ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره بقره ۷۱تا۸۹

[سوره البقره (۲): آیه ۷۱]

 

قالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّها بَقَرَهٌ لا ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ وَ لا تَسْقِی الْحَرْثَ مُسَلَّمَهٌ لا شِیَهَ فِیها قالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ما کادُوا یَفْعَلُونَ (۷۱)

ترجمه:

موسى گفت: خدا مى‏فرماید آن گاو آن قدر رام نیست که زمین را شیار کند و آب به کشتزار دهد و بى‏عیب و یک رنگ است.

آن قوم گفتند: اکنون حقیقت را بر ما روشن کردى.

پس آن گاو را کشتند. امّا نزدیک بود که این کار را انجام ندهند (نزدیک بود نافرمانى کنند).

 

 

تفسیر:

«قالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّها بَقَرَهٌ لا ذَلُولٌ تُثِیرُ الْأَرْضَ»: گفت، خدا مى‏گوید آن ماده‏ گاوى است که هنوز رام نشده و فرمانبردار نگشته است که زمین را شخم کند.

«وَ لا تَسْقِی الْحَرْثَ»: و براى آبیارى کشتزار رام نشده است.

«مُسَلَّمَهٌ»: و هیچ عیبى نداشته و سالم است.

«لا شِیَهَ فِیها»: جز زردى، رنگ دیگرى با آن آمیخته نشده است و کاملا زرد است.

«قالُوا الْآنَ جِئْتَ بِالْحَقِّ»: گفتند، اکنون حقیقت آن بر ما روشن شد که آن ماده‏گاو چگونه است، که آن را از غیر آن تشخیص دهیم. ما چنین گاوى را که متعلق به فلانى است مى‏شناسیم.

در بعضى از اخبار آمده است که اگر آنان هر گاو دیگرى را مى‏کشتند، به نتیجه مورد نظر مى‏رسیدند، امّا بر خویشتن سختگیرى کردند و خدا نیز بر آنها سخت گرفت.

در تفسیر امام (ع) آمده است: پس چون این صفات را شنیدند، گفتند: اى موسى آیا پروردگار ما به ما فرمان داده است که گاوى را بکشیم که داراى این صفات باشد؟

موسى گفت: بلى.

موسى در ابتداى امر نگفت که خدا به شما چنین امر کرده است، زیرا اگر مى‏فرمود خدا به شما فرمان داده است که چنین گاوى را بکشید، وقتى که آنها پرسش از چگونگى و رنگ گاو مى‏کردند، دیگر نیازى نبود که موسى برگردد و از خدا پرسش کند، و تنها مى‏توانست به آنها جواب بدهد که خداوند دستور داده گاو را بکشید و هر گاوى که اسم گاو بر آن صادق باشد بکشید، امتثال امر خدا را کرده ‏اید. و چون قرار شد آن گاو را یافته بکشند، تنها آن را نزد جوانى از بنى اسرائیل یافتند. و خدا در خواب به آن جوان محمد صلّى اللّه علیه و آله و على (ع) و اولاد پاک آن بزرگواران را نشان داده بود که به او گفته بودند، «تو در حقیقت از برترین دوستان ما هستى و ما مى‏خواهیم مقدارى از پاداش تو را در دنیا داشته باشیم. لذا هنگامى که براى خریدن گاوت آمدند، آن را بدون اجازه مادرت مفروش. چون خدا مى‏خواهد با تلقینى که به مادرت عنایت مى‏فرماید، تو و فرزندانت را بى ‏نیاز کند».

پسر خوشحال شد و وقتى مردم آمدند تا گاوش را خریدارى نمایند و گفتند: این گاو را چند مى‏فروشى؟

گفت: به دو دینار ولى اختیارش با مادرم است.

گفتند: ما با یک دینار راضى هستیم، از مادرت بپرس که آیا قبول مى‏کند؟

از مادر پرسید.

مادر گفت: چهار دینار.

به آنان خبر داد.

آنها گفتند: دو دینار مى‏دهیم.

باز به مادر خبر داد.

او گفت: هشت دینار.

دوباره آنها نصف کردند.

همین طور مادر، بهاى آن را دو برابر مى‏کرد و آنها هم نصف مى‏کردند، تا اینکه قیمت آن به‏اندازه پر شدن پوست بزرگترین گاو موجود رسید که آن را از دینار پر کنند. پس آنها مجبور به خرید شدند[۱].

«فَذَبَحُوها وَ ما کادُوا یَفْعَلُونَ»: پس گاو را کشتند. ولى نزدیک بود در این کار باز نافرمانى کنند. زیرا، گرانى قیمت و سنگین بودن پرداخت آن، سبب انصراف آنان از خرید مى‏شد.

قیمت آن گاو طبق بعضى از اخبار، به‏اندازه پر کردن پوست آن از دینار بود. و طبق برخى از اخبار هم، قیمتش برابر پر کردن پوست گاوى بزرگتر بوده است، و این امر بر ایشان دشوار و سنگین بود. زیرا وقتى آنان قبول نموده، حساب کردند، دریافتند که مقدار آن پنج میلیون دینار مى‏شود و لجاج آنها موجب این همه گرانى گاو و پرداخت بهاى سنگین آن شد و در نتیجه همه قوم فقیر و بى‏چیز مى‏شدند و آن جوان طورى ثروتمند مى‏شد که طبق بعضى اخبار حتّى یکى از فرزندان او هم تا هفتاد نسل فقیر نمى‏شد.

در تفسیر امام (ع) آمده است که خریداران گاو، نزد موسى گریه و زارى کردند و گفتند: با پرداخت این مبلغ، کلّ قبیله فقیر شد و با این لجاجى که ما کردیم و کم و زیاد نمودیم، هستى و نیستى ما همه رفت.

پس موسى (ع) آنان را ارشاد کرد که به پیامبرمان «حضرت محمد صلّى اللّه علیه و آله» متوسل شوند. چون توسل جستند، خدا به موسى وحى کرد که رؤساى آنها به خرابه بنى فلان (یکى از قبایل) بروند و آنجا را بکاوند و گنجینه آنجا را بیرون آورند. آن گنج، ده میلیون دینار است. و آن را به هر کس که قیمت گاو را پرداخته است به همان اندازه که داده است بدهند، تا به حالت قبلى برگردند. پنج میلیون اضافى را هم بین خود تقسیم کنند تا اینکه داراییشان افزوده شود (به پاداش توسّل آنها به محمد صلّى اللّه علیه و آله و خاندانش (ع) و اعتقاد به برترى آنها)[۲].

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۷۲]

وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادَّارَأْتُمْ فِیها وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ (۷۲)

ترجمه:

به یاد آرید وقتى که نفسى را کشتید و یکدیگر را درباره قاتل متّهم مى‏کردید و کشمکش مى‏کردید و خدا آنچه را که (رازى را) پنهان مى‏داشتید، آشکار فرمود.

 

 

تفسیر:

«وَ إِذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً»: و هنگامى که نفسى را کشتید.

علّت اینکه در این آیه، خطاب را به صورت جمع براى حاضران آورده است و مى‏گوید، کشتید (در حالى که قتل مربوط به یک یا دو نفر در زمان گذشته بوده است)، از آن جهت است که قتل بین آنان واقع شده است و مى‏خواهد همه را به جهت وقوع این امر زشت بین آنها، سرزنش کند. قاتل در میان آنان بوده است و آنهایى هم که اکنون هستند به گذشتگانشان شباهت دارند.

شایسته بوده است که این آیه، قبل از آیه‏ «وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ‏ تا آخر آیه» بیاید امّا این دو آیه، از هم جدا و آن آیه هم پس از آن آمده است و این به آن جهت است که در مقام بیان کارهاى زشت آنهاست و بیان زشتیها در این آیه، تمام‏تر و نوع آن بیشتر است، چون در این آیه انکار بنى اسرائیل نسبت به موسى (ع) و به مسخره گرفتن گفتار موسى یاد شده که با قیاس فاسدشان مى‏گفتند: چگونه برخورد عضو مرده‏اى مثل گاو با عضو مرده‏اى مثل انسان، موجب زنده شدن انسان مى‏شود؟ از زشتیهاى دیگر اینکه، پرسش را به نهایت رساندند و در اجراى فرمان خدا سستى کرده، به ترک فرمانبردارى نزدیک مى‏شدند.

«فَادَّارَأْتُمْ فِیها»: اصل معنى «فادّارأتم»، دفاع کردید است، ولى در اینجا به معنى دشمنى است، زیرا که خصومت مستلزم دفاع است و ممکن است که در همان معنى حقیقى دفاع استعمال شده باشد، چون هر یک از آنان، قتل را از خود برگردانده و به رفیقش نسبت مى‏داد.

«وَ اللَّهُ مُخْرِجٌ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ»: آنچه را پنهان مى‏داشتید، خداوند آشکار کرد.

موضوعى را که پنهان مى‏کردند، عبارت بود از خبر دادن از قاتل و اینکه حضرت موسى (ع) نتواند درباره قاتل خبرى دهد. در این زمینه، حضرت را مورد استهزا و تمسخر قرار مى‏دادند.

این جمله، یا حالیّه است، یا معطوف بر «فادّارأتم» بوده و یا جمله معترضه است.

و عمل کردن لفظ «مخرج»، به آن جهت است که از حال و گذشته حکایت مى‏کند و نسبت به جمله‏ «فَادَّارَأْتُمْ فِیها» به صورت استقبال تصوّر شده است.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۷۳]

فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها کَذلِکَ یُحْیِ اللَّهُ الْمَوْتى‏ وَ یُرِیکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (۷۳)

ترجمه:

پس گفتیم: پاره‏اى از اعضاى آن گاو را بر بدن آن کشته زنید، (آنگاه بنگرید) این گونه خداوند مرده را زنده مى‏کند و آیات خویش را به شما مى‏نمایاند؛ باشد که شما به خرد دریابید.

 

 

تفسیر:

«فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها»: پس گفتیم: آن مقتول را به بعضى از اعضاى‏ بدن گاو بزنید. پس آن را به دم گاو زدند.

روایت شده است که آنان قطعه‏اى از بدن گاو را که دم در آن بود، گرفتند- این همان است که خدا فرزند آدم را از آن آفریده است و بر آن سوار مى‏شود، وقتى که خلق جدیدى پدید آورد. سپس، بدن مقتول را به آن زدند و گفتند: بار خدایا! به مقام محمد صلّى اللّه علیه و آله و خاندان پاکش (ع) این مرده را زنده گردان و او را به سخن گفتن آور، تا درباره قتلش خبر دهد.

پس سالم و کامل بپا خاست و گفت: اى پیغمبر خدا، این دو پسر عمو، از روى حسد و به خاطر دختر عمویم مرا کشتند و در این محلّه انداختند تا خونبهاى مرا بگیرند.

پس موسى آن دو مرد را گرفت و کشت.

روایت شده است که آن مقتول زنده شد و با توسل به محمد صلّى اللّه علیه و آله و خاندانش از خدا خواست که در دنیا بماند تا از دختر عمویش متمتّع شود و دشمنانش کیفر ببینند و خدا به او روزى فراخ و پاکى ارزانى دارد.

و خداى تعالى هم به او هفتاد سال دیگر عمر داد، در حالى که قبل از کشته شدن ۶۰ سال عمر داشت و تا آخر عمر حواسش سالم و شهواتش قوى بود و از حلال دنیا بهره‏مند شد و با همسرش به خوشى زیسته نه او از زنش جدا شد و نه زن از او، و با هم مردند و به بهشت رفته هر دو از نعمتهاى آن بهره‏مند شدند[۳].

«کَذلِکَ یُحْیِ اللَّهُ الْمَوْتى‏»: این چنین خدا مردگان را زنده مى‏کند، یعنى پس از آنکه کشته را به بعضى از قسمتهاى بدن گاو زدند و او زنده شد.

پس ما گفتیم: این چنین مرده را زنده مى‏کنیم، بنابراین، زندگى پس از مرگ امر شگفتى نیست. یا اینکه بعد از زدن گاو و زنده شدن مقتول، در حالى که مى‏گفتیم این چنین خداوند مردگان را زنده مى‏کند.

اگر این جمله، مستأنفه باشد، در آن صورت چگونگى زنده شدن مردگان را در بازگشت یا در معاد بیان مى‏کند، زیرا زنده شدن مردگان و بازگشت به دنیا، یا زنده شدن مردگان در آخرت، بر ایشان عجیب و شگفت مى‏نمود، پس، بعد از زنده شدن آن شخص مرده، این پرسش براى آنها پیش آمد که مردگان چگونه زنده مى‏شوند؟ آیا خدا مردگان را مثل این مرده زنده مى‏کند؟

پس خداى تعالى فرمود: خدا مردگان را این چنین زنده مى‏کند.

