كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه ۲60-۲63
النوبة الاولى
– قوله تعالى: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ- گفت ابراهيم رَبِ خداوند من أَرِنِي با من نماى كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى كه مرده چون زنده كنى؟ قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ نه ايمان آورده قالَ بَلى ابراهيم گفت آرى ايمان آوردهام، وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي لكن تا دلم آرميده شود و بديدار چشم يقين افزايد قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ اللَّه گفت پس شو چهار مرغ گير فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ آن را بكش و پاره پاره كن و با خود آر سرهاى آن ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءاً آن گه بر سر هر كوهى پاره از آن آميخته در هم بنه ثُمَّ ادْعُهُنَ آن گه ايشان را خوان يَأْتِينَكَ سَعْياً تا بتو آيند بشتاب وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ 260 بدانك خداى تواناست دانا.
مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ- نمون ايشان كه نفقه ميكنند أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ مالهاى ايشان از بهر خدا و در راه خدا كَمَثَلِ حَبَّةٍ همچون نمون و سان دانه ايست أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ كه از دست كارنده هفت خوشه روياند فِي كُلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ در هر خوشه صد دانه: وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ و اللَّه مىافزايد توى بر توى او را كه خواهد وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ 261 و خداى فراخ بخش فراخ دارست و دانا.
الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ- ايشان كه نفقت ميكنند مالهاى ايشان از بهر خدا و در راه خدا ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا آنكه پس آن نفقه فرا ندارند مَنًّا وَ لا أَذىً سپاس بر نهادنى و نه رنج نمودنى لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ ايشانراست مزد ايشان بنزديك خداوند ايشان وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ و نه بريشان بيمى وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ 262 و نه جاويد در آخرت اندوهگن باشند قَوْلٌ مَعْرُوفٌ- سخنى خوش و نيكو وَ مَغْفِرَةٌ و آمرزش بافراط درويش در الحاح و جز زان خَيْرٌ مِنْ صَدَقَةٍ يَتْبَعُها أَذىً به است از صدقه كه پس آن بود رنج نمودنى وَ اللَّهُ غَنِيٌّ حَلِيمٌ 263 و اللَّه بى نيازست بردبار
النوبة الثانية
– قوله تعالى: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي الآية …- مفسران گفتند- سبب آنك ابراهيم اين سؤال كرد از اللَّه آن بود كه بمردارى بر گذشت بر ساحل بحر طبرية، ددان بيابان را ديد كه مى آمدند و مي خوردند و همچنين مرغان هوا جوك جوك، ابراهيم كه آن چنان ديد شگفت بماند گفت- يا رب ميدانم كه اين را همه با هم آرى از شكمهاى ددان و حواصل مرغان، با من نماى كه چون زنده كنى آن را تا معاينه بينم، آنچه بخبر ميدانم، فليس الخبر كالمعاينه، اللَّه گفت: أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ نه ايمان آورده اى؟
اين كلمت گواهى است از اللَّه بر ايمان ابراهيم. و در خبر است از مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم كه گفت«نحن بالشك اولى من ابراهيم»
ما بگمان سزاتريم از ابراهيم، اين هم گواهى است از مصطفى ابراهيم را بر يقين او، و اين اولى كه گفت آن را گفت كه امام ملت ابراهيم است و خلق پس وى تا برستاخيز همه اتباع وى اند، كه پيشوا بگمان بود پس روان همه بگمان باشند. و اين أَ وَ لَمْ همچنانست كه جرير گفت:
| أ لستم خير من ركب المطايا | و اندى العالمين بطون راح؟ |
معنى آنست كه انتم خير من ركب المطايا.
آن گه آرام گيرد كه از وساوس و هواجس ايمن شود. ابن المبارك گفت «و لكن ليطمئنّ قلبى» معنى آنست كه- بلى ايمان آورده ام و بگمان نه ام، لكن مي خواهم كه اين امت را كه ايشان را دعوت مي كنم. بنمايم منزلت و مكانت خويش بنزديك تو، اجابت دعوت كه ميكنى، تا ايشان نيز اجابت دعوت كنند و بدين حنيفى در آيند. و گفته اند كه- ابراهيم آن گه كه با نمرود طاغى حجت گرفت و گفت رَبِّيَ الَّذِي يُحْيِي وَ يُمِيتُ و آن جبار گفت أَنَا أُحْيِي وَ أُمِيتُ من هم مرده زنده كنم، آن گه زندانيى را اطلاق فرمود، ابراهيم گفت احياء مرده نه اينست، بلكه شخصى مرده بيجان بايد تا جان در وى آرى، نمرود گفت- تو اين از خداوند خويش معاينه ديدى؟ ابراهيم نتوانست كه گويد معاينه ديدم كه نديده بود انتقال كرد با حجتى ديگر، پس از اللَّه بخواست تا معاينه بوى نمايد، تا چون دشمن گويد كه تو معاينه ديدى، گويد ديدم، و در احتجاج حاجت بانتقال نبود، و آن جبار متمرد نيز بداند و بشناسد كه احياء مرده نه آنست كه وى كرد.
ابن عباس و سدى و سعيد جبير گفتند- كه چون اللَّه تعالى ابراهيم را بدوست خود گرفت و وى را خليل خواند، ملك الموت دستورى خواست تا اين بشارت بابراهيم برد، دستورى يافت بيامد و در سراى ابراهيم شد، ابراهيم وى را گفت تو كيستى و ترا كه دستورى داد كه در سراى من آمدى؟ ملك الموت گفت- خداوند سراى دستورى داد، ابراهيم بدانست كه وى فرستاده اللَّه است، گفت بچه آمده؟ گفت بدان تا ترا بشارت دهم كه اللَّه ترا خليل خود خواند، گفت اين را چه نشانست؟ گفت- آنك اللَّه تعالى دعاء تو اجابت كند و بسؤال تو مرده زنده كند، پس ابراهيم آن سؤال كرد تحقيق قول ملك الموت را بآن بشارت كه داده بود.
و گفته اند كه از عزير همين سؤال آمد كه از ابراهيم، پس ابراهيم را بوقت اجابت آمد بى بلائى كه بنفس وى رسيد، از آنك سؤال وى بر سبيل تضرع بود با آزرم و با لطف، و عزير را صد سال بميرانيد، و نشان قدرت هم در نفس وى با وى نمود، از آنك سخن بر سبيل انكار بيرون داد و تعجب هميكرد كه اللَّه مرده چون زنده كند! سؤالش درشت بود بى آزرم، لا جرم اجابتش درشت آمد بى محابا.
قال فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ- اللَّه گفت شو چهار مرغ گير، گفتند كه خروه بود و طاوس و كبوتر و كلاغ. و بروايتى ديگر بجاى كبوتر كركس گفتند فَصُرْهُنَ- قراءة حمزه و رويس از يعقوب بكسر صاد است، ديگران همه بضم صاد خوانند بيرون از شواذ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ بضم الصاد اى ضمّهنّ اليك، من صار يصور، اى ضمّ و امال، فَصُرْهُنَ بكسر الصاد اى قطعهنّ، من صار يصير، اى قطع و فرّق. اگر بكسر صاد خوانى بمعنى تقطيع و تفريق در آيت تقديم و تأخير است، كانه قال: (فخذ اربعة من الطير اليك فصرهن ثم اجعل) و اگر بضم صاد خوانى بمعنى ضم و امالت، در آيت اضمار است كانّه قال: فخذ اربعة من الطير فصرهن اليك ثم قطعهن ثم اجعل» فحذف لدلالة آخر الكلام عليه. و گفتهاند فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ معنى آنست كه- سرهاى آن مرغان با خود دار و ديگر اجزاء و ابعاض آن از خون و گوشت و پر و استخوان همه بهم بر آميز، آن گه بر سر كوهى پاره از آن آميخته درهم بنه، و آن چهار كوه بودند از چهار سو.
ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً- آن گه ايشان را خوان تا بتو آيند بشتاب، ابراهيم چنان كرد كه وى را فرمودند، و آن اجزاء و ذرات آن مرغان در هوا پران و شتابان سوى اصل خويش مىشدند، آن گه با سر خويش پيوسته مىگشتند، رب العالمين جل جلاله خواست تا با ابراهيم نمايد نمود كار بعث و نشور قيامت، يعنى چنان كه اجزاء و ذرههاى مرغان همه با يكديگر آوردم و با اصل خود رسانيدم ازين چهار كوه، فردا در قيامت همين كنم، خلق اولين و آخرين را از چهار سوى عالم همه با هم آرم و زنده گردانم بدانك- سعى در قرآن بر سه وجه است: يكى بمعنى- مشى- چنانك اللَّه گفت اينجا:
ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً اى مشيا، همانست كه گفت فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ جاى ديگر گفت فَاسْعَوْا إِلى ذِكْرِ اللَّهِ اى امشوا، وجه ديگر سعى بمعنى- عمل- است، چنانك اللَّه گفت وَ سَعى لَها سَعْيَها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ يعنى عمل لها عملها، جاى ديگر گفت إِنَّ سَعْيَكُمْ لَشَتَّى اى عملكم، وجه سوم بمعنى- شتافتن- است چنانك گفت وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى اى يسرع ثم قال: وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ- و بدانك اللَّه تواناى بيهمتاست، و در كردگارى يكتاست، و خدايى را سزاست، كننده هر كار بسزا و نهنده هر چيز بر جا، و سازنده هر چيز در هامتا.
بو بكر نقاش گفت- ابراهيم ع نود و پنج ساله بود كه اللَّه وى را اين فرمود، پيش از بشارت دادن بفرزند، بود و پيش از فرو فرستادن صحف بوى، و چون او را بشارت دادند بفرزند، نود و نه ساله بود، و چون او را فرزند آمد صد ساله بود و جفت وى ساره نود و نه ساله، بيك سال ابراهيم مه بوده از ساره مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ الآية …- مثل در قرآن بر دو معنى است، هر جا كه آن را جواب نيست مثل صفت است، چنان كه گفت مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي … آن را جواب نكرد بمعنى صفت است، و هر جا كه مثل گفت و آن را جواب داد، چنانك اينجا، مثل بمعنى شبه است.
و در آيت اضمار است اى: (مثل نفقة الذين ينفقون) نمون نفقه ايشان كه هزينه ميكنند بر غازيان، و بر تن خويش در غزاها از بهر خدا، كَمَثَلِ حَبَّةٍ برسان دانه است كه از دست كارنده هفت خوشه روياند، در هر خوشه صد دانه، چنانك يكى به هفتصد ميرساند، رب العالمين با صدقه بنده مؤمن كه در راه خدا بود همين كند، يكى به هفتاد رساند وز هفتاد به هفتصد وز هفتصد بآنچه كس نداند مگر اللَّه اينست كه رب العزة گفت: وَ اللَّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُ- اهل معانى گفتند- اختلاف جزاء اعمال بندگان دليل است، بر اختلاف اعمال ايشان و تفاوت نيات در آن، هر چه مخالفت نفس در آن تمامتر و اخلاص در آن بيشتر و رضاء خدا بآن نزديكتر، جزاء آن نيكوتر و تمامتر، ازينجاست كه جزاء اعمال جايى عَشْرُ أَمْثالِها گفت، جايى «سبعمائة»، جايى أَضْعافاً كَثِيرَةً.
و خلاف نيست كه نيّت و اخلاص سابقان در طاعت تمامتر است از نيت و اعمال مقتصدان، و نيّت مقتصدان تمامتر از نيت ظالمان، پس جزاء ايشان لا محالة تمامتر بود از جزاء اينان. ضحاك گفت- من اخرج درهما من ماله ابتغاء مرضات اللَّه فله فى الدنيا بكل درهم سبعمائة درهم خلفا عاجلا و الفا الف درهما يوم القيمة وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ- وسع كل شىء رحمة و علما، اللَّه فراخ رحمت است و همه دان.
رحمت و علم وى بهر چيز رسيده، ذره از موجودات از علم و رحمت وى خالى نه، عموم رحمت را گفت رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ كمال علم را گفت قَدْ أَحاطَ بِكُلِّ شَيْءٍ عِلْماً الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ- اين نفقت درين هر دو آية صدقه است از بهر خدا، و پيش از زكاة مفروضة فرو آمد. كلبى گفت- اين آيت خاصّه در شأن عثمان بن عفان و عبد الرحمن بن عوف آمد، اما عبد الرحمن چهار هزار درم آورد برسول خدا و گفت- يا رسول اللَّه، هشت هزار درم بنزديك من بود، يك نيمه خود را و عيال را بگذاشتم، و يك نيمه آوردم و بصدقه ميدهم.
رسول خدا گفت«بارك اللَّه لك فيما امسكت و فيما اعطيت»
و اما عثمان بن عفان هزار تا اشتر همه با ساز و جهاز بمسلمانان داد در غزاة تبوك. و چاه رومة ملك وى بود وقف كرد بر مسلمانان، عبد الرحمن بن سمرة گفت- عثمان عفان در جيش العسرة هزار دينار آورد نزديك رسول خدا بنهاد، گفت رسول را ديدم كه دست در ميان آن بر مىآورد و ميگفت- ما ضرّ ابن عفان ما عمل بعد اليوم! چه زيان دارد پسر عفان را هر چه كند پس امروز. بو سعيد خدرى گفت- رسول را ديدم كه دست برداشته بود و عثمان را دعا ميكرد و ميگفت «يا رب عثمان بن عفان رضيت عنه فارض عنه» تا درين دعا بود جبرئيل آمد و آيت آورد:الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ لا يُتْبِعُونَ ما أَنْفَقُوا مَنًّا وَ لا أَذىً- الآية …
ميگويد- ايشان كه نفقت كنند از بهر خدا، آن گه در آن نفقت منت بر كس ننهند و رنجى نرسانند، كه در نعمت منت بر نهادن نه سزاى مخلوقست، بل كه منت بر نهادن اللَّه را سزاست، كه خداوند جهانيان است و دارنده وى را ايشانست، و غرق كننده هر يكى در درياى احسانست، پس سپاس و منت همه ويراست كه خداى همگانست.
قَوْلٌ مَعْرُوفٌ- سخن خوش و وعده نيكو و ردّ بتعريض باندام وَ مَغْفِرَةٌ و در گذاشت درشتى سخن سائل در حال رد، و خشم ناگرفتن بر الحاح وى، اين همه به است از صدقه دادن و با آن صدقه منت و رنج دل بر نهادن، و سائل را در سؤال تعيير كردن. كلبى گفت «قول معروف» يا كلام حسن يدعو اللَّه عز و جل الرجل لاخيه بظهر الغيب، وَ مَغْفِرَةٌ اى تجاوز عن مظلمته خير ثوابا عند اللَّه من صدقة يعطيها اياه ثم يتبعها اذى.
روى عن رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم «قال اذا سأل السائل فلا تقطعوا عليه مسئلته حتى يفرغ منها، ثم ردّوا عليه بوقار و لين و ببذل يسير او برد جميل، فانه قد ياتيكم من ليس بانس و لا جان ينظرون كيف صنيعكم فيما خوّلكم اللَّه عز و جل.»
عن بشر بن الحرث قال رأيت على بن ابى طالب عليه السلام فى المنام، فقلت- يا امير المؤمنين تقول شيئا لعل اللَّه ان ينفعنى به، فقال- «ما احسن عطف الاغنياء على الفقراء رغبة فى ثواب اللَّه، و احسن منه تيه الفقراء على الاغنياء ثقة باللّه».
ثم قال تعالى: وَ اللَّهُ غَنِيٌّ حَلِيمٌ- اللَّه بى نيازست و بردبار، بى نيازست در روزى دادن خلق از پرستش خلق، پيش از آن فرا ميگذارد از بى نيازكى بى نياز فرا ميگذارد از درويش درشت سخن، گفتهاند- بى نيازست از صدقه بندگان بر بندگان، اگر خواستى خلق را همه توانگرى دادى و روزى فراخ، لكن توانگران را توانگرى داد تا ايشان را بر شكر دارد، و درويشان را درويشى داد تا ايشان را بر صبر دارد. همانست كه گفت وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعْضَكُمْ عَلى بَعْضٍ فِي الرِّزْقِ هر كسى را آنچه سزاى وى بود داد، و آنچه دربايست كار وى كرد، روزى يكى كاسته يكى افزوده يكى برتر يكى فروتر، يكى با دشوارى و شدت، يكى با آسانى و راحت، دبر الامور بقدرته تدبيرا، و قدر الخلائق بحكمته تقديرا، و لم يتخذ فى ذلك شريكا و لا وزيرا، سبحانه و تعالى عما يقول الظالمون علوا كبيرا.
النوبة الثالثة
– قوله تعالى: إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى الآية …- اين آيه بزبان كشف بر ذوق ارباب حقائق رمزى ديگر دارد و بيانى ديگر.
گفتند- ابراهيم مشتاق كلام حق بود و سوخته خطاب او، سوزش بغايت رسيده و سپاه صبرش بهزيمت شده، و آتش مهر زبانه زده، گفت- خداوندا بنماى مرا، تا مرده چون زنده كنى؟ گفت- يا ابراهيم أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ ايمان نياورده كه من مرده زنده كنم؟
گفت- آرى و لكن دلم از آرزوى شنيدن كلام تو و سوز عشق خطاب تو زير زبر شده بود، خواستم تا گويى أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ مقصود همين بود كه گفتى و در دلم آرام آمد.
| آرام من پيغام تو | وين پاى من در دلم تو |
حكايت كنند كه- يكى در كار سر پوشيده بود و ميخواست تا با وى سخن گويد نمىگفت، و امتناعى مىنمود، و آن كار افتاده سخت درمانده و گرفتار وى بود، و در آرزوى سخن گفتن با وى، دانست كه ايشان را بجواهر ميلى باشد، رفت و هر چه داشت بيك دانه جوهر پر قيمت بداد و بياورد و برابر وى سنگى بر آن نهاد تا بشكند آن معشوقه طاقت نداشت كه بر شكستن آن صبر كند، گفت- اى بيچاره چه ميكنى! گفت بآن ميكنم تا تو گويى چه ميكنى!
| اندر دل من قرار و آرام نماند | دشنام فرست اگرت پيغام نماند |
و گفته اند- ابراهيم بآنچه گفت أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى زندگى دل مى خواست و طمأنينه سرّ، دانست كه تا دلى زنده نبود طمأنينت در آن فرو نيايد، و تا طمأنينه نبود بغايت مقصد عارفان نرسد، و غايت مقصد عارفان روح انس و شهود دل و دوام مهرست، زبان در ياد و دل با راز و جان در ناز، زبان در ذكر و دل در فكر و جان با مهر، زبان ترجمان دل در بيان و جان باعيان. گفتند- اى ابراهيم اكنون كه زندگى در مردن است و بقا در فنا، شو چهار مرغ را بكش، از روى ظاهر، چنانك فرموديم تعظيم فرمان ما را و اظهار بندگى خويش را، و از روى باطن هم در نهاد خود اين فرمان بجاى آر، طاوس زينت را سر بردار و با نعيم دنيا و زينت دنيا آرام مگير.
| كم كن بر عندليب و طاوس درنگ | كين جا همه بانك بينى آنجا همه رنگ |
غراب حرص را بكش، نيز حريص مباش بر آنچه نماند و زود بسر آيد.
| چه بازى عشق با يارى كزو بى جان شد اسكندر | چه دارى مهر بر مهرى كزو بى ملك شد دارا |
خروه شهوت را باز شكن، هيچ شهوت بدل خود راه مده كه از ما باز مانى.
| گر از ميدان شهوانى سوى ايوان عقل آيى | چو كيوان در زمان خود را به هفتم آسمان بينى |
كركس امل را بكش، امل دراز مكن، و دل بر حياة لعب و لهو منه، تا بحياة طيبه رسى، اى ابراهيم حياة طيبه آن زندگى دل است و طمأنينه سركه تو ميخواهى!
و گفته اند- ابراهيم باين سؤال كه كرد طلب رؤيت ميكرد، چنانك موسى كرد، اما ابراهيم برمز ديدار خواست نه بصريح، لا جرم جواب نيز برمز شنيد و هو قوله أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ اى ابراهيم شنيديم سؤال تو و دانستيم مراد تو، و بحقيقت دان كه اللَّه عزيز است و يافت وى عزيز و ديدار وى عزيز، و موسى ع بصريح خواست نه برمز، لا جرم جواب نيز صريح شنيد كه لَنْ تَرانِي و گفتهاند- چون ابراهيم گفت، خداوندا با من نماى كه مرده چون زنده كنى، بسرّ وى ندا آمد كه تو نيز بنماى كه اسماعيل زنده را چون مرده كنى، مطالبت بمطالبت اگر وفا كنى وفا كنم، پس ابراهيم وفا كرد و اللَّه در آن وفا بر وى ثنا كرد گفت: و ابراهيم الّذى و فى- رب العالمين نيز وفا كرد و مراد وى بداد. و گفتهاند- ابراهيم در اين سؤال كه كرد غايت يقين ميخواست
و يقين را سه رتبت است: اول علم اليقين، پس عين اليقين، پس حق اليقين. علم اليقين آنست كه از زبان پيغامبران ببندگان خدا رسد، و عين اليقين آنست كه بنور هدايت بايشان رسد، حق اليقين آنست كه هم بنور هدايت بود هم بآثار وحى و سنت ابراهيم خواست تا هر سه رتبت او را جمع شود تا هيچ شبهة نيز بخاطر وى نرسد، ثم قال- وَ اعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ. رب العزة و مالك العزّة، متعزّز بعزّ سنائه و وصف جلاله، معزّ لغيره بكرمه و افضاله. بدانكه خداى با عزت است و با قدرت با جلال و با قوت، عزيزى كه هيچكس بعزّ او نرسد، هيچ فهم حدّ او در نيابد، هيچ دانا قدر او بنداند، خود عزيز و عزيز كننده خوار كردگان، و باز نماينده كم بودگان، و بردارنده افكندگان، و اعزاز وى مر بندگان را هم درين جهانست و هم در آن جهان، درين جهان بمال و حال، و در آن جهان بديدار و وصال، لم يزل و لا يزال.
قوله مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ- بو جعفر قاينى گفت- كه اللَّه تعالى نواخت درويشان و مراعات ايشان بجايى رسانيد كه از هفت روى مواسات ايشان از توانگران درخواست، يكى از روى امر چنانك گفت أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ، أَنْفِقُوا مِنْ طَيِّباتِ ما كَسَبْتُمْ. ديگر از روى تلطف چنانك گفت مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً سوم از روى وعد و افزونى پاداش. چنانك گفت مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ كَمَثَلِ حَبَّةٍ- جاى ديگر گفت فَيُضاعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ چهارم از روى وعيد، چنانك گفت لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ پنجم از روى نصيحت چنانك گفت الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ ششم از روى تهديد چنانك گفت وَ لا يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْراً لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ هفتم از روى تحقيق چنانك گفت ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ.
و على الجمله- در مراعات و مواسات درويشان هم كفارت گناهان است، هم رضاء رحمن، هم شفاء بيماران و كشف غمان، و هم طهارت دل و جان، هم قبول و نواخت از جهت خداوند جهان. اما كفارت گناهان و رضا رحمن آنست كه-
مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت«صدقة السر تطفئ غضب الرب و صدقة العلانية تطفئ الخطيئة كما يطفئ الماء النار»
و در بعضى اخبارست كه- جنازه حاضر بود، رسول خدا بر آن نماز نمىكرد، جبرئيل آمد و گفت يا رسول اللَّه نماز كن بر وى كه او در شبى كه باران مىآمد صدقه بدرويشى محتاج داد و اللَّه او را بآن صدقه بيامرزيد و از وى خشنود گشت. و شفاء بيماران و كشف غمان آنست كه-
مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت«داووا مرضاكم بالصدقة، و استقبلوا امواج البلايا بالدعاء، و تداركوا الغموم بالصدقة، تكشف عنكم»
و طهارت آنست كه اللَّه گفت خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها و قبول آنست كه
مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت«ان اللَّه تعالى يقبل الصدقة و لا يقبل الا الطيب، يقبلها بيمينه ثم يربيها لصاحبها كما يربى الرجل منكم مهره حتى ان اللقمة لتصير مثل جبل احد»
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول