البقرة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه ۱۷8-182

النوبة الاولى‏

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا178- اى ايشان كه بگرويدند كُتِبَ عَلَيْكُمُ‏ بر شما نوشتند و واجب كردند الْقِصاصُ‏ بازگشتن بكشتن ناحق، فِي الْقَتْلى‏ در كشتگان مسلمانان بنا حق، الْحُرُّ بِالْحُرِّ آزاد بآزاد وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ و بنده ببنده، وَ الْأُنْثى‏ بِالْأُنْثى‏ وزن بزن‏ فَمَنْ عُفِيَ لَهُ‏ هر كس كه وى را آسان فرا گذارند مِنْ أَخِيهِ شَيْ‏ءٌ از كار برادر وى چيزى‏ فَاتِّباعٌ‏ وى را گويند تا بر پى ديت سپردن رود، بِالْمَعْرُوفِ‏ به نيكويى، و بزودى‏ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ‏ و كار گزاردن بوى‏ بِإِحْسانٍ‏ به نيكويى، و زود گزارى، ذلِكَ‏ اين پذيرفتن دين از قاتل و فرا گذاشت قصاص، تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ‏ سبك كردن كارى گران است از خداوند شما، وَ رَحْمَةٌ و بخشودنى آشكارا، فَمَنِ اعْتَدى‏ هر كس كه از اندازه درگذارد و افزونى جويد و باز خون ناحق ريزد، بَعْدَ ذلِكَ‏ پس از آنك يكى ريخت و از وديت ستدند، فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ‏ او راست عذابى درد نماى درد افزاى.

وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ- و شما را در قصاص كردن زندگانيست‏ يا أُولِي الْأَلْبابِ‏ اى زيركان خداوندان مزغ‏[1] و خداوندان خرد لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ‏ تا به پرهيزيد.

كُتِبَ عَلَيْكُمْ‏- نبشته آمد بر شما و واجب كردند إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ‏ چون بيكى از شما مرگ آيد إِنْ تَرَكَ خَيْراً اگر از اين جهانى چيزى بگذارد الْوَصِيَّةُ اندرز كردن‏ لِلْوالِدَيْنِ‏ پدر و مادر خويش را، وَ الْأَقْرَبِينَ‏ و خويشاوندان را بِالْمَعْرُوفِ‏ بچم و انصاف و هموار بى اجحاف، حَقًّا نبشته آمد آن وصيت بسزا و راستى، عَلَى الْمُتَّقِينَ‏ بر پرهيزندگان از شرك.

فَمَنْ بَدَّلَهُ‏- هر كه بگرداند آن را بَعْدَ ما سَمِعَهُ‏ پس آنك بشنيد آن را، فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ‏ بزه‏مندى آن بريشان كه تبديل ميكنند إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏ كه اللَّه شنواست دانا.

فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ‏- هر كه ترسد از آن وصيت كننده‏ جَنَفاً بيدادى و كژى، أَوْ إِثْماً يا بزه‏مندى‏ فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ‏ صلح سازد ميان ايشان‏ فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ‏ بر وى بزه‏مندى نيست، إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏ 182كه اللَّه آمرزگارست و بخشاينده.

النوبة الثانية

– قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا … الآية- مفسران گفتند اين آيت در شأن دو قبيله عرب فرود آمد يكى شريف و ديگر وضيع، ميگويند اوس و خزرج بودند، و بعضى گفتند قريظه و نضير بودند، با يكديگر جنك كردند و از ايشان كه شريف بودند قومى كشته شدند بدست آنان كه وضيع بودند، و اين در بدايت اسلام بود و بجاهليت قريب العهد بودند، هم بر عادت و حكم جاهليت گفتند- لنقتلن بالعبد منّا الحرّ منهم، و بالمرأة منّا الرجل منهم، و بالرجل منا الرجلين منهم و لنضاعفنّ الجروح- گفتند به بنده ما آزاد ايشان باز كشيم و بزن ما مرد ايشان و بيك مرد ما دو مرد ازيشان، و قصاص جراحتها مضاعف كنيم، كه ما ازيشان مهتر و شريفتريم، آن گه قصه خويش بحضرت نبوى انها كردند. مصطفى ايشان را براستى و برابرى فرمود، رب العالمين در شأن ايشان آيت فرستاد و رسول خدا بر ايشان خواند، و همه منقاد شدند و بحكم خدا و رسول فرو آمدند.

