كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره النساء – آیه 1-5
سورة النساء- مدنية
1- النوبة الاولى
(4/ 5- 1)
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان،
يا أَيُّهَا النَّاسُ اى مردمان اتَّقُوا رَبَّكُمُ بپرهيزيد از [خشم و عذاب] خداوند خويش، الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ آن خداوند كه شما را بيافريد از يك تن، وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها و بيافريد از آن يك تن، جفت وى؛ وَ بَثَّ مِنْهُما و از ايشان هر دو پراكند در جهان، رِجالًا كَثِيراً وَ نِساءً مردان و زنان فراوان، وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ و بپرهيزيد از خشم آن خداى كه داد و زينهار از يكديگر بوى ميخواهيد، وَ الْأَرْحامَ و بپرهيزيد از خويشاوندان ببريدن، إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً (1) كه خداى بر شما ديده بان است و گوشوان.
وَ آتُوا الْيَتامى أَمْوالَهُمْ مالهاى يتيمان فرا ايشان دهيد [شما كه قيّمان ايشانيد]، وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ و مال يتيم كه شما را خبيث است بدل مگيريد از مال خويش كه شما را پاكست، وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى أَمْوالِكُمْ و مال ايشان با مال خويش مخوريد، إِنَّهُ كانَ حُوباً كَبِيراً (2) كه خوردن مال يتيم بزه بزرگست.
وَ إِنْ خِفْتُمْ و اگر بترسيد، أَلَّا تُقْسِطُوا كه داد نكنيد، فِي الْيَتامى در كار يتيمان، فَانْكِحُوا بزنى كنيد، «ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ آنچه شما را حلال و پاكست از زنان، مَثْنى دوگانه، وَ ثُلاثَ و سه گانه، وَ رُباعَ و چهارگانه، فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا پس اگر ترسيد كه داد نكنيد ميان ايشان،فَواحِدَةً پس يك زن بزنى كنيد، أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ يا سريت همىداريد بملكيت، ذلِكَ أَدْنى أَلَّا تَعُولُوا (3) آن نزديكتر بود بآنكه گران مؤنت نبيد.
وَ آتُوا النِّساءَ و بزنان دهيد، صَدُقاتِهِنَ كاوينهاى ايشان نِحْلَةً فريضه نامزد كرده و خدا بايشان بخشيده، فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ اگر اين زنان خوش منش باشند شما را، عَنْ شَيْءٍ مِنْهُ نَفْساً بآنكه چيزى از كاوين بشما دهند بخوش دلى، فَكُلُوهُ هَنِيئاً مَرِيئاً (4) ميخوريد آن را نوش و گوارنده.
وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ مالهاى خويش فرا بيخردان مدهيد، الَّتِي جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً آن مال كه خداى آن شما را قيام شما كرد، وَ ارْزُقُوهُمْ فِيها يتيمان را و معتوهان را روزى ميدهيد در آن، وَ اكْسُوهُمْ و بپوشيد ايشان را بجامه، وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً (5) و ايشان را سخن خوش گوئيد سخن نيك پسنديده.
النوبة الثانية
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ-
روى عن على بن ابى طالب (ع) قال: «لمّا نزلت بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ضجّت جبال الدّنيا حتّى كنّا نسمع دويّها، و سمعها الكفّار ايضا فقالوا سحر محمد الجبال، فقال النّبيّ (ص) ما من مؤمن موقن يقرءوها الّا سبّحت معه الجبال الّا أنّه لا يسمع».
امير المؤمنين على (ع) گفت: چون آيت تسميت فرو آمد، كوههاى همه عالم آواز برآوردند بتسبيح، چنان كه آواز آن بگوش ما ميرسيد، و كافران نيز بشنيدند، گفتند: جادويى محمد بغايتى رسيد كه در كوه نيز اثر كرد، مصطفى (ص) گفت: هيچ مؤمن نخواند اين آيت مگر كه كوههاى عالم با وى بتسبيح درآيد، و خداى را بپاكى و بىعيبى بستايد و ثنا گويد، لكن او نشنود.
و در آثار بيارند كه اهل هفت آسمان و كرّوبيان و مقرّبان درگاه عزّت پيوسته اين آيت خوانند، و اوّل كسى كه در زمين بوى فرو آمد آدم (ع) بود، فقال آدم: قد أمن ذرّيّتى العذاب ما داموا على قراءتها، پس از آدم (ع) بآسمان باز بردند تا بروزگار ابراهيم خليل (ع)، آن گه بخليل فرو آمد، و ببركت آن آتش نمرود بر خليل خوش گشت، و بر دشمن خويش ظفر يافت. پس بآسمان باز بردند و به موسى كليم فرو آمد در آن صحف كه اللَّه تعالى بوى داد، و موسى (ع) به بركت اين آيت فرعون و هامان و لشكر وى را مقهور كرد، و نصرت و ظفر ديد، و كار وى راست شد، پس از موسى (ع) با آسمان بردند تا به سليمان پيغامبر (ع) فرو آمد، و ملوك زمين منقاد سليمان شدند، و سر بر خط وى نهادند. و رب العالمين فرمود سليمان را كه در اسباط بنى اسرائيل اين ندا كن: الا من احبّ منكم ان يسمع امان اللَّه عزّ و جلّ، فليحضر الى سليمان فى محراب داود. كس از ايشان بنماند از احبار و زهّاد و عبّاد و عامه ايشان كه نه همه حاضر شدند، و سليمان (ع) بمنبر ابراهيم (ع) بر شد، و اين آيت امان بر ايشان خواند؛ يعنى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. ايشان همه بشنيدند، و شادى كردند، و طرب نمودند، و باتفاق گفتند: «نشهد أنك لرسول اللَّه حقا حقا». پس از سليمان (ع) بآسمان بردند تا به مسيح (ع) فرو آمد، عيسى بن مريم (ع).
و اللَّه تعالى منت بر وى نهاد و گفت:يا ابن العذرا أ تدرى ايّ آية انزلت عليك؟ انزلت عليك آية الامان، و هى قوله: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. فاكثر من تلاوتها عند قيامك و قعودك و مضجعك و مجيئك و ذهابك و صعودك و هبوطك، فانّه، من وافى يوم القيامة، و فى صحيفته منها ثمانى مائة مرّة، و كان مؤمنا بى، أعتقته من النّار، و ادخلته الجنّة، فلتكن فى افتتاح قراءتك و صلوتك، فانّه من جعلها فى افتتاح قراءته و صلوته، اذا مات على ذلك لم يرعه منكر و نكير، و اهوّن عليه سكرات الموت و ضغطة القبر، و كان رحمتى عليه، و افسح له فى قبره، و أنوّر له مدّ بصره، و أخرجه من قبره ابيض الجسم و انور الوجه، و احاسبه حسابا يسيرا، و أثقّل ميزانه، و اعطيه النّور التّام على الصّراط حتّى يدخل به الجنّة.
قال عيسى (ع): يا ربّ هذا لى خاصّة؟ قال: لك و لمن اتّبعك و قال بقولك، و هو لأحمد و أمّته من بعدك. قال: فلمّا انقرض الحواريون و من اتّبعهم و جاء الآخرون فضلّوا، و اضلّوا، و بدّلوا، و استبدلوا بالدّين دينا، رفعت عندها آية الأمان من صدور النصارى، و بقيت فى صدور مسلمى اهل الانجيل مثل بحيرا و أمثاله حتى بعث اللَّه عزّ و جلّ النّبيّ محمدا (ص)، فأنزلت عليه، و كان نزولها عليه فتحا كبيرا عظيما.
قال: و حلف ربّ العزّة بعزّته لا يسمّى مؤمن على شىء الّا باركت عليه، و لا يقرءوها مؤمن الّا قالت الجنّة: لبّيك! و سعديك! اللّهم ادخل عبدك هذا فىّ ببسم اللَّه الرّحمن الرّحيم، و اذا دعت الجنّة لعبد فقد استوجب له دخولها.
قال (ص):« و انّ امّتى يأتون يوم القيامة و هم يقولون: بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم فتثقّل حسناتهم فى الميزان، فتقول الأمم ما ارجح موازين امّة محمد (ص)؟! فيقول الأنبياء لهم: لأنّ مبتدأ كلامهم، بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم».
يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الآية … اين سوره در مدنيّات شمرند كه همه به مدينه فرو آمد در ابتداء هجرت مصطفى (ص)، و بعدد كوفيان صد و هفتاد و شش آيت است، و سه هزار و هفتصد و چهل و پنج كلمت، و شانزده هزار و سى حرف.
و در فضيلت اين سورة مصطفى (ص) گفت: من قرأ سورة النّساء فكأنّما تصدّق على كلّ من ورث ميراثا، و أعطى من الأجر كمن اشترى محرّرا، و برىء من الشّرك، و كان فى مشيئة اللَّه من الّذين يتجاوز.
قوله: يا أَيُّهَا النَّاسُ اىّ اسمى منفرد است ميان دو تنبيه، و تكرار تنبيه بر سبيل تأكيد است، و تحقيق موعظت. معنى آنست كه هان بيدار باشيد تا گويم، هان نيوشيد پند كه ميدهم، بپذيريد حكم كه ميكنم. خداوندا حكم چيست؟
اتَّقُوا رَبَّكُمُ بپرهيزيد از خشم خدا بطاعت دارى، و فرمان بردارى وى.
گفتهاند: تقوى سه قسم است: اول از شرك پرهيز كردن، و اين تقوى عام است. پس، از معصيت پرهيز كردن، و اين تقوى خاص است. پس، از شبهت پرهيز كردن، و اين تقوى خاص الخاص است. و مصطفى (ص) را پرسيدند كه آل محمد كيست؟
فقال (ص): «كلّ تقىّ، الا انّ اوليائى منكم المتّقون، و لا فضل لأحدكم على احد الّا بالتّقوى».
و در قرآن تقوى است بمعنى توحيد، چنان كه گفت خداى: وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى، و بمعنى طاعت، چنان كه گفت: اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ، و بمعنى توبت، چنان كه گفت: وَ لَوْ أَنَّ أَهْلَ الْكِتابِ آمَنُوا وَ اتَّقَوْا، و بمعنى اخلاص، چنان كه گفت: وَ مَنْ يُعَظِّمْ شَعائِرَ اللَّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ و أُولئِكَ الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى، و بمعنى حذر، چنان كه گفت: وَ اتَّقُوا النَّارَ الَّتِي أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ.
آن گه بخلق خويش بر خود دلالت كرد و گفت: الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ، يعنى آدم، وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها يعنى حوا. مفسّران گفتند: ربّ العزّة آدم (ع) را بيافريد، و آدم خواب بر وى افكند، و از يك استخوان پهلوى وى از جانب چپ حوا را بيافريد، و آدم را از آن هيچ رنج نرسيد، كه اگر رنج رسيدى بر وى مهربان نبودى، و آن مواصلت و مودّت ميان ايشان نپيوستى. و قد قال رب العزّة:وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً،
پس چون آدم از خواب بيدار گشت، او را گفتند:اين كيست اى آدم؟ جواب داد كه: «هذه حوّا يعنى خلقت من شىء حىّ»،
گفتند:نام جنس او چيست؟ گفت: «المرأة، لأنّها من المرء خلقت»،
وصحّ فى الخبر أنّ النّبيّ (ص) قال:« لمّا خلق اللَّه عزّ و جلّ آدم انتزع ضلعا من اضلاعه فخلق منه حوا.»
وَ بَثَ اى اظهر و نشر و فرّق، وَ خَلَقَ مِنْها اى من آدم و حوا رِجالًا كَثِيراً وَ نِساءً يقول خلقا كثيرا من رجال و نساء، يقال الف امّة. گفتهاند درين آيت تقديم و تأخير است يعنى رجالا و نساء كثيرا، كه زنان در جهان از مردان بيشاند، و در خبر است از مصطفى (ص) كه در آخر الزّمان زنان چندان باشند كه پنجاه زن را يك قيّم بود. بَثَ در كثرت گويند چيز فراوان را، يقال بثثتك حديثى، و ابثثتك.
وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي تَسائَلُونَ بِهِ- مخفف و ممدود قراءت كوفى است، اصل ان تتسائلون، تاء دوم را حذف كردند زيرا كه اجتماع دو حرف متقارب گران داشتند.
باقى قرّاء تسّائلون خوانند بتشديد سين. و مراد هم تتسائلون است، لكن آن تا كه كوفيان حذف كردند اينان در سين مدغم كردند، و ادغام تا در سين نيكو است، زيرا كه هر دو از حروف طرف زباناند، و اصول ثنايا، و هر دو مهموساند.
وَ الْأَرْحامَ بخفض ميم قراءت حمزه است، معطوف بر ضمير اسم اللَّه، و آن چنانست كه عرب گويد: اسألك باللَّه و الرحم، و عطف بر مضمر مجرد و بى اعادت جارّ قومى از نحاة كوفه روا داشتند. و برين معنى بيتها انشاد كردهاند، و بدان استشهاد نموده، و اين متداول است ميان ايشان، لكن از جهت قياس ضعفى دارد، زيرا كه عرب نگويد مررت به وزيد، بى اعادت جار، لكن گويد مررت به و بريد، مع اعادة الجار، قال اللَّه تعالى: فَخَسَفْنا بِهِ وَ بِدارِهِ الْأَرْضَ. باقى قراء وَ الْأَرْحامَ بنصب خوانند، عطفا على اسم اللَّه تعالى، يعنى فاتّقوا اللَّه فلا تعصوه، و اتّقوا الأرحام فلا تقطعوها.
و معنى الآية: اتّقوا اللَّه الّذى تتسائلون فيما بينكم حوائجكم و حقوقكم به، فيقول بعضكم لبعض: اسئلك باللَّه، انشدك باللَّه. ميگويد: بپرهيزيد از خشم آن خداى كه شما بندگانيد، سؤالها كه از يكديگر مىكنيد، و حقهاى يكديگر كه ميگزاريد، و حاجتها كه راست مىكنيد، بوى و بنام وى مىكنيد، كه يكديگر را بوقت حاجت مىگوئيد. اسألك باللَّه، انشدك باللَّه.
إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً- اى حفيظا لأعمالكم، يسألكم عنها فيما امركم به، و نهاكم عنه. در قرآن هر جا كه كان است به اللَّه پيوسته، معنى آنست كه لم يزل، هميشه چنان بود كه هست.
وَ آتُوا الْيَتامى أَمْوالَهُمْ- اين در شأن مردى از بنى غطفان آمد كه مالى بسيار بنزديك وى بود از آن برادرزاده وى كه يتيم بود، چون آن يتيم بالغ شد مال خويش طلب كرد، اين عمّ كه قيّم وى بود منع كرد، و آن مال بوى باز نمىداد.
هر دو رفتند بترافع بحضرت مصطفى (ص) تا ايشان را حكم كند. ربّ العزّة در شأن ايشان اين آيت فرستاد. رسول خدا (ص) بر ايشان خواند. آن عمّ وى گفت «اطعنا اللَّه و اطعنا الرّسول، نعوذ باللَّه من الحوب الكبير»، و آن مال بتمامى بوى باز داد. آن جوان چون مال بوى باز رسيد دست در نهاد، و نهمار در راه خدا هزينه كرد.
رسول خدا گفت:ثبت الاجر و بقى الوزر.
گفتند: يا رسول اللَّه ثبوت اجر شناختيم، بقاء وزر چه معنى دارد؟ رسول خدا (ص) گفت:ثبت الأجر للغلام، و بقى الوزر على والده.
وَ آتُوا الْيَتامى أَمْوالَهُمْ- اين خطاب با قيّمان يتيمان است، ميگويد: مالهاى يتيمان فرا ايشان دهيد، ايشان را يتيمان خواند آن روز كه مال بايشان ميدهند، و ايشان آن روز يتيم نبودند، كه بعد از بلوغ يتيم نيست، اما از آن وجه راند كه: مال در دست قيّمان بروز يتيمى افتاد. اين همچنانست كه گفت عزّ و علا:
فَأُلْقِيَ السَّحَرَةُ ساجِدِينَ و لا سحر مع السجود، و لكن سمّوا بما كانوا عليه قبل السجود، كذلك هاهنا.
وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ الآية- خبيث و طيّب اينجا حرام و حلالست، چنان كه جايى ديگر گفت: قُلْ لا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ. و معنى تبدّل آنست كه قيّم يتيم اگر در مال يتيم چيزى نيكو ديدى از زر و سيم و جامه و چهارپاى، آن را برگرفتى، و بجاى آن بدلى نهادى كه از آن كمتر بودى، و ردىتر. رب العالمين ايشان را از آن نهى كرد، گفت: وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ. وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى أَمْوالِكُمْ اى مع اموالكم.
إِنَّهُ كانَ حُوباً كَبِيراً- اين كان وقوع راست در حال، و عرب كان گويند ماضى را، و كان گويند حال را، و كان گويند مستقبل را، و اللَّه جلّ جلاله مستقبل را ميگويد: وَ كانَ يَوْماً عَلَى الْكافِرِينَ عَسِيراً. حوب بضم حا اسم است، و حب بفتح، مصدر، حاب يحوب حوبا. و يقال هذا الامر حوب و حوبة و حاب.
وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تُقْسِطُوا فِي الْيَتامى الآية- معنى آيت آنست كه در زمان اول يتيمان را قيّمان بپاى ميگردند، از آن قيّم بود كه يتيمهاى را ديد با مال بىجمال، مال وى را مىخواست كه او را بزنى كند، و مىترسيد كه وى را بزنى نگاه نتواند داشت از زشتى صورت وى، و در مال وى رغبت مىكرد. اين آيت آمد، يعنى كه اگر ميترسيد كه با آن يتيمه بداد نتوانيد زيست يتيمه را گذاريد، و مال وى با وى سپاريد، در وقت بلوغ و ايناس رشد، و رويد و زن خواهيد، خواهيد يكى، خواهيد دو، خواهيد سه، خواهيد چهار، كار بر شما فراخ است. آن يتيمه را و مال وى را آزاد داريد. و برين معنى «خفتم» بمعنى «علمتم» است، خوف و خشيت بمعنى علم رواست، چنان كه جاى ديگر گفت: إِلَّا أَنْ يَخافا، فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا يُقِيما. فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما، إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ اين همه بمعنى علم است.
آن گه حقّ زنان و داد ايشان را فرا پيوست، گفت: فَإِنْ خِفْتُمْ أَلَّا تَعْدِلُوا اين خوف ايدر حقيقى است. ميگويد اگر ترسى آيد كه ميان ايشان راستى و داد نتوانيد كه كنيد، «فواحدة» يك آزاد زن بزنى كنيد، أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ يا آنچه بملك يد فرادست آيد، از كنيزكان و بردگان. عرب مملوك را ملك يد خوانند.
آن گه نيكو سخنى را آن يد، يمين كردند، امّا قول ابن عباس و سعيد جبير و قتاده و ربيع و ضحاك و سدى در معنى آيت آنست كه: در عهد اول از مال يتيمان پرهيز نكردند و تحرّج مينمودند، و كار آن سخت فرا گرفتند بحكم اين آيت كه:
وَ آتُوا الْيَتامى أَمْوالَهُمْ، اما كار زنان سستتر فرا دست گرفتند. از ايشان بسيار بزنى ميكردند، و آن گه عدل در آن نگه نمىداشتند. رب العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد، يعنى كه: اين زنان در ضعف و عجز همچون يتيماناند، و چنان كه يتيمان را حاجت بقيّم است، زنان را نيز حاجت بقيّم است، و چنان كه در يتيمان عدل و راستى نگه بايد داشت، در زنان هم مىنگه بايد داشت. چنان كه آنجا مىترسيد و تحرّج ميكنيد اينجا نيز بترسيد و تحرّج كنيد، چندان بزنى خواهيد كه در ميان ايشان عدل نگهداريد، دو خواهيد يا سه يا چهار، و بر چهار ميفزائيد. و اگر ترسيد كه ميان اين عدد عدل و راستى نگه نتوانيد داشت، پس بر يكى اقتصار كنيد، يك آزاد زن بزنى كنيد، و اگر حق آن يك زن آزاد هم نگه نتوانيد داشت پس آزاد زنان را گذاريد، و بردگان را گيريد، اگر توانيد و يابيد، تا شما را خدمت ميكنند، و بايشان استمتاع ميگيريد، اينست كه ربّ العالمين گفت: فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ.
امروز اجماع امّت آنست كه: آزاد زنان از يكى تا چهار روا است كه بزنى.
كنند، و بيش از چهار نه. امّا خاصّة رسول خدا (ص) بود بيش از چهار خواستن، هم چنان كه وى زن خواستى بى ولى و بى شهود و بىمهر، بلفظ نكاح، يا بلفظ هبت چنان كه خواستى، و اگر در منكوحهاى رغبت نمودى، بر شوهر آن زن بودى كه وى راطلاق دادى، تا رسول خدا بخواستى، پس بىانقضاء عدّت او را خواستى، و هر زن كه صحبت رسول كراهيت داشتى، بر رسول واجب بودى كه وى را طلاق دادى. اين همه خصائص رسول خدا بود در نكاح، و كس را با وى در آن خصائص مشاركت نيست.
قوله: مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ- پارسى آنست كه دوان دوان، و سه ان سه ان، و چهاران چهاران، و عرب ثناى گويند تا بعشار، و اين لغت تميم است؛ و آنچه تنوين در آن نيست دو علامت راست: يكى آنكه نكرت است و الف و لام در آن نه، ديگر آنكه معدولست از جهت خويش كه اصل آن اثنين است و ثلاثة و اربعة.
