حکایات كشف الأسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

فرستادن مشرکان عتبة بن ربيعه برای تطمیع حضرت خدمت حضرت رسول اکرم صل الله علیه وآله

روايت كنند از جابر بن عبد اللَّه و از محمد بن كعب القرظى كه جمع قريش روزى بهم نشسته بودند با يك ديگر مي گفتند: اين كار محمد بر ما مشكل شد و نفرى از عزيزان ما چون حمزه عبد المطلب و عمر خطاب و ديگران با دين وى گشتند و كار وى روز بروز بالا مي گيرد، كسى بايد كه در كهانت و سحر دستى دارد و صنعت شعر نيكو داند تا با وى سخن گويد و باز داند كه مادّت علم وى از كجاست و حاصل دعوى وى چيست. عتبة بن ربيعه برخاست گفت: كار منست كه من شعر شنيده‏ ام و در سحر و كهانت بيگانه نباشم، اگر سخن محمد ازين جنس است بر من پوشيده نشود.

و رسول صلوات اللَّه و سلامه عليه تنها بمسجد نشسته بود عتبه بيامد و با رسول عليه السلام برفق و بحرمت سخن در گرفت گفت: يا محمد ما ترا از خويشتن دانيم و مكانت و منزلت خود در نسب قريش شناخته‏ ايم: امّا كارى عظيم با ايشان بر دست گرفته ‏اى، جمع ايشان پراكنده كردى، پيران ايشان را حرمت برداشتى، خدايان ايشان را عيب كردى، دين پدران بباد بردادى، اكنون چند سخن از من بشنو و در ان نظرى كن، چند چيز بر تو عرضه كنم و اختيارى بكن.

رسول (ص) فرمود: قل يا ابا الوليد- هان بگو تا چه خواهى گفت اى بو الوليد. عتبه گفت: يا ابن اخى اگر اين كار كه بيش گرفته ‏اى و اين دين كه تو آورده ‏اى مقصود تو جمع مال است ما ترا چندان مال جمع كنيم كه در قريش هيچ كس از تو توانگرتر نباشد، و اگر شرف و سيادت و سرورى مي خواهى ما ترا بر همه قريش لا بل بر همه عرب سرور و مهتر كنيم، و اگر غلمت شهوت ترا رنجه ميدارد ده زن از كرايم قريش بزنى بتو دهيم، و اگر ريّى بتو مى‏ آيد از روى كهانت ترا درمان ساز پديد كنيم، اگر شعرست كه در صدر تو مي جوشد، عجب نيست كه شما بنى عبد المطلب را در شعر آن قوت و قدرت هست كه ديگران را نيست، و رسول خدا خاموش همى بود تا سخن بآخر راند.

آن گه فرمود: يا با الوليد همى بگفتى و از گفت خود فارغ شدى؟ گفت: نعم فارغ شدم حضرت مصطفى عليه الصلاة و السلام گفت اكنون از من بشنو تا من نيز خواندنى برخوانم، در گرفت گفت: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، حم، تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا .. تا آخر اين آيت برخواند كه‏ فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عادٍ وَ ثَمُودَ و گفته ‏اند، تا آيت سجده بر خواند و رسول عليه السلام سجود تلاوة كرد، و عتبه در شنيدن كلام حضرت خداوند جل جلاله چنان مبهوت و مدهوش گشت كه جاى سخن در وى نماند و بآخر دست بر دهن رسول نهاد و گفت: بحق رحم كه نيز نخوانى كه طاقتم برسيد و درين سخن سرگردان و حيران شدم. برخاست و چون متحيّرى بخانه خود باز شد و بانجمن قريش كه در انتظار وى بودند بازنگشت.

بو جهل گفت: اى معشر قريش عتبه بر ما بازنگشت ترسم كه صابى شد و در طعام محمدش رغبت افتاد، همه برخاستند و بخانه عتبه شدند بو جهل او را گفت: ترانه بران صفت مى‏بينيم كه برفتى، همانا كه بطعام محمد رغبت كردى و باو ميل دارى، اگر ترا حاجت است تا ترا چندان مال دهيم كه از طعام محمد بى ‏نياز شوى. عتبه از ان سخن در خشم شد و سوگند ياد كرد كه هرگز با محمد سخن نگويد، آن گه گفت: من سخن خويش با محمد بگفتم و او بجواب من سورتى بر خواند، و اللَّه كه هرگز مانند آن سخن نشنيدم!

نه شعر بود و نه سحر و نه كهانت، كار بجايى رسيد كه دست بر دهن وى نهادم و او را سوگند دادم كه بس كند خواندن آن كه حيران شده بودم و دلم زير زبر گشته. اكنون ميگويم شما را اگر فرمان من بريد: راى من آنست كه اين مرد را فرو گذاريد با دين خويش و تعرّض او نرسانيد و بر عداوت او نكوشيد كه آن سخن كه من از وى شنيدم ناچار آن را عاقبتى است و در ان بسته‏ كارى و چيزى، او را بعرب باز گذاريد، اگر عرب بدو دست يابند خود شغل شما كفايت كردند و اگر او بر عرب دست يابد ملك او ملك شماست عزّ او عزّ شما. بو جهل گفت: چنان مى‏دانم كه سحر او در تو اثر كرده و ترا از حال خود بگردانيده. عتبه گفت راى من اينست، شما هر چه خواهيد مي كنيد.

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره المصابيح- (فصلت) آیه 1-41

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=