ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطان علیشاه» سوره فاطر 27-45
آيات 27- 38
[سوره فاطر (35): آيات 27 تا 38]
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُخْتَلِفاً أَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بِيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها وَ غَرابِيبُ سُودٌ (27) وَ مِنَ النَّاسِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْأَنْعامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ كَذلِكَ إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ (28) إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتابَ اللَّهِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً يَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ (29) لِيُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَكُورٌ (30) وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ إِنَّ اللَّهَ بِعِبادِهِ لَخَبِيرٌ بَصِيرٌ (31)
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ بِإِذْنِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ (32) جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ (33) وَ قالُوا الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ شَكُورٌ (34) الَّذِي أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا يَمَسُّنا فِيها نَصَبٌ وَ لا يَمَسُّنا فِيها لُغُوبٌ (35) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ لا يُقْضى عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا وَ لا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذابِها كَذلِكَ نَجْزِي كُلَّ كَفُورٍ (36)
وَ هُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيها رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ وَ جاءَكُمُ النَّذِيرُ فَذُوقُوا فَما لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍ (37) إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَيْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ (38)
ترجمه:
(35/ 38- 27)
آيا ننگريستهاى كه خداوند از آسمان آبى فروفرستاده است، سپس بدان ميوههاى رنگارنگ برآورديم؛ و نيز از كوهها راههايى سفيد و سرخ رنگارنگ و همچنين سياه سياه پديد آورديم.
و بدين گونه از مردم و جانوران و چارپايان رنگارنگ آفريدهايم؛ از ميان بندگان خداوند فقط دانشوران از او خوف و خشيت دارند، بى گمان خداوند پيروزمند آمرزگار است.
بىگمان كسانى كه كتاب الهى را مى خوانند و نماز را بر پا مى دارند، از آنچه به ايشان روزى داده ايم پنهان و آشكارا مى بخشند به سوداى كه هرگز زيان ندارد اميد دارند.
تا سر انجام پاداشهايشان را به تمامى بدهد، از فضل خويش به ايشان افزونتر مى بخشد، چرا كه آمرزگار قدردان است.
و آنچه از كتاب آسمانى به تو وحى كردهايم، حقّ است و همخوان با آنچه از كتب آسمانى كه پيشاپيش اوست، بىگمان خداوند به احوال بندگانش آگاه بيناست.
سپس كتاب آسمانى را به بندگان خود كه برگزيده بوديمشان به ميراث داديم؛ و بعضى از ايشان ستمكار در حقّ خويش و بعضى از ايشان ميانه رو و بعضى پيشتاز در نيكوكاريها به اذن الهى است؛ اين همانا فضل بزرگ است.
و گويند سپاس خداوند را از ما اندوه را زدود؛ بى گمان پروردگار ما آمرزگار قدردان است.
همان كه ما را از فضل خويش به اقامتگاه جاويدان در آورد كه در آنجا به ما خستگى نرسد، در آنجا به ما ماندگى نرسد.
و كسانى كه كفر ورزيده اند، آتش جهنّم را در پيش دارند، كه نه كارشان سپرى شود كه بميرند و نه چيزى از عذاب آن از ايشان كاسته شود؛ بدينسان هر انسان ناسپاسى را جزا دهيم.
و ايشان در آنجا فرياد بردارند كه پروردگارا ما را بيرون آور، تا كارى شايسته، غير از آنچه مىكرديم پيشه كنيم، (در پاسخشان گوييم) آيا شما را چندان عمر نداديم كه در آن هر كس كه اهل پند گرفتن است، پند گيرد و آيا پيامبر هشداردهندهاى به سوى شما نيامد؟ پس عذاب را بچشيد كه ستمكاران مشرك ياورى ندارند.
بىگمان خداوند داناى نهانيهاى آسمان و زمين است، او از راز دلها آگاه است.
تفسير
أَ لَمْ تَرَ خطاب مخصوص به محمّد صلّى اللّه عليه و آله است و اشكالى در آن نيست، چه او مىبيند كه خداوند از آسمان آب نازل كرده است، يا خطاب به عامّ است.
يعنى شايسته است هر بينندهاى آن را ببيند، چه اگر چشمش محجوب و پرده نداشته باشد بايد اين معنا را ببيند، لذا سرزنش مى شود كه چرا نمى بيند.
أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ چون فرستادن آب از آسمان توسّط اسباب طبيعى است كه بر چشمها و عقلها ظاهر است لفظ «اللّه» را با لفظ غيبت آورد، گويا كه خداوند در اين هنگام از ديدگان غايب است.
و آنچه بر چشمها ظاهر است اسباب است، بر خلاف اخراج ميوهها كه اسباب طبيعى در آن از چشمها مخفى است، پس گويا كه نظر كننده به آن واسطه قرار گرفتن اسباب را نمىبيند و در آنجا مسبّب را مى بيند و لذا از غيبت به تكلّم التفات كرد.
مُخْتَلِفاً أَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ لفظ «جدد» جمع «جدة» با ضمّه به معناى راه مثل جادّه است، آن عطف بر محلّ دو معمول «إنّ» يا عطف بر جمله «أ لم تر» است، كه آن به معناى اين است كه حتما مىبينى؛ يا حال است و مقصود اين است كه فرستادن آب از آسمان و اخراج ميوههاى مختلف از يك آب و اختلاف جادهها و راههاى كوهها كه در سنگ بودن يكى هستند همه اينها دلالت بر قدرت و علم و اراده خداى تعالى مىكند.
بِيضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُها رنگهاى سفيد مختلف است به سبب تيره و كدر و شفّاف بودن و همچنين است رنگ سرخ با اختلاف رنگهاى آن.
وَ غَرابِيبُ سُودٌ لفظ «غرابيب» جمع «غربيب» است تأكيد «اسود» است و حقّ اين بود كه بگويد «سود غرابيب» و ليكن جهت تأكيد و به قصد بيان «غرابيب» آن را عكس كرد.
وَ مِنَ النَّاسِ وَ الدَّوَابِّ وَ الْأَنْعامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ ضمير «الوانه» به بعض برمىگردد كه از لفظ «من» استفاده مىشود.
كَذلِكَ لفظ «كذلك» متعلّق به «مختلف» است، رنگهاى چيزهايى كه ذكر شد مختلف است، مثل اختلاف راههاى كوهها و اختلاف ميوهها.
كَذلِكَ إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده: چرا مردم با اين دلايل و انذارها چرا مردم از خدا نمى ترسند؟
پس فرمود: دلالتها و انذارها براى كسى كه خداوند در قلب او نور علم نتابانده فايدهاى ندارد و چون اغلب مردم از نور علم خالى هستند در آنان اين گونه بيم دهى فايده ندارد.
بدان كه انسان داراى مراتبى است و هر مرتبه اى داراى خوف و رجا و نوعى از علم است كه مغاير با مرتبهاى ديگر است.
پس نخستين مراتب انسان نفس امّاره اوست و در آن مرتبه ادراكات او جز ظنون و گمانها ناميده نمىشود، ادراكاتش فقط و فقط محصور بر لوازم حيات دنياست كه علم او در اين مرتبه همين قدر است و بيش از اين نيست و خوف و رجاى او نيز جز در چيزى كه متعلّق به حيات دنيا باشد، نيست.
دوّمين مرتبه از حيات انسان مرتبه نفس لوّامه او است كه در اين مرتبه ادراكات او از ظنون و علوم و ذوق و وجدان مخلوط مىشود، زيرا در اين هنگام گاهى با شأن نفس امّاره ظاهر مىشود كه به احكام آن محكوم مىشود و گاهى با شأن نفس مطمئنّه ظاهر مىشود و به احكام آن محكوم مىگردد.
سوّمين مرتبه مرتبهى نفس مطمئنّه است كه در اين مرتبه ادراكات او علوم و ذوق و وجدان مىشود و خوف او در اين مرتبه از خدا و از خشم و فراق خداى تعالى است.
و اين خوف خشيت ناميده مىشود، چه خشيت عبارت از حالتى است كه از امتزاج احساس قهر و لطف و خوف و محبّت حاصل مىشود و مادام كه انسان به اين مقام نرسيده است هيچ محبّتى نسبت به خدا پيدا نمىكند و در نتيجه خشيت نيز براى او حاصل نمىشود و خوف او خوف صرف است، كه اگر خوفى هم وجود داشته باشد فقط ناشى از قهر خداست.
چهارمين مرتبه، مرتبه قلب او است كه در اين مرتبه ادراكات او شهود و ذوق و وجدان مىشود و خوف او هيبت است، كه مشاهده كننده خدا را جز محيط خودش نمىبيند و شأن محاط جز هيبت و ترس از محيط نيست و پس از آن نوبت سطوت و سحق و محق مىرسد.
إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ غَفُورٌ اين جمله تعليل خشيت و خوف علماست، چه عزّت مستلزم خوف است كه آن يكى از دو جزء خشيت است و غفران مستلزم محبّت است كه جزء ديگر خشيت است.
از امام صادق عليه السّلام آمده است: مقصود از «العلماء» كسى است كه كردارش گفتارش را تصديق كند و كسى كه عملش گفتارش را تصديق نكند عالم نيست.[1] از امام سجّاد عليه السّلام آمده است: علم به خدا و عمل چيزى جز دو الفتگيرنده دمساز نيستند، لذا كسى كه خدا را بشناسد و علم به آن پيدا كند از خدا مى ترسد و همين ترس و خوف او را بر عمل به طاعت خدا وادار مى سازد، صاحبان علم و پيروان آنان كسانى هستند كه خدا را شناختند، پس براى او عمل كردند و به او راغب شدند و خداى تعالى فرموده است: إِنَّما يَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ.[2] إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتابَ اللَّهِ جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده: پس چه چيز است براى كسى كه از خدا مىترسد؟
پس فرمود: «آنان كه از خدا مىترسند … تا آخر» لكن «از خدا مىترسند» را تبديل كرد به آنچه كه در آيه آمده است براى اشعار به اينكه كسانى كه از قهر خدا مى ترسند كتاب خدا را تلاوت مى كنند.
وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِيَةً در اوّل سوره بقره بيان اين كلمات گذشت و وجه اختلاف افعال در ماضى و استقبال بر شخص فهميده و هشيار مخفى نيست.
يَرْجُونَ تِجارَةً لَنْ تَبُورَ تجارتى كه فاسد نشود، يعنى آنان خودشان اميد اين معنا را دارند يا براى آنها چنين چيزى مورد اميد قرار مىگيرد، پس بايد خودشان نيز اميدوار باشند.
لِيُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ تعليل رجا يا تجارت است، يا تعليل قول خدا: «لن تبور» يا تعليل قول خدا: «يتلون» و جمله هايى كه معطوف بر «يتلون» است مى باشد.
وَ يَزِيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ خداى تعالى بخشنده است و آن مؤمنين را بر بدى هايشان محاسبه نمى كند، كه ترك محاسبه چيز زيادى و اضافى است كه ناشى از فضل خداست.
شَكُورٌ و خداوند سپاسگزار سپاسپذير و سپاس افزون هميشگى است و به مقتضاى شكور بودنش حتما بر مؤمنين افزون مىكند و ثواب آنان را زياد مى نمايد.
وَ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ عطف بر «إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتابَ اللَّهِ» يا بر مدخول «إنّ» است و وجه مناسبت بين معطوف و معطوف عليه اين است كه شنونده گويا مردّد مىشود در اينكه كتاب خدا كه خداوند تلاوتكنندهى آن را مدح كرده مطلق احكام نبوّتهاست.
مانند احكام نوح، هود، صالح، ابراهيم، موسى و عيسى عليهم السّلام، مطلق كتابهاى آسمانى است، مانند صحف ابراهيم و تورات و انجيل و قرآن، پس جهت رفع ترديد عطف نمود و فرمود: آنچه كه ما به تو وحى كرديم از كتاب نبوّت و صورت قرآن حقّ است.
هُوَ الْحَقُ و حقّى جز آن نيست، پس هيچ كس نپندارد كه آنچه ذكر شد حقّ است و بايد تلاوت شود، كه آنها منسوخ گشتهاند و حقّ فقط قرآن است.
مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ و چون از منحصر كردن در آنچه كه به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وحى شده است اين توهّم پيش آمد كه كتابهاى آسمانى ذكر شده باطل مىباشد، اين جمله را جهت رفع توهّم اضافه نمود: «مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ» شرايع و كتب گذشته نيز مورد تصديق است تا بدينوسيله حقّ بودن آنها نيز محقّق گردد.
إِنَّ اللَّهَ بِعِبادِهِ لَخَبِيرٌ خداوند به بندگانش آگاه است و باطن امور آنها را مىداند.
بَصِيرٌ و خداوند بيناست و ظاهر امور آنان را مىداند، پس اگر در تو چيزى نبود كه شايسته وحى و ظهور نبوّت بلكه خاتم نبوّتها و رسالتها و شايسته انزال اين كتاب كه خاتم كتابها و مهيمن بر آنهاست، خداى تعالى بر تو وحى نمى كرد.
ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ عطف بر «إِنَّ الَّذِينَ يَتْلُونَ كِتابَ اللَّهِ به اعتبار عقد وضع است يا عطف بر «الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ» است كه آن نيز به اعتبار عقد وضع است.
و مقصود از كتاب احكام رسالت و نبوّت است، قرآن صورت آنست.
و به ارث گذاشتن احكام رسالت و نبوّت عبارت از قبول احكام با بيعت عامّه صحيح اسلامى يا با بيعت خاصّ ايمانى است.
الَّذِينَ اصْطَفَيْنا مِنْ عِبادِنا يعنى كسانى از بندگانمان را وارث كتاب گردانيديم كه پذيرفتيم آنها خليفه و جانشين ما در اخذ بيعت از مردم باشند.
فَمِنْهُمْ ظالِمٌ لِنَفْسِهِ پس بعضى از مردم بر خود ستم كردند و در چراگاه حيوانيّت و درندگى و شيطنت خود ايستادند و از آن بيرون نشدند تا به انسانيّت وارد گردند.
وَ مِنْهُمْ مُقْتَصِدٌ و امّا بعضى از آنها مقتصد و معتدل هستند و مقتصد كسى است كه از حيوانيّت خارج و به سوى انسانيّت در حركت باشد، ولى در اين مورد به آخر نرسيده، جهت تكميل ديگرى نيز باز نگشته است.
وَ مِنْهُمْ سابِقٌ بِالْخَيْراتِ و بعضى از آنها در همهى خيرات بر همه غير خودشان سبقت گرفتند.
بِإِذْنِ اللَّهِ در همهى خيرها، يا در جنس خيرات به اذن خدا سبقت گرفتند.
اين گونه بندگان كسانى هستند كه به نهايت آنچه كه بايد برسند بر حسب شأن و استعدادشان رسيده اند و سپس جهت تكميل ديگران بازگشته اند چنين كسانى در همهى خيرات و نيكى ها يا در بعضى از آنها بر ديگران سبقت گرفته اند.
و اين آيه با تفسير شامل هر كسى است كه با بيعت عامّ اسلامى صحيح بيعت كرده باشد نه با بيعت فاسد، مانند كسانى كه با خلفاى جور بيعت كردهاند.
اعمّ از آنكه با بيعت خاصّ ايمانى بيعت كرده باشد يا نه و اعمّ از آنكه از مقام خودش كه قبلا در آن مقام بوده ترقّى كرده باشد يا ترقّى نه.
به نظر مى رسد اين آيه جز بر كسى كه با بيعت ايمانى بيعت كرده، اطلاق نگردد.
زيرا كه مسلمان اگر چه با كسى كه با او بيعت اسلامى نموده است نسبت فرزندى و با كسانى كه اين چنين بيعت كرده باشند، نسبت برادرى دارد و ليكن از غايت خفا گويى كه چنين نسبتى نبوده است، لذا آن نسبت نمى تواند سلطنت و حكومتش را تا آخرت برساند و از آن نسبت جز حفظ خون و مال و عرض و جريان نكاح و ارث حاصل نمى شود و اجر و پاداش جز بر ايمان داده نمى شود.
پس وارث از نبىّ يا جانشين او جز كسى كه داراى بيعت ايمانى است نمى تواند باشد.
و با همين بيعت است كه نسبت پدرى و فرزندى بين آن دو و نسبت برادرى بين او ساير مؤمنين محقّق مى شود، سلطنت اين بيعت تا آخرت باقى است.
اين معنا بر حسب ظاهر آيه است، چه كسانى كه در اسلام و ايمان داخل شده اند به اندازهى قوّت و ضعف نسبت آنها به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله كتاب رسالت و كتاب قرآن را وارث مىشوند.
ولى جدّا اخبار زيادى وارد شده مبنى بر اينكه وارثين و برگزيدگان مخصوص اولاد فاطمه عليها السّلام است و آيه دربارهى فاطميّين نازل شده، ظلم و ستم آنان بخشيده مىشود و هر كس به شمشيرش اشاره كند و مردم را به گمراهى دعوت كند داخل در فاطميّين نمىشود.[3] و در بعضى اخبار آمده است: كه آيه مخصوص آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله است،[4] ساير تخصيص به فاطميّين يا به آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله براى اشاره به اين است كه آيه شامل بيعت كنندگان با بيعت خاصّ ايمانى است، نه بيعت كنندگان با بيعت عام.
چه از ائمّه عليهم السّلام وارد شده است: شيعه ما فاطميّون و علويّون و هاشميّون هستند.[5] و اگر آيه مخصوص اولاد جسمانى فاطمه عليها السّلام باشد، چنانچه در بعضى اخبار به آن اشاره شده بعيد نخواهد بود، كه آنان وارث و برگزيدگان حقيقى هستند و غير آنان از شيعيانشان به سبب ارث بردن آنان ارث مىبرند و به سبب برگزيده شدن و پيروى آنان برگزيده مىشوند.
و در اخبار آمده است: ظالم بر نفس كسى است كه به امام اقرار نكند و مقتصد عارف به امام است و سابق به خيرات خود امام است.[6] و در بعضى اخبار ظالم تفسير به كسى شده كه حقّ امام را نمى شناسد.
از امام صادق عليه السّلام آمده است: ظالم دور و بر نفسش مىچرخد، مقتصد دور و بر قلبش و سابق دور و بر پروردگارش مىچرخد.[7] به همين مضامين اخبار زياد است: و از مجموع آنها استفاده مىشود كه ذريّه جسمانى فاطمه عليها السّلام اگر امامشان را نشناسند و بيعت با او نكنند بخشيده مىشوند، آنان كه با بيعت خاصّ با امام بيعت كردهاند اگر از حدود نفسهايشان خارج نشوند و در جهنّمهاى نفسهايشان بايستند بخشيده مىشوند به محض حصول نسبت ايمانى بدون آنكه به دار ايمان برسند.
و ليكن اى برادران من، به شما مىگويم: به امثال اين روايتها مغرور نشويد تا مبادا در خروج از مهلكه هاى نفسهايتان كوشش نكنيد و در لذّتهاى حيوانى توقّف كرده و از فقر چيزى جز حلق و دلق نشناسيد.
البتّه اگر شما بتوانيد اين نسبت را تا مرگ باقى نگهداريد به نفع شماست.
بلكه موجب مغفرت و حتّى وسيله ترقّى به درجات عالى است اگر چه گناهان جنّ و انس را مرتكب شده باشيد، ليكن باقى نگهداشتن آن نسبت با عدم مبالات در حفظش و كوشش نكردن در خروج از مقام حيوانى در نهايت اشكال است.
و اگر العياذ باللّه اين نسبت قطع شود عذاب كسى كه نسبتش قطع شده آن چنان شديد است كه خداوند احدى را با آن عذاب معذّب نمىكند، پس از قطع شدن نسبت برحذر باشيد، خداوند من و شما را حفظ نموده و موفّق بدارد.
ذلِكَ هُوَ الْفَضْلُ الْكَبِيرُ اين برگزيده شدن و به ارث بردن، يا در خيرات و خوبىها سبقت گرفتن همان فضل و برترى بزرگ است.
جَنَّاتُ عَدْنٍ يَدْخُلُونَها لفظ «جنّات عدن» با رفع خوانده شده تا مبتدا و خبر باشد، يا با نصب خوانده شده كه منصوب بنا بر تفسير باشد، يا بدل از «الكتاب» است به صورت بدل اشتمال و بنا بر هر دو وجه جمله جواب سؤال مقدّر است و لفظ «يدخلونها» به صورت مجهول خوانده شده است.
يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً لفظ «لؤلؤ» با جرّ و نصب خوانده شده است.
وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ و پوششهايى لايق و مناسب بهشت دارند، نه معناى اينكه از جنس حريرهاى دنيا باشد.
«چون انسان در هر حالتى كه باشد پيكرهاش نمايانگر همان معناست».
وَ قالُوا پس از آنكه مقامشان را ديدند كه از هر چيزى كه لايق انسان نيست پاك و طاهرند مىگويند:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ حمد خداى را كه حزن و اندوه ما را بر چيزى كه لايق انسانيّت ما نبود از بين برد.
إِنَّ رَبَّنا لَغَفُورٌ پروردگار ما بخشنده است، زيرا او آنچه را كه موجب اندوه ما شده بود از بين برد و آن را پوشاند.
شَكُورٌ در مقابل اعمال اندك ما به واسطهى نسبت رساندن ما به اوليا خود چيزى عطا كرد كه تصوّر آن هم نمى كرديم.
الَّذِي أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ و ما را به سراى اقامت دايمى وارد كرد.
مِنْ فَضْلِهِ و آن از فضل خودش بود نه از جهت استحقاق ما و اين آخرين مراتب بهشت است، كه مرتبه هاى ديگر دار عبور است، نه دار اقامت.
لا يَمَسُّنا فِيها نَصَبٌ وَ لا يَمَسُّنا فِيها لُغُوبٌ كه در اينجا هيچ رنج و المى به ما نرسد و ضعف و خستگى نخواهيم يافت.
چه لغب لغبا مانند «نصر» و «لغوبا» با ضمه لام و فتحه آن مانند «منع» و «سمع» و «كرم» يعنى خسته شد در نهايت خستگى.
از نبىّ صلّى اللّه عليه و آله در حديثى كه در آن آنچه را كه خداوند براى دوستداران على عليه السّلام در روز قيامت آماده مىكند ذكر مىنمايد مىفرمايد: وقتى دوستداران على عليه السّلام داخل منزلهايشان مىشوند مىبينند كه ملايكه به آنان به سبب كرامت پروردگارشان تبريك و تهنيت مىگويند تا آن وقت كه در جاى خود مستقر مىشوند به آنان گفته مىشود: آيا آنچه را كه پروردگارتان وعده داده حقّ و راست يافتيد؟
گويند: بلى، پروردگارا ما راضى شديم، پس تو از ما راضى باش، خداوند مىفرمايد: به سبب خشنودى من از شما، به دليل آنكه شما خاندان پيامبر مرا دوست داشتهايد، خانهام را براى شما حلال كردهام، شما با ملايكه مصافحه كرديد، پس گوارا باد، گوارا باد بر شما اين بخششى كه دايمى است و در آن نقصى نيست، در اين هنگام دوستداران اهل بيت عليهم السّلام مىگويند: «الحمد للّه الّذى أذهب عنّا الحزن … تا آخر»[8] و از ابى جعفر عليه السّلام آمده است: از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از قول خداى تعالى: «يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً» سؤال شد فرمود: يا على آن وفد و گروه سواره هستند تا سخن را بدين جا رساند كه فرمود: وقتى در بهشت به منزل خويش وارد شود بر سرش تاج ملك و كرامت نهاده مىشود، به زيورهاى طلا و نقره آراسته مىگردد، درّ به طور منظّم در اكليل زير تاج قرار داده مىشود، هفتاد نوع لباس با رنگهاى مختلف و انواع مختلف كه از طلا و نقره و لؤلؤ و ياقوت سرخ بافته شده بر او پوشيده مىشود؛ پس اين است معناى قول خداى تعالى: «يُحَلَّوْنَ فِيها مِنْ أَساوِرَ مِنْ ذَهَبٍ وَ لُؤْلُؤاً وَ لِباسُهُمْ فِيها حَرِيرٌ»[9] اين دو حديث دلالت مىكنند بر اينكه برگزيده شدن و وارث بودن كتاب شامل ذرّيه فاطمه عليها السّلام مىشود خواه ذرّيه جسمانى باشد يا روحانى.
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يعنى آنان كه به خدا، يا به محمّد صلّى اللّه عليه و آله يا به آل او، يا به ايمان، يا به كتاب، يا به نعمت ولايت، يا به مطلق نعمتها كافر شدند، چه اين جمله در مقابل «ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتابَ» است، كه آن بهمنزله آن است كه گفته شود: كسانى كه ايمان آوردند چنين و چنان هستند، كسانى كه كافر شدند:
لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ لا يُقْضى عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا براى آنانست آتش جهنّم، كه به پايان نمىرسد تا بميرند و از عذاب جهنّم راحت شوند.
وَ لا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذابِها كَذلِكَ نَجْزِي كُلَّ كَفُورٍ وَ هُمْ يَصْطَرِخُونَ فِيها رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ كفّار در جهنّم فرياد مىكنند پروردگارا ما را از جهنّم بيرون آر تا عمل صالح انجام دهيم غير از آنچه كه عمل مىكرديم از قبيل كفر به ولايت يا كفر به ساير آنچه كه ذكر شد.
از على عليه السّلام روايت شده كه فرمود: رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: يا على بين دوستدار تو و بين اينكه چيزى ببيند كه چشمانش به آن روشن شود فاصله اى جز ديدن مرگ نيست، سپس اين آيه را خواند:
«رَبَّنا أَخْرِجْنا نَعْمَلْ صالِحاً غَيْرَ الَّذِي كُنَّا نَعْمَلُ»[10] يعنى دشمنان على عليه السّلام چنين مىگويند.
اين حديث دلالت مىكند بر آنكه مقصود از «الَّذِينَ كَفَرُوا» كسانى هستند كه به ولايت كافر شدند و آن دلالت مىكند بر اينكه آيه شامل مطلق كسانى است كه مؤمن به ولايت هستند.
أَ وَ لَمْ نُعَمِّرْكُمْ اينجا قول در تقدير است مثل قول خدا: «ربّنا أخرجنا».
ما يَتَذَكَّرُ فِيهِ مَنْ تَذَكَّرَ عمرى كه در آن تذكّر و يادآورى حاصل مىشود تفسير به هجده سال شده[11].
در خبرى آمده است: بنده در گشايش و آزادى است تا چهل سال، پس از آن خداوند به ملايكه اش وحى مى كند كه من به اين بنده ام عمرى دادم، پس از اين سختگيرى كنيد و اعمالش را زياد و كم و كوچك و بزرگ بنويسيد[12].
در خبر ديگرى آمده است: عمرى كه خداوند فرزند آدم را در آن معذور مىداند شصت سال است[13].
و در خبر ديگرى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است: كسى كه خداوند به او شصت سال عمر داده باشد او را معذور نموده است[14].
وَ جاءَكُمُ النَّذِيرُ اين جمله حاليّه است؛ يعنى در حالى كه بازدارنده براى شما آمد.
فَذُوقُوا فَما لِلظَّالِمِينَ مِنْ نَصِيرٍ براى ظالمين يارى كنندهاى نيست كه عذاب را از آنها دفع كند.
إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَيْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده: عداوت على عليه السّلام و كفر به او از ظاهر بيشتر مردم معلوم نمىشود.- پس آيا خدا آن را مىداند؟ پس فرمود: خداوند عالم غيب آسمانهاست، پس چگونه آنچه كه در دل بندگانش باشد، نمى داند؟! إِنَّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ تأكيد لازمه جمله سابق است و لذا ادات وصل نياورد، يعنى: البتّه خدا به انديشه هاى نهانى آگاه است.
آيات 39- 45
[سوره فاطر (35): آيات 39 تا 45]
هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ فَمَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ وَ لا يَزِيدُ الْكافِرِينَ كُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِلاَّ مَقْتاً وَ لا يَزِيدُ الْكافِرِينَ كُفْرُهُمْ إِلاَّ خَساراً (39) قُلْ أَ رَأَيْتُمْ شُرَكاءَكُمُ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونِي ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّماواتِ أَمْ آتَيْناهُمْ كِتاباً فَهُمْ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْهُ بَلْ إِنْ يَعِدُ الظَّالِمُونَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً إِلاَّ غُرُوراً (40) إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ إِنَّهُ كانَ حَلِيماً غَفُوراً (41) وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ لَئِنْ جاءَهُمْ نَذِيرٌ لَيَكُونُنَّ أَهْدى مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذِيرٌ ما زادَهُمْ إِلاَّ نُفُوراً (42) اسْتِكْباراً فِي الْأَرْضِ وَ مَكْرَ السَّيِّئِ وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلاَّ بِأَهْلِهِ فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلاً وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلاً (43)
أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَيْءٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ إِنَّهُ كانَ عَلِيماً قَدِيراً (44) وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِما كَسَبُوا ما تَرَكَ عَلى ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ وَ لكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِعِبادِهِ بَصِيراً (45)
ترجمه:
(35/ 45- 39)
او كسى است كه شما را در اين سرزمين جانشين ساخت؛ پس هر كس كفر ورزد، كفرش به زيان اوست و كافران را كفرشان در نزد خداوند جز نفرت نيفزايد، كافران را كفرشان جز زيان نيفزايد.
بگو آيا شريكانى را كه به جاى خداوند قايليد نگريسته ايد، به من بنمايانيد چه چيزى را در زمين آفريده اند؟
يا آيا در آفرينش آسمانها شركتى داشتهاند؟ يا آيا به آنان كتابى دادهايم كه ايشان بر مبناى آن حجّتى (در دست) دارند؟ حقّ اين است كه ستمكاران به يكديگر وعدهاى جز از روى فريب نمىدهند.
بىگمان خداوند آسمانها و زمين را از زوال نگه مى دارد، از اگر بخواهند زوال يابند هيچ كس جز او نگاهشان نمى دارد، او بردبار آمرزگار است.
و سخت ترين سوگندهايشان را به نام خدا ياد كردند كه اگر هشداردهندهاى به نزد آنان آيد از هر يك از امّتها (يهود و نصارا) رهيافتهتر مىشوند؛ و چون هشداردهندهاى به نزدشان آمد جز بر گريزشان نيفزود.
و اين از سر استكبار در اين سرزمين و بدسگالى بود؛ و بدسگالى جز به صاحب آن بازنمى گردد؛ آيا جز سنّت پيشينيان را انتظار مى كشند؟ پس هرگز در سنّت الهى تبديلى نمى يابى، هرگز در سنّت الهى تغييرى نمى يابى.
آيا در زمين سير و سفر نكرده اند كه بنگرند سر انجام كسانى را كه پيش از ايشان بودند و از ايشان نيرومندتر بودند چگونه بوده است؟ و هيچ چيز در آسمانها و زمين از (حيطه قدرت) خداوند گزير و گريزى ندارد، چرا كه او داناى تواناست.
و اگر خداوند مردمان را به خاطر كار و كردار (نارواى) آنان فرا مىگرفت، هيچ جانورى را بر پشت آن (زمين) باقى نمىگذاشت؛ ولى ايشان را تا سر آمدى معيّن بازپس مىدارد؛ و چون اجلشان فرارسد، آنگاه خداوند در حقّ بندگانش بيناست.
تفسير
هُوَ الَّذِي جَعَلَكُمْ خَلائِفَ فِي الْأَرْضِ او خدايى است كه شما را خليفه و جانشينان خودش در زمين قرار داد، زيرا خداوند شما را بر مثال خودش قرار داد، يا جانشين پيشينيان و گذشتگان قرار داد و اين جمله از ما قبلش منقطع و آماده ساختن براى ما بعدش مىباشد، يا جواب سؤال مقدّر است كه از ماقبلش ناشى مىشود، گويا كه گفته شده: آيا خدا آنچه را كه در سينه ها است مىداند؟
پس فرمود: خداوند شما را خليفهها در زمين قرار داد پس چگونه آنچه را كه در سينههاى شماست نمىداند.
فَمَنْ كَفَرَ يعنى هر كس كه به خدا به نبوّت يا به ولايت يا به نعمت خلافت، يا به مطلق نعمتها كافر شود.
فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ كفر او به خود او ضرر مىزند، نه به غير او، زيرا خداوند عادل و عالم به كفر كافر و ايمان مؤمن است.
وَ لا يَزِيدُ الْكافِرِينَ كُفْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِلَّا مَقْتاً وَ لا يَزِيدُ الْكافِرِينَ كُفْرُهُمْ إِلَّا خَساراً چون خشم پروردگار حتما موجب زيان عبد است.
قُلْ به اين مشركين به خدا، يا مشركين به ولايت، يا كسانى كه هواهاى خود را با امر پروردگارشان شريك مىسازند بگو: أَ رَأَيْتُمْ تحقيق اين كلمه، اينكه آن به جاى «أخبرونى» خبر دهيد مرا استعمال مىشود، پيش از اين بيان شد.
شُرَكاءَكُمُ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَرُونِي لفظ «أرونى» بدل از «أ رأيتم» است.
يعنى اكنون از شما مى پرسم كه به من خبر دهيد؛ آن شريكانى كه غير از خدا مى خوانيد به من بگويند:
ما ذا خَلَقُوا مِنَ الْأَرْضِ از زمين چه چيزى خلق كردند تا چه رسد به آسمان؟
أَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّماواتِ أَمْ آتَيْناهُمْ كِتاباً آيا در شرك آوردن آنها اذن و اجازهاى از جانب ما به آنها داده شده است؟! فَهُمْ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْهُ آيا بيّنهاى از كتاب يا از جانب خدا درشرك آوردن دارند تا در پيروى از شركا معذور باشند؟! يعنى اين شرك آوردن يك امر عظيم و بزرگى است كه عاقل نبايد آن را بدون دليل اخذ كند، بايد دليلى داشته باشد دلالت كند بر اينكه شريك خدا خالق چيزى از مواليد زمين است.
يا در چيزى از اجزاى آسمان يا اسباب آن كه در زمين مؤثّر هستند شريك مى باشد، يا شريك بايد داراى حجّت و دليلى از جانب خدا باشد كه دلالت بر شراكت او بكند، يا مشرك بايد داراى حجّتى از جانب خدا باشد در حالى كه آنها هيچيك از اين امور را ندارند.
بَلْ إِنْ يَعِدُ الظَّالِمُونَ بلكه مشركين يا شركاى در ولايت كه ستمكارند جز وعده دروغ ندارند.
بَعْضُهُمْ بعضى از آنان، يا رؤسايشان بَعْضاً به بعضى از آنان يا مرئوسينشان.
إِلَّا غُرُوراً جز غرور ايجاد نمى كنند، غرور يعنى وعدهاى كه حقيقت ندارد، بدين نحو كه شركاى ولايت به پيروانشان بگويند:
ما به زبان قال يا حال شفيعان شما هستيم.
چون ادّعاى امامت و خلافت ادّعاى شفاعت است.
يا رؤساى گمراهى و ضلالت بگويند: ما خطاها و گناهان شما را تحمّل مىكنيم، يا بگويند: ما از محمّد صلّى اللّه عليه و آله، يا از بلاها شما را حفظ مىكنيم، يا شما را در چيزى كه به وحشت و ترس مىاندازد يارى مى كنيم، يا پيروان بگويند: ما با شما هستيم و بر دشمن شما حمله مىكنيم و غير اينها از وعدههاى دروغ.
إِنَّ اللَّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ أَنْ تَزُولا خداوند آسمانهاى طبع و زمينش را از زائل شدن از جاهايشان حفظ و نگه مى دارد.
يا مقصود اين است كه آسمانهاى ارواح و زمينهاى اشباح را از زائل شدن از مقامشان حفظ مى كند، يا آسمانهاى عالم صغير و زمينش را از زوال حفظ مى كند.
و جمله جواب سؤال مقدّر است، گويا كه گفته شده: براى شركا دخالتى در آسمانها و زمين در عالم كبير و در عالم صغير نيست؟ پس به نحو حصر فرمود: فقط خدا، نه غير خدا آسمانها و زمين را از زوال حفظ مى كند.
وَ لَئِنْ زالَتا إِنْ أَمْسَكَهُما مِنْ أَحَدٍ مِنْ بَعْدِهِ بعد از خدا، يا بعد از زوال چه كسى پس از او آن را حفظ مىكند؟
إِنَّهُ كانَ حَلِيماً او حليم و بردبار است و لذا در عذاب شركا و عبادت كنندگانشان شتاب نمى كند.
غَفُوراً هر كس توبه كند خداوند او را مى بخشد.
وَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ آنان سوگند و قسم غليظى به خدا ياد كردند.
لَئِنْ جاءَهُمْ نَذِيرٌ لَيَكُونُنَّ أَهْدى مِنْ إِحْدَى الْأُمَمِ قسم ياد مىكردند كه اگر از جانب خدا انذار كنندهاى براى آنان بيايد هدايتيافتهتر و بهتر از يهود و نصارى مىشوند و اين نوع سخنان رسم زنان و كسانى است كه خصلت و عادت زنان را داشته باشند.
بدين نحو كه مىگويند: اگر چنين بود چنان مىشد، كه هميشه با اگر و مگر راه مىروند و زندگى مىكنند.
بعضى گفتهاند: وقتى قريش اطّلاع يافتند كه اهل كتاب رسولانشان را تكذيب كردهاند گفتند: خدا يهود و نصارى را لعنت كند، اگر براى ما رسولى بيايد ما هدايتيافتهتر از آنان مىشويم.[15] فَلَمَّا جاءَهُمْ نَذِيرٌ وقتى محمّد صلّى اللّه عليه و آله آمد.
ما زادَهُمْ إِلَّا نُفُوراً چيزى جز مخالفت و نفرت بر آنان افزوده نشد، تا چه رسد به آنكه هدايت يابند يا هدايت يافته تر شوند.
اسْتِكْباراً فِي الْأَرْضِ لفظ «استكبارا» مفعول له است يعنى جهت برترىجويى در زمين چنين كردهاند.
وَ مَكْرَ السَّيِّئِ عطف بر «استكبارا» است، يا هر دو مصدرند و فعل هر دو محذوف است.
وَ لا يَحِيقُ الْمَكْرُ السَّيِّئُ إِلَّا بِأَهْلِهِ مكر و حيله جز صاحبش را هلاك نخواهد كرد، چون مكركننده در آن هنگام كه در انديشه مكر است مورد استهزا و احاطهى شيطان قرار مى گيرد، محكوم او مى گردد.
و داخل شدن زير يوغ (حكومت) شيطان عذاب فورى براى انسانيّت انسان است قبل از آنكه مكر و حيلهى او به طرف مورد مكر برسد.
و پس از رسيدن مكر به طرف مقابل درجهى شخص مورد مكر بالا مىرود يا در دنيا و آخرت يا در آخرت فقط و از سوى ديگر مكر كننده در دنيا و آخرت يا در آخرت جز تنزّل از مقام انسانى بهره اى ندارد.
فَهَلْ يَنْظُرُونَ آيا آنان جز هلاكت به طريقهى امّتهاى گذشته انتظارى دارند؟
إِلَّا سُنَّتَ الْأَوَّلِينَ سنّت گذشتگان در رسولان و تكذيبكنندگان مكركننده كه آنان عذاب شدند وزر وبال مكرشان به خودشان برگشت.
فَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَبْدِيلًا وَ لَنْ تَجِدَ لِسُنَّتِ اللَّهِ تَحْوِيلًا عذاب الهى از مستحقّ به غير مستحقّ تحويل و تبديل نمى شود.
أَ وَ لَمْ يَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ آيا اينان در زمين سير نمى كنند تا آثار رسولان و تصديق كنندگان و تكذيب كنندگان را مشاهده كنند.
فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ پس چرا نظر نمىكنند كه عاقبت پيشينيان چگونه شد؟! تا از آنها عبرت بگيرند، به تصديقكنندگان اقتدا و تأسّى نمايند و از مثل كردارها و گفتارهاى تكذيبكنندگان بپرهيزند.
و تفسير زمين و سير در آن به زمين قرآن، اخبار و سيرتهاى گذشته و به زمين عالم صغير مكرّر گذشته است.
وَ كانُوا أَشَدَّ مِنْهُمْ قُوَّةً آن پيشينيان از اينها قوىتر بودند، پس اينها چون ضعيف هستند سزاوارترند به اجتناب و دورى كردن از مثل كارهاى پيشينيان.
وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُعْجِزَهُ مِنْ شَيْءٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ هيچ چيز نه در آسمان و نه در زمين، خدا را از انفاذ امر و امضاء سنّت خود ناتوان و عاجز نمىكند.
إِنَّهُ كانَ عَلِيماً خداوند به همهى اشيا عالم است، پس تكذيب تكذيبكننده و استكبار و مكر او و تصديق تصديقكننده و تسليم او را مىداند.
قَدِيراً و بر هر چه كه خواهد قدرت دارد.
وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ گويا كه اين توهّم پيش آمده كه خداوند اگر به كار آنان عالم است و بر مؤاخذهشان قدرت دارد چرا مؤاخذه نمىكند؟
پس قول خدا: «وَ لَوْ يُؤاخِذُ اللَّهُ» را به آن عطف كرد، تا رفع توهّم شود و بگويد:
النَّاسَ بِما كَسَبُوا اگر مردم را به سبب عملهايشان مؤاخذه مىكرد.
ما تَرَكَ عَلى ظَهْرِها مِنْ دَابَّةٍ بر پشت زمين جنبندهاى نمىماند و اين به سبب شومى اعمال بنىآدم و مؤاخذه جنبندههاى زمين است.
وَ لكِنْ يُؤَخِّرُهُمْ إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِعِبادِهِ بَصِيراً و لكن خدا كيفر آنان را تا سر انجام معيّن به تأخير انداخت، چون آن سر انجام رسد، خداوند نسبت به بندگانش بينا و آگاه است، هر كس را در مقابل اعمالش پاداش مىدهد و احدى از آن بر كنار نمىماند.
[1] صافى: ج 4، ص 237. مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 407.
[2] صافى: ج 4، ص 237. كافى: ج 8، ص 16، ح 2.
[3] صافى: ج 4، ص 238. كافى: ج 1، ص 214، ح 2.
[4] صافى: ج 4، ص 239. المناقب از ابن شهرآشوب: ج 4، ص 130.
[5] بصائر الدرجات: ص 65، باب 21، ح 3، به مضمون فوق.
[6] صافى: ج 4، ص 238. الخراج و الجرائح: ج 2، ص 687، ح 9.
[7] صافى: ج 4، ص 239. معانى الاخبار: ص 104، ح 1.
[8] صافى: ج 4، ص 241. سعد السعود: ص 111.
[9] صافى: ج 4، ص 240. تفسير قمى: ج 2، ص 246- 247. برهان: ج 3، ص 366.
[10] تأويل الآيات الظّاهرة: ص 474- 475.
[11] الفقيه: ج 1، ص 186، ح 561.
[12] برهان: ج 3، ص 366.
[13] نهج البلاغه: ص 532. قصار الحكم: ص 326.
[14] مجمع البيان: ج 7 و 8، ص 410.
[15] تفسير بيضاوى: ج 2، ص 274- 275. صافى: ج 4، ص 243.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج12، ص: 160