الاحزاب - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره احزاب آیه 36–73

[سوره الأحزاب (33): آيات 36 تا 40]

وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِيناً (36) وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ وَ اتَّقِ اللَّهَ وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فَلَمَّا قَضى‏ زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً (37) ما كانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً (38) الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ وَ يَخْشَوْنَهُ وَ لا يَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللَّهَ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ حَسِيباً (39) ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً (40)

 

ترجمه:

36- براى هيچ مرد مؤمن و زن مؤمنه‏اى صحيح نيست كه چون خدا و رسولش كارى را حكم كند براى ايشان اختيارى در كار خويش باشد و هر كه خدا و فرستاده وى را نافرمانى كند، پس بى‏ترديد گمراه شده گمراه شدنى آشكار.

37- (اى پيامبر بخاطر بياور) كه چون بآنكس (زيد بن حارثه) كه خدا بر او (به اسلام) انعام كرده است و تو نيز (به آزاد كردن) بر او انعام كردى گفتى همسرت (زينب) را براى خويش نگهدار (او را طلاق مده) و از خدا بترس و نيز (ياد كن) آنچه را كه خدا آشكار كننده آنست در نهاد خويش پنهان ميداشتى و نيز (ياد كن كه) حيا ميكردى و حال آنكه خدا سزاوارتر است كه از او حيا كنى، پس آن هنگام كه زيد حاجت خود را از او گرفت او را بتو بزنى داديم تا براى مؤمنان در ازدواج زنان پسر خواندگانشان وقتى كه پسر خواندگان از زنان خويش حاجت خود را بردارند (و طلاق گويند) گناهى نباشد و فرمان خدا شد نيست.

38- در آنچه خدا براى پيغمبر حكم كرده بر او هيچ گناهى نيست (كه تزويج با زن پسر خوانده كند) مانند سنّت خدا در باره آنان كه (پيغمبرانى كه) پيش از محمد (ص) در گذشته‏اند و كار خدا قضايى است واقع شدنى.

39- (پيغمبران گذشته) آنانند كه پيامهاى خدا را ميرسانيدند و از او ميترسيدند و از هيچ كس جز خدا نميترسيدند و محاسب (اعمال بندگان)، خدا بس است.

40- محمد (ص) پدر هيچ يك از مردان شما نيست و لكن او فرستاده‏ خدا و آخرين پيامبر خداست (كه بعد از او پيامبرى نخواهد بود) و خدا بهمه چيز دانا است.

قرائت:

اهل كوفه و هشام (ان يكون) را بياء خوانده و باقى از قراء بتاء قرائت كرده‏اند. و عاصم به تنهايى (و خاتم النبيين) بفتح تاء خوانده و بقيّه از قاريان بكسر آن خوانده‏اند.

دليل:

ابو على طبرسى گويد: تدكير و تأنيث هر دو نيكوست، و اين آيه دلالت ميكند بر اينكه ماء در قول خدا يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ ماء نافيه است نه موصوله و كسى كه تاء از خاتم را كسره داده پس او پيامبران را ختم نموده و او خاتم و آخرين ايشان است، و آنكه تاء را فتحه داده پس معنايش آخر النبيين است و پيامبرى بعد از او نخواهد آمد.

حسن گويد: خاتم آنست كه بوسيله او پايان مييابد.

مبرّد گويد: خاتم فعل ماضى بر وزن فاعل و آن در معناى ختم النبيين و منصوب بودن النبيين بنا بر اين وجه است كه آن مفعول به، و در حرف و مصحف عبد اللَّه (و لكن نبيّا و ختم النبيين) ميباشد.

شرح لغات:

زجاج گويد: الخيره، بمعناى تخيير است، على بن عيسى گويد:

الخيره، اراده اختيار چيزيست بر غير آن.

الوطر: الارب و الحاجة، بمعنى قضاء شهوت است. گويد:

و كيف ثوابى فى المدينة بعد ما قضى وطرا منها جميل بن معمر

و چگونه جاى من در مدينه خواهد بود بعد از آنكه جميل بن معمر از آن زن قضاء حاجت و اطفاء شهوت نمود.

خليل گويد: وطر هر نياز و حاجتى است براى تو در آن همت و كوشش باشد، پس هر گاه رسيد صاحب حاجت بآن گفته ميشود قضى وطره و اربه.

اعراب:

سنت اللَّه منصوب است بنا بر مصدريّت تقديرش سن اللَّه سنة ميباشد (الذين يبلغون رسالات اللَّه) جايز است كه مرفوع باشد بنا بر مدح تقديرش اين است: هم الذين يبلّغون رسالات اللَّه، و جايز است كه منصوب باشد بنا بر، اعنى الذين، و لكن رسول اللَّه تقديرش اينست و لكن كان رسول اللَّه و كان خاتم النبيين و اگر رسول اللَّه و خاتم النبيين به رفع قرائت شود هر آينه جايز است يعنى و لكن هو رسول اللَّه و خاتم النبيين كه خبر باشد براى هو كه مبتداء مقدر است.

 

شأن نزول: قصه زيد و زينب‏

اين آيه در باره زينب دختر جحش اسديه نازل شده، مادر زينب (اميمه) دختر عبد المطلب عمه رسول خدا (ص) بوده، پس پيغمبر خدا (ص) او را خطبه و خواستگارى براى آزاد كرده خود زيد بن حارثه نمود، و او خيال ميكرد كه پيامبر او را براى خودش خطبه كرده و چون دانست كه براى زيد است امتناع و انكار كرد و گفت من دختر عمه شمايم، پس من موافق با اين ازدواج نيستم و همين طور برادرش عبد اللَّه پسر جحش هم موافق با اين وصلت ننمود، پس نازل شد آيه‏ وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ يعنى نيست براى عبد اللَّه بن جحش و خواهر او، و چون آيه نازل شد زينب گفت راضى شدم يا رسول اللَّه، و اختيار كار خود را بدست رسول خدا گذارد و همين طور برادرش عبد اللَّه.

پس پيغمبر (ص) او را براى زيد عقد بست، پس زيد با زينب آميزش كرد و پيغمبر (ص) بنا بر نقل ابن عباس و مجاهد و قتاده، ده دينار- و شصت درهم مهر او را با يك دست لباس از مقنعه و بالا پوش و پيراهن و بيرجامه و پنجاه كيلو گندم و سى من خرما فرستاد.

زينب گويد: عدّه‏اى از بزرگان قريش مرا خواستگارى كردند و من خواهر خود حمنه دختر جحش را خدمت پيامبر (ص) فرستادم تا با او مشورت كنم پس پيغمبر (ص) زيد را معرّفى كرد، پس خواهرم خشمگين شده و گفت آيا دختر عمه ‏ات را به غلامت تزويج ميكنى، سپس بمن خبر داد و من از خواهرم خشمناك‏تر شدم، پس آيه مذكور نازل شده، پس من نزد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله فرستادم و گفتم مرا بهر كس ميخواهى تزويج كن، پس مرا بزيد كابين بست.

ابن زيد گويد: آيه مذكوره در باره ام كلثوم دختر عقبة بن ابى معيط نازل شده و او خود را به پيغمبر هبه كرده بود، پس پيامبر قبول نمود و او را بزيد بن حارثه تزويج نمود، پس او و برادرش خشمگين شدند گفتند ما- مقصودمان پيامبر بود و او مرا به غلامش تزويج كرد، پس آيه نازل شد.

و على بن ابراهيم در تفسيرش ياد كرده كه رسول خدا (ص) زيد بن حارثه را سخت دوست ميداشت و هر گاه زيد دير ميكرد پيغمبر (ص) به منزل او ميرفت و از او پرسش مينمود، يك روز نيامد، پيامبر (ص) به منزل او آمد در حالى كه زينب در ميان حجره ‏اش نشسته و چيز خوش‏بويى را ميسائيد پس پيغمبر خدا در را باز كرد و چون نظرش بزينب افتاد گفت‏

سبحان اللَّه خالق النور تبارك اللَّه احسن الخالقين‏

و برگشت، پس زيد آمد و زينب جريان را باو گفت.

پس زيد گفت شايد محبّت تو در قلب پيامبر (ص) واقع شده، پس آيا مى خواهى تو را طلاق بدهم تا پيغمبر خدا (ص) تو را ازدواج كند، گفت من ميترسم كه تو مرا طلاق بدهى و پيغمبر (ص) مرا نگيرد، پس زيد نزد رسول خدا آمد و قصه را تماما بيان كرد، پس نازل شد، وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ‏.

 

تفسير:

و چون ذكر همسران پيامبر (ص) گذشت در تعقيب آن خداوند سبحان قصه زيد و زنش را بيان كرد و فرمود:

وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏ يعنى و نيست براى هيچ مرد مؤمن و نه زن مؤمنه ‏اى هر گاه خدا و پيامبر او واجب و حكم نمودند (أَمْراً) كارى را و آن را لازم كرده و بآن حكم نمودند.

أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ اينكه بوده باشد بر ايشان اختيارى.

مِنْ أَمْرِهِمْ‏ از امرشان بر اختيار خداى تعالى و معناى آن اينست كه هر چيزى را كه خداى تعالى بآن امر فرمود يا حكم بآن كرد براى هيچ كس نيست كه مخالفت كند آنچه را كه بآن امر شده بغير خود واگذارد.

وَ مَنْ يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ و كسى كه خدا و پيغمبر را معصيت كند در آنچه براى او اختيار كرده ‏اند.

فَقَدْ ضَلَّ ضَلالًا مُبِيناً پس حقيقة گمراه شده گمراهى آشكارايى يعنى‏ رفته از حق رفتن ظاهرى، سپس پيامبر را مخاطب فرموده و گفت:

وَ إِذْ تَقُولُ‏ و زمانى كه مى‏گويى يعنى اى محمد يادآور هنگامى كه ميگفتى‏ لِلَّذِي أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِ‏ با آن كسى كه خدا بر آن انعام فرمود بهدايت و رهنمايى بايمان.

وَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِ‏ و تو انعام نمودى بر آن و او را آزاد كردى.

سدى و ثورى گويند: خدا بر او به محبت پيغمبر (ص) انعام فرمود و پيامبر بر او انعام نمود بآنكه او را پسر خوانده خود قرار داد و او زيد بن حارثه بود.

أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ‏ يعنى زنت را نگهدار و او را طلاق نده و اين كلام اقتضا ميكند كه مشاجره و نزاعى ميان آنها واقع شده باشد، تا پيغمبر (ص) او را موعظه نموده و فرمود او را نگهدار.

وَ اتَّقِ اللَّهَ‏ و به ترس از خدا در طلاق گفتن آن و مفارقت از او و زيانهاى آن.

وَ تُخْفِي فِي نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْدِيهِ وَ تَخْشَى النَّاسَ وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ‏ و آنچه كه در خاطرت پنهان داشته ‏اى كه اگر زيد او را طلاق گفت براى خود تزويج كنى و ميترسيد آن حضرت از ملامت مردم كه بگويند دستور داد كه زيد طلاقش دهد تا خودش بگيرد.

و بعضى گفته‏اند: كه آنچه را كه در دل خود مخفى كرده بود اين بود كه خداى سبحان او را آگاهى داده بود كه زينب بزودى از همسران او خواهد بود و زيد هم بزودى او را طلاق خواهد داد، پس چون زيد نزد پيامبر (ص) آمد و گفت ميخواهم كه زينب را طلاق بدهم پيامبر (ص) باو فرمود:

أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ‏ همسرت را براى خودت نگهدار، پس خداوند سبحان باو فرمود چرا گفتى زنت را براى خودت نگهدار و حال آنكه اعلام كردم تو را كه بزودى زينب از همسران تو خواهد بود؟

و از حضرت على بن الحسين (ع) هم همين روايت شده است و اين تأويل موافق تلاوت آيه است، كه خداوند سبحان اعلام كرد كه او ظاهر مى كند آنچه را كه او مخفى داشته و ظاهر نكرده غير تزويج را، پس فرمود: ما او را بتو تزويج كرديم، پس اگر آنچه را كه محبت آن را پنهان داشته يا اراده طلاق او را مخفى نموده خداوند تعالى هر آينه آن را اظهار ميكرد، اين با وعده خداوند است كه او ظاهر ميسازد، پس اين دلالت دارد بر اينكه فقط آن حضرت مورد عتاب خدا شده براى اينكه بزيد گفت:” أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ” با علمش به اينكه بزودى از همسران او خواهد بود، و كتمان او چيزى را كه خدا باو آگاهى داده بود بآن وقتى كه شرم و حيا نمود كه بزيد بگويد كه اين زنى كه تو دارى به زودى زن من خواهد بود.

بلخى گويد: و جايز است كه نيز بوده باشد بنا بر آنچه كه ميگويند كه پيامبر او را ديد و از او خوشش آمده و آرزو كرده كه زيد از او جدا شود تا او وى را تزويج كند و اين را مكتوم و مخفى داشت براى اينكه اين تمنّى و آرزو غريزه و طبيعت بشرى است و براى احدى هم باكى و اشكالى نيست، كه از چيزى كه خوشش آمد آرزوى او را نمايد.

جبائى گويد: كه پيامبر (ص) تزويج زينب را در دل خود پنهان داشت در صورتى كه زيد او را طلاق دهد از جهت آنكه او دختر عمه آن حضرت بود پس خيال كرد وى را منضم بخود كند كه مبادا باو زيان و بلائى برسد، چنانچه انسان با نزديكانش مينمايد، گويد، پس خداوند سبحان مردم را خبر داد به چيزى كه پيامبر پنهان ميداشت، از منضم كردن او را بخود براى آنكه ظاهرش مطابق با باطنش باشد و براى همين در روز فتح مكه باصحابش فرمود، در حالى كه عثمان، عبد اللَّه بن سعيد بن ابى سرح را آورده بود كه پيغمبر او را امان دهد در صورتى كه پيش از اين خون او را هدر كرده، و امر به قتل او فرموده بود، پس چون عثمان را ديد حيا نمود كه او را رد كند پس مدت طولانى سكوت كرد تا بعضى از مؤمنين او را بكشند، پس او را امان داد بعد از تكرار درخواست عثمان، و فرمود آيا از شما مردى رشيد و توانا نبود كه بر خيزد و او را بكشد، پس عباد بن بشر گفت اى رسول خدا من چشمم مرتب در چشم شما بود و انتظار داشتم كه اشاره فرمايى تا برخيزم و او را بكشم پس فرمود بدرستى كه براى پيامبران خدا خيانت چشم نيست و خوش نداشتم كه بقتل كافرى اشاره كنم اگر چه اين كار مباح است.

و بعضى گفته‏اند: اگر پيامبر (ص) قصد تزويج او را داشت هر گاه زيد از او جدا ميشد و لكن تصميم داشت كه او را تزويج نكند براى ترس از اينكه مردم باو طعنه زنند، پس خدا اين آيه را نازل فرمود تا اينكه امتناع از فعل مباح بسبب ترس از مردم نكند.

و اشكال نشود بقول خدا، وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ‏، خداوند شايسته‏تر است به اينكه از او بترسى ترسيدن پرهيزكارى بجهت آنكه آن حضرت از خدا پرهيز ميكرد حق پرهيز كردن و ميترسيد در چيزى كه واجب است كه ترسيد در آن و لكن خدا اراده كرد ترسيدن حيا را بعلّت اينكه حيا و آزرم غالب بود بر اخلاق كريمانه آن حضرت (ص) چنان كه خداى سبحان فرمود:

(ان ذلكم كان يؤذى النبى فيستحى منكم) اين عمل شما پيامبر را اذيت ميكند، پس از شما حيا مينمايد.

و بعضى گفته‏اند: كه زينب شريفه از خاندان شرف بود زيرا نوه عبد المطلب و دختر عمّه پيامبر بود و پيامبر او را تزويج بزيد غلام و پسرخوانده خود كرده بود و براى زينب ننگ بود كه همسر بنده‏اى باشد، پس پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله اراده كرد شرفى به شرافت ذاتيش بسبب تزويجش با او افزوده شود و اين بود سبب تزويج او بزيد، پس قصد نمود كه هر وقت زيد او را رها كند با او تزويج نمايد.

 

داستان ازدواج زينب با پيامبر (ص)

ابو مسلم گويد: كه عرب جاهلى پسر خوانده را نازل منزله فرزند صلبى خود قرار ميدادند در احكام توارث و غيره، پس پيامبر (ص) خواست كه اين را بكلّى باطل كند و سنّت و آئين جاهليت را نسخ نمايد، پس تزويج زينب را در دل خود مخفى ميداشت براى همين مقصود تا اينكه مردم نگويند زن پسر (عروس خود) خود را گرفته و به آن حضرت نسبت بدهند چيزى را كه آن جناب از آن منزّه است و براى همين فرمود أَمْسِكْ عَلَيْكَ زَوْجَكَ‏ و گواهى بر اين تأويل قول خدا در ما بعد آن كه فرمود:

فَلَمَّا قَضى‏ زَيْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناكَها لِكَيْ لا يَكُونَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ حَرَجٌ فِي أَزْواجِ أَدْعِيائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً يعنى چون زيد حاجت و- خواسته خود را از ازدواج با زينب انجام داد، پس طلاقش داد و عدّه ‏اش منقضى شد و در دلش ميلى بآن نبود و وحشتى هم از فراق و جدايى با او را نداشت.

