كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره يوسف آیه 19-23
3- النوبة الاولى
(12/ 23- 19)
قوله تعالى:
«وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ» آمد كاروانى،
«فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ» و فرستادند آب جوى و آب ساز خويش،
«فَأَدْلى دَلْوَهُ» و دلو در چاه گذاشت،
«قالَ يا بُشْرى» گفت اى شاديا مرا،
«هذا غُلامٌ» آنك غلامى،
«وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً» و او را پنهان كردند [از كاروانيان] و بضاعتى ساختند،
«وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ (9)» و اللَّه دانا بود بهر چه ميكردند.
«وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» بفروختند او را ببهايى كاسته خست،
«دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ» در مىچند بر شمرده،
«وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ» (20) وى را از ارزان فروختن دريغ نداشتند.
«وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ» او كه بخريد وى را در مصر اهل خويش را گفت،
«أَكْرِمِي مَثْواهُ» گرامى دار [و بناز ساز] جاى اين غلام،
«عَسى أَنْ يَنْفَعَنا» مگر كه روزى بكار آيد ما را، «أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» و [اگر زيرك باشد]بفرزندى گيريم او را،
«وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ» و هم چنان [باز ساختيم و دست رس داديم و] جاى داديم يوسف را در زمين [مصر]،
«وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ» و تا او را تعبير خواب و دانش سرانجام آن آموزيم،
«وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ» [و هر كس را از ايشان رائى بود در كار يوسف] و اللَّه غلبه كرد و خواست او در كار يوسف،
«وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» (21) لكن بيشتر مردمان ندانند.
«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» چون بزورمند جوانى رسيد [و در فراخى تن و خرد]،
«آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً» او را حكمت داديم و علم [و نبوّت و الهام]،
«وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» (22) و چنان كنيم با نيكوكاران.
«وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ» آن زن در جست و جوى تن يوسف نشست و گشتن گرد او و خواستن او خود را،
«وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ» و درها دربست،
«وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ» و گفت ساخته ام ترا،
«قالَ مَعاذَ اللَّهِ» يوسف گفت باز داشت- خواست و زينهار خواست من بخداى است،
«إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ» سيّد من مرا نيكو جاى داد و گرامى جاى ساخت،
«إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ» (23) بدرستى كه ستمكاران [و ناسزا جويان] پيروز نيايند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ» هم المسافرون يسيرون من ارض الى ارض اصل اين كلمه- سائره- است. امّا چون فعل بسيار شود فاعل را فعّال گويند بر طريق مبالغه، «فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ» من يردّ الماء ليستقى منه و الوارد الذى يتقدّم الرّفقة الى الماء فيهيّئ لهم الارشية و الدّلاء، «فَأَدْلى دَلْوَهُ» يقال ادليت الدّلو اذا ارسلتها لتملاها و دلوتها اذا اخرجتها، و المعنى ادلى دلوه فى البئر ثمّ دلاها فتشبّث بها يوسف، فلمّا رآه «قال يا بشراى» قرأ اهل الكوفة:- يا بُشْرى من غير اضافة و هو فى محلّ الرّفع بالنّداء المفرد و هو اسم صاحب له ناداه يخبره خبر الغلام، و قرأ الباقون:يا بشراى بالف ساكنة بعدها ياء مفتوحة فى معنى النّداء المضاف فكان المدلى بشّر نفسه و قال يا بشارتى تعالى فهذا اوانك
و قيل بشّر اصحابه بانّه وجد غلاما مفسّران گفتند اين سيّاره كاروانى بود كه از مدين مىآمد بسوى مصر مىشد و سالاران كاروان مردى بود مسلمان از فرزندان ابراهيم، نام وى مالك بن ذعر بن- مديان بن ابراهيم الخليل، كاروان راه گم كردند، همى رفتند در آن صحرا و زمين شكسته تا بسر آن چاه رسيدند و چهارپايان همه زانو زدند و هر چند نه جاى فرو آمدن كاروان بود كه آب آن چاه به تلخى معروف و مشهور بود.
امّا بعد از آن كه يوسف بوى رسيد آب آن خوش گشت، چون چهارپايان آنجا زانو بزمين زدند مالك ذعر مردى زيرك بود، عاقل، مسلمان، بدانست كه آنجا سرّى تعبيه است، بفرمود تا كاروانيان بار فرو گذاشتند و آرام گرفتند و در كار آب فرو ماندند.
مالك ذعر گفت من درين جايگه چاهى ديده ام هر چند كه آب آن تلخ است امّا يك امشب بدان قناعت كنيم، مرد خويش را فرستاد بطلب آب، پيش از كاروانيان رفت و دلو فروهشت چنانك ربّ العزّه گفت: «فَأَدْلى دَلْوَهُ»، جبرئيل آمد و يوسف را در دلو نشاند او را برمى كشيد، عظيم گران بود، طاقت بر كشيدن مى نداشت تا ديگرى را به يارى خواند، چون يوسف بنزديكى سر چاه رسيد، وارد در نگرست شخصى را ديد زيبا چون صد هزار نگار جمالى بر كمال، رويى چون ماه تابان و چون خورشيد روان، شعاع نور روى وى با ديوار چاه افتاده و آن چاه روشن چون گلشن گشته، مصطفى (ص) گفت:«اعطى يوسف شطر الحسن و النّصف الآخر لسائر النّاس».
و قال كعب الاحبار: كان يوسف حسن الوجه، جعد الشّعر، ضخم العين، مستوى الخلق ابيض اللّون غليظ السّاقين و السّاعدين و العضدين خميص البطن صغير السّرّة و كان اذا تبسّم رأيت النّور فى ضواحكه، فاذا تكلّم رأيت فى كلامه شعاع النّور يبتهر عن ثناياه و لا يستطيع احد وصفه و كان حسنه كضوء النّار عند اللّيل و كان يشبه آدم يوم خلقه اللَّه عزّ و جلّ و صوّره و نفخ فيه من روحه ان يصيب المعصية. و يقال انّه ورث ذلك الجمال من جدّته سارة و كانت اعطيت سدس الحسن.
