، و برخى گفته‏ اند: اينان قبائل جهينه و مزينه و اسلم و اشجع و غفار بودند كه در اطراف مدينه سكونت داشتند.

«وَ مِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ» يعنى و از مردم مدينه نيز منافقانى هستند.

«مَرَدُوا عَلَى النِّفاقِ» فراء گفته: يعنى بر نفاق سخت و دلير گشته‏ اند. و ابن زيد و ابان بن تغلب گفته‏اند: يعنى بر آن پا بر جا و ثابت گشته ‏اند و مانند ديگران توبه نكرده‏اند، و ابن اسحاق گفته: يعنى در نفاق خود اصرار ورزند و دست بردار نيستند.

«لا تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ» كه تو اى محمد آنها را نمى‏شناسى ولى ما مى‏ شناسيم شان.

«سَنُعَذِّبُهُمْ مَرَّتَيْنِ» ما آنان را دو بار عذاب ميكنيم، و در اينكه مقصود از اين دو بار عذاب چيست چند قول است:

1- ابن عباس و سدى و كلبى گفته‏اند: يعنى در دنيا آنان را عذاب خواهيم كرد برسواشدنشان چنانچه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- در روز جمعه‏اى در خطبه نام چند تن از آنها را برد و فرمود: بيرون شويد كه شما منافق هستيد، و در قبر نيز بعذاب قبر عذابشان ميكنيم.

2- و مجاهد گفته: يعنى يك بار در دنيا عذابشان ميكنيم بوسيله اسارت و كشته شدن و بار ديگر در قبر.

3- حصيف روايت كرده كه آنان دو بار بگرسنگى معذب شدند.

4- حسن گفته: يعنى يك بار بوسيله گرفتن زكات و ديگرى در قبر.

5- ابن اسحاق گفته: يكى خشمى بود كه آنها نسبت بمسلمانان داشتند (كه آنها را معذّب داشت) و ديگرى عذاب قبر.

6- برخى گفته ‏اند: يكى عذابى است كه در وقت جان دادن دچار ميشوند كه فرشتگان بصورت و پشت سرشان مى‏زنند، و ديگرى در قبر.

7- و قول ديگرى از ابن عباس نقل شده كه عذاب نخست اقامه حدود اسلامى است بر آنان، و عذاب دوم عذاب قبر است، و همه اين وجوهى كه گفته ‏اند محتمل‏ است و آنچه مسلم است آنكه اين دو عذاب هر دو پيش از آنى است كه بدوزخ روند.

«ثُمَّ يُرَدُّونَ إِلى‏ عَذابٍ عَظِيمٍ» آن گاه در روز قيامت بعذاب هميشگى دوزخ دچار گردند.

«وَ آخَرُونَ اعْتَرَفُوا بِذُنُوبِهِمْ» و از مردم مدينه يا از اعراب باديه نشين مردمان ديگرى هستند كه بگناهان خويش اعتراف كردند يعنى دانسته اقرار كردند.

«خَلَطُوا عَمَلًا صالِحاً وَ آخَرَ سَيِّئاً» يعنى كارهاى نيكى انجام ميدهند و كارهاى بد و زشتى هم ميكنند.

«عَسَى اللَّهُ أَنْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ» (اميد است خدا توبه‏شان را بپذيرد) مفسران گويند: هر كجا نسبت لفظ «عسى» (كه به معناى اميد و شايد است) بخدا داده شد، انجام شدنى است، منتهى به اين لفظ فرمود تا آنان ميان بيم و اميد باشند و چنان نباشد كه يكسره بعفو و گذشت خدا تكيه كنند و از توبه دست بازدارند.

و برخى از تابعين‏[1] گفته‏ اند: براى اين امت آيه‏اى در قرآن اميدوار كننده ‏تر از اين آيه نيست.

ضمناً اين آيه دليل بر بطلان گفتار كسانى است كه گويند اعمال بد كارهاى خوب را «حبط» كرده و از بين ميبرد و يا بالعكس، زيرا خدا در اين آيه ميفرمايد:

اعمال خوب و بد را بهم آميختند و بنا بر قول به «احباط» جمع آنها ممكن نيست و با آمدن يكى از آنها ديگرى از بين ميرود.

«إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» و اين جمله علت قبول توبه گنهكاران است كه ميفرمايد:همانا خدا آمرزنده و مهربان است.

شأن نزول:

ابو حمزه ثمالى گويد: اينان سه نفر از انصار بودند بنامهاى: ابو لبابة بن‏ عبد المنذر، و ثعلبة وديعة، و اوس بن حذام كه از رفتن با رسول خدا- صلى اللَّه- عليه و آله- به تبوك خوددارى و تخلف كردند، و چون آياتى را كه درباره متخلفين از آن حضرت نازل شد شنيدند يقين بهلاكت خود كرده و خود را بستونهاى مسجد مدينه بستند و هم چنان بودند تا وقتى كه آن حضرت از تبوك بازگشت جوياى حال آنها شد، بدو گفتند: اينان خود را بستونهاى مسجد بسته و قسم خورده‏اند خود را باز نكنند تا رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- بدست خود آنان را باز كند، حضرت فرمود:

من نيز قسم ميخورم كه آنها را باز نكنم تا دستورى درباره‏ شان برسد. و چون اين آيه نازل شد حضرت بمسجد آمده آنها را باز كرد، آن سه نفر رفتند و اموال خويش را بنزد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- آورده گفتند: اين اموال ما است كه ما را از آمدن با تو بازداشت اكنون آنها را بگير و صدقه بده.

رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- فرمود: دستورى درباره آنها بمن نرسيده، تا اينكه آيه (بعدى): «خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً …» نازل شد.

و على بن ابى طلحة و ابن عباس گفته ‏اند: آنان ده نفر بودند كه از آن جمله ابو لبابة بود.

و سعيد بن جبير و زيد بن اسلم گفته ‏اند: آنان هشت تن بودند كه از آنها بود:

ابو لبابه و هلال و كردم و ابو قيس.

و قتادة گفته: هفت نفر بودند. و برخى ديگر گفته ‏اند: پنج نفر بودند.

و از امام باقر عليه السلام روايت شده كه آن حضرت فرمود: اين آيه درباره ابو لبابة نازل شد و نام شخص ديگرى را ذكر نفرموده. و سبب نزول آن در اين روايت داستان بنى قريظة و سخن ابو لبابة است كه بدانها گفت: اگر بحكم رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- تن دهيد كشته خواهيد شد، چنانچه مجاهد نيز همين قول را اختيار كرده است.

و زهرى گفته: آيه درباره خصوص ابو لبابة نازل شد كه در جنگ تبوك از رفتن با رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- خود دارى كرد و پس از آن بشرحى كه در بالا گفته شد خود را بستون مسجد بست، و چون حضرت او را از ستون باز كرد بدان حضرت گفت: اى رسول خدا براى اتمام توبه‏ام بايد از اين شهرى كه در آن مبتلاى بگناه شده‏ام هجرت نمايم و اموال خود را نيز همه را واگذار كنم، رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- بدو فرمود: اى ابا لبابة پرداخت ثلثى از مال تو را كافى است (و دو ثلث ديگر را براى خود نگهدار).

و بنا بر تمام اقوالى كه ذكر شد اين مطلب مسلم است كه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- پس از اين جريان ثلث مال آنها را گرفت و دو ثلث ديگر را بخودشان واگذار كرد، و اين عمل مطابق دستورى بود كه از خداوند بدو رسيده بود كه فرمود:«خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ …» يعنى قسمتى از اموال آنان را بگير، و نفرمود «خذ أموالهم» همه اموالشان را بگير.

 

[سوره التوبة (9): آيات 103 تا 105]

خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (103) أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ وَ أَنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (104) وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ سَتُرَدُّونَ إِلى‏ عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (105)

ترجمه:

از اموالشان صدقه (يا زكات واجب) بگير تا پاكشان سازد و تو بوسيله آن پاكيزه‏شان گردانى، و درباره‏شان دعا كن كه دعاى تو آرامشى است براى آنها و خدا شنوا و دانا است (103) آيا نميدانند كه براستى خدا توبه بندگان خود را مى‏پذيرد و صدقه‏ها (يا زكاتهاى) ايشان را ميگيرد، و براستى كه خدا توبه‏پذير و مهربان است (104) بگو بعمل (و انجام دستورات الهى) كوشيد كه خدا عمل شما را خواهد ديد، و پيغمبر خدا و مؤمنان نيز (آن را مى‏بينند) و بزودى بسوى خداى داناى غيب و شهود باز خواهيد گشت و او شما را بدانچه ميكرديد خبر ميدهد (105).

تفسير:

خداى سبحان در اينجا پيغمبرش را مخاطب ساخته و بدو دستور ميدهد براى پاكيزه كردن مؤمنان و هم كفاره گناهانشان صدقه اموال آنها را دريافت دارد، و بهمين‏ منظور فرمايد:

«خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ» اى محمد از اموال ايشان دريافت دار. لفظ «من» (كه در فارسى بمعناى «از» ميباشد) دلالت بر تبعيض دارد (يعنى قسمتى از اموالشان را بگير) و صدقه دادن تمام مال واجب نيست. و نكته ديگرى كه در آيه است آنكه فرمود: «مِنْ أَمْوالِهِمْ» (از مالهاى ايشان) و نفرمود: «من مالهم» (از مالشان) تا شامل تمامى اجناس مال گردد (نه مال مخصوصى) و ديگر آنكه اين دستور اختصاصى بدسته معينى ندارد و همه مسلمانان بپرداخت آن موظفند چون در مورد دستورات و احكام دين برابرند.

«صَدَقَةً» برخى چون حسن و غير او گفته‏اند: منظور از اين آيه دستور دريافت صدقه از همان چند نفرى است كه توبه كردند بخاطر تشديد تكليف بر آنها، و منظور صدقه واجب (و زكات) نيست بلكه اين دستور براى كفاره گناهان ايشان بود.

ولى جبائى و بيشتر مفسران گفته‏اند: منظور همان زكات واجبى است كه در اسلام فرض شد و ظاهر بنظر ما نيز همين است كه مقصود زكات واجب ميباشد، زيرا وجهى ندارد كه ما آيه را بر دسته مخصوصى حمل كنيم، و بنا بر اين خداوند در اين آيه بدريافت زكات از مالكين نصاب دستور فرموده است، و نصاب آن در نقره دويست درهم است، و در طلا چون به بيست مثقال برسد، و در شتر چون به پنج رأس برسد، و در گاو وقتى به سى رأس رسيد، و گوسفند چون به چهل برسد، و از غله و ميوه‏جات چون بمقدار پنج وسق‏[2] برسد.

«تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها» يعنى اين صدقه آنها را از گناهان پاك كند، و تو اى‏ پيغمبر آنها را بوسيله آن پاك گردانى و دعا كنى كه آنها بدينوسيله از پاكان گردند (كه «تطهر» بصورت مضارع غايب خوانده شود و فاعلش صدقه باشد و تزكيهم خطاب به پيغمبر اكرم باشد)، و برخى گفته‏اند: معناى آيه اين است كه تو آنها را پاك كنى و هم تو آنها را پاكيزه گردانى كه هر دو جمله خطاب به پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- باشد.

«وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ» دستورى است از خداى تعالى به پيغمبر خود- صلى اللَّه عليه و آله- كه چون از آنها صدقه (يا زكات) را دريافت كردى براى قبولى صدقه‏ شان درباره آنها دعا كن، چنانچه در اينگونه موارد ميگويند: خدا در برابر آنچه داده‏اى پاداش نيكت دهد و به باقيمانده مالت بركت دهد. و در روايت است كه چون مردمى صدقه بنزد آن حضرت ميآوردند درباره آنها اينگونه دعا ميكرد «اللهم صلّ عليهم» (خدايا بر اينان رحمت فرست) و بخارى و مسلم در كتاب صحيح خود از عبد اللَّه بن ابى أوفى- كه از اصحاب بيعت شجره است- روايت كرده‏اند كه چون صدقه براى آن حضرت آورد چنين دعا كرد: «اللهم صلّ على آل ابى أوفى» (خدايا بر خاندان ابى أوفى رحمت فرست).

«إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ» يعنى دعاهاى تو مايه آرامش دل آنها است، و ابن عباس گفته: يعنى رحمتى است براى آنها، و قتاده و كلبى گفته‏اند: يعنى براى آنها مايه اطمينان قلبى است كه خدا آن را از آنها پذيرفته است، أبو عبيده گفته: يعنى موجب ثبات و استقامت آنها ميباشد.

«وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» و خدا دعاى تو را مى‏شنود و بحال آنها در مورد صدقه ‏هاشان دانا است.

«أَ لَمْ يَعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ» (آيا ندانند كه خدا توبه بندگانش را مى‏پذيرد) و اين جمله استفهامى است كه منظور آگاه ساختن مخاطب است بر آنچه بايد آن را بداند. و جهت آنكه بايد اينمطلب را بداند كه همانا خداوند توبه را مى‏پذيرد آنست كه چون بدان آگاه شد همان آگاهى او را بتوبه و توجه بسوى حق واميدارد و از اينرو دانستن آن لازم است تا در نتيجه از عقاب خود را نجات دهد و بدرك ثواب نائل گردد.

و سبب بيان اينمطلب از جانب خداى تعالى آن بود كه چون آنها از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- درخواست كردند براى كفاره گناهانشان اموالى از آنها بگيرد آن حضرت دريافت آن را موكول برسيدن دستورى از خداى تعالى در اينباره كرد، و خداوند در اين آيه بيان فرمايد كه پذيرفتن توبه بدست خدا است و او است كه بايد توبه بندگان را بپذيرد.

«وَ يَأْخُذُ الصَّدَقاتِ» و صدقه‏ ها را قبول كند و بدان پاداش دهد، جبائى گفته:

خداوند در اين آيه دريافت پيغمبر و مؤمنان را از راه تشبيه و مجاز دريافت خود دانسته چون دريافت آنها بدستور خدا بود، و در روايت از پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- رسيده كه صدقه پيش از آنكه بدست سائل برسد بدست خدا ميرسد، و اين تعبير بخاطر آن است كه بندگان شوق بيشترى در انجام آن پيدا كنند.

«وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ» اين دستورى است كه خداى سبحان به پيغمبر خود ميدهد كه بمسلمانان گوشزد كند هر آنچه را خدا بشما دستور داده انجام دهيد با توجه بدانكه خدا پاداش اعمالتان را ميدهد زيرا كه او عمل شما را مى‏بيند، و مثل آن است كه فرموده باشد: هر كارى بكنيد خدا آن را مى‏بيند.

و برخى گفته ‏اند: منظور از ديدن خدا آگاه بودن و دانستن او است، يعنى خدا كارهاى شما را ميداند و بدان پاداش ميدهد. و اضافه ميفرمايد كه: پيغمبر او هم آن را ميداند و در نزد خدا بدان گواهى ميدهد و هم چنين مؤمنان نيز آن را ميدانند و در اينكه منظور از مؤمنان در آيه چه كسانى هستند اختلاف است، دسته‏اى گفته‏اند: منظور شهيدان هستند. و برخى گويند: مؤمنان در اين آيه فرشتگانى هستند كه اعمال بندگان را يادداشت ميكنند.

و در روايات ما شيعيان آمده كه اعمال اين امت را در هر روز دوشنبه و پنجشنبه بنظر رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- و ائمه هدى عليهم السلام ميرسانند و آن بزرگواران آنها را مشاهده ميكنند، و منظور از مؤمنان نيز در اين آيه همان ائمه هدى عليهم‏ السلام هستند.

«وَ سَتُرَدُّونَ إِلى‏ عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ» يعنى و بزودى بنزد خداوندى كه داناى نهان و عيان است باز گرديد.

«فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» و او شما را بكارهايى كه كرده‏ايد آگاه ميسازد و بدانها پاداشتان دهد.

 

[سوره التوبة (9): آيه 106]

وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (106)

ترجمه:

و دسته ديگرى (از اينان) هستند كه محول بفرمان خدايند يا عذابشان كند يا توبه‏شان را بپذيرد (و از گناهشان بگذرد) و خدا دانا و فرزانه است (106).

شأن نزول:

مجاهد و قتاده گفته ‏اند: اين آيه در شأن هلال بن اميه واقفى و مرارة بن ربيع و كعب بن مالك- كه از قبيله اوس و خزرج بودند- نازل شد و كعب بن مالك مردى درستكار بود ولى از روى سهل انگارى در كار حركت بجنگ تبوك حاضر نشد و چون رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- بمدينه بازگشت نزد آن حضرت آمده بى ‏آنكه بدروغ عذرى براى تأخير خود بياورد عرض كرد: بخدا من عذرى نداشتم، حضرت فرمود:

راست گفتى اكنون برخيز تا خدا درباره ‏ات حكم كند، آن دو نفر ديگر نيز بنزد آن حضرت آمده و سخنانى نظير سخن كعب گفتند و همانگونه پاسخ شنيدند.

از آن سو رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- مردم را از سخن گفتن با آنها ممنوع كرد، و بزنانشان نيز دستور داد از آنها كناره‏گيرى كنند، و همين دستورها سبب شد كه كار بر آنها سخت شود و زندگى بر آنها تنگ گردد و اين جريان پنجاه روز طول كشيد، كعب بن مالك خيمه ‏اى بر كنار كوه سلع زد و بتنهايى در آنجا زندگى ميكرد تا پس از اينكه پنجاه روز بدين وضع دشوار بسر بردند توبه‏ شان پذيرفته شد و آيه‏ «وَ عَلَى‏ الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا …»[3] درباره ‏شان نازل شد، مسلمانان كه از جريان مطلع شدند بنزد آنها شتافته و مژده پذيرفتن توبه ‏شان را باطلاع آنان رساندند.

كعب گويد: من بنزد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- كه در مسجد بود آمدم، و شيوه آن حضرت چنان بود كه هر گاه بخاطر خبر خوشى مسرور ميشد رويش همچون قرص ماه ميدرخشيد، در اينوقت مشاهده كردم رويش از خوشحالى ميدرخشد و چون مرا ديد فرمود: مژده باد تو را ببهترين روزهاى زندگيت از روزى كه مادر تو را زائيده، كعب گويد: گفتم: آيا اين مژده از طرف خدا است يا از طرف خود شما است؟ فرمود:از خدا است.

كعب نيز بشكرانه اينكه خدا توبه ‏اش را پذيرفته ثلث مال خود را در راه خدا صدقه داد.

تفسير:

«وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ» يعنى دسته ديگرى كه كارشان موقوف و بسته به فرمان خدا است.

«إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ» كه آنها را عذاب كند يا ببخشد، و البته سر- نوشت آنها نزد خدا معلوم و روشن بود ولى اين تعبير براى بندگان بود، يعنى سرنوشت كار آنها در نظر شما معلوم نيست و روى بيم و اميد است.

و اين آيه دليل بر صحت عقيده ما در مورد جواز گذشت خدا از گنهكاران ميباشد بدليل آنكه ميفرمايد: كار آنها كه مردمى گناهكار بودند بدست خدا است كه بخواهد آنها را عذاب كند يا ببخشد، و نيز دليل است بر اينكه گذشت از گنهكاران و پذيرفتن توبه آنها تفضلى است از طرف خداى سبحان و بر او واجب نيست زيرا اگر واجب بود آن را معلق بمشيت و خواست خود نميكرد (و يكسره ميفرمود آنها را مى ‏آمرزد).[4]

[سوره التوبة (9): آيات 107 تا 110]

وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ كُفْراً وَ تَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلاَّ الْحُسْنى‏ وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (107) لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى‏ مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ فِيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ (108) أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى‏ تَقْوى‏ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى‏ شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (109) لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ إِلاَّ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (110)

ترجمه:

و آنان كه براى ضرر زدن (بمسلمانان) و كفر و ايجاد تفرقه ميان مؤمنان و تهيه جايگاهى براى كسى كه پيش از اين با خدا و رسولش ستيزه كرده مسجدى بنا كردند، و بطور مؤكد قسم ميخورند كه ما منظورى جز نكو كارى نداشتيم خدا گواهى ميدهد كه اينان دروغ ميگويند (107) هيچوقت در آن (مسجد براى نماز) نه ايست، زيرا مسجدى كه از نخستين روز بنيان آن بر پرهيزكارى بنا شده سزاوارتر است كه در آن بايستى (و اقامه نماز كنى)، در آن مسجد مردانى هستند كه دوست دارند پاكيزه گردند و خدا پاكيزگان را دوست دارد (108) آيا آنكه شالوده بناى خود را بر تقوى (و پرهيزكارى) بنا كرده بهتر است يا آنكه شالوده‏اش را بر لب پرتگاهى ريزان نهاده كه در آتش دوزخش اندازد، و خدا مردم ستمكار را هدايت نميكند (109) پيوسته اين بنائى كه ساخته‏اند مايه اضطراب و حيرت دلهاى ايشان است تا وقتى كه دلهاشان پاره پاره شود و خدا دانا و فرزانه است (110).

شرح لغات:

ضرار: جستجوى ضرر و زيان و دست زدن بدان.

ارصاد: انتظار داشتن و آماده كردن.

تقوى: خصلتى است كه بوسيله آن از عقوبت احتراز شود.

شفا جرف: انتهاى مساحت چيز است، و جرف سيلگاه و درّه: بكناره آن گويندكه سيل آن را برده باشد؟

هار: ساقط و ريخته شده.

شأن نزول:

مفسران گفته ‏اند: قبيله بنى عمرو بن عوف مسجد قبا را بنا كردند و بنزد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- فرستادند و درخواست كردند حضرت در آن مسجد نماز گزارد، رسول خدا نيز بدانجا رفت و در آن مسجد نماز خواند، گروهى از منافقان از قبيله بنى غنم بن عوف بر آنها رشگ برده گفتند: ما نيز مسجدى ميسازيم و در آن نماز ميگزاريم و از اين پس به جماعت محمد حاضر نمى‏شويم، و اينان دوازده نفر- و بگفته بعضى پانزده نفر بودند- كه از آن جمله بود: ثعلبة بن حاطب و معتب بن قشير و نبتل بن حارث، آنها مسجدى در كنار مسجد قبا ساختند و چون از بناى آن فراغت يافتند بنزد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- رفته و در وقتى كه آن حضرت آماده حركت بسوى تبوك بود بوى عرضكردند: ما براى بيماران و گرفتاران و شبهاى بارانى و شبهاى زمستانى مسجدى ساخته‏ايم و ميل داريم حضرتت بدانجا آمده و نمازى در آن بگزارى و براى بركت آن دعا كنى، حضرت در جواب آنان فرمود: من اكنون در سر راه سفر هستم و بخواست خدا چون بازگشتيم بنزد شما خواهم آمد و در آن مسجد نماز ميگذاريم، و چون آن حضرت از تبوك بازگشت آيات فوق درباره مسجد مزبور نازل شد.

تفسير:

سپس خداوند سبحان از جماعت ديگرى از منافقين نام ميبرد كه براى تفرقه انداختن ميان مسلمانان و ايجاد پريشانى در آنان مسجدى بنا نهاده و از اينرو فرمايد:

«وَ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً» و آنهايى كه مسجدى بنا كردند. مسجد در اصل بمعنى محل سجود و در زبان عاميانه مكان مخصوص نماز است كه در اينجا از معنى عرفى مسجد استفاده شده نه از اصل آن.

«ضِراراً» يعنى زيان آور براى اهل مسجد قباء و مسجد پيغمبر (ص) تا مردم‏ در آنها كمتر اجتماع كنند.

«وَ كُفْراً» يعنى براى بر پا ساختن كفر در آن و گفته شده مقصود ايشان اين بود كه در آن مسجد با طعن بر رسول خدا و اسلام كافر گردند.

«وَ تَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ» و براى ايجاد اختلاف و بهم زدن مسلمانان و دور كردن آنان از اطراف رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله.

«وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ» و آن را براى كسى كه از پيش با خدا و رسولش در جنگ بود آماده ساختند و آن شخص ابو عامر راهب بود و او كسى بود كه از پيش با خدا و رسولش در ستيز بوده و سر گذشت او چنان بود كه در زمان جاهليت برهبانيت در آمد و لباس زبر و خشن پوشيد و چون پيغمبر (ص) بشهر مدينه آمد بر آن حضرت رشگ برد و بر عليه آن حضرت دسته بندى كرده و احزاب تشكيل داد. و بعد از فتح مكه بسوى طائف گريخت و هنگامى كه مردم طائف مسلمان شدند بشام رفته و از آنجا بسوى روم رفت در آنجا بدين نصارى در آمد. وى پدر حنظله غسيل الملائكه بود كه در جنگ احد در ركاب پيغمبر (ص) شهيد گرديد هنگامى كه جنب بود و ملائكه او را غسل دادند و رسول خدا (ص) ابا عامر را فاسق ناميد و او براى منافقين پيغام فرستاد كه آماده پيكار شويد و مسجدى بسازيد. من نيز بسوى امپراطور خواهم رفت و لشكرى از آنجا خواهم آورد تا محمد را از شهر بيرون نمائيم. منافقين منتظر بودند تا ابو عامر بيايد ولى او قبل از اينكه بامپراطور روم برسد از اين جهان رخت بر بست.

«وَ لَيَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا الْحُسْنى‏» و آنها سوگند ياد ميكنند كه ما از بناى اين مسجد نظرى جز كار خير نداريم و نميخواهيم اين مسجد را بسازيم مگر براى توسعه و كمك بناتوانان و بيماران مسلمان. خداوند پيغمبرش را از نيت شوم و طينت بد آنها آگاه كرده و فرمود:

«وَ اللَّهُ يَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ» و خدا گواهى دهد كه آنها دروغ ميگويند و گواهى خداوند براى رسوايى كسى كه او بدروغش گواهى دهد كافى است و چون رسول خدا از تبوك بازگشت بنزد عاصم بن عوف عجلانى و مالك بن دخشم كه از قبيله بنى عمرو بن‏ عوف بود فرستاد و بدانها دستور داد باين مسجدى كه مشتى ستمگر بنا كرده‏اند برويد و آن را ويران كرده بسوزانيد و روايت شده كه آن حضرت عمار بن ياسر و وحشى را فرستاد تا آن را آتش زدند. و دستور داد كه آنجا را زباله دانى كرده و مردارها را در آن بياندازند. و بدنبال آن جريان خداى سبحان از اقامه نماز در آن نهى فرمود:

«لا تَقُمْ فِيهِ أَبَداً» يعنى هرگز در آن نماز نگزار و سپس قسم ياد كرده فرمود:

«لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى‏ مِنْ أَوَّلِ يَوْمٍ» يعنى قسم بخدا مسجدى كه از نخستين روز بناى آن، اساس و بنيانش بر تقوى و اطاعت خدا ساخته شده.

«أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فِيهِ» سزاوارتر است كه در آن اقامه نماز كنى و در اينكه اين مسجد كدام بوده اختلاف است، ابن عباس و حسن و عروة بن زبير گفته‏اند كه مراد مسجد قباء است. زيد بن ثابت و ابن عمرو ابى سعيد خدرى گفته‏اند كه مقصود مسجد رسول خدا است. و روايت شده از پيغمبر (ص) كه فرمود آن همين مسجد من است و نيز ابو مسلم گويد كه مقصود هر مسجدى است كه براى اسلام و براى خاطر خدا بنا شود. سپس مسجد و اهل آن را توصيف نموده ميفرمايد:«فِيهِ» يعنى در اين مسجدى كه بر پايه تقوى و پرهيزكارى بنا شده است.

«رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يَتَطَهَّرُوا» مردانى هستند كه دوست دارند براى خدا نماز گذارند در حالى كه ببهترين پاكيزگى پاك باشند و حسن گفته: يعنى دوست دارند از گناهان پاك گردند و همين معنى از حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام روايت شده و در روايت است كه پيغمبر از اهل قباء پرسيد شما براى تطهير چه ميكنيد كه خداى تعالى شما را بدان نيكو ستايش كرده گفتند: ما جاى غائط را (با آب) شستشو ميدهيم حضرت فرمود خداوند درباره شما نازل فرموده:

«وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُطَّهِّرِينَ» و خداوند پاكيزگان را دوست ميدارد، سپس خداى سبحان فرق ميان دو مسجد را اينگونه بيان فرمايد:

«أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى‏ تَقْوى‏ مِنَ اللَّهِ وَ رِضْوانٍ خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيانَهُ عَلى‏ شَفا جُرُفٍ هارٍ» بيانش در پيش گذشت، خداى تعالى تشبيه فرموده بناى آنها را بر آتش دوزخ‏ به بناى كناره‏جويى ويران يعنى همانطور كه بناى بر كناره جوى ويران در آب فرو ميريزد هم چنان بناى اينان در آتش دوزخ سقوط كرده و فرو ميريزد.

يعنى عمل شخص متقى و پرهيزگار با عمل آدم منافق مساوى نيست زيرا كارهاى اشخاص متقى بر اصل صحيح و ثابتى استوار است و عمل منافق بر اصل ثابتى استوار نبوده و سريع الزوال است.

«فَانْهارَ بِهِ فِي نارِ جَهَنَّمَ» ترجمه و تفسيرش گذشت، و از جابر بن عبد اللَّه روايت شده كه گفت مسجد ضرار را (پس از سوختن) ديدم كه از آن دودى بيرون ميآمد.

«لا يَزالُ بُنْيانُهُمُ الَّذِي بَنَوْا رِيبَةً فِي قُلُوبِهِمْ» يعنى پيوسته اين بنائى كه كرده بودند موجب شك و ترديد در دلهاشان شده بود كه در ظاهر تظاهر باسلام ميكردند و در باطن بر نفاق خود پايدار بودند.

و گفته شده معناى آن ناراحتى و خشمى بود كه در دلهاشان پديد آمده بود. و بقول ديگر حسرتى بود كه در دلهاشان پديدار گشته و در آن حسرت بسر ميبردند.

«إِلَّا أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ» يعنى تا وقتى كه بميرند. و مراد آيه اين است كه آنها از خطا و گناه خود دست نميكشند و توبه نميكنند تا اينكه بر نفاق و كفرشان بميرند و چون مردند بوسيله مرگ، كيفر دست كشيدن از ايمان و ثبات در كفر را ببينند.

و برخى گفته ‏اند: معناى آن اين است كه مگر توبه كنند توبه‏اى كه از شدت پشيمانى و حسرت بر گذشته دلهاشان پاره پاره شود.

«وَ اللَّهُ عَلِيمٌ» و خدا آگاه است به انديشه‏هاى آنها در ساختن مسجد ضرار.

«حَكِيمٌ» و فرزانه است در دستورى كه براى ويرانى و جلوگيرى از اقامه نماز در آن داده است‏.

 

[سوره التوبة (9): آيات 111 تا 112]

إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيَقْتُلُونَ وَ يُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ (111) التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ (112)

ترجمه‏

خدا از مردمان با ايمان جانها و مالهاشان را خريد كه (در عوض) بهشت از آنها باشد، كار زار كنند در راه خدا، بكشند و كشته شوند، و اين وعده‏اى است بر خدا كه در تورات و انجيل و قرآن بر او قطعى گشته، و كيست كه بعهد خود وفادارتر از خدا باشد، پس بدين معامله خود كه انجام داده‏ايد خورسند باشيد، و كاميابى بزرگ همين است (111) (اين مؤمنان) توبه كنندگان، و پرستش كنندگان، و ستايش گران، و رهروان، و ركوع و سجده‏گذاران و امر كنندگان بمعروف و نهى كنندگان از منكر و نگهبانان حدود خدايند و مؤمنان را نويد ده (112).

شرح لغات‏

سائح: از سياحت و گردش كردن در زمين است بنحو استمرار و بهمين جهت روزه‏ دار را سائح گويند چون براى اطاعت پروردگار ترك خواسته‏هاى دل را استمرار دهد.

تفسير:

پس از آنكه خداى سبحان سرگذشت منافقان را بيان فرمود دنبالش مردم را تشويق كرده فرمايد:

«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» حقيقت معناى خريد و فروش در مورد خداى تعالى شايسته نيست زيرا مشترى و خريدار آنچه را كه در ملك و تصرف او نيست خريدارى مى‏كند و خداى عز اسمه مالك تمام چيزهاست لكن منظور درين آيه همانند معناى آيه‏ «مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً»[5] است كه لفظ خريدن و وام براى تاكيد پاداش است و چون خداى سبحان ثواب و پاداش را بر خود ضمانت نموده آن را بخريدن تعبير نموده و ثواب را بهاء و اعمال را كالاى آن قرار داده و اين تعبير از باب مجاز ميباشد. و متذكر شده كه جانهاى مؤمنان را كه در جهاد در راه خدا از دست ميدهند و اموالشان را كه در راه رضاى خدا انفاق مى‏كنند ميخرد و در عوض آن بهشت را بدانها ارزانى ميدارد.

و جهاد بر دو نوع است: جهاد با شمشير و جهاد با زبان، و چه بسا جهاد با زبان رساتر و نافذتر است زيرا راه خدا دين اوست و دعوت بدين ابتدا بزبان است و سپس با شمشير. و ديگر آنكه اقامه دليل بر صحت مدعى بهتر و آشكار ساختن حق و بيان آن (براى پيشرفت دين) سزاوارتر است و اين جز با زبان صورت نگيرد. و پيغمبر (ص) فرمود اى على اگر خدا بدست تو انسانى را هدايت كند بهتر است براى تو از آنچه خورشيد بر آن ميتابد. و اما جهت اينكه فقط خداى سبحان از خريد جان و مال نام برده اينست كه عبادات دو گونه است بدنى و مالى و قسم ديگرى ندارد و روايت شده كه خداوند سبحان با مؤمنان سودا كند و از اينرو ارج و بهاى آنان را بالا برده و بهشت قرار داده است.

امام صادق عليه السلام ميفرمود: أيا مردمانى كه همتى نداريد (و در فكر ارزش خود نيستيد) بهاى بدنهاى شما بهشت است، جز بدان خود را نفروشيد، و اصمعى اين‏ سه شعر را نيز از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمايد:

اثامن بالنفس النفيسة ربها فليس لها فى الخلق كلهم ثمن‏[6]
بها نشترى الجنات ان انا بعتها بشى‏ء سواها ان ذلكم غبن‏[7]
اذا ذهبت نفسى بدنيا اصبتها فقد ذهب الدنيا و قد ذهب الثمن‏[8]

«يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ» بيان علتى است كه خدا بخاطر همان آنان را خريدارى كرد (كه همان كار زار كردن در راه خدا باشد).

«فَيَقْتُلُونَ» مشركين را ميكشند.

«وَ يُقْتَلُونَ» و مشركين نيز از آنها ميكشند. يعنى بهشت پاداش جهاد آنها است چه بكشند و چه كشته شوند.

«وَعْداً عَلَيْهِ حَقًّا» يعنى اينكه بهشت پاداش آنهاست وعده حقى است از جانب خدا و هيچ شك و شبهه‏اى در آن نيست. و در حقيقت معناى آن چنين است كه خدا به آنها وعده بهشت داده بضمانت خود و آن وعده حقى يعنى وعده راستى است كه هيچگونه در آن تخلف نيست.

«فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ وَ الْقُرْآنِ» زجاج گويد: اين دليل بر اينست كه خداوند هر ملتى را كه دستور بجهاد داده، وعده بهشت نيز بآنها داده است.

«وَ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ» يعنى احدى از خدا وفا كننده‏تر بعهد خود نيست زيرا خدا بعهد خود وفا نموده و هيچگاه خلف وعده نمينمايد.

«فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بايَعْتُمْ بِهِ» پس باين سوداگرى خورسند باشيد تا بواسطه اين سوداگرى آثار سرور و خوشحالى در چهره‏تان هويدا گردد، زيرا شما كالا را بمالك آن فروخته و بهاى آن را گرفتيد و ديگر اينكه چيز فانى را به باقى و آنچه زائل شدنى است به كالاى دائمى فروختيد.

«وَ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» اين خريد و فروش، پيروزى بزرگى است كه هيچ چيز بپايه آن نميرسد سپس خداى سبحان مؤمنينى را كه از آنها جان و مالشان را خريده، باين صفات توصيف كرده ميفرمايد:«التَّائِبُونَ» كسانى كه بسوى طاعت خدا بازگشت مينمايد و از خلق بسوى وى بريده و از كارهاى زشت گذشته خويش پشيمان گشته ‏اند.

«الْعابِدُونَ» آنهايى كه خداى يگانه را پرستش نموده و با انجام اوامر و نواهى او روى خوارى بدرگاهش نهند. حسن و قتاده گويند: آنهايى كه بدنهاى خود را در روز و شب بعبادت واميدارند و خداى را در آسانى و سختى ميپرستند.

«الْحامِدُونَ» حسن گويد: يعنى كسانى كه خداى را در همه حال حمد و ستايش مى‏نمايند ديگرى گفته مراد آنهايى هستند كه نعمتهاى خدا را با ديده اخلاص سپاسگزارى كنند.

«السَّائِحُونَ» ابن عباس و ابن مسعود و حسن و سعيد بن جبير و مجاهد گفته ‏اند:

كه مراد روزه دارانند. و از پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- روايت شده كه فرمود: سير و سياحت امت من روزه است، و نيز گفته شده آنها كسانى هستند كه در زمين گردش ميكنند و از عجائب خلقت خداى تعالى عبرت ميگيرند. عكرمه گويد آنها طالبان علم هستند كه در جستجوى آن در زمين گردش ميكنند.

«الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ» يعنى آنهايى كه نماز واجب و فريضه را كه در آن ركوع و سجود است بجا ميآورند.

«الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّاهُونَ عَنِ الْمُنْكَرِ» ذكر «واو» در اينجا دليل بر اين است كه امر بمعروف مستلزم نهى از منكر ميباشد و گويا آنها هر دو يك چيزند و ديگر اينكه در پيشتر جاها نهى از منكر به امر بمعروف مقرون است و از اينرو «واو» در اينجا آمده تا دلالت بر اين مقارنه و نزديكى كند.

«وَ الْحافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ» ابن عباس گويد: يعنى آنان كه باطاعت خداوند قيام كنند و آنهايى كه فرائض خدا و اوامر او را انجام داده و از نواهى او اجتناب مى‏كنند. زيرا حدود خداوند دستورات و نواهى او است.

«وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ» اين دستورى است به پيغمبر صلى اللَّه عليه و آله كه تصديق كنندگان خداوند و معترفان نبوت خود را به ثواب جزيل و منزلت بزرگ و مخصوص مژده دهد، در صورتى كه تمام اين اوصاف در آنان جمع باشد و بزرگان ما روايت كرده‏اند كه اين صفات مختص به ائمه معصومين ميباشد. زيرا اين اوصاف بطور كامل در شخص ديگرى جز آنها جمع نشود.

زهرى حضرت على بن الحسين (ع) را در راه حج ديدار كرد و بآن حضرت عرضكرد:

جهاد و سختى آن را واگذاردى و رو بحج آوردى، با اينكه خداى سبحان فرمايد:

«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ….» تا آخر؟ حضرت در پاسخش فرمود: آيه دنبالش را نيز بخوان كه فرمايد: «التَّائِبُونَ الْعابِدُونَ …» تا آخر پس فرمود: هر گاه مردمانى را كه داراى اين صفات باشند ديدار كنيم در آن وقت فضيلت جهاد بهمراه آنان از حج بيشتر خواهد بود (و بهمراه آنها بجنگ ميرويم).

[سوره التوبة (9): آيات 113 تا 114]

ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ وَ لَوْ كانُوا أُولِي قُرْبى‏ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِيمِ (113) وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلاَّ عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ (114)

ترجمه:

پيغمبر و كسانى كه ايمان آورده ‏اند نبايد براى مشركان آمرزش بخواهند پس از آنكه براى ايشان واضح شد كه آنها اهل دوزخند (113) ابراهيم هم كه براى پدرش آمرزش خواست تنها بخاطر وعده ‏اى بود كه بدو داده بود، و چون براى او آشكار شد كه وى دشمن خدا است از او بيزارى جست و براستى كه ابراهيم بسيار زارى كننده و بردبار بود (114).

شرح لغات:

اوّاه: اصل آن از «تأوّه» بمعناى دردناكى و غمزدگى و حزن است شاعر گويد:

اذا ما قمت أرحلها بليل‏ تأوه آهة الرجل الحزين‏[9]

تفسير:

«ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذِينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكِينَ» يعنى پيغمبر و مؤمنين براى كسانى كه مشرك بخدا هستند و با خدا معبود ديگرى را نيز پرستش مى‏ كنند و هم آنان كه او را يكتا نميدانند و اقرار بخداوندى او ندارند نبايد طلب آمرزش و مغفرت كنند.

«وَ لَوْ كانُوا أُولِي قُرْبى‏» يعنى هر چند اين اشخاص نزديكترين كسان بآنها باشند.

«مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِيمِ» يعنى: پس از اينكه معلوم گرديد آنها كافر بوده و سزاوار خلود در آتش ميباشند، و در تفسير حسن چنين آمده: كه مسلمانان به پيغمبر اكرم (ص) عرض كردند: آيا براى پدران ما كه در زمان جاهليت مرده‏اند طلب آمرزش نميكنى؟ پس خداى سبحان اين آيه را نازل كرد و بيان فرمود كه پيغمبر و هيچ مؤمنى سزاوار نيست كه براى كافرى دعا و طلب مغفرت نمايند.

و اينكه خداى سبحان در آيه فرمود «ما كانَ لِلنَّبِيِّ …» اين تعبير بليغ‏تر و رساتر از اين بود كه بفرمايد «لا ينبغى للنبى …» زيرا از اين تعبير چنين برميآيد كه اين عمل يعنى: طلب آمرزش براى كفار، عمل قبيحى بوده ولى حكمت خدا مانع آن گرديده اما اگر بصورت «لا ينبغى» ميفرمود دلالت نداشت كه از حكمت خدا دور بود بلكه دالّ بر اين بود كه شايسته نيست پيغمبر اين كار را اختيار نمايد و معناى آن اين بود كه خداوند طلب استغفار و آمرزش براى مشركين را در دين و حكم خود قرار نداده است، گرچه مهر و محبت خويشاوندى و علاقه رحم آنان را وادار بآمرزشخواهى براى آنها كند. پس از آنكه آشكار شد براى ايشان كه آنان را عذابى بزرگ است.

سپس خداى سبحان علت استغفار ابراهيم را براى پدرش با اينكه كافر بود بيان ميكند- چه روى سخن آنان كه ميگويند پدر حقيقى او بود و چه بگوئيم جدّ مادرى و يا عمويش بود چنانچه بزرگان ما گفته ‏اند.

«وَ ما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهِيمَ لِأَبِيهِ إِلَّا عَنْ مَوْعِدَةٍ وَعَدَها إِيَّاهُ» يعنى استغفار ابراهيم براى پدرش نبود جز از روى وعده‏اى كه داده بود و در اينكه چه كسى اين وعده را داده بود اختلاف است كه آيا از طرف ابراهيم بود يا پدرش و برخى گفته‏اند كه پدرش وعده داد كه هر گاه او برايش طلب آمرزش كند ايمان خواهد آورد و ابراهيم روى اين وعده بود كه براى او استغفار كرد.

«فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلَّهِ» پس هنگامى كه ابراهيم متوجه شد كه پدرش دشمن خداست و بوعده خويش وفا نمى‏كند.

«تَبَرَّأَ مِنْهُ» از وى بيزارى جست و برايش دعا ننمود. ابن عباس و مجاهد و قتاده گويند: عداوت و دشمنى او با خدا هنگامى آشكار شد كه او در حال كفر مرد.

و گفته شده كه وعده از طرف ابراهيم داده شد كه گفت من تا موقعى كه در قيد حياتم براى تو استغفار خواهم نمود و شرط استغفار او ايمان آوردن پدرش بود و همين كه از ايمان آوردن وى مأيوس شد از او بيزارى جست.

«إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوَّاهٌ» ابن عباس گويد يعنى: ابراهيم دعا كننده‏اى پر گريه و پر دعا بود و همين معنى از امام صادق عليه السلام نيز روايت شده است.

حسن و قتاده گفته‏اند: اوّاه بمعنى مهربان نسبت ببندگان خدا است.

و كعب گفته: اوّاه كسى است كه چون نام آتش دوزخ را برايش ببرند بگويد:

اوه. و ابن عباس گويد: اوّاه در لغت حبشه بمعنى مؤمن است.

عكرمه و مجاهد گويند: اوّاه بمعنى يقين دارنده است.

و نخعى گويد: اوّاه بمعناى عفيف و پاكدامن است.

عطا گويد: اواه كسى را گويند كه از آنچه خداى عز و جل خوش ندارد روى گردانيده و ترك كند.

عبد اللَّه بن شداد از پيغمبر (ص) روايت كند كه فرمود: اوّاه خاشع و زارى كننده است.

عقبة بن عامر گويد: اوّاه كسى است كه بسيار براى خدا تسبيح گويد.

ابى عبيده گويد: اوّاه بكسى گويند كه از روى ترس آه كشد و با يقين به اجابت دعايش زارى كند و ملازم طاعت حق باشد.

زجاج گفته: قول ابى عبيده جامع بيشتر معانى اوّاه است كه اهل تفسير گفته‏اند.

«حَلِيمٌ» گويند: حلم ابراهيم بحدى بود كه شخصى او را آزار و شماتت نمود. ابراهيم‏ در پاسخ او گفت: خدا ترا هدايت كند. ابن عباس گفته: حليم بمعناى بزرگ است و در اصل حليم بكسى گويند كه بر آزار مردم شكيبا و از خطا و گناهشان در گذرد.

ارتباط اين چند آيه با آيات سابق:

چون در آيات قبل، سخن از منافقان و منع از دوستى و نماز بر مردگان آنها و توقف بر سر قبرشان براى دعا، بميان آمد بدنبال آن خداى تعالى از دعا كردن براى آنها پس از مرگشان نيز نهى فرمود و چون سخن از نهى پيغمبر (ص) و مؤمنان براى دعاى بر مشركان پس از مرگشان بميان آمد خداوند داستان ابراهيم و عذر در آمرزشخواهى او را براى پدرش بيان فرمود. و جمله‏ «إِنَّ إِبْراهِيمَ لَأَوَّاهٌ حَلِيمٌ» نيز بدين مناسبت ذكر شده كه چون مردى رئوف و مهربان بود اخلاصش در وقت دعا بيشتر و علاقه و حرصش در نجات دادن نزديكان خود از عذاب زيادتر بود و با اينحال چون از رستگارى پدر مأيوس گشت از وى بيزارى خست‏.

 

[سوره التوبة (9): آيات 115 تا 116]

وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ (115) إِنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يُحْيِي وَ يُمِيتُ وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ (116)

ترجمه:

خدا چنان نيست كه قومى را گمراه كند از پس آنكه هدايتشان نمود تا چيزى كه بايد از آن پرهيز كنند بر ايشان بيان كند كه خدا بهمه چيز دانا است (115) براستى كه ملك آسمانها و زمين از آن خدا است، زنده ميكند و ميميراند و شما را جز خدا سرپرست و ياورى نيست. (116)

شأن نزول:

حسن گويد: عده‏اى از مسلمانان قبل از اينكه واجبات و فرائض از جانب خداى تعالى نازل گردد از دنيا رفتند. مسلمانان ديگر عرضكردند: يا رسول اللَّه وضع برادران ما كه قبل از نزول فرائض از اين دنيا رفتند در نزد خدا چگونه است؟ خداوند اين آيه را نازل فرمود.

تفسير:

«وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُضِلَّ قَوْماً بَعْدَ إِذْ هَداهُمْ» يعنى خداوند هيچگاه پس از آنكه حكم بهدايت گروهى فرمود به گمراهى و ضلالت آنها حكم نميدهد.

«حَتَّى يُبَيِّنَ لَهُمْ ما يَتَّقُونَ» يعنى تا اينكه براى آنها دستور بطاعات و نهى از معصيتها را بيان كند و آنها پرهيز نكنند. در اينصورت خداوند حكم بگمراهى آنان مينمايد. و بقولى: خداوند چنان نيست كه قومى را عذاب كند و از راه از ثواب و كرامت‏ و طريق بهشت گمراه سازد تا اينكه بر ايشان بيان كند آنچه را بوسيله آن از طريق اطاعت و نافرمانى مستحق ثواب و عقاب گردند و كلبى گفته: چون برخى از شرايع اسلام نسخ شد و گروهى از نسخ آن آگاه نبودند و بهمان دستور نخست و قبل از نسخ عمل ميكردند مانند تحويل قبله و غيره، و اينان در اثر بى‏اطلاعى بدستور نخست عمل كرده و از اينجهان رفتند وضع آنان را از رسول خدا پرسيدند خداوند اين آيه را نازل فرمود يعنى: خداوند كسانى را كه اطلاعى از نسخ حكم نداشتند و بهمان حكم نخست عمل ميكردند عذاب نكند تا وقتى كه حكم دوم را بشنوند و با اينحال بدان عمل نكنند كه در اين صورت عذاب خواهند شد.

«إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ» خداوند بتمام دانستنيها آگاه است و چيزى نيست كه خداوند از آن بى‏خبر باشد زيرا علم خدا عين ذات اوست.

«إِنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» ملك: يعنى تسلط و فرمانروايى بر چيزى براى كسى كه سياست و تدبير آن بدست او است.

«يُحْيِي وَ يُمِيتُ» جماد را زنده ميكند و حيوان را ميميراند.

«وَ ما لَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا نَصِيرٍ» غير از خدا نگهبانى كه شما را حفاظت كند و سرپرستى كه كارهاى شما را سرپرستى بنمايد و ياورى كه شما را يارى دهد و عذاب را از شما دفع نمايد وجود ندارد.

ارتباط اين آيات با آيات پيشين:

مجاهد گفته: وجه ارتباط آيه نخست به ما قبل آن است كه چون خداى سبحان آمرزشخواهى براى مشركان را بر مؤمنين حرام فرمود بدنبال آن بيان فرموده كه آنها را مؤاخذه نخواهد كرد مگر پس از اينكه بحرمت اين عمل خود راهنماييشان كند. و در ارتباط آيه دوم على بن عيسى گفته: اين آيه بدنبال آيات پيشين، بمؤمنان دستور جهاد با مردمان مشرك بزرگان و غير بزرگانشان را ميدهد، و بدانان گوشزد ميكند كه اينان بندگان خدايى هستند كه فرمانرواى آسمانها و زمين است و بهر گونه بخواهد دستورشان دهد و تدبير كارشان فرمايد.

 

[سوره التوبة (9): آيات 117 تا 118]

لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ ما كادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (117) وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلاَّ إِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (118)

ترجمه:

خداوند بخشيد پيغمبر و مهاجران و انصارى را كه در موقع سختى پيرويش كردند از پس آنكه نزديك بود دلهاى گروهى از ايشان بلغزد، و توبه آنها را پذيرفت كه براستى وى نسبت بدانها رءوف و مهربان است (117) و نيز بر آن سه كس كه بازماندند تا وقتى كه زمين با همه فراخيش بر آنها تنگ شد، و (بلكه) از جان خويش به تنگ آمدند، و دانستند كه از خدا جز بسوى او پناهى نيست، خدا بسوى آنها باز لطف فرمود تا توبه كنند كه براستى خدا توبه ‏پذير و مهربان است (118).

شرح لغات:

زيغ: انحراف و گشتن دل از حق، و از همين باب است آيه‏ «فَلَمَّا زاغُوا أَزاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ»[10] و نيز «زاغت الشمس» يعنى خورشيد گرديد.

تخلف (در خلفوا): باز ماندن و بجاى ماندن كسى از شخص ديگرى كه‏ بسويى رفته.

رحب: فراخى. و جمله «مرحباً و أهلا» (كه معمولا در بر خوردها بهم ميگويند) از همين باب است يعنى سرزمينها بر تو فراخ باد.

ضيق: تنگى ضد فراخى.

ظنّ: در اينجا بمعناى يقين است، چنانچه دريد بن صمة نيز در شعر خود گفته:

فقلت لهم ظنوا بألفى مدجج‏ سراتهم فى الفارسى المسرّد[11]

شأن نزول:

آيه نخست درباره جنگ تبوك و سختيهايى كه بمسلمانان رسيد تا حدّى كه جمعى آهنگ بازگشت كردند ولى لطف خداى سبحان شامل حالشان گشت، نازل شد حسن گفته: كار سختى آنها بجايى كشيد كه هر ده نفر از مسلمانان يك شتر داشتند كه هر كدام ساعتى روى نوبت سوار ميشدند و سپس پياده شده ديگرى بجاى او سوار ميشد و آذوقه آنها عبارت بود از جو، و خرماى كرم زده و پيه بدبو. و چنان بود كه بهر دسته مقدارى خرما رسيده بود و چون يكى از آنها سخت گرسنه ميشد يك دانه از آن خرماها را در دهان ميگذارد و قدرى ميمكيد كه دهانش شيرين شود سپس آن را از دهان بيرون ميآورد و برفيقش ميداد و جرعه‏اى آب دنبالش سر ميكشيد، رفيقش نيز قدرى ميمكيد و بديگرى ميداد و همچنين تا به آخرين نفر كه ميرسيد هسته‏اش بجاى مانده بود.

و گويند: أبو خيثمة- يعنى عبد اللَّه بن خيثمة- از كسانى بود كه از رفتن به تبوك تخلف كرد تا وقتى كه ده روز از رفتن رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- گذشت، در آن روز- كه روز گرمى بود- بخانه نزد دو تن از زنانش كه هر يك سايبان خانه خود را مرتب ساخته و بوسيله آب آن را خنك كرده و خوراكى براى وى آماده ساخته بودند بيامد و چون آن منظره را ديد گفت: سبحان اللَّه! پيغمبر خدايى كه گناه گذشته‏ و آينده ‏اش را خدا آمرزيد در سوز گرما و سرماى بيابان اسلحه جنگ بدوش كشد ولى ابو خيثمة در زير سايبان خنك و خوراك آماده در كنار زنان زيبا بسر برد؟ اين انصاف نيست! سپس رو بزنان خود كرده گفت: سوگند بخدا با هيچيك از شما سخن نميگويم و زير سايبان نميآيم تا خود را به پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- برسانم، اين سخن را گفت و بر شتر خويش سوار شده بسرعت راه تبوك را پيش گرفت، و هر چه زنانش با او سخن گفتند پاسخشان را نداد و بسرعت آمده تا نزديك تبوك رسيد، مردم كه از دور وى را مشاهده كردند گفتند: سوارى از راه ميرسد، پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله فرمود: واى بر تو أبا خيثمة هستى! و چون نزديك شد مردم گفتند: يا رسول- اللَّه ابا خيثمة است، وى از شتر پياده شد و بنزد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- رفته سلام كرد، حضرت بدو فرمود: واى بر تو اى أبا خيثمة! ابو خيثمة جريان خود را براى آن حضرت نقل كرد و رسول خدا درباره‏اش دعاى خير فرمود، و منظور از آيه نخست او است كه در آغاز انحرافى در دلش پيدا شد، و از رفتن با رسول خدا تخلف كرد و سپس خدا پا بر جايش ساخت.

و اما آيه دوم درباره كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن امية نازل شد كه آنان از رفتن به تبوك خود دارى كردند اما نه از روى نفاق بلكه از روى تنبلى، و سپس پشيمان گشتند. و چون رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- بمدينه باز گشت بنزد آن حضرت آمده عذر خواهى كردند ولى رسول خدا پاسخشان را نداد و بمسلمانان نيز دستور داد با آنها سخن نگويند، مردم نيز حتى كودكان خردسال به پيروى از دستور رسول خدا از آنها كناره گرفتند، زنانشان كه چنان ديدند بنزد رسول خدا آمده گفتند: ما نيز از آنها كناره‏گيرى كنيم؟ حضرت فرمود: نه، ولى مواظب باشيد آنها با شما نزديكى نكنند، اين جريان سبب شد كه شهر مدينه بر آن سه نفر تنگ شود و از اينرو از شهر بيرون رفته بكوهها پناه بردند، و خانواده‏هاى آنها غذا برايشان ميبردند ولى با آنها سخن نمى‏گفتند، چند روزى بر اين منوال گذشت و آن سه نفر پهلوى يكديگر بسر ميبردند تا اينكه يكى از آنها گفت: مردم كه از ما بريده ‏اند و كسى با ما سخن نميگويد خوبست‏ ما هم از يكديگر جدا شويم و بدنبال اين سخن آن سه نفر نيز از هم جدا شده هر يك بسويى رفت و پنجاه روز تمام بدينحال بسر بردند و بدرگاه خداى تعالى زارى و تضرع و توبه كردند تا اينكه خداوند توبه ‏شان را پذيرفت و اين آيه در شأنشان نازل شد.

تفسير:

«لَقَدْ تابَ اللَّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرِينَ وَ الْأَنْصارِ» لام در اينجا لام قسم است، و خداى تعالى قسم ياد فرموده كه توبه آنان را بخشيد، و اينكه نام پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- در اينجا ذكر شده براى افتتاح و زيبايى كلام است، و ديگر بدانجهت است كه آن حضرت سبب توبه آنان بود و گرنه از آن جناب عملى كه موجب توبه باشد سر نزده. و در روايتى كه از حضرت رضا عليه السلام نقل شده آن حضرت اين آيه را چنين قرائت فرمود: «لقد تاب اللَّه بالنبى على المهاجرين و الانصار» يعنى خداى تعالى بوسيله پيغمبر توبه مهاجران و انصار را قبول كرد.

«الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ» آنان كه در خروج بسوى تبوك از او پيروى كردند.

«فِي ساعَةِ الْعُسْرَةِ» ساعت عسرت بمعناى دشوارى كار است، جابر گفته: يعنى سختى و دشوارى از نظر توشه و مركب، و آب. و منظور از ساعت وقت است، زيرا ساعت بهر زمانى اطلاق گردد. و عمر بن خطاب گفته: بگرمايى سخت و تشنگى دچار شديم، و خداى سبحان در اثر دعاى پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- بارانى بر ما نازل كرد كه از آن سختى و گرما آسوده شديم.

«مِنْ بَعْدِ ما كادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيقٍ مِنْهُمْ» پس از آنكه نزديك بود دلهاى گروهى از ايشان برگردد و بدون دستور خدا خواستند باز گردند اما خداوند آنها را از اين عمل نگاه داشت و همراه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- رفتند.

«ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ» و خدا پس از اين لغزش از آنها گذشت، و منظور از «زيغ» كه بمعناى لغزش و انحراف است همان اراده باز گشت آنها از جنگ است نه لغزش در ايمان.

«إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» كه خداوند بآنها رئوف و مهربان است كه با رحمت خويش لغزش آنها را تدارك فرمود.

«وَ عَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا» (و بر آن سه نفر كه باز ماندند) مجاهد گفته: يعنى از پذيرفته شدن توبه باز ماندند، و بدنبال پذيرفته شدن توبه جمعى از منافقان (بشرحى كه در ذيل آيه 101 گفته شد) پذيرش توبه اينان بتأخير افتاد، و از آنها باز ماندند، چنانچه در آيه‏ «وَ آخَرُونَ مُرْجَوْنَ لِأَمْرِ اللَّهِ إِمَّا يُعَذِّبُهُمْ وَ إِمَّا يَتُوبُ عَلَيْهِمْ …»[12] نيز گفته شد.

و حسن و قتاده گفته‏اند: يعنى از جنگ تبوك باز ماندند و همراه رسول خدا نرفتند.

و در قرائت اهل بيت عليهم السلام «خالفوا» است يعنى مخالفت كردند، آنان فرموده‏اند اگر بجاى مانده بودند عتاب و سرزنشى متوجه آنان نبود، و از اين ملامت و سرزنشى كه از آنها شده معلوم ميشود كه آنان خودشان از جنگ تخلف كردند، و آيه «خالفوا» است.

«حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ» يعنى تا اينكه دنيا با همه فراخيش بر آنها تنگ گرديد، و اين تعبير براى بيان حال كسى است كه به نهايت پشيمانى رسيده باشد تا بدان حد كه گويا براى خود راهى نيابد، و اين بدانجهت بود كه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- بمردم دستور داد از نشست و برخاست و تكلم با آنان خوددارى كنند چنان كه شرحش گذشت، روى آنكه قبولى توبه مردم ديگر نازل شد ولى از پذيرش توبه آنان خبرى نشد، و اين بدان معنى نبود كه توبه آنها ردّ شده و پذيرفته نشده بود زيرا آنها مأمور بتوبه بودند، و از حكمت خداى تعالى بدور است كه كسى در وقت توبه بدرگاه او توبه كند و توبه‏اش ردّ شود ولى خداى سبحان ميخواست تا بدينوسيله با تأخير پذيرش توبه كار را بر آنها سخت گيرد تا آنان و اشخاص ديگر را بدينوسيله اصلاح كند و كسى ديگر به اين چنين اعمالى دست نزند.

«وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ» اين تعبير را براى مبالغه در غم و اندوه ميكنند يعنى چنان كار بر آنها سخت شد كه گويا جايگاهى براى پنهان كردن اندوهشان در جان و نفسشان نمى‏يافتند، و برخى گفته‏اند: معناى تنگى جان تنگى سينه ‏هاشان بود.

«وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ» و يقين كردند كه جز خدا جايگاهى نيست كه بتواند آنها را از خدا حفظ كند و بدان پناه برند، و معناى اين جمله آنست كه دانستند پناهگاهى از خدا نيست جز خود او، و چيزى جز توبه نمى‏تواند آنان را از عذاب خدا رهايى بخشد.

«ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتُوبُوا» يعنى سپس خداى تعالى توبه را بر ايشان آسان كرد تا توبه كنند.

و برخى گفته‏اند: «ليتوبوا» يعنى تا بحال نخستينشان كه پيش از آلودگى بكناه داشتند باز گردند، و ديگرى گفته: معناى آيه آن است كه خداوند آن سه نفر را بخشيد و توبه‏شان را بر پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- نازل فرمود تا مؤمنان از گناهان خود توبه كنند و بدانند كه خداى سبحان توبه پذير است.

حسن گفته: هان بخدا سوگند آنان نه خونى ريخته بودند و نه مالى بردند و نه قطع رحمى كردند ولى مسلمانان در رفتن با رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- از اينان سبقت جستند و آنها باز ماندند، يكى بخاطر باغ و ملك، ديگرى بخاطر خانواده و زن و بچه، و سومى براى راحتى، ولى پس از آن پشيمان شدند و توبه كردند و خدا توبه‏شان را پذيرفت.

«إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ» كه براستى خدا بسيار توبه پذير و نسبت به بندگانش مهربان است.

ارتباط اين آيات:

ابو مسلم گفته آيه نخست مرتبط به گفتار خداى تعالى است كه در آيات پيش فرمود «التَّائِبُونَ‏ … الْحامِدُونَ …» كه در آنجا خداى سبحان آنان را مدح فرمود، و در اين آيه بيان فرمايد كه خداوند در اثر پيروى كردنشان از پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- در ساعت سختى توبه‏شان را پذيرفت و از آنان راضى شده. و برخى گفته‏ اند:

چون خداى سبحان در آيات پيش بيان داشته كه فرمانروايى آسمانها و زمين خاص او است و جز او براى كسى ياورى و مدد كارى نيست بدنبال آن رحمت خود را نسبت بمؤمنان يادآور شده و فرموده است كه خداوند در مورد قبول توبه‏شان نسبت بدانها مهربان و رءوف است‏.

 

[سوره التوبة (9): آيه 119]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ (119)

ترجمه:

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از خدا بترسيد و با راستگويان باشيد (119).

شرح لغات:

صادق: كسى است كه حق بگويد و بدان عمل كند.

تفسير:

خداى سبحان در اين آيه مؤمنانى كه خدا را تصديق كرده و بنبوت پيغمبر او اقرار نموده مخاطب ساخته فرمايد:

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ» اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد از نافرمانيهاى خدا پرهيز كنيد و از معصيت او اجتناب نمائيد.

«وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» و با كسانى باشيد كه راست ميگويند و دروغگو نيستند.

يعنى راه و روش كسى را انتخاب كنيد كه در گفتار و كردار راستگو است و مصاحب و رفيق آنها باشيد، چنانچه گويى «من در اين مسئله با فلانى هستم» يعنى پيرو نظريه او هستم، و خداى سبحان صادقين را در سوره بقره اينگونه توصيف كرده كه فرمايد:

«… وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ- تا آنجا كه فرمايد- أُولئِكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ»[13] كه در اينجا خداوند دستور به پيروى و اقتداء بآنان را ميدهد، و ميفرمايد با آن مردمان راستگو و با تقوى باشيد. و برخى گفته‏اند: منظور از «صادقين» در اين آيه آنهايى هستند كه در جاى ديگر قرآن درباره‏شان فرموده:

«رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى‏ نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ»[14] كه منظور از جمله اول حمزة بن عبد المطلب و جعفر بن ابى طالب است، و منظور از جمله دوم على بن ابى طالب عليه السلام ميباشد.

و كلبى از ابى صالح از ابن عباس روايت كرده كه گفته: «كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» يعنى با على بن ابى طالب و پيروان او باشيد.

و جابر از امام باقر عليه السلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود: يعنى با آل محمد عليهم السلام باشيد.

و از ضحاك روايت شده كه گفته است: يعنى بوسيله انجام عمل صالح در دنيا با پيغمبران و صديقان در بهشت باشيد.

نافع گفته: يعنى با محمد و پيروانش باشيد.

و از ابن عباس روايت شده كه گويد: يعنى با كسانى باشيد كه نيتهاشان پاك و دلهاشان محكم و اعمالشان درست بوده و همراه پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- بجنگ رفتند و از جهاد تخلف نكردند.

و ابن مسعود در ذيل اين آيه گفته است: دروغ بهيچ نحو جايز نيست چه از روى شوخى باشد و چه از روى جدّ، و صحيح نيست كه كسى به بچه‏اش وعده‏اى بدهد و بدان وفا نكند، و براى اثبات اين مطلب گويد: اين آيه را بخوانيد و به بينيد آيا هيچگونه رخصتى در دروغ ذكر شده (و جايى استثناء گرديده) است؟.

[سوره التوبة (9): آيات 120 تا 121]

ما كانَ لِأَهْلِ الْمَدِينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ أَنْ يَتَخَلَّفُوا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ وَ لا يَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ لا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَطَؤُنَ مَوْطِئاً يَغِيظُ الْكُفَّارَ وَ لا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلاً إِلاَّ كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ إِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ (120) وَ لا يُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً وَ لا يَقْطَعُونَ وادِياً إِلاَّ كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (121)

ترجمه:

مردم مدينه و باديه نشينان اطراف نبايد از پيغمبر خدا تخلف كنند، و نه آنكه هيچ تشنگى و گرسنگى و رنجى بدانها نرسد و در جايى كه كافران را بخشم آورد گاهى ننهند و دستبردى بدشمنان نزنند جز آنكه در عوض هر كدام از اين پيش آمدها عمل صالحى براى آنها نوشته شود، و براستى كه خدا پاداش نيكوكاران را تباه نسازد (120) و هيچ خرجى چه كم باشد و چه زياد نكنند و هيچ دره‏اى را در نوردند جز آنكه در نامه‏شان نوشته شود تا خداوند پاداشى بهتر از آنچه ميكردند بدانها بدهد (121).

شرح لغات:

رغبت: بمعناى طلب منفعت. و «ظمأ» شدت تشنگى است.

نصب: بمعناى رنج و تعب است مانند «وصب».

مخمصة: گرسنگى، و اصل اين لغت از «خمص» و «خميص» بمعناى تهى بودن شكم و لاغرى آن از گرسنگى است.

غيظ: دگرگون شدن نفس از ديدن چيزهاى ناراحت كننده.

تفسير:

پس از آنكه خداى سبحان داستان متخلفين از جنگ تبوك و عذر خواهى و پذيرفتن توبه نادمان آنها را بيان داشت دنبال آن بصورت توبيخ از اين عمل آنها فرمايد:

«ما كانَ لِأَهْلِ الْمَدِينَةِ وَ مَنْ حَوْلَهُمْ مِنَ الْأَعْرابِ …» ظاهر اين كلام بصورت خبر ذكر شده ولى معناى آن نهى است مانند آيه ديگرى كه ميفرمايد: «ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ»[15]– نرسيده است شما را كه رسول خدا را آزار كنيد- (يعنى آن حضرت را آزار نكنيد) در اين جا هم معناى آيه اين است كه براى مردم مدينه و باديه نشينان اطراف آن جايز نيست كه در جنگ تبوك و غير آن جنگ بدون عذر از رفتن با پيغمبر تخلف كنند، و برخى گفته ‏اند: منظور قبائل مزينة و جهينة و اشجع و غفار و اسلم بوده‏اند.

«وَ لا يَرْغَبُوا بِأَنْفُسِهِمْ عَنْ نَفْسِهِ» يعنى بر آنها و بر همه مؤمنان جايز نيست كه نفع خود را خواسته و جان خود را حفظ نكنند، و اين فريضه‏اى است كه خداى تعالى بر ايشان واجب فرموده روى حقى كه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- بر آنها دارد از نظر اينكه آنها را هدايت فرموده و از ظلمت كفر بنور ايمان راهنمايى شده‏اند. و برخى گفته‏اند: معناى آيه اين است كه راضى نشوند، خود در خوشى و آسايش بسر برند و رسول خدا در گرما و سختى باشد، بلكه بايد جان خود را سپر جان آن حضرت قرار دهند.

«ذلِكَ بِأَنَّهُمْ …» و اين نهى از تخلف بدانجهت است كه ايشان را تشنگى و رنجى در بدن و گرسنگى سختى در راه اطاعت خدا نرسد …

«وَ لا يَطَؤُنَ مَوْطِئاً يَغِيظُ الْكُفَّارَ» و گام در جايى ننهند كه كفار بخشم آيند يعنى ميدان جنگ، زيرا انسان وقتى به بيند كسى قدم در جاى او نهاده خشمگين و غضبناك ميشود …..

«وَ لا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلًا …» و قتل و جراحت و يا صدمه مالى ديگرى و يا پيش آمد غم انگيز و خشمگين كننده‏اى از مشركان بدانها نرسد، جز اينكه عمل صالح و طاعت نيكو و پر ارزشى براى آنها نوشته شود.

«إِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ» كه خدا اعمال كسانى را كه كارهاى نيك انجام ميدهند و بدان شايسته مدح و ثواب گردند ضايع نمى‏كند، و اين جمله براى تشويق و تحريص بجهاد و اعمال خير و نيكو است.

«وَ لا يُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً …» و اينان هيچ خرجى در راه جهاد و ساير كارهاى نيك از كم و زياد نكنند كه منظورشان سربلند ساختن دين خدا و نفع بمسلمانان و تقرب بخداى تعالى باشد … «وَ لا يَقْطَعُونَ وادِياً» و از دره‏اى نگذرند، جز آنكه ثواب آن براى آنها نوشته شود و ثبت گردد.

«لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» يعنى اطاعتها و كارهاى نيك آنها ثبت شود تا باندازه استحقاق، پاداش آنها را بدهد، و از فضل خويش بر آنها بيفزايد تا اينكه ثواب، بهتر و زيادتر از عمل آنها گردد.

و برخى گفته ‏اند لفظ «أحسن» صفت عمل و كار آنها است يعنى خداوند پاداش عمل نيكوتر آنها را بدهد، زيرا اعمال و رفتار انسان گاهى بصورت واجب است و گاهى بصورت مستحبّ و گاهى بصورت مباح، و پاداش در مورد عمل واجب و مستحبّ است نه در مورد عمل مباح و از اينرو پاداش در مقابل بهترين اعمال قرار ميگيرد.

و ابن عباس گفته: يعنى آنها را بثواب خوشنود سازد و بى‏حساب در بهشت در آورد.

و بهر صورت اين دو آيه دلالت ميكند بر وجوب جهاد بهمراهى رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- و نهى از تخلف و سرپيچى كردن از دستور آن حضرت و در اينكه‏ آيا چه كسانى مأمور به اين دستور بودند اختلاف شده:

يك قول اينكه منظور تمام كسانى بوده‏اند كه پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- آنها را بجهاد دعوت فرمود، و صحيح هم همين قول است.

و قول ديگر آن است كه منظور اهل مدينه و اطرافيان آن ميباشند.

اختلاف ديگرى كه شده اين است كه آيا اين دستور مخصوص زمان رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله است كه كسى بدون عذر نبايد از جهاد با آن حضرت تخلف كند، و اما ساير ائمه و رهبران اينگونه نبوده‏اند و تخلف از رفتن با آنها جايز است؟ و اين قولى است كه از قتاده نقل شده.

و قول ديگر آن است كه اين آيه اختصاص بزمان آن حضرت ندارد، و مجاهدان در هر زمان- از آغاز تا انجام اين امت- بدان مأمورند، و اين قولى است كه اوزاعى و ابن مبارك گفته‏اند.

و ابن زيد گفته: اين دستور مخصوص بصدر اسلام است كه مسلمانان اندك بودند و اما اكنون كه اسلام نيرومند گرديده و پيروانش زياد شده اين دستور (يعنى بسيج عمومى و همگانى) بوسيله آيه: «وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً …»[16] منسوخ گرديده.

و اين گفتار بهتر از گفتار ديگران است زيرا اين مسئله اتفاقى است كه جهاد از واجبات كفايى است و اگر بر هر كس واجب بود از واجبات عينى بود.

[سوره التوبة (9): آيات 122 تا 125]

وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَ لِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ (122) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ وَ لْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ (123) وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ فَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ (124) وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ (125)

ترجمه‏

مؤمنان نبايد همگى (براى جنك) كوچ كنند، چرا نبايد از هر گروه دسته‏اى كوچ كنند تا (كوچ كنندگان يا بازماندگان) در كار دين علم بياموزند و چون بنزد قومشان بازگشتند (يا قومشان بنزد آنها بازگشتند) آنها را بترسانند شايد آنها بترسند (122) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد پيكار كنيد با كافرانى كه مجاور شمايند آنها بايد در شما درشتى (و خشونتى) ببينند و بدانيد كه خدا يار پرهيزكاران است (123) و چون سوره‏اى نازل گردد برخى از ايشان گويند: اين سوره بر ايمان كداميك از شما افزايد؟ اما آنان كه براستى ايمان آورده‏اند ايمانشان را بيفزوده و شادمانى ميكنند (124) و اما آنان كه در دلشان بيمارى است پليدى (نفاق و كفر) بر پليديشان افزوده گردد و بحال كفر جان دادند (125).

شرح لغات:

تفقه: ياد گرفتن فقه است. و فقه دانا شدن بچيزى را گويند. و در حديث سلمان است كه بزنى گفت: «فقهت» يعنى دانستى و فهميدى. و فقه در اصطلاح، علم باحكام شرعيه را گويند و از اينرو بهر كس كه در احكام دين دانا گردد فقيه گويند و برخى گفته‏اند: فقه درك معانى استنباطى است و از اينرو بخداى سبحان «فقيه» نگويند.

حذر: دورى كردن از چيزى بخاطر زيان آن.

مرض: بيمارى و در اين آيه منظور از آن شك و ترديد است، زيرا شك و ترديد بيمارى دل است كه نياز بدرمان دارد، چنانچه بيمارى تن محتاج بدرمان است، و بيمارى دل سخت‏تر و درمانش مشكلتر و دارويش ناياب‏تر و طبيبش كمتر است.

شأن نزول:

كلبى از ابن عباس روايت كرده كه رسم رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- چنان بود كه چون بجنگى ميرفت جز منافقان و عذر داران كسى از رفتن با آن حضرت تخلف نميكرد و چون جنگ تبوك پيش آمد و خداوند در ضمن آيات گذشته عيبهاى منافقان و اصل نفاقشان را بيان فرمود، مردمان با ايمان سوگند ياد كرده گفتند: بخدا قسم از اين پس در هيچ غزوه و هيچ سريه‏اى‏[17] از رفتن تخلف نخواهيم كرد، و بهمين جهت هنگامى كه رسول خدا براى رفتن بسريه ‏ها دستور داد همه مسلمانان بجنگ رفتند و رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- را تنها در مدينه گذاردند، و از اينرو آيات فوق نازل شد.

و مجاهد گفته: اين آيه درباره جمعى از اصحاب رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- نازل شد كه به باديه‏هاى اطراف رفته بودند و ضمن تحصيل و جمع آورى اموال بمردمى هم كه برخورد كردند آنان را بهدايت دعوت نمودند، مردم بآنها گفتند: شما كار خوبى نكرده‏ايد كه پيغمبر خود را رها كرده و بنزد ما آمده‏ايد، اين گفتار سبب شد كه اينها در دل غمناك گردند و بالآخره همگى از باديه بسوى مدينه حركت كرده و بنزد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- آمدند، خداى عز و جل بدنبال كوچ كردن دستجمعى آنان از باديه آيه فوق را نازل فرمود.

تفسير:

پس از اينكه خداى تعالى در آيات پيشين با بهترين طرز ممكن مسلمانان را به جهاد تشويق نمود و آنها را از سرپيچى و تخلف از آن سرزنش فرمود، در اين آيه بيان فرمايد كه در چه مواردى ميتوان از اين امر تخلف كرد.