«وَ یُرِیکُمْ آیاتِهِ»: این عبارت، عطف بر «یُحْیِ اللَّهُ» است. یعنى همان طور که خداوند این نشانه و آیت عجیب را به شما ارائه نمود و با برخورد عضو مرده‏اى، مرده‏اى را زنده کرد، همچنین خداى تعالى سایر آیات نفسانى و خارجى عجیب و غریب را به شما نشان خواهد داد.

«لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ»: تا اینکه جائز بودن معاد و بازگشت را درک کنید.

یا درستى پیامبرى موسى (ع) و صحّت سخن وى را درباره برترى محمد صلّى اللّه علیه و آله و على (ع) و خاندان آن حضرت، دریابید. یا شما عاقل شده از مقام نابخردى و نادانى بیرون آمده و به مقام خردمندى برسید.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۷۴]

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَهِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَهً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَهِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (۷۴)

ترجمه:

با وجود این معجزه‏ها، دلهاى شما چون سنگ یا سخت‏تر از سنگ شد، چه پاره‏اى از سنگهاست که نهرهاى آب از آن مى‏جوشد و برخى سنگها مى‏شکافد و از آن آب بیرون مى‏آید. دلها نیز چنین است.

بعضى دلها از ترس خدا فرود آیند.

پس اى سنگدلان، بترسید از خدا که خدا از آنچه مى‏کنید غافل‏ نیست.

 

 

تفسیر:

«ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ»: و آنگاه، دلهایشان سخت شد، به نحوى که با رحمت و خیر، نرم و ملایم نشد.

«مِنْ بَعْدِ ذلِکَ»: یعنى، آن امرى را که ما سبب نرمى و رقت دلهاى شما قرار دادیم، سبب قساوت قلبهاى شما شد. آمدن قساوت پس از ارائه آیات، به این امر اشعار دارد که به سبب نشان دادن آن آیات، دلهایشان به جاى نرم شدن سخت شده است. این نکوهش شدید و رسایى بر آنهاست، زیرا این معنى را مى‏دهد که پلیدى و خبائث سرشت آنها تا جایى است که آنچه سبب هدایت و ادراک است، در آنها سبب قساوت و کودنى شده است.

«فَهِیَ کَالْحِجارَهِ»: یعنى آن دل، مانند سنگ شد.

بازگشت عبارت به جمله اسمیّه، به این علت است که نشان دهد قساوت در وجود آنان، جایگزین شده است.

یا اینکه معنى آیه چنین است: «فعلم انها کالحجاره»، که گویا فعل «علم» در تقدیر است، بنابراین، عطف جمله اسمیه بر فعلیه، به اعتبار لازمه حکم است.

«أَوْ أَشَدُّ قَسْوَهً»: بلکه، سختى آن از سنگ بیشتر است و لفظ «أو»، به معنى «بلى» آمده است.

کلمه «اشدّ» به فتح خوانده شده است و عطف به محل «فهى کالحجاره» است.

«وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَهِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ»: این عبارت عطف است و به جاى تعلیل، براى سنگ شدن دل است (یعنى، دلهایشان از سنگ سخت‏تر است، زیرا از سنگ، نهرها جارى مى‏شود، ولى از دلهاى آنان نهر معرفت جارى نمى‏شود). یا حال است. به همین ترتیب که گفته شد.

«وَ إِنَّ مِنْها لَما یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ»: بعضى از این سنگها مى‏شکافد و آب از آن بیرون مى‏آید. آبهایى که از نهر کمتر است، مانند چشمه‏ هایى که آب کم دارد.

از بعضى سنگها لا اقل آب کمى جارى مى‏شود، ولى از دلهاى آنان عقل و معرفت کم هم جارى نمى‏شود.

«وَ إِنَّ مِنْها لَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَهِ اللَّهِ»: و پاره‏اى از آنها از ترس خدا فروریزند، یعنى از بالاى کوهها در جهت فرمانبردارى تکوینى از امر خدا به پایین فرود مى‏آیند.

یا فرومى‏ریزند و پایین مى‏آیند (سنگهایى که در کوه باقى مانده‏اند. این فرود آمدن، در جهت فرمانبردارى از امر تکوینى است).

به کار بردن «الخشیه»، مجازى است یا حمل بر این مى‏شود که همه ممکنات، علم، شعور، شوق، خوف و خشیه دارند.

«وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»: و خدا از آنچه مى‏کنید غافل نیست.

این مطلب وعیدى (وعید ضد وعده است و آن وعده به عذاب است) براى آنان است.

خداى تعالى، پس از آنکه این وعید را فرمود و آنها را توبیخ نمود، به سوى مؤمنان برگشته و کلام را متوجه آنان کرده، فرموده است:

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۷۵]

أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ یُؤْمِنُوا لَکُمْ وَ قَدْ کانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلامَ اللَّهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ (۷۵)

ترجمه:

آیا طمع مى‏ورزید که (یهودیان) به شما بگروند؟ در صورتى که گروهى از آنان کلام خدا را شنیده تحریف مى‏کنند، با وجود اینکه با عقل دریافته و خودشان مى‏دانند.

 

 

تفسیر:

«أَ فَتَطْمَعُونَ أَنْ یُؤْمِنُوا لَکُمْ»: پس از اینکه احوال پیشینیان آنان را که‏ در حال و مرتبه با ایشان موافق بودند، شنیدید، آیا طمع دارید چنین کسانى که هم اکنون موجودند، ایمان بیاورند؟

«وَ قَدْ کانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلامَ اللَّهِ»: برخى از اینان، از اسلاف و گذشتگان خود کلام خدا را مى‏شنیده‏اند. و آنها کسانى بودند که با موسى (ع) به کوه طور رفتند تا کلام خدا را بشنوند و براى بنى اسرائیل گواهى دهند به اینکه کلام خدا را شنیدند.

یا مقصود این است که اینان، کلام خدا را از تورات یا انجیل یا از زبان انبیا و اولیا مى‏شنوند.

یا مقصود این است که آیا طمع مى‏ورزید، اینهایى که هم اکنون موجود هستند به شما ایمان بیاورند؟ در حالى که گروهى از اینان، کلام خدا را که از کتاب او بر شما فروفرستاده‏شده، یا از زبان محمد صلّى اللّه علیه و آله یا از تورات، در وصف محمد صلّى اللّه علیه و آله و على (ع) و راه و روش آنها، شنیده ‏اند.

«ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ»: سپس، آن را تحریف مى ‏کنند.

تحریف، قرار دادن چیزى است در قسمتى و طرفى، تحریف حرف به معنى طرف گرفته شده و تحریف کلام آن است که از جاى اصلى‏اش برداشته و در جاى دیگر قرار داده شود.

تحریف سخن از جایگاه خودش، آن است که آن را در سوى دیگرى که غیر موضع آن است، بگذارند.

لازمه تحریف سخن، تغییر آن است، از این رو، تحریف سخن خدا، به تغییر آن تفسیر شده است.

تحریف کلام خدا یا به تغییر لفظ است که لفظى را ساقط یا زیاد کنند و یا پیش و پس آرند، تا اینکه غیر معنایى که مقصود و منظور حق بوده است از آن پنداشته شده، کلام بر شخص غیر آگاه مشتبه شود.

«مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ»: پس از آنکه آنان با خرد خویش، آن مسئله را درک کردند.

«وَ هُمْ یَعْلَمُونَ»: در حالى که آنها مى‏دانند که به تحریف کلام خدا مى‏پردازند.

یا اینکه آنها از علما هستند و شأن عالم، به ویژه وقتى که چیزى را با عقل درک کند، این است که سخنان خدا را تحریف ننماید. بنابراین، آنان نسبت به دیگران، مستوجب سخت‏ترین عذابها هستند، از آن جهت که آنان با آنچه مقتضاى علم و خردشان بود، مخالفت ورزیدند.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۷۶]

وَ إِذا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ قالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ لِیُحَاجُّوکُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکُمْ أَ فَلا تَعْقِلُونَ (۷۶)

ترجمه:

و چون با اهل ایمان برخورد کنند؛ مى‏گویند: ما نیز گرویده ‏ایم.

و چون برخى از آنها با بعضى دیگر (از خودشان) خلوت کنند، مى‏گویند: چرا درى که خدا براى شما گشوده، به روى مسلمانان باز مى‏کنید؟ که آنها (به آن وسیله) علیه شما در برابر خدا دلیل آورند. آیا (دراین‏باره) به عقل خود توجه نمى‏کنید؟

 

 

تفسیر:

«وَ إِذا لَقُوا الَّذِینَ آمَنُوا»: این عبارت عطف بر «یسمعون» است.

«قالُوا آمَنَّا»: اینکه گفتند، ایمان آوردیم، براى اظهار موافقت با مؤمنانى چون سلمان و مقداد و مانند آنها بوده است (بدون اینکه در دل به آن ایمانى داشته باشند) و کلامشان را تأکید نکردند، چون دلهایشان به آنچه که بر زبان مى‏رانند رو نیاورده است، و مى‏خواهند چنین وانمود کنند که در ایمان آنها نباید شک کرد، و نیازى به تأکید نیست.

«وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلى‏ بَعْضٍ قالُوا أَ تُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْکُمْ»:

یعنى بعضى از آنان در خلوت به برخى دیگر گفتند، که از صفات محمد صلّى اللّه علیه و آله و چگونگى شریعت و وطن و مهاجرت او که خداوند به‏ شما خبر داده، چرا به مسلمانان مى‏گویید؟ چون قومى از یهود که با مسلمانان ملاقات مى‏کردند، نفاق نمى‏ورزیدند، بلکه آنچه در تورات از صفت محمد صلّى اللّه علیه و آله و دین او آمده بود به ایشان خبر مى‏دادند که موجب خشم منافقان مى‏شدند. آنها پنهانى به محدّثان مى‏گفتند: آیا درباره صفت محمد صلّى اللّه علیه و آله و وصى و دین او با مسلمانان سخن مى‏گویید؟

«لِیُحَاجُّوکُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّکُمْ»: در علمى را که خدا برایتان گشوده، به روى آنان باز مى‏کنید؟ تا علیه شما دلیل آورده، نزد پروردگار بگویند که شما به حقانیّت دین ما و پیامبر ما آگاهى پیدا کردید و در عین حال ایمان نیاورده ‏اید و با ما دشمنى ورزیده‏اید؟ اینان به علّت حماقت و سفاهت، پنداشتند اگر آنچه را از دلایل نبوّت حضرت محمد صلّى اللّه علیه و آله که نزد آنان بوده است به مسلمانان نگویند، مسلمانان نزد خدا علیه آنها حجّت و دلیلى ندارند، در نتیجه خدا هم آنها را مؤاخذه نمى‏کند.

همان طور که مشاهده مى‏شود، این سخن یک قیاس اقترانى است که صغرى و کبراى آن هر دو فاسد است و جز شخص سفیه و کودن و ابله، کسى به چنین قیاس فاسدى روى نیاورده، توجهى نمى‏کند.

«أَ فَلا تَعْقِلُونَ»: منافقین آن قوم، به گروه دیگر آن قوم مى‏گویند: آیا به عقل خود رجوع نمى‏کنید؟ آنچه را خبر مى‏دهید، خود دلیل و حجّتى علیه شماست؟

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۷۷]

أَ وَ لا یَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ (۷۷)

ترجمه:

آیا نمى‏دانند که خداوند آنچه را پنهان داشته یا آشکار مى‏کنند، مى‏داند؟

 

 

تفسیر:

«وَ لا یَعْلَمُونَ»: یعنى اینهایى که به برادران خود گفتند، آیا شما به آنها خبر مى‏دهید، آیا نمى‏دانند؟

«أَنَّ اللَّهَ یَعْلَمُ ما یُسِرُّونَ وَ ما یُعْلِنُونَ»: که خدا آنچه را پنهان مى‏دارند یا آشکار مى‏کنند، مى‏داند.

پس آنچه را آشکار کنند، همان چیزى است که خدا در آن را بر آنان گشوده است. آنچه را پنهان دارند، خود حجّت و برهان علیه آنان است.

براى خدا، تفاوتى ندارد که آن حقایق را آشکار کنند یا نکنند، و تفاوتى هم نمى‏کند که مؤمنان با این سخنان علیه آنان دلیل بیاورند یا نیاورند.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۷۸]

وَ مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ لا یَعْلَمُونَ الْکِتابَ إِلاَّ أَمانِیَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ یَظُنُّونَ (۷۸)

ترجمه:

برخى از یهودیان بى‏سوادند و از کتاب چیزى جز آرزوها نمى‏دانند، و آنها نیستند مگر کسانى که ظن و گمان مى‏برند (تنها پا بست خیالهاى خام و پندار بیهوده خویش‏اند).

