ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره بقره 24تا29
[سوره البقرة (2): آيه 24]
فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ (24)
ترجمه:
پس اگر چنين كارى را انجام نداديد و هرگز نخواهيد داد.
پس بترسيد از آتش كه مردم و سنگها آتشگيره آن مىباشند و براى كافران مهيّا گرديده است.
تفسير:
«فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا» با وجودى كه خداى تبارك و تعالى خود داناست كه آنان نمى توانند مثل قرآن را بياورند در عين حال ادات[1] شك آورد، تا مراعات حال مخاطب را كرده باشد؛ چه آنها در آغاز تحدّى در شك بودهاند كه آيا مىتوانند همانند قرآن بياورند يا نمى توانند. ازاينرو جمله معترضه ديگرى آورد تا خبر از نفى ابد بدهد تا امكان ترديد باشد براى هميشه از ذهن هر متوهّمى بيرون رود.
«وَ لَنْ تَفْعَلُوا» خداى تعالى در اينجا براى بيان مطلب در مورد آوردن سورهاى مثل قرآن و خواندن گواهانى جز خدا از مادّه فعل استفاده كرده؛ (لَنْ تَفْعَلُوا) آورده است. تا كنايه از هر كارى باشد و بدين ترتيب هم ايجاز و اختصار را رعايت كرده؛ هم از تكرار و حذف پرهيز نموده است. نظم كلام كه مشتمل بر بيان مقصود هم باشد اين است كه گفته شود: اگر در قرآن و اينكه آن از جانب خداى تعالى است شكّ داريد يا اگر قرآن و از جانب خدا بودن آن را انكار داريد كه محمّد (ص) خود قرآن را ساخته؛ يا بشرى مانند خود حضرت، به او تعليم داده است.- اگر در ادّعاى شك و ترديد خودتان صادق هستيد يا در انكار قرآن و اقرار به كلام بشر بودن آن صادق هستيد- بايد بتوانيد كه چيزى مانند قرآن بياوريد. مخصوصا شما خطباء و سخنوران با يارى گواهانتان.
براى معارضه و ابطال حق بودن و ابطال دعوى رسالت پيامبر (ص) كه قرآن را آورده سورهاى همانند قرآن بياوريد؛ و، همه شهود خود را بدون خداى تعالى دعوت نمائيد زيرا كه منظور از معلّق قرار دادن جزاى شرط در مقام تحدّى و عاجز گرداندن آنان، اين است كه جواز و امكان جزاء را به حال تعليق در آورد تا به سبب از بين رفتن فعليّت جزاء امكان و جواز آن نيز از بين برود، پس با وجود شاهدان و همراهان و اهتمام و كوشش به معارضه اگر نتوانستيد مثل قرآن، سوره اى بياوريد، بايد به صدق قرآن پى ببريد.
جمله معترضه واقع شدن «لن تفعلوا» نيز دليل بر اين است كه مقصود نفى امكان و قدرت است. بنا بر اين ديگر اين اشكال كه نياوردن همانند قرآن از جانب كفّار به جهت اعتنا نكردن و اهميت ندادن به معارضه است، نه از جهت عدم قدرت تا مستلزم صدق قرآن و آورنده آن باشد وارد نمىشود، چون آيه نفى امكان و نفى قدرت مىكند چنانچه بيان شد.
اكنون كه صدق قرآن و آورنده آن را دانستيد پس «فَاتَّقُوا النَّارَ» از آتش بپرهيزيد.
جمله «فَاتَّقُوا النَّارَ» از قبيل اقامه مسبّب مقام جزاء است[2]، و معنى آيه اين است كه از مخالفت با قرآن و پيامبرانش بپرهيزيد كه همان سبب ورود شما در آتش مىگردد. كه اينجا نيز مسبّب را در مقام سبب ذكر كرده است يا مقصود اين است كه به سبب پيروى از قرآن و آورندهاش از آتش بپرهيزيد.
«الَّتِي وَقُودُهَا» توصيفى كه از آتش شده است براى ترساندن و تأكيد جهت بر حذر داشتن است.
اما «وقود» به فتح (واو) اسم مصدر است؛ يعنى، آنچه آتش به آن گيرانده مىشود و «وقود» به ضمّ (واو) مصدر است؛ (يعنى، گيراندن) و گفته شده است (وقود) به فتح، مصدر و به ضمّ اسم مصدر است و به ضمّ نيز خوانده شده است.
اگر مصدر باشد تقدير آيه چنين است: بپرهيز از آتش كه سبب اشتعال آن «النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ» مردم و سنگهايند. يا مقصود اين است كه اشتعال و گيراندن آتش همان سوختن مردم و سنگهايند.
وجه اول در مقام ترساندن رساتر است چون دلالت دارد بر اينكه آتش آخرت آنقدر شديد است كه مردم و سنگها آتشگيره آن هستند؛ يعنى، دو چيزى كه جز در اثر آتش بسيار شديد مشتعل نمى شوند.
«حجارة» جمع حجر به معنى سنگ است مانند: «جماله» كه جمع جمل (شتر) مىباشد. اين نوع جمع كمتر به كار رفته است و بر خلاف قياس است.
«أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ» اين عبارت، حال است به تقدير، (قد) (قد اعدّت للكافرين) يا جمله مستأنفه و پاسخ پرسشى است كه از حالت آنان مى شود.
[سوره البقرة (2): آيه 25]
وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً قالُوا هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً وَ لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ (25)
ترجمه:
و مژده ده آنان را كه گرويدند و كارهاى شايسته كردند كه مر ايشان را است بهشتهايى كه از زير آن نهرها جارى است، هرگاه از ميوه آن بهرهمند شوند گويند: اين همان است كه پيش از اين در دنيا از چنين ميوههايى برخوردار شديم در واقع مشابه آن به آنها داده شده است؛ و براى آنان است همسران پاكيزه و آنان در آن (بهشتها) جاودانه اند.
