كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره آل عمران آیه 30- 26
7- النوبة الاولى
(3/ 30- 26)
قوله تعالى: قُلِ اللَّهُمَ گوى بار خدايا، مالِكَ الْمُلْكِ دارنده و خداونده پادشاهى، تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ دهى پادشاهى او را كه خود خواهى، وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ و ميكشى پادشاهى از دست هر كه خواهى، وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ و عزيز ميكنى او را كه مى خواهى، وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ و خوار ميكنى او را كه مى خواهى، بِيَدِكَ الْخَيْرُ بدست تست همه نيكى إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (26) تو بر همه چيز توانايى.
تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ مى درآرى شب و روز وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ و مى درآرى روز و شب وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ و زنده از مرده مى بيرون آرى وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِ و مرده از زنده مى بيرون آرى. وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (27) و روزى دهى او را كه خواهى بفراخ بخشى (بى تقتير.)
لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مبادا كه گيرند گرويدگان ناگرويدگان را بدوستى، مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ بيرون از گرويدگان. وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ و هر كه آن كند (كه موالات گيرد از مومنان با كافران) فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ او از خدا در هيچ چيز نيست إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً مگر آنكه بپرهيزيد از ايشان، وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ و حذر مى نمايد خداى شما را از خويشتن وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ (28) و با خداست بازگشت.
قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ گوى اگر پنهان داريد آنچه در دلها داريد أَوْ تُبْدُوهُ يا (بگفت و كرد) آن را پيدا كنيد، يَعْلَمْهُ اللَّهُ در هر دو حال خداى آن را مى داند وَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ و مى داند هر چه در آسمانهاست و هر چه در زمين است. وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (29) و خداى بر همه چيز تواناست.
يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ آن روز كه بيابد هر تنى ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً آنچه كرد از نيكى حاضر كرده پيش وى، وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ و هر چه كرد از بدى تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ، دوست دارد و خواهد كه ميان او و ميان آن بدى، أَمَداً بَعِيداً اندازه بودى دور (كه نه او آن بيند و نه آن باو رسد) وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ و حذر مى نمايد خداى شما را از خويشتن، وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ (30) و اللَّه سخت مهربانست به بندگان.
النوبة الثانية
قوله تعالى: قُلِ اللَّهُمَّ، مالِكَ الْمُلْكِ … ابن عباس گفت: معاذ بن جبل از مسجد رسول بازماند و نمى شد، رسول او را ديد، گفت: يا معاذ! چرا از مسجد باز ماندى و نمى آيى؟ گفت يا رسول اللَّه يوحناى جهود را بر من دينى است، و بر راهم مترصد نشسته و چيزى ندارم كه اين دين بگذارم، ترسم كه اگر بيرون آيم مرا بمسجد نگذارد، و از حضرت تو باز دارد. رسول گفت: يا معاذ! خواهى كه اللَّه گردن تو ازين دين آزاد كند، و كار فروبسته بگشايد، بر خوان قُلِ اللَّهُمَّ .. تا آخر هر دو آيت. معاذ گفت، خواندم و اللَّه تعالى آن كار بر من آسان كرد، و دين گذارده شد. و بروايتى ديگر اين قصه دين با على ع رفت. رسول اللَّه ص على را گفت:
قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ بر خوان آن گه بآخر گوى
«يا رحمن الدنيا و الآخرة و رحيمهما تعطى منها ما تشاء و تمسك منها ما تشاء اقض عنّى الدّين و اغننى عن العيلة»،
ابن عباس گفت: كه از مصطفى ص شنيدم كه نام اعظم خداى در سوره آل عمران است در آيت: قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ.
