حکایات كشف الأسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

حکایت بعد از به آسمان رفتن حضرت عیسی علیه السلام شان نزول أَصْحابَ الْقَرْيَةِ سوره یس

وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا ايشان را مثل زن و همسان ساز، أَصْحابَ الْقَرْيَةِ مردمان آن شهر را، إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ (13) آن گه كه بايشان آمد فرستادگان

و قصه آنست كه: ربّ العالمين وحى فرستاد به عيسى عليه السلام كه من ترا بآسمان خواهم برد، حواريان را يكان يكان و دوان دوان بشهرها فرست تا خلق را بر دين حقّ دعوت كنند عيسى ايشان را حاضر كرد و رئيس و مهتر ايشان شمعون و ايشان را يكان يكان و دوان دوان بقوم قوم ميفرستاد و شهر ايشان را نامزد مي كرد و ايشان را گفت: چون من بآسمان رفتم شما هر كجا كه من معيّن كرده ‏ام ميرويد و دعوت مي كنيد و اگر زبان آن قوم ندانيد در ان راه كه ميرويد شما را فريشته ‏اى پيش آيد جامى شراب بر دست نهاده از ان شراب نورانى باز خوريد تا زبان آن قوم بدانيد، و دو كس را بشهر انطاكيه فرستاد نام ايشان تاروص و ماروص،

و قيل: يحيى و يونس، و قيل صادق و صدوق، صادق كهل بود و صدوق جوان، و اين جوان خدمت آن كهل ميكرد، چون بدر شهر انطاكيه رسيدند پيرى را ديدند كه گوسپندان بچرا داشت، بروى سلام كردند، پير گفت: شما كه باشيد؟ گفتند ما رسولان عيسى عليه السلام آمده ‏ايم تا شما را بر دين حق دعوت كنيم و راه راست و ملّت پاك بشما نمائيم كه دين حق توحيد است و عبادت يك خداى، آن خداى كه يگانه و يكتاست و معبود بسزاست، پير گفت: شما را بر راستى اين سخن هيچ آيتى و حجّتى هست؟ گفتند آرى هست كه بيماران را در وقت؛ شفا پديد كنيم و نابيناى مادرزاد را بينا كنيم و ابرص را از علّت برص پاك كنيم، اين همه بتوفيق و فرمان اللَّه كنيم،

پير گفت: مرا پسريست ديرگاه است تا وى بيمارست و درد وى علاج اطبّا مى ‏نپذيرد خواهم كه او را به بينيد، ايشان را بخانه برد نزد آن بيمار، دعا كردند و دست بوى فرو آوردند، آن بيمار هم در آن ساعت تندرست برخاست، اين خبر در شهر آشكارا گشت و بيماران بسيار بودند همه را دعا مي كردند و بدست مى ‏پاسيدند و رب العزّة بر دست ايشان شفا پديد ميكرد، تا آن خبر با[6] ملك ايشان افتاد و آن ملك بت ‏پرست بود نام وى انطيخس

و قيل: شلاحن و كان من ملوك الرّوم، اين ملك ايشان را حاضر كرد و احوال پرسيد، ايشان گفتند ما رسولان عيسى ‏ايم آمده‏ ايم تا شما را از بت ‏پرستى با خداپرستى خوانيم‏ و از دين باطل با دين حق بريم، ملك گفت: بجز اين خدايان ما خدايى هست؟ گفتند آرى خدايى هست كه ترا آفريننده است و دارنده.

ملك چون اين سخن بشنيد گفت:اكنون رويد تا من در كار شما نظر كنم، ايشان رفتند و جمعى در ايشان افتادند و ايشان را زدند و در حبس و بند كردند، اين خبر به شمعون رسيد و شمعون اين «ثالث» است كه رب العزّة فرمود: فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ‏، او را شمعون الصفا گويند و شمعون الصخره گويند. قراءت بو بكر از عاصم‏ فَعَزَّزْنا مخفّف است بمعنى غلبه من قولهم:

من عزّ بزّ، اى- من غلب سلب. و معنى آنست كه: ما باز شكستيم آن مردمان را بآن سديگر. باقى قرّاء «فعزّزنا» مشدّد خوانند يعنى فقوّينا بثالث، اى- برسول ثالث پس شمعون از راه تلطّف و مدارا با ايشان درآمد و ايشان را باسلام در آورد و ياران خود را برهانيد، و بيان اين قصّه آنست كه: شمعون چون به انطاكيه رسيد بدانست كه آن دو رسول بزندان محبوس‏اند، رفت و گرد سراى ملك متنكّروار مي گشت تا جماعتى را از خاصگيان ملك با دست آورد و با ايشان بعشرت خوش درآمد تا با وى انس گرفتند و ملك را از وى خبر كردند،

ملك او را بخواند و صحبت و عشرت وى بپسنديد و از جمله مقربان و نزديكان خويش كرد، بر ان صفت همى بود تا روزى كه حديث ياران خود در افكند گفت: ايّها الملك بمن رسيد كه تو دو مرد را بخوارى و مذلّت باز داشته‏ اى و ايشان را رنجها رسانيده ‏اى از آن كه ترا بر دينى ديگر دعوت همى كردند چرا نه با ايشان سخن گفتى و سخن بشنيدى تا حاصل آن بر تو روشن گشتى و پيدا شدى؟ ملك گفت:

حال الغضب بينى و بين ذلك- من بر ايشان خشم گرفتم و از خشم با مناظره نپرداختم، شمعون گفت: اگر راى ملك باشد اكنون بفرمايد تا بيايند و آنچه دانند بگويند، ملك ايشان را حاضر كرد، شمعون گفت: من ارسلكما الى هاهنا؟ قالا: اللَّه الذى خلق كلّ شى‏ء و ليس له شريك. شمعون گفت: آن خداى را كه شما را فرستاده است صفت چيست؟ گفتند: انّه يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد. شمعون گفت: چه نشان داريد و چه آيت بر درستى اين دعوت؟

گفتند: هر چه شما خواهيد، ملك بفرمود تا غلامى را حاضر كردند مطموس العينين چشم خانه وى با پيشانى راست بود چنانك نه روشنايى بود نه چشم خانه ايشان بآشكارا، دعا كردند و شمعون بسرّ دعا كرد تا بفرمان و قدرت اللَّه موضع چشم و حدقه شكافته شد، ايشان دو بندقه از گل بساختند و در هر دو حدقه وى نهادند دو ديده روشن گشت بفرمان اللَّه، ملك در عجب ماند و در خود مضطرب گشت،

شمعون گفت: ايّها الملك اگر تو نيز از خدايان خود بخواهى تا مثل اين صنعى بنمايند هم ترا و هم خدايان را شرفى عظيم باشد و نيز جواب ايشان داده باشى، ملك گفت: من راز خود از تو پنهان ندارم خدايان ما اين صنع نتوانند و از ان عاجزتراند كه چنين كار توانند؛ كه ايشان نه شنوند نه بينند نه سود كنند نه گزند نمايند، ملك چون آن حال ديد گفت: اينجا مرده ‏ايست پسر دهقانى كه هفت شبانروزست تا بمرد و من او را دفن نكردم كه پدرش غائب بود تا باز آيد،

اگر او را زنده كنيد نشان درستى دعوى شما بود و ما قبول كنيم و بخداى شما ايمان آريم، آن مرده را بياوردند و ايشان بآشكارا و شمعون بسرّ دعا كردند تا مرده زنده گشت و بدست خويش كفن از خويشتن باز كرد و بر پاى بيستاد، ملك گفت: چند روز است تا مرده‏ اى؟ گفت: هفت روز.

گفت: چه ديدى درين هفت روز؟ گفت چون جانم از كالبد جدا گشت مرا بهفت وادى آتش بگذرانيدند از آنك بكفر مرده بودم، اكنون شما را مى‏ ترسانم و بيم مى ‏نمايم، زينهار كفر بگذاريد و بخداى آسمان ايمان آريد تا برهيد، آنك درهاى آسمان مى ‏بينم گشاده و عيسى پيغامبر ايستاده زير عرش و از بهر اين شفاعت مي كند و مي گويد خداوندا ايشان را نصرت ده كه ايشان رسولان من‏اند.

ملك گفت: و اين سه كس كدام‏اند؟ گفت: يكى شمعون و آن دو رسول ديگر؛ شمعون بدانست كه آن قصّه و آن حال در دل ملك اثر كرد و زبان نصيحت و دعوت بگشاد و آشكارا بيرون آمد و كلمه حق بگفت. آن ملك با جماعتى ايمان آوردند و قومى بر كفر بماندند و هلاك شدند. وهب منبه گفت و كعب احبار كه آن ملك و جماعت وى همه بر كفر بماندند و ايمان نياوردند و آن رسولان را هر سه بگرفتند و ايشان را تعذيب همى ‏كردند، و اين در روزگار ملوك طوايف بود.

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره یس آیه 1 -11

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=