تفسير:
«و بشّر» عطف بر جمله سابق به اعتبار معنى است كه گويا گفته شده است؛ آن كسانى را كه بعد از دلايل آشكار منكر قرآن شوند به آتش بيم ده.
و «بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا» و مژده ده آن كسانى را كه ايمان آوردند؛ يعنى، آنهايى كه اقرار به قرآن كرده، بدان اذعان و اعتراف نمودند و يا كسانى كه به خدا ايمان آوردند، به ايمان عام يا ايمان خاصّ كه هر كدام از آنها مستلزم اقرار به حقّانيت قرآن است.
و يا «بشّر» عطف به «اتقوا النّار» است زيرا كه وضوح حقّانيت قرآن چنانچه لازمهاش تهديدى عليه منكر آن است مستلزم مژده به اقراركننده آن نيز مىباشد؛ گويا كه فرموده است؛ پس اگر انجام نداديد از آتش بپرهيزيد؛ بشارت ده بر آنان كه ايمان آورده اند. خطاب مخصوص محمد (ص) يا به طور عام شامل هر كسى است كه خطاب به او ممكن باشد.
«وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» اگر مقصود از ايمان در بالا ايمان عام باشد؛ منظور از عمل صالح، ايمان خاصّ است كه با بيعت خاصّه ولويّه و قبول دعوت باطنى به دست مىآيد. اگر مقصود از ايمان، در بالا ايمان خاص باشد پس عمل صالح، عمل كردن به آن چيزى است كه در پيمان ذكر شده است و وفا كردن به عهد مذكور مىباشد.
«انّ لهم» به معناى «بانّ لهم» (به درستى كه براى آنان است) مى باشد.
«جنّات» جمع جنّت به معنى باغها است.
«تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» از زير درختان آن يا از زير ساختمانهاى آن يا از زير بعضى از قسمتهاى آن نهرهايى جارى است.
«انهار» جمع نهر، نهر از جوى بالاتر و از دريا كمتر است.
كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً اين جمله، صفت بعد از صفت يا حال از ضمير مجرور به «لام» است. يا حال است از جنّات و يا جمله مستأنفه است؛ تا بيان حالت آنها و آنچه در بهشتهاست باشد.
«رزق» اسم مصدر است به معنى «مرزوق» و آن عامّ است و شامل جميع اقسام رزقهايى مىشود كه بدن از آنها كمال مىيابد، و آن بر چند قسم است: 1- رزق نباتى كه از راه دهان وارد معده شده، از آنجا به كبد و سپس به روده و از آنجا به اعضاء منتقل مى گردد.
2- رزق نباتى حقيقى كه داخل اعضاى بدن مىشود تا آنچه از نيروهاى بدنى را كه تحليل رفته است؛ جبران كند. (به اصطلاح بدل ما يتحلّل باشد) بقيه مراتب قبلى در تغذيه به منزله قالب براى اين مرتبه است- همانطور كه باغها، جايگاه و بسترى براى ميوه اند.
3- روزى حيوانى كه از راه حواس و مدارك (رگها و پىها) حيوانى به قلب وارد مىشود، يا از طريق نيروى محرّكه به آن مىرسد؛ چه مقتضيات اعضاء سبعى و حيوانى در قلب اثر مىكند. هر چه از لذائذ و رنجها در دل تأثير بگذارد؛ همانطور كه در روح اثر مىگذارد در بدن نيز تأثير مىكند.
4- آن نوع از روزيهاى حيوانى و انسانى كه موجب كمال روح است، عبارت از علمى است كه موجب عمل گردد و يا عملى است كه موجب علم شود.
«منها» ظرف لغو است كه متعلّق به «رزقوا» مىباشد.
لفظ «من» ابتدائيه است؛ زيرا در «رزقوا» معنى «اخذ»، گرفتن وجود دارد كه مقتضى وصول به مفعول است به واسطه «من» و «من ثمرة» بدل از رزق است از نوع بدل اشتمال.
و اين اعراب بهتر از اعرابى است كه «زمخشرى» و «بيضاوى» به آن قائل شدهاند و آن دو را دو حال متداخل از «رزقا» قرار داده اند.
لفظ «ثمرة» چون بعد از «كلّما» آمده است مقتضى عموم بدل است.
رزق بهشتى، مانند روزى نباتى نيست زيرا در آنجا (بهشت) بدن نيازى به بدل ما يتحلّل ندارد و روزى بهشتى سنگينى ندارد كه محتاج به دفع باشد.
قالُوا هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ منظور از «من قبل» دنيا مىباشد.
بدان آنچه كه در دنياست از آسمانها و زمينها صورتها و سايه هايى است از آنچه در آخرت است. آنچه در ديگر سراست حقايق آن چيزى است كه در دنيا است. پس همه عناصر و مواليد و افلاك[3] و ستارگان حقايقشان در بهشت است و در بهشت چيزى نيست جز اينكه سايهاش در اين جهان موجود است. و چون چيز بودن چيز و شخصيت شخص به حقيقت آن است و به صورت و سايه آن نيست پس آنچه مؤمنان، در بهشت مى بينند؛ مى دانند؛ همان است كه در دنيا ديده اند. ليكن در دنيا آلوده به نقائص مادّى و نيستىها و تيرگى ها بوده است ولى در آخرت مصفّا و پاك از اين كدورتها و موادّ است. پس هر چه از ميوهها را ببينند مى گويند: اين همان است كه پيش از اين در دنيا از آن بهرهمند شده ايم و شايد هم اين جمله استفهام انكارى تعجّبى باشد؛ يعنى، وقتى از باب مثال «انار» آخرت را بينند كه با انار دنيا تفاوت بسيارى (در شكل و رنگ و طعم) دارد و متوجه شوند اين «انار» همان انارى است كه در دنيا ديدهاند، در شگفت خواهند شد و براى آنان عجيب و غريب مىنمايد كه چه تفاوت زيادى بين اين دو انار وجود دارد. لذا، وجود آن را از جهت همجنسى با انار دنيا مورد انكار قرار داده و مى گويند: آيا واقعا اين همان انار است كه قبلا ديده ام؟
احتمال دارد؛ اين ياد آورى مربوط به دفعه قبل از اين باشد كه در بهشت بوده اند زيرا ميوه هاى بهشتى در پاك بودن از كدورات و سنگينىها متشابه اند و در لطافت و لذت و خوشبوئى و سنگين نشدن بدن با خوردن آنها و يكدست بودن و عدم اختلاف در نارس بودن يا بيش از حد رسيده بودن، و معيوب بودن بعضى چنانكه ميوههاى دنيا اين چنيناند به هم شباهت دارند. به دليل اينگونه تشابه و توافق، حمل عبارت «رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ» بر «هذا» از نوع حمل ذات شيئى بر خود شيئى «حمل هو هو»[4] صحيح مىشود مثل اينكه بگوئيم: «زيد شير است» «زيد در شجاعت مانند شير است» كه تشابه زيد به شير در شجاعت «حمل هو هو» را صحيح كرده است.
«وَ أُتُوا بِهِ» از جنس همان روزى، يا از جنس ميوه بهشت به آنها داده شده است.
«متشابها»؛ يعنى بعضى از افراد آن با بعضى ديگر شباهت دارند.
وجه تشابه در بالا بيان شد.
«وَ لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ» ازواج، جمع زوج است و مذكر و مؤنث در آن يكسان است، و جمع بودن آن نسبت به مجموع يا نسبت به هر فرد، فرد است.
«مطهّرة» از ماده و نقصهاى آن پاكيزهاند يعنى از چيزهايى كه در زنان پليدى و آلودگى محسوب مىشود از قبيل بول و غائط و خون حيض و نفاس و استحاضه، و نيز از صفات ناپسند كه موجب مذمّت و سرزنش مىشوند پاك و پاكيزهاند.
«وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ» خداى تبارك و تعالى در اينجا اصول نعمتهايى كه در نظرها محسوس است چون مسكنها و غذاها و نكاحها و كمال آنها را كه همان دوام آنها است مطرح نموده است زيرا نعمت هر چند با ارزش باشد اگر ترس از بين رفتن در آن باشد، باعث ناگوارى مى شود.
[سوره البقرة (2): آيه 26]
إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي أَنْ يَضْرِبَ مَثَلاً ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلاً يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلاَّ الْفاسِقِينَ (26)
ترجمه:
به درستى كه خداوند از اينكه مثلى چون پشه و آنچه بالاتر از آن باشد، بياورد، شرم نكرده باك ندارد پس آنان كه ايمان آوردند؛ مى دانند، كه آن حقّ است از پروردگارشان، و امّا آنان كه كافر شدند مى گويند: خداوند با آوردن اين مثل چه چيزى را خواسته است (منظورش چه بوده است) گمراه مىكند با آن بسيارى را و راه مىنمايد؛ با آن بسيارى را گمراه نمىگرداند مگر فاسقان را.
تفسير:
«إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي» حيا قوّهاى است بازدارنده كه شخص را از ظاهر كردن زشتى باز داشته، و در حين ظهور قبيح حجلت زده مىشود. گاهى بر اثرى كه از آن قوّه بر اعضاء ظاهر مىگردد؛ حيا مىگويند. مانند: ساير خصلتها و خويها.
«استحياء» براى مبالغه است نه براى طلب حياء، و ممكن است به معنى طلب حياء باشد از آن جهت كه گويا، حياءكننده، حياء را از نفس خود مىطلبد و نسبت دادن حياء و استحياء به خداى تعالى به معنى نسبت آن به خلق؛ نيست. مانند ساير چيزهايى كه مقتضى انفعال و تغيير و دگرگونى است در وقتى كه به خلق نسبت داده شوند ضمنا تفريط در حيا، خجلت از ظاهر شدن فعل و قدرت نداشتن بر انجام كارى است كه مردم بدان آگاه مىشوند حال چه آن فعل خوب باشد؛ چه بد؛ و طرف افراط در حيا، بىمبالاتى نسبت به ظهور فعل است چه خوب باشد؛ چه بد باشد.
«أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا ما» يعنى با مثل آوردن گوشها را بكوبد و مثل امرى است ظاهر كه يك امر پنهانى ديگرى به آن شباهت دارد، «مثل» ذكر مىشود تا حالت آن امر پنهانى را بيان كند «مثل» زدن، اجرا كردن و ذكر نمودن آن است و لفظ «ما» وصفى ابهامى است.
«بعوضة» به رفع هم خوانده شده است. ممكن است در اين صورت «ما» موصول و يا موصوف و يا استفهاميّه باشد كه در صورت اول صدر صله و در صورت دوم صدر صفت محذوف است.
«فما فوقها» يعنى در حقارت بالاتر از پشه باشد، يا در جثّه بزرگتر باشد. اين جمله براى ردّ انكار آنان است كه چرا خداى تعالى «ذباب» (حشرات) و عنكبوت و غيره را به عنوان تمثيل آورده است؟ چون جاهلان از توجه به اين چيزهاى كوچك و ناچيز سر باز مىزنند ولى خداى تعالى از تمثيل بدان، سر باز نمىزند زيرا، حقارت اينها از نظر جاهلان است. نه از نظر عقلاء چون نفوس حيوانى اگر چه كوچك باشند، خصوصا اگر حواس حيوانى آنان تمام و كامل هم باشد دقايق حكمت و ريزهكاريهاى آفرينش در آنها به اندازهاى است كه كسى جز خدا نمىتواند شگفتىهاى وجودشان را بر شمرد.
كسى كه عشرى از اعشار دقايق حكمت الهى و ريزهكاريهاى آفرينش را كه در وجود پشه به وديعه گذارده شده است، درك كند؛ از مثل زدن بدان خوددارى نمىكند؛ برايش دور از ذهن و غريب نيست كه پشه را به فيل تشبيه كند.
از حضرت صادق (ع) روايت شده است كه: خداوند به پشه مثل زده است زيرا با وجود كوچكى حجم، خداى تعالى آنچه را در فيل با همه بزرگىاش قرار داده؛ با ازدياد دو عضو ديگر در پشه جاى داده است پس خدا خواست كه بدينوسيله مؤمنين را، به لطافت خلقت و شگفتى آفرينش آگاه سازد.
حضرت صادق (ع) در اين سخن كه «پشه دو عضو بيشتر از فيل دارد» اشاره به دو بال و دو پاى زيادهاش بر فيل دارد؛ فيل، چهار پا دارد ولى پشه ششپا دارد.
چون انكار كافرين اين گونه تمثيلها را مشعر بر انكار نزول آنها از جانب خدا است، خداى تعالى در پاسخ آنها فرمود: فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا كسانى به ايمان عام و يا به ايمان خاصّ ايمان آوردند و به رسالت فرستاده خدا و نزول وحى و نزول كتاب اقرار نمودند.
فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُ؛ پس مىدانند مثلى كه زده شده؛ حقّ است و باطل نيست و اين مثل از طرف خدا نازل شده است؛ ساخته و پرداخته نفس نيست. ازاينرو، فرموده است: «من ربّهم» يعنى: از طرف پروردگارشان مىباشد.
«من ربّهم» لفظ «من» براى بيان است و «من ربّهم» خبر بعد از خبر است؛ يا حال؛ يا ظرف لغو متعلّق به «الحق» مىباشد.
وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ ما ذا أَرادَ اللَّهُ آوردن جمله استفهاميه و نسبت اراده به خداى تعالى در «ما ذا أَرادَ اللَّهُ» جهت استهزاء و تمسخر است، وگرنه مناسب فقره قبلى آيه چنين بود كه بگويد:
«و اما كسانى كه كافر شدند نمى دانند كه آن حق است». ولى از اين عبارت عدول كرد تا هم نادانى ايشان را برساند و هم استهزاء آنها را بيان كند.
«بهذا مثلا» مثلا تميز «هذا» و يا حال آن و يا حال از فعل محذوف است؛ يعنى، اين را از باب مثل ذكر مىكنيم وگرنه مقصود اين است كه خداوند از همه مثلها و همه قرآن چه اراده كرده است؟
يضلّ به كثيرا؛ يعنى، جمع بسيارى را گمراه مىكند يا گمراهى بسيارى را موجب مىشود. اين بيان در واقع از جانب خدا جواب جمله استفهاميّه آنهاست كه با استهزاء و مسخرگى پرسيده اند: خدا چه اراده كرده است؟ خدا به پيامبرش ياد مىدهد كه چگونه جواب مسخرگى آنان را بدهد و به مثل اين جواب پاسخ آنها را بدهد، و ممكن است اين جمله مقول قول آنها و حال يا استيناف باشد.
در اين صورت قول خداى تعالى كه مىفرمايد: وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً از قول آنان مىباشد و يا از فرموده حضرت حقّ است كه گويا آنان گفته اند با آوردن اين مثل، خداوند چه اراده كرده؛ چه خواسته است؟ در حالى كه با آوردن مثل، عدهاى را گمراه كرده است اگر چه عدهاى را هم هدايت نموده است. يا خداى تعالى با عطف بر گفته آنها، براى ردّ آنها مى گويد: عده بسيارى را به وسيله آن، خداوند هدايت مىكند.
ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ؛ يعنى در آن، هدايت مردمان بسيار است و گمراهى جز براى آنان كه اميد خير در آنها نيست، صورت نمىپذيرد.
بنا بر اين، خير آن بسيار و زيان آن، اندك است و مورد توجه نمىباشد.
[سوره البقرة (2): آيه 27]
الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (27)
ترجمه:
آن كسانى كه پيمان خدا را بعد از پيمان بستن مىشكنند و آنچه را كه خدا امر به پيوستن آن داده، مىگسلند و در زمين فساد مىكنند؛ آنان از زيانكارانند.
تفسير:
الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ اين عبارت تابع كلمه «فاسقين» مى باشد، صفت، يا بدل، يا عطف بيان مىباشد و يا مبتدا است كه خبر آن «أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ» است؛ نقض ريسمان، از هم گسستن تافته هاى آنست و استعمال آن در مورد عهد، از باب تشبيه عهد است به ريسمان. هرجا در قرآن، عقد يا عهد آمده است، چه به طور مطلق و چه مقيّد چه عام و چه خاصّ مراد از آن در وهله نخست و بالذّات آن پيمانى است كه در بيعت عامّه يا خاصّه برقرار مىشود و ثانيا و بالتّبع به هر عهد و عقدى اطلاق مىگردد منظور از آنانى كه عهد الهى را مى شكنند كسانى هستند كه پيمانى را كه در بيعت با محمد (ص) از آنها گرفته شده است؛ مىشكنند.
«مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ»؛ يعنى، آنها كسانى هستند كه بعد از محمد (ص) پيمان مىشكنند ازاينرو، فعل «ينقضون» به صورت مستقبل آمده است و يا مراد كسانى هستند كه بعد از پيمان و بيعت با حضرت محمد (ص) و خلفاء و اوصياء او عهدهاى خود با خدا را كه از آنان گرفته شده بود شكستند.
لفظ «ميثاق» يا اسم آلت است؛ به معنى چيزى است كه سبب وثوق و اطمينان و استحكام است.
و يا «ميثاق» مصدر است؛ به معنى استوار كردن و محكم نمودن.
حاصل مطلب اينكه مقصود از پيمانشكنان منافقين امّت مىباشند كه با حضرت محمد (ص) بيعت كردند و پيمان بستند كه در جميع اوامر و نواهى از او اطاعت كنند سپس عهد خويش را شكستند.
بيان گسستن آنچه كه خدا دستور وصل آن را داده است
وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ جمله «ان يوصل» بدل از «ما» و يا بدل از ضمير مجرور است و كلمه قطع يا به معنى ترك و دورى گزيدن است. چنانكه: معصوم (ع) فرموده است «صل من قطعك» (بپيوند به كسى كه از تو دورى گزيد) «من قطعك» به معنى «من هاجرك» (كسى كه از تو دورى جست و تو را ترك كرد) مىباشد، پس معنى عبارت چنين است: آنان، آنچه را كه خدا به وصلش فرمان داده ترك مىكنند.
و اصل آنچه كه خدا به وصل آن فرمان داده است؛ ولايت تكليفى است كه ظهور ولايت تكوينى[5] مىباشد و ساير اعمال شرعى بدنى و اعمال قلبى، و قرابتهاى روحانى و جسمانى از شعبههاى آن مىباشد.
اصل همه آنها كه بايد بدان متصل شوند على (ع) است.
و يا قطع به معنى قطع ريسمان است يعنى هر يك از دو طرف ريسمان را از ديگرى جدا كرده و تبديل به دو ريسمانش كنند.
پس معنى وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ اين است كه آنان ريسمانى را بين خودشان و خدا قرار دارد، قطع مىكنند. و يا ريسمانى كه بين آنان و بين اقرباء و خويشان است كه خداوند فرمان به وصل آنان داده است. قطع مىكنند. اين قرابت اعمّ از ولايت و شعبه هاى آن، و قرابتهاى روحانى و جسمانى مى باشد. و ممكن است منظور آن باشد كه اعمال بدنى را از ارواح كه عبارت از اذكار قلبى و فكرهاى صدرى و نيّات الهى است، قطع مى كنند. در حالى كه خداوند، امر كرده است كه اعمال به اذكار و افكار وصل شود چه آن اعمال، عبادات يا اعمال مربوط به امرار معاش باشد.
تحقيق افساد در زمين
«وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ» اين عبارت كه به عبارت ما قبل خود عطف شده است از نوع عطف مسبّب بر سبب مىباشد، چه فساد كردن در زمين، عبارت از ميرانيدن مواليد آن و يا ميرانيدن كمالات آنها و يا باز داشتن آنها از رسيدن به كمالات مورد انتظار و يا تحريف كلمات تكوينى و تدوينى از جايگاهش مى باشد.
كسى كه از ولايت بگسلد؛ ازبينبرنده نيروى استعدادهاى علمى و استعدادهاى عملى براى سير و سلوك به آخرت است؛ او هلاككننده چيزى است كه با عنايات الهى پديد آمده است، از قبيل بذر آخرت و كاشتن و توليد نسل آن در زمين عالم صغير، و همچنين در زمين عالم كبير؛ زيرا، چيز فاسد، مجاورش را هم فاسد مىكند و علاوه بر فساد در عالم صغير افساد در عالم كبير نيز مى باشد. چنين شخصى ناگزير در سرزمين كتابهاى آسمانى و شرايع الهى نيز فساد مىكند. زيرا، همانطور كه كلمات عالم صغير و عالم كبير را از جايگاهش منحرف مى سازد كلمات كتابهاى آسمانى و شرايع الهى را هم تحريف مى كند.
«أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ» آنان كسانى هستند كه سرمايه درونيشان را كه لطيفه سيّاره انسانيت و استعداد آنها براى عروج به عالم انسانيت مىباشد؛ نابود كرده و از بين مىبرند.
آوردن اسم اشاره دور «اولئك» و ضمير فصل «هم» و معرفه آوردن مسند «الخاسرون» همه، براى خوار شمردن و در برابر ديدگان آوردن و آگاه نمودن آنان به داشتن صفات ياد شده (فساد) مىباشد. و تأكيد و حصرى كه از اسم اشاره و ضمير فصل حاصل است؛ براى بيان اين نكته است كه گويا خسران و زيانى جز در قطع ولايت نيست.
[سوره البقرة (2): آيه 28]
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (28)
ترجمه:
چگونه به خداوند كافر مى شويد در حالى كه شما مردگانى بوديد كه خدا شما را زنده كرد و سپس مى ميراند و آنگاه زنده مىكند و سپس به سوى او باز گردانده مى شويد.
تفسير:
«كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ» بعد از بيان حال منافقان و اينكه آنان به علت شكستن پيمان كافر شدند و سپس آنچه را كه خداوند امر به وصل آن كرده بود؛ قطع كردند و فساد نمودند؛ به حالت آنها توجه نموده؛ با تعجب و انكار فرمود: براى چه كار و چه حالى كفر مىورزيد؟ يعنى، سزاوار نيست در هيچ حالى از حالات كفر بورزيد. پس اصلا شايسته نيست كه شما به سبب شكستن عهد و پيمان كه از شما گرفته شده پس از محكم كردن آن كافر شويد.
اين معنى با ما قبلش موافقتر است؛ احتمال دارد كه خطاب به مطلق كافران و مؤمنان؛ يا مخصوص مؤمنان باشد.
«وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً» اين جمله حال است از فاعل، يا از مجرور «باللّه» به تقدير كلمه «قد» (و قد كنتم) تا اينكه حال بودن فعل ماضى (كنتم) درست باشد.
يا اينكه حال در اينجا در حقيقت علم و آگاهى آنها، به مجموع جمله هاى پىدرپى گذشته است زيرا علت انكار كفر و تعجب از آن.
علم خود آنان به اين مطلب است گويا كه گفته است در حالى كه خودتان به اين احوال آگاهيد و مى دانيد.
مرگ عدم زندگى از موجودى است كه صلاحيت زنده بودن داشته باشد؛ حيات نسبت به هر چيزى بر حسب آن چيز معنى مخصوصى پيدا مىكند. مثلا: حيات زمين، بيرون آوردن گياه از خاك و حيات گياه، برگ و دانه و ميوه آوردن، و حيات حيوان، دميدن روح است كه موجب احساس و حركت باشد و حيات انسان به دميدن روحى است كه عيسى دل را، در رحم مريم نفس، منعقد كند، و بدون اين نه مفهوم علم بر انسان صادق است نه مفهوم حيات.
به امير المؤمنين (ع) منسوب است كه فرمود: «مردمان مرده اند و اهل علم زنده اند.» اگر خطاب به مؤمنان باشد؛ مقصود از مرگ چيزى است كه شامل حالات حيات ما قبل انسانى است كه عنصرى بوده سپس غذا و بعد نطفه و علقه و مضغه و جنين گرديده؛ سپس به صورت انسان ظاهرى در آمده است.
اگر خطاب به كفار باشد؛ مراد از مرگ، حالاتى است كه قبل از حيات حيوانى مى باشد. حمل اموات (مردگان) بر مخاطبها، با وجودى كه مرگ ذاتا صفت ماده است به جهت اتّحادى است كه بين مادّه و صورت وجود دارد، چه اگر مادّه و صورت به طور «لا بشرط» اخذ شوند؛ جنس و فصل مىباشند. كه در اين صورت محمول قرار مىگيرند، علاوه بر آن صورت انسانى در مقام عالىاش غير از ماده است و در مقام پائين با آن متحد است. به نحوى كه گمان كردهاند كه انسان در واقع بدن است و روح چيزى است كه در بدن روان مىباشد، مانند جريان آب است در گل.
در مؤلفات بعضى ديدهام كه: هر كه قائل به تجرّد نفس ناطقه باشد، فاسق است.
تحقيق تكرار زنده گردانيدن و ميراندن براى انسان
«فاحياكم» پس شما را به زندگى حيوانى يا انسانى زنده گردانيد.
«ثُمَّ يُمِيتُكُمْ» سپس شما را از زندگانى حيوانى دنيوى يا انسانى دنيوى مىميراند چه انسان پيش از قيامت كبرى، با نفخه مرگ از همه مدركات و قواى حياتى مىميرد.
«ثُمَّ يُحْيِيكُمْ» و سپس با حيات اخروى ملكى در بين مرحله برزخها تا اعراف زنده مىگرداند.
«ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» سپس از راهى كه در سمت راست اعراف[6] است يا از راهى كه در سمت چپ اعراف قرار دارد، به سوى او بازگشت مىكنيد.
و بازگشت به سوى خداى تعالى يا بازگشت به مظاهر و نمودهاى نورى و سراى نعمت و اسم لطيف او است، يا رجعت به مظاهر ظلمانى و خانه دوزخ و نام قهّاريت خداى تعالى مىباشد.
بدان كه انسان از آغاز آفرينش مادهاش، يعنى همان نطفهاش كه در رحم جاى مىگيرد تا پايان كمال بدنش در حال «خلع و لبس»[7] در مادّه است، تا متكامل شود. همچنين از آغاز تعلّق نفس به بدنش، خلع و لبس در نفس ادامه دارد تا به حدّ بلوغ برسد. هر خلع از حالتى و رها شدن از صورتى مرگ، و هر پوشش جديد و صورت تازه اى زندگى است. اين كمالجوئى دوگانه براى همه مشهود است و او را بعد از آن، باز استكمال و استعلائى در جهت مراتب سعادت، تنزّل، در پستىهاى شقاوت وجود دارد. اين دو حالت، به حسب نفس او خلع و لبس و در برزخهاى آخرت، فوت و حيات، است. اين دو حالت و لو براى همه مشهود نباشد؛ شخص عالم با مقايسه حالات بعد از بلوغ با حالات پيش از بلوغ بدان پى مىبرد، چنانكه خداى تعالى فرموده است:
وَ لَقَدْ عَلِمْتُمُ النَّشْأَةَ الْأُولى فَلَوْ لا تَذَكَّرُونَ[8] به تحقيق دانستيد؛ آن آفرينش نخستين را، پس چرا به ياد نمىآوريد؟
هر خلع و لبس، مرگ و زندگى است و اين خلع و لبس تا اعراف ادامه دارد و تفاوتى در مرگ اختيارى يا اضطرارى نيست. بعد از اعراف هم ترقّيات و تنزّلاتى هست كه ترقى آن زندگى اندر زندگى، و تنزّلات آن، مرگ اندر مرگ است.
مولوى «قدّس سرّه» از اين آيه شريفه استنباط كرده؛ به اصول و امّهات انواع مرگ و زندگى اصلى اشاره نموده است.
البته افراد موت و حيات لا يتناهى است چنانكه در محل خود محقق شده است كه حركت قطعى قابل تقسيم به بىنهايت است اين است فرموده مولانا در مثنوى:
| از جمادى مردم و نامى شدم | وز نما مردم به حيوان سر زدم | |
| مردم از حيوانى و آدم شدم | پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم | |
| حمله ديگر بميرم از بشر | تا بر آرم از ملايك بالوپر | |
| وز ملك هم بايدم جستن ز جو | كل شىء هالك الّا وجهه | |
| بار ديگر از ملك پرّان شوم | آنچه اندر وهم نايد آن شوم | |
پس قول خداى تعالى: «وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً» اشاره به تمام حالات قبل از حيوانيّت يا قبل از انسانيّت است، و لذا «فأحياكم» را با «فاء» عطف كرده كه اشاره به حدوث حيات حيوانى يا انسانى است، و به همين جهت «ثُمَّ يُمِيتُكُمْ» را با «ثمّ» عطف كرده و آن اشاره به حدوث موت حيوانى يا بشرى است، و لذا «ثُمَّ يُحْيِيكُمْ» را با «ثمّ» عطف كرده كه اشاره به حدوث حيات برزخى است و روى همين جهت نيز «ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ» را با «ثمّ» عطف كرده، كه اشاره به ما بعد برزخ و مقام اعراف مىكند.
ديگر «ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ» نفرموده است؛ زيرا، همانطور كه ذكر شد حيات در اهل خير و نيكان بعد از اعراف زندگى اندر زندگى است.
[سوره البقرة (2): آيه 29]
هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (29)
ترجمه:
اوست كه آفريد براى شما آنچه را در زمين است. پس به آسمان پرداخت و آنها را هفت آسمان مقرّر ساخت و او به همه چيز آگاه است.
تفسير:
تحقيق در آفرينش كليّه چيزها، حتى زهرها و موجودات زهر دار، در جهت سود انسان
«هُوَ الَّذِي خَلَقَ» اين جمله حال از ما قبلش است. و يا جمله مستأنفه است: ازاينرو، ادات وصل، بين اين جمله و ما قبلش نيامده است، تا مشعر به بسيارى نعمتها و شايستگى شمارش آنها مانند معدودات فراوان باشد.
«لكم» يعنى: براى ايجاد و آفرينش شما، خداوند آنچه در آسمان و زمين است. آفريد چه آنچه در زمين است مقدّمه خلق انسان بلكه همه ما سوى اللّه، مقدّمه آفرينش انسان مىباشد. زيرا چنانچه در محلّ خود محقّق شده انسان آخر انواع است، و آخر فعل هميشه برتر و شريفتر است، زيرا آخر فعل غايت آن فعل است، پس انسان غايت غايات، و نهايت نهايات همه موجودات است بلكه مىگوئيم: چون غرضى كه زايد بر ذات حق تعالى باشد از فعلش منتفى است وگرنه لازم مىآيد كه خدا، استكمال پيدا كند كه محال است. چنانكه: در جاى خود مقرّر گشته پس انسان را غايت و غرض قرار دادن دليل آن است كه به ذات حقّ منتهى مىشود و هر چه به ذات حقّ منتهى شود از هر شريفى بعد از حق تعالى شريفتر است.
يا معناى «خلق لكم» به معنى «لانتفاعكم فى بقائكم» است، براى بهره بردن در جهت بقاء شما، چه انسان در بقاء نيازمند به اصل عناصر و مواليد آن مىباشد.
ممكن است مقصود اين باشد كه خداوند آنچه در زمين است جهت اصل خلقت و بهرهيابى در بقاء شما آفريد؛ و آنچه در ظاهر به نظر مىرسد؛ مبنى بر اين كه خلقت انسان و بقاء او نياز به بيشتر معادن و نباتات و حيوانات ندارد، بلكه بعضى از آنها مانند: زهرها و زهر داران موجب زيان انسان هم مىباشند. اشتباه است و ناشى از عدم آگاهى از كيفيّت ارتباط بين معلولات است چه بعضى اصلى و مقصود بالذّات هستند و بعضى علل آفرينش چيز ديگرى قرار مىگيرند كه آن مقصود اصلى است و يا علّت كمال آن مىباشند و بعضى از آنها شرط خلقت و برخى لازمه آن هستند، همانطورىكه در موجودات زمين عالم صغير مشاهده مىشود زيرا قول خداى تعالى ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً اختصاصى به زمين عالم كبير ندارد، بلكه مىگوئيم: هرجا اسمى از زمين و آسمان به ميان آيد. ابتدا زمين عالم صغير منظور است و آنچه در عالم صغير شناخته نشود؛ در عالم كبير شناخته نخواهد شد. زيرا جهان صغير نسخه مختصرشده عالم كبير است كه با مطالعه آن مطالعه عالم كبير امكانپذير مىشود.
آنچه در زمين عالم صغير است يا علّت، يا شرط پديد آمدن يا بقاء انسان حقيقى است؛ كه آن آدم ابو البشر مىباشد و يا علّت يا شرط كمال و جمال او و يا لازمه پديد آمدن و بقاء انسان است؛ و يا به وجهى علّت و به وجهى لازمه آن است، زيرا، پيدايش انسان متوقف بر پيدايش اعضاء رئيسى و اصلى است، و بعضى از اعضاء ديگر انسان شرط پيدايش يا حفظ اعضاء رئيسى است و بعضى از اعضاء شرط بقاء و بعضى براى تجمّل و زيبائى و بعضى لازمه آفرينش انسان هستند و بعضى ديگر به وجهى شرط و به وجهى لازمه آنند. چنانچه طحال و كيسه صفرا مانند زهر داران مىباشند و سوداء و صفرا خود همانند زهر هستند ولى در آنها سودهائى هم است، كه در جاى خود ذكر شده است.
مو و ناخن با وجودى كه پستترين اجزاء بدن مىباشند؛ و در آنها حيات وجود ندارد در عين حال لازمه خلقت و بقاء انسان هستند و زيبائى بدن بدان وابسته است.
اگر مقصود از زمين و آسمان كه در آيه آمده است؛ همان آسمان و زمين عالم صغير باشد، در بيان خداى تعالى «ثُمَّ اسْتَوى» كه با «ثم» عطف فرموده است اشكالى باقى نمىماند، زيرا خلقت آسمانهاى عالم صغير نسبت به زمين آن بعد از تمام شدن زمين آن و آنچه در آن است مىباشد و معنى آن اين است كه بعد از اتمام زمين و آنچه در آن است خداوند به خلقت آسمانها پرداخت. امّا اگر مقصود از آسمان در عالم كبير اجرام علوى باشد خلقت آن با خلقت زمين آن همراه است و اگر ارواح علوى منظور نظر باشد خلقت آسمانها قبل از زمين آنها است.
آنچه در اخبار آمده است و دلالت بر پيشى خلقت زمين بر آسمانها دارد، حمل بر عالم صغير مىشود.
اگر آيه را بر عالم كبير حمل كنيم؛ عطف با لفظ «ثم» به جهت تفاوت در دو نوع اخبار و دو نوع خلقت است.
كلمه «استوا» كه در اين آيه ذكر شده است به معنى قصد و اراده خلقت آسمانهاست.
«فسوّاهنّ»؛ آنها را بطور تمام و كامل و مصون از كژى و شكستگى خلق كرد.
آوردن ضمير جمع «هنّ» يا براى آن است كه سماء اسم جنس است و به معنى جمع يا براى رعايت خبر[9] مى باشد.
«سبع سماوات» تحقيق تعداد آسمانها و زمينها و مراتب عالم انشاءالله بعدا مىآيد.
وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ اين جمله، عطف به جمله «هُوَ الَّذِي خَلَقَ» و يا حال از فاعل «خلق» يا عطف بر «كُنْتُمْ أَمْواتاً» است و يا حال از فاعل يكى از جملههاى سابق است كه قبل از جمله «هُوَ الَّذِي خَلَقَ» آمده است.
و بهر تقدير مقصود تهديد بر كفر و علت تعجب و انكار خدا از كفر آنها است[10] كه مىخواهد بفرمايد به درستى كه خدا دانا به كفر شما بوده شما را به خاطر اين كفر مؤاخذه مىكند.
علم او به اشياء عين وجود اشياء است كه آن، علم حضورى است.
همانطور كه ما به صورتهاى حاضر در ذهن و روان خويش، آگاهى داريم و وجود آنها علم ما و معلوم ماست.
اين هم آن قسم از علم خدا است كه با اشياء است و اما علم خدا به اشياء كه وجود علم قبل از اشياء است داراى مراتبى است: مرتبهاى از آن عين ذات؛ مرتبه اى عين فعل اوست؛ مرتبه اى عين قلم و مرتبه اى عين لوح محفوظ؛ مرتبه اى عين لوح محو و اثبات است. محلّ تحقيق درباره علم خدا، حكمت نظرى است و اينجا محلّ تحقيق و تفصيل آن نيست.
______________________________
[1] منظور از ادات شكّ لفظ« إن» است كه از ادوات شرط است و آوردن جمله به صورت شرطيّه علامت شكّ در تحقّق آن است.
[2] چون« فَاتَّقُوا النَّارَ» جزاء شرط است، و فعل شرط« فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا» است يعنى اگر نتوانستيد همانند قرآن بياوريد و فهميديد كه قرآن و پيامبر صادق هستند پس از آتش بپرهيزيد كه جزاء اصلى پرهيز از مخالفت قرآن و پيامبر است كه سبب دخول در آتش مىباشد.
[3] عناصر عبارتند از خاك و هوا و آب و آتش.
مواليد عبارتند از صفرا و سودا بلغم و دم كه تركيب آنها موجب مزاج سالم است و هر يك از آنها كه نامتعادل شد؛ بيمارى ايجاد مى شود.
افلاك درباره افلاك علماء هيئت قديم معتقد بودند كه زمين ساكن و مركز جهان است و تمامى سيّارات و ثوابت دور او مى چرخند.
افلاك عبارت بود از محل استقرار و سير گردش سيارات و ثوابت و معتقد بودند در ماوراى همه افلاك، فلك اطلس جاى دارد و همه ثوابت و سيارات را در 24 ساعت، يكبار دور زمين مىچرخند.
[4] وقتى مى گوييم انسان ناطق است ناطق را كه محمول است حمل بر انسان كرده ايم كه موضوع است، چنين حملى را حمل مواطاة يا حمل هو هو مىنامند، و معنى آن اين است كه ذات موضوع عين محمول است، و مواطاة يعنى اتّفاق و يگانگى، و« هو هو» يعنى او همان است يعنى موضوع خود محمول است.
[5] براى توضيح و تفصيل بيشتر به ولايت نامه تأليف مفسّر محترم قدّس سرّه مراجعه شود.
[6] اعراف تپّه يا جاى بلندى است بين بهشت و جهنّم كه محمّد( ص) و آل محمّد( ع) در روز قيامت آنجا مىايستند و به اهل بهشت فرمان دخول مىدهند، در مجمع از امام باقر( ع) نقل شده كه اهل أعراف آل محمّد( ع) مى باشند، داخل بهشت نمى شود مگر كسى كه آن بزرگواران را بشناسد و آنان او را بشناسند، و داخل آتش نمىشود مگر منكرين آنها. اين حديث در تفسير عيّاشى نيز نقل شده. البته در معنى اعراف اقوال ديگرى نيز هست، و آنچه كه ما ذكر كرديم مستفاد از اخبار و روايات است.
[7] خلع جامه حيات كهنه را به در كردن و لبس جامه حيات نو را پوشيدن، مىباشد يعنى، از نقص به كمال و از قوّه به فعل شدن است.
[8] واقعه- 62.
[9] يعنى لفظ« سبع سماوات» در اصل خبر است بنا بر اينكه كلمه« سوّاهنّ» متعدّى به دو مفعول باشد كه آن دو مفعول در اصل مبتدا و خبر باشند، و اين مبنى بر اين است كه« سوّاهنّ» مضعّف فعل ناقص به معنى« صيّر» باشد ولى اگر مضعّف فعل تامّ باشد،« سبع سماوات» حال مىشود نه خبر.
[10] اين انكار و تعجب از« كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ» كه گذشت استفاده مى شود.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج1