ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه»سوره المؤمنون42-77
آيات 42- 44
[سوره المؤمنون (23): آيات 42 تا 44]
ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِينَ (42) ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما يَسْتَأْخِرُونَ (43) ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا كُلَّ ما جاءَ أُمَّةً رَسُولُها كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً وَ جَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ (44)
ترجمه:
(23/ 44- 42)
سپس بعد از آنان نسلهاى ديگر پديد آورديم.
هيچ امّتى از اجل خويش پيش نمى افتند و پس نمى مانند.
سپس پيامبرانمان را پيامى فرستاديم، هرگاه كه پيامبرى به سراغ امّتش مىآمد او را دروغگو مى انگاشتند، آنگاه آنان را به دنبال همديگر آورديم [و از ميان برديم] و افسانه شان گردانديم؛ آرى لعنت بر قوم بى ايمان.
تفسير
ثُمَّ أَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قُرُوناً آخَرِينَ پس بعد از آنان اقوام ديگرى را ايجاد كرديم و آنان نيز در موعدى كه بر ايشان مقدّر شده بود هلاك شدند، زيرا كه قول خدا: ما تَسْبِقُ مِنْ أُمَّةٍ أَجَلَها وَ ما يَسْتَأْخِرُونَ كنايه از هلاكت و نابودى آنان در موعد مقرّر و تهديد حاضرين است، يعنى، هيچ امّتى از اجل خويش پيش نمى افتند و پس هم نمى ماند.
ثُمَّ أَرْسَلْنا رُسُلَنا تَتْرا لفظ «تترى» از وتر ضدّ شفع است، تاء از واو تبديل شده است، مانند تاء «تقوى» و آن وصف يا مصدر است، الف براى تأنيث است مثل «تقوى» يا براى الحاق است.
بنا بر همين دو احتمال است كه به صورت منوّن و غير منوّن خوانده شده، معناى آن اين است كه رسولان خود را يكى يكى فرستاديم و ليكن كلمهى «مواترت» استعمال نمى شود مگر اين كه بين اشيا تعاقب و دنبال هم بودن باشد با مهلت و تراخى، چه اگر بين اشيا مهلت و تراخى نباشد مداركت و مواصلت استعمال مى شود.
كُلَّ ما جاءَ أُمَّةً رَسُولُها كَذَّبُوهُ فَأَتْبَعْنا بَعْضَهُمْ بَعْضاً امّا هرگاه كه پيامبر به سوى امّتى مىآيد او را تكذيب مىكردند، لذا در انكار و در عقاب و هلاك كردن بعضى از امّتها به دنبال بعضى ديگر بودند.
وَ جَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ بعضى آنان را طورى به هلاكت و نابودى رسانديم كه سرگذشت و حال و وضع آنان بين مردم به صورت افسانه درآمد.
لفظ «أحاديث» جمع «أحدوثة» يا جمع «أحداث» است كه آن هم جمع حديث است، يا از همان اوّل جمع «حديث» است كه شاذّ مىباشد، حمل احاديث بر قوم و امّت در صورتى كه جمع حديث باشد جهت مبالغه در ريشه كن شدن آنانست، گويا كه در بين مردم از آنان جز افسانههايشان باقى نمانده است.
فَبُعْداً لِقَوْمٍ لا يُؤْمِنُونَ نظير اين نفرين اندكى قبل گذشت.
آيات 45- 50
[سوره المؤمنون (23): آيات 45 تا 50]
ثُمَّ أَرْسَلْنا مُوسى وَ أَخاهُ هارُونَ بِآياتِنا وَ سُلْطانٍ مُبِينٍ (45) إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلائِهِ فَاسْتَكْبَرُوا وَ كانُوا قَوْماً عالِينَ (46) فَقالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ (47) فَكَذَّبُوهُما فَكانُوا مِنَ الْمُهْلَكِينَ (48) وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ (49)
وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ آيَةً وَ آوَيْناهُما إِلى رَبْوَةٍ ذاتِ قَرارٍ وَ مَعِينٍ (50)
ترجمه:
(23/ 50- 45)
سپس موسى عليه السّلام و برادرش هارون را همراه با معجزات خويش و برهان آشكار فرستاديم.
به سوى فرعون و بزرگان قومش، آنگاه گردنكشى كردند و قومى بزرگى طلب بودند.
پس گفتند آيا به دو بشر همانند خودمان ايمان بياوريم؟ حال آن كه قوم آنان پرستندگان ما هستند.
سپس آن دو را دروغگو انگاشتند و جزو نابودشدگان گرديدند.
و به راستى به موسى عليه السّلام كتاب آسمانى داديم، باشد كه هدايت يابند.
و پسر مريم و مادرش را پديدهى [معجزهآساى] شگرفى قرار داديم و آن دو را بر زمينى بلند كه آرام جاى بود، آبى روان داشت، جاى داديم.
تفسير
ثُمَّ أَرْسَلْنا مُوسى وَ أَخاهُ هارُونَ بِآياتِنا سپس موسى عليه السّلام و هارون برادرش را با آيات و نشانه هاى نه گانهى يا با معجزات يا با احكام خويش فرستاديم.
وَ سُلْطانٍ مُبِينٍ و نيز با سلطان ظاهر، يا ظاهركننده، مقصود از سلطان عصاى موسى عليه السّلام، يا برهان قولى، يا سلطنت و تسلّط او بر قهر دشمنان است.
إِلى فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِ بر قوم فرعون به صورت مطلق، يا خواص فرعون.
فَاسْتَكْبَرُوا ولى آنان نسبت به موسى عليه السّلام و قبول دين او استكبار و تكبّر ورزيدند.
وَ كانُوا قَوْماً عالِينَ و آنان يعنى قوم فرعون قومى عالى و برتر بودند، البته دين و برترى بر حسب دنيا و غلبهى آنان بر اهل سرزمين خويش و تفوّق بر ساكنان مصر حاصل شده بود.
فَقالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا وَ قَوْمُهُما لَنا عابِدُونَ پس گفتند: آيا ما به دو نفر ايمان بياوريم كه مثل ما هستند در حالى كه قوم آنان بندهى ما هستند، يعنى موسى عليه السّلام و هارون خودشان كه فضل و برترى ندارند، همچنين است قومشان،شخص عاقل كسى را كه هيچ جهت برترى ندارد و ترجيح نمى دهد، بلكه ما بر آنان برترى داريم كه قوم آن دو را به بندگى و بردگى كشيدهايم، چون قبطى در كارها بندگى سبطى مىكرد، يا سبطى همانند قبطى فرعون را پرستش مى كرد.
فَكَذَّبُوهُما فَكانُوا پس قوم فرعون آن دو را تكذيب كردند، بعد از تكذيب بدون مهلت.
مِنَ الْمُهْلَكِينَ از هلاك شدگان گشتند يعنى از حيات انسانى نابود و هلاك شدند، نه از حيات حيوانى، يا از همان لحظه خود را در مسير غرق و هلاكت كه پس از آن رخ داد قرار دادند و آوردن لفظ «فاء» براى اين است كه فاء و ترتيب در هر چيزى بر حسب همان چيز است، هلاك كردن كه به دنبال رسالت بدون مهلت باشد، به اين است كه رسالت و احتجاجات آن تمام و كامل شود، آنگاه انجام بگيرد.
وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ و ما به موسى عليه السّلام كتاب نبوّت و احكام آن، يا تورات را داديم.
لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ تا شايد كه قوم فرعون، يا فرعون و قوم او راه هدايت پيش گيرند، اين معنا موافق تفسير كتاب به نبوّت و احكام آن مىباشد.
وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ آيَةً و فرزند مريم و مادرش را آيت و نشانه قرار داديم، چه مريم از اوّل بلوغش آيت ونشانهى خدا بود، كه او عبادت مى كرد و توجّه به دنيا و لذّتهاى آن نداشت، روزيش از جانب خدا مى آمد، ميوهى تابستانى در زمستان و ميوهى زمستانى در تابستان براى او مى آمد، حامله شد بدون اين كه با بشرى تماس پيدا كند، مدّت حمل او كوتاهترين مدّت بود، يك ساعت بود يا اندكى بيشتر، چه بر احدى حامله بودن او ظاهر نشد، حامله گشت بدون اين كه بكارتش زائل شود، آيت و نشانه بودن عيسى احتياج به تفضيل ندارد.
وَ آوَيْناهُما إِلى رَبْوَةٍ «ربوة» به معناى جاى بلند و مرتفع است، «ربوة» با ضمّه را و فتحه آن خوانده شده، «رباوة» با ضمّه را، كسرهى آن، «ربوة» و «رباوة» با حركات سهگانهى را، در هر دو خوانده شده، معناى آن جاى بلند از زمين است.
ذاتِ قَرارٍ كه سرزمين بلند و هموار براى آب و آرامش بخش بود بدين گونه كه باز و هموار و قرارگاه آب بود، يا قرارگاه براى مردم، به سبب اين كه هر كس در آنجا بود، داخل آنجا مى شد استقرار پيدا مى كرد و در آنجا ماندگار مى شد، چون جايش خوب و نعمتها در آنجا فراوان بود.
وَ مَعِينٍ و داراى آب جارى بود، يعنى از «معنى الماء» يعنى آب جريان پيدا كرد، يا از «ماعون» به معناى معروف است، يا اسم مفعول از «عين» است يعنى به علّت آشكار بودن و بلند بودن آنجا با چشم ديده مىشود،مقصود بيت المقدس، يا دمشق، يا رملهى فلسطين، يا مصر است.
از ابى جعفر و ابى عبد اللّه عليه السّلام آمده است: كه مقصود حيرهى كوفه و اطراف آن است، قرار مسجد كوفه، معين فرات است[1].
آيات 51- 62
[سوره المؤمنون (23): آيات 51 تا 62]
يا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً إِنِّي بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ (51) وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ (52) فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ زُبُراً كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ (53) فَذَرْهُمْ فِي غَمْرَتِهِمْ حَتَّى حِينٍ (54) أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ (55)
نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ بَلْ لا يَشْعُرُونَ (56) إِنَّ الَّذِينَ هُمْ مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ (57) وَ الَّذِينَ هُمْ بِآياتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ (58) وَ الَّذِينَ هُمْ بِرَبِّهِمْ لا يُشْرِكُونَ (59) وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ أَنَّهُمْ إِلى رَبِّهِمْ راجِعُونَ (60)
أُولئِكَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ وَ هُمْ لَها سابِقُونَ (61) وَ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها وَ لَدَيْنا كِتابٌ يَنْطِقُ بِالْحَقِّ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (62)
ترجمه:
(23/ 62- 51)
اى پيامبران از پاكيزهها بخوريد و كارهاى شايسته كنيد كه من از آنچه مىكنيد آگاهم.
و همانا اين امّت شماست، امّتى يگانه، من پروردگار شما هستم، پس از من پروا كنيد.
ولى آنان در كارشان، در ميان خود اختلاف و تفرقه يافتند؛ هر گروهى به آنچه دارند دلخوشند.
پس ايشان را يك چند در غفلتشان واگذار.
آيا چنين مى انگارند كه آنچه از مال و فرزندان كه بدان مددشان مى كنيم.
در خير و خوبى به نفع ايشان مى كوشيم؟ [چنين نيست] بلكه [حقيقت را] در نمىيابند.
بى گمان كسانى كه از خشيت پروردگارشان بيمناكند.
و كسانى كه به آيات پروردگارشان ايمان مى آورند.
و كسانى كه به پروردگارشان شرك نمى ورزند.
و كسانى كه آنچه بايد [در راه خدا] بدهند، مى دهند و دلهايشان هراسان است كه به سوى پروردگارشان باز مىگردند.
اينانند كه به نيكوكارى مى شتابند و هم ايشان در آن پيشتازند.
و ما بر هيچ كس جز به اندازهى توانش تكليف نمى كنيم؛ و نزد ما كتابى است كه به حق سخن مى گويد؛ و به ايشان ستم نرود.
تفسير
يا أَيُّهَا الرُّسُلُ كُلُوا مِنَ الطَّيِّباتِ جملهى «من الطّيبات» حال است به تقدير قول، يا جواب سؤال مقدّر است بنا به تقدير قول، گويا كه گفته شده: خداوند به رسولان چه گفت؟ اعمّ از اين كه خطاب در يك دفعه براى مجموع آنان در عالم جمع باشد، كه آن عالم ارواح است، يا خطاب براى هر يك در زمان خودش باشد، لكن خداوند در مقام حكايت آنان را در يك جا جمع نمود.
برخى گفته اند: كه آن خطاب به محمّد صلّى اللّه عليه و آله است، بدون اين كه قول در تقدير گرفته شود، آوردن صيغهى جمع براى جارى شدن بر طريقه و روش عرف است كه در مخاطبهى يك نفر هم جمع مى آورند.
و بارها اين مطلب گذشته است كه اكل (خوردن) فقط مخصوص چيزى نيست كه عرف آن را خوردن بداند و بشناسد، بلكه ادراك هر درك كننده، فعل هر عضو، تحريك هر محرّك، تحرّك هر متحرّك براى آن اكل و خوردن محسوب مى شود چون مراتب انسان زياد است طيّبات و پاكيزه هاى هر مرتبه از جهت خلقى اش آن است كه سازگار و علايم لذّت آن مرتبه باشد.
و از جهت حقّى اش آن است كه مباح بوده و با امر خدا كسب شده باشد و مورد رضاى او باشد، اعمّ از اين كه موافق ساير مراتب باشد يا نباشد.
وَ اعْمَلُوا صالِحاً عمل صالح انجام دهيد، مقصود از عمل صالح يك فرد معيّن نيست، زيرا كه انبياء اگر مأمور به انجام همهى عملهاى صالح نبودند مأمور به بيشتر آنان بودهاند،خداوند از ساير بندگان به يك فرد غير معيّن از عمل صالح اكتفا نمىكند تا چه رسد به انبيا.
پس مقصود اين است كه عمل صالح بزرگى انجام دهيد، چه تنوين و تنكير در امثال اين موارد بعد از آن كه معلوم شد مقصود يك فرد غير معين نيست يا براى تحقير است يا تعظيم، تحقير منافات با امر انبيا دارد پس بايد مقصود و تعظيم باشد، عمل صالح بزرگى كه هيچ صالحى جز با صالح بودن آن ممكن نيست عبارت از ولايت است.
بنابراين بايد آيه چنين تفسير شود: اى رسولان بخوريد از طيّبات و پاكيزهها كه همان روزىهاى اعضاء و قوا و مدارك است از اعمال قالبى شرعى و نفسانى نبوى، عمل صالح بزرگى را انجام دهيد كه عبارت از ولايت و توجّهات و استعدادها و الهامها و مشاهدات متعلّق به ولايت است.
إِنِّي بِما تَعْمَلُونَ من به آنچه كه از اعمال قالبى و قلبى انجام مى دهيد عَلِيمٌ دانا هستم، ممكن است خطاب به رسولان باشد، مقصود از حكم امّتهاى آنان باشد از قبيل به تو مى گويم تا همسايه بشنود، يا امّتها با رسولان همه مقصود باشند.
وَ إِنَّ هذِهِ أُمَّتُكُمْ اين دين شما، يا جماعت شما كه به شما ايمان آوردهاند، به شما اقتدا كردهاند، سياق عبارت اقتضا مىكند كه چنين گفته شود:
«هذه أممكم» به صورت جمع امّت، ليكن خداى تعالى چون در مقام حكايت خطاب را به صورت جمع آورد، يا آنان را در اصل خطاب در عوالم بالا جمع كرد، امّتها را نيز در لفظ «امّت» جمع نمود، چه اين لفظ بر واحد و كثير اطلاق مى شود.
و لفظ «انّ» با همزهى مفتوح در دو صورت مشدّد و مخفّف خوانده شده كه عطف بر «بما تعملون» يا بتقدير لام باشد تا تعليل قول خدا «فاتّقون» قرار گيرد، لفظ «انّ» با كسرهى همزه خوانده شده تا عطف بر «إِنِّي بِما تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ» باشد.
أُمَّةً واحِدَةً وَ أَنَا رَبُّكُمْ فَاتَّقُونِ مقصود از آيه اين است كه ما رسولان را فرستاديم و پس از آن كه تبليغ رسالت كردند، امّتهايشان به آنان پاسخ دادند، بين ما و بندگان ما واسطه قرار گرفتند، صاحب دو اضافه و دو نسبت گشتند، يكى نسبت آنان با ما، ديگرى نسبتشان با بندگان، آنوقت به آنان گفتيم:
اى رسولان شما پيشوايان بندگان ما هستيد، پس عملهاى قالبى كه مورد رضاى نفوس و رضاى ما باشد انجام دهيد، تا امّتها به شما تأسّى و اقتدا كنند، از شما منزجر و دينتان متنفّر نشوند، عملهاى قلبى انجام دهيد كه بدان وسيله توجّه شما به سوى ما باشد و فيض ما به شما برسد تا تربيت شما نسبت به بندگان ما بر حسب ظاهر و باطن تمام گردد.
زيرا من به اعمال قالبى و قلبى كه انجام مىدهيد دانا و آگاهم، نيز براى اين كه اين مردم امّت شما هستند پس بايد منظور از اعمال شما صلاح حال آنان باشد، من پروردگار شما هستم كه بر شما چيزى را افاضه مىكنم قوام و استوارى و صلاح شما و صلاح امّتتان به آن بستگى دارد، پس در عدم مراقبت حال امّتها و عدم توجّه به من جهت گرفتن چيزى كه صلاح امّتها به آن است از خشم من بترسيد.
فَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ امّت هر رسولى در زمان خودش به واسطهى مراقبت رسول و جمع شدن مردم بر دين آن رسول يك امّت بود، ولى بعد از رفتن رسولشان به سبب استبداد بعضى از آنان در رأى و تسليم نشدن به وصىّ رسولشان، اختيار مذهب و ملك خاصّى، در امر دينشان پراكنده گشتند، چنانچه اين مطلب در امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله اتّفاق افتاد، يا به خاطر امر دينشان به فرقه هاى مختلف پراكنده و متفرّق شدند.
زُبُراً لفظ «زبر» جمع «زبور» به معناى گروه و فرقه است، «زبرا» با فتحهى باء جمع «زبرة» به معناى قطعه نيز خوانده شده، مثل غرفه و غرف، يعنى امر دينشان را به قطعههاى مختلف متفرّق و پراكنده ساختند، يا متفرّق شدند در حالى كه آنان گروههاى مختلف بودند، يا لفظ «زبر» جمع «زبور» به معناى كتاب است.
يعنى دينشان را كتابهايى قرار دادند كه به آن كتابها متوسّل شده و از صاحب دينشان منصرف مى گردند، مى گويند: كتاب ما را كافى است همانطور كه امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله امر دينشان را مستند به كتاب آسمانى كردند كه آن را جمع كردند، يا مستند به كتابهايى كردند كه براى تصحيح دينشان آنها را تدوين نمودند، بر همهى تقارير صحيح است كه «زبرا» مفعول دوّم و حال باشد.
كُلُّ حِزْبٍ بِما لَدَيْهِمْ فَرِحُونَ استيناف و جواب سؤال مقدّر و در مقام تعليل است، يعنى آنان به همان چيزى از علوم و مسائل كه نزد خودشان است و آراى راضى و خوشحال شدند، پس خواستند آنچه را كه نزد خودشان است رواج دهند، از صاحب دينشان استنكاف ورزيدند.
فَذَرْهُمْ اكنون كه حال امّتها اين چنين است كه ذكر شد، حال امّت تو نيز به همان حال كه ذكر شد برمى گردد؛ پس امّتها و منافقين امّتت را به حال خودشان واگذار.
فِي غَمْرَتِهِمْ و بگذارد در غفلت خويش به سر برند و نگران ردّ يا قبول آنان مباش.
حَتَّى حِينٍ تا هنگام عذاب بدست تو يا جانشين تو، يا هنگام مرگ و ظهور على عليه السّلام فرارسد.
أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ مردم كافر خيال مى كنند كه ما آنان را به مال و فرزندان مدد مى كنيم براى اين است كه در حقّشان مساعدت و تعجيل به خيرات دنيا كرديم؟ و در نتيجه از وصىّ تو استنكاف مى كنند، نه چنين نيست.
بَلْ لا يَشْعُرُونَ بلكه آنان نمىدانند كه مال و فرزند جز فريب و مكر نيست و لذا به گمان و پندارشان خوب مىآيد و از وصىّ تو استنكاف مى كنند.
إِنَّ الَّذِينَ هُمْ مِنْ خَشْيَةِ رَبِّهِمْ مُشْفِقُونَ جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده:
چرا اين گمان شايسته نيست و نبايد اين گمان را بكنند؟! سپس فرمود: براى اينكه ما در خيرات براى اينان و ايشان سرعت و پيشى مىگرفتيم و بيان اين كلمه در سورهى انبيا در تفسير قول خدا: وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ گذشت.
وَ الَّذِينَ هُمْ بِآياتِ رَبِّهِمْ يُؤْمِنُونَ مؤمنين كسانى هستند كه به همهى آيات خدا ايمان مى آورند، به خصوص به آيات بزرگ خدا از انبيا و اوليا اذعان مىكنند، يا كسانى هستند كه به آيات پروردگارشان با بيعت عام يا خاص ايمان مى آورند، بدين گونه كه آيات آفاقى و انفسى سبب مىشود كه به انبيا توجّه كنند و به دست آنان با بيعت عامّ اسلام بياورند يا به اولياء توجّه كنند.
و به دست آنان با بيعت خاصّ ايمان بياورند، آنان كسانى هستند كه بعد از اسلام يا ايمان بِرَبِّهِمْ به پروردگار مضافشان كه همان ربّ آنان در ولايت است لا يُشْرِكُونَ شرك نمى آورند.
يعنى به دست غير انبيا و اوليا بيعت نمى كنند، يا به غير آنان توجّه نمى كنند، يا اطاعت غير آنان را نمى كنند، يا پيروى هواى خودشان را نمى كنند.
وَ الَّذِينَ يُؤْتُونَ ما آتَوْا و نيز مؤمنين كسانى هستند آنچه را كه دارند و به آنان داده شده به ديگران مى دهند از قبيل صدقات يا همهى اعمال الهى.
يُؤْتُونَ ما آتَوْا از ثلاثى مجرّد خوانده شده، يعنى انجام مىدهند آنچه را كه بهجا آورده اند.
وَ قُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ دلهايشان از كوتاهى و تقصير در اعمال ترسناك است زيرا آنان مى دانند كه نمى توانند در راه خدا آن چنان كه بايد جهاد كنند و حتى نمى توانند در خور جهاد خودشان نيز جهاد نمايند اين عبارت در اخبار ما اين چنين تفسير شده است: دلهايشان ترسناك است و اميدوار، نقل شده است كه مؤمن جامع احسان و شفقت است و منافق جامع اسائه و بدى و منّتگذارى است.
أَنَّهُمْ إِلى رَبِّهِمْ راجِعُونَ دلهاى آنان ترسناك است بدان سبب كه آنان در حال بازگشت و سلوك به سوى خدا يا پروردگار مضافشان هستند، يا دلهاى آنان ترسناك است از اين كه به سوى خدا پروردگار مضافشان باز مىگردند در حالى كه تقصير و كوتاهى كردهاند، يا دلهاى آنان ترسناك است از فوت بازگشت به پروردگارشان، از اين كه براى آنان رجوع به حضور نزد ربّ مضاف به سبب فكر مصطلح صوفى- كه عبارت از تمثّل صورت شيخ نزد سالك است- ممكن نيست، يا دلهاى آنان ترسناك است زيرا كه آنان در حال سلوك به سوى پروردگار مضافشان هستند، هر اندازه كه به او نزديكتر مى شوند عظمتش را بيشتر از سابق احساس مى كنند، هر اندازه كه بيشتر عظمت او را احساس كنند ترس و هيبت او در دلشان زيادتر مىشود.
در خبرى از امير المؤمنين عليه السّلام آمده است: سپس فرمود، مىدانيد چه چيزى به مؤمنين داده شد؟ به خدا قسم به آنان طاعت همراه با محبّت و ولايت داده شد، آنان در اين مسئله ترسناك هستند و ترس آنان ترس شك نيست، لكن مىترسند كه آنان در محبّت و طاعت ما مقصّر باشند[2].
أُولئِكَ يُسارِعُونَ فِي الْخَيْراتِ آنان با شتاب به سوى خيرات مىروند اين جمله در مقابل جملهى أَ يَحْسَبُونَ أَنَّما نُمِدُّهُمْ بِهِ مِنْ مالٍ وَ بَنِينَ نُسارِعُ لَهُمْ فِي الْخَيْراتِ مى باشد، اينجا در مورد مؤمنين فعل به خودشان نسبت داده شده تا اشعار بر اين باشد كه عمل و اوصاف مؤمنين كه ذكر شد اگر چه سبب فاعلى خيرات و سرعت آنان نيستند، ليكن آنان سبب قابل مى باشند، اين كه اگر آنان به خيرى رسيده اند به علّت عملشان بوده است.
بر خلاف مسارعت در مورد كفّار كه سرعت در خيرات آنان در آنجا عبارت از مدد رساندن به مال و اولاد بوده است و اين جز از ناحيهى خدا نمىتواند باشد و اين در حقيقت سرعت بخشيدن در خيرات نيست.
بلكه هلاكت تدريجى و سرعت در عقوبت از ناحيهى خداست زيرا خدا فرمود: إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ بِها فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ تَزْهَقَ أَنْفُسُهُمْ وَ هُمْ كافِرُونَ (خدا خواسته است تا آنان را در زندگى دنيا عذاب دهد و از بين ببردشان زيرا آنان كافر بودند).
وَ هُمْ لَها سابِقُونَ و مؤمنين در خيرات و كارهاى خير متّصف به سبقت گرفتن از همديگر هستند، يا در نزد خدا نسبت به مردم سابق هستند، يا به طاعت، يا ثواب، يا بهشت از مردم سبقت مى گيرند، يا مؤمنين ثواب يا بهشت را قبل از آخرت يا قبل از مردم اخذ مى كنند، بنابراين لام زايده مى باشد كه براى تقويت آورده شده است.
وَ لا نُكَلِّفُ عطف بر ما قبل است، در آن رفع توهّم است، چون ممكن است كسى توهّم نمايد كه جمع بين حقايق اين اوصاف ممكن نيست، يا توهّم شود كه آنان كه به آنچه نزدشان است خوشحالند و قدرت و توانايى اقدام بر اوصاف مذكور را ندارند، پس اين توهّم را رفع نمود كه ما هيچ نفسى را جز به مقدار قدرت و طاقتش مكلّف نمىكنيم.
نَفْساً إِلَّا وُسْعَها لفظ «وسع» با حركات سه گانهى و او قدرت و طاقت است، يعنى ما نفسى را تكليف نمى كنيم جز به مقدار طاقت، يا به مقدارى كه طاقت او گنجايش تكليف دارد يعنى هميشه تكليف پايين تر از طاقت است.
وَ لَدَيْنا كِتابٌ يَنْطِقُ بِالْحَقِ اين جمله نيز براى رفع توهّم ديگرى است مبنى بر مدد كردن به اموال و اولاد كفّار را خوشحال كرده است.
پس نبايد خداوند به آنان در اين مورد مدد برساند، پس خداوند فرمود: امداد و مهلت دادن ما به سبب بدكار بودن و بدى كردارشان است و نزد ما كتابى است كه آن كتاب اعمال آنانست (كه نگهبانان مى نويسند)؛ يا كتابى است كه سابق بر وجود آنانست از الواح عالى كه سخن به حقّ مى گويد.
و نسبت سخن گفتن به كتاب مجازست، يا براى اين است كه همهى كتابهاى عالى داراى حيات، علم، شعور و نطق است.
وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ بر آنان با زياد شدن عقاب (عقوبت بدون استحقاق) ستم و ظلم نمى شود.
آيات 63- 77
[سوره المؤمنون (23): آيات 63 تا 77]
بَلْ قُلُوبُهُمْ فِي غَمْرَةٍ مِنْ هذا وَ لَهُمْ أَعْمالٌ مِنْ دُونِ ذلِكَ هُمْ لَها عامِلُونَ (63) حَتَّى إِذا أَخَذْنا مُتْرَفِيهِمْ بِالْعَذابِ إِذا هُمْ يَجْأَرُونَ (64) لا تَجْأَرُوا الْيَوْمَ إِنَّكُمْ مِنَّا لا تُنْصَرُونَ (65) قَدْ كانَتْ آياتِي تُتْلى عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ تَنْكِصُونَ (66) مُسْتَكْبِرِينَ بِهِ سامِراً تَهْجُرُونَ (67)
أَ فَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ أَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ آباءَهُمُ الْأَوَّلِينَ (68) أَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنْكِرُونَ (69) أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ (70) وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ (71) أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً فَخَراجُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (72)
وَ إِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (73) وَ إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ (74) وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (75) وَ لَقَدْ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ وَ ما يَتَضَرَّعُونَ (76) حَتَّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً ذا عَذابٍ شَدِيدٍ إِذا هُمْ فِيهِ مُبْلِسُونَ (77)
ترجمه:
(23/ 77- 63)
بلكه دلهاى ايشان از اين [حقيقت] در غفلت است، كارهايى [ناروا] جز اين دارند كه انجام دهندهى آنند.
تا آنگاه كه نازپروردگانشان را به عذاب فروگيريم، آنگاه است كه زارى مى كنند.
امروز زارى مكنيد؛ چرا كه شما از ما يارى نمى يابيد.
چنين بود كه آيات من بر شما خوانده مىشد، شما [به آن] پشت مىكرديد.
در حالى كه در برابر آن تكبّر مىورزيديد و دربارهى آن شبها افسانه سرايى و پريشان گويى مى كرديد.
آيا در اين سخن انديشه نمى كنند؛ يا چيزى كه به سراغ نياكانشان نيامده بود، به سراغ آنان آمده است؟
يا آن كه پيامبرشان را نمى شناسند؛ و لذا با او بيگانه اند.
يا مى گويند او جنونى دارد؛ [چنين نيست] بلكه [پيامبر] حق را براى آنان آورده است، بيشترينهى آنان ناخواهان حقاند.
و اگر حق از هوا و هوسهاى آنان پيروى مى كرد، بى شك آسمان و زمين و هر كه در آنانست، تباه مى شد؛ حق اين است كه حديث خودشان را برايشان آورده ايم، آنگاه آنان از ياد خويش روى گردانند.
يا [شايد] از آنان مزدى مى طلبى؟ ولى پاداش پروردگارت [بسى] بهتر است، او بهترين روزى دهندگان است.
و تو ايشان را به راهى راست مى خوانى.
و كسانى كه به آخرت ايمان نمى آورند، از راه [راست] به دور افتاده اند.
و اگر بر آنان رحمت مى آورديم و بلايى را كه دچارش بودند، مى گردانديم، در طغيانشان با سرگشتگى پاى مى فشردند.
و به راستى آنان را با عذاب فروگرفتيم، در برابر پروردگارشان زارى و خاكسارى نكردند.
تا آن كه بر آنان درى از عذاب سخت گشوديم، آنگاه بود كه نوميد شدند.
تفسير
بَلْ قُلُوبُهُمْ فِي غَمْرَةٍ مِنْ هذا بلكه قلوب آنان در غفلت است و در حال غفلت از اين كتاب هستند، يا از آنچه كه ذكر شد از اوصاف نيكان و اخيار كه سابق هستند، يا از اتّصاف ايشان (اخيار) به آن اوصاف، يا از قرآن غافل هستند، چنانچه در تفسير قمى آمده است.
وَ لَهُمْ أَعْمالٌ مِنْ دُونِ ذلِكَ آنان غير از تفرّق در دين و خوشحال شدن به آنچه كه در نزدشان است و پسنديدن آراى خودشان اعمال ديگرى نيز دارند، يا غير از آن جهل و غفلت اعمال ديگرى ندارند.
هُمْ لَها عامِلُونَ كارهايى انجام مىدهند كه عبادت هواى نفس است، خواه به صورت عبادات باشد يا به صورت معاصى.
حَتَّى إِذا أَخَذْنا مُتْرَفِيهِمْ بِالْعَذابِ تا وقتى كه نازپروردهها و آنان را كه در رفاه و نعمت زندگى مىكنند به عذاب اعمالشان بگيريم، اين جمله غايت عمل آنان يا غايت غفلت قلوبشان است، خصوص مالداران را ذكر كرد، چون آنان منشأ كفر خود و ديگران شدند، نيز براى اين كه مالداران با مؤاخذهى ديگران متنبّه نشده و تضرّع نمى كنند، مقصود از عذاب، عذاب مرگ و آخرت يا عذاب دنيا است.
اين آيه به كشته شدن مالداران قريش در روز بدر و به گرفتار شدن به قحطى تفسير شده است.
هنگامى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر آنان نفرين كرد و فرمود: خدايا بر قبيلهى «مضر» سخت بگير، بر آنان رحم نكن و سالهايى پيش بياور مانند سالهاى يوسف (يعنى سالهاى قحطى كه يوسف عليه السّلام پيش بينى كرده بود)، خداوند آنان را به قحطى مبتلا كرد، تا جايى كه نجاست و سگها را خوردند.
إِذا هُمْ يَجْأَرُونَ لفظ «جأر» بر وزن «منع» يعنى صدايش را به دعا بلند كرد و تضرّع و استغاثه نمود، يعنى آن قحطى و بلا به حدّى رسيد كه آنان صدايشان را به دعا و ناله بلند كردند.
لا تَجْأَرُوا الْيَوْمَ در اينجا قول در تقدير است و جواب سؤال مقدّر است، يعنى به آنان گفتيم استغاثه و فرياد نكنيد.
إِنَّكُمْ مِنَّا لا تُنْصَرُونَ شما از طرف ما، يا از عذاب ما يارى داده نمى شويد.
قَدْ كانَتْ آياتِي تُتْلى عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ تَنْكِصُونَ آيات من به شما خوانده مىشد و شما به پيشينيانتان «تنكصون» برمى گشتيد.
لفظ «نكص» استعمال نمى شود مگر در بازگشت و رجوع از خير و خوبى، گذشت كه فطرت همهى مردم بر كار خير است، بر همان فطرت حركت مى كنند و مى روند.
خداى تعالى كسى را كه از دين و خير برمى گردد مادامى كه فطرتش قطع نشده به كسى تشبيه مىكند كه از مقصد به عقب و قهقرا برمى گردد، چون با باقى ماندن فطرتش روى او به مقصدش بود اگر چه از آن خيراتى كه براى او با فطرت يا با كسبش حاصل شده بود تنزّل كرده و پايين آمده باشد.
مُسْتَكْبِرِينَ بِهِ به خانهى خدا، يا به شهر مكّه استكبار مى ورزيدند، شهرت افتخار و استكبار آنان به بلد حرام و بيت حرام از ذكر قبلى آن بى نياز كرده است.
يا نسبت به قرآن استكبار مىورزيدند، كه تلاوت آيات دلالت بر همين معنا مى كند، يا مقصود محمد صلّى اللّه عليه و آله است كه جارى بودن او بر زبانهايشان در محافل و مجالس آنان قرينهى اين معناست.
و بنا بر دو احتمال اوّل لفظ «باء» براى سببيّت، يا صلهى «مستكبرين» است با تضمين كلمهاى كه معناى تكذيب دهد.
ممكن است لفظ «به» متعلّق به «تهجرون»، «باء» براى ظرفيّت باشد اگر ضمير به «بيت» يا «حرم» برگردد.
براى سببيّت يا الصاق باشد اگر ضمير به قرآن يا به محمّد صلّى اللّه عليه و آله برگردد.
سامِراً لفظ «سامر» اسم جماعت سامرين است، يعنى كسانى كه شب سخن بى فايده مى گويند، يا نام محلّ سمر و افسانه است.
تَهْجُرُونَ يعنى از محمّد صلّى اللّه عليه و آله قطع مى كنيد، يا استهزا و مسخره مى كنيد، يا سر مى شكنيد.
لفظ «تهجرون» با فتحهى (ت) ضمّهى جيم، با ضمّهى (ت) و كسرهى جيم خوانده شده است.
أَ فَلَمْ يَدَّبَّرُوا الْقَوْلَ آيا دربارهى تو و ادّعاى رسالتت انديشه نكردند، پس در قرآن تدبّر نمى كنند يا در گفتار تو تدبير و انديشه نكردند تا بدانند كه از هواى نفسانى و امراض قلبى و اغراض دنيوى ناشى نشده است.
أَمْ جاءَهُمْ ما لَمْ يَأْتِ آباءَهُمُ الْأَوَّلِينَ يا چيزى براى آنان آمد كه براى پدران پيشينشان نيامد، مانند كتاب و شريعت و رسول تا جايى كه نفهميدند و نشناختند و مانند او را نشنيدند آنان روى همين جهت او را انكار مى كنند.
أَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ يا رسولشان را نمى شناسند از جهت نسب و حسب و از جهت صدق و امانت از اوّل طفوليّت، نشو و نما؟! فَهُمْ لَهُ سپس اين كفّار پيامبر را مُنْكِرُونَ انكار مىكنند، نه شريعت و كتاب را، چون شناختى به حال پيامبر ندارند.
أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ يا مىگويند او جنون دارد، لذا او را انكار مىكنند.
بَلْ يعنى بلكه هيچ كدام از اينها نيست، زيرا شريعت و رسالت و كتاب سيرهى الهى است كه از زمان آدم جريان دارد، رسول آنان نيز به حسب و نسب، صدق و امانت معروف بود به خوبى كه او را محمّد امين لقب دادند، محمّد صلّى اللّه عليه و آله در بين آنان قبل از ادّعاى رسالت عاقلترين آنان بود.
و لكن: جاءَهُمْ بِالْحَقِ چون حقّ آمد كه هم سنخ با آنان نبود، وَ أَكْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ و بيشتر آنان حقّ را نمى پسندند، چون سنخيّت با آن ندارند، حقّ موافق هواهاى آنان نيست.
البتّه حقّ مطلق عبارت از خداى تعالى است، حقّ مضاف مشيّت اوست و آن فعل خداى تعالى، سپس ولايت، سپس نبوّت، سپس رسالت است، سپس هر چيزى است كه حقّ بودن در آن غالب و باطل بودن مغلوب باشد.
وَ لَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْواءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَ اگر حق از هواهاى ايشان پيروى مى كرد آسمانها و زمين و هر كسى كه در آنهاست فاسد و تباه مى شد.
زيرا كه هواهاى اينان از آنچه خواست و مشتهيات نفوس آنهاست فراتر نمىرود، بدون اين كه براى مشتهيات نفوسشان غايت هدفى ملاحظه نمايند.
و بدون اين كه حقوق كسانى را كه در عالم صغير و عالم كبيرشان هستند مراعات نمايند، اگر حقوق مراعات نشود آسمانها و زمين فاسد مى شوند، همچنين كسانى كه در آسمانها و زمين (درعالم صغير) هستند و كسانى كه در عالم كبيراند همه فاسد و تباه مى شوند، آسمانهاى عالم كبير و زمينش فاسد و تباه مى شوند.
زيرا در اين صورت غايت و هدف آسمانها و زمين عالم كبير فاسد شده است، غايت و هدف عبارت از صلاح و مصلحت كسانى است كه در آسمانها و زمين هستند.
بَلْ أَتَيْناهُمْ بِذِكْرِهِمْ انكار حقّ كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله آن را آورد امر عظيمى است، اين كفّار به جهت خروجشان از فطرت انسانيّت آن را انكار كردند، انكار حقّ بزرگتر از خود حقّ است، چه انكار آنان، انكار ذكر و شرف خودشان است، يا موعظه و پند خود را انكار كردند، در حالى كه اين ذكر و شرف و موعظه را ما به آنان داده ايم.
سپس در اينجا اضراب و ترقّى از پايين تر به بالاترست، مقصود از ذكر رسول، قرآن، شريعت، يا سلطنت است.
فَهُمْ عَنْ ذِكْرِهِمْ مُعْرِضُونَ پس آنان از ذكر خودشان كه ما به آنان دادهايم اعراض كردند.
أَمْ تَسْأَلُهُمْ خَرْجاً هيچ يك از اين امور كه ذكر شد نمىتواند مانع از ذكر باشد؛ مگر تو از آنان خرج و مزد خواستى، كه (اين خرج) بر آنان سنگينى كند؟! و در نتيجه رسالت تو را انكار كنند؟! پس اگر هم درخواست خرج مىكردى ديگر درخواست نكن كه فَخَراجُ رَبِّكَ خَيْرٌ خرج و مزد پروردگارت بهتر از هر خرج و مزد است كه خراج و مزد پروردگار همهى ما سوى اللّه است.
وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ كه او بهترين روزى دهندگان است بيان «خير الرّازقين» بودن خداوند در سورهى حج گذشت.
وَ إِنَّكَ لَتَدْعُوهُمْ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ جمله حاليّه است، يعنى انكار آنان براى اين نيست كه تو آنان را به راه كج فرا مىخوانى بلكه (آنان را به راه راست دعوت مىكنى) به دليل كجانديشى خردهايشان آن را نمى پذيرد؛ گويا كه گفته است: آيا تو آنان را به راه كج دعوت مىكنى كه نمى پذيرند؟! وَ إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ اسم ظاهر آوردن به جاى ضمير براى تعليل حكم است، براى اشاره به ذمّ ديگرى براى آنان.
آن جمله در معناى اين است: لكن آنان كه اذعان به آخرت ندارند عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ از راه راست عدول مى كنند، لذا انكار مى كنند، گاهى راه راست در آيه تفسير به ولايت علىّ عليه السّلام و عدول آنان از صراط به عدول از على عليه السّلام يا از امام شده است.
از امير المؤمنين عليه السّلام آمده است كه: خداى تعالى اگر مى خواست خودش را به بندگان معرّفى مىكرد، لكن خداوند ما را ابواب و صراط و سبيل خودش قرار داده، طورى قرار داده كه هر كسى بخواهد خدا را بشناسد از وجه و روى ما بايد به خدا برسد؛پس هر كس از ولايت ما عدول كند يا غير ما را بر ما ترجيح و برترى دهد از راه راست عدول كرده است[3].
وَ لَوْ رَحِمْناهُمْ وَ كَشَفْنا ما بِهِمْ مِنْ ضُرٍّ لَلَجُّوا حتى در صورتى كه ما بر آنان رحم كرده و كشف ضرر آنان بنماييم، به خصومت شان ادامه مى دهند.
فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ لفظ «فى طغيانهم» متعلّق به «لجّوا» يا به «يعمهون» است، يعنى در طغيان و سركشى تردّد مى كنند، چه «عمه» به معناى تردّد در گمراهى و تحيّر در طريق است.
روايت شده كه آنان قحطى زده شدند تا آنجا كه «علهر»[4] مى خوردند، پس ابو سفيان خدمت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آمد و عرض كرد:
به خدا قسم رحم كن، مگر تو گمان نمىكنى كه براى آن مبعوث شدى تا براى جهانيان رحمت باشى؟ تو كه پدران را با شمشير كشتى، فرزندان را با قحطى و گرسنگى دچار ساختى! كه آيهى زير نازل شد[5]:
وَ لَقَدْ أَخَذْناهُمْ بِالْعَذابِ آنان را به سبب عذاب گرفتار ساختيم كه مقصود كشتار روز بدر يا گرسنگى، قتل و خوف است.
فَمَا اسْتَكانُوا لِرَبِّهِمْ لفظ «استكان» از باب استفعال از «كون» به معناى ذلّت و خوارى است، يا از باب افتعال به معناى سكون است؛ كه فتحهى كاف اشباع شده است، در لغت عرب چنين چيزى نظير دارد، مثل در «المنتزح و المنتزاح» مى گويند.
يعنى آنان در حين ابتلاء و گرفتارى سكون و آرامش نداشتند.
وَ ما يَتَضَرَّعُونَ و تضرّع نمىكنند، در حالى كه مقصود از ارسال رسولان، انزال عذاب تضرّع بندگان و ذلّت آنان براى پروردگارشان مىباشد: پس چگونه تضرّع مىكنند در وقتى كه عذاب از آنان برداشته شود؟! و لفظ «استكانه» به دعاء و به خضوع، تضرّع به سبب دعا، به دست بالا بردن براى دعا تفسير شده است.
حَتَّى إِذا فَتَحْنا عَلَيْهِمْ باباً ذا عَذابٍ شَدِيدٍ خوى و خصلت آنان سركشى و طغيان در هر حال است حتّى اگر درى از جهنّم برايشان باز شود، يا در عذاب ديگرى مانند عذاب فتح مكّه.
يا درى به سوى عذاب هنگام مرگ، يا هنگام بازگشت و رجعت بازگردد، چنانچه در خبر آمده است.
إِذا هُمْ فِيهِ آنان در عذاب يا بر آن در مُبْلِسُونَ متحيّر و از خير نااميد يا به شرّ گرفتار هستند.
[1] التفسير الصافي ج 3 ص 401 و مجمع البيان ج 4 ص 108
[2] تفسير الصافى ج 3 ص 402. لفظ« مضر» مانند« زفر» پدر قبيلهاى است، لقب« مضر الحمراء» به او دادهاند، چون از پدرش طلا به ارث برده، يا براى اين كه آنان در جنگ علم سرخ بلند مىكردند.
[3] تفسير الصافى ج 3 ص 406
[4] « علهر» بر وزن« زبرج» نوعى غذا است كه از خون و پشم در خشكسالى درست مىكردند.
[5] تفسير الصافى ج 3 ص 406 و نقله عن كتاب الجوامع. عتق: ع( ع) آزاد شدن، آزاد شدن بندهى زر خريد از قيد بندگى و نيز به معناى شرف و نجابت و آزادگى.فرهنگ عميد. دوستى و محبّت بين يكديگر.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج10، ص: 224