الْحُرُّ بِالْحُرِّ- آزاد بآزاد وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ و بنده به بنده، و در ابتداء اسلام زن بزن كشتنديد و مرد بمرد وَ الْأُنْثى‏ بِالْأُنْثى‏ منسوخ گشت به‏ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ‏ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ مستثنى ماند بدلالت سنت.

اكنون حكم آيت على الجملة بدان- هر دو شخص كه در دين و در حريت برابر باشند و در حرمت، و يكى از آن ديگر را بكشد بقصد، رواست كه او را باز كشند بوى، پس مسلمان بمسلمان باز كشند، و ذمّى بذمى، و آزاد بآزاد، و بنده به بنده، و مرد بمرد، و زن بزن، و مسلمان را بذمى باز نكشند بمذهب شافعى رض، و نه آزاد به بنده كه ايشان در عصمت برابر نه‏اند. و امير المؤمنين عليه السّلام گفت‏ «من السّنة ان لا يقتل مسلم بكافر و ان لا يقتل حر بعبد»

اما ذمى بمسلمان و بنده بآزاد باز كشند، همچنين فرزند به پدر و فرزند بمادر باز كشند، و پدر را بفرزند و مادر را بفرزند نه، و جماعتى را بيك شخص باز كشند بحكم اجماع، و زن را بمرد باز كشند و مرد را بزن بحكم خبر.

فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ‏- اين هاء در- له- با قاتل شود، كشته را به برادر كشنده‏ خواند و عصمت اسلام و برادرى ميان قاتل و قتيل بخون ناحق بنبريد، و نيز بقتل اسم ايمان از وى به نيفتاد كه در تحت اين خطاب است كه‏ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا و اين عفو آنست كه اولياء كشته خود به بخشند و بديت صلح كنند. ميگويد- هر كس كه وى را از برادر كشته وى قصاص عفو كنند فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسانٍ‏- قاتل را گوئيد يعنى تا بر پى ديت سپردن رود، به نيكويى و كارگزاردن بزودى.

معنى ديگر فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ‏ او را گوئيد، يعنى ولّى كشته را، كه باين قاتل ميخواهد كه با وى بديت صلح كند، تو هم پس اين صلح فرا رو، و اين ديت به پذير بى تشديد و تهديد. اگر كسى گويد چه فايده را فَمَنْ عُفِيَ لَهُ‏ بفعل مجهول گفت فمن عفى له اخوه نگفت؟ جواب آنست كه تا معلوم شود كه در شرع فرق نيست ميان آنك صاحب دم يك كس باشد و عفو كند، يا جماعتى باشند و يك كس از جمله ايشان عفو كند، در هر دو حال قصاص بيفتد و با ديت گردد، و ديت مردى مسلمان كه بقصد كشته شود ديت مغلظه است حالى بر قاتل واجب شود صد اشتر به قسم، و آن را مثلثه گويند سى حقه، و سى جذعه، و چهل خلفه، كه بچه در شكم دارند، و اگر بخطا كشته شود يا شبه عمد بود نه عمد محض ديت مخففه واجب شود بر عاقله، و ديت مخففه مؤجّل واجب شود بر پنج قسم- آن را مخمسه- گويند بيست حقه، و بيست جذعه، و بيست بنت لبون، و بيست ابن لبون، و بيست بنت مخاض، الّا اگر خويشاوندى را كشد يا در ماههاى حرام كشد.