پس بحقيقت كه معناى قضاء فراغت از چيز است بتمامه‏ زَوَّجْناكَها يعنى ما اذن داديم در تزويج آن و فقط ما اين كار را براى توسعه دادن بمؤمنين كرديم تا برايشان گناهى نباشد در اينكه همسران پسر خوانده‏ هاى خود را كه بفرزندى خود برگزيده ‏اند تزويج كنند وقتى پسر خوانده حاجت خود را از آنها برطرف كرد و آنها را رها ساختند، پس خداوند سبحان بيان نمود كه مقصود در اين اينست كه پسر خوانده در حكم پسر صلبى و رضاعى نيست كه همسر گرفتن‏شان حرام باشد بر پدر وقتى او را طلاق داد.

وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا يعنى امر خدا شدنى است البتّه.

و در حديث آمده كه زينب افتخار بر ساير زنان پيامبر (ص) مى‏كرد و ميگفت خدا مرا به پيامبر تزويج كرد ولى شما را اوليائتان تزويج كرد.

و ثابت از انس بن مالك روايت كرده كه گفت هنگامى كه عدّه زينب سر آمد پيامبر (ص) بزيد فرمود برو زينب را بگو كه آماده باشد براى پيامبر” ص” زيد گفت، پس بخانه زينب رفتم و گفتم اى زينب مژده بده كه رسول خدا” ص” تو را ياد نمود و قرآن نازل شده و رسول خدا (ص) بدون اجازه وارد بر زينب شد و با او آميزش كرد براى قول خدا زَوَّجْناكَها.

و در روايت ديگر، زيد گويد، پس رفتم ديدم زينب مشغول خمير كردنست‏ پس چون او را ديدم چنان بزرگ در نظرم جلوه كرد كه نتوانستم باو نگاه كنم وقتى دانستم كه رسول خدا (ص) او را ياد نمود، پس باو پشت كرده و گفتم اى زينب مژده بده كه رسول خدا (ص) تو را خواستگارى نمود، پس مسرور و خوش حال شد و گفت من نميتوانم كارى انجام دهم تا پروردگارم فرمان دهد، پس برخاست و براى عبادت و شكر اين نعمت بمسجد خود رفت و نازل شد آيه:زَوَّجْناكَها.

پس پيامبر (ص) با او ازدواج كرد و آميزش نمود و وليمه ‏اى براى اين عروسى داد كه براى ازدواج هيچ كدام از همسرانش نداده بود، گوسفندى ذبح نمود و همه مردم مدينه را تا آخر روز نان و گوشت داد.

و از شعبى: روايت شده كه گفت زينب (ع) به پيامبر (ص) ميگفت من سه موضوع را بشما تذكر ميدهم كه هيچيك از زنان شما آنها را تذكر ندادند 1- جدّ من و شما كيست (عبد المطلب) 2- مرا خداوند متعال بشما در آسمان تزويج كرد 3- واسطه اين امر براى من حضرت جبرئيل (ع) بود. سپس خداى سبحان فرمود:

ما كانَ عَلَى النَّبِيِّ مِنْ حَرَجٍ فِيما فَرَضَ اللَّهُ لَهُ‏ يعنى بر پيامبر گناهى و تنگى نيست در آنچه كه خدا براى او حلال كرده از تزويج با زن پسرى كه به پسر خواندگى اتخاذ كرده است.

و بعضى گفته‏اند: در آنچه كه خدا واجب و فرض بر او نموده از تزويج با زينب (زن پسر خوانده‏اش) تا باطل كند حكم جاهليت را در پسرخوانده‏ها سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ‏ يعنى مانند سنّت و آئين خدا در پيامبران گذشته و طريقه و شريعت او در ايشان در زوال حرج از ايشان‏ و از امتهايشان بآنچه كه خداى سبحان براى آنان حلال نموده است.

و بعضى گفته‏اند: بر پيامبر حرجى و گناهى و مشقتى نيست از كثرت ازدواج چنانچه داود و سليمان (ع) نمودند، و داود (ع) صد تا زن داشت و پسرش سليمان سيصد تا زن و هفتصد تا كنيز داشت.

و بعضى گفته‏اند: اشاره فرموده بسنّت به نكاحى كه از سنّت پيامبرانست چنانچه پيامبر اسلام (ص) فرمود:النّكاح سنّتى فمن رغب عنه فقد رغب عن سنّتى‏

نكاح و ازدواج- سنّت من است، پس كسى كه اعراض كند از نكاح پس البتّه از سنّت من اعراض نموده‏.

وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً يعنى آنچه كه خدا بر پيامبرانش از امور و كارهايى را انجام آن را اراده نموده انجام شدنى.

و بعضى‏ها گفته‏اند: معنايش اينست كه هر چه خدا خواسته جاريست بر مقدارى كه تفاوتى در آن از جهت حكمت نيست، و برخى ديگر گفته است كه قدر مقدور آن بر مقدار ما تقدّم است بدون كم و زياد، شاعر گويد:

و اعلم بانّ ذا الجلال قد قدر فى الصحف الاولى التي كان سطر

بدانكه خداوند صاحب جلال بتحقيق كه در كتابهاى پيشين مسطور است.

سپس خداوند سبحان پيامبران گذشته را توصيف فرمود و بر آنها درود فرستاد و گفت:

الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللَّهِ‏ آن كسانى كه ميرسانند پيامهاى خدا را بمردمى كه مبعوث بر آنها شده و كتمان نميكنند آن را.

وَ يَخْشَوْنَهُ‏ يعنى با مقام رسالت ميترسند از خدا در ترك، آنچه خدا بر آنها واجب كرده است.

وَ لا يَخْشَوْنَ أَحَداً و نمى‏ترسند از غير خدا در آنچه كه متعلّق باداء رسالت و تبليغ احكام است، و اين آيه دلالت دارد بر اينكه بر پيامبران (ع) در تبليغ رسالتشان تقيّه جايز نيست.

و اگر گفته شود، پس چطور به پيامبر (ص) (در آيه 37) فرمود وَ تَخْشَى النَّاسَ‏ و ميترسى از مردم.

پاسخ اينست كه آن خشية و ترس براى تبليغ رسالت نبود بلكه ميترسيد كه مبادا سخنان زشت در باره او بگويند و شخص عاقل و دانا چنانچه از مضارّ و چيزهاى زيان آور دورى ميكند همين طور از موارد سوء ظن و بدگمانى و اتّهام و بدگويى مردم هم اجتناب ميكند، و چيزى از اينها متعلّق بتكليف و انجام وظيفه نيست.

وَ كَفى‏ بِاللَّهِ حَسِيباً و خداوند حافظ و حسابدار اعمال مردم و پاداش دهنده آنهاست بر آن اعمال، و چون پيامبر (ص) با زينب دختر جحش ازدواج كرد، مردم گفتند كه محمد زن پسرش را تزويج كرد، پس خداوند سبحان‏ فرمود:

ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ‏ محمد پدر يكى از مردان شما نيست پدر آن كسى كه او را فرزند ميخوانيد نيست و در اين بيان و دليل است كه آن حضرت پدر زيد نيست كه زنش بر او حرام باشد، زيرا حرمت زن پسر (عروس) متعلّق بثبوت نسب است پس كسى كه نسبت ندارد حرمتى براى تزويج زن او نيست و براى همين اشاره فرمود مِنْ رِجالِكُمْ‏.

و پيامبر (ص) فرزندانى ذكور بنام ابراهيم‏ و قاسم و طيب و مطهّر داشته كه پدر آنها بوده است و مسلّم است كه آن حضرت ميفرمود كه اين حسن پسر من است و نيز ميفرمود:

الحسن و الحسين (ع) ابناى هذان امامان قاما او قعدا

حسن و حسين اين دو پسران منند هر دو امامند چه قيام كنند و چه صلح نموده و سكوت نمايند.

و باز فرمود بدرستى كه براى هر پيامبرى دخترى بوده كه اولادشان به پدرانشان منسوبند مگر فرزندان فاطمه عليها سلام كه من پدر آنهايم.

و بعضى گفته‏اند: كه اراده نموده بقولش (رجالكم) آنهايى كه در آن هنگام بحدّ بلوغ و مردى رسيده‏اند و هيچكدام از پسران آن حضرت در آن موقع بالغ بحدّ مردى نبوده.

وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ‏ يعنى و ليكن او پيغمبر خداست و ترك نمى‏كند به گفته نادانها چيزى را كه خدا براى او حلال و مباح نموده است (يعنى تزويج زن پسر خوانده را).

و بعضى گفته‏اند: دليل و جهت در پيوست اين آيه بما قبلش اينست كه- خداوند سبحان اراده نموده كه طاعت و پيروى از او و بزرگداشت و احترام او لزومش براى نسبت ميان او و شما و يا مقام پدرى و ابوّت نيست بلكه وجوب طاعتش بر شما فقط براى مقام رسالت و رهبرى اوست.

وَ خاتَمَ النَّبِيِّينَ‏ يعنى و آخرين پيامبرانست كه دفتر نبوّت و رسالت بسبب او مهر شد و پايان يافت، پس دين و شريعت او تا روز قيامت باقيست‏ و اين فضيلت مخصوص و مختص بآن حضرت (ص) است كه خداوند او را در ميان تمام پيامبران مختص فرموده.

اشكال در اين موضوع و جواب آن اگر كسى بگويد: كه يهود (عنود) در باره حضرت موسى اين ادّعا را ميكنند جواب: خواهيم گفت كه اوّلا بعضى از يهود ادعاء كرده كه شريعت‏ موسى منسوخ نميشود ولى با اين ادعاء تجويز كرده كه بعد از او پيامبرانى خواهند آمد و ما وقتى اثبات كرديم نبوّت و پيامبرى پيامبر خود را بمعجزات بزرگ و آشكارا (مانند شق القمر و تسبيح گفتن سنگ ريزه و سخن گفتن شتر و سوسمار و بزبان فصيح شهادت دادنشان به پيامبرى آن حضرت و صدها معجزه ديگر) واجب است منسوخ بودن شريعت موسى (ع) باينها و غيره.

وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً يعنى بر او چيزى از مصالح بندگان او مخفى و پنهان نيست، و صحيح است حديث جابر بن عبد اللَّه انصارى از پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله كه فرمود، مثال من در ميان پيامبران مانند مرديست كه خانه اى را بنا كرده و آن تكميل و نيكو نموده مگر جاى يك خشتى را كه باز گذاشته كه هر كس داخل آن خانه ميشود و بآن نگاه ميكند ميگويد چه اندازه زيباست مگر جاى اين خشت، فرمود، من جاى آن خشت هستم و بمن پيامبران خدا پايان يافتند، اين حديث را بخارى و مسلم در دو كتاب صحيح خود آورده‏اند

 

[سوره الأحزاب (33): آيات 41 تا 48]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً (41) وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً (42) هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً (43) تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌ وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً كَرِيماً (44) يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً (45)

وَ داعِياً إِلَى اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِيراً (46) وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلاً كَبِيراً (47) وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلاً (48)

ترجمه:

41- اى آن كسانى كه گرويده‏ايد خداى را ياد كنيد ياد كردنى بسيار.

42- و او را بامداد و شبانگاه بپاكى ياد نمائيد.

43- اوست آن خدايى كه بر شما رحمت ميكند و فرشتگان او براى شما آمرزش ميخواهند تا شما را از تاريكيها بسوى روشنايى بيرون آورد و خدا نسبت به‏ مؤمنان مهربانست.

44- درود مؤمنان به يكديگر روزى كه پاداش خداى را ملاقات كنند سلام است و خدا براى ايشان پاداشى گرامى مهيّا كرده است.

45- اى پيغمبر (ص) ما بى ترديد ترا گواه و مژده دهنده و بيم رسان فرستاديم.

46- در آن حال كه خواننده بسوى خدا بفرمان او چراغى پر فروغ روشن باشى.

47- و مؤمنان را بشارت بده كه از جانب خدا براى ايشان بخششى بزرگست.

48- و از كسانى كه ايمان نياورده و از منافقين پيروى نكن و آزارى را كه بتو ميرسانند واگذار و بر خدا توكّل كن و وكيل بودن خدا كافيست.

 

تفسير:

آن گاه خداى سبحان مؤمنان را مخاطب ساخته و فرمود:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً ابن عباس از پيامبر” ص” روايت كرده كه فرمود كسى كه از شب ناتوانست كه او را عذاب و رنج دهد و از دشمن ميترسند كه با او مبارزه و پيكار كند و از انفاق مالش امساك ميكنند، پس بايد خداى عز و جل را زياد ياد نمائيد.

 

بسيار ذكر خدا يعنى چه؟

علماء و مفسّرين در معناى ذكر كثير اختلاف كرده‏اند.

مجاهد گويد: يعنى هرگز او را فراموش نكنند.

و بعضى گفته‏اند: يعنى خدا را بصفات عالى و اسماء حسنى او ياد نموده‏ و او را از آنچه كه لايق او نيست تنزيه نمايد.

مقاتل گويد: در هر حال بگويد: سبحان اللَّه و الحمد للَّه و لا اله الا اللَّه و اللَّه اكبر، و از امامان معصوم ما (ع) وارد شده كه فرموده‏اند كسى كه سى مرتبه آن ذكر را بگويد خدا را زياد ياد كرده.

و از زراره و حمران پسران اعين از حضرت امام جعفر صادق (ع) روايت شده كه فرمود كسى كه تسبيح حضرت فاطمه (ع) (34، اللَّه اكبر 33، الحمد للَّه، 33 سبحان اللَّه) را بگويد البتّه خدا را بسيار ياد كرده است.

و واحدى باسنادش از ضحاك بن مزاحم از ابن عباس روايت كرده كه گفت جبرئيل نزد پيغمبر (ص) آمد و گفت اى محمد (ص) بگو، سبحان اللَّه، و الحمد للَّه، و لا اله الّا اللَّه و اللَّه اكبر و لا حول و لا قوة الّا باللّه عدد ما علم وزنة ما علم و ملا ما علم، كه البته هر كس آن را بگويد براى او شش خصلت نوشته ميشود:

1- از ذاكرين اللَّه كثيراً محسوب ميشود.

2- بالاترين كسى باشد كه شب و روز بياد خداست

3- براى او درختى در بهشت كاشته ميشود

4- گناه‏هاى او ريخته شود چنانچه برگهاى خشك درخت ريخته ميشود

5- خدا باو نظر عنايت فرمايد

6- و كسى را كه خدا باو نظر نمايد عذابش نكند

وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلًا يعنى او را تنزيه كنيد از تمام چيزهايى كه لايق باو نيست در بامداد و شبانگاه، و اصيل بمعناى شامگاه است.

قتاده گويد: مقصود نماز صبح و نماز عصر است.

و بعضى گفته‏ اند: مراد نماز صبح و نماز عشاء آخر است، آن دو را اختصاص داد بذكر و تأكيد جهت اينكه براى آن دو مزيّت مخصوصى است بر غير آنها چون فرشتگان شب و روز در موقع آن دو نماز اجتماع ميكنند.

و كلبى گويد امّا بكرة، پس نماز صبح است، و اما اصيلا نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء آخر است، و نماز را موسوم به تسبيح نمود براى آنكه در آن تسبيح و تنزيه خداست (سبحان ربى العظيم و بحمده و سبحان اللَّه ربى الاعلا و بحمده و سبحان اللَّه سبحان اللَّه سبحان اللَّه و …) هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَ مَلائِكَتُهُ‏ اوست آن خدايى كه رحمت بر شما ميكند.

سعيد بن جبير و حسن گويند: صلاة از خداى تعالى آمرزش و رحمت است.

ابى العاليه گويد: صلوه درود و ثناء است، سفيان گويد: صلاة كرامت است، و اما صلاة فرشتگان، ابن عباس و ابى العاليه گويند: پس آن دعاء ايشان است.

و بعضى گفته‏اند: كه آن خواستن فرشتگان است بنزول رحمت خداى تعالى را.

لِيُخْرِجَكُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَى النُّورِ تا آنكه شما را از نادانى بخداى سبحان بيرون آورد بنور معرفت و شناختن حق تعالى، پس جهل را تشبيه بظلمات و تاريكيها نمود و معرفت را تشبيه بنور فرمود براى آنكه معرفت آدمى را سوق به بهشت ميدهد و نادانى بسوى آتش ميكشاند.

و بعضى گفته‏اند: از گمراهى بهدايت ميآورد بالطاف و هدايت-خودش.

و برخى هم گفته ‏اند: از تاريكيهاى آتش بنور بهشت هدايت مينمايد.

وَ كانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً مخصوص نمود مؤمنين را برحمت از غير ايشان براى آنكه خداى سبحان ايمان را بمنزله علّت در ايجاب و لزوم رحمت و نعمت بزرگى كه آن ثواب است قرار داده.

تَحِيَّتُهُمْ يَوْمَ يَلْقَوْنَهُ سَلامٌ‏ درودشان در روز ملاقات او سلام است يعنى بعضى ببعض ديگر در روزى كه ثواب خدا را ملاقات ميكنند درود ميفرستند به اينكه ميگويند السلامة لكم سلامتى براى شما از تمام آفات و لقاء خداى سبحان معنايش لقاء ثواب است چنانچه جلوتر گفته شد.

و از براء بن عازب: روايت شده كه گفت روزى كه ملك الموت عزرائيل” ع” را ملاقات ميكنند و او قبض روح مؤمن نميكند مگر اينكه بر او سلام ميكند و بنا بر اين معنايش تحيّه و درود ملك الموت است بمؤمنين در روزى كه او را ملاقات ميكنند كه بر ايشان سلام مينمايد و ملك الموت (فرشته مرگ) در ميان فرشتگان نام برده شده معروف است.

وَ أَعَدَّ لَهُمْ أَجْراً كَرِيماً و مهيّا ساخته برايشان ثواب فراوان و پاداش بزرگى را، سپس پيامبر (ص) را مخاطب ساخته و فرمود:

يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً اى پيغمبر البتّه ما تو را فرستاده‏ايم كه گواه باشى بر امّتت در آن كارهايى كه ميكنند از طاعت و فرمان بردارى يا گناه و ايمان و گروش آنان با كفران و ناسپاسى آنها تا گواهى دهى به نفع ايشان يا بر ضرر ايشان در روز قيامت كه ما موافق گواهى پيامبر پاداش دهيم آنها را.

