الاسراء - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الإسراء آیه 23- 44

[سوره الإسراء (17): آيات 23 تا 25]

وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِيَّاهُ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً كَرِيماً (23)

وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً (24)

رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فِي نُفُوسِكُمْ إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً (25)

ترجمه:

پروردگارت دستور داده است كه جز او را نپرستيد و بپدر و مادر، نيكى كنيد.

اگر يكى از آنها يا هر دو نزد تو به پيرى رسند، به آنها مگو: خسته و ملول شدم و آنها را مرنجان و با آنها سخنى ملايم و احترام آميز، بگوى و از روى مهربانى نزد آنها پر و بال فروتنى بگشاى و بگو: پروردگارا آنها را رحم كن، هم چنان كه مرا در كودكى پرورش دادند. پروردگار شما به آنچه در دلهاى شماست، داناتر است. شما اگر شايسته باشيد، خداوند نسبت به توبه كنندگان، آمرزگار است.

 

 

قرائت:

كوفيان- بجز عاصم- «يبلغان» و ديگران «يبلغنّ» قرائت كرده‏اند. قرائت اخير، بهتر است، زيرا فاعل آن «احدهما» است و «كلاهما» عطف بر آن است. بنا بر قرائت اول، «احدهما او كلاهما» تأكيد يا بدل است از فاعل «يبلغان» كه به «والدين» برمى‏گردد.

اف: اين كلمه در اينجا و در سوره انبياء و احقاف، بقرائت مكيان و شاميان ويعقوب و سهل، بفتح فاء است. اهل مدينه، به كسر و تنوين فاء و ديگران بكسر فاء و بدون تنوين خوانده‏اند.

قرائت نخست، بنا بر اين است كه كلمه، مبنى بر فتح و اسم فعل است به معناى «اتضجّر»[1] قرائت دوم، بنا بر اين است كه تنوين تنكير بر آن اضافه شده باشد. مثل «صَهٍ و مَهٍ» و قرائت سوم بنا بر اين است كه معرفه باشد نه نكره.

اصل اين كلمه، مصدر است. زجاج هفت وجه در آن جايز دانسته: فتح فاء، ضم فاء و كسر فاء و هر يك از آنها با تنوين و بدون تنوين. وجه هفتم «افّى». ابن انبارى به تخفيف فاء مفتوح نيز اضافه كرده. ابو الحسن گويد: «اف» بهتر است.

 

 

اعراب:

بالوالدين: متعلق به قضى. يعنى: «قضى بالوالدين احسانا» ممكن است به تقدير «اوصى بالوالدين …» باشد. و حذف آن بخاطر دلالت كلام است. نظير آن شعر زير است:

عجبت من دهماء اذ تشكونا و من ابى دهماء اذ يوصينا
خيراً بها كأننا خافونا

يعنى: تعجب دارم كه دهماء از ما شكايت مى‏كند و از ابى دهماء كه ما را سفارش مى‏كند كه در باره او نيكى كنيم، مثل اينكه ما ترسيده‏ايم. در اينجا «يوصينا» در «خيراً» عمل كرده است.

كَما رَبَّيانِي‏: كرحمة تربيتهما. يعنى: رحمت و محبتى كه هنگام تربيت ايشان پديدار مى‏گشت. برخى گويند: كاف به معناى «على» است.

 

 

مقصود:

قبلا در باره نهى از شرك و گناهان سخن گفت. اينك در باره امر به يكتا پرستى و فرمانبردارى حق، مى‏فرمايد:

وَ قَضى‏ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ‏: ابن عباس، حسن و قتاده، گويند: يعنى پروردگارت‏ امر حتمى كرده است. ربيع بن انس گويد: يعنى پروردگارت لازم و واجب كرده است.

مجاهد گويد: يعنى پروردگارت سفارش كرده است كه او را پرستش كنيد و جز او را پرستش نكنيد.

پرسش:

ممكن است گفته شود: امر مى‏كنند كه چيزى باشد نه چيزى نباشد، زيرا معناى امر، اراده چيزى كردن است و اراده، هنگامى است كه چيزى را بخواهند نه اينكه نخواهند. (در حالى كه آيه مى‏گويد: امر كرده است كه نپرستيد …)

پاسخ:

مقصود اين است كه خداوند اراده كرده است كه شما او را از روى اخلاص.

پرستش كنيد و كراهت دارد از اينكه جز او را پرستش كنيد، اين مقصود را بوسيله امر أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ‏ (امر كرده است كه جز او را نپرستيد) بيان كرده است.

وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً: و نيز دستور داده است كه در باره پدر و مادر نيكى كنيد.

إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما: اى انسان، اگر پدر و مادرت يا يكى از آنها، نزد تو زنده ماندند، تا بسن پيرى رسيدند … بديهى است كه انسان در سن پيرى حال كودك پيدا مى‏كند و احتياج دارد كه از او حمايت و سرپرستى كنند.

در اينجا فقط بدوران پيرى پدر و مادر اشاره كرده است، حال آنكه: در هر حال اطاعت پدر و مادر لازم است، علت اين است كه: در اين دوران، آنها بخدمت و كمك، بيشتر احتياج دارند. در باره عيسى ع مى‏فرمايد: وَ يُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ وَ كَهْلًا (آل عمران 46: در گهواره و در دوران پيرى با مردم سخن مى‏گويد) با اينكه اين مطلب اختصاص بعيسى ندارد، زيرا همه مردم در دوران پيرى سخن مى‏گويند. مقصود اين است كه: عيسى همانطورى كه در دوران كودكى با مردم سخن مى‏گويد، زنده مى‏ماند و بعداً هم با مردم تكلم مى‏كند. در جاى ديگر مى‏فرمايد: وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ‏ (انفطار 82: در آن روز، فرمان خداى راست) بديهى است كه فرمان هميشه براى خداست، لكن در روز قيامت، فقط اين فرمان به خدا اختصاص دارد و بس.

برخى گويند: منظور اين است كه اگر تو به سن كبر رسيدى و مكلف شدى و نزد تو پدر و مادر باشند …

فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍ‏: به آنها اف مگو[2]. از امام هشتم ع روايت شده است كه امام صادق ع فرمود:

– اگر خداوند در منع نافرمانى والدين، لفظى كوتاه‏تر از اين كلمه، سراغ داشت، همان را بكار مى‏برد.

در روايت ديگر است كه:

– كمترين حد نافرمانى پدر و مادر، گفتن اف است و اگر خداوند، چيزى آسانتر و كوچكتر از آن، در نافرمانى پدر و مادر سراغ داشت، از آن منع مى‏كرد.

در روايت ديگر است كه:

– عاق والدين، هر چه مى‏خواهد بكند. او هرگز داخل بهشت نمى‏شود.

بنا بر اين مقصود اين است كه: پدر و مادر را نبايد آزار كرد. چه كم چه زياد.

مجاهد گويد:

– مقصود اين است كه: اگر پدر و مادر بمرحله ‏اى از پيرى و سستى برسند كه در خود بول كنند، نبايد از آنها اظهار تنفر كنى، بلكه بايد نسبت به آنها همان رفتارى را داشته باشى كه آنها در دوران كودكى تو داشتند. بديهى است كه شخص خشمگين، زياد «اف» مى‏گويد. اين كلمه بر خشم و تنفر گوينده، دلالت مى‏كند.

ابو عبيده گويد:- «اف» و «تف» چركى است كه ميان انگشتان فتيله مى‏شود.

ابن عباس گويد:- كلمه كراهت است.

برخى گويند:- معناى آن چيز بد بوست.

در مثل است كه: «أبرّ من النسر» يعنى: از باز شكارى نيكوتر و فرمانبردارتر است. مى‏گويند: مقصود اين است كه جوجه باز وقتى كه بزرگ مى‏شود و هنوز به پرواز در نيامده، به جوجه‏ هاى كوچكتر از خود غذا مى‏دهد، هم چنان كه پدر و مادر به او غذا مى‏دادند.

وَ لا تَنْهَرْهُما: و آنها را با درشتى و فرياد، مرنجان. برخى گويند: يعنى: هر چه از تو خواستند، به آنها بده و خوددارى نكن. مثل: وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ (الضحى 10:سائل را محروم نكن).

وَ قُلْ لَهُما قَوْلًا كَرِيماً: و با آنها با نرمى و لطف و مهربانى سخن بگو و سخن لغو و زشت، در برابر آنها بر زبان نياور و از اين راه، آنها را گرامى بدار. در حقيقت، گفتار پسنديده و گرامى، دليل گرامى بودن كسى است كه انسان با او سخن مى‏گويد.

سعيد بن مسيب گويد:- يعنى: در حضور ايشان مثل بنده گنه‏كار، در برابر سرورى درشتخو، سخن بگو.

وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ: در برابر آنها هر چه مى‏توانى از لحاظ گفتار و كردار، فروتنى و كوچكى كن. منظور از «ذل» خوارى نيست، بلكه نرمى و تواضع است. تعبير گشودن پر و بال تواضع و نرمخويى، در برابر پدر و مادر، تشبيهى است كه: مرغى را بخاطر مى‏آورد كه پر و بال خود را مى‏گشايد و جوجه ‏هاى خود را در زير آن پناه مى‏دهد. خداوند بزرگ مى‏فرمايد: پدر و مادر را در زير پر و بال احسان و محبت خويش، پناه ده، همانطورى كه آنها در دوران كودكى تو، پر و بال محبت خود را بر سر تو گشودند و ترا بزرگ كردند. عرب، هر گاه بخواهد كسى را توصيف كند كه در برابر پدر و مادر، نرمخو و مهربان است، مى‏گويد: «او خافض الجناح است».

امام صادق (ع) فرمود:

– يعنى: جز با مهربانى و دلسوزى به آنها نگاه نكن و صداى خود را بلندتر از صداى آنها نگردان و دستت را بالاى دست آنها قرار نده و از جلو آنها راه نرو.

وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغِيراً: در باره آنها دعا كن و از خداوند بخواه كه در زندگى و بعد از مرگ، آمرزش و رحمت خود را نصيب آنها گرداند، زيرا آنها در كودكى ترا تربيت كرده‏اند. اين، در صورتى است كه آنها مؤمن باشند.

از اين آيه، برمى ‏آيد كه: دعاى فرزند براى پدر و مادرى كه از دنيا رفته ‏اند، مورد قبول خداوند است و گرنه، چه فايده ‏اى دارد كه بگويد: در باره آنها دعا كن.

برخى گويند: خداوند، فرزند را امر مى‏كند كه به پدر و مادر پير، نيكى كند، زيرا محبت فرزندان جوان، نسبت به مادر پير كم است. لكن دستور نمى‏دهد كه: پدر و مادر در باره فرزندان نيكى كنند، زيرا محبت پدر و مادر نسبت به فرزندان بسيار است. علت اينكه فقط دوران پيرى را ذكر كرده، اين است كه: پدر و مادر در اين دوران، احتياج بكمك دارند، زيرا در سن پيرى ضعيفند و احتياج دارند كه فرزندان مخارج زندگى آنها را تأمين كنند.

در حديث است كه پيامبر فرمود:

– بينيش بخاك ماليده شود! بينيش بخاك ماليده شود! بينيش بخاك ماليده شود! عرض كردند:

– يا رسول اللَّه، كى؟! فرمود:

– كسى كه پدر و مادرش يا يكى از آنها به سن پيرى رسند- و كارى نكند كه داخل بهشت شود.

اين روايت را مسلم در صحيح خود آورده است.

ابو اسيد انصارى روايت كرده است كه:

– ما در حضور پيامبر گرامى بوديم. مردى از بنى سلمه آمد و گفت:

– يا رسول اللَّه، آيا پس از مرگ پدر و مادرم، كار نيكى مانده است كه در باره آنها انجام دهم؟

فرمود:- آرى. نماز بر آنها، طلب آمرزش، وفا كردن به عهدشان، احترام دوستشان و صله رحم آنها.

قتاده گويد:

– اينطور دانستيد و به اين دستور امر شديد، بنا بر اين آنچه خداوند بر شما تعليم كرده، بگيريد و به ادب خداوند، گرايش پيدا كنيد.

رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فِي نُفُوسِكُمْ‏: خداوند به قصدهاى باطنى شما داناتر است و مى‏داند كه قصد شما نيكى است يا نافرمانى، بنا بر اين هر كس كه: خطايى از او سر زد و قصدش نافرمانى پدر و مادر نيست، خداوند از خطايش چشم پوشى مى‏كند. برخى گويند: يعنى خداوند به همه اسرار باطنى شما آگاه است. برخى گويند: يعنى علم خداوند، ثابت‏تر است.

إِنْ تَكُونُوا صالِحِينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلْأَوَّابِينَ غَفُوراً: اگر شما صالح باشيد و راه طاعت خدا را بپيماييد، خداوند آمرزنده توبه كنندگان است. مجاهد گويد: اواب، كسى است كه اهل توبه و عبادت باشد و از گناهان خود باز گردد. از امام صادق (ع) نيز چنين نقل شده است.

قتاده گويد: «اوابين» كسانى هستند كه اهل طاعت و احسان باشند.

سعيد بن مسيب گويد: كسانى هستند كه: گناه كنند، سپس توبه كنند، پس از توبه، باز هم گناه و توبه كنند.

ابن عباس گويد: كسانى هستند كه در سختى‏ها به خداوند رجوع كنند.

نيز از ابن عباس روايت شده است كه: آنها تسبيح كنندگانند. مؤيد آن، آيه‏ يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ‏ است (سبا 10: اى كوه‏ها، با او تسبيح كنيد).

برخى گويند: مقصود كسانى است كه ميان مغرب و عشا نماز مى‏گزارند، روايتى هم بهمين مضمون وارد شده است.

هشام بن سالم از امام صادق (ع) روايت كرده است كه:

– چهار ركعت نماز، كه در هر ركعتى پنجاه مرتبه، سوره قل هو اللَّه، خوانده شود، نماز اوابين است.

 

 

 

[سوره الإسراء (17): آيات 26 تا 30]

وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً (26)

إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً (27)

وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَيْسُوراً (28)

وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى‏ عُنُقِكَ وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً (29)

إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً (30)

ترجمه:

حق خويشاوندان و مستمندان و ماندگان راه را بده و اسراف مكن كه اسراف كنندگان، برادران شيطان‏ها هستند و شيطان نسبت به پروردگار خود، كفر ورزيد. اگر به انتظار رحمت پروردگارت، از آنها اعراض كنى، با آنها سخنى نرم بگوى و دستت را بسته گردنت مگردان و آن را بتمامى مگشاى كه در پس زانوى ملامت و حسرت مى‏نشينى.

پروردگارت، روزى را براى هر كه خواهد، گشايش دهد و تنگ گيرد. او به حال بندگان خود آگاه و بيناست.

 

 

لغت:

تبذير: پراكنده كردن مال است بوسيله اسراف. مثل پاشيدن و پراكندن بذر.

بديهى است كه اگر مال را در راه صحيح پراكنده كنند، تبذير گفته نمى‏شود.

نابغه گويد:

ترائب يستضي‏ء الحلى فيها كجمر النار بذر بالظلام‏

يعنى: سينه ‏هاى بلورينى كه زيورها در آن مى ‏درخشند. به دانه ‏هاى آتش مى ‏مانند كه ظلمتها را پراكنده مى ‏سازند.

اعراض: روى گردانى، از روى تنفر يا مشغول شدن به چيزى بهتر. گاهى هم منظور از روى گردانى از كسى خوار شمردن اوست. مثل‏ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ‏ (اعراف 199: از مردم نادان اعراض كن).

محسور: محزون و اندوهگين. «دابة حسير» يعنى: حيوانى كه بر اثر تند رفتن، فرومانده باشد. در قرآن كريم مى‏فرمايد: يَنْقَلِبْ إِلَيْكَ الْبَصَرُ خاسِئاً وَ هُوَ حَسِيرٌ (ملك 4: نظر، در حالى كه از هدف دور مانده، و وامانده شده است، بتو باز مى‏گردد) شاعر گويد:

ان العسير بها داء مخامرها فشطرها نظر العينين محسور

يعنى: شترى كه بار نمى‏برد، مرضى دارد كه در جسمش نفوذ كرده و چشم اميد از او برداشته شده است.

 

 

اعراب:

إِمَّا تُعْرِضَنَ‏: ان تعرضن. «ما» زايده است.

ابتغاء: مفعول له و بقولى حال است به تقدير «مبتغيا» رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها: راجياً اياها. جمله «ترجوها» در محل جرّ و صفت «رحمة» است. ممكن است در محل نصب و حال از ضمير «تعرضن» باشد.

 

 

مقصود:

اكنون خداوند، پيامبر خود را تشويق مى‏كند كه حق اشخاص را بدهد و به آنها انفاق كند.

وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ‏: حق خويشاوندان را كه خداوند براى ايشان واجب‏ كرده است، عطا كن. اين معنى از ابن عباس و حسن است. سدى گويد: مقصود دادن حق خويشاوندان پيامبر است. وى گويد: هنگامى كه عبيد اللَّه زياد، امام سجاد را نزد يزيد مى‏فرستاد، بمردى شامى فرمود:

– قرآن را خوانده‏اى؟

– آرى- آيا آيه، وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ‏ را خوانده‏اى؟

– شما همان خويشاوندانى هستيد كه خداوند دستور داده است كه حقش اداء شود؟

– آرى! همين مطلب از امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) نيز روايت شده است.

از ابو سعيد خدرى روايت شده است كه: چون اين آيه نازل شد، پيامبر، فدك را بفاطمه (ع) داد.

عبد الرحمن بن صالح گويد: مأمون نامه ‏اى به عبد اللَّه بن موسى نوشت و در باره فدك از وى سؤال كرد، وى حديث بالا را در پاسخ مأمون نوشت. مأمون، فدك را بفرزندان فاطمه (ع)، تسليم كرد.

وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ‏: و زكات را كه حق مستمندان و مسافرانى است كه از بلاد خود دور مانده و مخارجشان تمام شده است، به ايشان بده.

وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً: ابن عباس و ابن مسعود گويند: مبذر كسى است كه مال را بناحق خرج مى‏كند. مجاهد گويد: اگر كسى به اندازه «يك چارك» در راه باطل صرف كند، مبذر است و اگر همه مال خود را در راه حق خرج كند، مبذر نيست.

از امام صادق (ع) روايت شده است كه: على ع به عنايت فرمود:

-كن زاملة للمؤمنين و ان خير المطايا امثلها و لا تكن من المبذرين‏

: يعنى: براى مردم مؤمن، باربردار باش كه بهترين مركبها آنهايى هستند كه رام‏تر باشند و از اسراف كاران مباش.

إِنَّ الْمُبَذِّرِينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطِينِ‏: مردم مسرف، پيروان شيطان‏ها هستند و راه آنها را مى‏پيمايند. به كسى كه ملازم سفر است، مى‏گويند: «اخو السفر» يعنى:

برادر سفر و به كسى كه تابع شيطان است، گويند: «اخ الشيطان» يعنى: برادر شيطان.

برخى گويند: يعنى آنها در آتش جهنم، رفيق شيطان‏ها هستند.

وَ كانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً: شيطان همواره بخداى خويش، كفر ورزيده است.

وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلًا مَيْسُوراً:

هر گاه نتوانى بخاطر تنگدستى به آنها نيكى كنى و در صدد برآيى كه از خداوند طلب گشايش كنى و اميدوار باشى كه با كمك خداوند بتوانى از آنها دستگيرى كنى، آنها را وعده نيكو ده و با آنها- تا آنجا كه ممكن است- بنرمى سخن گوى.