ذلِكَ أَدْنى أَلَّا تَعُولُوا- لا تعولوا را دو معنى است: يكى لا تجوروا، معنى «عول» زيادتست، و مسأله عول در سهام فرائض از آنست، و ديگر معنى لا تمونوا است. ميگويد اگر يك زن بر زنى كنيد نزديكتر بود با آنكه گران مؤنث نبيد، و منه قوله (ص): «ابدأ بمن تعول»
يعنى بمن تمون، و نام عيال ازين است از بهر آنكه عيال مؤنت مردانند، يقال عال الرّجل و اعال، و فلان معيل يعنى ذو عيال؛ و در اصل «عيال» نام است آن كسى را كه داشت وى را كس نبود بپاى.
و فى الخبر« كلكم عيال اللَّه، و أحبكم الى اللَّه احبكم الى عياله.»
آن روز كه اين آيت فرو آمد قيس حارث بر مصطفى (ص) آمد، گفت: يا رسول اللَّه هشت آزاد زن در حبالت و نكاح مناند چه فرمايى؟ رسول خدا (ص) گفت: از ايشان چهار با خود ميدار و باقى دست از ايشان بدار. قيس بخانه باز شد هر آنچه نازاينده بود او را گفت: «ادبرى»، و او را گسيل كرد؛ و آنچه زاينده بود او را گفت: «اقبلى»، و با خود ميداشت.
وَ آتُوا النِّساءَ صَدُقاتِهِنَّ نِحْلَةً- صدقه و صداق كاوين است، و نحلة و نحل عطيّه است، و معنى هر دو لفظ بهم بگفتن آنست كه اين كاوين بخشيده اللَّه است، و عطاء وى مر اين زنان را، يقال نحلتك كذا، فهو لك نحل و نحلة، اذا ضممت النون اسقطت الهاء. و كاوين زنان هر چند سبكتر و كمتر، آن در شرع پسنديدهتر و نيكوتر.
مصطفى (ص) گفت:«اعظم النساء بركة اقلّهن مؤنة»
و مستحبّ آنست كه كاوين به پانصد درم سپيد زيادت نكنند، كه كاوين زنان مصطفى (ص) چنين بود. روى عن عائشة انّها قالت: كان صداق رسول اللَّه لازواجه اثنتى عشرة اوقيّة و نشأ؛ تدرون ما النشء؟ نصف اوقيّة.
و در خبر است كه زنى بر مصطفى (ص) آمد، و خود را بر وى عرض كرد، و مىخواست كه او را زن كند، گفت: يا رسول اللَّه من تن خويش بتو دادم، و در حكم تو كردم، و راى تو در خود پسنديدم. رسول (ص) در وى رغبت نكرد. مردى آنجا حاضر بود، گفت: يا رسول اللَّه او را بزنى بمن ده. رسول (ص) گفت: هيچ چيز هست ترا كه بكاوين وى كنى؟ گفت: نه! گفت: و لا خاتم من حديد؟ و نه انگشترى از آهن؟
گفت:نه انگشترى از آهن، لكن اين برد كه دارم بدو نيم كنم. نيمه اى خود برگيرم، و نيمه اى بكاوين بوى دهم. رسول (ص) گفت:هل معك من القرآن شىء؟
با تو از قرآن چيزى هست؟ يعنى از آن هيچ ميدانى؟ گفت: نعم، آرى دانم. رسول (ص) گفت:زوّجتكها بما معك من القرآن،او را بزنى بتو دادم، بآنچه از قرآن ميدانى، يعنى كه تا او را درآموزى. رسول خدا كاوين وى تعليم قرآن كرد. اين خبر دليل است كه كاوين اگر چه اندك بود در عقد نكاح رواست، كه اگر روا نبودى رسول نگفتى: «و لا خاتم من حديد». و نيز دليل است كه بر تعليم قرآن مزد ستدن و معلّم را بمزد گرفتن رواست.
و آنجا كه گفت: وَ آتَيْتُمْ إِحْداهُنَّ قِنْطاراً دليل است كه اگر كاوين بسيار بود هم رواست. امّا اگر در عقد نكاح كاوين مسمّى نكند عقد درست باشد، اما بدخول، مهر المثل واجب شود، و اعتبار مهر المثل، بزنان عصبات است نه بمادر خويش.
وروى عن النّبي (ص)قال:« من أدان دينا و هو مجمع ان لا يؤدّيه لقى اللَّه عزّ و جلّ سارقا، و من اصدق امرأة صداقا و هو مجمع ان لا يوفّيها ذلك، لقى اللَّه عزّ و جلّ زانيا.»
و قال (ص): «احقّ الشّروط أن يوفّى به ما استحللتم به الفروج».
«فَإِنْ طِبْنَ لَكُمْ عَنْ شَيْءٍ مِنْهُ نَفْساً» نفس اينجا دلست، و نفسا منصوبست بر قطع، و معناه: ان طابت نفوسهنّ لكم عن شىء من الصّداق فوهبن لكم، فَكُلُوهُ اى فخذوه و اقبلوه هَنِيئاً لا اثم فيه، مَرِيئاً لا داء فيه؛ هنيئا فى الدّنيا لا يقضى به عليكم سلطان؛ مريئا فى الآخرة لا يؤاخذكم اللَّه به. هنىء و مرىء دو نام است طعامى را كه منهضم بود، عاقبت آن پسنديده بى غايلة، و مرىء تابع هنىء است، مرىء نگويند مگر با هنىء، و هنىء گويند بى مرىء؛ يقال: هنّأت الطّعام اهنّئه، و هنأنى الطّعام يهنأنى، و يهنئنى هناء، و هنأنى، و مرأنى يمرأنى. و الهنأ ايضا العطيّة، و الهانىء المعطى، هنأته اهنأه، و اهنئه هنأ اى اعطيته، و هنأت البعير اهنأه و اهنئه هنأ اذا مسحته بالهناء، و هو ضرب من القطران، و الهنأ النّصرة، هنأته اى نصرته، و استهنأته اى استنصرته.
وقال على بن ابى طالب (ع):« اذا اشتكى احدكم شيئا فليسأل امرأته ثلاثة دراهم من صداقها. و يشتر به عسلا، و ليشربه بماء السّماء، فيجمع اللَّه له الهنيء و المرىء و الشّفاء و الماء المبارك».
و گفته اند كه: اين آيت دليلست كه طعام جوانمردان و سخاوتيان گوارنده و سودمند بود، و خورنده را نوش، كه مىگويد ايشان چون طعام نهند بخوشدلى و طيب نفس نهند، پس خورنده را هَنِيئاً مَرِيئاً گفت؛ و طعام بخيلان بخلاف اين بود، ناگوار و ناسازگار، كه ايشان آنچه دهند بتكلّف دهند، نه بطيب نفس، پس آن درد باشد نه درمان. مصطفى (ص) از اينجا گفت:«طعام السخىّ دواء و طعام البخيل داء».
قوله تعالى: وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ الآية …- ابن عباس گفت: سفيهان اينجا زنان و فرزنداناند. ميگويد مال خود كه صلاح دنيا و قوام كار و معيشت شما در آن است فردا دست زنان و فرزندان منهيد كه آن گه زير دست و محتاج ايشان شويد، بلكه خود ميداريد و برايشان نفقه ميكنيد، و كسوت و رزق و مؤنت ايشان بپاى ميداريد.
وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً- ايشان را سخن پسنديده مىگوييد، يعنى كه ببرّ وصلت ايشان را وعده نيكو ميدهيد، كه: ما پس ازين با شما نيكويى كنيم، و عطا دهيم، و نوازيم. و دليل بر آنكه سفها زنان باشند خبر مصطفى (ص) است،قال: الا انّما خلقت النّار للسّفهاء، يقولها ثلاثا، الا و انّ السّفهاء النّساء الّا امرأة اطاعت قيّمها.
و روى: الّا صاحبة القسط و السّراج. القسط الاناء، معناه: الّا المرأة الّتى تقوم على رأس زوجها، بالاناء من الماء، و السّراج توضّئه.
و انس مالك گفت: زنى پيش مصطفى (ص) آمد، گفت: يا رسول اللَّه مادر و پدرم فداى تو باد، يك بار خيرى بگوى مر اين زنان را كه ايشان را سفها نام كردى.
رسول خدا گفت: اللَّه تعالى شما را سفها خواند در كتاب خويش. آن زن گفت: ما را ناقصات خواندى، رسول گفت: نقصان شما آن بس كه در هر ماهى پنج روز كم يا بيش نماز نكنيد. آن گه رسول (ص) دل خوشى ايشان را گفت: شما را از نواخت و كرامت حق آن نه بس است كه چون بفرزند بارور شيد، مزد شما همچون مزد غازى بود در راه حق، و چون بار فرو نهيد ثواب شما چندان بود كه ثواب شهيدان، و چون كودك را شير دهيد هم چنان بود كه از فرزندان اسماعيل گردنى آزاد كنيد. آن گه گفت: اين ثواب عظيم مر آن زنان راست كه مؤمنات باشند با شكستگى و فروتنى و تواضع، و در بلاها و رنجها شكيبا، و شوهران را سپاس دارنده و خدمت كننده.
قومى گفتند: سفها درين آيت يتيمان و معتوهاناند كه بر مال ايشان قيّم گماشتهاند، و آنچه اضافت مال با اولياء كرد با آنكه مال آن سفها است دو معنى را كرد: يكى آنكه جنس مال اضافت با ايشان كرد، و جنس مال آن همه آدميان است كه قوام ايشان بدانست، و معيشت ايشان در آنست، هم چنان كه جاى ديگر گفت:لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ اى من جنس الآدميّين.
ديگر معنى آنست كه:اولياء قيّمان و مربّيان سفهاءاند، و اموال سفهاء از روى ظاهر در دست و تصرف ايشانست كه اولياءاند، ازين جهت اضافت آن با ايشان كرد. جَعَلَ اللَّهُ لَكُمْ قِياماً اين يا بدل واو است يعنى «قواما» ميگويد: آن مال كه قوام شماست، يعنى كه بآن بپائيد، و بآن مىتوانيد بودن. مدنى و شامى «قيما» خوانند بى الف، و قيم و قيام اينجا بمعنى هر دو يكى است. و گفتهاند: «قيم» جمع قيمتست، و بدين معنى يا هم بدل واوست، لأنّ القيمة اصلها الواو، يقال لها القيمة لأنّها تقوم مقام الشيء، و تقول «قوّمت الشّىء تقويما». و حكى ابو الحسن الاخفش فيه قوما بالواو على الاصل، و معنى آنست كه آن مال كه خداى شما را آن، قيمتهاى همه چيز كرد، و بجاى ايستيد همه چيز را.
وَ ارْزُقُوهُمْ فِيها- ميگويد: يتيمان را و معتوهان را روزى ميدهيد در آن اموال، «فيها» گفت نه «منها»، اشارت است فرا تجارت در مال سفها، تا مايه بجاى ماند، اگر منها بودى مال زود بتلف آمدى. و يقرب منه
قوله (ص): «من ولّى يتيما و له مال فليتّجر له بماله، و لا يتركه حتّى تأكله الصّدقة».
«و اكسوهم»- جدا ياد كرد از بهر آنكه بيشتر رزق در مأكول و معتلف گويند.
وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلًا مَعْرُوفاً- ميگويد: ايشان را سخن خوش گوئيد، يعنى كه چون مال خويش باز خواهند بيش از ايناس رشد، ايشان را سخن خوش گوئيد، گوئيد: مال شما است آرى تا هنگام آيد، «معروفا» اى مستحسنا محمودا.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ- تاهت القلوب بسماع بسم اللَّه، طابت القلوب بشهود بسم اللَّه، غابت القلوب بظهور بسم اللَّه، طوبى لمن حديثه فى اللَّه، و جليسه هو اللَّه.
| و لا جلست الى قوم احدّثهم | الّا و أنت حديثى بين جلّاسى |
نزهة اسرار الموحدين فى الاناخة بعفوة بسم اللَّه. رتع فى حدائق القدس من استروح الى نسيم بسم اللَّه.
نام خداوند كريم مهربان، بزرگ بخشايش بر جهانيان، برحمت فراخ، روزى دهنده آفريدگان، و دارنده همگان، دشمنان و دوستان بلطف درواخ ، نوازنده آشنايان و سازنده كار ايشان در دو جهان.
اللَّه اشارتست بكمال قدرت، رحمن اشارتست بعموم رحمت، رحيم اشارتست بخصوص مغفرت. اللَّه است كه بيافريد بقدرت فراخ بىحيلت، رحمن است كه روزى داد از خزينه فراخ بىمئونت، رحيم است كه عيبها فرا پوشيد بكرم فراخ بىشفاعت.
اللَّه است كه بيافريد بنده را، و حق شناس نديد، و از وى ببريد. رحمن است كه نعمت گسترانيد، و از بنده شكر نشنيد، و نعمت باز نگرفت. رحيم است كه عيبها ديد و فرا پوشيد، عذر نشنيد، و پرده ندريد. اللَّه داغ كردنست، رحمن مرهم نهادنست، رحيم در كرم بيفزودنست.
خداوندان معرفت و جوانمردان طريقت گفتند: معنى باء بسم اللَّه آنست كه:«بى فافرحوا و بى فتروّحوا». رهيگان من! بندگان من! بمن شاد باشيد، و از غير من آزاد باشيد. بنام من آرام گيريد. بر ضمان من تكيه كنيد. بياد من آرامش كنيد. حق من در دل گيريد. عهد من در جان گيريد. بنده من! هر جا كه راستى است آن راستى بنام ماست. هر جا كه شادى است آن شادى بصحبت ما. هر جا كه عيشى است آن عيش بياد ما. هر جا كه سوزى است آن سوز بذكر ما. هر كس را شاديى، و شادى دوستان بمهر ما، ملك امروز ياد و شناخت ما، ملك فردا ديدار و يافت ما.
زهى سعادت! زهى جلالت! كه بنده را پيش آمد بىبهانه و علت!
| جلالتى نه تكلف، سعادتى نه گزاف، | حقيقتى نه مجاز، و مقالتى نه محال! | |
| در سراى طرب چون بكوفت دست غمان | ز چرخ و هم فرو شد ستارگان خيال | |
| زمان محو بپوشيد خلعتى ز يقين | عيان وصل كشيده برو طراز جمال | |
| ز راه عشق درآمد طلايه اقبال | ز ابر هجر بتابيد آفتاب وصال | |
| سراى پرده حيرت كشيد لشكر دل | بطبل دهشت برزد سپاه عشق دوال |
يا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الآية- اى نقطه انسانيت، اى صفات بشريت، تقوى پناه خويشگير، آن را ملازم باش، كه حيات بندگان باوست، و رستگارى رهيگان دروست؛ و تقوى آنست كه بنده فرمان شرع را سپر خويش سازد، تأثير نهى بدو نرسد، و آن بر سه رتبت است: اول بپناه كلمه توحيد شود، و از هر چه شرك است بپرهيزد. پس بپناه طاعت شود، و از راه معصيت بر خيزد. پس بپناه احتياط شود و از شبهت بگريزد. هر كه اين منازل تقوى بصدق باز برد لا محاله بمقصد رستگارى رسد،
كه قرآن مجيد چنين خبر مىدهد:وَ يُنَجِّي اللَّهُ الَّذِينَ اتَّقَوْا بِمَفازَتِهِمْ لا يَمَسُّهُمُ السُّوءُ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ، جاى ديگر ميگويد: وَ مَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ.
هر كه او دست در تقوى زند راه رستگارى او، از هر چه رنج است برو آسان كنيم، و از آنجا كه نبيوسد روزى فرستيم.
آورده اند كه خواهر بشر حافى بر احمد حنبل شد، گفت: اى امام مسلمانان، بر بام خانه دوك ريسم، مشعله طاهريان بگذرد، باشد كه تايى بشعاع آن مشعله در پيوندم روا باشد يا نه؟ احمد گفت: اول بگو كه تو كيستى تا خود در آن قدمگاه هستى كه اين تقوى احتمال كند؟ گفت: من خواهر بشر حافى ام، احمد بگريست گفت: اين چنين تقوى جز خاندان بشر حافى را روا نبود. ترا نشايد، زينهار تا نكنى، كه آن گه بشر حافى از تو بطيره شود. اقتدا ببرادر كن، تا مگر چنان شوى، كه اگر خواهى كه در پرتو مشعله طاهريان دوك ريسى، دست ترا طاعت ندارد، كه برادرت باين درجت بود كه هر وقت كه دست بطعامى بردى كه در آن شبهت بودى آن دست او را طاعتدار نبودى.
اذا اراد العبد أن يسهو عنّى حلت بينه و بين السّهو عنّى. اين در آن خبر بيايد كه مصطفى (ص) گفت حكاية از كردگار قديم جلّ جلاله: اذا علمت أنّ الغالب على قلب عبدى الاشتغال بى، جعلت شهوة عبدى فى مسألتى و مناجاتى، فاذا كان عبدى كذلك عشقنى عبدى، و عشقته، فاذا كان عبدى كذلك فاراد أن يسهو عنّى حلت بينه و بين السّهو عنّى، اولئك اوليائى حقّا، اولئك الأبطال، اولئك الّذين اذا ارادت اهل الارض بعقوبة زويتها عنهم لأجلهم.
ميگويد: چون بنده من همه مرا خواند، همه مرا داند، همه مرا بود، من نيز روى دل خود با وى گردانم، در همه ارادتها و شهوتها و بايستها برو در بندم، و اغيار را بتمامى از آن دل بيرون كنم. عشق و اما گفتن و ازما شنيدن، بر جان و دلش مسلط كنم، بر بساط عشقش آرام دهم، صمصام غيرت ازل بر سرش بدارم، تا اگر خواهد كه با غيرى نگرد، يا بكسى طمع كند، يا بديگرى بازارى سازد، فرا نگذارم!
| شب روز كنم، روز شب اندر كارت | با خلق جهان تبه كنم بازارت |
آرى، ما چون او را خواهيم، دانيم كه بغارت چون بايد برد، امروز او را بشحنه تقوى سپاريم تا او را در حمايت شرع خويش جاى دهد، و حركات و سكنات او بشرط ادب در آرد، و فردا او را در مقعد صدق بحضرت عنديّت فرود آريم.
نشنيدهاى كه فردا برستاخيز تقوى را گويند: بيا كه امروز روز بازار تست، هر كه را از تو نصيبى بود، در آن سراى بقدر نصيب وى او را بمنزلى فرود آر، آشنايان خويش را در حضرت عنديّت فرود آر، كه ما در ازل حكم چنين كرديم: فى جنّات و نهر، فى مقعد صدق عند مليك مقتدر.
الَّذِي خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها- خداوندى كه هر چه آفريد جفت آفريد هر كس را هام سرى پديد كرد، و مثلى درو پيوست، و شكلى درو بست، كه وحدانيت و فردانيّت صفت خاص اوست! و حق و سزاى او! روى فى بعض الكتب:زوّجت الأشياء ليستدلّ بها على وحدانيّتى.
وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالًا كَثِيراً وَ نِساءً- كمال قدرت و جلال ربوبيّت خود فرا خلق نمود، كه از نسل شخصى راست چندين هزار خلق بيرون آوردم، با طبعها و رنگهاى مختلف، با صورتها و سيرتهاى متفاوت، هر يكى برنگى ديگر، و طبعى ديگر، و صورتى ديگر، و خلقى ديگر، و حالى ديگر، و همّتى ديگر. دو كس را نه بينى هرگز كه بيكديگر مانند بطبع، و رُوا يا بصورت و آسا! فسبحان من لا نهاية لمقدوراته، و لا غاية لمعلوماته.
ثمّ قال فى آخر الآية: «إِنَّ اللَّهَ كانَ عَلَيْكُمْ رَقِيباً- رقيب گوشوان است بر دلها بى بر رسيدن، آگاه از كردها بىپرسيدن، بىنياز در كوشيدن از آسودن.
اين تنبيهى است مر بنده را، و پندى بليغ رونده را، يعنى كه چون ميدانى كه من گوشوانم بر دلها، و ديدهبان بر كردها و گفتها، مراقبت بكاردار، و حق ما بجاى آر؛ و مراقبت آنست كه بنده بدل پيوسته با حق مينگرد، و نظر حق پيش چشم خويش ميدارد، و چون داند كه از و غافل نيند، پيوسته بر حذر مىباشد.
مصطفى (ص) از اينجا گفت: « ما كرهت أن يراه النّاس منك فلا تفعله اذا خلوت»؛
و انشد فى معناه:
| اذا ما خلوت الدّهر يوما فلا تقل | خلوت و لكن قل علىّ رقيب | |
| يك دم زدن از حال تو غافل نيم اى دوست | صاحب خبران دارم آنجا كه تو هستى |
ابن عمر بغلامى شبان بگذشت كه گوسفندان بچرا داشت، گفت: اى غلام ازين گوسفندان يكى بمن فروش. غلام گفت: اين نه آن منست. ابن عمر گفت:
اگر جويند گو كه گرگ بخورد. غلام گفت: فأين اللَّه؟ يعنى پس خدا كو؟ ابن عمر را اين سخن از وى خوش آمد، رفت، و آن غلام را و آن گوسفندان را همه بخريد، و غلام را آزاد كرد، و گوسفندان را بنام وى باز كرد. روزگارى باز ميگفت ابن عمر كه قال ذلك العبد: فأين اللَّه؟.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد دوم