«وَ ما كانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً» اين جمله بصورت نفى است ولى معناى آن نهى ميباشد يعنى مؤمنان نبايد همگى بسوى جهاد رفته و پيغمبر را تك و تنها بگذارند.

و جبائى گفته: يعنى مؤمنان نبايد همگى بمنظور ياد گرفتن احكام دين از شهرهاى خود كوچ كنند و بنزد پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- بيايند و ديار خود را خالى سازند.

«فَلَوْ لا نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَةٍ مِنْهُمْ طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ» و در معناى اين آيه چند وجه گفته‏ اند:

1- ابن عباس و قتاده و ضحاك گفته‏اند: معناى آيه اين است كه چرا نبايد از هر قبيله گروهى بجنگ بروند و گروهى ديگر براى ياد گرفتن احكام دين نزد پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- بمانند، يعنى آنها كه مانده‏اند قرآن را ياد گرفته و دستورات الهى و احكام و سنتها را بياموزند، و اگر آياتى از قرآن در زمان غيبت مجاهدان و سربازان اسلام نازل شد ماندگان در نزد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- آنها را ياد گيرند تا پس از اينكه مجاهدان برگشتند آنها را بديشان ياد دهند و بگويند: پس از رفتن‏ شما اين آيات نازل شد و ما ياد گرفته‏ايم و بدين ترتيب بدانها ياد دهند.

و معناى جمله بعدى كه فرمايد: «و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم» نيز همين است كه چون آنها بنزد ايشان باز گشتند اينان قرآن را بدانها بياموزند و بوسيله آن بيمشان دهند.

«لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ» باشد كه آنها بترسند و بر خلاف دستور عمل نكنند و امام باقر عليه السلام در حديثى فرمود: اين دستور مال وقتى بود كه مردم زياد شدند و خداوند آنها را مأمور فرمود تا جمعى بجهاد بروند و جمعى براى ياد گرفتن احكام دين در شهر بمانند، و جنگ روى نوبت باشد.

2- از حسن و أبى مسلم نقل شده كه گفته‏اند: دستور «تفقه» و «انذار»- ياد گرفتن احكام و بيم دادن مردم- هر دو مربوط بكوچ كنندگان و بيرون روندگان بسوى جنگ ميباشد، و خداوند آنان را ضمن پيكار با دشمن مأمور بياد گرفتن امور دينى نيز فرموده تا در بازگشت بشهر مردمى را كه در شهر مانده‏اند بترسانند. و معناى «تفقه در دين»- كه در آيه است- اين ميشود كه اينان در ضمن پيكار با دشمن بصيرتى پيدا كرده و به پيروزى خود بر مردمان مشرك يقين نموده و نصرت دين خدا را از نزديك ببينند، و چون بشهر بازگشتند افراد ديگر قوم خود را كه در وطن مانده و در حال كفر بسر ميبرند از جريان مطلع ساخته و يارى خدا را از پيغمبر و مؤمنان بدانها گوشزد كنند، و بدانها بفهمانند كه از جنگ با پيغمبر و مردمان با ايمان طرفى نبسته و سودى عايدشان نمى‏شود، شايد بدينوسيله آنها از جنگ و قتال با پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- بيم كنند، و از سرنوشت كفار ديگر بر خويش بترسند.

و ابو مسلم بدنبال اين قول گفته است: و بنا بر اين براى كوچ‏كنندگان سه پاداش بوده: پاداش جهاد، و پاداش «تفقه در دين» و پاداش بيم دادن مردم خويش.

3- وجهى است كه جبائى گفته، و آن اين است كه گويد: «تفقه در دين» مربوط بكوچ كنندگان است، و معناى جمله چنين است: نشايد همه مؤمنان بنزد پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- كوچ كنند و سرزمينهاى خود را خالى بگذارند، بلكه بايد از هر ناحيه ‏اى گروهى كوچ كنند تا سخن آن حضرت را بشنوند و دستورات دين را از او ياد گيرند و سپس بنزد قوم خود باز گردند، و احكام را باطلاع آنان برسانند و آنان را بيم دهند.

جبائى بدنبال اين گفتار گويد: مقصود از «نفر» (كوچ كردن) بيرون رفتن براى تحصيل علم است، و اينكه آن را «نفر» ناميده بخاطر آن است كه در اين راه مجاهده و پيكار با دشمنان بايد كرد.

قاضى ابو عاصم گويد: از اين آيه مطلب ديگرى بدست آيد كه غربت (و دورى از وطن) خصوصيتى در تحصيل علم و فرا گرفتن احكام دين دارد، انسان ميتواند در غربت چيزهايى ياد بگيرد كه در وطن براى او ميسر نيست.

«يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا قاتِلُوا الَّذِينَ يَلُونَكُمْ مِنَ الْكُفَّارِ» يعنى با كفارى كه با شما نزديكند كار زار كنيد چه از نظر نسب با شما نزديك باشند و چه از نظر مكان و منزل.

حسن گويد: اين قبل از دستور كار زار با همه مشركين بود و ديگرى گفته: اين حكم را در اينزمان نيز بايد اجرا كرد، زيرا براى اهل هيچ شهرى شايسته نيست كه بكار زار دشمنان دور دست بروند و نزديكان را واگذارند زيرا اينكار منجرّ به زيان گردد، و چه بسا همين وضع آنان را از مسير خود باز دارد جز آنكه ميان مسلمانان و دشمنان نزديكشان معاهده و پيمان صلح برقرار شده باشد كه در اينصورت گذشتن از دشمنان نزديك براى جنگ با دوردستان بهر نحو كه زمامدار مسلمانان صلاح بداند مانعى ندارد.

و اين آيه دلالت دارد كه مردم هر ناحيه و مرزى- هر گاه از هجوم دشمن بر حدود اسلام بيم داشته باشند- بر آنها واجب است از خود دفاع كنند اگر چه امام عادلى نيز در ميان آنها نباشد.

ابن عباس گويد: آنها به كارزار با دشمنان نزديك و نزديكتر مأمور شده بودند مانند بنى قريضه و بنى النضير و أهل خيبر و فدك. ابن عمر گويد: آنها اهل روم بودند كه در شام سكونت داشتند. و شام بمدينه نزديكتر از عراق بود و هر گاه از حسن راجع به كار زار با روم و ترك و ديلم پرسش ميشد اين آيه را ميخواند.

«وَ لْيَجِدُوا فِيكُمْ غِلْظَةً» و بايد آنها در شما درشتى ببينند. ابن عباس گفته: «غلظت» در اينجا بمعناى شجاعت است. و مجاهد گفته: يعنى سختى، و حسن گفته: يعنى صبر و پايدارى در جهاد، و معناى آيه اين است كه اينان بايد خلاف نرمش و رقت را كه همان خشونت و سخت‏گيرى است از شما احساس كنند تا جلوگير و مانع آنها گردد.

«وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ» و بدانيد كه خدا كمك كار و ياور آن كسانى است كه از شرك پرهيز ميكنند، و كسى كه خدا ياور او باشد احدى بر او چيره و غالب نگردد.

در اينجا دوباره سخن از منافقان بميان آورده فرمايد:

«وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ …» و چون سوره‏اى از قرآن نازل گردد، برخى از اين منافقان از روى انكار ببرخى ديگر گويند:

«أَيُّكُمْ زادَتْهُ هذِهِ إِيماناً» اين سوره بر ايمان كداميك از شماها افزود؟ و برخى گفته‏اند: يعنى منافقان (از روى تمسخر) بمردمان با ايمانى كه دچار ضعف ايمان هستند گويند: اين سوره بر ايمان- يعنى بر يقين و بصيرت- كداميك از شما افزود؟

«فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَزادَتْهُمْ إِيماناً» اما مؤمنان با اخلاص گذشته بر ايمانى كه بخدا دارند تصديق بدستورات و فرائض الهى نيز بر آن افزوده گردد، و اين معنايى است كه ابن عباس كرده است، و وجه زيادتى ايمان آنها به اين است كه آنان بدانچه قبلا نازل شده بود ايمان داشتند و آنچه نيز اكنون نازل گشته ايمان آورند (و تصديق كنند) «وَ هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ» و آنان خورسند گشته و يكديگر را مژده دهند، و از نزول آن سوره چهره‏هاشان باز شده و خوشحالند.

«وَ أَمَّا الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ …» و اما آنان كه در دلشان بيمارى است يعنى ترديد و نفاق است. نفاق و كفرى بر نفاق و كفرشان افزون گردد، زيرا اينان همانطور كه در سوره‏هاى قبلى شك و ترديد داشتند در اين سوره نيز شك دارند، و همين معناى افزوده شدن و زيادى است.

و اينكه كفر در اينجا «رجس»- پليدى- ناميده شده از روى مذمت آن و توجه به‏ اين نكته است كه همانطورى كه اجتناب و دورى از پليديها لازم است پرهيز و اجتناب از كفر نيز لازم ميباشد، و اينكه افزودن را بسوره نسبت داده (و فرموده است: آن سوره بر پليدى آنان ميأفزايد) بخاطر آن است كه نزول سوره موجب افزوده شدن پليدى آنان گرديد و اين مثل آنست كه گويند: «كفى بالسلامة داء» (همان سلامتى براى درد و بيمارى تو كافى است) و شاعر نيز گفته: «و حسبك داء أن تصح و تسلما» (همين درد تو را كافى است كه صحيح و سالم گردى).

«وَ ماتُوا وَ هُمْ كافِرُونَ» يعنى همان شك و ترديدى كه اينان در مورد نزول سوره‏ها از جانب خداى تعالى داشتند منجر شد كه آنها بر حال كفر بميرند و ببدترين بازگشت باز گردند.

[سوره التوبة (9): آيات 126 تا 129]

أَ وَ لا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ فِي كُلِّ عامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ ثُمَّ لا يَتُوبُونَ وَ لا هُمْ يَذَّكَّرُونَ (126) وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ هَلْ يَراكُمْ مِنْ أَحَدٍ ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ (127) لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ (128) فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ (129)

ترجمه:

آيا اينان نمى‏بينند كه در هر سال يك بار يا دو بار آزمايش ميشوند و باز هم پس از آن نه توبه كنند و نه پند گيرند (126) و چون سوره‏اى نازل گردد برخى از آنها ببرخى (ديگر) نگاه كنند و (گويند) آيا كسى شما را مى‏بيند، آن گاه باز ميگردند خدا دلهاشان را برگرداند كه آنها مردمى هستند كه فهم نميكنند (127) بحقيقت براى شما پيغمبرى از خودتان آمد كه رنج بردن شما بر او گرانست و نسبت به (ايمان) و (نجات) شما بسيار حريص است و بمؤمنان رءوف و مهربانست (128) اگر (از تو) روى بگردانند بگو خدا مرا بس است معبودى جز او نيست بدو توكل كنم كه او پروردگار عرش بزرگ است (129).

 

شرح لغات:

عزيز: بمعناى سخت. و عزيز در صفات خداى تعالى بمعناى منيع و نيرومندى است كه هر چه بخواهد انجام دهد بر او گران نيست.

عنت: برخورد با رنج و آزارى است كه سينه را تنگ كند.

توكل: واگذاردن كار است بخدا روى اطمينان و اعتماد بحسن تدبير و كفايت او.

تفسير:

سپس خداى سبحان اين مطلب را ياد آورى فرموده كه اين منافقان از نظر و تدبر در چيزهايى كه موجب تنبه و شايسته تدبر است رو گردانده و اعراض ميكنند، و از اينرو فرمايد:

«أَ وَ لا يَرَوْنَ أَنَّهُمْ يُفْتَنُونَ …» آيا اين منافقان نمى‏دانند يا نمى‏بينند كه مورد آزمايش و امتحان قرار گيرند.

«فِي كُلِّ عامٍ مَرَّةً أَوْ مَرَّتَيْنِ» در هر سالى يك بار يا دو بار به بيماريها و گرسنگى و اين خود خبر دهنده مرگ است.

«ثُمَّ لا يَتُوبُونَ وَ لا هُمْ يَذَّكَّرُونَ» و با اينحال از گفته خود باز نگشته و متذكر نعمتهاى خدا كه در وجود آنها است نيستند، و از ابن عباس و حسن نقل شده كه گفته‏اند:

يعنى اينها بوسيله جهاد در ركاب رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- امتحان شوند، كه نصرت و يارى خدا را كه از پيغمبر فرموده مشاهده ميكنند، و هم چنين ابتلاى دشمنان آن حضرت را بقتل و اسارت مى‏بينند .. و مجاهد گفته: يعنى بقحطى و گرسنگى امتحان شوند. و مقاتل گفته: بوسيله دريده شدن پرده و آشكار شدن خبث سريره و ناپاكى باطنشان امتحان گردند، و ضحاك گويد: بوسيله بلا و جلاى از وطن و نيامدن باران و از بين رفتن ميوه‏ها.

«وَ إِذا ما أُنْزِلَتْ سُورَةٌ نَظَرَ بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ» و چون در وقتى كه حضور پيغمبر هستند سوره‏اى از قرآن نازل گردد شنيدن آن سوره را خوش ندارند و بهمديگر مى‏نگرند، و اشاره مى‏كنند.

«هَلْ يَراكُمْ مِنْ أَحَدٍ» كه آيا كسى شما را ديد؟ و اينكه اينكار را مى‏كنند بدانجهت است كه چون منافق و دورو هستند و ترس آن را دارند كه كسى از حالشان مطلع گردد از اينرو با اشاره گفتگو مى‏كنند … و سپس برخاسته و ميروند. و اين نحو گفتگوى رمزى و اشاره‏اى براى آنست كه مى‏ترسند آيه‏اى درباره‏شان نازل گردد و رسواشان سازد از اينرو بزبان چيزى نمى‏گويند و با چشم و اشاره با هم سخن گويند.

و برخى گفته ‏اند: معناى آيه اين است كه منافقان بيكديگر نگاههاى طعن و انكار بقرآن ميكردند و سپس بهم ميگفتند: آيا احدى از مسلمانان ما را ديدار كرد، و چون يقين ميكردند كه كسى آنها را نديده هر چه ميتوانستند درباره طعن بقرآن ميگفتند، و هر گاه ميدانستند كه شخصى آنها را ديده است خود دارى ميكردند.

«ثُمَّ انْصَرَفُوا» سپس از مجلس روگردان ميشده و ميرفتند، و برخى گفته‏اند:يعنى از ايمان روگردان مى‏شدند.

«صَرَفَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ» خدا دلهاشان را روگردان كند از آن بهره‏ هايى كه مردمان با ايمان ميبرند و بدان شادمان ميشوند. و بعضى گفته‏اند: يعنى خدا دلهاى آنها را از رحمت و ثواب خويش محروم گرداند بكيفر رو گرداند نشان از ايمان بقرآن كريم و انصرافشان از مجلس پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله-. و برخى ديگر گويند: اين جمله صورت نفرين دارد يعنى خدايشان خوار سازد كه مستحق خوارى هستند، و نفرين خدا بر بندگان صورت تهديد دارد و خبر از دچار شدن بعذاب ميدهد.

«بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ» و اين بدانجهت است كه اينان منظور خداى تعالى را از خطاب وى فهم نمى‏كنند زيرا دقت در آن نمى‏كنند.

«لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ» منظور از رسول: محمد- صلى اللَّه عليه و آله- ميباشد يعنى پيغمبرى از جنس خودتان از بشر، و از عرب، و از بنى اسرائيل براى شما آمد، و اين معنايى است كه از سدّى نقل شده، و ابن عباس گويد: مخاطب در اين آيه عربها هستند، و در ميان عرب قبيله‏اى نيست جز آنكه با پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- از طريقى نسبت دارند.

و از امام صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود: منظور اين است كه آن حضرت از روى ازدواج صحيح بدنيا آمد و آلوده بوضع ناهنجار زمان جاهليت نشده بود، و ابن عباس در حديثى از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- روايت كرده كه آن حضرت فرمود:وضع ازدواجهاى نامشروع زمان جاهليت در من تأثيرى نداشته و من از روى نكاح و ازدواج صحيحى چون ازدواج اسلام بدنيا آمدم.

و اينكه خداوند بر مردم منت نهاده كه آن حضرت از جنس خود شما است جهتش روشن است، زيرا وقتى وضع ولادت و زادگاه و اصل و نسب او را دانستند و در كوچكى و بزرگى او را از نزديك مشاهده كردند، و صداقت و امانت او را دانستند، و عملى كه موجب نقصى در زندگى او باشد از وى سراغ نداشتند بايد بهتر موجب پذيرفتن سخنان و انقياد آنان در مقابل او گردد.

«عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ» و زيانى كه در اثر ترك ايمان بشما ميرسد بر وى دشوار و ناگوار است، و كلبى و ضحاك گفته‏اند: يعنى گناهانى كه شما انجام ميدهيد بر وى سخت است، و قتيبى گفته: يعنى آنچه موجب رنج و زيان شما گردد بر او سخت و دشوار است، و ابن انبارى گويد: يعنى آنچه موجب هلاكت شما گردد.

«حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ» حسن و قتاده گفته‏اند: يعنى حريص است بر آن كسانى كه ايمان نياورده‏اند كه بلكه ايمان آورند.

«بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» نسبت بمؤمنان رءوف و مهربان است. و برخى گفته ‏اند:

«رءوف» و «رحيم» هر دو بيك معنى است، و رأفت شدت رحمت را گويند. و برخى گويند:يعنى نسبت بمطيعان رءوف و نسبت بگنهكاران رحيم است، و يا نسبت بخويشان رءوف و نسبت بدوستان رحيم است، نسبت بآنان كه او را ديدار ميكنند رءوف و نسبت بآنان كه او را نديده‏اند رحيم است.

و بعضى از گذشتگان گفته ‏اند: خداى سبحان براى هيچيك از پيغمبران دو نام از نامهاى خود را در يك جا جمع نكرده جز براى پيغمبر اكرم- صلى اللَّه عليه و آله- كه فرمود: «… بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ» و درباره خود نيز فرمود: «إِنَّ اللَّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِيمٌ»«فَإِنْ تَوَلَّوْا» و اگر از حق و پيروى پيغمبر رو گردانده و از قبول آن سرپيچى نمودند و برخى گفته‏اند: يعنى اگر از تو و از اقرار كردن به نبوتت رو گردان شدند.

«فَقُلْ حَسْبِيَ اللَّهُ …» بگو خدا مرا بس است كه او بر هر چيز قادر و توانا است، معبودى جز او نيست بر او توكل و اعتماد كرده و كارهايم را بدو واگذار ميكنم.

«وَ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ» و او پروردگار عرش بزرگ است. و اينكه نام عرش را بالخصوص ذكر فرمود (با اينكه خدا پروردگار هر چيزى است) بخاطر بزرگداشت آن و بجهت آنست كه وقتى خداوند پروردگار عرش با آن عظمت باشد پروردگار چيزهاى كوچكتر از آن نيز خواهد بود. ابو مسلم گفته: عرش بمعناى سلطنت و ملك است، يعنى پروردگار پادشاهى بزرگ در آسمانها و زمين. و بعضى گفته‏اند: اين آيه آخرين آيه‏اى است كه از آسمان نازل شد، و آخرين سوره كاملى كه نازل گشت سوره برائة بود. و قتاده گفته:

آخرين آيه ‏اى كه از آسمان نازل شد همين دو آيه بود.

«وَ طُبِعَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ» پيش از اين معناى مهر خوردن بر دلها را بيان داشته ‏ايم.[1]

و حسن گفته: آنها بحدى رسيده‏اند كه هر كه بدان حد برسد دلش يكسره بميرد.

«فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ» اينان ديگر فرامين خدا و نواهى او را فهم نكنند و دليل هاى او را تدبر ننمايند. سپس بدنبال اين آيات پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- و مؤمنان را مدح فرموده گويد:

«لكِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ» مالهاى خود را در راه خدا و آنچه موجب خوشنودى او است انفاق كنند و با جانهاى خويش با كفار نبرد كنند. و پاداش اين فرمانبردارى آنان از خدا و رسول او همانست كه دنبالش فرمايد:

«وَ أُولئِكَ لَهُمُ الْخَيْراتُ» ايشان را است خوبيها يعنى بهشت و نعمتهاى آن. و برخى گفته‏اند: خيرات: منافع و مدح و تعظيم در دنيا و ثواب و بهشت در آخرت است.

«وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ» و اينان با رسيدن بدانچه ميخواستند كاميابند.

«أَعَدَّ اللَّهُ لَهُمْ» يعنى مهيا كرده و براى ايشان آفريده است.

«جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها» تفسير اين جمله در چند جا گذشت.

«ذلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» اين است كاميابى بزرگ، و اينكه آن را به لفظ «عظيم» توصيف فرموده بخاطر همان دوام و عزت و شوكت آن است‏.

 

 

[سوره التوبة (9): آيه 90]

وَ جاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الْأَعْرابِ لِيُؤْذَنَ لَهُمْ وَ قَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ سَيُصِيبُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ (90)

ترجمه:

عذر جويان از اعراب (باديه نشين بنزد تو) آمدند تا (براى تخلف از جهاد) بدانها اذن داده شود، و (هم چنين) كسانى كه (در ادعاى ايمان خود) بخدا و رسول دروغ ميگويند (در جهاد) باز نشستند، زود باشد برسد بكسانى از ايشان كه كافر شده‏اند عذابى دردناك (90).

 

 

 

تفسير:

چون داستان تخلف كنندگان از جهاد در پيش گذشت خداى تعالى اعراب باديه نشين آنان را بدو دسته تقسيم فرمود:

«وَ جاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الْأَعْرابِ» بيشتر مفسران گفته‏اند: يعنى عذر تراشان و بهانه جويانى كه در واقع عذرى ندارند و مقصر هستند، و برخى چون ابن عباس گفته ‏اند:

منظور عذر داران هستند كه براستى عذرى براى تخلف از جنگ داشته ‏اند و آنها گروهى از بنى غفار بودند.

وى براى اثبات سخن خود استدلال بجمله بعدى آيه كرده كه فرمايد: «وَ قَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا …» و گفته است: خداوند دروغگويان منافقان را بدانها عطف كرده و اين دليل آن است كه دسته نخست در بيان عذر خود راستگو و صادق بوده‏اند، و برخى گفته‏اند: يعنى آنان كه خود را بصورت مردمان معذور در آورده و در حقيقت معذور نبودند.

«لِيُؤْذَنَ لَهُمْ» جبائى گفته: يعنى تا در تخلف از جهاد بدانها اجازه داده شود.

«وَ قَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ» يعنى و گروهى از منافقان كه در اظهار ايمان خود دروغ ميگويند بى‏آنكه عذرى براى خود بيان كنند از رفتن بجهاد باز نشستند.

«سَيُصِيبُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» ابو عمرو بن علا گفته: از اين آيه معلوم گردد كه هر دو دسته بدكار بوده‏اند، چه آن دسته كه بدروغ عذرجويى كردند و چه آن دسته كه بى‏عذر از جهاد تخلف نمودند.

 

 

[سوره التوبة (9): آيات 91 تا 93]

لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرْضى‏ وَ لا عَلَى الَّذِينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (91) وَ لا عَلَى الَّذِينَ إِذا ما أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّوْا وَ أَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلاَّ يَجِدُوا ما يُنْفِقُونَ (92) إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَ هُمْ أَغْنِياءُ رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طَبَعَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَعْلَمُونَ (93)

ترجمه:

بر ناتوان و نه بر بيماران و نه بر آنان كه براى هزينه (سفر) چيزى ندارند در صورتى كه براى خدا و رسول او خير خواهى كنند باكى (از تخلف در جهاد) نيست (چون) كه راهى (براى تعرض) بر ضد نيكوكاران نيست و خدا آمرزنده و مهربان است (91) و نه بر آن دسته (از مؤمنانى) كه چون بنزد تو آمدند تا (بر مركبى) سوارشان كنى (در جواب) گفتى: چيزى كه شما را بر آن سوار كنم ندارم و آنها (نيز بدنبال اين جواب) با چشم گريان باز گشتند و محزون و غمگينند كه چرا چيزى براى خرج كردن (و هزينه سفر) ندارند (92) راه (تعرض و عقاب) بر آن كسانى است كه با اينكه توانگرند از تو رخصت (ماندن) ميخواهند، اينان راضى هستند كه جزء بازماندگان (همچون زنان و كودكان) باشند و خدا بر دلهاشان مهر نهاده‏ كه ايشان نميدانند (93).

 

شرح لغات:

نصح: اخلاص عمل از غش.

حمل: بمعناى دادن مركبى از اسب و شتر و غيره.

فيض: لبريز شدن.

حزن: سوزش دل بخاطر از دست رفتن چيزى.

 

 

 

شأن نزول:

گويند: آيه اول درباره عبد اللَّه بن زائدة- ابن ام مكتوم معروف- كه در ضمن از چشم نابينا بود نازل شد كه وى بنزد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- آمده عرض كرد: اى رسول خدا من پيرى ناتوان و نابينا و لاغر اندام هستم و كسى هم كه دستم را در راهها بگيرد ندارم آيا بمن اجازه ماندن در شهر را ميدهى؟ حضرت در پاسخ او خاموش شد تا اينكه اين آيه نازل گشت. و اين سخنى است كه ضحاك در تفسير آيه گفته است.

و قتاده گفته: درباره عائد بن عمرو و يارانش نازل گشت.

و آيه دوم درباره «بكاؤن» (گريه كنندگان معروف) نازل گشت- و آنها هفت نفر بودند بنامهاى: عبد الرحمن بن كعب، عقبة بن زيد، عمرو بن غنمة، و اين سه نفر از بنى النجار بودند- و سالم بن عمير، و هرم بن عبد اللَّه، و عبد اللَّه بن عمرو بن عوف، و عبد اللَّه بن مغفل- و اين چهار نفر از مزينه هستند- اينان بنزد رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- آمده گفتند: اى پيغمبر خدا ما را بر مركبى سوار كن (تا همراهت به جنگ بيائيم) چون كه ما مركبى نداريم، حضرت در پاسخشان فرمود: مركبى ندارم.

و اين تفسيرى است كه ابو حمزه ثمالى براى آيه كرده است.

و محمد بن كعب و ابن اسحاق گويند: آيه درباره هفت تن از قبائل مختلف نازل شده كه نزد آن حضرت آمده گفتند: بما كفش و مركب بده … و مجاهد گفته: آنها گروهى از قبيله مزينه بودند.

و واقدى گفته: هفت تن از فقراى انصار بودند كه چون گريستند دو تن آنها را عثمان بر مركب خويش سوار كرد و دو تن را عباس بن عبد المطلب و آن سه تن ديگر را يامين بن كعب نضرى مركب داد و بدين ترتيب آنان نيز بجنگ حاضر شدند، وى گفته است: مجموع افرادى كه در جنگ تبوك همراه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- آمدند سى هزار نفر بودند كه ده هزار نفر آنها سواره بودند.

 

 

تفسير:

«لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ» يعنى آنان كه زمين گير و ناتوان هستند. چنان كه ابن عباس گفته- و برخى گفته‏اند يعنى آنان كه نيروى بيرون شدن را ندارند (چه از نظر جسمى و چه از ساير جهات).

«وَ لا عَلَى الْمَرْضى‏» يعنى دردمندان كه دردشان جلوگير آنها از بيرون شدن است.

«حَرَجٌ» يعنى سختى و تكليفى در تخلف از جهاد و بيرون شدن با رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- (بر آنها نيست).

«إِذا نَصَحُوا لِلَّهِ وَ رَسُولِهِ» يعنى در صورتى كه كارشان را از غش و تقلب خالص گردانند.

«ما عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ» يعنى آن كس كه كار نيكو كند راهى براى سر- كوفت دادن او در دنيا و عذابش در آخرت نخواهد بود، و برخى گفته‏اند: اين آيه هر احسان كننده‏اى را شامل گردد چه آنكه هر كس بديگرى احسان كند احسان او بنفس خود باشد، و احسان بخود بدانست كه شخص رفتار نيكويى داشته باشد كه بدان شايسته ستايش و ثواب گردد.

«وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ» و خدا آمرزنده است بدان كه عذر عذر داران را پذيرفته و معذورشان داشته، و بدانها مهربان است كه بيش از طاقت آنها چيزى برايشان واجب نكرده.

«وَ لا عَلَى الَّذِينَ إِذا ما أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ …» و نيز باكى و تكليفى نيست و راهى بر مذمت و عقاب نيست بر آن كسانى كه چون بنزد تو آيند و بخاطر نداشتن مركب و هزينه سفر درخواست مركبى و هزينه راهى از تو كنند تا بدان وسيله در همراهى تو بجهاد حاضر شوند، تو در جواب آنها گويى: مركبى كه شما را بدان سوار كنم و چيزى كه ترتيب كارتان را بدان بدهم ندارم.

«تَوَلَّوْا وَ أَعْيُنُهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ …» باز گشتند و چشمانشان در اثر اندوه و حزن اشگبار است كه چرا مركبى كه بدان سوار شوند و چيزى كه در راه خرج كنند ندارند تا بدانوسيله با شما بيرون شوند.

«إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَ هُمْ أَغْنِياءُ» راه عتاب و تكليف بر آن كسانى است كه با وجود توانگرى و قدرت بر جهاد از تو رخصت ماندن ميخواهند.

«رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ» تفسيرش در آيات پيش گذشت‏.

 

 

[سوره التوبة (9): آيات 94 تا 96]

يَعْتَذِرُونَ إِلَيْكُمْ إِذا رَجَعْتُمْ إِلَيْهِمْ قُلْ لا تَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكُمْ قَدْ نَبَّأَنَا اللَّهُ مِنْ أَخْبارِكُمْ وَ سَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى‏ عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (94) سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ (95) يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَرْضى‏ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ (96)

ترجمه‏

هنگامى كه بسوى اينان باز گرديد عذر پيش شما آرند. بگو عذر نياوريد كه باورتان نكنيم و خدا ما را از أخبار شما آگاه ساخت، و زود است كه خدا و رسول او (در آينده) عمل شما را ببينند و سپس بسوى جهان غيب و شهود باز گرديد و او شما را بدانچه ميكرديد آگاه گرداند (94) و بزودى هنگامى كه بسويشان باز گرديد براى شما قسم خواهند خورد تا از (جرم و گناهشان) چشم بپوشيد، شما از آنها روى بگردانيد كه مردمانى پليد هستند و جايگاهشان بكيفر اعمالى كه ميكردند دوزخ خواهد بود (95) اينها براى شما قسم ميخورند كه شما از آنها راضى شويد ولى اگر شما (هم) از آنها راضى شويد خدا از مردمان نافرمان (و عصيان پيشه) راضى نخواهد شد. (69)

 

 

 

شأن نزول‏

از ابن عباس نقل شده كه اين آيات درباره جدّ بن قيس و معتب بن قشير و ياران‏ آن دو از منافقان كه جمعاً هشتاد نفر بودند نازل شد كه چون رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- از جنگ تبوك بازگشت دستور داد تا كسى با آنها مجالست نكند و سخن نگويد.

و مقاتل گفته: درباره عبد اللَّه بن أبىّ نازل گشت كه بنزد پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- آمده قسم خورد كه از اين پس در هيچ جنگى تخلف نكند و بدنبال قسمى كه خورد از آن حضرت خواست تا از وى راضى شود.

 

 

تفسير:

«يَعْتَذِرُونَ إِلَيْكُمْ إِذا رَجَعْتُمْ إِلَيْهِمْ» چون از جنگ تبوك بمدينه باز گرديد اينان براى تخلف خود از جنگ عذرهاى باطل و دروغ براى شما آورند.

«قُلْ لا تَعْتَذِرُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكُمْ …» اى محمد بگو عذر نياوريد كه در اين گفتارتان شما را تصديق نخواهيم كرد. چون كه خداوند از حال و اخبار شما و حقيقت كارتان ما را با خبر ساخته و دروغ شما را ميدانيم، و برخى گفته‏اند: منظور از اين اخبار همانست كه در آيه‏ «لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلَّا خَبالًا …»[2] بيان فرموده.

«وَ سَيَرَى اللَّهُ عَمَلَكُمْ وَ رَسُولُهُ» يعنى خدا و رسول او عمل شما را پس از اين خواهند ديد كه آيا از نفاق خود توبه ميكنيد يا بر حال نفاق باقى ميمانيد. و برخى گفته‏اند:

معناى آيه آن است كه خدا اعمال و تصميمات آينده شما را ميداند و پيغمبر خود را نيز از آنها بياگاهاند بدانسان كه گويا آنها را از نزديك مى‏بيند و براى او ديدنى شود چنانچه در گذشته چنين كرد.

«ثُمَّ تُرَدُّونَ إِلى‏ عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ» يعنى پس از مرگ بنزد خداى سبحانى كه پنهان و عيان را ميداند، و از پيدا و ناپيدا چيزى بر او پوشيده نيست باز خواهيد گشت.

«فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» و او شما را بتمام اعمال و كردارتان آگاه كند چه خوب باشد و چه بد، و پاداش و كيفر تمامى آنها را خواهيد ديد.

«سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ» اين منافقانى كه از آمدن با شما تخلف كردند. چون بنزد آنها باز گرديد براى شما قسم ميخورند تا از جرم و گناهشان‏ درگذريد، و آنها را مورد توبيخ و سرزنش قرار ندهيد.

«فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ» از آنها روى بگردانيد و بصورت انكار و خشم از آنها اعراض كنيد «إِنَّهُمْ رِجْسٌ» زيرا كه آنها پليدند و همانطور كه از چيزهاى پليد و نجس اجتناب بايد كرد از آنها نيز بايد اجتناب كنيد.

«وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ» جايگاه و بازگشت آنها بكيفر نافرمانى هايى كه كرده‏اند دوزخ است.

«يَحْلِفُونَ لَكُمْ لِتَرْضَوْا عَنْهُمْ» اينان بخاطر اينكه جلب رضايت شما مردمان با ايمان را بكنند براى شما قسم ميخورند.

«فَإِنْ تَرْضَوْا عَنْهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ لا يَرْضى‏ عَنِ الْقَوْمِ الْفاسِقِينَ» ولى اگر شما هم بخاطر بى‏اطلاعيتان از حال آنها از ايشان راضى شويد خداى سبحان بخاطر آنكه از حال ايشان آگاه است از اين دسته مردمى كه از فرمانبردارى او سرپيچى كرده و نافرمانى نموده‏اند راضى نخواهد شد. و مقصود اين است كه رضايت شما در صورتى كه خدا از آنان راضى نباشد براى آنها سودى ندارد، و اين سخن را بدانجهت فرمود كه كسى خيال نكند اگر مردمان با ايمان از آنها راضى شدند خدا هم از آنها راضى شده است.

و منظور از رويهم رفته آن است كه با اينكه خدا از اينان نميگذرد شايسته است كه شما نيز از آنان نگذريد و راضى نشويد.

مطلب ديگرى كه از اين آيه استفاده ميشود آن است كه هر كس هدفش جلب رضايت مردم باشد و رضايت خداوند را منظور نداشته باشد خداوند مردم را نيز نسبت باو خشمگين سازد، چنانچه در حديث از رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- آمده كه آن حضرت فرمود: هر كه رضايت خدا را بخشم مردم بجويد (و منظورش جلب رضايت خدا باشد اگر چه مردم نسبت بدو خشم كنند) خدا از او خوشنود گشته و مردم را نيز از او خوشنود سازد، و هر كس بوسيله خشم خداوند در صدد جلب رضايت مردم باشد هم خدا بر او خشم كند و هم مردم را نسبت باو خشمگين سازد.

 

 

[سوره التوبة (9): آيات 97 تا 99]

الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً وَ أَجْدَرُ أَلاَّ يَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (97) وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ مَغْرَماً وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوائِرَ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (98) وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّها قُرْبَةٌ لَهُمْ سَيُدْخِلُهُمُ اللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (99)

ترجمه:

اعراب باديه نشين در كفر و نفاق سخت‏ترند و سزاوارترند بندانستن حدود و احكامى را كه خدا بر پيغمبرش نازل كرده، و خدا دانا و فرزانه است (97) و بعضى از اعراب باديه نشين آنچه را (در راه دين و جهاد) خرج ميكنند غرامت و زيان مى‏پندارند، و انتظار حوادث ناگوارى براى شما ميكشند، در صورتى كه حوادث ناگوار بر آنها است و خدا شنوا و دانا است (98) و (در عوض) برخى ديگر از آن اعراب باديه نشين بخدا و روز بازپسين ايمان دارند و آنچه را (در اين راه) خرج ميكند موجب تقرب بخدا و دعاى پيغمبر ميداند، هان! بدانيد كه براستى همان مايه تقرب ايشان است و بزودى خدا آنها را در رحمت خويش داخلشان خواهد كرد و همانا خدا آمرزنده و مهربان است (99).

 

 

شرح لغات:

اعراب: باديه نشينان. و عرب دو دسته‏اند، عرب عدنان، و عرب قحطان، و چون‏ رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- از عدنان بود عرب عدنان بر آن دسته ديگر برترى دارد.

أجدر: شايسته‏تر و اساسى‏تر، از «جدر» بسكون دال گرفته شده كه بمعناى اساس ديوار است.

مغرم: بمعناى غرم است و آن رسيدن زيان و ضرر بمال ميباشد.

تربص: انتظار كشيدن و چشم براه بودن.

دوائر: جمع دائرة و بمعناى حوادث روزگار است. و برخى گفته‏اند: دگرگونى و برگشت روزگار از حال نعمت به بلا است.

قربة: طلب ثواب و كرامت از خداى تعالى بخاطر خوش فرمانى.

 

 

 

تفسير:

چون سخن منافقان بميان آمد خداوند در اين آيات بيان فرمايد كه منافقان باديه نشين در نفاق سخت‏تر و نادانيشان نسبت باحكام خدا بيشتر است.

«الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً» منظور اعراب باديه نشين اطراف مدينه هستند، و اينكه كفر آنها سخت‏تر است بدانجهت است كه آنها سخت دل‏تر و جفا كارتر از مردم شهرند و همچنين از شنيدن قرآن و بيم دادن پيمبر دورتر بودند- چنانچه زجاج گفته است- و معناى آيه آن است كه باديه نشينان اگر كافر يا منافق بودند در كفر و نفاق خود سخت‏تر از مردم شهر هستند بخاطر آنكه از دسترسى و استماع حجتهاى الهى و مشاهده معجزات و بركتهاى وحى دورند.

«وَ أَجْدَرُ أَلَّا يَعْلَمُوا حُدُودَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ عَلى‏ رَسُولِهِ …» و بدين ترتيب سزاوارترند كه حدود الهى را در مورد حلال و حرام ندانند.

«وَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ» و خدا به احوال آنان دانا است و درباره حكمى كه نسبت بدانان ميكند حكيم و فرزانه است.

«وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ مَغْرَماً» از باديه نشينان منافق كسانى هستند كه هر چه را در راه جهاد و راه خير خرج ميكند غرامت و زيان مى‏پندارد بخاطر آنكه بثوابى اميدوار نيست.

«وَ يَتَرَبَّصُ بِكُمُ الدَّوائِرَ» و انتظار حوادث بد روزگار و سرنوشتهاى ناپسند را در مورد شما دارند، زجاج و فراء گفته‏اند: انتظار مرگ يا كشته شدن مؤمنان را ميبردند، و چشم براه مرگ پيغمبر- صلى اللَّه عليه و آله- بودند تا به آئين مشركان باز گردند.

«عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ» ولى بلاء و حوادث بد بر آنها است، يعنى آنچه را انتظار ميكشند خود سزاوارتر بدانند و براى هميشه مغلوبند.

«وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ» و خدا بگفتارشان شنوا است و به نيتهاى دل آنان دانا و آگاه است، و چيزى از گفتار و مقاصدشان بر خدا پوشيده نيست.

«وَ مِنَ الْأَعْرابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ» و از همان اعراب باديه نشين مردمانى هستند كه اعتقادى سالم بخدا و روز جزا و بهشت و دوزخ دارند.

«وَ يَتَّخِذُ ما يُنْفِقُ قُرُباتٍ عِنْدَ اللَّهِ» و آنچه را كه در راه جهاد و راههاى ديگر خيرات خرج ميكنند منظورشان فرمانبردارى در پيشگاه خدا و بزرگداشت فرمان او و مراعات حق وى ميباشد، و يا بگفته بعضى: منظورشان تقرب بخدا است و در طلب ثواب و جلب رضايت او هستند.

«وَ صَلَواتِ الرَّسُولِ» قتاده گفته: يعنى مترصد دعاى رسول خدا- صلى اللَّه عليه- و آله- بخير و بركت براى خود هستند، و ابن عباس و حسن گفته‏اند: منظور از صلوات رسول استغفار آن حضرت است. و بهر صورت دعاى خير آن حضرت را براى خود ميخواهند.

«أَلا إِنَّها قُرْبَةٌ لَهُمْ» يعنى: دعاى خير آن حضرت موجب تقرب آنها است كه آنها را بثواب خدا نزديك ميسازد. و ممكن است مقصود اين باشد كه همان انفاق و خرج كردن آنها موجب تقرب آنان بخدا است.

«سَيُدْخِلُهُمُ اللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ» و اين وعده‏اى است كه خداى سبحان بآنان داده كه آنان را مورد رحمت خويش قرار دهد و در بهشت داخلشان ميكند، و در اين جمله مبالغه نيز هست به اينكه رحمت خدا بطور كامل آنها را فرا ميگيرد و شاملشان ميشود.

«إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» و خدا آمرزنده گناهانشان ميباشد و بفرمانبرداران خود مهربان است‏.


[1] – تابعين بكسانى گويند كه زمان رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- را درك نكرده و اصحاب آن حضرت را ديدار كرده‏اند.

[2] – وسق شصت صاع است و هر صاعى قريب سه كيلو است، ضمناً بايد دانست كه براى اطلاع از تمامى حكم زكات و خصوصيات و فروع آن بايد بكتب فقهى رجوع كرد، و در اينجا مؤلف بطور اجمال اشاره بچيزهايى كه زكات در آنها واجب است كرده، و در تمام موارد زكات نيز نصاب اول آن را ذكر فرموده، و منظور از ميوه‏جات هم لا بد خرما و مويز است، و گرنه در ساير ميوه‏جات مستحبّ است و واجب نيست بشرحى كه فقهاء در كتب فقهى متعرض شده‏اند.

[3] – آيه 118 از همين سوره.

[4] – براى اينكه خواننده محترم بموضوع بحث و استدلال مؤلف بهتر آشنا شود توضيح( ميدهيم: كه دانشمندان علم كلام اين بحث را در كتابهاى خود عنوان كرده‏اند كه آيا عذاب مردمان با ايمانى كه مرتكب گناهان كبيره شده‏اند دائمى است( مانند كفار) يا موقت است، و بيشتر نظريه دوم را پذيرفته‏اند كه عذاب گنهكار دائمى نيست و موقت است، و از جمله دليلهايى كه براى مدعاى خود ذكر كرده‏اند همين است كه خدا ميتواند از شخص گنهكار بگذرد و كيفرش را ببخشد و چنان نيست كه كيفر عمل لازمه عقلى و حتمى گناه باشد هم چنان كه سوختن لازمه آتش است، بلكه( كيفر گناه، حقى است از حقوق خداى تعالى و قابل اسقاط، و اگر مشيتش تعلق گرفت ميتواند بگذرد، و مؤلف بزرگوار براى اثبات اينمطلب به اين آيه نيز استدلال كرده كه ميفرمايد: كار گنهكاران و كيفر آنان بدست خدا است كه بخواهد آنها را عذاب كند يا ببخشد.( اين راجع بقسمت اول استدلال).

و در قسمت دوم نيز بحث شده است كه وقتى شخص گنهكار از گناه خود توبه كرد آيا بر خدا واجب است توبه او را بپذيرد و كيفرش نكند يا واجب نيست و البته بمشيت او است، مؤلف مرحوم مانند بسيارى از علماى كلامى معتقد است كه قبول توبه گنهكار بر خدا واجب نيست بلكه اگر قبول كند از باب تفضل و لطف است، و براى اثبات اين سخن به اين آيه استدلال كرده كه در اينجا خدا ميفرمايد: كار آنها بدست خدا است كه بخواهد عذابشان كند يا بخواهد آنها را ببخشد، و اگر قبول توبه بر او واجب بود تعلق بر مشيت و اراده خدا معنى نداشت.

[5] – كيست كه بخدا وام دهد وام دادن نيكويى.

[6] – جان خود را در نزد پروردگارش بمعرض فروش ميگذارم چون در تمامى خلق براى آن بهايى وجود ندارد.

[7] – و بدان بهشت را خريدارى ميكنيم و اگر بچيز ديگرى جز بهشت آن را بفروشم مغبون گشته‏ام.

[8] – اگر در مقابل جان خود مال دنيايى بدست آورم با رفتن از دنيا آن بهاء و مال هم از دستم برود.

[9] – چون بر ميخيزم تا شبانه از نزدش بروم همچون مردى محزون آه و ناله سر ميدهد.

[10] – و چون منحرف گشتند خدا دلهاشان را منحرف كرد.( سوره صف آيه 5)

[11] – يعنى بدانها گفتم يقين كردند بدو هزار مرد مسلحى كه سرانشان زره‏هاى فارسى پوشيده‏اند.

[12] – آيه 106.

[13] – سوره بقره آيه 176- 177

[14] – سوره احزاب آيه 23

[15] – سوره احزاب آيه 53

[16] – آيه بعدى همين آيه كه در صفحه بعد با ترجمه و تفسيرش بيايد.

[17] – غزوه بدان جنگهايى گويند كه رسول خدا- صلى اللَّه عليه و آله- خود در آن جنگ حاضر ميشد، و سريه بدانها گويند كه عده‏اى را مأمور رفتن بجنگ ميكرد و خود در مدينه ميماند و بگفته ابن اسحاق در سيره مجموع غزوات آن حضرت بيست و هفت غزوه و مجموع سرايا سى و هشت سريه بوده.

[1] – يعنى در تفسير آيه« خَتَمَ اللَّهُ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ»- آيه 7 از سوره بقره.

[2] – آيه 47 از همين سوره.

 

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏11، ص: 250

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=