روايت شده است كه: چون اين آيه، نازل شد، هر گاه كسى از پيامبر سؤال مى‏كرد و چيزى نداشت كه بخشش كند، مى‏فرمود:

– خداوند ما و شما را از فضل خود روزى دهاد!

وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى‏ عُنُقِكَ‏: دستت را بگردنت نبند و از كسانى نباش كه بكلى اهل بذل و بخشش نيستند. اين جمله بطور مبالغه آميزى از بخل و تنگ- چشمى نهى مى‏كند.

وَ لا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ: و همه دارايى خود را بذل و بخشش نكن، تا مثل كسى كه طورى دست خود را باز مى‏كند كه هيچ چيز در آن نمى‏ماند، نباشى. اين جمله، كنايه از اسراف است.

فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً: زيرا اگر چنين كنى، در پس زانوى غم مى‏نشينى و خود را ملامت مى‏كنى و چيزى نخواهى داشت. اين معنى از سدى و ابن عباس است.

قتاده گويد: يعنى عاجز و پشيمان مى‏شوى. امام صادق (ع) مى‏فرمايد: يعنى از لباس، برهنه مى‏مانى. محسور يعنى عريان. جبائى گويد: مقصود اين است كه: اگر امساك كنى، مورد ملامت و مذمت، واقع مى‏شوى و اگر اسراف كنى، حسرت زده و غمگين‏ خواهى شد.

كلبى گويد: يعنى هر چه دارى بذل و بخشش نكن كه چون افراد بعدى بيايند و چيزى نداشته باشى كه بآنها دهى، زبان به سرزنش تو مى‏گشايند.

روايت شده است كه: زنى پسرش را نزد پيامبر گرامى فرستاد و گفت به پيامبر عرض كن: مادرم به زرهى احتياج دارد. اگر گفت: صبر كنيد تا برسد، بگو: مادرم به پيراهنت، احتياج دارد.

پسر نزد پيامبر گرامى آمد و پيام مادر را ابلاغ كرد. حضرتش جامه را از تن بيرون آورد و به او داد.

از اينرو اين آيه، نازل شد.

گفته‏اند: بر اثر اين بخشش، در خانه نشست و براى نماز بيرون نيامد، زيرا جامه‏ اى نداشت كه بپوشد، از اينرو كفار او را ملامت كرده، گفتند: محمد، خوابش برده و مشغول لهو و لعب است و نماز را ترك كرده است.

إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ: خزانه‏ هاى خداوند، پر و گسترده است لكن بر طبق مصلحت، روزى افراد را گاهى توسعه مى‏دهد و گاهى تنگ مى‏گيرد.

إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً: او به احوال بندگان دانا و بمصالح آنها بصير است، بنا بر اين براى يكى روزى را توسعه مى‏دهد و براى ديگرى تنگ مى‏گيرد و تدبير او بر طبق مصلحت افراد است.

 

 

نظم آيات:

آيه اخير، متصل است به آيه سابق، زيرا ترغيب مى‏كند كه انسان با اعتماد به خداوند، بذل و بخشش كند و از بخل خوددارى نمايد و در زندگى مقتصد و ميانه‏رو باشد، زيرا خداوند، با كمال قدرتى كه دارد، گاهى روزى افراد را توسعه مى‏دهد و گاهى تنگ مى‏سازد، تا مراعات مصلحت ايشان را كرده باشد، بنا بر اين بندگان خدا برعايت مصلحت و پيمودن راه اقتصاد و ميانه‏روى سزاوارترند.

 

 

 

[سوره الإسراء (17): آيات 31 تا 35]

وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً (31)

وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى‏ إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلاً (32)

وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً (33)

وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلاَّ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلاً (34)

وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً (35)

ترجمه:

فرزندانتان را از بيم فقر نكشيد، ما روزى آنها و شما را مى‏دهيم. كشتن آنها گناهى بزرگ است. نزديك زنا نشويد كه كارى زشت و بد راهى است. نفسى را كه خداوند محترم داشته، جز بحق نكشيد و هر كه به ستم كشته شود، براى وليّش تسلطى قرار داده‏ايم. ولىّ نبايد در قتل اسراف كند، زيرا او نصرت يافته است. و بمال يتيم نزديك‏ نشويد مگر به آنچه كه نيكوتر است، تا وقتى كه بقوت خويش رسد و بعهد وفا كنيد كه از پيمان، پرسيده خواهد شد و هنگامى كه پيمانه مى‏دهيد، پيمانه را تمام دهيد و با ميزان درست وزن كنيد كه اين كار بهتر و سرانجام آن نيكوتر است.

 

 

قرائت:

خطا: ابو جعفر و ابن عامر- بروايت ابن ذكوان- «خطاً» بفتح خاء و طاء بدون الف خوانده‏اند. ابن كثير «خطاءً» خوانده، ديگران «خطاً» خوانده‏اند. حسن «خطاء» و بروايتى «خَطاً» خوانده.

خطا: كارى است از روى عمد صورت نگيرد و بنا بر اين كيفر ندارد. «أخطأ و خَطِى‏ء» داراى يك معنى هستند. شاعر گويد:

عبادك يخطئون و انت رب‏ كريم لا يليق بك الذموم‏

يعنى: بندگان تو خطا مى‏كنند و تو پروردگارى بزرگ هستى كه سرزنش آنها لايق مقامت نيست.

در قرآن كريم مى‏فرمايد: لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا (بقره 286: اگر فراموش يا خطا كنيم ما را مؤاخذه مكن) شاعر گويد:

يعنى: مردم، امير را سرزنش مى‏كنند، با اينكه خودشان بخطا رفته‏اند و نبايد راهنما را ملامت كرد، بنا بر اين قرائت ابن عامر: «خَطَا» بمعناى «اخطاء» است.

ممكن است «خَطَا» به معناى «خِطْأ» باشد. نظير: «مِثل و مَثل و شبه و شَبَه …» قرائت ابن كثير «خِطاء» ممكن است مصدر باب مفاعله باشد، اگر چه چنين استعمالى در زبان عرب سراغ نداريم، لكن باب تفاعل آن استعمال شده است. مثل: «تخاطأت النبل أحشاءه» و باب تفاعل بباب مفاعله دلالت دارد، زيرا مطاوعه آن است. اما وجه قرائت «خِطْأ» روشن است، زيرا اين كلمه مصدر و به معناى گناهى است كه بطور عمد صورت گيرد. فاعل آن «خاطئ» است. چنان كه مى‏فرمايد: لا يَأْكُلُهُ إِلَّا الْخاطِؤُنَ‏ (الحاقه 37: جز گنهكاران از آن نمى‏خورند) كلمه «خطاء» مثل «عطاء» اسم مصدر است.

اولى از «اخطأت» و دومى از «اعطيت» است.

فلا يسرف: كوفيان- بجز عاصم- اين كلمه را به تاء و ديگران به ياء خوانده‏اند.

بنا بر قرائت دوم، فاعل ممكن است به قاتل و ممكن است به ولىّ باز گردد.

بديهى است كه قاتل در كلام ذكر نشده است لكن از كلام استفاده مى‏شود. اگر ضمير به ولى باز گردد، منظور اين است كه او نبايد در قتل اسراف كند و كسانى را بكشد كه مرتكب قتل نشده‏اند. و اگر ضمير بقاتل باز گردد، منظور اين است كه او حق نداشته است مرتكب قتل شود و بنا بر اين قتل ناحق او اسراف است. چنان كه در باره خوردن اموال يتيمان مى‏فرمايد: وَ لا تَأْكُلُوها إِسْرافاً (نساء 6: اموال آنها را از روى اسراف نخوريد).

بنا بر قرائت اول نيز مخاطب يا قاتل است يا ولىّ. به قاتل مى‏گويد: نبايد كسى را به ستم بكشى، زيرا از تو قصاص مى‏كنند. يا اينكه به ولى مى‏گويد: نبايد در قتل اسراف كنى و غير از قاتل، ديگرى را بكشى.

قسطاس: كوفيان- بجز ابو بكر- اين كلمه را بكسر قاف و ديگران بضم قاف خوانده‏اند و هر دو بيك معنى هستند.

 

 

مقصود:

اكنون ضمن عطف به سابق، مى‏فرمايد:

وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاقٍ‏: فرزندان خود را از ترس تنگدستى نكشيد. ممكن است «لا تقتلوا» منصوب و عطف بر أَلَّا تَعْبُدُوا باشد و ممكن است نهى و مجزوم باشد. خداوند آنها را از فرزندكشى نهى مى‏كند، زيرا آنان دختران خود را زنده بگور مى‏كردند.

نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيَّاكُمْ‏: ما كفيل روزى ايشان و شما هستيم.

إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبِيراً: كشتن آنها در جاهليت، گناهى بزرگ بود! امروز نيز چنين است.

وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى‏: زنا نزديكى با زنى است كه در عقد انسان نباشد و به شبهه نيز نباشد.

إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً: بزنا نزديك نشويد، زيرا معصيتى بزرگ است. يعنى همان طورى كه زنا در جاهليت، زشت شمرده مى‏شد، امروز هم زشت است. نظير اين تعبير، در قرآن مجيد، بسيار است.

وَ ساءَ سَبِيلًا: و زنا بد راهى است. اشاره به اين است كه: عقل، زنا را زشت مى- شمارد، زيرا فرزند احتياج به پدر و مادر دارد و نمى‏توان زناكاران را بر يكديگر ترجيح داد، در نتيجه نسبت فرزند به والدين، قطع مى‏شود و قانون ارث از بين مى‏رود وصله رحم و حقوق پدر و مادر، نسبت به اولاد، منتفى مى‏شود. همه اينها از نظر عقل، زشت و ناپسند است.

از على (ع) روايت است كه پيامبر گرامى اسلامى فرمود:

– زنا را شش خصلت است: سه خصلت در دنيا و سه خصلت در آخرت. اما خصلت هاى دنيوى آن، يكى اينكه نور صورت را مى‏ برد، ديگر اينكه روزى را قطع مى‏كند.

سوم اينكه فناى انسان را نزديك مى‏سازد. اما خصلتهاى اخروى آن، خشم پروردگار، بدى حساب و دخول در آتش يا جاويدان ماندن در آتش است.

وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتِي حَرَّمَ اللَّهُ إِلَّا بِالْحَقِ‏: جز به حق، خون كسى را نريزيد. خون ناحق را خداوند تحريم كرده است. لكن كسى كه كافر يا مرتد يا مرتكب قتل ناحق شده يا زناى محصنه كرده است، قتلش حق است و حرام نيست.

وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً: كسى كه بنا حق كشته شود، به ولى او حق داده‏ايم كه قاتل را بكشد يا از او خونبها بگيرد يا او را عفو كند. اين معنى از ابن عباس و ضحاك است. قتاده گويد: ولىّ او فقط حق قصاص دارد.

فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً: قبلا تفسير اين جمله را نوشته‏ايم.

وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلَّا بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ حَتَّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ‏:

تفسير اين جمله نيز در سوره انعام آمده است.

وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ: و به عهد خود وفا كنيد و در مورد مال يتيم و غير آن به مفاد وصيت رفتار نمائيد.

برخى گويند: هر چه خداوند بآن امر يا از آن نهى كرده، عهد است. در عين حال، گاهى انسان چيزهايى را از راه عهد و نذر بر خود واجب مى‏سازد.

إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلًا: عهد نيز مورد پرسش قرار مى‏گيرد و انسان در مقابل آن كيفر و پاداش مى‏بيند. برخى گويند: يعنى: از خود عهد سؤال مى‏كنند كه به چه چيز ترا نقض كردند؟ چنان كه از دخترهاى زنده بگور شده، مى‏پرسند: چرا كشته شده‏اند (تكوير 8) وَ أَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ‏: هر گاه براى مردم چيزى را پيمانه مى‏كنيد، حقوقشان را بطور كامل ادا كنيد و چيزى از آن كم نكنيد.

وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقِيمِ‏: زجاج گويد: قسطاس يعنى ميزان، خواه كوچك باشد خواه بزرگ. حسن گويد: قپان است. مجاهد گويد: اين كلمه، رومى و به معناى عدل است. يعنى: بوسيله ميزانى كه در آن ضرر و زيانى نباشد، وزن كنيد.

ذلِكَ خَيْرٌ: قتاده گويد: يعنى ثواب اين كار، بيشتر است. عطاء گويد: يعنى به خدا نزديك است. برخى گويند: مقصود اين است كه: اگر در دنيا پيمانه و وزن را بدقت، انجام دهيد، براى دنياى شما بهتر است. زيرا باعث خوش نامى شما مى‏شود و مردم شما را امانتدار مى‏شناسند.

وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا: و همچنين سرانجام اين كار، در عالم آخرت هم بهتر است.

بدين ترتيب، خداوند متعال مردم را تشويق مى‏كند كه: مردم رعايت حقوق يكديگر را بكنند و در داد و ستدها اجناس را بدقت بپيمايند يا وزن كنند.