 

 

تفسیر:

«وَ مِنْهُمْ أُمِّیُّونَ»: عطف بر عبارت‏ «قَدْ کانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ» است، گویا که گفته باشد آیا طمع دارید که آنان به شما ایمان آورند؟ در بین آنان علمایى هستند که کلام خدا را مى‏شنوند و سپس آن را تحریف مى‏کنند و عدّه‏اى از آنها بى‏سوادانى هستند که حق و باطل را تشخیص نمى‏دهند و در ابتدا، از کتاب و شریعت، درکى ندارند و جز به خیالها و آرزوها نمى‏اندیشند- آرزوهایى که علمایشان پس از آنکه مقصود از کتاب را فهمیدند، تحریف و توجیه نمودند- و آنها به سوى همان آرزوها رو مى‏کنند. به سخن دیگر، عدّه‏اى هستند که مقصود و منظور کتاب را مى‏دانند ولى آن را به جهت خواهشهاى نفسانى خود، تحریف مى‏کنند. عدّه‏اى هم جز آنچه موافق خواسته‏هایشان باشد، از کتاب شناختى ندارند.

«امى» منسوب به امّ است، یعنى کسى که جز آموخته‏ هاى مادرى چیزى از کمالهاى اکتسابى از خواندن و نوشتن، به وى افزوده نشده است. در عرف این لفظ مخصوص کسى است که نه مى‏تواند بخواند و نه بنویسد.

در این آیه، منظور کسى است که چیزى اضافه بر تبعیّت مادر ندارد و آن مقام کودکى و پیروى از امیال و خواسته‏هاست و از انسانیت انسان، چیزى را که اقتضاى تمیز بین حقّ و باطل باشد و حق را برگزیده، باطل را کنار نهد، نمى‏داند. از این رو، «امّیّون» را تفسیر فرموده است به‏ «لا یَعْلَمُونَ الْکِتابَ إِلَّا أَمانِیَّ»، یعنى از کتاب چیزى جز خواسته‏هاى خود نمى‏دانند.

منظور از کتاب، یا مطلق احکام نبوّت، یا مطلق کتاب آسمانى، یا شریعت موسى، یا تورات، یا احکام شریعت محمد صلّى اللّه علیه و آله، و یا قرآن است «امانىّ» جمع «امنیّه» است، و آن چیزى است که انسان مى‏خواهد (خواسته)، چه ممکن باشد یا نباشد، و معنى آن، این است که آیا طمع دارید که به شما ایمان آورند، در حالى که اینان بى‏سوادانى (امّى‏ها) هستند که از هوا و هوس و آرزوها پیروى مى‏کنند و متصف به صفات انسانى و مقتضیات آن نیستند. زیرا، لازمه انسانیّت این است که حق و باطل را تشخیص داده در جهت حقّانیّت، اشیا و احکام را بفهمند، نه اینکه احکام و کتابها را به خواهشها و خواسته‏هایشان حمل کنند. براى مثال، از نماز چیزى نمى‏دانند، مگر آنچه را موافق آرزوهایشان باشد، مانند تندرستى بدن، رفع بیمارى، کثرت مال و مقام و حفظ آن و دیگر آرزوها و خواهشهاى فراوانى که حد و اندازه ندارد. یا مى‏پندارند که ظهور احکام و کتابهاى آسمانى توسّط پیامبران، چیزى جز ظهور خواهشهاى خود آن پیامبران نیست که براى وصول به همان خواسته‏ها و جهانگشایى و چیرگى بر مردم و رسیدن به جاه و مال، وضع شده است.

این مسئله را درک نمى‏کنند که آنها ظهور امر الهى و بروز عبودیّت پیامبران است، و چیزى از حکمت آن مطالب و مصلحتهایى که در آن درج شده است، نمى‏فهمند. پس طبق معنى اوّل، تقدیر آیه این است که آنان جز خواهشهاى خویش، از کتاب چیزى نمى‏دانند و در معنى دوّم، کتاب را جز خواسته‏هاى پیامبران نمى‏دانند. احتمال دارد معنى این باشد که از کتاب غیر از آرزوهاى رؤساى خویش درک نمى‏کنند، زیرا آنان چون بى‏سواد بوده‏اند، جز آنچه رؤسایشان به صورت تحریف شده براى آنان بیان داشته‏اند، چیز دیگرى درک نمى‏کنند. چنانکه درباره «امّى»، این مطلب را قبلا یادآور شده‏ایم.

ممکن است مقصود، معنى اعمّ باشد، یعنى آنها را جز خواسته‏هاى پیامبران و خود و رؤسایشان نمى‏دانند و کسى که از حق جز باطل درک نکند، به حق بودن از آن جهت که حق است اذعان و اعتراف نمى‏کند. از این رو، این گونه افراد، چه علما و چه جاهلانشان- با وجود اینکه بر حق هستید- ایمان نمى‏آورند. از این بیان دانسته شد که استثنا، متّصل مفرّغ است نه منقطع، چنانچه برخى از عامّه از اهل سنّت، چنین پنداشته‏اند و بعضى از بزرگان خاصّه (شیعه) رضوان اللّه علیهم، از آنان تقلید کرده‏اند و چون از نفى و اثبات در آیه این توهّم پیش آمد که براى آنان علم متعلّق به امانى و خواسته‏هاى ثابت است، خداى تعالى براى رفع توهّم ادراک، آنها را به طریق حصر افراد، منحصر در ظنّ و گمان کرد و فرمود:

«وَ إِنْ هُمْ إِلَّا یَظُنُّونَ»: آنها اصلا علم ندارند.

شاید با تیزهوشى از آنچه که در گذشته گفتیم، دریافتى که ادراک آنها منحصر در گمان است. زیرا پیش از این یادآور شدیم که چون پیامد مدرک از ادراک جائز است، شأن آن ادراک‏کننده جز گمان نیست (دریافت گمان لازمه‏اش گمان است).

نقل شده است که مردى به حضرت صادق (ع) گفت: اگر این عوام یهود جز آنچه از علمایشان شنیده ‏اند، چیزى نمى‏دانند و نمى‏شناسند و راهى دیگر که به آن‏سو رو کنند بر ایشان موجود نیست، پس چگونه به علت این تقلید و پذیرش گفته ‏هاى علمایشان، خداوند ایشان را نکوهش مى‏کند؟ آیا عوام یهود با عوام ما فرق مى‏کنند؟ و اگر جائز نباشد که آنان از علمایشان تقلید کنند، مسلمانان نیز نباید از علمایشان تقلید کنند؟

حضرت فرمود: بین عوام و علماى ما با عوام و علماى یهود، از یک جهت تفاوت و از جهتى تساوى است.

از جهت تساوى، به این گونه است که خداى تبارک و تعالى، هم عوام ما و هم عوام آنها را از تقلید منع کرده است. اما از جهت تفاوت، این طور نیست.

آن شخص عرض کرد: اى فرزندزاده رسول خدا، این تفاوت را براى من روشن کن. حضرت فرمودند: عوام یهود مى‏دانند که علماى آنها، به طور صریح و آشکار دروغ گفته، حرام و رشوه مى‏خورند و احکام را از مسیر خویش منحرف مى‏کنند. این تحریف و تعویض، به خاطر جانب‏دارى و توجه خاص به فوایدى است که نصیب آنها مى‏شود، و نیز آنان را به داشتن تعصب شدیدى که موجب تفرقه در دینهایشان مى‏شود، مى‏شناسند. چون تعصب مى‏ورزند، حقوق اشخاصى که مورد تعصب واقع شده ‏اند، از بین مى‏برند و اموال دیگرانى را گرفته به آنانى که استحقاق ندارند، مى‏ بخشند. از این رو به مردم ستم مى‏کنند.

مردم یهود، مى‏دانند که علمایشان به کارهاى حرام دست مى‏زنند و با معرفتهاى دلهایشان، ناگزیر فهمیده ‏اند که هر کس چنین کند فاسق است و جائز نیست که مردم از طریق آنها به خداوند راه یابند و آنها را واسطه بین خلق و خدا قرار دهند. از این رو، خداوند آنها را مورد نکوهش قرار داده که چرا از کسانى که به فسق شناخته‏ اند، تقلید کرده و سخن کسى را که مى‏دانند تصدیق او جائز نبوده، قبول خبر او درست نیست و نباید به گفته و نظر آنها عمل کنند، تصدیق نموده ‏اند. بر خود آنها واجب است که در امر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله دقت نمایند، زیرا دلایل وجود آن حضرت، روشن‏تر از آن است که بر آنها مخفى بماند و آشکارتر از آن است که بر آنها روشن نشود.

همچنین است عوام امت ما، هنگامى که از فقهایشان فسق ظاهر و تعصب و جانب‏دارى شدید و توجه بسیار به امور دنیوى و حرام را مشاهده کنند، هرگاه بنگرند که فقهایشان به علت تعصب در پى هلاکت و نابودى شخص مورد تعصب برمى‏آیند- اگر چه آن شخص مستحق اصلاح امر و نیکى و احسان باشد- یا ببینند که آنان (فقها) به کسانى که مورد جانبداریشان هستند مدارا و نیکى و احسان مى‏کنند، در حالى که آنان مستحق ذلت و خوارى و پستى‏اند، در این صورت است که هر کس از عوام ما، از چنین فقهایى تقلید کند، مانند یهود مى‏شود که خداوند آنها را به جهت تقلید از علماى فاسق، نکوهش کرده است.

و اما هر کدام از فقها که خویشتن‏دار، نگهبان دین و مخالف هوا و هوس خویش بوده و فرمانبردار امر مولایش باشد، بر عوام لازم است که از او تقلید کنند و آن حاصل نیست، جز در بعضى فقهاى شیعه، (نه همه آنها) زیرا کسى که مرتکب زشتیها و فواحش گشته و مانند فاسقان، از فقهاى عامّه شود، نباید از آنان چیزى پذیرفت و نه آنها کرامت و احترام دارند[۴]

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۷۹]

فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلاً فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا یَکْسِبُونَ (۷۹)

ترجمه:

پس بدا به حال آنانى که چیزى به نام کتاب تورات از پیش خود نوشته آن را به خداى متعال نسبت مى‏دهند و مى‏گویند: این از نزد خداست، تا آن را به بهاى اندک بفروشند، پس بدا به حال آنان از آنچه نوشته‏اند و واى به حال آنان از آنچه کسب مى‏کنند و به دست مى‏آورند.

تفسیر:

«فَوَیْلٌ»: این عبارت تفریع بر گفته خداى تعالى است که فرمود:

«یَسْمَعُونَ کَلامَ اللَّهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ»: مى‏شنوند کلام خدا را و پس از آن به تحریف مى‏پردازند، یعنى آنان که کلام خدا را مى‏شنوند و پس از آن به تحریف مى‏پردازند، کتاب را با دست خود مى‏نویسند یا به دستى که منسوب به خودشان است، نه به خدا و به امر خدا.

«لِلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتابَ بِأَیْدِیهِمْ»: پس واى بر آنان که کتاب خدا را با دستهاى خود (از پیش خود) مى‏نویسند.

ممکن است این عبارت را فرع بر مجموع آنچه از کلام خدا شنیده‏اند و تحریف کرده‏اند و جهت حقّانیّت کتاب را درنیافته، آن را منحصرا در جهت باطل گرفته‏اند، بدانیم. یعنى کسانى که از کتاب جز آنچه موافق آرزوهایشان است، نمى‏دانند. کتاب را بر اوراق جسمانى (منظور دست نوشته‏ هایى است که بر اوراق نویسند) نمى‏نویسند، مگر با دستى که در اختیار نفسشان است (یعنى بر مبناى هوا و هوس مى‏ نویسند).

یا اینکه آنان، کتاب را بر اوراق ذهن خویش ننوشته، بلکه با دستى که تحت فرمان نفس امّاره آنهاست مى‏نگارند، نه آن دستى که بتوان به خدا نسبتش داد، یا دستى که تحت فرمان خدا نباشد. پس واى بر آنهایى که کتاب را با دستى که در اختیار نفس بوده، بدون دخالت خدا و اوامر الهى مى‏نویسند.

«ثُمَّ یَقُولُونَ»: و سپس آشکارا به خدا افترا زده‏اند.

«هذا»: و آن دست‏نویسى را که تحت فرمان نفس خویش، که فرمانبردار شیطان بوده است، نوشته‏اند.

«مِنْ عِنْدِ اللَّهِ»: به خدا نسبت مى‏دهند و مى‏گویند: از خداست، در حالى که آن از سوى خدا نبوده، از جانب شیطان است. زیرا آن نوشته‏ها، ابتدا از نفس آنان که محکوم هوا و هوس است، برخاسته و سپس از اوهام و خیالاتشان و آنگاه بر زبانها و دستهایشان جارى شده است. پس، آن همه از شیطان است.