وارد چون او را بديد بانگ از وى برآمد كه: «يا بُشْرى هذا غُلامٌ» اى شاديا- مرا آنك غلامى! مالك ذعر گفت خاموش باشيد و او را پنهان داريد كه اين چهارپايان ما از بهر آن ايستادند تا ما درست كنيم كه وى كيست و سبب بودن وى اينجا چيست! اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ أَسَرُّوهُ بِضاعَةً» منصوب على الحال يعنى اسرّه مالك بن ذعر و اصحابه، فقالوا للسيّارة هو بضاعة ابضعناها اهل الماء لنبيّعه بمصر لئلّا يستشركهم فيه النّاس. مالك ذعر و اصحاب وى يوسف را از اهل قافله پنهان كردند كه ايشان را عادت بودى كه هر سود و زيان كه ايشان را بودى در سفر در آن مشترك بودندى، خواستند كه تنها اين غلام ايشان را باشد.
قال الزجاج: كانّه قال و اسرّوه جاعليه بضاعة.
ابن عباس گفت: اسرّ اخوة يوسف انّه اخوهم و جعلوه بضاعة و باعوه.
برادران يوسف از سيّاره پنهان كردند كه وى برادر ايشان است بلكه او را بضاعتى ساختند و بفروختند، و اين چنان بود كه يهودا طعام آورد از بهر وى بر عادت خويش و او را در چاه نيافت! برادران خبر كرد از آن حال، همه بيامدند و يوسف را با ايشان ديدند، حريت وى پنهان كردند و به عبرانى با يوسف گفتند كه اگر تو به عبوديّت خويش اقرار ندهى ما ترا هلاك كنيم، يوسف گفت انا عبد و اراد انّه عبد اللَّه. پس او را بضاعتى ساختند و فروختند. و روا باشد كه- اسرار- بمعنى اظهار بود، اى اظهروه بضاعة، يعنى اظهروا حال يوسف على هذا الوجه، وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ بيوسف.
وَ شَرَوْهُ شايد كه فعل سيّاره بود بمعنى خريدن، و شايد كه فعل برادران بود بمعنى فروختن، و- بخس- ناقص بود ناچيز و خسيس، يعنى كه او را بفروختند بچيزى اندك خسيس، يعنى كه بوى ضنّت ننمودند و گرامى نداشتند تا از ارزان فروختن دريغ داشتنديد. و گفته اند معنى- بخس- حرام است يعنى كه بفروختند او را به بهايى حرام از بهر آن كه وى آزاد بود و بهاى آزاد حرام باشد.
و روا باشد كه معنى- بخس- ظلم بود، يعنى كه بر وى ظلم كردند كه او را بفروختند، «دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ» بدرمى چند شمرده: گفتند بيست درم بود هر يكى را دو درم، و يهودا نصيب خود نگرفت بايشان داد، و گفته اند بيست و دو درم بود.
معدود نامى است چيزى اندك را، هم چون ايام معدوده، و انّما قال معدودة ليعلم انّها كانت اقلّ من اربعين درهما لانّهم كانوا فى ذلك الزّمان لا يزنون ما كان اقلّ من اربعين درهما لانّ اصغر اوزانهم كان الاوقية و الاوقية اربعون درهما.
«وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ» اى ما كانوا ضانّين به اذ لم يعلموا كرامته و منزلته عند اللَّه عزّ و جلّ. برادران چون او را بفروختند و به مالك ذعر تسليم كردند گفتند: استوثقوا منه لا يأبق او را بند بر نهيد و گوش داريد كه وى گريزنده است نبايد كه بگريزد و نيز دعوى حريت كند ازو مشنويد و ما از عهده همه بيرون آئيم. و گفته اند كه روبيل وثيقه نامه اى نوشت بخطّ خويش باين مبايعت و اين شرط كه ميان ايشان رفت و بمالك ذعر داد تا حجّت خويش ساخت.
پس مالك او را دست و پاى بسته بر شتر نشاند و سوى مصر رفتند، به گورستانى بر گذشتند براه در و يوسف قبر مادر خويش ديد راحيل، خود را از سر اشتر بيفكند و گريستن و زارى در گرفت و گفت يا امّى يا راحيل ارفعى رأسك من- الثّرى و انظرى الى ولدك يوسف و ما لقى بعدك من البلايا يا امّاه لو رأيتنى و قد نزّعوا قميصى و فى الجب القونى و على حرّ وجهى لطمونى و لم يرحمونى و كما يباع العبد باعونى و كما يحمل الاسير حملونى.
كعب احبار گفت آن ساعت كه بر سر تربت مادر مىزاريد از هوا ندايى شنيد كه: «اصبر و ما صبرك الّا باللّه». غلام مالك- ذعر چون وى را چنان ديد بر وى جفا كرد و گفت: آمد آنچه مولايان تو گفتند! و لطمه اى بر روى وى زد، هم در حال دست وى خشك شد، و ربّ العزّه جبرئيل را فرستاد تا در پيش قافله پرّى بر زمين زد، بادى عظيم سرخ برخاست و غباربر انگيخت، چندانك اهل قافله همه متحيّر شدند و يكديگر را نمىديدند و خروشى و زلزله اى در قافله افتاد، مالك ذعر گفت گناهى عظيم است كه ما را چنين گرفتار كرد و بر جاى بداشت!
غلام گفت يا مولاى گناه من كردم كه غلام عبرانى را بزدم و اينك دست من خشك گشته، مالك و اهل كاروان بنزديك يوسف شدند و عذر خواستند و گفتند اگر خواهى ترا قصاص است و اگر نه عفو كن تا ربّ العزّه اين صاعقه از ما بگرداند، يوسف عفو كرد و از بهر آن غلام دعا كرد و او را شفا آمد و دست وى نيك شد، مالك پس از آن يوسف را گرامى داشت و جامه نيكو در وى پوشانيد و مركوبى را از بهر وى زين كرد و بر وى نشاند.
مالك ذعر گفت: ما نزلت منزلا و لا ارتحلت الّا استبان لى بركة يوسف و كنت اسمع تسليم الملائكة عليه صباحا و مساء و كنت انظر الى غمامة بيضاء تظلّه. رفتند تا بيك منزلى مصر، مالك ذعر يوسف را غسل فرمود و موى سر وى شانه زد و بر اسپى نشاند و عمامه خزّ بنفش بر سر وى نهاد، و مردم مصر را عادت بود كه هر گه كه قافله اى آمدى مرد و زن جمله باستقبال شدندى، و آن سال خود رود نيل وفا نكرده بود، خشك سال پيش آمد و مردم را بطعام حاجت بود، بامداد خبر در افتاد كه قافله در مصر مىآيد و طعام با ايشان، خلق مصر بيرون آمدند، يوسف را ديدند در ميان قافله هم چون گل شكفته در بوستان و ماه درخشنده بر آسمان.
و يوسف آن وقت سيزده ساله بود، چشم خلق بر وى افتاد فتنه اندر دلها پديد آمد و از وى هيبت بر مردم افتاد، چنان كه در دل بر وى فتنه شدند و از هيبت وى درو نگرستن نتوانستند، يوسف بدان زيبايى و بدان صفت بشهر اندر آمد تا بقصر مالك ذعر، مالك بفرمود تا از بهر وى خانهاى مفرد كردند و فرش افكندند و اهل خويش را گفت: كنيزكى نامزد كن تا خدمت وى كند، اهل وى گفت: اين در مروّت نيست كه كنيزكى با جوانى در يك خانه بود! مالك گفت تو انديشه بد مكن كه من از وى آن دانم از امانت و ترك خيانت و استعمال صيانت كه اگر تو خدمت وى كنى من روا دارم.
و گفته اند آن شب كه يوسف در مصرآرام گرفت، رود نيل عظيم گشت و فراخى طعام پديد آمد و نرخ وى بشكست و در شهر سخن پراكنده شد كه مالك ذعر غلامى آورده كه گويى از فرزندان ملوك است و از نسل انبياء و اين وفاء نيل و رخص طعام از يمن قدوم و بركت قدم اوست.
بامداد همه قصد وى كردند و بدر سراى وى رفتند، مالك گفت شما را حاجت چيست؟ گفتند خواهيم كه اين غلام را ببينيم و ديدها بديدن وى روشن كنيم، مالك گفت يك هفته صبر كنيد تا رنج راه از وى زائل گردد و رنگ روى وى بجاى خود باز آيد، آن گه من او را بر شما عرض كنم كه من نيّت فروختن وى دارم، اين خبر به زليخا رسيد زن اظفير، عزيز مصر، زليخا را آرزوى ديدار وى خاست، چون شش روز گذشته بود از آن وعده كس فرستاد به مالك ذعر كه فردا چون اين غلام را بر مردم عرض كنى، بر در سراى من عرض كن، مالك جواب داد كه من فردا اين غلام را پيش تو فرستم كه فرمان ترا ممتثل ام و امر ترا منقاد.
زليخا بفرمود تا ميدان در سراى وى بياراستند و كرسى از صندل سپيد بنهادند و پردهاى از ديباء رومى ببستند و بر طرف بام جماعتى كنيزكان بداشت با طاسهاى گلاب و مشك سوده، و مالك ذعر در شهر ندا كرد كه هر كه خواهد تا غلام عبرانى را ببيند بدر سراى عزيز مصر آيد. و يوسف را بياراست، پيراهنى سبز در وى پوشيد و قبايى سرخ در بست و عمامه سياه بر سر وى نهاد و او را بر آن كرسى صندل نشاند.
و زليخا بر آن گوشه قصر بر تختى زرين نشسته و كنيزكان بر سر وى ايستاده، و در مصر زنى ديگر بود نام وى فارعه بيامد با هزار دانه مرواريد، هر دانهاى دو مثقال و هزار پاره ياقوت هر پارهاى پنج مثقال و طبقى پيروزه و نمك دانى بدخش، آمد تا يوسف را خرد.
و بازرگانان و توانگران شهر سواران و پيادگان همه جمع آمده و قومى ديگر كه طمع خريدن نداشتند بنظاره آمدند. مالك ذعر آن ساعت گوشه پرده برداشت و جمال يوسف به ايشان نمود، چندين دختر ناهده حائض گشتند و خلقى بى عدددر فتنه افتادند و ملك ايشان الريّان بن الوليد بن ثروان حاضر بود گفت: خرد واجب نكند كه اين بنده كسى باشد و من از خريدن وى عاجزم نه از آنك مال ندارم لكن محال بود كه آدمى اى اين را خداوند بود، اين سخن بگفت و عنان برگردانيد و برفت.
اوّل بازرگانى گفت من ده هزار دينار بدهم، ديگرى گفت من بيست هزار بدهم، هم چنين مضاعف همى كردند و زليخا بحكم ادب هيچيز نمى گفت كه شوهرش اظفير حاضر بود مى خواست كه شوى وى مبدء كند، اظفير گفت: اى زليخا من اين غلام را بخرم تا ما را فرزند بود كه ما را فرزند نيست، زليخا گفت صواب است خريدن و از خزينه من بهاء وى بدادن، ايشان درين مشاورت بودند كه آن زن كه نامش فارعه بود دختر طالون آن مال آورد و عرض كرد، مالك خواست كه بوى فروشد، زليخا دلال را بخواند و گفت: جوهر كه وى ميدهد من بدهم و عقدى زيادتى عدد آن سى دانه هر دانه اى شش مثقال و هم سنگ يوسف مشك و هم سنگ وى عنبر و كافور و صد تا جامه ملكى و دويست تا قصب و هزار تا دبيقى، مالك ذعر گفت دادم.
آن زن بانگ كرد گفت اى مالك اجابت مكن تا آنچه وى مىدهد من بدهم و صد رطل زر بر سر نهم. غلامان زليخا غلبه كردند و يوسف را در سراى زليخا بردند و آن كنيزكان كه طاسهاى گلاب و مشك سوده داشتند بر سر مردمان مى فشاندند، و مالك ذعر را در سراى بردند و آنچه گفتند جمله وفا كردند. و آن زن كه نام وى فارعه بود سودايى گشت و جان در سر آن حسرت كرد.
اينست كه ربّ العالمين ميگويد: «وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ» اين مشترى شوى زليخا است نام وى اظفير و قيل قطفير، مردى بود از قبطيان حاجب و خازن ملك مصر. و در آن زمان بمصر رسم بودى كه هر كه خزانه ملك داشتى و تصرّف مملكت همه ولايت در دست وى بودى، او را عزيز گفتندى.
و اين ملك مصر به قول بعضى علما فرعون موسى بود: وليد بن مصعب بن الريّان المغرق، قومى گفتند: فرعون موسى ديگر بود و اين ملك ديگر. و هو الريّان بن الوليد- بن ثروان بن اراشة بن فاران بن عمليق، و قيل انّ هذا الملك لم يمت حتّى آمن و اتّبع يوسف على دينه ثم مات و يوسف بعده حىّ، فملك بعده قابوس بن مصعب- بن معوية بن نمير بن البيلواس بن فاران بن عمليق و كان كافرا، فدعاه يوسف الى الاسلام فابى ان يقبل «وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لِامْرَأَتِهِ» يعنى زليخا و قيل اسمها راعيل.
«أَكْرِمِي مَثْواهُ» اى احسنى اليه فى طول مقامه عندنا، و قيل احسنى اليه فى جميع حالاته من مأكول و مشروب و ملبوس. قال ابن عيسى: الاكرام اعطاء المراد على وجه الاعظام، «عَسى أَنْ يَنْفَعَنا»- فى ضياعنا و اموالنا. «أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً»- نتبنّاه و لم يكن له ولد لانّه كان عنّينا.
قال ابن مسعود: احسن النّاس فراسة ثلاثة: العزيز حين قال فى يوسف «عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً» و ابنة شعيب حين قالت لابيه «اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمِينُ» و ابو بكر الصدّيق حين استخلف عمر الفاروق. فان قيل كيف اثبت اللَّه الشّرى فى يوسف و معلوم انّه حر لم ينعقد عليه بيع؟
فالجواب انّ الشّرى هو المماثلة فلما ماثله بمال من عنده يجوز ان يقال اشتراه على التّوسع كقوله «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى» قوله: «وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ» اى كما انقذناه من الجبّ كذلك مهّدنا له فى ارض مصر فجعلناه على خزائنها و لنعلّمه عطف على مضمر يعنى لنوحى اليه، «وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ» اى تعبير الرّؤيا و معانى كتب اللَّه، «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ» اى على امر يوسف يدبّره و يسوسه و يحفظه و لا يكله الى غيره، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ.» ما اللَّه بيوسف صانع و ما اليه من امره صائر حين زهدوا فى يوسف و باعوه بثمن بخس و فعلوا به ما فعلوا. و قيل «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ» اى على ما اراد من قضائه لا يغلبه على امره غالب و لا يبطل ارادته منازع، يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد، «وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ» انّ العاقبة تكون للمتّقين.
«وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ» الاشدّ جمع شدّة مثل نعمة و انعم و الشدّة قوّة العقل و البدن، اى و لمّا بلغ منتهى اشتداد جسمه و قوّة عقله- ميگويد آن گه كه برسيد بزور جوانى و قوّت خرد و آن بيست سال است بقول ضحاك و سى و سه سال بقول مجاهد و گفته اند- اشدّ- را بدايتى است و نهايتى: بدايت حدّ بلوغ است بقولى، و هژده سال بقولى، و بيست و يك سال بقولى، و نهايت آن چهل سال است به قولى، و شصت سال به قولى.
«آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً»- حكم اينجا نبوّت است و علم فقه دين است و حكم مه است از علم، و گفته اند يوسف را در چاه نبوّت دادند امّا پس از آن كه باشد رسيد او را اظهار دعوت فرمودند. و قيل آتيناه حكما على النّاس و علما بتأويل الاحاديث، «وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» يعنى فعلنا به لانّه كان محسنا لا انّه يفعل ذلك بكلّ محسن، كما قال عزّ و جلّ: «وَ لَقَدْ مَنَنَّا عَلى مُوسى وَ هارُونَ» و ختم الآية، فقال كذلك نجزى المحسنين و لم يؤت كلّ محسن كتابا مستبينا يعنى انّه فعل ذلك بموسى و هارون لانّهما كانا عبدين محسنين.
و قيل «وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ» المراد به محمد (ص)، يقول كما فعلت هذا بيوسف بعد ان لقى ما لقى و قاسى من البلاء ما قاسى فمكّنت له فى الارض و آتيته الحكم و العلم كذلك افعل بك انجّيك من مشركى قومك و امكّن لك فى الارض و از يدك الحكم و العلم لانّ ذلك جزاى اهل الاحسان فى امرى و نهيى.
«وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها» المراودة المفاعلة، راد يرود اذا جاء و ذهب و معناه طلب احدهما فعلا و تركه الآخر اى امتنع الآخر من ذلك الفعل و قيل- الرّود- مشى المتطلّب او المترقب او المتصيّد مشى قليل ساكن. و ابتداء اين مراودت آن بود كه يوسف در خانه زليخا پيوسته بعبادت و تنسّك مشغول بودى و صحف ابراهيم خواندى به آوازى خوش و هيچ كس نشنيدى كه نه در فتنه افتادى!
زليخا كرسى پيش خود بنهاد و يوسف را بخواند و بر آن كرسى نشاند، يوسف صحف ميخواند و زليخا در جمال وى نظاره ميكرد و گفت يا يوسف خوش ميخوانى لكن چه سود كه نمىدانم كه چه مىخوانى! يوسف گفت من خريده توأم و غلام توام و تو مرا سيّدى و ببهايى گران مرا خريدهاى لا بدّ است كه آواز من ترا خوش آيد و اين اوّل سخن بود كه ميان ايشان رفت، زليخا گفت اكنون هر روز بايد كه بيايى و پيش من اين صحف خوانى، يوسف گفت فرمان بردار و طاعت دارم.
هر روز بيامدى و پيش وى بنشستى و با وى سخن گفتى و زليخا را در دل عشق يوسف بر كمال بود، امّا تجلد همى نمود و صبر همى كرد و تسلّى وى در آن بود كه ساعتى با وى بنشستى و سخن گفتى و زليخا كه گهى در ميان سخن برخاستى ببهانه اى و گامى چند برداشتى، تا مگر يوسف در رفتار و قد و بالاى وى تامّل كند كه نيكو قد بود و نيكو رفتار و خوش گفتار، و گيسوان داشت چنانك بر پاى خاستى با گوشه مقنعه بر زمين همى كشيدى و حسن و جمال وى چنان بود كه نقاشان چين از جمال وى نسخت كردندى و يوسف هر بار كه وى برخاستى ادب نفس خود را و حرمت عزيز را سر در پيش افكندى، پس زليخا در تدبير آن شد كه خلوت خانه اى سازد، شوهر خويش را گفت: مرا دستورى ده تا از بهر بت قصرى عظيم سازم، نام برده و گران مايه، چنانك درين ديار مثل آن نبود.
شوهر او را دستورى داد. و زليخا را مادرى بود نام وى غطريفه و در زمين يمن ملكه بود و پدر زليخا ملك ثمود بود: جندع بن عمرو و پسران داشت در يمن همه شاهان و شاه زادگان. زليخا كس فرستاد بمادر و به آن برادران كه بت خانه اى خواهم كرد مرا به مال مدد دهيد، مادر وى صد خروار زر فرستاد و جواهر بسيار و استادان معروف.
زليخا سه قبّه بفرمود به دوازده ركن در هم پيوسته و در هاشان در يكديگر گشاده، هر يكى بيست گز در بيست گز و چهل گز بالاى آن، از رخام بنا نهاده و روى آن بجواهر مرصّع كرده و بر سر هر قبّه اى گاوى زرين نهاده، سروهاش از بيجاده، چشمها از ياقوت سرخ، و زير قبّه ها اندر آب روان و در هر قبّه اى تختى نهاده مكلّل به مرواريد و ياقوت و پيروزه و مجمرهاى زرّين نهاده مشك سوختن را و در هر قبّه اى درى آويخته لايق آن قبّه و زليخا خويشتن را بياراست و تاج بر سر نهاد و در آن قبّه بر تخت نشست و كس به طلب يوسف فرستاد، يوسف بيامد و پاى در قبه نخستين نهاد هم چنان بر در بايستاد تا زليخا گفت: ايدر بيا، نزديك در آى، يوسف فراتر شد، پيش تخت وى بزانو در آمد، كنيزكان درها ببستند،
اينست كه ربّ العالمين گفت: «وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَكَ» اى هلمّ و اقبل فانا لك و هى اسم للفعل و هى مبنيّة كما يبنى الاصوات لانّه ليس منها فعل متصرّف فمن فتح التّاء فلالتقاء السّاكنين كما فتح اين و كيف و من ضمّ جعلها غاية بمنزلة قبل و حيث و قرئ- هيت- بكسر الهاء و ضمّ التّاء بغير همز و بهمز و هى من قولك هئت اهىء هيئة كجئت اجىء جيئة و معناه تهيّات لك و تزيّنت- معنى آنست كه زليخا گفت يوسف را كه من ترا ساخته ام و آراسته. و قيل معناه تقدّم لنفسك اى لك فى التقدّم حظّ.
يوسف چون ديد كه در ببستند گفت آه كه فتنه آمد! زليخا از تخت فرو آمد و دست يوسف گرفت گفت يا يوسف ترا سخت دوست دارم و در دوستى تو بيقرارم:
| يعلم اللَّه گر همى دانم نگارا شب ز روز | زانكه هستم روز و شب مدهوش و سرگردان عشق |
يوسف بگريست، گفت: پدر من مرا دوست داشت، دوستى وى مرا به چاه و قيد و بندگى و غربت افكند، از دوستى پدر اين ديدم از دوستى تو ندانم چه خواهم ديد؟ لكن اى زليخا درين باب بر من رنج مبر و اندوه خود ميفزاى كه من خداى را جلّ جلاله نيازارم و جز رضاء خدا نجويم و حرمت عزيز هرگز برندارم و حقّ وى فرو نگذارم كه وى با من نيكويى كرد و مرا گرامى داشت.
اين است كه اللَّه گفت: «قالَ مَعاذَ اللَّهِ» اى اعتصم باللّه و احترز به ان افعل هذا، و هو نصب على المصدر اى اعوذ باللّه معاذا، يقال عذت عياذا و معاذا و معاذة- پارسى كلمه اين است كه باز داشت خواهم بخداى.
«إِنَّهُ رَبِّي» يعنى انّ العزيز سيّدى اشترانى و «أَحْسَنَ مَثْوايَ»حيث قال اكرمى مثواه فلا اخونه فى اهله. و قيل معناه انّه ربّى اى انّ اللَّه خالقى و لا اعصيه انّه آوانى و من بلاء الجبّ عافانى.
إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظَّالِمُونَ يعنى ان فعلته هذا و خنته بعد ما اكرمنى و احسن مثواى فانا ظالم و لا يفلح الظّالمون، يوسف اين سخن ميگفت و همى گريست آن گه روى سوى آسمان كرد، گفت: خداوندا چه گناه كردم كه بر من خشم گرفتى و مرا درين بلا افكندى؟- و اگر من گنه كارم سزد كه حرمت آبا و اجداد من بر ندارى و ايشان را بعار و عيب من شرمسار نكنى.
و زليخا به آستين خويش اشك وى مىسترد و ميگفت: اى يوسف تو از خداى خود مترس كه من ده هزار گوسفند بدهم تا تو از بهر وى قربان كنى و ده هزار دينار و صد هزار درهم بدهم تا به يتيمان و بيوه زنان دهى، يوسف گفت: اگر هر چه دارى بمن دهى و از بهر من خرج كنى من معصيت نكنم.
هر چند يوسف سخن ميگفت زليخا بر وى فتنه تر مىشد، همى در جست و بازوى وى بگرفت و او را در قبّه درونى برد و درها ببست، گفت: اى يوسف ترا چه دريغ آيد كه با من بخندى و حديثى خوش كنى؟ كه من شيفته جست و جوى توام و آشفته در كار توام، يوسف سر در پيش افكند، ساعتى خاموش نشست، زليخا دست بزد و مقنعه از سر فرو افكند و سر و گردن برهنه كرد و در يوسف زاريد كه اى سنگين دل چرا بر من نبخشايى و با من ياقوت لبت بسخن نگشايى؟، يك بار با وى بزارى و خواهش سخن گفت تا مگر بر وى ببخشايد، يك بار سطوت و صولت نمود تا مگر منقاد شود، يك بار جمال بر وى عرضه كرد و داعيه لذّت و شهوت نفسى پديد كرد تا مگر فريفته شود.
و فى ذلك ما روى عن السدى و محمد بن اسحاق و جماعة قالوا لمّا ارادت امرأة- العزيز مراودة يوسف عن نفسه جعلت تذكر له محاسن نفسه و تشوّقه الى نفسها، فقالت له يا يوسف ما احسن شعرك! قال هو اوّل ما ينثر من نفسى. قالت يا يوسف ما احسن عينك! قال هى اوّل ما يسيل الى الارض من جسدى. قالت ما احسن وجهك! قال هو للتّراب يأكله فلم تزل تطمعه مرّة و تخيفه اخرى. و تدعوه الى-للّذة و هو شاب مستقبل يجد من شبق الشباب ما يجد الرّجل و هى حسناء جميلة حتّى لان لها ممّا يرى من كلفها به و لما يتخوّف منها حتّى خلوا فى بعض البيوت و همّ بها.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ» تعبيه لطف الهى است در حقّ يوسف چاهى كه اندر قعر آن چاه با جگرى سوخته و دلى پر درد و جانى پر حسرت از سربى نوايى و وحشت تنهايى بناليد و در حق زاريد، گفت: خدايا دل گشايى، ره نمايى، مهر افزايى، كريم و لطيف و مهربان و نيك خدايى، چه بود كه برين خسته دلم ببخشايى و از رحمت خود درى بر من گشايى؟ برين صفت همى زاريد و سوز و نياز خود بر درگاه بى نيازى عرضه مىكرد تا آخر شب شدّت و وحشت به پايان رسيد و صبح وصال از مطلع شادى بدميد و كاروان در رسيد.
| عسى الكرب الّذى امسيت فيه | يكون ورائه فرج قريب |
| با دل گفتم كه هيچ انديشه مدار | بگشايد كار ما گشاينده كار |
كاروان بشاه راه آهسته و نرم همى آمد كه ناگاه راه بايشان ناپديد گشت و شاه راه گم كردند، همى رفتند تا بسر چاه، آن بى راه با صد هزار راه برابر آمد، دردى بود كه بر صد هزار درمان افزون آمد.
| جعلت طريقى على بابكم | و ما كان بابكم لى طريقا |
اين چنان است كه عيسى (ع) را ديدند كه از خانه فاجره اى بدر مىآمد! گفتند: يا روح اللَّه اين نه جاى تو است كجا افتادى تو بدين خانه؟! گفت ما شب گيرى بدر آمديم تا بصخره رويم و با خدا مناجات كنيم راه شاه راه بر ما بپوشيدند! افتاديم به خانه اين زن! و آن زنى بود در بنى اسرائيل به ناپارسايى معروف، آن زن چون روى عيسى ديد دانست كه آنجا تعبيه ايست برخاست و درخاك افتاد، بسى تضرّع و زارى كرد و از آن راه بى وفايى برخاست و در كوى صلاح آمد، با عيسى گفتند ما ميخواستيم كه تو اين زن را در رشته دوستان ما كشى ازين جهت آن راه بر تو بگردانيديم.
قوله تعالى: «وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ» عجب نه آنست كه برادران، يوسف را به بهايى اندك بفروختند! عجب كار سيّاره است كه چون يوسفى را به بيست درم بچنگ آوردند! عجب نه آنست كه قومى بهشت باقى بدنياى اندك بفروختند! عجب كار ايشان است كه بهشتى بدان بزرگوارى و ملكى بدان عظيمى به قرصى كه بر دست درويشى نهادند بدست آوردند! آرى دولت بهايى نيست و كرامت حق جز عطائى نيست، اگر آنچه در يوسف تعبيه بود از خصائص عصمت و حقايق قربت و لطايف علوم و حكمت بر برادران كشف شدى نه او را بآن بهاى بخس فروختندى و نه او را نام غلام نهادندى، يك ذرّه از آن خصائص و لطائف بر عزيز مصر و بر زليخا كشف كردند، بنگر كه ملك خود در كار وى چون در باختند! و قيمت وى چون نهادند! و زنان مصر كه جمال وى ديدند گفتند: «ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ» آرى كار نمودن دارد نه ديدن.
مصطفى (ص) گفت:«اللّهم ارنا الاشياء كما هى».
ابن عطا گفت: جمال دو ضرب است جمال ظاهر و جمال باطن، جمال ظاهر آرايش خلق است و صورت زيبا، جمال باطن كمال خلق است و سيرت نيكو، ربّ العالمين از يوسف به برادران جمال ظاهر نمود، بيش از آن نديدند، و اين ظاهر را بنزديك اللَّه خطرى نيست لا جرم ببهاى اندك بفروختند، و شمّه اى از جمال باطن به عزيز مصر نمودند تا با اهل خويش ميگفت: «أَكْرِمِي مَثْواهُ» و تا عالميان بدانند كه خطرى و قدرى كه هست به نزديك اللَّه جمال باطن را است نه ظاهر را، از اينجا است كه مصطفى (ص) گفت:«ان اللَّه لا ينظر الى صوركم و لا الى اموالكم و لكن ينظر الى قلوبكم و اعمالكم».
و گفته اند يوسف روزى در آئينه نگرست، نظرى بخود كرد، جمالى بر كمال ديد، گفت اگر من غلامى بودمى بهاى من خود چند بودى و كه طاقت آن داشتى؟ ربّ العالمين آن از وى در نگذاشت تا عقوبت آن نظر كه واخود كرد بچشيد، او را غلامى ساختند و بيست درم بهاى وى دادند. پير طريقت گفت: خود را مبينيد كه خود بينى را روى نيست، خود را منگاريد كه خود نگارى را راى نيست، خود را مپسنديد كه خود پسندى را شرط نيست.
| دور باش از صحبت خود پرور عادت پرست | بوسه بر خاك كف پاى ز خود بيزار زن |
خود را منگار كه حق ترا مىنگارد، «وَ زَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْ» خود را مپسند كه حق ترا مىپسندد، «رضى اللَّه عنهم» خود را مباش تا حق ترا بود «وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ» شب معراج با مصطفى (ص) اين گفت:
كن لى كما لم تكن فاكون لك كما لم ازل. و يقال اوقعوا البيع على نفس لا يجوز بيعها فكان ثمنه و ان جلّ بخس و ما هو با عجب ممّا تفعله تبيع نفسك بادنى شهوة بعد ان بعتها من ربّك باوفر الثّمن و ذلك قوله تعالى: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ» الآية …
«وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ» عزيز چون يوسف را بخريد زليخا را گفت:
«أَكْرِمِي مَثْواهُ عَسى أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً»، اين غلام را بزرگ دار، و او را گرامى شناس كه ما را بكار آيد و فرزندى را بشايد، زليخا شوهر خويش را گفت واجب كند كه ما امروز اهل شهر را دعوتى سازيم و درويشان و يتيمان و بيوه زنان را بنوازيم و خاصّگيان را خلعتها دهيم بشكر آنك چنين فرزند يافتيم، پس اينهمه كه پذيرفتند بجاى آوردند و يوسف را خانه مفرد بياراستند و فرشهاى گران مايه افكندند، يوسف در آن خانه بسان زاهدان و متعبّدان بروزه و نماز مشغول شد و گريستن پيشه كرد و غم خوردن عادت گرفت و خويشتن را با آن تشريف و تبجيل نداد و فريفته نگشت و در حرقت فرقت يعقوب غريب وار وسوگوار روز بسر مىآورد، تا روزى كه بر در سراى نشسته بود اندوهگين و غمگين، مردى را ديد بر شترى نشسته و صحف ابراهيم همى خواند، يوسف چون آواز عبرانى شنيد از جاى بر جست و آن مرد را به خود خواند و از وى پرسيد كه از كجايى و كجا مىروى؟ مرد گفت من از كنعانم و اينجا به بازرگانى آمده ام، چون يوسف مرد كنعانى ديد و آواز عبرانى شنيد بسيار بگريست و اندوه فراق پدر بر وى تازه گشت.
| بادى كه ز كوى عشق تو بر خيزد | از خاك جفا صورت مهر انگيزد |
| آبى كه ز چشم من فراقت ريزد | هر ساعتم آتشى بسر بر ريزد |
گفت يا كنعانى از كنعان كى رفته اى و از آن پيغامبر شما چه خبر دارى؟
من منع بالنظر تسلّى بالخبر، خوش باشد داستان دوستان شنيدن، مهر افزايد از احوال دوستان پرسيدن.
| در شهر، دلم بدان گرايد صنما | كو، قصّه عشق تو سرايد صنما |
كنعانى گفت من تا از كنعان بيامده ام يك ماه گذشت و حديث پيغامبر مپرس كه هر كه خبر وى پرسيد و احوال وى شنود غمگين شود! او را پسرى بود كه وى را دوست داشتى و ميگويند گرگ بخورد و اكنون نه آن بر خود نهاده است از سوگوارى و غم خوارى كه جبال راسيات طاقت كشش آن دارد تا به آدمى خود چه رسد!
| تنها خورد اين دل غم و تنها كشدا | گردون نكشد آنچ دل ما كشدا |
يوسف گفت از بهر خدا بگوى كه چه ميكند آن پير، حالش چون است و كجا نشيند؟ گفت از خلق نفرت گرفته و از خويش و پيوند باز بريده و صومعه اى ساخته و آن را بيت الاحزان نام كرده، پيوسته آنجا نماز كند و جز گريستن و زاريدن كارى ندارد، وانگه چندان بگريسته كه همه مژگان وى ريخته و اشفار چشم همه ريش كرده و بگاه سحر از صومعه بيرون آيد و زار بنالد چنانك اهل كنعان همه گريان شوند، گويد آه كجا است آن جوهر صدف دريايى؟ كجا است آن نگين حلقه زيبايى؟
| ماها، بكدام آسمانت جويم | سروا، بكدام بوستانت جويم |
يوسف چون اين سخن بشنيد چندان بگريست كه بى طاقت شد، بيفتاد و بى هوش شد، مرد كنعانى از آن حال بترسيد بر شتر نشست و راه خود پيش گرفت، يوسف به هوش باز آمد، مرد رفته بود، دردش بر درد زيادت شد و اندوه فزود، گفت بارى من پيغامى دادمى بوى تا آن پير پر درد را سلوتى بودى، سبحان اللَّه اين درد بر درد چرا و حسرت بر حسرت از كجا و مست را دست زدن كى روا؟! آرى تا عاشق دل خسته بداند كه آن بلا قضا است، هر چند نه بر وفق اختيار و رضا است، سوخته را باز سوختن كى روا است؟ آرى هم چنان كه آتش خرقه سوخته خواهد تا بيفروزد، درد فراق دل سوخته خواهد تا با وى در سازد.
| هر درد كه زين دلم قدم بر گيرد | دردى دگرش بجاى در بر گيرد |
| زان با هر درد صحبت از سر گيرد | كاتش چو رسد بسوخته در گيرد |
آن مرد بر آن شتر نشسته رفت تا به كنعان آمد، نيم شب بدر صومعه يعقوب رسيده بود گفت: السّلام عليك يا نبى اللَّه، خبرى دارم خواهم كه بگويم، از درون صومعه آواز آمد كه تا وقت سحرگه من بيرون آيم كه اكنون در خدمت و طاعت اللَّه ام از سر آن نيارم بر خاستن و به غيرى مشغول بودن، مرد آنجا همى بود تا وقت سحر كه يعقوب بيرون آمد، آن مرد قصّه آغاز كرد و هر چه در كار يوسف ديده بود باز گفت، از فروختن وى بر من يزيد و خريدن به بهاى گران و تبجيل و تشريف كه از عزيز مصر و زليخا يافت و خبر يعقوب پرسيدن و گريستن و زارى وى بر در آن سراى و بعاقبت از هوش برفتن و مىگفت يا نبىّ- اللَّه و آن غلام برقع داشت و نمى شناختم او را چون او را ديدم كه بيفتاد و بى-هوش شد من از بيم آن كه از سراى زليخا مرا ملامت آيد بگريختم و بيامدم، يعقوب را آن ساعت غم و اندوه بيفزود و بگريست، گفت: گويى آن جوان كه بود؟
فرزند من بود كه او را به بندگى بفروختند؟ يا كسى ديگر بود كه بر ما شفقت برد و خبر ما پرسيد؟ آن گه در صومعه رفت و بسر ورد خويش باز شد. و پس از آن خبر يوسف از كس نشنيد و ربّ العزّه خبر يوسف بگوش وى نرسانيد تا آن گه كه برادران به مصر رفتند و خبر وى آوردند. گفتهاند اين عقوبت آن بود كه يعقوب را كنيزكى بود و آن كنيزك پسرى داشت، يعقوب آن پسر را بفروخت و مادر را باز گرفت، ربّ العزّه فراق يوسف پيش آورد تا پسر كنيزك آنجا كه بود آزادى نيافت و بر مادر نيامد، يوسف به يعقوب نرسيد! بزرگان دين گفته اند معصيتها همه بگذاريد و خرد آن بزرگ شمريد، نه پيدا كه غضب حق در كدام معصيت پنهان است، و به قال النبى (ص) انّ اللَّه تعالى و تقدس اخفى رحمته فى الطّاعات و غضبه فى المعاصى، فأتوا بكلّ طاعة تنالوا رحمته و اجتنبوا كل معصية تنجوا من غضبه.
«وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ» برادران را در كار يوسف ارادتى بود و حضرت عزّت را جل جلاله در كار وى ارادتى، ارادت ايشان آن بود كه او را در خانه پدر تمكين نبود و ارادت حق جل جلاله آن بود كه او را در زمين مصر تمكين بود و او را ملك مصر بود، ارادت حق بر ارادت ايشان غالب آمد، ميگويد جلّ جلاله: «وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى أَمْرِهِ» برادران او را در چاه افكندند تا نام و نشانش نماند.
ربّ العالمين او را بجاه و مملكت مصر افكند تا در آفاق معروف و مشهور گردد، برادران او را به بندگى بفروختند تا غلام كاروانيان بود، ربّ العالمين مصريان را بنده و رهى وى كرد تا بر ايشان پادشاه و ملك ران بود، ايشان در كار يوسف تدبيرى كردند و ربّ العزّه تقديرى كرد و تقدير اللَّه بر تدبير ايشان غالب آمد كه: و اللَّه غالب على امره، هم چنين زليخا در تدبير كار وى شد، در راه جست و جوى وى نشست چنان كه اللَّه گفت: «وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ» به تدبير بشرى درهاى خلوت خانه بوى فرو بست، ربّ العزّه بتقدير ازلى در عصمت بر وى گشاد تا زليخا همى گفت «هَيْتَ لَكَ» اى هلمّ فانا لك و انت لى و يوسف همى گفت فانت لزوجك و انا لربّى.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۳