 

 

 

[سوره الإسراء (17): آيات 36 تا 40]

وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (36)

وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولاً (37)

كُلُّ ذلِكَ كانَ سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً (38)

ذلِكَ مِمَّا أَوْحى‏ إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقى‏ فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً (39)

أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظِيماً (40)

ترجمه:

چيزى را كه در باره آن علم ندارى، پيروى مكن كه گوش و چشم و دل، همگى در برابر آن مسئول هستند. در روى زمين به تكبر راه مرو كه هرگز زمين را نمى‏شكافى و به بلندى كوه‏ها نمى‏رسى. همه اينها، زشت‏هايش پيش خداوند ناپسند است. اينهاست حكمتهايى كه پروردگارت بتو وحى كرده است. با خداى يكتا خدايى ديگر قرار نده كه با ملامت و دورى از رحمت حق، در جهنم سرنگون خواهى شد. آيا پروردگارتان‏ پسران را ويژه شما ساخت و فرشتگان را دختران خويش گرفت. راستى كه سخنى هول انگيز مى‏گويند!

 

 

 

قرائت:

سيئة: ابن عامر و اهل كوفه، بضم همزه خوانده و كلمه را اضافه به هاء كرده‏اند و ديگران «سيئة» به نصب و تنوين و بدون اضافه.

قرائت نخست، به خاطر اين است كه قبلا امورى ذكر شده است كه پاره‏اى از آنها نيك و پاره‏اى از آنها بد است. خداوند خاطر نشان مى‏كند كه آنهايى كه بد هستند، پيش او مكروه و ناپسند مى‏باشند، زيرا خداوند چيز نيكو را مكروه نمى‏شمارد. بديهى است كه طبق قرائت دوم «مكروها» را نيز بايد «مكروهة» بخوانيم.

ممكن است گفته شود: از آنجا كه تأنيث غير حقيقى است، چه مانعى دارد كه كلمه دوم را مذكر آوريم، لكن اين حرف صحيح نيست، زيرا حتى اگر مؤنث غير حقيقى هم باشد، بهتر است كه هر دو كلمه، با تاء تأنيث باشد. بخاطر اينكه: قبلا مؤنث، ذكر شده است. جمله «و الارض ابقل ابقالها» را به همين جهت، قبيح شمرده‏اند.

قرائت دوم به خاطر اين است كه: كلام با «و احسن تأويلا» خاتمه يافت. در آيات بعد هم چيز نيكويى وجود ندارد، از اينرو «سيئة» خوانده‏اند. در اين صورت «مكروها» را بايد بدل بگيريم نه صفت. يا اينكه حال از ضمير مستتر در ظرف باشد. بدل مثل صفت نيست كه احتياج بضميرى دارد كه بموصوف برگردد.

 

 

لغت:

قفو: دنبال كردن اثر. قيافه هم از همين اصل است، زيرا تابع و اثر كسى است كه سبقت گرفته.

خرق: شكافتن.

مرح: خوشحالى شديد

اعراب:

كُلُّ أُولئِكَ‏: براى جمع كم است و هر گاه بخواهند جمع بسيار بگويند،«كل هذه» گويند.

ذم المنازل بعد منزلة اللوى‏ و العيش بعد اولئك الايام‏

يعنى: بعد از آن منزل و بعد از آن ايام، همه منزلها و زندگى مورد مذمت واقع شدند.

بنا بر اين بوسيله «اولئك» هم مى‏توان به عاقل اشاره كرد، هم به غير عاقل.

كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا: ضمير به «كل» برمى‏گردد. يعنى از همه اين اشياء پرسش بعمل مى‏آيد. ممكن است به انسان برگردد.

طولا: مصدر و جانشين حال است. ذو الحال يا فاعل فعل است يا جبال. برخى هم آن را تميز گرفته‏اند.

فتلقى: اين فعل منصوب است به اضمار «ان» زيرا در جواب نهى واقع شده است.

مَلُوماً مَدْحُوراً: حال.

مرحاً: تميز. ممكن است مصدر و جانشين حال باشد.

 

 

مقصود:

اكنون مى‏فرمايد:

وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ‏: چيزى را كه نشنيده، نديده و ندانسته‏اى، نگو: شنيده، ديده و دانسته‏ام. اين معنى از ابن عباس و قتاده است.

حسن گويد: يعنى پشت سر مردم حرف مزن و از آنها غيبت نكن. محمد بن حنفيه گويد: يعنى شهادت دروغ نده.

اصل اين است كه: اين آيه نسبت به هر گفتار يا كردار يا تصميمى كه از روى علم نباشد، عموميت دارد. گويى چنين مى‏گويد: جز آنچه را كه علم بدرستى آن دارى نگو و جز آنچه را كه بدرستى آن يقين دارى، انجام نده و جز آنچه را كه بصحت آن اطمينان دارى، معتقد نباش. گروهى از اصحاب ما به اين آيه، استدلال كرده‏اند بر اينكه:

عمل بقياس و خبر واحد، جايز نيست، زيرا از اينها علم بدست نمى‏آيد و طبق اين آيه،خداوند از پيروى آنچه معلوم نيست، نهى كرده است.

إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا: گوش از آنچه شنيده و چشم، از آنچه ديده و دل از آنچه خواسته، مسئول است. مقصود اين است كه صاحبان گوش و چشم و دل، مسئوليت دارند، از اينرو مى‏فرمايد: كُلُّ أُولئِكَ …

برخى گويد: يعنى همه اين اعضا مسئوليت دارند و از خود آنها سؤال خواهد شد.

والبى از ابن عباس نقل كرده است كه: خداوند از بندگان خود سؤال مى‏كند كه اين اعضا را در چه چيز بكار برده‏اند.

على بن ابراهيم در تفسير از امام باقر (ع) روايت كرده است كه پيامبر گرامى اسلام فرمود:

– روز قيامت، بنده، در حضور خداوند، قدم از قدم برنمى‏دارد، تا از چهار چيز از او سؤال شود، مى‏پرسد: عمرت را در چه راهى صرف كردى؟ بدنت را در چه راهى فرسوده ساختى؟ مالت را از كجا بدست آوردى و در چه راهى صرف كردى؟ و ديگر از محبت ما اهل بيت.

وَ لا تَمْشِ فِي الْأَرْضِ مَرَحاً: در روى زمين از روى خود خواهى و تكبر، راه مرو. زجاج گويد: يعنى در روى زمين از روى خود خواهى و فخر فروشى راه نرو.

برخى گويند: مرح، يعنى: شادى كردن به چيز باطل.

إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الْأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولًا: در اينجا خداوند، اشاره به ضرب المثلى كرده، مى‏فرمايد: اى انسان، تو بر اثر تكبر، زمين را در زير پاى خود نمى‏شكافى و بر اثر تجاوز از حد خود، به كوه‏هاى بلند نخواهى رسيد. يعنى: به آنچه مى‏خواهى نمى‏رسى، همانطورى كه اين كارها را خود نمى‏توانى انجام دهى، بنا بر اين چرا بكارى تن مى‏دهى كه براى تو خيلى بزرگ است و به صلاح تو نيست.

اين مطلب را بدين جهت مى‏گويد كه: برخى از مردم هنگام راه رفتن، كبر مى‏فروشند و براى قدرت نمايى، پاهاى خود را بر زمين مى‏كوبند و سر و گردن خود را راست مى‏گيرند. خداوند مى‏فرمايد: اينان در حقيقت، ضعيف و ناتوانند و نمى‏توانند پاى‏ خود را طورى بزمين بكوبند كه شكافته شود و گردن خود را طورى راست بدارند كه به كوه‏هاى بلند برسد. بدين ترتيب، خداوند به بندگان خود درس تواضع، مروت و وقار مى‏دهد.

كُلُّ ذلِكَ كانَ سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهاً: اشاره به همه مطالبى است كه گذشت و از آنها نهى شد. يعنى: همه امورى كه از آنها نهى شد، گناهشان نزد خداوند متعال ناپسند است. او اينها را نمى‏پسندد و نمى‏خواهد كه بندگان مرتكب شوند.

(بنا بر قرائت اول، «ذلك» اشاره بهمه مطالبى است كه به آنها امر يا از آنها نهى شد و معناى آيه، اين است: همه اينها بدشان پيش خداوند ناپسند است و بنا بر قرائت دوم اشاره به چيزهايى است كه از آنها نهى شده. يعنى: همه اينها بد و پيش خدا ناپسند هستند).

از اين آيه، استفاده مى‏شود كه عقيده جبريان باطل است، زيرا طبق اين آيه، خداوند كارهاى زشت را نمى‏پسندد و هر گاه نپسندد، چگونه ممكن است مردم را بر آنها اجبار كند. بديهى است كه يك چيز نمى‏تواند هم پسنديده خداوند و هم ناپسند او باشد.

ذلِكَ‏: اشاره به امرها و نهى‏هايى است كه گذشت.

مِمَّا أَوْحى‏ إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ: اين حكمتها- كه انسان را با نيكى‏ها و بديها و فرق ميان آنها آشنا مى‏سازند- از چيزهايى هستند كه خداوند، بتو- اى محمد (ص)- وحى كرده است.

وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ: اين خطاب، به پيامبر، اما مقصود ديگران است، براى اينكه بهتر در دلها اثر كند. چنان كه فرمايد: لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ‏ (زمر 65: اگر شرك بياورى، عملت دچار آفت زندگى مى‏شود) يعنى: با خداوند يكتا، خدايى ديگر قرار مده.

فَتُلْقى‏ فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً: زيرا اگر اين كار را انجام دهى با سرزنش و دورى از رحمت حق، سرنگون جهنم مى‏شوى.

أَ فَأَصْفاكُمْ رَبُّكُمْ بِالْبَنِينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً: در اينجا خطاب، متوجه كسانى است كه فرشتگان را دختر خدا مى‏پنداشتند، يعنى: آيا خداوند پسران را ويژه شما ساخت و شما را به آن برگزيد و براى خود دختر اختيار كرد و در عين حال شما را نيز در داشتن دختر، شريك خود ساخت و آنچه- بخيال شما- بهتر بود به شما داد و آن چه پست‏تر بود به خودش اختصاص داد؟!

إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلًا عَظِيماً: چه سخنى مى‏گوييد كه گناه آن بزرگ و كيفر آن سخت است! زيرا آنچه نمى‏پسنديد به خدا نسبت مى‏دهيد و فرشتگان را- كه برترين مخلوقات هستند- در رديف پست‏ترين مخلوقات مى‏آوريد.

 

 

 

 

[سوره الإسراء (17): آيات 41 تا 44]

وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا وَ ما يَزِيدُهُمْ إِلاَّ نُفُوراً (41)

قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَما يَقُولُونَ إِذاً لابْتَغَوْا إِلى‏ ذِي الْعَرْشِ سَبِيلاً (42)

سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً (43)

تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً (44)

ترجمه:

در اين قرآن مطالب آموزنده گوناگون آورديم كه پند گيرند، اما جز بر دورى و تنفر آنها نمى‏افزايد. بگو: اگر با خداوند، خدايان ديگر بود- چنان كه- مى‏گويند- بسوى صاحب عرش راهى مى‏جستند. خداوند، از آنچه مى‏گويند، منزه و برتر است. آسمانهاى هفت گانه و زمين و هر چه در آنها هست، تسبيح او مى‏كنند.

موجودى نيست، جز اينكه به ستايش او تسبيح خوان است ولى شما تسبيح آنها را نمى‏فهميد. خداوند حليم و آمرزگار است.

 

 

قرائت:

ليذكروا: كوفيان بجر عاصم، در اينجا و در سوره فرقان به سكون ذال خوانده‏اند و ديگران در هر دو سوره بفتح ذال و كاف و تشديد هر دو. شاهد قرائت دوم،اين آيه است: لَقَدْ وَصَّلْنا لَهُمُ الْقَوْلَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ‏ (قصص 51) بديهى است كه تذكر بهتر از ذكر است، زيرا به تدبر شباهت دارد و مقصود «ذكر يا تذكر» در مقابل فراموشى نيست. مثل‏ كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ‏ (ص 29:كتاب مباركى كه بر تو نازل كرديم تا در آيات آن بينديشند و خردمندان بوسيله عقل خود آن را دريابند).

شايد قرائت اول، اين آيه است‏ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اذْكُرُوا ما فِيهِ‏ (بقره 63: آنچه به شما داديم با نيرو بگيريد و آنچه در آن است درك كنيد) بنا بر اين «ذكر» نيز به معناى ادراك آمده است. منظور، ياد آورى، كه در مقابل فراموشى است، نيست.

اهل مدينه و شام و ابو بكر «كما يقولون» و «يسبح له» به ياء خوانده‏اند. ضمير «يقولون» به مشركين بر مى‏گردد.

بصريان «كما تقولون» به تاء و «عما يقولون» به ياء و «تسبح له» به تاء خوانده‏اند.

حفص اولى و دومى را به ياء و سومى را به تاء خوانده است.

در مورد «عما يقولون» دو احتمال است:

1- عطف است بر «كما يقولون»

2- خداوند خويشتن را از دعوت آنان منزه ساخته، مى‏فرمايد: از آنچه آنها مى‏گويند، خداوند برتر و منزه است.

در مورد «يسبح» هم به تاء صحيح است، هم به ياء.