وَ مُبَشِّراً يعنى بشارت دهنده بر كسى كه مرا و تو را اطاعت و فرمان بردارى كند، ببهشت.

وَ نَذِيراً و ترساننده باشى كسى را كه نافرمانى من و تو را نمود بآتش دوزخ.

وَ داعِياً يعنى ما تو را خواننده بسوى خدا و اقرار بوحدانيّت و يكتايى او و امتثال اوامر و نواهى او مبعوث كرديم.

بِإِذْنِهِ‏ يعنى بعلم او و امر او.

وَ سِراجاً مُنِيراً و چراغ پر فروغى كه بسبب تو هدايت شوند در دين چنانچه بسبب چراغ هدايت ميشوند، و منير آنست كه نور از جهت او صادر مى شود يا بفعل آن و يا براى آنكه آن سبب فعل خواهد بود، پس ماه نورانى و چراغ نورانى باين معناست و خدا روشن كننده و منوّر آسمانهاست.

زجاج گويد: مقصود از سراج منير قرآنست و تقديرش اينست و ما تو را مبعوث كرديم در حالى كه صاحب چراغ پر فروغى چون قرآن ميباشى، پس- مضاف حذف شده است.

وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا كَبِيراً و بشارت بده مؤمنين را به اينكه براى ايشان از طرف خدا زيادتى لطف است بر آنچه مستحق آنند از ثواب.

وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ‏ و پيروى از كفّار و منافقين مكن و تفسير آن در اوّل همين سوره گذشت.

وَ دَعْ أَذاهُمْ‏ يعنى اعراض و دورى از اذيت ايشان بكن كه من البتّه باين زودى امر ايشان را كفايت ميكنم هر گاه بر من توكّل نموده و عمل‏ بر طاعت من كردى پس مسلّما تمام آنها در تحت سلطنت من ميباشند به منزله چيزى كه آن در كف دست بنده من است.

كلبى گويد: يعنى خود دارى نما از اذيت و كشتن ايشان و اين قبل از فرمان قتال و پيكار با آنهاست.

وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ‏ يعنى اسناد بده كار خود را بخدا كه تو را بر ايشان يارى نموده و غلبه و پيروزى ميدهد.

وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا يعنى خدا كافى و متكفّل است بآنچه باو اسناد داده شده.

ترتيب:

البتّه اين آيات بما قبلش متصل است از قول او وَ لكِنْ رَسُولَ اللَّهِ‏ زيرا كه خدا منّت گذاشت بر ايشان بسبب او سپس فرمان داد ايشان را كه او را بر اين نعمت شكر و سپاس گويند و قول او كه فرمود هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ‏ متصل است بما قبلش از امر بذكر و تقديرش اينست كه خداوند كه عزيز است اسم او با بى‏نيازيش از شما شما را ياد ميكند پس شما سزاوارتر هستيد كه او را ياد نمائيد و اقبال باو نمائيد با نيازتان بسوى او.

و بعضى گفته‏اند: كه خداوند سبحان نعمتهايش را بر مؤمنين شمرد و از جمله آن رحمت او بر ايشان بوده، سپس بيان نمود ارسال او پيامبر را بسوى ايشان با بزرگى قدر و بلندى مقامش.

 

 

[سوره الأحزاب (33): آيات 49 تا 50]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِناتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَما لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَها فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحاً جَمِيلاً (49) يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنا لَكَ أَزْواجَكَ اللاَّتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَ ما مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَيْكَ وَ بَناتِ عَمِّكَ وَ بَناتِ عَمَّاتِكَ وَ بَناتِ خالِكَ وَ بَناتِ خالاتِكَ اللاَّتِي هاجَرْنَ مَعَكَ وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِيِّ إِنْ أَرادَ النَّبِيُّ أَنْ يَسْتَنْكِحَها خالِصَةً لَكَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ قَدْ عَلِمْنا ما فَرَضْنا عَلَيْهِمْ فِي أَزْواجِهِمْ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ لِكَيْلا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (50)

 

ترجمه:

49- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هر گاه زنان مؤمنه را بازدواج خود درآورديد آن گاه پيش از اينكه بايشان دست بزنيد (آميزش كنيد) طلاقشان داديد پس براى شما بر ايشان عده‏اى (سه ماه و ده روز) نيست، پس بهره‏مندشان كنيد و رهاشان نمائيد رها كردنى نيكو (بدون آزار).

50- اى پيغمبر (ص) ما براى تو زنانى را كه مهرشان را پرداختى و نيز كنيزانى را كه مالك شدى از غنائم اسيران جنگى كه خدا بهره تو گردانيده و نيز دختران عمويت و دختران عمّه‏هايت و دختران دائيت و دختران خاله‏هايت كه با تو مهاجرت كردند براى تو حلال كرديم و نيز زن مؤمنه‏اى كه خودش را بدون مهر به پيغمبر ببخشد اگر پيغمبر (ص) خواهد كه او را به تزويج خويش درآورد، تنها از خصايص تست نه ساير مؤمنان البتّه آنچه را بر مؤمنان درباره همسرانشان و در داشتن مملوكات ايشان واجب- كرده‏ايم دانيم” براى تو حلال كرديم” تا اينكه بر تو سختى و زحمتى نباشد و خدا آمرزنده و مهربانست.

 

قرائت:

در شواذ آمده كه ابى بن كعب و حسن و ثقفى ان و هبت به فتح الف قرائت كرده‏اند.

 

دليل:

ابن جنى گويد: تقديرش اينست (لان وهبت نفسها) يعنى بدرستى كه آن زن حلال است بر او از خاطر اينكه خودش را باو بخشيد و مقصود از اين زن معيّن و مخصوصى نيست كه خودش را بخشيده باشد باو و حاصل و خلاصه اين اينست كه اگر زنى خودش هبه كند و ببخشد بر پيغمبر (ص) براى آن حضرت از جهت هبه او حلال است، پس حلّيت البته مسبب از هبه و بخشش است هر كه باشد و تأكيد اين معنى را ميكند اگر بكسر آن قرائت شود، پس هبه شرط صحّت حلّيت است.

 

اعراب:

عامل در ظرف از قول خدا إِذا نَكَحْتُمُ‏ چيزيست كه متعلّق به لكم است و تقديرش اينست اذا انكحتم المؤمنات ثم طلقتموهنّ من قبل ان تمسوهن لم تثبت لكم عليهن عدّة، و گاه كه تزويج كرديد زنان مؤمنه را آن گاه طلاقشان داديد پيش از آنكه آميزش كنيد با آنها ثابت نشود براى شما بر ايشان عده‏اى.

مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَيْكَ‏ جار و مجرور در محل نصب بنا بر حاليّت است از ضمير محذوف در قول خدا، و ما ملكت بيمينك يعنى ما ملكته ان وهبت نفسها للنبى جزاء شرط محذوف است تقديرش اينست، ان وهبت نفسها للنبى احللناها له، اگر هبه كرد خودش را به پيغمبر ص ما حلال كرديم بر او و جزاء شرطيه آن اينست، إِنْ أَرادَ النَّبِيُّ أَنْ يَسْتَنْكِحَها (شرط و جزاء متقدم) تقديرش اين است (ان اراد النبى ان يستنكحها او وهبت نفسها له احللناها له) و أَنْ يَسْتَنْكِحَها در محل نصب است به اينكه آن مفعول اراد است، خالصه لك نصب است بنا بر حاليت و هاء در آن براى مبالغه است.

 

تفسير:

آن گاه خداوند سبحان برگشت بذكر زنها و فرمود:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا نَكَحْتُمُ الْمُؤْمِناتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَ‏ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هر گاه تزويج كرديد زنان مؤمنه را آن گاه طلاقشان داديد پيش از آنكه دخول كرده باشيد بآنها.

فَما لَكُمْ عَلَيْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَها پس براى شما بر آن زنها- نيست عده‏اى كه آن را بعدد استيفاء كنند و بحيض و طهر و سه ماه و ده روز حساب نمايند خداوند سبحان عدّه را ساقط نموده از زن طلاق داده شده‏اى كه با او آميزش نشده براى پاكى رحم او از نطفه پس اگر خواست ميتواند همانروز طلاق و بديگرى شوهر نمايد.

فَمَتِّعُوهُنَ‏ ابن عباس گويد: اين زمانيست كه صحبت مهرى بر آن نشده باشد و امّا اگر برايش صداق و مهرى فرض شده باشد پس نصف مهر را مستحق خواهد بود، ولى استحقاق بهره را ندارد و اين از امامان ما عليهم السلام روايت شده، پس آيه در نزد ما حمل بزنى ميشود كه مهرى برايش نام برده نشده است، پس واجب است كه بآن زن بهره‏اى داده شود.

وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحاً جَمِيلًا جبائى گويد: يعنى رها كنيد آنها را رهايى سنّتى بدون هيچ ظلم و آزارى.

و بعضى گفته‏اند: آنها را از خانه رها كنيد كه هر كجا ميخواهند بروند چون عدّه‏اى بر ايشان نيست، پس لازم نيست بر آنها كه در خانه شوهرشان بمانند رهايى و آزادى نيكويى بدون هيچ گونه ستم و اذيتى.

سراح جميل دادن بهره و مال است بحسب توانايى و توانگرى و يا تنگدستى، حبيب بن ابى ثابت گويد: من خدمت حضرت على بن الحسين عليهما السلام نشسته بودم كه مردى آمد و گفت من گفتم روزى كه فلان زن را تزويج كردم او مطلقه است، حضرت فرمود: برو و او را تزويج كن كه خداوند متعال نكاح را پيش از طلاق قرار داده و اين آيه را خواند، سپس پيامبر را خطاب فرمود و گفت:

يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنا لَكَ أَزْواجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَ‏ اى پيغمبر ما حلال كرديم بر تو زنانى را كه مهرهاى آنها داده‏اى (و ايتاء) گاهى به پرداختن و دادن است و گاهى بملتزم شدن.

وَ ما مَلَكَتْ يَمِينُكَ‏ يعنى ما حلال كرديم آن زنهايى را كه مالك آنها شدى از كنيزان.

مِمَّا أَفاءَ اللَّهُ عَلَيْكَ‏ از غنائم و اسيران جنگى و انفال كه از آن غنائم ماريه قبطيه مادر و فرزندش ابراهيم بود و از انفال صفيه و جويريه بودند كه پيغمبر (ص) آنها را آزاد و تزويج فرمود.

وَ بَناتِ عَمِّكَ‏ يعنى و حلال كرديم بر تو دختران عمويت را.

وَ بَناتِ عَمَّاتِكَ‏) و دختران عمه‏هايت يعنى زنان قريش.

وَ بَناتِ خالِكَ وَ بَناتِ خالاتِكَ‏ دختران دايى و دختران خاله‏هاى تو، يعنى زنان بنى زهره.

اللَّاتِي هاجَرْنَ مَعَكَ‏ آن زنانى كه از مكه با تو هجرت بمدينه نمودند، اين پيش از تحليل غير زنان مهاجره بوده، سپس شرط هجرت در تحليل نسخ شد.

وَ امْرَأَةً مُؤْمِنَةً إِنْ وَهَبَتْ نَفْسَها لِلنَّبِيِ‏ يعنى ما حلال كرديم بر تو زنى را كه توحيد خداى تعالى را تصديق كرده كه خود را بتو بدون صداق هبه نمايد، و زن غير مؤمنه اگر خود را بتو ببخشد براى تو حلال نيست.

إِنْ أَرادَ النَّبِيُّ أَنْ يَسْتَنْكِحَها يعنى اگر اختيار كرد پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله نكاح او را و تمايل بآن داشت.

خالِصَةً لَكَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ‏ يعنى اين موضوع هبه زن مخصوص و مختص بتو است نه غير تو.

ابن عباس گويد: و اين براى غير تو حلال نيست تنها و فقط براى تو حلال است، و اين از خصايص و ويژگيهاى آن حضرت است در نكاح، پس ازدواج و زناشويى براى آن حضرت بلفظ هبه منعقد ميشد و براى هيچكس غير از آن حضرت منعقد نميشد.

 

آيا پيامبر (ص) همسر هبه ‏اى داشته يا نه؟

مفسّرين و دانشمندان علم تاريخ و سيرة النبى اختلاف در اين موضوع كرده كه آيا نزد پيغمبر (ص) زنى بوده كه خود را بآن حضرت هبه كرده باشد يا نه؟ (اوّل در اصل موضوع، دوّم در اينكه آن زن كه بوده است).

ابن عباس و مجاهد گويند: چنين زنى كه خود را بآن حضرت هبه كرده باشد نزد آن حضرت نبوده.

ابن عباس و قتاده در روايت ديگر گويند بلى ميمونه دختر حارث بدون مهر بود كه خود را بآن حضرت هبه كرده بود.

شعبى گويد: آن زينب ام المساكين دختر خزيمه زنى از انصار بود.

على بن الحسين عليهما السلام و ضحاك و مقاتل گويند: آن زنى از بنى اسد كه باو ام شريك دختر جابر ميگفتند بود.

عروة بن زبير گويد: آن خوله دختر حكيم بود گفته ‏اند وقتى او خود را به پيغمبر (ص) بخشيد عايشه گفت براى چى زنها خودشان را بدون مهر هبه نمايند، پس آيه مذكور نازل شد، عايشه گفت نديدم خداى تعالى را مگر آنكه شتاب كند در هوا و خاطر تو، پيغمبر (ص) فرمود، و تو هم البته اگر او را اطاعت‏ و فرمان بردارى كنى در هوايت شتاب كند.

قَدْ عَلِمْنا ما فَرَضْنا عَلَيْهِمْ فِي أَزْواجِهِمْ‏ يعنى البته ما دانسته‏ايم آنچه را كه شرط كرديم بر مؤمنين در همسرانشان از مهريه و منحصر بودن به عدد محدود (چهار زن دائمى) و ما آن را از تو براى تخفيف و آسان كردن برداشتيم.(1)

وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ‏ يعنى و آنچه كه ما بر ايشان عهد كرديم در زنانى كه در ملك و تصرّف آنهاست كه ملكيت بر آنها واقع نشود مگر بوجوه معيّنه‏اى از خريدن و بخشوده شدن و ارث بردن و اسارت و ما مباح كرديم بر تو غير آن را و آن انتخاب و برگزيدن تو است كه از اسيران براى خودت اختيار نمايى و ما البتّه تخصيص داديم تو را باين ويژگى‏ها بنا بر علم و دانش ما به مصلحتى كه در آن است، نه از روى هوا و بيقاعدگى و بى مصلحتى.

لِكَيْلا يَكُونَ عَلَيْكَ حَرَجٌ‏ يعنى تا اينكه حرج را از تو بردارد و آن تنگى و گناه است.

وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً و خداوند آمرزنده گناه‏هاى بندگانست.

(رَحِيماً) و بايشان و يا بتو مهربانست در رفع و برداشتن حرج و زحمت از تو.

 

[سوره الأحزاب (33): آيات 51 تا 55]

تُرْجِي مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ وَ مَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَيْكَ ذلِكَ أَدْنى‏ أَنْ تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ وَ لا يَحْزَنَّ وَ يَرْضَيْنَ بِما آتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَّ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي قُلُوبِكُمْ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَلِيماً (51) لا يَحِلُّ لَكَ النِّساءُ مِنْ بَعْدُ وَ لا أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْواجٍ وَ لَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلاَّ ما مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ رَقِيباً (52) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلاَّ أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلى‏ طَعامٍ غَيْرَ ناظِرِينَ إِناهُ وَ لكِنْ إِذا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا وَ لا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ إِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنْكُمْ وَ اللَّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِّ وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ ذلِكُمْ أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَّ وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيماً (53) إِنْ تُبْدُوا شَيْئاً أَوْ تُخْفُوهُ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً (54) لا جُناحَ عَلَيْهِنَّ فِي آبائِهِنَّ وَ لا أَبْنائِهِنَّ وَ لا إِخْوانِهِنَّ وَ لا أَبْناءِ إِخْوانِهِنَّ وَ لا أَبْناءِ أَخَواتِهِنَّ وَ لا نِسائِهِنَّ وَ لا ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَّ وَ اتَّقِينَ اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيداً (55)

 

ترجمه:

51- هر يك از آن زنان را كه خواهى تبرك مصاحبت باز پس دار و هر كه را خواهى از ايشان بسوى خويش جاى ده و از آن زنان كه از خويشتن دور كرده‏اى هر كه را خواهى بخود بپذير، پس بر تو گناهى نيست اين نزديكتر است به اينكه ديدگان ايشان روشن گردد و اندوهناك نشوند و همه آنها به آنچه بايشان داده‏اى خرسند شوند و خدا بآنچه را كه در دلهاى شماست، ميداند و خدا داناى بردبارست.

52- (اى پيغمبر) از پس اين همسران زنان ديگر براى تو حلال نيستند و نه بجاى اينان همسرانى ديگر اختيار كنى و هر چند زيبايى و قشنگى آنان ترا بشگفت آورد مگر آنكه مالكشان شوى و خدا بر همه چيز نگهبان است.

53- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بخانه‏هاى پيغمبر (ص) داخل مشويد مگر آنكه شما را بسوى خوان طعامى رخصت دهند نه آنكه مدتى قبل بانتظار پختن طعام برويد و لكن آن دم كه شما را خواندند، پس درآئيد و هر گاه طعام خورديد پراكنده و متفرّق شويد نه آنكه بسخن گفتن انس گيريد، البتّه توقف شما پيغمبر (ص) را رنج ميدهد و او از شما شرم ميدارد و خدا از گفتن حق شرم نميكند، و هر گاه از زنان پيغمبر (ص) كالايى خواستيد پس آن را از پشت پرده بخواهيد اين براى دلهاى شما و دلهاى ايشان پاكيزه‏تر است، و شما را نشايد كه رسول خدا را بيازاريد، و شما را نرسد كه از پس وفات او (و پس از طلاق دادن او) همسرانش را نكاح كنيد البته اين عمل پيش خدا گناهى بزرگست.

54- اگر چيزى را آشكار كنيد يا پنهان داريد البته خدا بهمه چيز داناست.

55- بر زنان پيغمبر (ص) در نمودن روى به پدرانشان گناه نيست و نه به پسرانشان و نه به برادرانشان و نه بپسران برادرانشان و نه بپسران خواهرانشان و نه بزنان خود و نه آنچه دستهاى ايشان مالكست اى زنان از خدا بترسيد زيرا كه خدا بهمه چيزى گواهست.

 

قرائت:

اهل كوفه جز ابى بكر و اعشى و عياش و اهل مدينه عموما (ترجى) بدون همزه قرائت كرده و ديگران با همزه (ترجى) خوانده‏اند، ابو عمر و يعقوب (لا تحل) با تاء خوانده و بقيه از قراء با ياء قرائت كرده‏اند، و سهل و ابو حاتم مخيّر كرده كه با تاء و يا با ياء بخوانند.

 

دليل:

ابو على: گويد: در اين حرف و قرائت و غير اين بهمزه آمده و همچنين ارجنه و ارجه پس قرائت بهر يك از دو (با همزه و بدون آن) نيكوست و تا و ياء در لا تحل نيز هر دو نيكوست براى تأنيث نساء غير حقيقى و البتّه تأنيث آن جمع است پس تأنيث و تذكير هر دو خوب است.

 

شرح لغات:

الارجاء بمعناى تأخير ميباشد از دور كردن وقت چيزى از وقت غير آن و از آنست ارجاء و تأخير در فاسقين اهل نماز كه بدون عذر نماز را از وقت آن عقب مى‏اندازند، و آن تأخير حكم ايشان است، بخداى تعالى در عقابشان‏ الايواء: منضم نمودن توانگر است غير خودش را از زنده‏هايى كه ايشان از جنس معقولند بكنار خود، ميگويند، آويت الانسان اويه ايواه و آوى هو يأوى او يا هر گاه منضم كند بجايگاه خودش، و گفته ميشود انى الطعام يأنى، انى مقصور است يعنى با الف كوتاه بدون مد هر گاه طعام بحالت پختگى برسد و وقت خوردنش فرا رسد و هر گاه مفتوح شود ممدود گشته و گفته شود اناء حصرائيه. شاعر گويد:

و آنيت العشاء الى سهيل‏ او الشعرى فطال بى الاناء

در وقت خوردن شامگاهى آمدم بسوى سهيل يا شعرى، پس بر من پخته شدن طعام طولانى شد.

و الاستياس: ضد استيحاش و انس ضد وحشت است.

 

اعراب:

ذلِكَ أَدْنى‏ أَنْ تَقَرَّ تقديرش (من ان تقر يا لالى ان تقر اعينهنّ) است كلهنّ تأكيد براى ضمير و آن يرضين است، و اگر منصوب شود جايز است، بنا بر تأكيد قول خدا (هنّ) در آتيتهنّ،” غَيْرَ ناظِرِينَ” منصوب است بنا بر حاليّت، (وَ لا مُسْتَأْنِسِينَ) معطوف عليه پس آن حال عطف بر حال قبل از آن است، و تقديرش، و لا تدخلوا مستأنسين لحديث است.

 

شأن نزول:

آيه اولى نازل شده هنگامى كه بعضى از مادران مؤمنين همسران پيامبر بر پيغمبر (ص) حمله كرده و خواستار زيادتى نفقه و خرجى شدند، پس پيغمبر” ص” يك ماه از آنها دورى نمود تا آيه تخيير نازل شد و خداوند تعالى او را فرمان داد كه ايشان را مخيّر بين دنيا و آخرت نمايد و هر كس كه‏ دنيا را برگزيد او را رها سازد كه برود و از شرف همسرى پيامبر (ص) محروم باشد و آن كس كه خداى تعالى و رسولش را اختيار نمود نگهدارد براى اينكه ايشان مادران مؤمنان باشند و براى هميشه تزويج نشوند و بنا بر اينكه (يؤوى من يشاء منهنّ و يرجى من يشاء منهنّ و يرضين به) ابن زيد و غيره گويند:

يعنى هم خوابگى باشد براى همه آنها يا نباشد، و يا براى برخى باشد و براى بعضى ديگر نباشد يا بعضى را بر بعض ديگر فزونى در خرجى و حتى هم خوابگى و حق معاشرت دهد يا اينكه تساوى قرار دهد بين ايشان.

و حكم در اين با آن حضرت است هر طورى كه بخواهد مينمايد و اين از خصايص و ويژگيهاى آن بزرگوار است، پس تمام زنان آن جناب راضى شده و آن حضرت را اختيار كردند بنا بر اين شرط.

پس پيغمبر (ص) تسويه و يكسانى قرار دهد ميان آنان مگر زنى از آنها را كه خواست طلاق گويد و او سوده دختر زمعه بود، پس او راضى شد به ترك هم خوابگى و نوبت خود را بعايشه واگذار كرد.

ابن زيد گويد: وقتى آيه نازل شد زنان پيامبر (ص) نگران شدند كه پيغمبر (ص) آنها را طلاق گويد، و گفتند اى پيامبر خدا قرار بده از مالت و خودت براى ما آنچه كه ميخواهى و ما را بحال خودمان واگذار، پس نازل شد آيه مذكوره، و از آنهايى كه طالب تأخير و كناره‏گيرى شد سوده و صفيه و جويريه و ميمونه و ام حبيبه بود، پس آن حضرت حق هم خوابگى را آن طور كه خودش ميخواست با آنها مينمود.

و از آنهايى كه ايواء و هم خوابگى را طالب بود عايشه و حفصه و ام سلمه و زينب بود و پيامبر حق قسم هم خوابگى را ميان آنها بطور مساوى قرار داد و بعضى را بر برخى ديگر ترجيح و تفضيل نداد، و آيه حجاب نازل شد زمانى كه رسول خدا (ص) زينب دختر جحش را تزويج فرموده و وليمه و سور عروسى براى آن داد.

انس گويد: پيامبر وليمه داد بخرما و نان گندم و گوسفندى، مادرم ام سليم فرستاد بسوى پيامبر خرمايى كه هسته آن را جدا كرده بود در ظرفى سنگى پس پيامبر (ص) مرا فرمان داد كه اصحابش را براى غذا خوردن دعوت كنم، پس من ايشان را دعوت كردم، پس مردم دسته دسته ميآمدند و غذا ميخوردند و ميرفتند و گفتم اى پيامبر خدا من همه را دعوت كردم و ديگر كسى نيست كه بخوانم فرمود، غذا را برداريد و سفره را جمع كنيد پس غذا را كه جمع كردند و مردم بيرون رفتند سه نفر ماندند كه سرگرم صحبت بودند در خانه و توقفشان طول كشيد، پس پيغمبر (ص) برخاست و منهم برخاستم با آن حضرت تا شايد آن سه نفر بروند بيرون، پس رفتند تا بحجره عايشه رسيدند و گمان كردند كه آنها رفته‏اند، پس برگشتند و منهم با آن حضرت برگشتم، پس ديدم كه آنها هنوز نشسته و حرف ميزنند، پس آيه مذكوره نازل شد.

و نظير اين را سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرده گويد: كه رسول خدا (ص) ميخواست كه منزل براى او خلوت شود براى آنكه تازه با زينب، عروسى كرده و او را دوست ميداشت و ايذاء مؤمنين را هم مكروه ميداشت.

مجاهد گويد: پيغمبر (ص) اطعام ميكرد و با او بعضى از اصحابش بودند پس دست مردى از ايشان بدست عايشه خورد كه با آنها بود، پس پيغمبر (ص) ناراحت شد، پس آيه حجاب نازل شد.

ابن عباس گويد: نازل شد آيه‏ وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ‏ تاآخر آيه درباره مردى از اصحاب كه گفته بود هر آينه اگر پيغمبر خدا از دنيا برود من عايشه دختر ابى بكر را خواهم گرفت، مقاتل گويد و آن طلحة بن عبيد اللَّه بود.

ابى حمزه ثمالى گويد: در باره مردى كه گفتند كه آيا محمد زنان ما را تزويج كند و ما زنان او را نكاح نكنيم سوگند بخدا كه اگر مرد ما زنان او را خواهيم گرفت و مقصود يكى از آنها عايشه و ديگرى ام سلمه بود.

 

تفسير:

سپس خداوند سبحان پيامبرش را خطاب فرموده و او را مخير ساخت و گفت‏ تُرْجِي مَنْ تَشاءُ مِنْهُنَّ وَ تُؤْوِي إِلَيْكَ مَنْ تَشاءُ يعنى عقب بيانداز و دور كن كسى را كه ميخواهى از همسرانت، و ضميمه نما بخودت و منزل بده به كسى را كه ميخواهى از ايشان.

 

اختلاف مفسّرين در معناى اين آيه:

مفسرين و دانشمندان در معناى اين آيه اختلاف، و پنج معنى گفته‏ اند

1- قتاده گويد: كه مقصود اينست كه هر كدام از همسرانت را كه ميخواهى در ضميمه كردن و نزديك كردن بخود مقدّم بدار (و آن فرا خواندن بهم خوابگى و هم بستريت) و عقب بدار هر كدام را كه ميخواهى و داخل شو به هر كدام كه خواستى گويد: و پيغمبر (ص) تقسيم فرمود ميان همسرانش و خدا براى او ترك اين را مباح نمود

2- مجاهد و جبائى و ابو مسلم گويند: مقصود اينست كه از هر كدام كه خواستى بدون طلاق انزوا و عزلت اختيار كن و وارد كن بر خودت هر كه را كه خواستى از ايشان بعد از عزلت از او بدون تجديد عقد.

3- ابن عباس گويد: مقصود اينست كه هر كدام از ايشان را خواستى طلاق‏ بده و هر كه را ميخواهى نگهدار.

4- حسن گويد: مقصود اينست ترك نما تزويج هر كه را خواستى از زنان امتت و نكاح كن از ايشان هر كه را كه ميخواهى گويد، و پيغمبر (ص) هر گاه زنى را خواستگارى و خطبه ميكرد جايز نبود براى ديگرى كه او را خواستگارى كند تا آنكه پيامبر او را تزويج نموده و يا ترك گويد.

5- زيد بن اسلم و طبرى گويند: يعنى بپذير هر كدام از مؤمنات كه خود را بتو ميبخشند پس او را نزد خود منزل بده و هر كدام را هم نخواستى- نپذير، حضرت ابو جعفر باقر و حضرت ابو عبد اللَّه صادق عليهما السلام فرمودند: هر كس را كه عقب زد تزويج نكرد و هر كه را نزد خود خواند نكاح كرد.

وَ مَنِ ابْتَغَيْتَ مِمَّنْ عَزَلْتَ فَلا جُناحَ عَلَيْكَ‏ يعنى اگر خواستى كه نزديك بخود نمايى زنى از ايشان را كه كنار زدى و بخود بچسبانى، پس ملامتى و عتابى و گناهى بر تو نيست در طلبيدن آن خداوند سبحان براى آن حضرت مباح نمود ترك آميزش و هم بسترى در همسرانش تا اينكه هر كدام را خواست تأخير بياندازد از وقت نوبتش و هر كس را كه خواست در غير وقت نوبتش آميزش نمايد، و براى آن بزرگوار است كه از هر كه خواست منزوى شود و براى او است كه زن عزل شده خود را اگر خواست برگرداند خداى تعالى او را برترى و فضيلت داد باين تخيير بر تمام مخلوق.

ذلِكَ أَدْنى‏ أَنْ تَقَرَّ أَعْيُنُهُنَّ وَ لا يَحْزَنَّ وَ يَرْضَيْنَ بِما آتَيْتَهُنَّ كُلُّهُنَ‏ ابن عباس و مجاهد گويند: يعنى البته وقتى ايشان دانستند كه براى آن حضرت است برگردانيدن ايشان به بسترش بعد از آنكه منزوى كرد ايشان را ديدگان ايشان روشن شود و محزون نشوند و بآنچه كه پيامبر (ص) ميكند از تساوى‏ و فزونى دادن خرسند ميشوند براى آنكه ميدانند كه ايشان را طلاق نگفته است.

قتاده گويد: يعنى اين تخيير براى خاطر آنها خوشتر است و غصّه آنها كمتر هر گاه دانستند كه براى تو از خداى تعالى رخصت است، و بآنچه كه پيغمبر (ص) از تساوى و يا ترجيح دادن بعضى را بر بعضى ديگر خرسند خواهند بود، و روشنى چشم عبارت از خوشحالى و سرور است.

جبائى گويد: يعنى اين معرفت و شناخت از ايشان به اينكه هر گاه كنار زدى يكى را براى تو اختيار هست كه او را فرا خوانده و نزديك خود بعدا جاى دهى، اين مطلب نزديكتر است بخرسندى و سرور ايشان.

و بعضى گفته‏اند: يعنى نزول رخصت از خداى تعالى روشن‏تر است براى ديدگان ايشان و نزديكتر است براى خرسندى و رضايت آنان باين رخصت براى علم ايشان بآنچه را كه براى آنهاست در اين از ثواب در طاعت خداى تعالى و اگر اين عمل از طرف خودت بود هر آينه آنها محزون و غمناك مى شدند و حمل ميكردند اين عمل را بر ميل تو به بعضى از آنان.

وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي قُلُوبِكُمْ‏ و خدا ميداند آنچه در دلهاى شماست از خرسندى و خشم و ميل به بعضى از زنها و ترجيح بر بعضى ديگر.

وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً و خداوند داناست بمصالح بندگانش.

(حليما) صابر است در ترك تعجيل در مجازات و كيفر ايشان.

لا يَحِلُّ لَكَ النِّساءُ مِنْ بَعْدُ ابى بن كعب و عكرمه و ضحاك گفته‏اند حلال نيست براى تو زنان ديگر از بعد زنانى كه ما آنها را بر تو حلال كرديم در قول ما إِنَّا أَحْلَلْنا لَكَ أَزْواجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَ‏، الآيه ما بر تو حلال كرديم‏

 

همسرانى را كه مهرهاى آنها را داده‏اى و آنها شش طايفه بودند:

1- زنانى كه مهرهاى آنها را داده است

2- دختران عموى او.

3- دختران عمه ‏هاى او

4- دختران دايى او

5- دختران خاله‏ هاى او كه با او مهاجرت كردند

6- و زنى كه خودش را باو بخشيده است براى اوست كه آنچه ميخواهد از تعدد زوجات جمع نمايد و براى او غير از آنها از زنها حلال نيست.

از حضرت ابى عبد اللَّه امام صادق عليه السلام است كه فرمود مقصود محرمات در سوره نساء است‏.

و بعضى گفته‏اند: يعنى بر تو زنان يهودى و نصرانى حلال نيست.

وَ لا أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْواجٍ‏ مجاهد و سعيد بن جبير گويند: و نه اينكه تبديل و تعويض نمايى زنان اهل كتاب را با زنان مسلمان براى آنكه شايسته نيست كه آنها مادران مؤمنان باشند مگر آنچه را كه از اهل كتاب به اسارت گرفته و مالك آن شده‏اى، پس حلال كرد براى او آنها را جاريه و كنيز خود قرار دهد (مانند ماريه و صفيه).

و بعضى گفته‏اند: يعنى براى تو حلال نيست زنها از بعد از همسرانت بهترين زنانند، پس خدا و رسول او آنها را برگزيدند آنها نه (9) نفر بودند (كه قبلا ياد شدند) تو محدود و محصور بآنها شده و از غير آنها ممنوع و از تبديل و عوض كردن آنها هم با غير آنها ممنوع ميباشى.

وَ لَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا ما مَلَكَتْ يَمِينُكَ‏ حسن و شعبى گويند: يعنى واقع شود در دلت زيبايى و قشنگى آنها كه تلافى و مكافات نمايى مر آنها را بر اختيار كردن خدا و رسول او ايشان را و گفته شده كه زنى كه زيبائيش پيامبر را به شگفتى آورد اسماء بنت عميس بود بعد از شهادت شوهرش جناب جعفر بن ابى طالب عليه السلام.

ضحاك گويد: يعنى كه آن حضرت منع شد از طلاق زنى كه از ميان زنانش او را برگزيده چنانچه امر شد بطلاق كسى كه اختيارش نفرمود، و امّا حرمت نكاح بر او پس نه (حرام نيست).

و بعضى گفته‏اند: كه اين آيه منسوخ شده و براى او مباح بود نكاح هر كه و هر چه ميخواهد و از عايشه روايت شده كه پيغمبر (ص) از دنيا نرفت تا آنكه براى او حلال شد هر چه ميخواست از زنها و قول خدا كه فرمود (و لا ان تبدل بهنّ من ازواج) و نه اينكه تبديل نمايى از آنها بهمسرهاى ديگر پس نيز گفته شده در معناى آن اينكه در عرب مرسوم بود كه زنهاى خود را با زنهاى ديگران عوض ميكردند پس يكى از آنها زنش را ميداد بمردى و زن او را بدل از آن ميگرفت پس خدا از اين معامله جاهلى نهى فرمود.