امّا آنان، به خدا افترا بسته، مى‏گویند: این کتاب از جانب خداست.

«لِیَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَلِیلًا»: تا کتاب خدا را به بهاى اندک بفروشند که مى‏خواهند به هدفها و غرضهاى دنیوى و اعتبارى و نفسانى، از قبیل توسعه طلبى و مقام خواهى و خود را بین مردم محبوب جلوه دادن، برسند.

«فَوَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ»: پس واى به حال آنان، به آنچه که با دست خویش نوشتند، یعنى الفاظ و نقوشى که از سوى شیطان بر سینه‏هایشان القا شده است که همه آنها وسایل و اسباب تسلط شیطان بر آنان است.

«وَ وَیْلٌ لَهُمْ مِمَّا یَکْسِبُونَ»: پس واى بر آنها از آنچه کسب کردند و آیات الهى را به بهاى اندک فروختند و آن از هر حرامى حرام‏تر است، زیرا آنان به آلات و ابزار دین توسّل جسته، غرضهاى نفسانى خود را محقّق کردند. وسیله و اسبابى که خداوند براى دین آنان قرار داده بود، شریک دنیا نموده و در دنیا دخالت دادند. و ضرر و زیان آنان بر کم‏خردان و ضعیف دینان بدتر از لشکر یزید بر اصحاب حسین (ع) است.

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۸۰]

وَ قالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلاَّ أَیَّاماً مَعْدُودَهً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً فَلَنْ یُخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۸۰)

ترجمه:

و (یهود) گفتند: هرگز آتش به ما نمى‏رسد (خدا ما را در آتش عذاب نمى‏کند)، مگر چند روزى معدود.

(اى پیامبر) به آنان بگو، آیا (بر آنچه دعوى مى‏کنید) از خدا عهد و پیمانى گرفته‏ اید؟ (اگر چنین است) خدا هرگز از عهد خود تخلف نمى‏کند. یا اینکه به خدا چیزى نسبت داده‏اید که نمى‏دانید.

 

 

تفسیر:

«وَ قالُوا»: این عبارت عطف بر عبارت‏ «قَدْ کانَ فَرِیقٌ …» است.

«لَنْ تَمَسَّنَا النَّارُ إِلَّا أَیَّاماً مَعْدُودَهً»: یعنى آیا شما طمع دارید که آنان به شما ایمان آورند، در حالى که آنان بر این قایلند که آتش هرگز به ما نمى‏رسد، مگر یک چند روزى، و به این وسیله مى‏خواهند به آرزوهایشان برسند، در حالى که شما مى‏خواهید آنان را به ترک شهوات و کنار نهادن خواسته‏هایشان دعوت کنید.

«قُلْ»: اى محمّد صلّى اللّه علیه و آله به آنها بگو، این ادّعاى شما اثبات نمى‏شود، مگر پس از مشاهده آتش و یاران آن و مشاهده اینکه آنها چند روزى بیشتر در آتش نمانده‏اند. در حالى که شما اهل مشاهده نیستید، و نیز این ادعا ثابت نمى‏شود. آیا این عهد الهى (که شما جز چند روز مجازات نمى‏شوید)، از سوى خدا، بدون واسطه یا به وسیله پیامبران به آنان رسیده است؟ یا اینکه به خداى تعالى افترا مى‏بندند. پس، از آنان بپرس:

«أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللَّهِ عَهْداً فَلَنْ یُخْلِفَ اللَّهُ عَهْدَهُ»: یعنى اگر عهدى از جانب خدا بوده باشد، در آن صورت هرگز خدا خلاف عهد عمل نمى‏کند. یا اینکه از آنان بپرس، که آیا خدا هرگز خلاف وعده مى‏کند؟

«أَمْ تَقُولُونَ عَلَى اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»: و یا اینکه به خدا چیزى را که نمى‏دانید نسبت مى‏دهید، امّا شما را عهدى نزد خدا نیست و شما هم که‏ چنین عهدى را ادّعا نمى‏کنید، پس تنها این باقى مى‏ماند که سخن شما افترا به خدا باشد و شما مستحقّ شدّت عذاب هستید، تا چه رسد به دوام و همیشگى عذاب.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۸۱]

بَلى‏ مَنْ کَسَبَ سَیِّئَهً وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ (۸۱)

ترجمه:

آرى هر که اعمال زشت اندوخت و کردار بد او را احاطه نمود، چنین کسى اهل دوزخ است و چنین کسانى در آتش جاودانه خواهند بود.

 

 

تفسیر:

«بَلى‏»: بلى، در پاسخ ادّعاى آنها که عذاب دایم ندارند. خداوند تبارک و تعالى مى‏فرماید: «مَنْ کَسَبَ سَیِّئَهً»: هر که گناهى کسب کند.

اصل «سیّئه»، «سیوء» بر وزن فیعل است.

«تاء» در «سیّئه» مانند تاء در «حسنه» براى نقل از وصفیّت به اسمیّت است.

سیّئه براى انسان، آن چیزى است که مناسب و ملایم انسانیّت انسان نباشد، خواه مناسب و سازگار با حیوانیّت او باشد یا نباشد. از این جهت، «مَنْ کَسَبَ سَیِّئَهً» با فعل «کسب» آورده شده، تا اشاره ‏اى به بقاى «سیّئه» (گناه) باشد. و آن را به لفظ فعل و عمل که دلالت بر حدوث مى‏کند، مقرون نکرده تا اشاره کند به اینکه آنچه مستلزم دخول در آتش و جاودانگى در آن مى‏شود، عبارت از اثر حاصل از گناه در نفس انسان است که ناشى از فعل گناه است، نه از حرکات و افعال که هیچ وقت در دو زمان استقرار ندارند.

«وَ أَحاطَتْ بِهِ خَطِیئَتُهُ»: چون بدى و گناه، و اثرى که از آن باقى مى ‏ماند مادامى‏که تمام راههاى بهشت را نبندد، مستلزم خلود در آتش‏ نمى‏شود، لذا به کسب گناه، احاطه کردن خطیئه را اضافه نموده است.

خطیئه به معنى گناه است، و از ضمیر به اسم ظاهر عدول کرده تا مناسب مقام وعید باشد، و مقام وعید، مقتضى در ازاى کلام و تکرار لفظ قبیح و آوردن الفاظ قبیح متعدد است.

«فَأُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ»: آنها، همنشین و همراه آتش‏اند.

در این قسمت آیه، تنها به همراه بودن در آتش که مشعر به سنخیّت و مشیر به خلود در آتش است، کفایت نشده است، بلکه تصریح به خلود در آتش مى‏کند تا تطویل و تشدید را تأکید نماید. لذا فرمود:

«هُمْ فِیها خالِدُونَ»: و آنان در دوزخ جاودانه خواهند بود.

چون در اینجا اقتضاى مقام لازمه ‏اش اهتمام به وعید بوده، وعید مقدّم شده است، تا ردّى باشد به آنهایى که جاودانگى در دوزخ را منکر گشته، مدّتش را اندک دانسته‏ اند. و با لفظ «من» که مشترک بین شرطیه و موصوله است، آمده و در خبر لفظ (فاء» آورده که مؤکّد تلازم است.

در حالى که در آیه بعدى که وعده به مؤمنان است، موصول صریح آمده و در خبر «فاء» یاد نشده است.

در این عبارت، برخلاف آیه‏اى است که گذشت، که فرمود:

«فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ»[۵] «وَ الَّذِینَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ»[۶] (پس هر که از هادى یا هدایت من پیروى کند، ترس و بیمى بر او نیست و آن کسانى که به آیات کافر شدند، پس آنان اهل آتش هستند و در آن جاودانه‏اند)، این آیه، چون مقام متناسب با وعده بوده است و اهتمام به وعده داده شده، از این رو، در جانب وعید این آیه، وعید را تأخیر انداخته و در خبر، فاء نیاورده است.

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۸۲]

وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّهِ هُمْ فِیها خالِدُونَ (۸۲)

ترجمه:

و کسانى که ایمان آوردند و کردار شایسته انجام دادند، آنان از اصحاب بهشت‏اند و در آن جاودانه ‏اند.

 

 

 

تفسیر:

«وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ»: در مورد ایمان و عمل صالح قبلا شرح داده شد.

«أُولئِکَ أَصْحابُ الْجَنَّهِ هُمْ فِیها خالِدُونَ»: آنان از یاران بهشت بوده و در آن جاودانه‏اند.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۸۳]

وَ إِذْ أَخَذْنا مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاَّ اللَّهَ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً وَ ذِی الْقُرْبى‏ وَ الْیَتامى‏ وَ الْمَساکِینِ وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً وَ أَقِیمُوا الصَّلاهَ وَ آتُوا الزَّکاهَ ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ إِلاَّ قَلِیلاً مِنْکُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ (۸۳)

ترجمه:

و به یاد آرید هنگامى که از بنى اسرائیل عهد گرفتیم که جز خداى را نپرستید و به پدر و مادر و خویشان و یتیمان نیکى کنید و به زبان خوش با مردم سخن بگویید، نماز را به پا داشته، و زکات بپردازید.

پس، جز عدّه کمى از شما روى گردانیدید، و شما هستید که از حکم خدا رو برتافتید.

تفسیر:

«وَ»: یعنى به یاد آرید اى بنى اسرائیل، یا اى امت محمد، یا اینکه خطاب عمومیت دارد در مورد هر کسى که خطاب در حقّ او ممکن است، یا مقصود این است که اى محمد بنى اسرائیل، یا امّت خودت یا به طور مطلق، خلق را یادآورى کن.

«إِذْ أَخَذْنا مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ»: هنگامى که با بنى اسرائیل به دست‏ پیامبرانشان ضمن بیعت عامّه یا خاصّه، پیمانى بستیم، این مطلب گذشت که هرجا عهد و عقد و میثاق یاد شده، منظور، آن عهد و پیمانى است که ضمن بیعت حاصل شده باشد.

«لا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ»: امثال این گونه عبارات، بعد از ذکر میثاق و پیمان، بر سه وجه مى‏آید:

اوّل) آنکه به صورت اخبار به طور مثبت یا منفى باشد.

دوّم) به صورت انشا، به شکل امر یا نهى یاد شود.

سوّم) فعل در دنباله لفظ «ان» و «قد» بیاید.

در مورد «لا تَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ»، هر سه وجه خوانده شده اگر به صورت اخبار باشد، یا این است که به معنى انشاست و لفظ قول در تقدیر است، یعنى از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم، در حالى که به آنها مى‏گفتیم جز خدا را عبادت نکنید.

این وجه را عبارات (قولوا، و اقیموا و آتوا)، که به آن عطف شده است، تأیید مى‏کند. یا به صورت اخبار، یا به معنى اخبار، در آن صورت، به تقدیر (ان مصدرى) است و معنى آن این است: از آنان پیمان گرفتیم «ان لا یعبدوا، یا لان لا یعبدوا» بر اینکه نپرستید (جز خدا را). وجه دیگر آن است که بدل براى میثاق باشد.

اگر «لا یعبدون» به صورت فعل غایب باشد، هیچ ایرادى ندارد، و اما اگر به صورت مخاطب با تاء خوانده شود، باید گفت که بنا بر حکایت داستان گذشته است بدون تغییر، یا معنى اخبار و جمله حالیّه است.

یعنى از آنها پیمان گرفتیم، در حالى که آنها جز خدا را عبادت نمى‏کردند، یا در حالى که ما به آنها مى‏گفتیم جز خدا را عبادت نمى‏کنید و به پدر و مادر احسان مى‏کنید.

«تحقیق درباره والدین و نسبت روحانى»

انسان مراتب زیادى دارد و هر مرتبه ‏اى خود از اجزاى بسیار طولى و عرضى تشکیل شده است و هر مرتبه‏ اى داراى سبب و معدّ (آمادگاه) خاصى است مغایر با سبب و معدّ مرتبه دیگر.

پس، علّت معدّه (آماده سازى) براى مرتبه وجود جسمانى پدر و مادر جسمانى است و هرکس با این نسبت، به آن دو نسبت داده شود، مناسب آن فرزند خواهد بود. و این مناسبت نسبت برادر و خواهرى نامیده مى‏شود.

مراتب وجود، به علّت چندى است:

  1. علت هستى در مرتبه وجود سینه ‏اى که به کفر گشوده باشد، شیطان یا کسانى از لشگریان شیطان‏اند که با انسان تناسب داشته باشند.

آنان، اهل دنیاى تاریک هستند و منسوب به جن و پدر جن هستند.