 

 

مقصود:

اكنون خداوند با آنان كه قبلا از آنها ياد شد. به بحث و گفتگو پرداخته، مى‏فرمايد:

وَ لَقَدْ صَرَّفْنا فِي هذَا الْقُرْآنِ لِيَذَّكَّرُوا: ما در اين قرآن، دليلهاى خود را- كراراً- ذكر مى‏كنيم و معانى و مثل‏ها و هر چه كه عبرت آموز و حكمت آميز است به تفصيل ياد مى‏كنيم، تا آنها در باره آن بينديشند و به حق بودن آن يقين پيدا كنند.

قسمت‏هايى كه از اين جمله حذف شده، بخاطر دلالت كلام و علم شنونده است.

وَ ما يَزِيدُهُمْ إِلَّا نُفُوراً: اما اين كافران، از اين مطالب ارزنده، بهره‏ اى‏ نمى‏ برند و همواره بر تنفر آنها نسبت به حق، افزوده مى‏شود. در اينجا مى‏گويد:

قرآن، نفرت آنها را افزايش مى‏دهد، زيرا بر اثر نازل شدن قرآن، بود كه آنها نسبت به حقيقت، تنفر بيشترى پيدا كردند. چنان كه مى‏فرمايد: فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً (نوح 6: دعوت من آنها را بيشتر فرارى كرد).

 

 

پرسش:

اگر با نازل شدن، قرآن بر تنفر و گمراهى آنها افزوده مى‏شود، فايده حكمت نزول آن چيست؟

پاسخ:

فايده و حكمت آن، اتمام حجت و بسته شدن راه بهانه تراشى بر روى آنهاست.

وانگهى فايده ديگر قرآن اين است كه گروهى هم اصلاح و هدايت مى‏شوند. در صورتى كه اگر قرآن نازل نمى‏شد، آنها هدايت نمى‏شدند. همان كسانى هم كه با نازل شدن قرآن، بر تنفرشان افزوده مى‏شود، اگر قرآن نازل نمى‏شد، مرتكب فسادى بزرگتر مى‏شدند. پس بخاطر همين جهات است كه نازل شدن قرآن، بر طبق حكمت و مصلحت است. زياد شدن تنفر آنها اين بود كه: با مشاهده آيات و دلائل آن، مى‏گفتند:اينها حيله ‏ها و نيرنگهاست و در باره آن نمى‏انديشيدند.

قُلْ لَوْ كانَ مَعَهُ آلِهَةٌ كَما يَقُولُونَ إِذاً لَابْتَغَوْا إِلى‏ ذِي الْعَرْشِ سَبِيلًا:بگو اى محمد (ص): اگر خدا را چنان كه مى‏گويند- يا چنان كه مى‏گوييد- شريكهايى بود، آنها نيز به جستجوى راهى مى‏پرداختند، كه آنها را به مالك عرش نزديك سازد و تقاضا مى‏كردند كه پيش خداوند منزلتى پيدا كنند، زيرا آنها نيز علم داشتند كه خداوند بر آنها عظمت و برترى دارد. اين معنى از مجاهد و قتاده است.

بيشتر مفسران قرآن گويند: يعنى: شركاى خداوند، راهى مى‏جستند كه با خداوند برابرى كنند و در صدد شكست او برآيند، زيرا آنهايى كه در خداوندى با يكديگر شريكند، در صفات ذات، نيز با يكديگر برابرند و هر كدام مى‏كوشد، كه رقيب را از ميان بردارد و قلمرو آفرينش را از وجود رقيب و همكار، پاك گرداند.

در حقيقت، اين آيه اشاره است به دليل «تمانع» يعنى «جهان دو خدايى» صحنه جنگ و مزاحمت خدايان و كانون آشوب و فساد خواهد بود! اكنون خداوند، خود را از اينكه داراى شريك باشد، منزه شمرده، مى‏فرمايد:

سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً: خداوند از آنچه آنها مى‏گويند، آن قدر برتر و بالاتر است كه حدى براى آن تصور نمى‏شود.

در اينجا بجاى «تعالياً كبيراً» گفته است: عُلُوًّا كَبِيراً مثل‏ تَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا (مزمل 8: بسوى خداوند توجه كن و از ديگران ببر).

مقصود از برترى صفات خداوند اين است كه: هيچ صفتى با صفات او برابرى نمى‏كند، زيرا هيچ كس قادرتر و عالمتر از او نيست.

عرش را به خود نسبت مى‏دهد و مى‏گويد: صاحب عرش و منظور تعظيم عرش است. ممكن است منظور از عرش، جهان هستى باشد.

تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَ‏: معناى تسبيح، در اينجا دلالت آسمانها و زمين بر يگانگى و عدالت و بيهمتايى خداوند است و اين تسبيح معنوى، بمنزله تسبيح لفظى است. بسا كه: تسبيح معنوى- كه راهنما و دليل است- از تسبيح لفظى قوى‏تر باشد، زيرا موجب علم مى‏شود.

وَ إِنْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ‏: هيچ موجودى نيست، جز اينكه او را به تسبيح و حمد خداوند، زبانى است و از جهت آفرينش خود، بر قدرت و يكتايى حق دلالت مى‏كند، زيرا تمام موجودات- بجز خداوند- حادث هستند و در برابر خداوند تعظيم و نيازمندى خود را به يك آفريدگار ناآفريده، اثبات مى‏كنند، بنا بر اين، موجودات عالم هستى، دليل هستى ذاتى قديم و بى‏نياز هستند. او با موجودات غير قديم، فرق دارد.

حسن گويد: يعنى هر يك از زندگان او را تسبيح مى‏كنند.

ابراهيم و جماعتى گويند: هر چيزى- اعم از حيوانات وحشى و پرندگان و جمادات- حتى جيقه در و غرش سيلاب!- تسبيح خوان خداست.

وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ‏: لكن شما انسانها نغمه تسبيح خوانى اين موجودات را ادراك نمى‏كنيد، زيرا در آنها نظر نمى‏كنيد و دقيق نمى‏شويد.[3] إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً: چنين خداى بزرگى، داراى حلم و آمرزگار است.

شما را مهلت مى‏دهد و در كيفر كفر شما تعجيل نمى‏كند و هر گاه توبه كنيد، از گناه شما در مى‏گذرد.

______________________________
(1)- مولوى گويد:

[1] – يعنى ملول و خسته شدم

[2] – يعنى: نگو ملول شدم.

[3] – مولوى گويد:

گر ترا از غيب، چشمى باز شد با تو ذرات جهان همراز شد
جمله ذرات عالم در نهان‏ با تو مى‏گويند روزان و شبان‏
ما سميعيم و بصير و باهشيم‏ با شما نامحرمان ما خامشيم‏
نطق آب و نطق خاك و نطق گل‏ هست محسوس حواس اهل دل‏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=