ذو القعده و ذو الحجه و محرم و رجب، يا در حرم مكه، كه آن گه ديت مغلظه واجب شود، اگر چه قتل خطا باشد، پس اگر شتر نايافت بود يا ببهاى خويش بدست نيايد، ديت مردى مسلمان هزار دينار زر سرخ باشد، يا دوازده هزار درم سپيد، و ديت جهود و ترسا ثلث ديت مسلمان است بحكم خبر، و ديت مجوس خمس ديت اهل كتاب است، و هشتصد درم بقول عمر خطاب،و ديت زنان از هر جنس نيمه ديت مردان است، و عاقله مرد عصبه وى باشند، آنان كه بعضيّت و جزئيّت در ميان ايشان نباشد يعنى كه پدران و فرزندان در آن نشوند، و اين بمذهب شافعى است، على الخصوص آن گه اين عاقله تحمل ديت مخففه كنند بشرط آنك مكلف باشند، و توانگر و موافق جوانى در دين بمدت سه سال هر سالى ثلث ديت، و آنكه هر توانگرى را هر سال نيم دينار و اگر متوسط باشد دانگ و نيم، و آنچه در بايد از بيت المال مسلمانان بدهند.

ذلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ- اين عفو كردن قصاص و ديت دادن تخفيفى تمام است و رحمتى فراخ از خداوند شما، و ديت اين امت را خاصه، كه هيچكس ديگر را نبود از ولد آدم، در تورية قصاص است يا عفو، و در انجيل امر است بعفو، و در قرآن هم قصاص است و هم عفو و هم ديت.

در خبر مى‏آيد كه مصطفى صلى اللَّه عليه و آله و سلّم گفت«ثم انتم يا خزاعه قد قتلتم قتيلا من هذيل و انا و اللَّه عاقله فمن قتل قتيلا بعده فاهله بين خيرتين: ان احبّوا قتلوا، و ان احبّوا اخذ و العقل».

فَمَنِ اعْتَدى‏ ….- اين را دو تأويل كرده‏اند: يكى آنست كه يك بار از قاتل بنا حق بيش ديت نپذيرند، اگر ديگر كشند لا بد وى را قصاص كنند، هر چند كه ولىّ خون بديت رضا دهد، و اين مذهب قومى است از علما. و ديگر تأويل آنست كه از آن كس كه با خون ناحق گردد پس آنك يك بار ديت ستدند ازو، توبت نپذيرند و لا بد فردا بآتش عذاب كنند او را، و از اعتداست ولىّ خون را كه گويد بديت رضا دادم تا قاتل فرا پيش آيد ايمن، آن گه وى را بكشد.

وَ لَكُمْ فِي الْقِصاصِ حَياةٌ.- الآية …- اى و لكم فى القصاص ناه، ميگويد شما را در باز كشتن كشندگان مسلمانان بگزاف زندگانى است و بازداشتن ديگران مردمان را از كشتن بگزاف.

يا أُولِي الْأَلْبابِ‏- اى خداوندان خرد، و اى زيركان، در جاهليت قاتل‏ را باز نمى‏كشتند. ميگفتند يكى كم شد تا ديگرى كم نشود. اين جواب آنست كه اى زيركان آن انبوهى در قصاص است نه در فرو گذاشت.لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ‏- قصاص كنيد تا بپرهيزيد.

عن عبد اللَّه بن مسعود قال- قال رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم: «لا يحلّ دم امرء مسلم يشهد ان لا اله الا اللَّه، و انّى رسول اللَّه الّا باحدى ثلث: النفس بالنفس، و الثيب الزانى، و المارق لدينه، و التارك للجماعة.»

وروى انه قال صلى اللَّه عليه و آله و سلم: «لا يحل دم امره مسلم يشهد ان لا اله الا اللَّه، و انّ محمدا رسول اللَّه الّا باحدى ثلث:- زنا بعد احصان- فانه يرجم، و رجل خرج محاربا، للَّه و رسوله فانه يقتل او يصلب او ينفى من الارض، او يقتل نفسا فيقتل بها».

قال صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ «كل ذنب عسى اللَّه ان يغفره الا من مات مشركا او مؤمن يقتل مؤمنا متعمدا.»

معنى ديگر گفته‏اند- و لكم فى القصاص حياة- أراد به فى الآخرة- يعنى كه اگر درين جهان قصاص كند در آن جهان از قصاص رستگارى يافت، و گرنه لا بد در آن جهان قصاص خواهند از وى.

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم:- «يجي‏ء المقتول بالقاتل يوم القيمة ناصيته و رأسه بيده و أوداجه تشخب دما، يقول- يا رب قتلنى حتّى يدينه من العرش.»

كُتِبَ عَلَيْكُمْ …- اى فرض و اوجب عليكم‏ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ‏ اى اسبابه و مقدماته من الامراض و العلل‏ إِنْ تَرَكَ خَيْراً اى مالا. خير اينجا بمعنى- مال- است، چنانك در قرآن چند جايگه گفت- قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْرٍ يعنى من مال، وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ خَيْرٍ. اى مال، إِنِّي أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِ يعنى حبّ المال، وَ إِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ يعنى لحب المال. و در قرآن خير آيد بمعنى- ايمان- چنانك در سورة الانفال گفت: وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فِيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ‏ يعنى ايمانا، و قال تعالى‏ إِنْ يَعْلَمِ اللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْراً اى ايمانا، و در سورة هود گفت: لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللَّهُ خَيْراً اى ايمانا.

و خير بمعنى- اسلام- آيد: چنانك در سورة البقرة گفت: أَنْ يُنَزَّلَ عَلَيْكُمْ مِنْ خَيْرٍ مِنْ رَبِّكُمْ‏ و در سورة القلم: مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ اى للاسلام، و خير بمعنى- عافيت- آيد، چنانك در سورة الانعام گفت: وَ إِنْ يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ اى بعافية،و در يونس گفت: وَ إِنْ يُرِدْكَ بِخَيْرٍ، اى بعافية و خير بمعنى- اجر- آيد: چنانك در سورة الحج خواند: لَكُمْ فِيها خَيْرٌ يعنى فى البدن اجر و خير بمعنى- طعام آيد چنانك در سورة القصص گفت: إِنِّي لِما أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ يعنى من طعام فقير. و خير بمعنى- ظفر- آيد چنانك در سورة الاحزاب گفت: وَ رَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنالُوا خَيْراً يعنى الظفر فى القتال.

كُتِبَ عَلَيْكُمُ‏ الآية …- ميگويد واجب كردند بر شما وصيت كردن مادر و پدر را و خويش و پيوند را آن زمان كه مخايل مرگ بر شما ظاهر شود، و اسباب آن به بينيد، و مال داريد كه در آن وصيت كنيد. و اين آيت پيش آيات مواريث فرو آمده بود، بآن سبب كه ايشان در عادت جاهليت اجنبيان را و بيگانگان را بحكم ريا و سمعة وصيت ميكردند، و خويشاوندان خود را فرو ميگذاشتند، اللَّه تعالى ايشان را ازين عادت بر گردانيد و وصيت از بهر پدر و مادر و جمله خويشان فريضه گردانيد، پس چون آيات مواريث فرو آمد وصيت پدر و مادر و ديگر وارثان منسوخ گشت بگفت مصطفى ع و بيان وى، و ذلك‏

قوله صلى اللَّه عليه و آله و سلّم‏ حين نزلت آية المواريث: «ألا ان اللَّه سبحانه قد اعطى كل ذى حق حقه، ألا لا وصية لوارث»

پس خويشاوندانى را كه وارث نبودند وصيت در حق ايشان فريضه بماند بقول بعضى علما: و هو ابن عباس و الحسن و الضحاك و قتاده و طاوس. قال الضحاك: «من مات و لم يوص لذى قرابة فقد ختم عمله بمعصية» و قول درست آنست: كه فرض وصيت به كلى منسوخ شد هيچكس را واجب نيست نه خويشاوندان را و نه ديگران را، اما مستحبّ است اگر وصيت كند، فضيلت باشد، و اگر نكند، فريضه نيست و عاصى نشود- و هو قول على و ابن عمر و عايشه و عكرمه و مجاهد و السدى قال عروة بن الزبير «دخل على ع على رجل يعوده- فقال انى أريد أن اوصى فقال، على ان اللَّه تعالى يقول، إِنْ تَرَكَ خَيْراً و انما تدع شيئا يسيرا فدعه لعيالك فانه افضل.

«و قال رجل لعايشة: انى اريد ان اوصى قالت- كم مالك؟ قال ثلاثة آلاف. قالت- و كم عيالك؟ قال اربعة فذكرت له ما ذكر على»- و روى‏ انّ ابن عمر لم يوص فقال- امّا مالى فاللّه اعلم ما كنت اصنع فيه فى الحياة- و اما رياعى فما احب ان يشرك ولدى فيها احد» و قال عروة بن ثابت للربيع بن خيثم- اوص لى بمصحفك، قال فنظر الى ابنه و قال‏ وَ أُولُوا الْأَرْحامِ بَعْضُهُمْ أَوْلى‏ بِبَعْضٍ فِي كِتابِ اللَّهِ‏.

اكنون اگر كسى وصيت كند بر سبيل استحباب و طلب فضيلت چنان بايد كه درويشان را كند نه توانگران را، و بر ثلث نيفزايد كه رب العالمين گفت: بِالْمَعْرُوفِ‏- معروف آنست كه وصيت هموار و با انصاف بود، و اجحاف نيارد در ميراث وارث.

حَقًّا عَلَى الْمُتَّقِينَ‏- اى كتبت الوصية حقا- نبشته آمد وصيت بر شما نبشتنى بحق و سزا و راستى، كه چنين سزد و چنين بايد، عَلَى الْمُتَّقِينَ‏- اين تقوى توحيد است يعنى پرهيزكاران از شرك با خداى عز و جل.

فَمَنْ بَدَّلَهُ‏ الآية …- اى بدّل الايصاء هر كه وصيت بگرداند و در آن تغيير و تبديل آرد از اوليا و اوصيا بزه‏مندى آن تغيير و تبديل بر ايشانست، كه تغيير كنند نه بر موصى، و اللَّه شنوا و دانا است، وصيت از كننده مى‏شنود و تبديل از خلاف كننده ميداند.

فَمَنْ خافَ مِنْ مُوصٍ‏ الآية …- بتشديد و تخفيف خوانده‏اند، حمزه على و يعقوب و ابو بكر بتشديد خوانند، ديگران بتخفيف خوانند، و معنى هر دو يكسانست. اوصى- و وصّى- لغتان.

فَمَنْ خافَ‏- اين خوف بمعنى علم است اى- فمن علم من موص ظلما و عدولا عن الحق- هر كس كه بداند كه آن وصيت كننده بيداد كرد در وصيت، فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ‏- آن گه ميان اصحاب تركت و ارباب سهام صلح سازد، و آن جور و ظلم با جاى آرد فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ‏- برين بر جاى آرنده بزه‏مندى نيست، و آن صلح كه وى ساخت از تبديل بزه‏مند نيست. معنى ديگر گفته‏اند- هر كس كه بداند كه آن وصيت كننده ظلم خواهد كرد، و قصد حيف و جور دارد بر ورثه، و او را نگذارد در آن حال كه وصيت ميكند، بلكه صلح سازد ميان وى و ميان ورثه و او را بعدل و انصاف فرمايد فَلا إِثْمَ عَلَيْهِ‏- لانه ليس بمبدّل بل هو متوسط مصلح‏

روى عامر بن سعد بن ابى وقاص عن ابيه قال- كنت مع رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم فى حجة للوداع، فمرضت مرضا اشرفت على الموت. فعادنى رسول اللَّه فقلت- يا رسول اللَّه انّ لى مالا كثيرا و ليس يرثنى الّا ابنة أ فاوصى بثلثى مالى؟ قال لا- قلت- فبشطر مالى؟

قال لا- قلت بثلث مالى؟ قال- نعم، الثلث، و الثلث كثير، انك يا سعد ان تترك ولدك اغنياء خير من ان تتركهم عالة يتكففون الناس.

وروى ابو امامة قال- قال رسول اللَّه‏ من خاف فى وصيّته القى فى اللوى، و اللوى واد فى جهنم.

وعن ابى هريرة قال- قال رسول اللَّه: «انّ الرجل ليعمل بعمل اهل الخير سبعين سنة فاذا اوصى خاف فى وصيته فيختم له فى شر عمله فيدخل النار، و ان الرجل ليعمل بعمل اهل الشر سبعين سنة فاذا اوصى لم يحف فى وصية فيختم له بخير عمله فيدخل الجنة،

ثم قال ابو هريرة اقرؤا ان شئتم‏ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ‏ الى قوله‏ وَ لَهُ عَذابٌ مُهِينٌ‏.

آن گه در آخر آيت گفت‏ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏- يعنى كه اگر اين وصيت كننده آن حيف و ظلم بنادانى كرد در وصيت كه حيف در آن نشناخت و ظلم ندانست پس اللَّه آمرزگارست و بخشاينده، او را بيامرزد و ببخشايد.

 

 

النوبة الثالثة

– قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا الآية …- يا- نداء كالبد است، و اىّ- نداء دل، و ها- نداء جان، ميگويد- اى همگى بنده اگر طمع دارى كه قدم در كوى دوستى نهى، نخست دل از جان بردار، و معلومى كه دارى از احوال و اعمال همه در باز، كه در شرع دوستى جان بقصاص از تو بستانند، و معلوم بديت، و هنوز چيزى دربايد. اينست شريعت دوستى، اگر مرد كارى در آى و اگر نه از خويشتن دوستى و تردامنى كارى نرود.

از پى مردانگى پاينده ذات آمد چنار و ز پى تر دامنى اندك حياة آمد سمن‏
جان فشان و راه كوب و راد زى و مرد باش‏ تا شوى باقى چو دامن بر فشانى. زين دمن‏

آرى! عجب كارى است كار دوستى! و بلعجب شرعى است شرع دوستى! هر كشته‏ را در عالم قصاص است يا ديت بر قاتل واجب، و در شرع دوستى هم قصاص است و هم ديت و هر دو بر مقتول واجب.

پير طريقت- گفت- «من چه دانستم كه بر كشته دوستى قصاص است، چون بنگرستم اين معامله ترا با خاص است، من چه دانستم كه دوستى قيامت محض است؟ و از كشته دوستى ديت خواستن فرض! سبحان اللَّه اين چه كارست اين چه كار! قومى را بسوخت، قومى را بكشت، نه يك سوخته پشيمان شد و نه يك كشته برگشت!

كم تقتلونا و كم نحبّكم‏ يا عجبا كم نحبّ من قتلا
نور چشمم خاك قدمهاى تو باد آرام دلم زلف بخمهاى تو باد
در عشق تو داد من ستمهاى تو باد جانى دارم فداى غمهاى تو باد

يكى سوخته و در بيقرارى بمانده، يكى كشته و در ميدان انفراد سر گشته، يكى در خبر آويخته، يكى در عيان آميخته، آن تخم كه ريخته؟ و اين شور كه برانگيخته؟

يكى در غرقاب، يكى در آرزوى آب، نه غرقه آب سيراب، نه تشنه را خواب.

كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ‏- وصيت خداوندان مال ديگرست و وصيت خداوندان حال ديگر، وصيت توانگران از مال رود، و وصيت درويشان از حال. توانگران بآخر عمر از ثلث مال بيرون آيند، و درويشان از صفاء احوال و صدق اعمال بيرون آيند، چندانك عاصى از كرد بد خويش بر خود بترسد، ده چندان عارف با صدق اعمال و صفاء احوال بر خود بترسد، اما فرق است ميان اين و آن: كه عاصى را ترس عاقبت است و بيم عقوبت، و عارف را ترس اجلال و اطلاع حق است.

اين ترس عارف هيبت گويند، و آن ترس عاصى خوف، آن خوف از خبر افتد. و اين هيبت از عيان زايد، هيبت ترسيست كه نه پيش دعا حجاب گذارد، نه پيش فراست بند، نه پيش اميد ديوار، ترسيست گدازنده و كشنده، تا نداء أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا نشنود نيارامد! خداوند اين ترس را كرامت مى‏نمايند، و به بيم زوال آن وى را مى‏سوزانند، و نور مى‏افزايند و فزع تغير در وى مى‏افكنند.

بو سعيد بو الخير را قدس اللَّه روحه اين حال بود بوقت نزع، چون سر عزيز بر بالين مرگ نهاد گفتندش- اى شيخ قبله سوختگان بودى، مقتداى مشتاقان، و آفتاب جهان، اكنون كه روى بحضرت عزت نهادى، اين سوختگان را وصيتى كن، كلمه گوى تا يادگارى باشد. شيخ گفت:

پر آب دو ديده و پر آتش جگرم‏ پر باد دو دستم و پر از خاك سرم‏

بشر حافى را همين حال بود بوقت رفتن، گريستن و زارى در گرفت، گفتند: يا، ابا نصر أ تحبّ الحياة؟ مگر زندگى مى‏دوست دارى؟ و مرگ را كراهيت؟ گفت- نه «و لكن القدوم على اللَّه شديد-» بر خداى رسيدن كارى بزرگ است و سهمگين. اين حال گروهى است كه بوقت رفتن هيبت و دهشت بر ايشان غالب شود از تجلى جلال و عزت حق، و تا نداء أَلَّا تَخافُوا نشنوند نيارامند. باز قومى ديگرند كه بوقت رفتن ايشان را تجلّى جمال و لطف حق استقبال كند، و برق انس تابد، و آتش شوق زبانه زند، چنانك پير اهل ملامت عبد اللَّه منازل يكى پيش وى در شد، گفت: اى شيخ! مرا در خواب نمودند كه ترا يك سال زندگى مانده است، شيخ يكى بر سر زد گفت- آه! كه يك سال ديگر در انتظار مانديم- آن گه برخاست و در وجد و جدان خويش بجنبيد، و اضطرابى بنمود از خود بيخود شد. و گفت:- آه كى بود كه آفتاب سعادت برآيد، و ماه روى دولت در آيد.

كى باشد كين قفص به پردازم‏ در باغ الهى آشيان سازم‏

مكحول شامى مردى مردانه بود، و در عصر خويش يگانه، در دو اندوه اين حديث او را فرو گرفته، هرگز نخنديد. و در بيمارى مرگ جماعتى پيش وى در شدند و مى‏خنديد- گفتند- اى شيخ! تو همواره اندوهگن بودى؟ اين ساعت اندوه بتو لايق‏تر چرا مى‏خندى؟ گفت:- «چرا نخندم و آفتاب جدايى بر سر ديوار رسيد، و روز انتظارم برسيد، اينك درهاى آسمان گشاده و فريشتگان بردابرد ميزنند كه مكحول بحضرت مى‏آيد.»

وصل آمد و از بيم جدايى رستيم‏ با دلبر خود بكام دل بنشستيم‏

______________________________________________

[1] ( 1) مزغ مغز، كذا فى نسختين الف و د.

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=