نفس چنین فردى در این مرتبه، مهیا و مستعدّ براى تصرّف شیطان است و شیطان در آن تصرّف مى‏کند و از آن متأثّر مى‏شود. از سوى رحمان نیز، نیرویى مناسب با آن نفس افاضه مى‏شود و شیطان و هر کسى که مناسب او است، در این مرتبه در حکم برادرند.

  1. سبب وجود مرتبه سینه‏ اى که به اسلام گشوده شده باشد، فرشته است و آن در حالتى است که نفس او مستعدّ تصرّف ملایکه است و با تصرّف ملک و تأثّرپذیرى نفس مستعدّ، از سوى خداوند به او، توان مناسب آن نفس افاضه مى‏شود. (این طبق تکوین و نظام هستى است).

اما بر حسب تکلیف، والدین آن مرتبه که سینه ‏اش به کفر گشوده شده است، آنانى هستند که بدون اجازه با او بیعت کرده‏ اند. انسان در این مرتبه و با این نسبت، فرزندى بیهوده و بى ‏نسبت است. چنانچه از جهت تکوین در مرتبه جسمانى هم چنین است (که شرح دادیم) و نمى‏توان او را به چنین پدر و مادرى مرتبط کرد. امّا والدینى که در مرتبه صدر منشرح به اسلام وجود دارند، کسانى هستند که با اجازه خدا یا نمایندگان‏ الهى، با او بیعت کرده ‏اند و همه آنهایى که از جهت این نسبت با او متناسب باشند، نسبت به هم برادرند.

  1. سبب وجود مرتبه قلب، جبرئیل عقل و مریم نفس است که به اسلام گشوده شده است. که جبرئیل عقل در گریبان مریم نفس دمیده است و عیساى قلب منعقد شده، در همان ساعت زاده مى‏شود و سخن گفتن آغاز مى‏کند.

«نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی الْمَهْدِ صَبِیًّا»: کودکى در گهواره سخن مى‏گوید.

اینکه گفتیم، بر حسب تکوین است. ولى بر حسب تکلیف، والدین مرتبه قلب، آن دو کس هستند که با شخص آنان بیعت خاصّه ولوى مى‏نماید. و هر کسى که از جهت این نسبت مناسب انسان باشد، برادر او است.

همچنین، در مراتب دیگر نیز این نسبت و پیوند برقرار است و نسبت هر کدام در مقایسه با بالاتر آن، مانند نسبت جسم به روح است و ناپیوستگى روحانى، مانند ناپیوستگى جسمانى است که نه نسبتى و نه حکمى در بین است و گاهى نسبت فاسد اعتبار گشته، و پدرى، به حسب اصل نسبت به آن اطلاق مى‏شود (نه به دلیل درستى نسبت). چنانکه در فرموده خداى تعالى، این نسبت اعتبار شده است که:

«وَ إِنْ جاهَداکَ لِتُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ»[۷] و اگر پدر و مادر بکوشند که به من شرک آورید، از آنچه تو را به آن علمى نیست، از آنان پیروى مکن.

در اینجا، آن پدر و مادرى که کوشنده به شرک هستند، به شیطان و نفس تفسیر شده‏اند. بنا بر طریقه استخدام در ضمیر «جاهداک» و چون اطلاق پدرى و فرزندى به اعتبار این نسبت است، پس هر اندازه که نسبت‏ قوى‏تر باشد، اطلاق آن دو نیز سزاوارتر و بهتر مى‏شود، و در نسبت جسمانى از اطلاق پدرى و پسرى، بنا، بر این است که نسبت جسمانى مورد درک و حس هر کسى است، نه اینکه نسبت جسمانى اولویّتى داشته باشد.

چون نسبت فاسد را در شرع مطهّر اعتبارى نیست، بنابراین، اطلاق والدین و ابوین در زبان شرع، به کسى باز مى‏گردد که نسبت صحیح داشته باشد، نه فاسد. لذا، آن والدینى که از طریق فاسد منسوب باشند، مورد امر به احسان واقع نمى‏شوند.

ولادت جسمانى، عبارت است از جدا شدن مادّه فرزند از پدر، نه جدا شدن صورت فرزند از صورت پدر. ولادت روحانى، عبارت از تنزل صورت پدر و ظهور آن در صورت فرزند و تقیّد و تعیّن آن صورت است به تعیّنات مرتبه پایین‏تر از مرتبه خودش. مانند نور خورشید که در آینه‏هاى چندى منعکس شود که با وجود زیادى آینه‏ها، در وحدت خورشید خللى وارد نمى‏آید. پس ولد روحانى، همان والد است و ولد همان والد. البتّه. مرتبه نازله والد اگر تعیّنات نازله برداشته شود، جز یک والد نمى‏ماند.

مولوى قدّس سرّه، در بیان این نسبت و اتّحاد چه خوب فرموده است:

جان حیوانى ندارد اتّحاد تو مجو این اتّحاد از جان باد
جان گرگان و سگان از هم جداست‏ متّحد جانهاى شیران خداست‏
همچو آن یک نور خورشید سما صد بود نسبت به صحن خانه‏ها
لیک یک باشد همه انوارشان‏ چونکه برگیرى تو دیوار از میان‏
چون نماند خانه‏ها را قاعده‏ مؤمنان مانند نفس واحده‏

به این ترتیب، برادرى به اتّحاد در صورت منتهى مى‏شود، اگر چه مادّه متعدد باشد. بر خلاف برادرى جسمانى که در آن اتّحاد صورت است، نه مادّه، وحدت در کسى است که مادّه از او منفصل شده باشد. از اینجاست که سرّ شدّت حرمت غیبت مؤمن معلوم مى‏شود، تا آنجا که نقل شده است که غیبت مؤمن، از هفتاد زنا با مادر در زیر کعبه، سخت‏تر و شدیدتر است. و همچنین، شدّت حرام بودن بدگویى که در برابر یا پشت سر برادر مؤمن گفته شود و نیز اهانت و مسخره کردن مؤمن، حرمت شدیدى دارد، که همه این‏ها، به پدر مؤمن باز مى‏گردد.

همچنین، سرّ کثرت دعا در حق برادران در غیابشان، و کوشش در رفع نیازها و یارى کردن به آنها، از اینجا آشکار مى‏شود.

همچنین، سرّ این گفته معلوم مى‏شود که فرمود:

کسى که برادر مؤمنش را در خانه ‏اش بدون عوض و غرض دیدار کند، گویا خدا را در عرش خویش دیدار کرده است. چه زیارت مؤمن، زیارت خدا در مرتبه نازله آن است و نیز سرّ این حدیث آشکار مى‏شود که فرمود:

هنگامى که دو مؤمن با هم مصافحه کنند، گناهانشان فرومى‏ریزد، همچنان که برگ از درخت فرومى‏ریزد. و فرمود:

هنگامى که دو مؤمن با هم مصافحه کنند، دست خدا بین دستها یا بالاى دستهاى آن دو است یا خدا آنان را به رحمت مى‏نگرد.

چون دو تن با هم مصافحه کنند، موجب قوى بودن ظهور والد آنان در آن دو تن گشته و به‏ اندازه ظهور والد، گناهان از ولد ناپدید مى‏شود.

از اینجا، سرّ اهتمام ورزیدن به احسان به والدین روحانى، به نحوى که خداى تعالى احسان به آنان را با توحید قرین نموده است، آشکار مى‏شود. در سوره نساء مى‏فرماید:

«وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً[۸]»: خداى را بپرستید و به او شرک نیاورید و به والدین نیکى کنید. در سوره انعام فرموده است:

«قُلْ تَعالَوْا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّکُمْ عَلَیْکُمْ أَلَّا تُشْرِکُوا بِهِ شَیْئاً وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً[۹]» بگو بیایید تا آنچه را خدایتان حرام قرار داد، بر شما بخوانم و آن این است که براى خدا شریک نیاورید و به والدین نیکوکارى کنید.

در سوره بنى اسرائیل آمده است:

«وَ قَضى‏ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً[۱۰]»: و حکم کرد خدایت که جز او را نپرستید و به والدین نیکى کنید.

والدین جسمانى، به سبب مظهریّت و مناسبت آنان با والدین روحانى و داشتن حقوق بسیار و دلسوزى آنان بر اولاد و تحمّل زحمات سخت، مانند والدین روحانى هستند که باید مورد تعظیم و شفقت و احسان قرار گیرند.

همچنین، دانسته مى‏شود که احسان به والدین روحانى، احسان به خود است و طاعات، هر چند بیشتر و کامل‏تر باشد، احسان به والدین بیشتر و کامل‏تر است. چه طاعات، نیکویى کردن به ذات خویش است که آن ظهور والد است و هر چیزى که سبب شدّت ظهور والد در فرزند باشد، همان احسان به والد است. چه شدّت ظهور والد، نشانه توسعه و گسترش والد از جهت مظاهر است.

از آنچه گفتیم، وجه این گفته خداى تعالى معلوم مى‏شود که مى‏فرماید: «النَّبِیُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ‏[۱۱]»، (پیامبر صلّى اللّه علیه و آله از مؤمنان‏ نسبت به خودشان اولى است و حدیثى که مى‏فرماید: من و على، پدران این امت هستیم‏[۱۲] که وجود مبارک رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله به منزله صدر است و على (ع) به منزله قلب.

اما به حسب جسم. اگر چه در این صورت که جدا از غیر و منفصل از او ملاحظه شده، دیگر پدر او به او اولى نیست، ولى از آن جهت که با نور صدر و قلب روشن است، محکوم به حکم والدین، و به مؤمنان اولى از خودشان بوده و پدر آنهاست. از این رو، همسران وى با وجود اینکه زوج بدنى هستند، مادران مؤمنان محسوب مى‏شوند. لذا، پیامبر خدا با همین نورپذیرى و روشنایى و محکوم بودن به کالبد بشرى، با جسدش به عالم ارواح سیر کرد، و از پشت سر همان مى‏دید که با چشم مى‏دید، و سایه ‏اى براى او نبود. اگر این محکومیّت و چیرگى روح بر بدن نبود، حکم روح بر بدن نمودار نمى‏شد.

از پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله روایت شده است که فرمود: برترین پدر و مادر شما و سزاوارترین آنان، به شکر و سپاس محمد صلّى اللّه علیه و آله و على (ع) هستند[۱۳].

على بن أبی طالب (ع) فرمودند:

شنیدم از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله که مى‏گفت، من و على پدران این امّت هستیم و حقّ ما بر آنان بزرگتر از حقّ پدران و مادران جسمانى آنهاست، زیرا اگر ما را اطاعت کنند، ما آنان را از آتش نجات داده به سراى آرامش مى‏کشانیم و آنان را از بردگى و بندگى غیر، به بهترین آزادگى ملحق مى‏کنیم‏[۱۴].

احسان به این والدین (محمد صلّى اللّه علیه و آله و على [ع‏]) و به کسانى که خدا به احسان آنان فرمان داده است، یا به این است که به خوبى با آنها همنشینى و همراهى گشته و نسبت به آنها تواضع و رحمت شود، یا به این است که به آنها خدمت کرده، و سعى در برآوردن حاجتها و دفع آزار از آنها بنماید، یا به این است که درخواست از خدا و دعا براى آنان کند و یا اینکه خانواده و مال آنها را در غیابشان حفظ نماید.

«وَ ذِی الْقُرْبى‏»: و خویشاوندان آن بزرگواران محمد صلّى اللّه علیه و آله و على [ع‏]) و یا خویشاوندان خود شما، همان طور که در گذشته معلوم شد.

از آنچه گذشت، معلوم شد که بین این دو نوع خویشاوندى هیچ تفاوتى نیست و اینکه خویشاوندى اختصاص به مرتبه جسمانى ندارد، بلکه اعم از مراتب جسمانى و روحانى است.

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: کسى که رعایت حق قرابت پدر و مادر خود را بکند، در بهشت، هزار هزار درجه به او عطا مى‏شود. هر که رعایت حق قرابت محمد صلّى اللّه علیه و آله و على (ع) را بنماید، به او درجات افزون و پاداشهاى بیشتر به آن مقدار و نسبت داده مى‏شود که محمد صلّى اللّه علیه و آله و على (ع) نسبت به پدر و مادر نسبى خود برترى دارند.

«وَ الْیَتامى‏»: یتیم بر دو نوع است:

  1. یتیم جسمانى کسى است که پدر جسمانیش را پیش از بلوغ از دست داده است.
  2. یتیم روحانى کسى است که پدر روحانى خویش را از دست داده است، آن نیز دو حالت دارد:

الف) عدم وصول به پدر روحانى، چه به علّت مرگ و چه با وجود حیات بیعت نکرده باشد (مرگ عامل عدم وصول باشد یا عدم برخورد).

ب) وصول و انقطاع، یعنى به پدر روحانى رسیده و سپس با غایب شدن از او گسسته باشد. به هر حال، بر اثر بیعت نسبت ابوّت و بنوّت (پدر و فرزندى) صادق مى‏شود.

در خبر است که پس از ذکر یتیم جسمانى، فرمودند:

و سخت‏تر از این یتیم، کسى است که از امامش یتیم‏[۱۵] مانده باشد که قادر به وصول به او نباشد و نداند حکم او در آنچه از شریعتهاى دین که به آن مبتلا شده و با آن برخورد کرده، چگونه است.

آگاه باشید، هر که به علوم ما عالم باشد، شیعه ماست. پس هر آنکه به شریعت ما جاهل است، از مشاهده ما گسسته شده، و از خویشاوندى با ما یتیم است.

آگاه باشید کسى که خدا او را هدایت کرده و ارشاد نموده، شریعت ما را آموخته است، با ما در جایگاه رفیع همنشین باشد[۱۶].

«وَ الْمَساکِینِ»: مساکین، جمع مسکین است و مسکین بر وزن مفعیل است که از «سکن» گرفته شده است و به معنى ساکن از حرکت و مبالغه در سکون است. به طورى که گویا در آن توانایى حرکت باقى نمانده است و حالش بدتر از فقیر است. چه فقیر، نیازمندى است که مى‏تواند حرکت کند و نیازهاى خود را برآورده نماید. و یا فقیر، اعم از مسکین است.

منظور از کلمه مسکین در این آیه، مسکینان مؤمنان هستند که مانند یتیمان‏اند. و یا اعم از مسکینان مؤمنان و غیر آنهاست.

البته مسکنت و درماندگى مادى معلوم و مشخص است. اما بینوایى و مسکنت در ایمان و علم، عبارت است از سکون پاى نفس از سیر در اراضى آیات و اخبار و عدم کنکاش در سیره نیکان و سکون چشم از ادراک دقایق امور. و سکون زبان از احتجاج و برهان آوردن علیه اعداء. و سکون دست از حمله علیه دشمنان.

نقل شده است که: هر که با آنان با مقدارى از مال خود مواسات کند، خداى تعالى بهشت را بر او وسعت مى‏دهد و او را به آمرزش و خشنودى خود مى‏رساند.

سپس گفت: از دوستداران محمد صلّى اللّه علیه و آله مسکینانى هستند که مواسات با آنها برتر و بهتر از مواسات با مسکینان فقر است. آنان کسانى هستند که اعضا و جوارحشان ساکن شده از مقابله با دشمنان خدا که این مؤمنان را سرزنش مى‏کنند و آرزوها و خواسته‏ هاى آنان را حمل بر سفاهت مى‏کنند، ناتوان شده‏اند.

آگاه باشید کسى که با فقه و عملش آنها را تقویت کند تا جایى که مسکنت را از آنان زائل نماید و آنان را بر دشمنان ظاهر که از نواصب هستند، و دشمنان باطن که ابلیس و متمردان درونى‏ اند، مسلط کند، تا جایى که دشمنان دین خدا را شکست داده و از دوستان آل رسول حمایت نمایند، خداوند آن مسکنت را به شیاطینشان محوّل کرده شیاطین را هم از گمراه کردن ایشان ناتوان مى‏کند و خداوند این حکم را حقّا مقدّر کرده و بر زبان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله جارى نموده است.

«وَ قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْناً»: «حسنا» به ضمّ و نیز «حسنا» با حرکت اول و دوم خوانده شده است و معنى هر دو نیکى است. اظهار (حسن قول) و اظهار (قول حسن) هر دو به یک معنى است.

منظور از ناس، همه مردمان، از خویش و بیگانه و یتیم و مسکین هستند و آن نسبت به آنچه که گذشت، از قبیل یتیم و فقیر و غیره، عموم و خصوص مطلق است از آنچه بر آن مقدم باشد.

بین خویشاوند و یتیم، مانند خویشاوند و مسکین، نسبت عموم و خصوص من وجه‏[۱۷] است و حسن قول (زیبا سخن گفتن و خوش‏گفتارى) امرى اضافى و اعتبارى است که با اختلاف اشخاص و احوال و مقامها، اختلاف پیدا مى‏کند. چه راست گفتن زیباست اگر در آن عیب و بدى نباشد، وگرنه آن راستى، زشت و آن دروغ، زیباست. گفت‏وگو با کودکان از آن وجه زیباست که با مقتضیات آن طفل، مناسبت پیدا کند و از آنچه موجب زیان وى است بازش دارد. به همین نسبت است گفتارى که مربوط به بازرگان و کشاورز و سایر صاحبان حرفه ‏هاست که حسن آن در همان راه و روش است که با حرفه و مذاق و انسانیت ایشان سازگار بوده، مناسب مقام و درجه ‏اى که در آن قرار دارند، باشد. و خطابى که به صاحبان صنعتهاى علمى مى‏شود، زیبایى و نیکویى آن وقتى است که مناسب آن صنعت باشد. همچنین است حال صاحبان حکومت و منصبها، که گفتار باید مناسب درجه آنان باشد تا نیکو و زیبا جلوه‏گر شود.

درباره سالک منجذب که از فوت سلوک خود بیمناک است، گفتار خوب باید در زمینه چیزى باشد که اشتغالش را در سلوک تقویت کند و سالکى که در مقامى متوقف شده است، کلام خوب براى او آن است که وى را به جذب و انجذاب برانگیزد.

اگر کودکان را چنان مورد خطاب قرار دهیم که عقلا را قرار مى‏دهیم، و جاهلان را چون علما و پنبه ‏زن را چون آهنگر، یا بر عکس خطاب کنیم، زشت است.

از حضرت صادق (ع) روایت شده است که فرمود:

به تمام مردمان، چه مؤمنان و چه مخاصمان ایشان، سخن خوش بگویید و اما با مؤمنان گشاده‏ رو و مژده ‏دهنده باشید و با مخالفان با مدارا سخن گویید، تا آنها به ایمان جذب شوند. اگر از ایمان آوردن آنان‏ مأیوس شدید، خود و برادران مؤمن خویش را، از شرّ آنان بازدارید.

سپس فرمود:

مدارا با دشمنان دین خدا، از برترین صدقه ‏هاى مرد بر خود و برادرانش است. روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله در منزلش بود، که عبد اللّه بن ابى ابن ابى سلول از وى اجازه ورود خواست. حضرت اجازه فرمود و گفت:

بد برادر عشیره ‏اى است. به او اجازه دهید.

چون داخل شد، او را نشاند و به روى او لبخند زده با گشاده ‏رویى با او روبرو شد. پس چون عبد اللّه بن ابى، بیرون رفت عایشه گفت:

اى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله با او چنان سخن گفتى و چنان رفتار کردى پس رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود:

اى عایشه! بدترین مردم نزد خدا در روز قیامت کسى است که به خاطر ترس از اصابت شرّ و بدى او، محترم و گرامى داشته شود[۱۸].

«وَ أَقِیمُوا الصَّلاهَ»: امر به اقامه نماز را تأخیر انداخت تا شدت اهتمام به احسان به مردم، اعم از خویشاوند و غیر خویشاوند را برساند.

درباره بر پا داشتن نماز، پیش از این توضیح کافى داده شد.

در خبر، «اقامه صلاه» به تمام کردن رکوع و سجود و حفظ اوقات و اداى حقوق نماز تفسیر شده است. حقوقى که اگر ادا نشود، پروردگار جهان آن را نمى‏پذیرد و گفت آیا مى‏دانید که آن حقوق کدام است؟

آن تعقیب نماز است به درود و سلام و دعا بر محمد صلّى اللّه علیه و آله و على (ع) و آل او و خاندان پاک آنان. در حالى که معتقد باشى به اینکه آنان برترین برگزیده‏هاى خدا و بر پا داران حقوق خدا و بسیار یارى دهندگان دین خداى تعالى هستند. و فرمود:

درود بر محمد صلّى اللّه علیه و آله و آل او (ع) را، چه در حال خشم و خشنودى، و چه در حال شدّت و آسودگى و چه در حالى که همّ و غمّ در دلهاى شما انباشته است، بر پا دارید[۱۹].

«وَ آتُوا الزَّکاهَ»: پیش از این معنى زکات به تفصیل بیان شد.

«ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ»: چون پس از آنکه خداوند پیمان از بنى اسرائیل گرفت و به دنبال آن صفات انسان را آورد، فرمود:

«أَخَذْنا مِیثاقَ بَنِی إِسْرائِیلَ»: یعنى ما از بنى اسرائیل پیمان گرفتیم.

کسانى که در حقیقت فرزندان آدم بوده‏اند. سپس جمله‏ «ثُمَّ تَوَلَّیْتُمْ» را آورده که مشعر به نقض عهد و پیمان است.

چون به دنبال‏ «وَ إِذْ أَخَذْنا مِیثاقَکُمْ»، عبارت‏ «وَ رَفَعْنا فَوْقَکُمُ الطُّورَ» یاد شده است، عدم فرمانبردارى و پذیرش آنها را مى‏رساند.

در آیه بعدى، بعد از «أَخَذْنا مِیثاقَکُمْ»، عبارت‏ «لا تَسْفِکُونَ دِماءَکُمْ» آمده است، تا مشعر به این باشد که مخاطبان حاضر، شأنیّت و قوّه خونریزى را دارا هستند تا اشاره به ذمّ آنها باشد و اینکه آنها نسبت به بنى اسرائیل، نقص دارند.

«إِلَّا قَلِیلًا مِنْکُمْ وَ أَنْتُمْ مُعْرِضُونَ»: یعنى در حالى که عادت شما اعراضى از عهد است، یا اینکه این جمله حال تأکیدى است.

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۸۴]

وَ إِذْ أَخَذْنا مِیثاقَکُمْ لا تَسْفِکُونَ دِماءَکُمْ وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ (۸۴)

ترجمه:

و به یاد آرید هنگامى که از شما عهد گرفتیم که خون یکدیگر را نریزید و یکدیگر را از خانه و دیار خود نرانید، پس بر آن عهد اقرار کرده و گردن نهادید و شما خود بر آن گواه‏اید.

تفسیر:

«وَ إِذْ أَخَذْنا مِیثاقَکُمْ»: و هنگامى که از شما پیمان گرفتیم، یعنى از نیاکانتان پیمان گرفتیم.

این پیمانى بود که بر دست پیامبران بنى اسرائیل و جانشینان آنان انجام شد.

یا پیمانى بود که خود به دست آنانى که شبیه به خلفاى انبیاى الهى هستند، منعقد شد، زیرا رسم بیعت، در کل هیچ‏گاه متروک نشده بود، از این رو این آیه، کنایه از امت محمد صلّى اللّه علیه و آله است. (چنانکه در روایات چنین تفسیر شده است).

ممکن است ابتدا خطاب به امّت محمد صلّى اللّه علیه و آله باشد که معنایش چنین مى‏شود: اى امّت محمد صلّى اللّه علیه و آله به یاد آرید زمان بیعت با او را و پیمانى که از شما گرفت.

«لا تَسْفِکُونَ دِماءَکُمْ»: پیش از این، محل جمله‏ اى را که بعد از اخذ پیمان و عهد بیاید، بیان کردیم.

«وَ لا تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ»: در این آیه، که کشتن و بیرون راندن غیر را از شهر و دیار، قتل و اخراج خود شخص حساب کرده، به آن جهت است که آن غیر، با خود شخص در معاشرت، یا خویشى، یا دین، یا وطن متّحد است و یا از آن جهت است که قتل نفس، منجر به قصاص مى‏شود که موجب هلاکت نفس او است، و اخراج از شهر، موجب مکافات و اخراج متقابل او از شهر مى‏شود.

یا به این معنى است، که کارى نکنید تا موجب کشته شدن و اخراج خودتان از دیارتان شوید.

یا به این معنى است، که کارى نکنید تا موجب قطع زندگى ابدى شما گشته، از دیار حقیقى (بهشت) اخراج شوید و دور افتید.

«مِنْ دِیارِکُمْ ثُمَّ أَقْرَرْتُمْ»: به عهدى که بسته بودید اقرار کردید، در حالى که:

«وَ أَنْتُمْ تَشْهَدُونَ»: علیه خودتان به آن میثاق و این اقرار گواهى مى‏دهید.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۸۵]

ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ تَقْتُلُونَ أَنْفُسَکُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِیقاً مِنْکُمْ مِنْ دِیارِهِمْ تَظاهَرُونَ عَلَیْهِمْ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ إِنْ یَأْتُوکُمْ أُسارى‏ تُفادُوهُمْ وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَیْکُمْ إِخْراجُهُمْ أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْکِتابِ وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ فَما جَزاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذلِکَ مِنْکُمْ إِلاَّ خِزْیٌ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ الْقِیامَهِ یُرَدُّونَ إِلى‏ أَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (۸۵)

ترجمه:

سپس (با این عهد و اقرار)، باز شما آن کسانى هستید که (مانند اسلاف خود) خودتان را مى‏کشید و گروهى (از افراد ضعیف) را از دیارشان بیرون مى‏ کنید و در بدکردارى و ستم بر ضعیفان، پشتیبان یکدیگر هستید و هرگاه اسیرانى بگیرید، براى آزادى آنها فدیه مى ‏طلبید. در حالى که اخراج آنان حرام است، چه رسد به کشتن و فدیه که آن محقّقا بر شما حرام است. آیا به بعضى از احکام کتاب (تورات) ایمان مى‏ آورید و به برخى دیگر کافر مى‏شوید؟ پس جزاى چنین مردم بدکردارى چیست؟

 

 

تفسیر:

«ثُمَّ أَنْتُمْ هؤُلاءِ»: سپس، شما اى کسانى که احمق هستید؟ بنا بر اینکه «هؤلاء» منادى باشد، در این صورت، دلالت آن بر اظهار حماقت و سفاهت که مقصود از آیه است، بهتر و واضح‏تر است. و یا (هؤلاء) منصوب باشد، بنا بر اختصاص. و یا (هؤلاء) منصوب (مفعول) به فعل محذوف «اعنى» باشد. ممکن است «هؤلاء» تأکید «انتم» یا خبر آن باشد.

«تَقْتُلُونَ أَنْفُسَکُمْ وَ تُخْرِجُونَ فَرِیقاً مِنْکُمْ مِنْ دِیارِهِمْ»: شما به علت خشم و غضب بر هم‏کیشان خود، خودهایتان را مى‏کشید و عده ‏اى را هم‏ از سرزمینهایتان بیرون مى‏کنید.

«تَظاهَرُونَ عَلَیْهِمْ»: و در کشتن این کشته‏ ها و اخراج آنها، یکدیگر را پشتیبانى و یارى مى‏کنید.

«بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ»: و به گناه و دشمنى روى مى‏آورید، در حالى که شما مأمور به آنید که به نیکوکارى و پرهیزگارى با هم پشتیبان و همراه باشید و از همراهى و همیارى در گناه و دشمنى، نهى شده‏اید.

«وَ إِنْ یَأْتُوکُمْ أُسارى‏»: و اگر این کشته‏ها و اخراج‏شده‏ها و یا اسیران به نزد شما بیایند.

اسارى، جمع «اسرى» است که آن جمع اسیر است و این جمع الجمع است. گفته شده است که اسارى، از همان اول جمع اسیر است.

«تُفادُوهُمْ»: براى آزادى آنها فدیه مى‏طلبید. منظور این است که کشتن و اخراج آنها ناشى از غیرت دینى و اجراى فرمان الهى نبوده، بلکه ناشى از هواهاى نفسانى و غرضهاى فاسد شماست.

زیرا، اگر این قتل و اخراج به خاطر اجراى فرمان الهى بود، باید شما به آن راضى بودید (خواه از شما باشد یا از غیر شما). در حالى که اگر این کار، از غیر سر زند و شما را اسیر کنند، نسبت به آنان تعصّب مى‏ورزید و با مالهاى خودتان فدیه مى‏پردازید.

«وَ هُوَ مُحَرَّمٌ عَلَیْکُمْ إِخْراجُهُمْ»: و اخراج آنان بر شما حرام است.

هو، ضمیر شأن یا مبتدایى است که به «اخراجهم» که در ضمن «تخرجون» یاد شده است، باز مى‏گردد. و «اخراجهم» مذکور بدل از «اخراجهم» ضمنى است.

مى‏توان گفت «هو» مبتداى مبهم است که به وسیله «اخراجهم» تفسیر شده است.

«أَ فَتُؤْمِنُونَ»: آیا اذعان و اعتراف مى‏کنید؟

«بِبَعْضِ الْکِتابِ»: به بعضى از نوشته‏هایى که براى شما نوشته شده‏ است یا به بعضى از قسمتهاى تورات، یا به بعضى از آیات قرآن.

بنابراین که، این سخن خطاب به منافقین امت باشد، مقصود از بعضى وجوب تبادل فدیه است.

«وَ تَکْفُرُونَ بِبَعْضٍ»: و بعضى از آن را کافر مى‏شوید، و آن حرمت کشتن و اخراج است. یعنى، شما به کتاب خدا توجّهى ندارید، بلکه از هوا و هوس خویش پیروى مى‏کنید. به آنچه موافق عقیده شما باشد، روى مى‏آورید و آنچه را که مخالف میل شما باشد، ترک مى‏کنید.

«فَما جَزاءُ مَنْ یَفْعَلُ ذلِکَ مِنْکُمْ»: پس جزاى شمایى که این کارها را مى‏کنید (اى گروه یهود یا اى امت محمد صلّى اللّه علیه و آله)، چیست؟

إِلَّا خِزْیٌ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ الْقِیامَهِ یُرَدُّونَ إِلى‏ أَشَدِّ الْعَذابِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»: جز خوارى در زندگى دنیا و شدیدترین عذاب در روز قیامت، و خدا از آنچه مى‏کنید غافل نیست.

لفظ «یردّون» به صورت خطاب به اعتبار لفظ «منکم» و به صورت غایب به اعتبار لفظ «و من یفعل» خوانده شده و به منزله جزاى آن است.

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۸۶]

أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیاهَ الدُّنْیا بِالْآخِرَهِ فَلا یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ (۸۶)

ترجمه:

آنها کسانى هستند که زندگى دنیا را خریده، آخرت را فروخته‏اند، پس در عذاب آنها تخفیفى داده نمى‏شود و مورد یارى واقع نمى‏شوند (کسى به آنها یارى نمى‏کند).

تفسیر:

«أُولئِکَ الَّذِینَ اشْتَرَوُا الْحَیاهَ الدُّنْیا بِالْآخِرَهِ»: این بدکاران، گویا که آخرت مملوک آنها بوده است. از این رو، آن را فروخته و به جایش زندگى دنیوى را برگزیده ‏اند که عاریه است و آخرت را که بر ایشان همیشگى است، رها کرده دنیاى خویش را آبادان نموده‏اند. در حالى که‏  عاقل، ملک همیشگى خویش را به دنیاى عاریه نمى ‏فروشد.

«فَلا یُخَفَّفُ عَنْهُمُ الْعَذابُ»: و عذاب از آنها کاسته نمى‏شود. زیرا، براى آنان جایگاه و وطنى که سراى آرامش باشد و در آن به استراحت پردازند وجود ندارد (زیرا آخرت را که دار القرار و سراى آرامش است، به زندگى بى‏ثبات دنیا فروخته‏اند).

«وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ»: یعنى عذاب آنها به خودى خود تخفیف داده نمى‏شود، و موکّلان آنها نیز نمى ‏توانند عذاب را تخفیف دهند، و هیچ یارى کننده‏اى به آنان یارى نخواهد کرد که بر موکّلان عذاب چیره شده، عذاب را از آنان دفع کند.

به پیغمبر خدا صلّى اللّه علیه و آله نسبت داده شده است، که فرمودند:

وقتى این آیه درباره یهود، یعنى کسانى که عهد خدا را شکسته، فرستادگان الهى را تکذیب کرده و اولیاى خدا را کشته بودند، نازل شد، پیغمبر خدا به آنان فرمود: آیا به شما خبر بدهم که چه کسانى از امّت من شبیه یهودیانند؟

گفتند: بلى یا رسول اللّه.

گفت: عده ‏اى از امّت من، خود را از اهل ملّت من حساب مى‏کنند، ولى بهترین ذرّیه‏ام را مى‏کشند و پاک‏ترین شجره و ریشه‏ام را از بین مى‏برند و دین و سنّت مرا تبدیل مى‏کنند و فرزندانم حسن (ع) و حسین (ع) را مى‏کشند، چنانکه اسلاف یهود، زکریّا و یحیى را کشتند.

آگاه باشید که خدا آنان را لعنت مى‏کند و پیش از روز قیامت، از بقایاى ذرّیه من، هادى و مهدى، از فرزندان حسین (ع) مظلوم را مى‏فرستد که آنان را با شمشیر اولیاى خدا، به آتش دوزخ فرواندازند[۲۰].

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۸۷]

وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَى الْکِتابَ وَ قَفَّیْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ وَ آتَیْنا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ أَ فَکُلَّما جاءَکُمْ رَسُولٌ بِما لا تَهْوى‏ أَنْفُسُکُمُ اسْتَکْبَرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ (۸۷)

ترجمه:

و محقّقا، ما به موسى کتاب دادیم و در پى او پیامبرانى فرستادیم و به عیسى بن مریم دلایلى روشن (معجزات) دادیم و او را با روح القدس تأیید کردیم.

آیا این درست است، که هر وقت رسولى به سوى شما آید و کتابى آورد که نفس شما آن را نمى‏خواست (باب میل شما نبود)، استکبار ورزید؟ پس، شما گروهى از پیامبران و اوصیاى آنان را تکذیب نموده و گروهى (از پیامبران و اوصیاى آنها) را کشتید.

تفسیر:

«وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسَى الْکِتابَ»: پس دیگر تعجّبى ندارد که به محمد صلّى اللّه علیه و آله کتاب داده شده است، وقتى که به موسى هم داده شده است.

منظور از کتاب نبوّت یا رسالت است و تورات صورت آن است.

«وَ قَفَّیْنا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ»: پس از حضرت موسى، پیامبرى از پى پیامبرى فرستادیم.

«وَ آتَیْنا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّناتِ»: و به عیسى ابن مریم، دلایل روشن (معجزات) دادیم، یعنى پس از حضرت موسى و دیگر پیامبران، حضرت عیسى را فرستادیم و نشانه‏هاى روشن و معجزات واضح، مانند زنده کردن مردگان، بهبود بخشیدن کور مادرزاد، دمیدن در گل و زنده کردن پرنده از آن و خبرهاى غیبى دادن. یا مقصود، احکام واضح محکم یا احکام قالبى یا احکام نبوّت است. چون «بیّنه» گاهى به معجزه و گاهى بر محکم، که مقابل متشابه است، و گاهى بر احکام قالبى که مقابل احکام قلبى است، اطلاق مى‏شود.

«بینه»، به رسالت و احکام آن و نبوّت و احکام آن، که در مقابل‏ ولایت و آثار آن است نیز، گفته مى‏شود.

همچنین، «بیّنه» مقابل «زیر» یا نوشته‏ ها، بر حروف اسم هر حرف اطلاق مى‏شود، مثلا، بیّنه عین.

«بیّنه» در حرف (عین) عبارت است از عین و یاء و نون و نوشته آن که از عین تلفظ مى‏شود و نیز بر حروف وسط و آخر اطلاق مى‏شود، مانند یا و نون در عین.

«وَ أَیَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ»: روح، هم به روح حیوانى که از قلب برانگیخته مى‏شود و هم به روح نفسانى که از دماغ به اعصاب نشأت مى‏گیرد، گفته مى‏شود و نیز بر قوّه محرّکه حیوانى و بر قوّه شهوانى و غضبى و بر لطیفه ایمانى و بر روح مجرّد از مادّه و از وابستگى به آن و بر روح مجرّد از اندازه‏ گیرى و تقدّر که به آن روح القدس مى‏گویند، اطلاق مى‏شود.

درباره روح القدس در اخبار آمده است که آن از جبرئیل و میکائیل هم بزرگتر است. او با هیچ یک از انبیاء، جز با محمد صلّى اللّه علیه و آله و ائمه هدى (ع) نبود[۲۱].

فهلویون (پیروان حکمت اشراق ایرانى) از اهل فارس، آن را ربّ النوع انسانى نامیده ‏اند و گفته‏اند:

او از همه فرشتگان بزرگتر است و همه فرمانبردار وى هستند.

روح بر همه مجرّدات هم اطلاق مى‏شود.

در خبر است از حضرت صادق (ع) که فرمود: اى مفضل، خداى تبارک و تعالى در پیامبر پنج روح قرار داده است:

۱) روح زندگانى که در آن جنبدگى و مقام و مراتب است.

۲) روح قوّه و توانایى، که در آن جنبش و کوشش است.

۳) روح شهوت، که خوردن و نوشیدن و آمیزش با زنان از راه حلال برخاسته از آن است.

۴) روح ایمان که در آن امنیّت و عدالت موجود است.

۵) روح القدس که نه مى ‏خوابد و نه غفلت مى‏ورزد و نه به سرگرمى و سرگردانى مى‏ پردازد.

«أَ فَکُلَّما جاءَکُمْ»: چرا بعد از آنکه پیامبران یکى پس از دیگرى آمدند، نسبت به آنها تکبّر ورزیدید و گروهى را تکذیب کردید و برخى را کشتید؟ آیا از اعمال زشت گذشته‏تان خوددارى نمى‏کنید؟

«رَسُولٌ بِما لا تَهْوى‏ أَنْفُسُکُمُ»: پس هر وقت پیامبرى آمد که از خواسته‏هایتان پیروى نکرد و به شما امر کرد که اطاعت حق کنید و از شهوات بپرهیزید.

«اسْتَکْبَرْتُمْ»: سرکشى آغاز کردید. و از پیروى و فرمانبردارى رسول خدا چون گذشته سرباز زدید.

«فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ»: و عده‏اى از شما او را تکذیب کردید (به معنى تکذیب مى‏کنید).

علّت اینکه لفظ ماضى آمده است و به جاى تکذبون «تکذیب مى‏کنید»، کذبتم «تکذیب کردید» یاد شده است، براى آن است که بر تحقّق آن دلالت کند، که گویا واقع شده است، ولى به معنى آینده است.

«وَ فَرِیقاً تَقْتُلُونَ»: و عدّه‏اى را مى‏کشید.

در اینجا، «تقتلون» به لفظ مضارع آمده است چون در اینجا اصل مضارع است و ماضى برخلاف اصل است. از سوى دیگر، به خاطر مراعات رءوس آیه‏ها (کاربرد فاصله ‏ها[۲۲]) است.

مقصود، توبیخ آنها از آن اخلاق ذاتى ناپسند و سرزنش کردن آنها بر گذشته و جلوگیرى کردن آنها در آینده است.

از حضرت باقر (ع) نقل است که فرمود: خدا براى امّت محمد صلّى اللّه علیه و آله مثل زد و گفت:

اگر حضرت محمد صلّى اللّه علیه و آله به سوى شما بیاید و بر خلاف خواسته‏هاى نفسانى شما ولایت و دوستى على (ع) را از شما بخواهد، تکبّر ورزیده عدّه‏اى آل محمّد صلّى اللّه علیه و آله را تکذیب مى‏کنید و عدّه‏اى را مى‏کشید. سپس، آن حضرت فرمود: این تفسیر، باطن این آیه است‏[۲۳].

 

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۸۸]

وَ قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِکُفْرِهِمْ فَقَلِیلاً ما یُؤْمِنُونَ (۸۸)

ترجمه:

و گفتند، دلهاى ما در غلاف است، آرى (بلکه) خدا آنان را به واسطه کفرشان لعنت کرده است. در نتیجه، آنان که ایمان مى‏آورند، اندک‏اند.

 

 

تفسیر:

«وَ قالُوا»: از اینکه «قالوا» به صیغه غایب ماضى آورده شده است، التفات از خطاب به غیبت است، تا آنان را از ساحت خطاب دور کند، و عطف به اعتبار معنى است. گویا طبق خبرى که سابقا بیان شد، گفته شده:

آنان نسبت به محمد صلّى اللّه علیه و آله استکبار ورزیده او را تکذیب کردند و در مقام مسخره کردن و برترى فروختن، گفتند:

«قُلُوبُنا غُلْفٌ»: دلهاى ما قفل شده است. غلف، جمع أغلف است.

معنى عبارت این است که دلهاى ما درباره آنچه ما را به آن مى‏خوانید، در غلاف و حجاب است و چنان در پوشیدگى است که گفتار و پند تو به آن نمى‏رسد.

یا جمع غلاف است، و اصل آن «غلف» (به دو ضمّه) است.

چنانکه همین طور قرائت شده است و آن را مخفّف کرده لامش را ساکن نموده‏اند و «غلف» خوانده‏اند.

معنى آن، این است که دلهاى ما، ظروفى براى علوم است و ما را به آنچه آورده‏ اى نیازى نیست. یا در علوم ما خبرى و اثرى درباره تو نیست.

در تفسیر امام (ع)، پس از ذکر قرائت «غلف» (به ضمّتین) آمده است که: چون «غلف» خوانده شود، چنان است که مى‏گویند دلهاى ما پوشیده در پوششى است که سخن تو را نفهمیده، حدیث تو را در نمى‏یابیم.

چنانکه خداى تعالى فرموده است: «قالُوا قُلُوبُنا فِی أَکِنَّهٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَیْهِ وَ فِی آذانِنا وَقْرٌ» گفتند: دلهاى ما در پوششى است که به آنچه ما را به آن مى‏خوانى، در گوشهاى ما سنگینى و کرى است و بین ما و شما پرده‏اى است.

هر دو قرائت درست است، چون آنها هر دو معنى را گفتند و خدا این گفته آنان را رد کرده و فرمود، مسئله چنانکه مى‏گویند، نیست‏[۲۴].

«بَلْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِکُفْرِهِمْ»: بلکه خدا به ناسپاسى آنان بر محمد صلّى اللّه علیه و آله نفرینشان کرد، از این رو، آنان تحت تأثیر قرار نگرفته آنچه درباره تصدیق محمد صلّى اللّه علیه و آله است، درک نمى‏کنند.

«فَقَلِیلًا ما یُؤْمِنُونَ»: پس آنها که ایمان آوردند، کم هستند.

لفظ «ما» زاید بوده یا صفت براى «قلیل» است تا قلّت و کمى را تأکید نماید.

کلمه «قلیلا» صفت مصدر محذوف است و «ایمانا قلیلا» بوده است، یعنى داراى ایمان کمى هستند.

 

 

[سوره البقره (۲): آیه ۸۹]

وَ لَمَّا جاءَهُمْ کِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ کانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَهُ اللَّهِ عَلَى الْکافِرِینَ (۸۹)

ترجمه:

و چون از پیشگاه خداوند کتابى به سوى آنان آمد، که تصدیق‏کننده آنچه را در بر (به خود) دارند، است. حال آنکه پیش از آن، بر کافران، به وسیله آن پیروزى مى‏جستند. پس همین که به سوى آنان آمد، آنچه را که (با توجه به نشانیهاى تورات) شناخته بودند، به آن کافر شدند. پس لعنت خدا بر کافران باد.

 

 

تفسیر:

«وَ لَمَّا جاءَهُمْ»: به‏ «قالُوا قُلُوبُنا غُلْفٌ» عطف شده است. «ضمیر هم» به یهود برمى‏گردد.

«کِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ»: قرآن از سوى خداست که آنچه را در کتاب تورات، درباره محمد صلّى اللّه علیه و آله و على (ع) و خاندانشان و محل بعثت و هجرت آنان آمده است، تصدیق مى‏کند.

«وَ کانُوا مِنْ قَبْلُ»: و آن یهودیان قبل از ظهور حضرت محمد صلّى اللّه علیه و آله به پیامبرى.

«یَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِینَ کَفَرُوا»: با توسّل به محمّد صلّى اللّه علیه و آله و على (ع) و خاندانشان، طلب پیروزى مى‏کردند تا بر کسانى که به محمّد صلّى اللّه علیه و آله یا نبوّت انبیا یا نبوّت موسى (ع) و دین او کافر شدند، پیروز شوند و آنان با توسّل به محمد صلّى اللّه علیه و آله و على (ع) و خاندانشان (ع)، مى‏خواستند بر دشمنانشان پیروز شوند.

داستانهاى درخواست فتح، در تفسیرهاى مفصّل و طولانى، مانند صافى و غیره، نوشته شده است.

«فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا»: پس چون کسى را که مى‏شناختند، براى هدایت آنان آمد، به او کافر شدند.

«فلما جاءهم»، تأکید «لمّا جاءهم» اول است.

زیادى «فاء» در تأکید مبالغه و تأکید در تأکید است.

منظور از «بما عرفوا»، یا قرآن یا محمد صلّى اللّه علیه و آله و على (ع) و صفات آنهاست.

اگر منظور از «ما عرفوا»، محمد صلّى اللّه علیه و آله و على (ع) باشد، و از «لمّا جاءهم» اوّل خود کتاب باشد، مؤکّد و مؤکّد با هم مخالفت پیدا مى‏کنند، ولى این مخالفت منافى تأکید نیست. چون آمدن کتاب تصدیق‏کننده، به منزله آمدن صاحب کتاب است.

و قول خداى تعالى «کفروا به»: به آن کافر شدند. جواب «لمّاى» اوّل است یا اینکه جواب «لمّاى» اوّل به قرینه جواب «لمّاى» دوم حذف شده است. یعنى هرگاه کتابى که تصدیق‏کننده آنان است، بر ایشان مى‏آید، تکذیب مى‏کنند و هرگاه آنچه از صفات محمد صلّى اللّه علیه و آله و على (ع) و خاندان و اصحاب آنان یاد شود که خود مى‏شناسند و مى‏دانند، به آن کفر مى‏ورزند.

یا اینکه «لمّاى» دوم یا جواب آن، جواب «لمّاى» اوّل باشد. این حالت وقتى است که در جواب «لمّا» آمدن «فاء» جائز باشد، که بصریّون آن را منع کرده و کوفیّون جائز دانسته‏اند[۲۵].

«فَلَعْنَهُ اللَّهِ عَلَى الْکافِرِینَ»: پس لعنت خدا بر کافران باد.

سرزنش آنهاست که چرا به آنچه که فهمیدند حق است کافر شدند.

و اینکه به جاى ضمیر، اسم ظاهر آورده است، براى آن است که صفت زشت آنان را با طولانى کردن عبارت و صراحت بیان که مقتضى‏ مقام است بیان کند، و علّت حکم را برساند.

به على (ع) نسبت داده شده است که آن حضرت پس از آنکه یارى جستن یهود و طلب پیروزى بر دشمن را از طریق توسّل به محمد و آل او بیان کرد، فرمود: پس وقتى که محمد صلّى اللّه علیه و آله ظاهر شد، چون از عرب بود، به او حسادت ورزیدند و وى را تکذیب کردند.

سپس، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: این یارى خدا به یهود که بر مشرکان پیروز شدند، به آن جهت بود که آنها محمد صلّى اللّه علیه و آله و آل او را یاد مى‏کردند.

پس اى امت محمد صلّى اللّه علیه و آله! محمد و آل او را در ناراحتیها و سختیهایى که بر شما وارد مى‏شود، یاد کنید، تا اینکه خدا با یارى فرشتگان، شیطانهایتان را که قصد شما را دارند، نابود کند. چه با هر یک از شما، فرشته‏ اى است که یکى در قسمت راست شماست که نیکوییها را مى‏نویسد و فرشته‏ اى در چپ شماست که بدیهایتان را مى‏نویسد و از سوى ابلیس هم، دو شیطان با شماست که شما را فریب مى‏دهند.

چون وسوسه در دل ایجاد شود، خداى تعالى را یاد کرده، بگویید:

«لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظیم» و صلّى اللّه على محمد و آل محمد این دو شیطان پنهان گشته، مخفى مى‏شوند[۲۶].

 

______________________________

[سوره البقره (۲): آیه ۹۰]

[۱] تفسیر عیاشى، ج ۱، ص ۱۲۸.

[۲] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۳۰- ۱۲۹.

[۳] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۲۹.

[۴] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۳۱.

[۵] سوره بقره، آیه ۳۸.

[۶] سوره بقره، آیه ۳۹.

[۷] سوره عنکبوت، آیه ۷.

[۸] سوره نساء، آیه ۲۶.

[۹] سوره انعام، آیه ۱۵۱.

[۱۰] سوره اسراء، آیه ۲۳.

[۱۱] سوره احزاب، آیه ۶.

[۱۲] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۳۵.

[۱۳] همان.

[۱۴] همان.

[۱۵] یتم، مانند ضرب و علم و یتم به ضمّه و گاهى با فتحه یا و حرکت وسط بسیار آمده است، ولى با سکون کم آمده است( متن).

[۱۶] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۳۵.

[۱۷] عموم و خصوص من وجه، وقتى است که مفهوم دو کلى چنان باشد که در یک مورد اجتماع و در دو مورد افتراق داشته باشد.

[۱۸] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۳۶.

[۱۹] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۳۷.

[۲۰] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۳۸.

[۲۱] ممکن است منظور این باشد که روح القدس با حضرت محمد رابطه معیّت داشته و با عیسى( ع) تنها جنبه تأییدى.

[۲۲] کاربرد سجع را در قرآن مجید فاصله گویند.

[۲۳] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۴۲.

[۲۴] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۴۲.

[۲۵] بصریون: منسوب به بصره، منظور قاریان قرآنى است که از بصره بودند.

کوفیّون: منسوب به کوفه، منظور آن قاریان قرآنى که از کوفه بودند.

[۲۶] تفسیر صافى، ج ۱، ص ۱۴۶.

 

ترجمه تفسیر بیان السعاده فى مقامات العباده، ج‏۲

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *