ابراهیم ادهم ـ كشف الأسرار و عدة الأبرار
يا عِبادِيَ الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِي واسِعَةٌ
بزبان اهل تفسير كسى را كه در دين بعذاب دارند و رنجانند يا در ضيق معيشت باشد، بحكم اين آيت هجرت كند بجايى كه از عذاب و رنج ايمن بود و فراخى معاش بيند. و بزبان اشارت بر ذوق اهل معرفت هجرت كه از عذاب و رنج ايمن بود و فراخى معاش بيند و بر زبان اشارت بر ذوق اهل معرفت هجرت ميفرمايد، قومى را كه بر جاه و قبول خلق آرام دارند و بر معلوم تكيه كنند، چنان كه حكايت كنند از بو سعيد خراز كه در شهرى شدم و نام من پى من آنجا معروف و مشهور شده و در كار ما عظيم برفتند چنان كه پوست خربزه كز دست ما بيفتاد برداشتند و از يكديگر بصد دينار همى خريدند و بر آن همىافزودند. با خود گفتم اين نه جاى منست و نه بابت روزگار من. از آنجا هجرت كردم: بجايى افتادم كه مرا زنديق همى گفتند و هر روز دو بار بر من سنگباران همى كردند كه شومى خويش ازين شهر و ولايت ما فرا پيشتر بر. من همان جاى مقام ساختم و آن رنج و بلا همى كشيدم و خوش همى بودم.
و از ابراهيم ادهم حكايت كنند كه: در همه عمر خويش در دنيا سه شادى بدلم رسيد و بآن سه شادى نفس خويش را قهر كردم: در شهر انطاكيه شدم برهنه پاى و برهنه سر ميرفتم و هر كس طعنه اى بر من همى زد، يكى گفت: هذا عبد آبق من مولاه- اين بنده ايست از خداوند خود گريخته، مرا اين سخن خوش آمد گفتم با نفس خويش اى گريخته و رميده گاه آن نيامد بطريق صلح درآيى؟.
دوم شادى آن بود كه در كشتى نشسته بودم مسخره اى در ميان آن جماعت بود و هيچكس را از من حقيرتر و خوارتر نمى ديد. هر ساعتى بيامدى و دست بر[10] قفاى من داشتى.
سوم آن بود كه در شهر مطيّه در مسجدى سر بر زانوى حسرت نهاده بودم در وادى كم و كاست خود افتاده، بى حرمتى بيامد و بند ميزر بگشاد و آب بر من ريخت گفت يا شيخ خذ ماء الورد نفس من آن ساعت از آن حقارت خويش نيست گشت و دلم بدان شاد شد و آن شادى از بارگاه عزت در حق خود تحفه سعادت يافتم.
پير طريقت گفت: بسا مغرور در ستر اللَّه و مستدرج در نعمت اللَّه و مفتون بثناى خلق، جايى كه ترا فرا پوشد نگر مغرور نباشى و چون خلق ترا بستايند نگر مفتون نباشى و چون نعمت بر تو گشايند نگر مستدرج نباشى.
كشف الأسرار و عدة الأبرار، سورة العنكبوت