و بعضى گفته‏اند: در معناى اين آيه اگر چه زيبايى و قشنگى آن زنانى كه از جمله زنان بر تو حرام شده تو را بشگفتى آورد، و اين معنى از حضرت ابى‏ عبد اللَّه صادق عليه السلام روايت شده است.

وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ رَقِيباً حسن و قتاده گويند: و خداوند بر هر چيزى دانا و نگهبانست.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ إِلى‏ طَعامٍ غَيْرَ ناظِرِينَ إِناهُ‏ يعنى اى مؤمنان داخل منازل پيامبر (ص) نشويد مگر آنكه شما را براى صرف غذا رخصت دهد طعامى كه انتظار پختن آن را نداشته باشيد، خداوند سبحان نهى فرمود از ورود بخانه پيغمبر (ص) بدون اذن و آن قول اوست‏ إِلَّا أَنْ يُؤْذَنَ لَكُمْ‏ يعنى در دخول يعنى مگر آنكه شما براى غذا خوردن دعوت كند، پس داخل شويد و منتظر و آماده شدن، و پختن غذا نباشيد، پس توقّف شما در منزل پيغمبر طولانى شود، و مقصود اين است بدون اذن و پيش از پخته شدن غذا داخل نشويد در حالى كه انتظار پخته شدن غذا را داشته باشيد پس توقّف و درنگ شما در منزل او به درازا كشد.

وَ لكِنْ إِذا دُعِيتُمْ فَادْخُلُوا فَإِذا طَعِمْتُمْ فَانْتَشِرُوا و لكن هر گاه دعوت شديد داخل شويد و هر وقت غذا خورديد پراكنده شده و بيرون رويد.

وَ لا مُسْتَأْنِسِينَ لِحَدِيثٍ‏ يعنى و داخل نشويد كه بعد از صرف غذا بنشينيد بصحبت كردن و گفت و شنود بعضى شما با برخى ديگر تا مأنوس با او باشيد سپس بيان نمود مقصود از اين را پس گفت:

إِنَّ ذلِكُمْ كانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنْكُمْ‏ يعنى طول توقف و درنگ شما در منزل پيغمبر (ص) موجب ايذاء و آزار است براى تنگى منزلش پس حياء و شرم او را منع ميكند كه شما را امر به بيرون رفتن از منزلش كند.

وَ اللَّهُ لا يَسْتَحْيِي مِنَ الْحَقِ‏ يعنى خدا ترك نميكند از بيان كردن حق پس شما را فرمان ميدهد به بزرگداشت و تعظيم پيغمبرش و ترك دخول، بدون اذنش و امتناع از آنچه كه موجب آزار و ناراحتى اوست عايشه گويد:

كافيست براى صحابه ‏اى كه سنگين مى ‏نشستند كه خدا برايشان تكليف حمل وظيفه ‏اى نكرد و گفت هر گاه غذا خوردند متفرّق شوند.

و بعضى از علماء گفته ‏اند اين تأديب است كه خداوند (صحابه) اى را كه سنگين نيستند بآن ادب فرمود.

وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍ‏ يعنى هر گاه از زنهاى پيغمبر (ص) چيزى خواستيد كه مورد نياز شماست، پس از پشت پرده بخواهيد.

مقاتل گويد: خداوند مؤمنان را فرمان داد كه با زنان پيغمبر (ص) سخن نگويند مگر از پشت پرده و مجاهد از عايشه روايت كرده كه گفت من با پيامبر” ص” مشغول خوردن (حيس)بوديم كه عمر بر ما گذشت، پس پيامبر (ص) او را طلبيد و مشغول خوردن شد ناگاه انگشتش با انگشت من خورد پيغمبر (ص) فرمود (حس) يعنى چه كردى، اگر مرا بيرون ميكرديد هيچ چشمى شما را نمى ديد، پس آيه حجاب نازل شد.

ذلِكُمْ‏ يعنى سؤال شما متاع و چيزى كه بآن محتاج هستيد از پشت، پرده و حجاب باشد.

أَطْهَرُ لِقُلُوبِكُمْ وَ قُلُوبِهِنَ‏ پاكتر است براى دلهاى شما و دلهاى ايشان از ريبه و از هواهاى شيطانى كه مردها را ميخواند و تحريك ميكند بسوى زنها و زنها را مايل ميكند بسوى مردها.

وَ ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُؤْذُوا رَسُولَ اللَّهِ‏ يعنى براى شما نيست كه اذيت كنيد رسول خدا (ص) را بمخالفت آنچه بآن امر شده در باره زنانش و نه در چيزى از چيزها نبايد او را آزار نمائيد.

وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً و نبايد هرگز همسران او را از بعد از وفاتش تزويج نمائيد، يعنى و حلال نيست براى شما كه يكى از همسران او را بعد از مرگش نكاح كنيد چنانچه حلال نيست براى شما كه او را در حال حيات و زندگانيش اذيت كنيد.

و بعضى گفته‏اند: از بعد از او يا از بعد طلاق گفتن او در حال حياتش چنانچه فرموديد جانشينى كرديد مرا بعد از من.

إِنَّ ذلِكُمْ كانَ عِنْدَ اللَّهِ عَظِيماً يعنى اذيت پيامبر بآنچه كه ما ياد كرديم گناه بزرگى است نزد خداى تعالى.

إِنْ تُبْدُوا شَيْئاً أَوْ تُخْفُوهُ‏ يعنى اگر چيزى را اظهار كنيد يا مخفى، و پنهان نمائيد از آنچه را كه از آن نهى شده‏ايد از تزويج زنان پيغمبر (ص).

فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيماً پس خداوند بهر چيزى از ظواهر و باطنها داناست.

از حذيفه روايت شده كه او بزنش گفت اگر ميخواهى زن من در بهشت باشى پس بعد از من با كسى ازدواج مكن زيرا زن مخصوص آخرين شوهر است و براى همين خداى تعالى حرام كرد بر زنان پيغمبر” ص” كه بعد از او تزويج‏ نمايند.

و از پيامبر (ص) روايت شده كه سؤال شد از آن حضرت از زنى كه دو شوهر كرده پس بميرد و داخل بهشت شود براى كدام يك از شوهرها خواهد بود، فرمود براى هر كدام كه خوش ‏اخلاق‏تر و با او در دنيا بوده خوش اخلاق با خير و آخرت از دنيا ميرود.

و چون آيه حجاب نازل شد پدران و پسرها و نزديكان گفتند اى رسول خدا و ما هم از پشت پرده با آنها سخن بگوئيم، پس خداوند تعالى نازل فرمود:

لا جُناحَ عَلَيْهِنَّ فِي آبائِهِنَّ وَ لا أَبْنائِهِنَّ وَ لا إِخْوانِهِنَّ وَ لا أَبْناءِ- إِخْوانِهِنَّ وَ لا أَبْناءِ أَخَواتِهِنَ‏ گناهى بر ايشان نيست در پدرانشان و نه در فرزندانشان و نه در برادرهايشان و نه در پسران برادرانشان و نه در پسران خواهرانشان كه آنها را ببينند و بدون حجاب صحبت كنند.

وَ لا نِسائِهِنَ‏ ابن عباس گويد: مقصود زنان مؤمنين است نه زنان يهود و نصارى كه اگر ديدند آنها را پس توصيف ميكنند براى شوهرانشان زنان پيغمبر (ص) را.

و بعضى گفته‏اند: مقصود تمام زنانست‏ وَ لا ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُنَ‏ مقصود بندگان و كنيزها و بردگانى است كه خريده و مالك شده آنها را وَ اتَّقِينَ اللَّهَ‏ يعنى از خدا بترسيد و گناه‏ها را ترك نمائيد، و گفته شده بترسيد- از عقوبت خدا كه مرد بيگانه‏اى بر شما وارد شود.

إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ شَهِيداً بدرستى كه خدا بر هر چيزى گواه است، يعنى نگهبان است، چيزى از او مخفى نيست.

شعبى و عكرمه گويند كه خداوند عمو و دايى را ياد نكرد براى آنكه مبادا آنها براى پسرانشان كه بيگانه و نامحرمند تعريف كنند.

 

[سوره الأحزاب (33): آيات 56 تا 62]

إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً (56) إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً (57) وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً وَ إِثْماً مُبِيناً (58) يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ وَ بَناتِكَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلابِيبِهِنَّ ذلِكَ أَدْنى‏ أَنْ يُعْرَفْنَ فَلا يُؤْذَيْنَ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (59) لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فِيها إِلاَّ قَلِيلاً (60)

مَلْعُونِينَ أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلاً (61) سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلاً (62)

 

ترجمه:

56- همانا خدا و فرشتگانش بر پيغمبر درود ميفرستند اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد شما نيز بر او صلوات بفرستيد و گردن نهيد گردن نهادنى نيك.

57- آنان كه خدا و پيغمبرش را ميرنجانند قطعا خدا در دنيا و آخرت ايشان را از رحمت خويش دور گردانيده و براى ايشان شكنجه ‏اى خوار كننده آماده كرده است‏

58- آنان كه مردان مؤمن و زنان گرويده را بدون خيانتى كه سزاوار آزار باشند ميرنجانند حقا بار گرانى از دروغى بزرگ و گناهى آشكار برداشته‏اند.

59- اى پيغمبر (ص) بهمسران و دختران خود و زنان مؤمنه بگو كه از روپوشهاى خويش بر روى و بدنهاى خود نزديك گردانند اين پوشيدن نزديك تر است كه ايشان را بشناسند و آزارشان نكنند و خدا آمرزنده مهربانست.

60- و اگر منافقان و آنانى كه در دلهايشان بيمارى (نفاق) است و اراجيف گويان در مدينه باز نايستند البته ترا بر ايشان برگماريم پس در مدينه جز اندك زمانى با تو همسايگى نكنند.

61- از رحمت خدا راندگانند هر كجا يافت شوند دستگير شوند و به خوارى كشته گردند.

62- خدا سنّت نهاد سنّت نهادنى درباره كسانى كه پيش از اين گذشته‏اند و براى طريقه خدا هرگز تغييرى نمى‏يابى، هفت آيه.

 

قرائت:

در شواذ حسن (فصلّوا عليه) قرائت كرده است.

 

دليل:

فقط دخول فاء جايز است وقتى كه در كلام از معناى شرط باشد و اين براى اين جهت است كه صلاة و درود بر آن حضرت از ما واجب شده كه خدا و فرشتگان او بر آن حضرت صلاة فرستاده‏ اند، پس جارى مجراى قول گوينده است كه ميگويد (اعطيتك فخذ) يعنى هر آينه عطا كردم تو را، پس بر تو گرفتن آن واجب است‏

 

شرح لغات:

الجلباب: مقنعه و روسرى زن است كه سر و صورت او را ميپوشاند وقتى كه‏ براى حاجتى بيرون ميرود.

الارجاف: شيوع دادن باطل است براى مهموم ساختن و غمگين نمودن بسبب آن و اصلش اضطراب است و از آنست كه گفته ميشود براى دريا، رجّاف لاضطرابه، موّاج است براى اضطرابش، پس ارجاف مردم به چيزى اضطراب و پريشانى ايشانست، بفكر كردن در باره آن و از آنست ترجف الراجفة جنباننده بلرزاند.

الاغراء: خواندن براى گرفتن چيزى بسبب تشويق بر آن گفته مى‏شود اغراء بالشي‏ء اغراء ففرى به يعنى گول زد بچيزى گول زدنى پس بآن فريب خورد.

 

اعراب:

يدنين در محل جزم است براى اينكه جواب شرط مقدر است و تقديرش اينست (قل لازواجك ادنين عليكن من جلابيبكن) پس تو اگر اين را بگويى نزديك گردانند.

ملعونين منصوب است بنا بر ذمّ، اينما ثقفوا اخذوا، شرط و جزاء است.

و اين ظرف براى (ثقفوا) و معموله آنست و البته جايز است اين مطلب براى آنكه جازم در اصل، ان، محذوفه است، پس” اينما” متضمن ان گشته، پس از آن بى‏نياز نموده و خود قائم مقام آن شده است و جايز نيست كه (اخذوا) در آن عمل كند براى آنكه آن جواب شرط است و جواب در ما قبل شرط عمل نمى‏كند.

 

تفسير:

چون خداى سبحان اول اين سوره را بذكر پيامبر (ص) قرار و در ميان آن مقرّر داشت تعظيم و بزرگداشت او را ختم فرمود آن را بتعظيمى كه هيچ تعظيم نزديك او و برابر او نميشود، پس فرمود:

إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِ‏ يعنى همانا خدا درود فرستاد بر پيامبر (ص) و ستايش نمود بر او بستايش نيكويى و احترام نمود او را به بزرگ ترين مراتب احترام و نيز فرشتگان درود بر او فرستاده و او را ستودند ببهترين ستودنها و دعا كردند بر او به پاكيزه‏ترين دعاها.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً اى آن كسانى كه ايمان آورده‏ايد شما هم درود بر او بفرستيد و گردن نهيد گردن نهادنى.

 

كيفيت صلوات بر پيامبر و خاندان او:

ابو حمزه ثمالى گويد: مرا سدى و حميد بن سعد انصارى و بريد بن ابى زياد از عبد الرحمن بن ليلى از كعب بن عجزه حديث كرد گفت وقتى اين آيه نازل شد گفتيم اى رسول خدا سلام بر شما را شناختيم پس صلوات بر شما چگونه است؟

فرمود: بگوئيد،

اللّهمّ صلّى على محمد و آل محمّد كما صلّيت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد و بارك على محمد و آل محمد كما باركت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد.

بار خدايا درود بفرست بر محمد و آل محمد چنانچه درود فرستادى بر ابراهيم و آل ابراهيم البتّه تو در خور ستايش و بزرگى، و بركت بده بر محمد و آل محمد چنانچه بركت دادى بر ابراهيم و آل ابراهيم بدرستى كه تو در خور ستايش و بزرگى هستى.

و از عبد اللَّه بن مسعود روايت شده كه گفت هر گاه بر پيامبر (ص) صلوات فرستاديد، پس خوب صلوات بر آن حضرت اهداء كنيد پس مسلّما شما ميدانيد شايد كه اين صلوات را بمحضر آن حضرت برسانند، گفتند پس ما را ياد بده كه چگونه صلوات بفرستيم گفت بگوئيد:

اللّهمّ اجعل صلواتك و رحمتك و بركاتك على سيّد المرسلين و امام المتّقين و خاتم النبيين محمد عبدك و رسولك امام الدين و قائد الخير و رسول الرحمة اللّهمّ ابعثه مقاما محمودا يغبط به الاولون و الآخرون، اللّهمّ صلّ على محمد و آل محمد كما صليت على ابراهيم و آل ابراهيم انك حميد مجيد.

بار خدايا قرار بده صلوات و رحمت و بركاتت را بر آقاى رسولان و پيشواى پرهيزگاران و آخرين پيامبران محمد بنده و فرستاده‏ات رهبر و پيشواى دين و جلودار خوبى‏ها و پيغمبر رحمت، بار خدايا بر انگيز او را بر مقام پسنديده‏اى كه پيشينيان و پسينيان حسرت بمقام والاى او برند، بار خدايا صلوات بر محمد و آل محمد بفرست چنانچه صلوات بر ابراهيم و آل ابراهيم فرستادى به تحقيق كه تو ستوده و بزرگى.

از ابو بصير روايت شده كه گفت از حضرت ابى عبد اللَّه صادق عليه السّلام از اين آيه پرسيدم و گفتم صلوات خدا بر پيامبر چگونه است، فرمود اى ابو محمد تزكيه و پاكيزه نمودن اوست در آسمانهاى بلند، پس گفتم شناختم صلوات خود را بر آن حضرت، پس تسليم چگونه است؟ فرمود آن تسليم شدن و گردن نهادن براى اوست در كارها پس بنا بر اين معناى قول خدا وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً چنين است گردن نهيد باوامر او و جدّيت و كوشش كنيد در طاعت و پيروى از او در تمام آنچه شما را بآن امر ميكند.

و بعضى گفته‏اند: يعنى سلام كنيد بر او بدعاء، يعنى بگوئيد السلام عليك يا رسول اللَّه …

و از انس بن مالك از ابى طلحه روايت شده كه گفت داخل شدم بر پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله، پس نديدم هيچ روزى كه مسرورتر و شاداب‏تر از آن روز باشد و نه خشبوتر شخص را از آن حضرت، گفتم اى رسول خدا نديدم هرگز شما را خشبوتر و پاكيزه‏تر و مسرورتر از امروز، فرمود و چى منع ميكند مرا از سرور و حال آنكه جبرئيل همين لحظه بيرون رفت از نزد من و گفت كه خداوند تعالى فرمود: من صلّى عليك صلاة صليت بها عليه عشر صلوات و محوت عنه عشر- سيئات و كتبت له عشر حسنات، كسى كه بر تو يك صلوات بفرستد من در عوض آن صلوات ده صلوات بر او ميفرستم و ده گناه از او محو نمايم و ده حسنه براى او در پرونده‏اش بنويسم.

إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ البته كسانى كه اذيت ميكنند و ميرنجانند خدا و پيامبر او را.

و بعضى گفته‏اند: كه ايشان منافقين و كفّار بودند و آن كسانى كه خدا را- توصيف نمودند بصفاتى كه لايق مقام ربوبى نبوده و تكذيب كردند پيامبران او را و نسبت دروغ بخدا دادند، پس بنا بر اين معناى‏ يُؤْذُونَ اللَّهَ‏ كسانى كه مخالفت با فرمان خدا ميكنند و او را توصيف مينمايند به چيزى كه او منزّه از آنست و او را تشبيه بغير او ميكند، پس البتّه خدايى كه نامش بزرگ است باو اذيّت نميرسد و لكن چون مخالفت امر در ميان ما اذيت ناميده ميشود لذا خدا ما را مخاطب نموده بآنچه كه معمول و متعارف در ميان ما باشد.

و بعضى گفته‏اند: يُؤْذُونَ اللَّهَ‏ يعنى الحاد ميكنند در اسماء خدا و صفات او.

و بعضى گفته‏اند: يعنى اذيت ميكنند رسول خدا را، پس ذكر اللَّه را بنا بر اين جهت تعظيم مقدّم داشته زيرا اذيت و رنجش رسول را رنج و آزار خود قرار داد براى تشريف و تكريم پيامبر، پس گويا كه او ميگويد اگر ممكن بود بخدا آزارى از چيزى برسد هر آينه از آزار و رنجش پيغمبر (ص) سيد، و اتصال دادن اين آيه را بما قبلش كه گويا ميگويد (صلّوا عليه و لا تؤذوه) صلوات بر او بفرستيد و او را اذيت نكنيد پس مسلّما هر كس او را برنجاند، پس او كافر است، سپس تهديد نمود بر او بگفته ‏اش:

لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ يعنى دور ميدارد ايشان را خدا از رحمت خودش و روا ميشود بايشان زيان وخامت خشم و انتقام خدا، به سبب محروميّت از زيادى هدايت در دنيا و جاودانى در آتش آخرت.

وَ أَعَدَّ لَهُمْ‏ و مهيّا ساخته براى ايشان در آخرت.

عَذاباً مُهِيناً شكنجه‏اى كه خوار و موهون كننده ايشانست.

 

حديث حاكم ابو القاسم حسكانى حنفى‏

حديث كرد ما را سيد ابو الحمد گفت حديث كرد ما را حاكم ابو القاسم حسكانى گفت حديث كرد ما را حافظ گفت حديث كرد ما را احمد بن محمد بن ابى دارم حافظ گفت حديث كرد ما را على بن احمد عجلى گفت حديث كرد ما را عباد بن يعقوب گفت حديث كرد ما را ارطاة بن حبيب گفت حديث كرد ما را ابو خالد واسطى در حالى كه او ريش خود را گرفته بود گفت حديث كرد مرا زيد بن على ابن الحسين در حالى كه او محاسن خود را گرفته بود گفت حديث كرد مرا على بن‏ حسين عليهما السلام در حالى كه او نيز محاسن خود را گرفته بود گفت حديث كرد مرا حسين بن على بن ابى طالب عليه السلام و حال آنكه محاسن خود را گرفته بود گفت حديث كرد مرا على بن ابى طالب عليه السلام در حالى كه او نيز محاسن خود را گرفته بود گفت مرا حديث كرد رسول خدا در حالى كه دست بمحاسن خود داشت و گفت كسى كه سر مويى ترا اذيّت كند البته مرا اذيت كرده و هر كس مرا برنجاند قطعا خدا را رنجانيده و كسى كه خدا را برنجاند، پس بر اوست لعنت خدا.

وَ الَّذِينَ يُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ بِغَيْرِ مَا اكْتَسَبُوا و كسانى كه اذيت ميكنند مؤمنين و مؤمنات را بدون هيچ مجوّزى و عملى كه موجب رنجانيدن ايشان باشد.(2)

فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتاناً يعنى پس مسلّما سنگينى از گناه بزرگ كه دروغ گفتن است برداشته‏اند و بهتان دروغ بستن بر ديگريست كه روبرو ميگويد.

پس خداوند اذيت و رنجانيدن مؤمنين و مؤمنات را مانند بهتان قرار داد، و برخى گفته‏اند كه مقصود اذيت و زيانى است كه در آن بهتان محقق ميشود.

وَ إِثْماً مُبِيناً يعنى و گناه آشكارا.

قتاده و حسن گويند: بر شما باد كه از رنجانيدن و آزار مؤمنين اجتناب و دورى نمائيد كه خداوند بر آن غضب ميكند.

ضحاك گويد: اين آيه در باره گروهى از زناكاران نازل شده كه آنها شبانه در كوچه‏ها راهپيمايى ميكردند و هر گاه با زنى برخورد ميكردند به او چشمك ميزدند و در تعقيب كنيزها و برده‏ها بودند، آن گاه خدا پيامبر” ص” را خطاب كرده و گفت:

يا أَيُّهَا النَّبِيُّ قُلْ لِأَزْواجِكَ وَ بَناتِكَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِينَ يُدْنِينَ عَلَيْهِنَّ مِنْ جَلَابِيبِهِنَ‏ حسن گويد: اى پيغمبر (ص) بهمسران و دخترانت و زنان مؤمنين بگو، پس بپوشانند موضع گردن و سينه خود را با روپوشى كه زنها بر سر مياندازند.

ابن عباس و مجاهد گويند: جلباب مقنعه و روسرى زنست يعنى با آن بپوشند سر و گردنشان را هر گاه براى حاجتى بيرون روند بخلاف كنيزهايى كه‏ با سر و گردن باز بيرون ميروند.

جبائى و ابى مسلم گويند: مقصود از جلباب پيراهن و لباس و روسرى و هر چيزيست كه زن با او پوشيده ميشود.

ذلِكَ أَدْنى‏ أَنْ يُعْرَفْنَ فَلا يُؤْذَيْنَ‏ يعنى اين نزديكتر است به اينكه شناخته شوند بزى خودشان كه اينها زنان آزاد و نجيبه هستند و كنيز نيستند پس اهل هوا و شهوات ايشان را با مزاح و شوخى و متلك گفتن خود اذيت- نكنند، چون آنها با كنيزان شوخى ميكردند، و چه بسا بود كه منافقين از شوخى با كنيزان تجاوز كرده و سربسر زنان آزاد و نجيبه هم ميگذاشتند، پس وقتى به ايشان ميگفتند چرا اين كار را كردى، ميگفتند ما خيال ميكرديم كنيز و برده هستند، پس خدا عذر ايشان را قطع نمود.

جبائى گويد: يعنى اين نزديكتر است به اينكه بحفاظ و پوشش و صلاح شناخته شوند، پس متعرّض و مزاحم آنها نشوند براى آنكه فاسق و زناكار وقتى زنى را به پوشش و عفّت شناخت ديگر مزاحم او نميشود.

وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً يعنى خدا ستار و پوشنده و آمرزنده گناه بندگانش مى باشد.

(رَحِيماً) و مهربان بآنهاست آن گاه تهديد فرمود منافقين را و گفت:

لَئِنْ لَمْ يَنْتَهِ الْمُنافِقُونَ‏ يعنى اگر منافقين دست از كارشان برنداشتند وَ الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏ و آنهايى كه در دلهايشان بيمارى گناه و زنا و ضعف در ايمانست و ايشان افرادى هستند كه دين ندارند از آنچه كه ما ياد كرديم كه مزاحم زنها ميشدند و آنها را آزار ميدادند.

وَ الْمُرْجِفُونَ فِي الْمَدِينَةِ و ايشان نيز منافقينى بودند كه در مدينه‏ مردم مسلمان را بسبب خبرهاى دروغى پريشان و مضطرب ميساختند به اينكه ميگفتند مشركين در فلان جا جمع شده كه ناگاه بر مسلمين حمله كنند و امثال اين حرفها و به اسيرها ميگفتند مسلمانها در فلان جبهه كشته شدند و يا فرار نمودند و در اين كلام چيزى حذف شده، و تقديرش اينست (لئن لم ينته هؤلاء عن اذى المسلمين و عن الارجاف بما يشغل قلوبهم) هر آينه اگر اين گروه دست از- اذيت مسلمين و دروغ پراكنى و شايعه سازى كه دلهاى آنها را مشغول ميسازد برندارند.

لَنُغْرِيَنَّكَ بِهِمْ‏ ابن عباس گويد: يعنى هر آينه تو را اى محمد (ص) بر ايشان مسلّط خواهيم نمود.

ابى مسلم گويد: يعنى تو را فرمان ميدهيم به قتل ايشان تا آنها را بكشى و مدينه را از لوث وجود آنها پاك سازى نمايى و قطعا اغراء بايشان حاصل شده بقول خدا جاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنافِقِينَ‏ با كفّار و منافقين جهاد كن.

جبائى گويد: اغراء و حمله بايشان حاصل نشد زيرا آنها ترسيده دست از روششان برداشتند گويد و اگر اغراء و حمله بايشان حاصل شده بود هر آينه كشته شده بودند و يا از مدينه دربدر و آواره بيرون شده بودند.

ثُمَّ لا يُجاوِرُونَكَ فِيها إِلَّا قَلِيلًا يعنى آن گاه در مدينه سكونت نميكردند مگر اندكى و آنهم درنگ ميان امر بكشتن و بين كشته شدنشان.

(مَلْعُونِينَ) يعنى مطرود و رانده شدنى از مدينه و تبعيد شدند از رحمت حتى، و بعضى گفته يعنى لعنت شده بزبان مؤمنين.

أَيْنَما ثُقِفُوا أُخِذُوا وَ قُتِّلُوا تَقْتِيلًا هر كجا يافت شدند و بايشان دست‏ پيدا كردى گرفتار شوند و كشته شوند به بدترين كشته شدنى.

سُنَّةَ اللَّهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ‏ زجاج گويد: و سنت طريقه و روش در تدبير حكم است سنت رسول خدا روش و رسمى است كه بامر خداى تعالى آن را اجراء فرمود: پس اضافه باو شده است و بچيزى كه يك بار يا دو بار انجام گيرد سنّت خدا و پيغمبر گفته نميشود براى اينكه سنّت و روش مستمرّه و جاريه است و مقصود اينست خداوند مقرّر فرمود درباره كسانى كه با پيامبران نفاق مى كنند و شايعه پراكنى مينمايند اينكه هر كجا پيدا شدند كشته شوند.

وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلًا هرگز نخواهى ديد كه سنّت و آئين الهى تحويل و تغيير يابد يعنى هيچكس نميتواند سنت خدا را تغيير دهد و عوض و يا زير و رو نمايد براى آنكه او خداى سبحان توانايى است براى هيچ كس ممكن نيست كه منع كند او را از هر چه كه اراده كرده فعل آن را.

 

[سوره الأحزاب (33): آيات 63 تا 69]

يَسْئَلُكَ النَّاسُ عَنِ السَّاعَةِ قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ وَ ما يُدْرِيكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَكُونُ قَرِيباً (63) إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْكافِرِينَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً (64) خالِدِينَ فِيها أَبَداً لا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً (65) يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ يَقُولُونَ يا لَيْتَنا أَطَعْنَا اللَّهَ وَ أَطَعْنَا الرَّسُولا (66) وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلا (67)

رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً كَبِيراً (68) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسى‏ فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قالُوا وَ كانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِيهاً (69)

 

ترجمه:

63- مردم از تو از ساعت رستاخيز و روز قيامت مى‏پرسند بگو” اى محمد” فقط دانستن وقت قيامت نزد خداست و چه چيز ترا بدانستن آن دانا گردانيد شايد آمدن رستاخيز نزديك باشد.

64- خدا كفّار و ناگرويدگان را از رحمت خويش دور ساخت و آتشى‏ افروخته براى ايشان مهيّا كرده است.

65- در حالى كه هميشه در آن آتش جاويد باشند و دوستى نيابند و نه مددكارى.

66- (اى پيامبر بخاطر بياور) روزى را كه رويهاى ايشان را در آتش بگردانند در حالى كه گويند اى كاشكى خداى را فرمان بردارى ميكرديم و پيغمبر را فرمان ميبرديم.

67- ميگويند پروردگارا ما مهتران و بزرگان خويش را فرمان برديم پس ما را از راه راست گمراه كردند.

68- پروردگارا از اين عذاب بايشان دو چندان بده و ايشان را از رحمت خود دور گردان دور كردنى بزرگ.

69- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد مانند آن جماعتى كه موسى (ع) را رنجانيدند مباشيد و خدا او را از آنچه گفته بودند پاك گردانيد و موسى (ع) نزد خدا آبرومند بود.

 

قرائت:

ابن عامر و يعقوب و سهل (ساداتنا) با الف و كسره تا قرائت كرده، و ديگران (سادتنا) بدون الف خوانده‏اند.

عاصم (كبيرا) با باء خوانده باقى از قاريان (كثيرا) با ثاء قرائت كردند و در شواذ عيسى بن عمران (يوم تقلّب وجوههم) با نون قرائت كرده، و ابن مسعود و اعمش (و كان عبد اللَّه وجيها) خوانده‏اند.

 

دليل:

ابو على گويد: سادة بر وزن فعله مانند كتبه و فجره گويد:

سليل قروم سادة مثل ذادة يبدون اهل الجمع يوم المحصّب‏

فرزندان سادات مانند مدافعين و حاميانى كه سبقت ميگيرند براى شرافتشان اهل عرفات و منى را در روز محصّب (محلّى ميان منى و عرفات است).

و جهت جمع با الف و تاء آنها ميگويند: الطرقات و المعنات در معن جمع معين، اعشى گويد:

جدّك التالد الطريف من السا دات اهل القباب و الآكال‏

جدّ تو از سادات و بزرگانى بودند قديمى تازه و ظريف اهل قبه و بارگاه و تاج و دستگاه.

ابو الحسن گويد: آن عربى است (و كبر) مانند عظم است و كثرة به اين موضع شبيه‏تر است براى اينكه مرتّبا لعن ميشوند و در قرآن آمده‏ يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ‏ لعنت ميكند ايشان را خدا” وَ يَلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ” و لعنت ميكند ايشان را لعنت كنندگان، پس كثير او كثرت شبيه‏تر است به تكرار و مرا راز كبر و قول خدا يوم تقلب وجوههم تقديرش يوم تقلب السعير وجوههم است فعل را نسبت به آتش داده براى اينكه تقليب و زير رو شدن در آتش و بسبب آتش است فرمود: مكرا الليل و النهار، براى آنكه مكر در شب و روز واقع ميشود و براى همين است قول رؤبه كه ميگويد:

فنام ليلى و تجلى همى‏ و كنت ذا هم و راعى نجم‏

پس ليلى بخواب رفت و غصّه من برطرف شد و من غمناك و مراقب ستاره بودم.

و قول ابن مسعود (عبد اللَّه وجيها) وجاهت و آبرومندى او نزد خدا از اينكه بنده بود مر خدا را فهميده نميشود، پس قرائت مشهور و كان عند اللَّه-وجيها از آن قوى‏تر است براى اسناد آبرومندى او بسوى خداى سبحان.

 

تفسير:

سپس خداوند سبحان فرمود: يَسْئَلُكَ‏ اى محمد مى‏پرسند از تو.

النَّاسُ عَنِ السَّاعَةِ مردم از روز قيامت.

قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ‏ بگو علم آن نزد خداست غير از او كسى نميداند.

وَ ما يُدْرِيكَ‏ اى محمد چه چيز تو را از امر قيامت دانا كرد و چه وقت آن روز قيام خواهد كرد تو نمى‏شناسى آن را آن گاه گفت:

لَعَلَّ السَّاعَةَ تَكُونُ قَرِيباً شايد آمدن آن نزديك باشد و ممكن است كه هر كس از قيامت سؤال كند اينطور جواب داده شود، پس بگويد شايد آنچه تو آن را بتأخير مى‏اندازى و دور ميدانى نزديك باشد و آنچه كه تو آن را انكار مى كنى واقع خواهد شد، و ممكن است كه آن تسليت براى حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله باشد، يعنى بدان اى پيامبر كه روز حساب نزديك است پس سينه‏ات بمسخره آنان تنگى نكند به پنهان كردنشان آن روز را.

إِنَّ اللَّهَ لَعَنَ الْكافِرِينَ وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً به تحقيق كه خدا لعنت كرده كفّار را و برايشان مهيّا ساخته آتشى كه دائمى و شعله‏ور است.

خالِدِينَ فِيها أَبَداً لا يَجِدُونَ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً كه در آن هميشه خواهند بود و نمى‏يابند دوستى را كه ايشان را يارى نمايد و نه ياورى كه از ايشان دفاع كند.

يَوْمَ تُقَلَّبُ وُجُوهُهُمْ فِي النَّارِ روزى كه صورتشان در آتش زير رو ميشود، عامل در يوم تقلب قول خدا وَ أَعَدَّ لَهُمْ سَعِيراً است و تقليب گردانيدن چيز است در جهت‏ها و معنايش اينست ميگردانند صورتهاى اين گروهى كه از قيامت‏ پرسان هستند و امثال آنها را از كفّار پس صورتشان از طرفى بطرف و زرد و تيره ميگردد.

و بعضى گفته ‏اند: يعنى صورتشان از طرفى بطرف ديگر منتقل ميشود و در آتش، پس بيشتر بآنها عذاب ميرسد.

(يَقُولُونَ) ميگويند در حالى كه آرزومند و پشيمانند يا لَيْتَنا أَطَعْنَا اللَّهَ‏ اى كاش كه ما پيروى كرده بوديم خدا را در آنچه ما را بآن امر نمود و از آنچه ما را نهى فرمود.

وَ أَطَعْنَا الرَّسُولَا و پيروى كرده بوديم پيامبر را در آنچه كه ما را دعوت بآن نمود.

وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا و ميگويند پروردگار ما بدرستى كه ما در آنچه كه كرديم پيروى نموديم.

سادَتَنا وَ كُبَراءَنا سادات و بزرگان خود را، و سيد مالك بزرگيست كه تدبير و اراده شهر بزرگتر را بعهده ميگيرد و آن جمع بيشتر است.

مقاتل گويد: ايشان افرادى بودند كه در جنگ بدر اطعام ميكردند.

و طاوس گويد: ايشان علماء و دانشمندان بودند و مقصود رهبران كفر و پيشوايان گمراه است.

فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا يعنى اين گروه بودند كه ما را از راه حق و راست گمراه كردند.

رَبَّنا آتِهِمْ ضِعْفَيْنِ مِنَ الْعَذابِ‏ پروردگار ما ايشان را بسبب گمراهى خودشان و گمراه كردنشان ما را دو برابر عذاب ديگران عذاب فرما.

وَ الْعَنْهُمْ لَعْناً كَبِيراً و لعنت نما آنها را لعن بزرگى پى در پى و افزون‏ فرما برايشان خشمى بر خشمت و غضبى بر غضبت آن گاه خطاب فرمود بآنكسانى كه اظهار ايمان ميكنند و فرمود.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ آذَوْا مُوسى‏ فَبَرَّأَهُ اللَّهُ مِمَّا قالُوا اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد مباشيد مانند آنهايى كه موسى عليه السلام را- رنجانيده، پس خدا او را تبرئه نمود از آنچه كه گفتند، يعنى شما نرنجانيد محمد (ص) را چنانچه بنى اسرائيل موسى را رنجانيدند، پس حقيقتا حق پيامبر (ص) اينست كه احترام شود نه آنكه رنجانيده شود.

 

اختلاف در رنجش موسى عليه السلام‏

مفسّرين و علماء درباره موجب رنجش موسى عليه السلام اختلاف كردند

1- على عليه السلام و ابن عباس و جبائى گويند: كه موسى و هارون” ع” بالاى كوهى رفتند پس هارون در آنجا از دنيا رفت، پس بنى اسرائيل گفتند تو هارون را كشته ‏اى، پس خداوند فرمان داد بفرشتگان كه جنازه او را بر دارند تا بنى اسرائيل او را ديده و ملائكه مرگ او را خبر دهند تا بدانند كه هارون مرده است و خدا موسى را از تهمت قتل هارون تبرئه نمود.

2- حضرت موسى عليه السلام آدم خجول و با حيائى بود كه در موقع غسل تنهايى در جاى خلوت غسل ميكرد، پس بنى اسرائيل گفتند كه موسى خودش را مخفى نميكند در موقع غسل، مگر براى نقص و عيبى كه در بدن او است از برص و لك و پيش و داشتن باد فتق و تقدّم بيضه، پس يك مرتبه كه رفت غسل كند و لباسش را درآورد و روى سنگى گذارد، پس سنگ لباسش را برد و موسى رفت كه لباسش را بگيرد بنى اسرائيل او را برهنه ديدند كه از زيباترين مردم است از جهت اندام، پس خدا بدين وسيله او را تبرئه نمود از آنچه كه بنى اسرائيل ميگفتند.

و ابو هريره اين روايت را كرده و نسبت داده ولى جماعتى اين را رد كرده و جايز نمى‏دانند زيرا كه در اين ابراز كردن پيامبر خداست عورت خودش را بر حضور مردم و اين موجب تنفّر مردم است از او …

3- ابو العاليه گويد: قارون يك زن بدنامى را اجير كرد و باو پول داد كه حضرت موسى را در حضور مردم متهم كند كه با او نعوذ باللَّه زنا كرده، پس، خدا او را رسوا كرد و موسى عليه السلام را از اين تهمت تبرئه نمود بنا بر آنچه ذكر آن در سابق گذشت.

4- ابو مسلم گويد: ايشان او را رنجانيدند از جهتى كه نسبت سحر و ديوانگى و دروغ باو دادند بعد از آنكه آن آيات و معجزه‏هاى 9 گانه را از او ديدند.

وَ كانَ عِنْدَ اللَّهِ وَجِيهاً و موسى در نزد خدا آبرومند بزرگ مقام و بلند مرتبه بود گفته ميشود وجّه و جاهه فهو وجيه آبرومند شد آبرومند شدنى پس او آبرومند است هر گاه صاحب مقام و مرتبه باشد.

ابن عباس گويد، در نزد خدا بزرگ بود كه هيچ چيز را نميخواست مگر آنكه باو عطا مى‏فرمود.

 

[سوره الأحزاب (33): آيات 70 تا 73]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَدِيداً (70) يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً (71) إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً (72) لِيُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ وَ يَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (73)

 

ترجمه:

70- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد به پرهيزيد و بترسيد از خدا و بگوئيد گفتن محكم و مناسب.

71- تا خدا كردارهاى شما را برايتان بصلاح آرد و گناهان شما را بيامرزد و هر كه خدا و پيغمبرش را فرمان برد قطعا رستگار شده است- رستگارى بزرگ.

72- البته ما امانت را بر آسمانها و زمين‏ها و كوه‏ها عرضه كرديم پس‏ ابا كردند از اينكه آن را بردارند و از برداشتن آن ترسيدند و آدمى آن را بر داشت براستى انسان پس ستمكارى نادان بود.

73- تا خداوند مردان منافق و زنان منافقه و مردان مشرك و زنان مشركه را عذاب كند و تا خدا مردان مؤمن و زنان مؤمنه را برحمت خويش بازگردانيده و خدا بس آمرزنده و مهربانست.

 

تفسير:

آن گاه خداوند سبحان اهل ايمان و توحيد را به پرهيزكارى و محكم گويى فرمان داده و گفت:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ‏ اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد بترسيد از عذاب خدا بدورى كردن از گناه‏ها و انجام واجبات او.

وَ قُولُوا قَوْلًا سَدِيداً و بگوئيد گفتنى درستى كه از فساد دور باشد و از شايبه دروغ و بيهوده‏گويى خالص و پاك كه ظاهرش موافق با باطنش- باشد.

حسن و عكرمه گويند: صادق و رواست يعنى كلمه توحيد، لا اله الّا اللَّه.

مقاتل گويد: اين آيه متّصل است با نهى از ايذاء و رنجانيدن يعنى بگوئيد گفتن صحيح و راست و پيغمبر (ص) خدا را به چيزى كه نيكو و شايسته مقام آن حضرت نيست نسبت ندهيد.

يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ‏ يعنى اگر از خدا ترسيديد و سخن درست گفتيد اصلاح ميكند براى شما اعمال شما را به اينكه مهربانى ميكند در آن اعمال براى شما تا بر راه استوار و راستى كه سالم از فساد باشد شما را مستقيم و موفّق نمايد براى اعمالى كه در آن صلاح و هدايت است.

ابن عباس و مقاتل گويند: يعنى اعمال شما را پاك و حسنات و كارهاى خوب شما را قبول كند.

وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ‏ و بيامرزد براى شما به سبب استقامت شما در گفتار و كردارتان گناهان شما را.

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ و كسى كه اطاعت كند خدا و پيامبر او را در اوامر و نواهى.

فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظِيماً پس قطعا رستگار شده رستگارى بزرگى.

و بعضى گفته‏اند: پس حقيقتا ظفر يافته برضوان و كرامت خدا.

إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ‏ بدرستى كه ما امانت را بر آسمانها و زمين و كوه‏ها عرضه داشتيم.

 

امانت چيست؟(3)

مفسّرين و علماء در معناى امانت اختلاف كرده ‏اند:

1- ابو العاليه گويد: امانت اوامر و نواهى خداست يعنى آنچه را كه از طاعاتش امر بآن فرموده و آنچه را كه از گناه‏هان را نهى كرده امانت است.

2- ابن عباس و مجاهد گويند: امانت احكام و واجباتى است كه خدا آن را بر بندگانش واجب كرده و اين دو قول نزديك بهم ميباشند (بلكه قول دوّم عبارت اخراى قول اوّل است).

3- سدى و ضحاك گويند: آن امانتهاى مردم و وفاء به پيمانست پس اوّلين امانتى را كه آدم پسرش قابيل را امين دانست و اهل و اولادش را در موقعى كه بفرمان خدا قصد مكّه نمود باو سپرد و قابيل خيانت كرد وقتى كه برادرش‏ هابيل را كشت‏ و نيز در معناى عرضه امانت بر اين چيزها اختلاف كردند و در آن چند قول گفته شده كه يكى از آنها اين است كه مقصود از آن عرض بر اهل آسمانها و زمين باشد پس مضاف حذف شده و مضاف اليه قائم مقام آن شده‏ و عرض آن بر آنها تعريف آنست بر ايشان كه در ضايع كردن امانت گناه بزرگى است و همين طور در ترك اوامر خداى تعالى و احكام او، پس خداى سبحان بيان نمود جرئت انسان را بر معصيت و ترسيدن فرشتگان را از آن پس معناى، عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ‏، عرضه و تعريف براى فرشتگان كه در آسمانها هستند و جن و آدميان كه در زمين و كوه‏ها زندگى ميكنند ميباشد.

فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها يعنى خوددارى كردند اهل آسمانها و زمين و كوه‏ها كه متحمّل ترك آن و عذاب آن و گناه‏هايى كه در آن خواهد بود بشوند.

وَ أَشْفَقْنَ مِنْها يعنى ترسيدند اهل آسمانها و زمين و كوه‏ها از حمل اين امانت.

وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً و انسان آن را حمل كرد او نسبت بخودش ستمكار است بواسطه ارتكاب گناهان.

(جَهُولًا) ابى على جبائى گويد نادانست باهميت امانت در استحقاق عذاب و عقوبت بر خيانت كردن بآن امانت، و گويد صحيح نيست كه حمل شود بر خود آسمانها و زمين و كوه‏ها، پس چاره‏اى نيست جز اينكه گوئيم مقصود و مراد بآن اهل آنست براى آنكه واجب است كه مقصود بآن اهل تكليف باشد نه غير ايشان از خزندگان و بهائم بجهت اينكه اين حمل صحيح نيست مگر در مكلّفين و چاره‏اى نيست از اينكه مقصود بحمل امانت تضييع امانت باشد بعلّت اينكه خود امانت را فرشتگان حمل كرده و بدان قيام نموده‏اند.

زجاج گويد: هر كس امانت را خيانت كند پس قطعا آن را برداشته و كسى كه برندارد امانت را، پس مسلّما آن را بصاحبش ردّ كرده است و همچنين هر كس گناهى مرتكب شود البته متحمل بار گناه شده است، خداوند سبحان فرمايد لَيَحْمِلُنَّ أَثْقالَهُمْ وَ أَثْقالًا مَعَ أَثْقالِهِمْ‏ و هر آينه برميدارند بارهاى گناه خود را و گناه‏هاى ديگران را با گناه سنگين خودشان پس خداوند اعلام فرمود و آگاهى داد كه كسى كه بگناهى رجوع كرد و او را حامل گناه مينامند و اين قول خوبى است براى آنكه گفت كافر و منافق امانت را حمل كردند يعنى خيانت كردند و اطاعت نكردند و بعضى از علماء در حمل امانت بمعناى- خيانت گفته است.

اذا انت لم تبرح تؤدى امانة و تحمل اخرى افدحتك الودايع‏

هر گاه تو همواره امانتى را گرفته و رد كردى امانت ديگرى را گرفتى امانتها تو را ثقيل و سنگين نمايد و من ميگويم كه ظاهرا دلالت بر اين ندارد براى آنكه ممكن است كه مقصود در اينجا قبول امانت باشد بجهت اينكه شاعر آن را در برابر اداء قرار داده پس گويا كه گفته است هر گاه هميشه تو قبول امانت- كرده و ديگرى را بصاحبش رد كنى خود را مشغول به پذيرفتن امانتها و اداء آن كنى پس اين كار تو را گرانبها و سنگين نمايد.

2- ابى مسلم گويد: معناى عرضنا عارضنا و قابلنا باشد پس بدرستى كه عرض چيزى بر چيزى و معارضه آن يعنى مقابله آن بآن يكسانست و امانت چيزيست كه خداوند سبحان با بندگانش پيمان بسته از امر و نهى او و در باره عهد و پيمان كتابها و پيامبران فرستاده و بر آن پيمان گرفته است، و مقصود اين‏ است كه اين امانت با جلالت موقعش و بزرگى شأنش اگر بآسمانها و زمين و كوه‏ها مقايسه شود و مقابله و موازنه با آنها گردد هر آينه اين امانت از جهت وزن- سنگين‏تر باشد، و معناى‏ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها اين است يعنى آنها ناتوان باشند از برداشتن آن‏ وَ أَشْفَقْنَ مِنْها و ترسيدند از آن براى اينكه ترس از ضعف قلب است و براى همين كنايه شده از خوفى كه قلب را ناتوان ميكند آن گاه فرمود اين امانتى كه از صفتش اينست كه بزرگتر از آسمانها و زمين و كوه‏هاى بزرگ است آدمى آن را تحمّل نمود و آن را حفظ نكرد بلكه برداشت و ضايع كرد آن را براى ستم او بر خودش و نادانى او باندازه ثواب و عقاب آن.

3- آنكه، آن بنا بر تقديرى باشد مگر اينكه لفظ واقع بر آن جارى شده براى آنكه واقع ابلغ از تقدير است و معنايش اينست اگر آسمانها و زمين و كوه‏ها عاقل بودند آن گاه بر آنها عرضه امانت ميشد و آن وظائف دينى از اصول و فروع و آنچه را كه ما ياد كرديم از گفته‏ها در آن بآنچه كه در آنست از وعده و بيم عرضه تخييرى هر آينه آنها سنگينى ميكرد امانت بر آنها با بزرگى جسمشان و سختى توانايى آنها، و امتناع ميكردند از حمل و برداشتن آن براى ترس از كوتاهى از اداء حق آن سپس انسان پذيرفت و برداشت با ناتوانى جسمش از بيم نترسيد براى جهلش، و بنا بر همين حمل ميشود روايتى كه از ابن عباس رسيده كه امانت عرضه شد بر خود آسمانها و زمين و كوه‏ها پس آنها از تحمّل آن شانه خالى كرده‏اند.

4- آنكه معناى عرض و امتناع آنچه از ظاهر كلام و آيه فهميده ميشود نيست بلكه مقصود بزرگداشت و تعظيم شأن امانت است نه مخاطبه جماد و عرب مى گويد: سئلت الرّبيع و خاطبت الدار، از علف بهارى پرسيدم و خانه را مخاطب‏ ساختم، پس امتناع كرد از پاسخ دادن و البته آن اخبار از حال است كه از آن تعبير بذكر جواب و سؤال شده و مى‏گويى كه فلانى دروغى گفت كه كوه‏ها تحمّل آن را نتوانند، و خداوند سبحان فرمود: فقال لها و للارض ائتيا طوعا و كرها قالتا اتينا طائعين، پس بآسمان و زمين فرمود بيائيد بسوى ما در حال رضا و يا عدم رضا گفتند ما بسوى تو مى‏آييم در حالى كه با طوع و رغبتيم‏ و خطاب كسى كه نميفهمد صحيح نيست شاعر گويد:

فاجهشت للبوباة حين رأيته‏ و كبّر للرحمن حين رآني‏

پس هول كردم و ترسيدم هنگامى كه ديدم علامت و نشانه قبيله معشوقه‏ام را و او براى خدا تكبير گفت وقتى كه مرا ديد.

فقلت له اين الذين عهدتهم‏ بجنبك فى خفض و طيب زمانى‏

پس باو گفتم كجا رفتند آنهايى كه با ايشان پيمان بستم در كنار تو در حالى كه در زندگانى خوش و زمان خوشى بودند.

فقال مضوا و استودعونى بلادهم‏ و من ذا الذى يبقى على الحدثان‏

پس گفت گذشتند و بلادشان را برسم امانت بمن سپردند و كيست آنكه بر اين دنيا و عالم حادثه باقى بماند، و ديگرى گويد:

فقال لى البحر اذا جئته‏ و كيف يجيب ضرير ضريرا

پس وقتى من بدريا آمدم دريا بمن گفت و چگونه نابينا پاسخ نابينا دهد كور دست كور گيرد.

پس امانت بنا بر اين چيزيست كه خداوند بآسمانها و زمين و كوه‏ها سپرده از دلائل بر يكتايى و ربوبيتش پس آنها آن را اظهار كردند و انسان كافر كتمان و انكار كرد بستمكارى و نادانيش (و باللّه التوفيق) و بسبب خداست توفيق (و معناى چهارم نزد مؤلف بهترين معنا است).

و خداوند متعال به كلمه (الانسان) تمام افراد انسان را اراده نكرده بلكه آن مثل قول‏ إِنَّ الْإِنْسانَ لَفِي خُسْرٍو انّ الانسان لربه لكنود، و امّا الانسان اذا ما ابتلاه ربّه، بدرستى كه انسان در خسران، و بدرستى كه انسان به پروردگارش ناسپاس است، و اما انسان هر گاه پروردگارش او را امتحان نمايد و پيامبر و اولياء خدا و مؤمنان از عموم اين آيه بيرون هستند، و جايز نيست كه مقصود از اين انسان انسان اوّل حضرت آدم عليه السلام باشد براى قول خداى متعال، إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ‏ بدرستى كه خدا آدم را برگزيد و چگونه ميشود كسى كه خدا او را از ميان خلقش برگزيده است موصوف بصفت ظلم و جهل و ستمگرى و نادانى باشد، آن گاه خداى سبحان بيان فرمود غرض صحيح و حكمت بالغه خود را در عرضه اين امانت.

لِيُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْمُشْرِكِينَ وَ الْمُشْرِكاتِ‏ تا آنكه عذاب كند مردان منافق و زنان منافقه و مردان مشرك و زنان مشركه را بضايع كردن ايشان اين امانت را.

حسن گويد: آن دو نفر بودند كه از روى ستمگرى و نادانى حمل امانت نمودند.

وَ يَتُوبَ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ‏ و خداوند توبه مؤمنين و مؤمنات را مى‏پذيرد براى حفظشان امانت را و وفائشان به پيمانشان و اين است غرض و مقصد از تكليف نزد كسى كه خدا و احكام و امانت را شناخته است، پس معناى‏ إِنَّا عَرَضْنَا اين است تا ظاهر شود نفاق و دو رويى منافق و شرك مشرك، پس خداوند عذاب كند ايشان را و ظاهر و آشكار سازد ايمان مؤمن را پس قبول نمايد توبه او را اگر از او تقصيرى در بعض از طاعات سر زد.

وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً يعنى خدا پوشنده و آمرزنده گناههاى مؤمنين است.

(رَحِيماً) و مهربانست بايشان.


(1) مترجم گويد: پيامبر گرامى( ص) خصايص و ويژگى‏هايى داشتند كه هيچكس از امتش حتى خاندان جليلش در آن شركت نداشته‏اند، و علماء اسلامى درباره آن اختلاف نموده و برخى تا صد و پنجاه خصيصه ذكر كرده و محقق در شرايع پانزده خصيصه ذكر كرده‏اند، كه از خصايص مسلّمه و قطعيه نزد همه خصايص زير است:

1- جواز بيش از چهار زن دائمى كه بر احدى جز آن حضرت حلال نيست بيش از چهار زن عقدى دائمى در يك زمان داشته باشند.

2- وجوب نماز شب و بخصوص نماز وتر كه بر ديگران مستحبّ مؤكدست

3- هبه كردن زنها خودشان را بدون مهر بآن حضرت.

4- حرمت زنان آن حضرت ابدا براى افراد امت.

5- هر كدام از اسيران و غنائم جنگى را كه انتخاب ميكرد خاص و خالص او بود و بر ديگران حرام.

6- تخيير ميان همسرانش كه هر كدام را خواست نگهدارد و هر كدام را خواست طلاق گويد.

7- حرمت تبديل كردن آنان بزنان ديگر.

8- حرمت تزويج دائمى كنيزان.

9- وجوب مسواك كردن بر آن حضرت.

10- وجوب قربانى كردن در روز عيد قربان.

11- وجوب برخاستن شب براى عبادت.

12- حرمت صدقه واجبه بر آن حضرت.

13- حرمت چشمك زدن و با چشم اشاره كردن.

14- ديدگانش بخواب ميرفت ولى قلبش بيدار بود.

15- هم چنان كه جلو و پيش روى خود را ميديد عقب سر و راست و چپ خود را ميديد بدون آنكه سر برگرداند.

16- در آفتاب و مهتاب كه ميرفت سايه‏اى براى او نبود.

17- وجوب قضاء دين كسى كه از دنيا رفته و مالى نداشته كه دين خود را اداء كند.

18- حرمت نوشتن با خط مباركش با اينكه ميتوانست بتمام لغات- بنويسد و بخواند.

 19- حرمت شعر گفتن با اينكه اگر ميخواست بگويد اشعر شعراء بود.

20- حرمت نكاح زنان كفّار و مشركان مگر آنكه ايمان آورند.

خلاصه اختلاف در ميان علماء سنت و فقهاء شيعه درباره خصايص و خصال مختصه آن حضرت بسيار است، علامه حلى عليه الرحمه در كتاب تذكره مفصّلا ذكر كرده و حتى اقوال شافعى و غير او را هم در اين موضوع ياد كرده است و مرحوم علامه مجلسى در ج 16 بحار الانوار طبع جديد ص 382 بسيارى از اين خصايص را ياد نموده، بدانجا مراجعه شود.

______________________________
2)- مترجم گويد مناسب ديدم در اينجا مصاحبه‏اى كه يكى از بقالهاى قم بنام حاج على بقال در اوائل تأسيس حوزه علميه قم در مكّه معظمه در مسجد الحرام با علماء وهّابى در حضور ملك عبد العزيز سعودى نموده در اينجا ياد كنم حديث كرد براى مترجم مرحوم ثقة المحدثين حاج سيد مرتضى سجّادى قمى كه يكى از اخيار قم بود گفت در اوائل رياست مرحوم آيه اللَّه حاج شيخ عبد الكريم حايرى يزدى مؤسس حوزه، مشهدى على بقال كه در حدود ميدان مير بقالى داشت مشرف بحج شد و پس از فراغت مناسك روزى كه لباس ساده معمولى خود را در بر داشت در مسجد الحرام براى نماز و طواف آمده بود در آن اثناء در انجمنى كه از علماء حجاز و ملك عبد العزيز آل سعود- تشكيل شده بود صحبت از شيعيان و بى مهرى ايشان نسبت بخلفاء ميشود پس ميگويند بايد يكى از عوام آنها را بخواهيم و به پرسيم آيا دليلى براى تبرّى و لعن بر آنها دارند، پس ناگاه مشهدى على كه از آنجا ميگذشت وضع، و قيافه و سادگى او جلب نظر آنان ميكند پس او را طلبيده از اين موضوع سؤال ميكنند كه چرا شما روافض و شيعه بخلفاء لعن ميكنيد، اوّل تقيه ميكند كه چنين‏

نيست ميگويند ما يقين داريم كه شما ميان خوبى با آنها نداريد و آنها را سبّ و لعن ميكنيد ميخواهيم به بينيم آيا مدركى و دليلى براى اين داريد ناچار مى‏گوييد من عوام و بقّال هستم از علماء ما سؤال كنيد ميگويند ما نميخواهيم با علماى شما مباحثه كنيم خواستيم از شما كه عامى هستيد به پرسيم گفت اگر من جواب بدهم در امانم، گفتند آرى گفت در امان خدا و رسول و در امان ملك، گفتند آرى، گفت امان نامه بنويسيد، فورا در كاغذى نوشتند كه حاج على بقال قمى در امان خدا و پيامبر و امان ملك عبد العزيز آل سعود است در گفتن حقيقت و حجّت، پس آن امان نامه را گرفته و در جيب خود گذاشت و گفت بسم اللَّه الرحمن الرحيم، ما از حضرات خلفاء بالاخص اوّلى و دوّمى بيزار و آنها را لعن ميكنيم چون خدا ايشان را در قرآن لعن كرده، تا اين جمله را گفت فرياد حضرات بلند شد كه رافضى دروغ ميگويد بهتان ميزند بخدا و بخلفاء جسارت ميكند بكشيد او را بكشيد او را، حاج على امان نامه را درآورده و ميگويد شما بمن امان داديد، اگر دليل نياوردم هر چه خواهيد بكنيد، پس ملك عبد العزيز فرياد ميزند كه ساكت شويد راست ميگويد بگذاريد اقامه دليل كند اگر نكرد آن گاه او را مجازات كنيد همگى ميگويند جز قرآن (حسبنا- كتاب اللَّه) قبول نداريم.

پس حاج على ميگويد منهم از قرآن ميگويم، ميگويند بگو، ميگويد اين مقدمه كوچكى از كتب خود شما كه مورد اعتماد و سند شماست، ميگويند كدام كتاب مى گويد صحاح سته و مسند احمد بن حنبل بياوريد تا بگويم فورا ملك دستور ميدهد كتابها را بياورند پس ميگويد احوال حضرت فاطمه دختر پيامبر اكرم (ص) را بياوريد و بخوانيد و من چون سواد ندارم بخود شما واگذار ميكنم، پس ميآورند و بلند ميخوانند كه پيغمبر اكرم (ص) بيرون آمد در حالى كه دست فاطمه را گرفته بود و فرمود:

من عرف هذه فقد عرفها و من لم يعرفها فهى فاطمه بنت محمد” ص” و هى بضعة منى و هى قلبى و روحى التي بين جنبى فمن آذاها فقد آذانى و من آذانى فقد آذى اللَّه‏

، هر كس اين را ميشناسد كه ميشناسد و هر كس، نشناسد، پس اين فاطمه دختر محمد (ص) و اين پاره قلب من است و اين‏ قلب و روح واقع در پهلوى من است پس كسى كه او را اذيت كند و- برنجاند مرا رنجانيده و كسى كه مرا آزار نمايد خدا را رنجانيده است.

و نيز از مسند احمد بن حنبل باسنادش از پيغمبر (ص) در حديثى فرمود

انها فاطمة بضعة منى يؤذينى ما آذاها و ينصبنى ما انصبها، بدرستى كه اين فاطمه پاره دل من است آنچه او را اذيت كند مرا اذيت نموده و آنچه او را به غضب و خشم آورد مرا بخشم و غضب آورده، و دها روايت ديگر باين مضمون از صحيح مسلم و بخارى و ساير اعلام اهل سنت.

پس گفت براى شما از كتب صحيح و معتبر شما ثابت شده كه اذيت و، آزار فاطمه اذيت و آزار رسول خدا و اذيت رسول خدا اذيت خداست، پس اذيت فاطمه اذيت خدا و رسول خداست، و مسلّم است نزد بزرگان شما بلكه اهل قبله كه خليفه اوّل و دوّم غصب كردند فدك حق فاطمه را و حتى او را زدند تا جنين خود را كه پيغمبر (ص) محسن ناميده بود سقط كرد و خودش در اثر آن ضربات مريضه شد و از دنيا رفت در حالى كه بر آن دو نفر غضبناك بود وصيّت كرد كه على عليه السلام شبانه او را دفن كند كه آن دو نفر بر او نماز نخوانند و در تشييع او شركت نكنند، همه گفتند تمام اين مطالب را كتب معتبره و صحيحه ما نقل كرده‏اند، پس گفت اعوذ باللّه من الشيطان الرجيم بسم اللَّه الرحمن الرحيم: إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ وَ أَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً،. مترجم گويد ما هم در كتاب مناظره مستر جان خود (چرا شيعه شدم) اين موضوع را آورده و براى اثبات مدعا قياس منطقى ترتيب داده و گفتيم:

” انهم آذوا فاطمة، فمن آدى فاطمة فقد آذى اللَّه و رسوله” و من آذى اللَّه و رسوله فعليه لعنة اللَّه”، فمن آذى فاطمه فعليه لعنت اللَّه … ايشان اذيت كردند فاطمه را پس كسى كه فاطمه را اذيت كند مسلّما خدا و پيغمبر او را اذيت كرده و كسى كه خدا و پيغمبر را اذيت كند بر اوست لعنت خدا و هر كس كه فاطمه را اذيت كند پس لعنت خدا بر او”.

پس ملك سعودى دستور داد حاج على را گرفته و بقصر خود آورده، و

(هزار ريال سعودى باو ميدهند و ميگويد خوب مطلب را ثابت كردى ولى اگر من تو را جلب نميكردم ايمن از تعصّب اينها نبودى تو را ميكشتند با امانى كه داده بودند، پس پول را قبول نميكند و ملك او را بوسيله امينى بنجف نزد مرحوم آية اللَّه آقا سيد ابو الحسن اصفهانى ميفرستد.

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏20، ص:177

______________________________
(3)- مترجم گويد: آن معناى امانت بود از نظر اهل سنت امّا از نظر اماميه و پيروان خاندان رسالت و مفسّرين شيعه مقصود از امانت ولايت على بن ابى طالب (ع) و امامت امامان است ابن شهر آشوب از ابو بصير از حضرت صادق عليه السلام چنانچه در كتاب كافى شريف هم محمد بن يعقوب كلينى باسنادش نقل نموده فرموده امانت ولايت امير المؤمنين عليه السلام است.

ابن بابويه شيخ صدوق ره باسنادش از مفضل بن عمر از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود خداوند تبارك و تعالى ارواح را دو هزار سال پيش از اجساد خلق نمود پس شريف‏ترين و والاترين آنها را ارواح محمد و على و فاطمه و حسن و حسين و ائمه عليهم السلام بعد از ايشان قرار داد، پس آن را بر آسمانها و زمينها و كوه‏ها عرضه داشت پس نورشان پوشاند آنها را، پس خداوند تبارك و تعالى بآسمانها و زمين و كوه‏ها فرمود:

اين جماعت دوستان من و اولياء من و حجتهاى من بر خلق من و رهبران ما سواى منند، نيافريدم آفريده‏اى را كه از ايشان محبوب‏تر باشد، براى ايشان و دوستان ايشان بهشتم را آفريدم و براى دشمنان و مخالفين ايشان جهنّم را ايجاد كردم، پس كسى كه ادّعاء مقام ايشان را از من نمايد و كسى كه رتبه و محل ايشان را از عظمت من بخواهد او را عذاب نمايم بعذاب دردناكى كه هيچكس از عالميان را چنان عذاب نكرده باشم و او را با مشركين در طبقه زيرين جهنّم خواهم داد.

و كسى كه اقرار بولايت ايشان كند و مقام ايشان را ادعاء نكند از من و منزلت و مرتبه آنها را از عظمت من نخواهد او را با ايشان در باغهاى بهشتم قرار خواهم داد و براى ايشان خواهد بود در نزد من آنچه كه بخواهند و من عطا نمودم بايشان كرامت خود و جاى دادم آنها را در جوار خودم و به پذيرم شفاعت و وساطت ايشان را در گناه كاران از بندگان و كنيزانم.

پس ولايت ايشان امانت من است در نزد خلق من، پس كدام يك شما آن را با سنگينى‏اش برميدارد و براى خودش يا غير برگزيدگان من ادعا ميكند، پس آسمان و زمين و كوه‏ها امتناع و خوددارى كردند از برداشتن آن و ترسيدند از ادعاء مقام ايشان و آرزو كردن محل ايشان از عظمت و بزرگى خدا … تا آخر حديث كه مفصّل است.

و باز به سند ديگر از ابو بصير از حضرت صادق عليه السلام روايت نمود كه مقصود از امامت و ولايت و منظور از انسان ابو الشرور منافق (دوّم) است.

و نيز باسنادش از حسين بن خالد روايت كرده كه گفت سؤال كردم از على بن موسى الرضا عليه السلام از قول خداى عزّ و جل‏ إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ … فرمود امانت ولايت است، كسى كه آن را بدون حق ادعا كند كافر است.

محمد بن حسن صفار (در بصائر الدرجات) باسنادش از امام باقر (ع) روايت كرده از اين آيه شريفه فرمودند، امانت ولايت است كه آسمان و زمين و كوه خوددارى از حمل آن نمودند و لكن انسان آن را قبول كرد و آن ابو فلان بود.

مترجم گويد: از خطبه شقشقيه استفاده ميشود كه مقصود از ابو فلان ابو بكر است زيرا فرمود

لقد تقمصها ابن ابى قحافة و انه ليعلم ان محلّى منها محل القطب من الرحى،

هر آينه بتحقيق كه پسر ابى قحافه يعنى ابو بكر- قميص و پيراهن خلافت را پوشيد در حالى كه او ميدانست كه محل من از آن محل ميله آسياست (كه اگر نباشد آسيا بگردش در نمى‏آيد).

على بن ابراهيم قمى در تفسيرش گويد: امانت، امامت و امر و نهى است و دليل بر اينكه امامت است قول خداى عز و جل بائمه عليهم السلام است كه ميفرمايد إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها يعنى امامت را پس امانت امامت است كه خدا بر آسمانها و زمين و كوه‏ها عرضه نمود پس آنها از برداشتن آن خوددارى كردند كه آن را ادّعا يا غضب از اهل آن نمايند و ترسيدند از اين كار و حمل كرد آن را انسان يعنى ابو بكر …

ابن شهر آشوب از ابى بكر شيرازى در كتاب نزول قرآن در شأن على” ع” باسنادش از مقاتل از محمد بن حنفيه از امير المؤمنين عليه السلام- روايت كرده در قول خداى تعالى، إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، فرمود: خدا امانت را بر آسمانهاى هفتگانه بثواب و عقاب عرضه داشت، پس گفتند پروردگارا ما آن را بثواب و عقاب قبول نميكنيم و لكن مى‏پذيريم بدون ثواب و عقاب، و خداوند امانت و ولايت مرا به پرندگان عرضه داشت پس اوّل پرنده‏اى كه ايمان بآن آورد قوش شكارى بازها و شانه‏بسرها بودند و اوّل پرنده‏اى كه انكار نمود جغد و سيمرغ بود، پس خدا هر دو را از ميان پرندگان طرد و دور كرد، امّا جغد نميتواند روز ظاهر شود چون پرنده‏ها آن را دشمن دارند و امّا سيمرغ در دريا غايب شده و ديده نميشود.

و بدرستى كه خداوند امانت مرا بر زمين عرضه داشت پس هر قطعه زمينى كه ايمان بولايت و امانت من آورد خدا آن را پاك و مبارك و پاكيزه گردانيده و گياه‏ها و ميوه‏هاى آن را شيرين و گوارا قرار داد و آبش را هم صاف و زلال- گردانيد.

و به هر زمين كه امانت امامت مرا انكار نمود خدا آن را سخت و گياه آن را خار و ميوه آن را گياه خاردار و هندوانه ابو جهل و آب آن را شور قرار داد.

سپس فرمود و حملها الانسان، يعنى امت تو اى محمد ولايت امير المؤمنين و امانت او را بآنچه كه در آنست از ثواب و عقاب پذيرفت، بدرستى كه او ستمكارى بنفس خودش ميباشد و نادانى بامر پروردگارش كسى كه حق آن را اداء نكند پس او ستمكار است و نادانست و امير المؤمنين عليه السلام فرمود مرا دوست ندارد مگر مؤمن و دشمن ندارد مگر منافق و حرام زاده.

و نيز چند روايت ديگر كه در تمام آنان امانت را ولايت امير المؤمنين عليه السلام قرار داده، شاعرى گويد:

آسمان بار امانت نتوانست كشيد قرعه فال بنام من بيچاره زدند

ديگرى گويد:

ما نتوانيم حمل بار تو كردن‏ با همه كر و بيان عالم بالا

ترجمه تفسير مجمع البيان، ج‏20، ص:199

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=