اما سبب نزول اين آيت:
مفسران گفتند كه: مصطفى ص را فتح مكه برآمد،و امت خود را وعده داد بملك پارس و روم. منافقان و جهودان را اين سخن بس دور آمد و مستبعد داشتند و گفتند، كجا صورت بندد كه ملك فارس و روم باين امت قرار گيرد!! محمد را مكه و مدينه نه بس است؟ تا نيز به فارس و روم طمع دارد! رب العالمين آيت فرستاد: قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ …. و گفته اند كه وعده دادن مصطفى امّت خود را بملك پارس و روم آنست كه روز خندق بر ياران قسمت كرد كه هر ده كس را چهل گز خندق مى بايد كند، و سلمان مردى با قوت بود، مهاجران گفتند از ماست، انصار گفتند از ماست، مصطفى ص گفت و نواخت سلمان را:
«سلمان منّا اهل البيت»
عمرو بن عوف گفت من بودم و سلمان و حذيفه نعمان و شش كس ديگر از انصار و چهل گز نصيب ما، چنان كه رسول خدا در آن خط كشيده بود، گفت ما را سنگى سخت پيش آمد كه آلات ما همه در آن شكسته شد، و از آن درمانديم- و از آن جا برگشتن و خط بگذاشتن روى نبود.
سلمان را بحضرت مصطفى ص فرستاديم تا وى را ازين حال خبر دهد. مصطفى بيامد، و تبر از دست سلمان فرا گرفت، و يكى بر آن سنگ زد، پاره شكافته شد و از آن زخم تبر وى نورى بتافت، كه چهار گوشه مدينه از آن روشن گشت، ماننده چراغ روشن در شب تاريك.
مصطفى ص تكبيرى گفت، مسلمانان همچنين تكبير گفتند. يكى ديگر بزد، هم برين صفت، و هم بران سان روشنايى بتافت. سوم بار هم چنان بر آن نسق، و آن سنگ شكسته گشت و پاره پاره شد. سلمان گفت: يا رسول اللَّه! عجب چيزى ديدم كه هرگز مانند آن نديده بودم! رسول خدا با قوم نگريست و گفت: شما همان ديديد كه سلمان ديد؟ گفتند:
آرى، ديديم!- رسول گفت باول ضرب كه آن نور پيدا شد كوشكهاى حيره و مدائن كسرى جمله بديدم، و جبرئيل آمد و مرا خبر كرد كه: امت تو بر آنچه ديدى غلبه كنند، و پادشاهى آن ديار و اقطار ايشان را باشد، و ضربت دوم كه نور پيدا شد كوشكهاى حمير از زمين روم بمن آشكارا شد، و جبرئيل آمد و همان گفت و بضربت سوم كوشكهاى صنعاء آشكارا بديدم؛ جبرئيل همان گفت: آن گه مصطفى ص ايشان را بشارت داد، مومنان همه شاد شدند، گفتند الحمد للَّه كه ما را وعده نصرت و قوت داد.
منافقان گفتند: عجب نيست اين سخن كه محمد ميگويد، و وعده باطل كه مى دهد؟ از مدينه او قصور حيره و مدائن كسرى چون بينند؟ و ايشان را امروز چندان ترس است از دشمنان كه حاجت بآن است كه خندق پى امن مدينه فرو برند، كى توانند كه بيرون آيند و بملك صنعاء و روم و حمير رسند؟ رب العالمين در شان آن منافقان گفت: وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ ما وَعَدَنَا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ إِلَّا غُرُوراً. و تسكين دل مومنان را و تصديق وعده مصطفى را اين آيت فرستاد:
قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ .. الاية.
و معنى آنست كه: يا محمد! بگوى، اى خداوند پادشاهان! پادشاهى آن را دهى كه خودخواهى او را كه خواهى بپادشاهى عزيز كنى و بنوازى و گرامى دارى، چون محمد مصطفى مهتر عالميان، و گزيده جهانيان، و امّت وى بهينه امتان، و نزديك خدا پسنديدگان، او را كه خواهى خوار دارى و بيوكنى چون دشمنان وى منافقان و جهودان و مشركان. بدانكه اين ملك كارى عظيم است و صفتى بزرگ.
رب العالمين در قرآن با كتاب و نبوّت قرين كرد و گفت: فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً- و قال تعالى: إِذْ جَعَلَ فِيكُمْ أَنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً. و گفتهاند: «الدّين بالملك يقوى، و الملك بالدين يبقى» جاى ديگر اضافت ملك با خود كرد تخصيص و تعظيم ملك را: وَ اللَّهُ يُؤْتِي مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ- اين اشارت بملك مطلق است؛ آن ملك حقيقى كه در آن جور و غصب و بى ديانتى نباشد،
و چهار معنى قرين آن بود: علم، و قدرت، و سياست، و عدد، بالعلم يدبّر، و بالقدرة ينفّذ، و بالسياسة ينظم، و بالجمع يحفظ، ملك حقيقى اين است، نه آن تسلط و غصب كه بر سبيل مجاز- ملك- گويند. و على ذلك قوله، وَ كانَ وَراءَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفِينَةٍ غَصْباً سمّاه ملكا مع كونه عاصيا. و هم از اين باب است آنچه مصطفى گفت
«اغيظ رجل عند اللَّه عز و جل يوم القيامة و اخبشه رجلٌ يسمّى ملك الاملاك، لا ملك الّا للَّه.»
قُلِ اللَّهُمَّ … اين ميم مشدد در افزود بجاى ياء ندا كه از سر بيفكنده بود.
اصل آنست كه «يا اللَّه» و ضمه هاء بر جاى گذاشت كه نداء مفرد بود. بو رجاء عطاردى گفت: هفتاد نام از نامهاى خداوند عز و جل درين ميم اللّهمّ تعبيه است،- نصر ابن شميل گفت: هر آن كس كه بگفت: «اللّهمّ» خداى را بهمه نامهاى وى خواند؛ پس ثواب وى چندان است كه خداى را بهمه نامهاى وى ياد كند و برخواند-
ابو الدرداء روايت كرد از مصطفى
قال: «ان اللَّه عز و جل يقول انا اللَّه لا اله الّا انا، مالك الملوك و ملك الملوك، قلوب الملوك بيدى، و ان العباد اذا اطاعونى حوّلت قلوب ملوكهم عليهم بالرأفة و الرحمة، و ان عصونى حوّلت قلوب ملوكهم عليهم بالسخطه و النّقمة، فساموهم سواء العذاب، فلا تشغلوا انفسكم بالذّل على الملوك، و لكن اشغلوا انفسكم بالذكر و التضرع الى اكفيكم ملوككم»
قوله: تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ- ميگويد: پادشاهى او را دهى كه خود خواهى، يعنى مصطفى ص و اصحاب وى كه ايشان را فتح مكه داد و نصرت بر كافران، با ده هزار مرد مسلمان در مكه شد، و كافران را مقهور و مخذول كرد، و شرك را با طى ادبار خويش برد. وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ و او را كه خواهى خواردارى و مقهور دارى، يعنى ابو جهل و اصحاب وى كه سرهاى ايشان بريدند و در قليب بدر افكندند و گفته اند:
تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ يعنى آدم و فرزندان وى، وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ يعنى ابليس و پس رو آن وى. تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ گويند: ملك داود است چنان كه گفت وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ. و تَنْزِعُ الْمُلْكَ ملك طالوت است كه از وى با داود شده، و گفته اند كه: مراد باين ملك عافيت و قناعت است چنان كه مصطفى ص گفت
«من اصبح آمنا فى شربه، معافى فى بدنه، و عنده قوت يومه فكأنّما حيزت له الدنيا بحذافيرها.»
و گفته اند كه ملك بهشت است كه رب العالمين از آن خبر داد بقوله: ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً- عبد العزيز بن يحيى گفت: تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ يعنى الملك على ابليس و قهر الشيطان:، كما
قال رسول اللَّه فى حق عمر بن الخطّاب «ان الشيطان ليفرق من جيش عمر، و ما سلك عمر فجّا الّا سلك الشيطان فجّا آخر.»
وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ حتى يغلبه الشيطان، كما قال عليه السلام «انّ الشيطان يجرى من ابن آدم مجري الدم»-
ابن المبارك سفيان ثورى را گفت: «اخبرنى ما النّاس؟» مرا خبر كن كه مردمان كه اند؟ يعنى ايشان كه اوصاف مردمى و خصال ستوده در ايشان است و بآن مستحق ثنا و مدح گشته اند؟- جواب داد، كه: دانشمندان و زيركان. گفت ملوك كه اند؟ گفت زاهدان. گفت اشراف كه اند؟ گفت پرهيزگاران. گفت سفله كه اند گفت ظالمان. گفت اغويا كه اند؟ گفت: «الّذين يكتبون الاحاديث ليستا كلوا به اموال الناس.» وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ گفتهاند كه: اين اشارتست به كمال قدرت خداى كه قادر بر كمال آن باشد كه جمع كند ميان هر چيزى با ضد وى، چنان كه هر دو داند و هر دو تواند:- اگر خواهد عزيز كند و بران قادر، و اگرخواهد خوار كند و بران قادر. و برين صفت جز خداوند ذو الجلال و قادر بر كمال نيست.
بِيَدِكَ الْخَيْرُ اى- النصر، و الغنيمة، و عزّ الدنيا و الآخرة. ميگويد: بدست تست خدايا! عز دنيا و آخرت، و نصرت بر دشمنان، و نيكى كردن با دوستان. إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ- من العزّ و الذّل قَدِيرٌ همه تو دادى و بر همه توانايى، خواهى عزيز كنى، خواهى خوار دارى، خواهى بخوانى و بنوازى، خواهى برانى و بيندازى، همه تويى، كار تو دارى كريم و مهربانى، رحيم و رحمانى، عزيز و سلطانى، اگر كسى گويد: چون خير و شر همه دريد اوست و بخواست او، پس چرا خير مفرد گفت: و اين تخصيص خير بذكر از كجاست؟ جواب آنست كه: اين تخصيص از آن است كه خلق كه ازو همه چيز مى خواهند و خير ميجويند و رغبت بخير دارند پس آنچه رغبت بآنست و خواست و همت خلق بآنست بر زبان در دعا و ذكر، همان گفتند اگر چه باعتقاد داشتند كه خير و شر همه ازوست، و آفريده اوست، و بارادت و مشيت اوست.
تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ- ينقص من احدهما و يزيد فى الآخر. و معنى اين درآورد آنست كه روز پانزده ساعت است در اطول الايام، و شب نه ساعت، از روز مى كاهد و در شب مى افزايد، تا شب به پانزده ساعت شود، و روزها نه ساعت آيد در اقصر الايام. هر چه ازين كاهد در آن افزايد، و هر چه از آن بكاهد درين بيفزايد. قال بعض العلماء: ان اللَّه تعالى احبّ ان يريكم عزته، فأراكم الليل و احبّ ان يريكم من رحمته، فاراكم النهار، فالليل يذكّر النّار و ما فيها، و النهار يذكّر الجنة و ما فيها.
وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ:- ميت و ميّت بتشديد و تخفيف در لغت است از دو گروه عرب- معنى هر دو يكسانست، اما بتشديد قراءت نافع است و حمزه و كسايى و حفص. باقى بتخفيف خوانند، ميگويد: زنده از مرده بيرون مى آرى و مرده از زنده. اين مرده نطفه است، و خايه مرغ، و تخم نبات، و شب تاريك. و اين زنده جانور است، و نبات، و روز روشن. اين از آن بيرون مى آرد و آن ازين.
وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ- بغير تضييق و تقتير. و شرح اين در سوره البقره رفت.
قوله لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ- اين در شأن قومى آمد از مومنان كه پنهان دوستى داشتند با جهودان. رب العالمين ايشان را از آن باز زد و نهى كرد و گفت: مبادا كه مؤمن كافر را بدوستى گيرد. همانست كه گفت: لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ. و جاى ديگر گفت: وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ.
مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ اى من غير المؤمنين و سواهم. ميگويد: بيرون از مؤمنان كسى را بدوست مگيريد، اين استحثاث مؤمنان است از ربّ العالمين بدوستى گرفتن يكديگر را، و پسند آن بنزديك خداى. و اليه الاشارة بقوله: وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ. ولىّ دوست بود از دل، مدار او مداجات، و آميختن بظاهر نه اولياء باشند.
وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ الاتخاذ. فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْءٍ اى فارق دينه و برئ اللَّه منه. و ميگويد: هر مومن كه موالات گيرد با كافران اللَّه ازو بيزارست يعنى از تولّاى وى بيزارست، نپذيرد خداى طاعت وى، و نپسندد.
إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً و تقاة و تقيّة و اتقاء و توقى يكى است، و جمع تقاة تقى است.
و يعقوب تنها تقيّة خواند. و معنى همه- پرهيزيدن- است، ميگويد: مگر كه از ايشان ترسيد و ازيشان پرهيزيد، كه پس رخصت است شما را كه مومنانيد موالات ايشان بزبان نه بدل، چنان كه جاى ديگر گفت: إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ.
مفسران گفتند: معنى آيت آنست كه مؤمنان را روا نيست مداهنت كافران و موالات با ايشان، مگر كه كافران بر مسلمانان غلبه كنند، يا مردى مسلمان تنها در ميان كافران افتد، وزيشان ترسد، آن گه او را رخصت باشد كه خويشتن را باظهار كلمه حق در دست ايشان ننهد و خود را هلاك نكند، بلكه مداهنت كند و بزبان موالات كند، چندان كه در آن استحلال خون مسلمانان و اضاعت مال ايشان نباشد.
آن گه اين را تقيّة گويند. تقيه در اسلام رواست بدو شرط: بيم سَر، و سلامت دل. در خبر است كه مسيلمه كذاب دو مرد را از ياران رسول خدا بگرفت، با يكى گفت كه گواهى ميدهى كه من رسول خداام؟ گفت آرى گواهى ميدهم، دست از وى باز گرفت و رهايى يافت. آن ديگر سرباز زد و نگفت آنچه مراد مسيلمه بود، و او را بكشت. اين قصه با مصطفى بگفتند مصطفى عليه السلام گفت:
«امّا المقتول فمضى على صدقه و يقينه و اخذ بالفضل، و امّا الآخر فاخذ برخصة اللَّه و اللَّه يغفر له»
و قال صعصعة بن صوحان لاسامة بن زيد: خالص المؤمن و خالق الكافر، فان الكافر يرضى منك بالخلق الحسن، و يحق عليك ان تخالص المؤمن» اين در حال تقيه است و مذهب جماعت مفسران است. امام مذهب معاذ بن جبل و مجاهد و جماعتى از علما آنست كه: اين تقيه در ابتداء اسلام بود و پيش از آنكه دين اسلام مستحكم شود و قوت گيرد، اما امروز تقيه در دار الحرب است نه در دار الاسلام كه بحمد اللَّه ركن اسلام قوى است، و رايت اسلام ظاهر وَ لَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا.
آن گه مسلمانان را بترسانيد، و حذر نمود از خشم خويش اگر با كافران دوستى گيرند گفت: وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ- اى عذاب نفسه وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ ميگويد: بازگشت همه با اللَّه است- يعنى آنچه در دنيا بندگان را داده بود. از ملك و ملك و تصرفات آن همه ازيشان در قيامت واستانند، و با اللَّه شود، و همانست كه جايها در قرآن گفت:- إِلَى اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ.
آن گه تمامى تحذير را گفت: قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ- گوى اگر پنهان كنيد آنچه در دل داريد از موالات كفّار، يا از نااستوار گرفتن رسول و بگذاشتن حق او أَوْ تُبْدُوهُ- يا آنچه در دل داريد بكردار پيدا كنيد كه با رسول بحرب و قتلا بيرون آئيد، يَعْلَمْهُ اللَّهُ فيجازيكم عليه، خداى ميداند هر دو حال از شما، و شما را بآن پاداش دهد، چنان كه سزاى شما و كردار شما بود.
آن گه گفت يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ، وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ- او خداونديست كه هر چه در آسمانها و هر چه در زمين است مىداند، و جزاء هر كس از مغفرت و عذاب تواند، پس بدانيد كه ضمائر دل شما هم داند و آن كس كه همه داند و جزاء همه تواند سزاست كه از وى بترسند، و از عذاب و خشم وى بر حذر باشند.
اهل معانى گفته اند تُخْفُوا فرا پيش تبدوا داشت تا تنبيهى باشد كه اللَّه عمل و نيت ما مى داند پيش از اظهار آن. و على هذا قوله، سَواءٌ مِنْكُمْ مَنْ أَسَرَّ الْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ و قال تعالى: يَعْلَمُ سِرَّكُمْ وَ جَهْرَكُمْ- در هر دو آيت سرّ فرا پيش جهر داشت. آن معنى را كه بيان كرديم. جاى ديگر بر عكس اين گفت:
إِنْ تُبْدُوا ما فِي أَنْفُسِكُمْ أَوْ تُخْفُوهُ- تبدوا فرا پيش داشت تا تنبيهى باشد كه علم هر دو او را يكسانست، او را آشكارا چه نهان است، نه از آن نهان او را در علم نقصان است. نه ازين آشكارا زيادتى كه در هر دو حال داناى گمانست.
يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً- تقديره و يحذركم اللَّه نفسه، يوم تجد، اگر خواهى ابتداء اين آيت با يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ، پيوند، و معنى آن باشد كه اللَّه شما را حذر مى نمايد از عذاب خود در آن روز قيامت كه هر كس بجزاء كردار خود رسند، نيكان بثواب، و بدان بعذاب. و اگر خواهى به، وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ پيوند، و معنى آن باشد كه خداى روز رستخيز بر همه چيز قادر است از عذاب و ثواب نواخت و سياست و رحمت و نقمت يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً همانست كه جاى ديگر گفت: يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا احصاه اللَّه و نسوه.
وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ يعني القبيح من العمل، يقرأ من كتابه تَوَدُّ اى تمنّى النفس عند ذلك لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً من المشرق الى المغرب.
آن گه تاكيد را و استظهار بر ايشان كلمه تحذير اعادت كرد و گفت: وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ و نيز رأفت و رحمت و مهربانى در تحذير بست گفت: وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ و معنى آنست كه من بر شما سخت مهربانم و بخشاينده، كه تعجيل عقوبت نكردم، و شما را بايد كردارى فرانگذاشتم، بلكه از عاقبت كار و سرانجام كردار خبر دادم و حذر نمودم، تا بيدار و هشيار باشيد، و بعاقبت رستگار شويد.
النوبة الثالثة
قوله تعالى قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ. بزرگست و بزرگوار، خداوند كردگار،
مهربان وفادار، بار خداى همه بار خدايان، و پادشاه همه پادشاهان، نوازنده رهيگان، راهنماى ايشان. دانست كه ايشان بسزاء ثناى او نرسند و حق او نشناسند، و قدر عظمت او ندانند، بمهربانى و كرم خود ايشان را گرامى كرد و بنواخت، و بآن ثناء خود خود كرد آن گه با نام ايشان كرد، و ايشان را در آن بستود و نيك مردان كرد، و گفت:
اى بندگان و رهيگان! مرا همان گوئيد كه من خود را گفتم، گوئيد يا مالك الملك! اى پادشاه بر پادشاهى و پادشاهان! اى آفريننده جهان!، اى يگانه يكتا از ازل تا جاودان! اى يگانه يكتا در نام و نشان! اى سازنده كار كارسازندگان! اى بسر برنده كار بندگان بىبندگان! خداوندا، ستوده خودى بى ستاينده! خداوندا تمام قدرى نه كاهنده نه افزاينده! خداوندا، بزرگ عزتى بىپرستش بنده! پادشاهى ترا انداز نيست، و كس با تو در پادشاهى انباز نيست! كه خود بكست نياز نيست:
تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ يكى را بركشى و بنوازى، و يكى را بكشى و بيندازى، يكى را بانس خود آرام دهى و او را غم عشق خود سرمايه دهى، تا بىغم عشق تو آسايش دل و آرام جانش نبود،
| تا جان دارم غم ترا غمخوارم | بىجان غم عشق تو بكس نسپارم | |
يكى با رضوان در ناز و نعم جنت، يكى با مالك در زندان وحشت و نقمت، يكى بر بساط بسط بر تخت ولايت منتظر رؤيت، يكى در چاه بشريّت با خوارى و با مذلت. آن صاحب ولايت بزبان شادى از دولت وصال خود خبر ميدهد:
| كنون كه با تو بهم صحبت اوفتاد مرا | دعا كنم كه وصالت خجسته باد مرا | |
و آن بيچاره كشته مذلت بزبان مهجورى از سر حرمان خويش اين ترنم ميكند:
| باىّ نواحى الارض ابغى وصالكم | و انتم ملوك ما لمقصدكم نحو | |
| حال دل خود ترا نموديم و شديم | بر درد دل اندوه فزوديم و شديم | |
ابو بكر وراق گفت: تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ اين ملك قهر نفس است، و هواء خود زيردست خود داشتن، همان ملك است كه سليمان پيغمبر خواست. بقول بعضى از علماء، گويند كه: هر روز چندين گاو و گوسفند قربان ميكرد و چندين گونه الوان اطعمه در مهمان خانه او بودى، و خود نان جوين خوردى و مرقّع پوشيدى، و خشوع وى بآن اندازه بود كه چهل سال بر آسمان ننگرست هيبت و اجلال خداى را راه در مسجد شدى درويشى را ديدى در جنب او نشستى و گفتى: «مسكين جالس مسكينا.» وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ آن كس كه اين سياست و پادشاهى بر نفس امّاره از وى دريغ دارند، سلطان هوا بر وى مستولى شود، راست حال وى چنان باشد كه رب العالمين گفت: أَ فَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ، هَواهُ آن را كه پادشاهى ظاهر بوى دهند و آن گه اسير هوى و شهوت خويش شود، او را از پادشاهى بحقيقت چه نصيب بود؟- امير المؤمنين على عليه السلام بجماعتى درويشان گذر كرد آن هيبت ديدار ايشان بر وى تافت، گفت:
«ملوك تحت الخمار».
اگر هيچكس بحقيقت درين دنيا پادشاه است، جز اين درويشان نباشند كه هواء نفس خود زير قدم آوردند، تا از همه فتنها بر آسودند. آن پادشاهان ظاهر كه اسير هواء خودند هر كجا پىزنند از آن جا گرد برآرند. إِنَّ الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أَعِزَّةَ أَهْلِها أَذِلَّةً. و اين پادشاهان طريقت هر كجا گذر كنند سنگ ريز آن مرواريدشود و خاك آن مشك و عبير گردد.
| خاكى كه بران پاى نهى مشك و عبيرست | تختى كه برو تكيه كنى عود مطرّاست | |
آن را كه در لباس خلقان مقامش دار الملك عزّت بود، و اعلى علّيّين، او را از خلقان چه زيان؟ و آن را كه از تخت ملك بربايند و بسجين رانند أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً- او را از آن مملكت چه سود؟ سفيان ثورى امام عصر بود، روزى جامه اى كه بر تن او بود قيمت كردند، درمى و چهار دانگ بر آمد. او را گفتند: اين چيست؟ گفت:
| ما ضرّ من كانت الفردوس منزله | ما ذا تجرّع من بؤس و أقتاد | |
تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ- اى خداوندى كه شب محنت بروز شادى در آرى، تا أمن بنده بردارى كه ايمنى نيست در راه تو! و روز شادى بر شب محنت درآرى، تا نوميديى بنده باز برى؛ كه نااميدى نيست در دين تو!، لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ، لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ.
وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِ اى خداوندى كه از بيگانه آشنا بيرون آرى! چنان كه محمد ص از آمنه و ابراهيم ع از آذر، و از آشنا بيگانه بيرون آرى! چون قابيل از آدم ع و كنعان از نوح ع. و مصطفى ص روزى در حجره عايشه شد، و زنى بنزديك عايشه بود؛ كه هيئتى نيكو داشت و صالحه بود. رسول ص پرسيد: كه اين كيست؟ عايشه گفت كه: اين خالده دختر اسود بن عبد يغوث- مصطفى ص گفت:
سبحان الذى يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى
و اين بهر آن گفت كه او مؤمنه بود و صالحه و پدرش كافر بود.
لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ حقيقت ايمان بنده و غايت روش وى در راه توحيد سر بدوستى خداى باز نهد. و حقيقت دوستى موافقت است، يعنى كه با دوست وى دوست باش، و با دشمن وى دشمن. اشارت صاحب شرع اين است «اوثق عرى الايمان الحبّ فى اللَّه و البغض فى اللَّه.»- در آثار بيارند كه: رب العالمين به پيغامبرى از پيغامبران پيشينه وحى فرستاد كه بندگانم را بگوى كه درين دنيا زهد پيش گرفتيد، تا راحت خويش تعجيل كنيد و از رنج دنيا بر آسائيد. و بيرون از زهد طاعتى و عبادتى كه كرديد، بآن عزّ خود و نيكنامى خويش جستيد، اكنون بنگريد كه براى من چه كرديد؟ هرگز دوستان مرا دوست داشتيد؟ يا با دشمنان من دشمنى گرفتيد؟- همانست كه با عيسى ع گفت: يا عيسى اگر عبادت آسمانيان و زمينيان در راه دين با تو همراه باشد و آن گه در آن دوستى دوستان من، و دشمنى با دشمنان من نبود، آن عبادت ترا بكار نيايد؛ و هيچ سود ندارد.
در خبر است كه: بو ادريس خولانى فرا معاذ گفت كه: من ترا در راه خدا دوست دارم. معاذ رض گفت: بشارت باد كه از رسول خدا شنيدم كه روز قيامت كرسيها بنهند پيرامن عرش مجيد، گروهى را كه رويهاى ايشان چون ماه شب چهاردهم باشد، همه از هيبت رستاخيز در هراس باشند و ايشان ايمن. همه با بيم باشند و ايشان ساكن.- گفتند: يا رسول اللَّه! اين قوم كه باشند؟ گفت:
«المتحابّون فى اللَّه.»
وروى ان اللَّه عزّ و جلّ يقول: «وجبت محبتى للمتحابّين في، و المتجالسين فىّ، و المتزاورين في، و المتباذلين فيّ».
مجاهد گفت: دوستان خدا چون در روى يكدگر خندند، گناهان از ايشان فرو ريزد، هم چنان كه برگ از درختان؛ تا آنكه پاك بخداى رسند، و برستاخيز ايشان را با پناه خود گيرد و ايمن كند. بزرگان دين گفتند: هر كه امروز بر حذر نباشد، فردا باين امن نرسد. كه امن بعد از حذر باشد لا محالة، و حذر بنده ثمره تحذير حقّ است عزّ و علا كه در دو جايگه گفت:
وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ و اين خطاب نه با عامه مؤمنانست، بلكه با خواص اهل معرفت است. ايشان را بخود ترسانيد بىواسطهاى كه در ميان آورد. باز كه خطاب با عامه مؤمنان كرد، ايشان را بروز قيامت و آتش دوزخ ترسانيد.- گفت وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتِي، و اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ هر كه صاحب بصيرت است، داند كه در ميان هر دو خطاب چه فرقست! آن گه گفت: وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ- تابنده در گردش احوال افتد؛ گه در خوف، گه در رجا؛ گه در قبض، گه در بسط؛ گه در سياست، گه در كرامت. قهر و سياست وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ بنده را در دهشت و حيرت افگند، تا از خود بىخود شود؛ آن گه نواخت: وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ او را بر كشتى لطف نشاند، و از غرقاب دهشت بساحل انس رساند. پيرى از بزرگان دين گفت: گويى! هرگز بادا كه ما از غرقاب خود با كشتى خلاص افتيم! هرگز بادا كه دست عطف ما را از موج امانى دست گيرد! هرگز بادا كه برهان وحدانيت حجاب تفرقت از پيش ما بردارد! هرگز بادا كه اين دل از بار اين تن بر آسايد!
| صد هزاران كيسه سودائيان در راه حرص | از پى اين كيمياء خالى شد از زرّ عيار | |
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى ج2