كشف الاسرار و عدة الأبراریس - كشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره یس آیه 12 -30

2- النوبة الاولى‏

(36/ 30- 12)

قوله تعالى: إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتى‏ ماايم كه زنده كنيم مردگان را، وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا و مينويسيم هر چه پيش ميفرستند، وَ آثارَهُمْ‏ و [مى‏نويسيم‏] نشانها و رسمها و نهادها كه مى‏نهادند، وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْناهُ‏ و همه چيز را دانسته‏ايم و شمرده، فِي إِمامٍ مُبِينٍ (12) در لوح محفوظ آن پيشواى روشن پيدا.

وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا ايشان را مثل زن و همسان ساز[3]، أَصْحابَ الْقَرْيَةِ مردمان آن شهر را، إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ (13) آن گه كه بايشان آمد فرستادگان.

إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ‏ فرستاديم بايشان دو تن، فَكَذَّبُوهُما دروغ زن گرفتند ايشان را هر دو، فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ‏ قوى كرديم آن دو رسول بآن سه ديگر، فَقالُوا إِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ (14) ايشان را گفتند ما بشما فرستادگانيم.

قالُوا ما أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا گفتند نيستيد شما مگر مردمى همچون ما، وَ ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْ‏ءٍ و فرو نفرستاد خداى هيچيز، إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَكْذِبُونَ (15) نيستيد شما مگر دروغ مى‏گوييد.

قالُوا رَبُّنا يَعْلَمُ‏ گفتند خداوند ما ميداند، إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ (16) كه ما بشما فرستادگانيم.

وَ ما عَلَيْنا إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ (17) و نيست بر ما مگر پيغام رسانيدن آشكارا.

قالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ‏ گفتند ما بشما فال بد گرفتيم، لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا اگر باز نشويد[4] ازين سخن، لَنَرْجُمَنَّكُمْ‏ شما را بسنگ بكشيم، وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ (18) و بشما رسد از ما عذابى دردنماى.

قالُوا طائِرُكُمْ مَعَكُمْ‏ گفتند آنچه شما از ان ميترسيد آن با شماست، أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ‏ باش از بهر آنكه شما را پند دادند دروغ زن ميگيريد؟ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ (19) بلكه شما گروهى گزاف كاران‏ايد.

وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ و آمد از دورتر جاى ازان شهر، رَجُلٌ يَسْعى‏ مردى شتابان، قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ (20) گفت اى قوم بر پى اين فرستادگان ايستيد.

اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً بر پى ايشان ايستيد كه از شما مزدى نميخواهند وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (21) و ايشان بر راه راست‏اند و بنشان راست.

وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي‏ و چه رسيد مرا كه نپرستم آن خداوند كه مرا آفريد؟ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (22) و شما را همه با او خواهند برد.

أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً من فرود از اللَّه خدايان گيرم؟ إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ كه اگر رحمن بمن گزندى خواهد، لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً بكار نيايد مرا با من بودن ايشان هيچ، وَ لا يُنْقِذُونِ (23) و مرا ازان گزند نرهانند.

إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ (24) آن گه كه من چنين كنم پس من در گمراهيى آشكارا باشم.

إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ (25) من بگرويدم بخداوند شما كه يكتاست همه بمن نيوشيد.

قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ او را گفتند در رو در بهشت، قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ (26) گفت: كاشكى قوم من دانندى‏[5].

بِما غَفَرَ لِي رَبِّي‏ بآنچه بيامرزيد مرا خداوند من، وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ (27) و مرا از نواختگان كرد.

 

الجزء الثالث و العشرون‏

 

وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ‏ و فرو نفرستاديم بر قوم او پس او،مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ هيچ سپاهى از آسمان، وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ (28) فرو نفرستاديم بر ايشان هيچ عذابى.

إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً نبود مگر يك بانك جبرئيل‏ فَإِذا هُمْ خامِدُونَ (29) كه همه بيكبار مرده شدند.

يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ اى دريغا بر رهيكان، ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ‏ نيامد بايشان هيچ فرستاده‏اى، إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (30) مگر برو افسوس ميكردند.

 

النوبة الثانية

 

قوله تعالى: إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتى‏- ميگويد جل جلاله: ماايم كه مرده زنده گردانيم. و مرده زنده گردانيدن در وصف بارى جل جلاله آنست كه در بنده و در حيوان حياة آفريند و آفريننده حياة جز آن قادر بر كمال نيست، يقول اللَّه تعالى:

الَّذِي خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ و اين در سه طور است، در طور اوّل حياة در نطفه آفريند اندر رحم مادر، در طور ديگر حياة در مرده آفريند اندر زاويه لحد تا با وى رود سؤال چنانك در خبر صحيح است، در طور سوم روز قيامت خلق را زنده گرداند فصل و قضا را و ثواب و عقاب را و از ان پس جاويد همه زندگى بود هيچ مردگى نه، امّا خلود فى الجنّة و امّا خلود فى النار.

وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا اى- نحفظ عليهم ما اسلفوا من خير و شرّ. همانست كه جاى ديگر فرمود: يُنَبَّؤُا الْإِنْسانُ يَوْمَئِذٍ بِما قَدَّمَ وَ أَخَّرَ و قال تعالى: عَلِمَتْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ وَ أَخَّرَتْ‏. وَ آثارَهُمْ‏- للاثار وجهان: احدهما الخطى الّتي كانوا يمشونها فى الخير و الشّر.

وفى الخبر انّ بنى سلمة من الانصار ارادوا ان ينتقلوا الى قرب مسجد رسول اللَّه (ص) لشهود الجماعة فنهاهم رسول اللَّه (ص) و قال: «يا بنى سلمة آثاركم آثاركم يعنى الزموا بيوتكم و اغتنموا كثرة خطاكم فانّها تكتب حسنات و فيهم نزلت هذه الاية.

و عن ابى موسى قال قال النبى (ص): اعظم النّاس اجرا فى الصّلاة ابعدهم فابعدهم‏ ممشى و الّذي ينتظر الصّلاة حتّى يصليها مع الامام اعظم اجرا من الّذى يصلى ثمّ ينام.

الوجه الثانى: آثارهم- ما سنّوا من سنّة حسنة او سيّئة، و فى ذلك ماروى عن النبى (ص) قال: «من سنّ سنّة حسنة فله اجرها و اجر من عمل بها الى يوم القيمة و من سنّ سنّة سيئة فعليه وزرها و وزر من عمل بها الى يوم القيمة».

روايت كنند از انس رضى اللَّه عنه.

كه گفت: «و آثارهم» گامهاست كه روز آدينه بردارند على الخصوص بقصد نماز آدينه ازينجاست كه آهسته رفتن و گامها خرد بر گرفتن در جمعه و جماعت اندر شريعت اولى ‏تر است و پسنديده ‏تر از شتاب كردن، و فى معناه ما

روى ابو هريرة قال قال النبى (ص): «اذا اقيمت الصّلاة فلا تبتوها و انتم تسعون و لكن ائتوها و انتم تمشون و عليكم السكينة فما ادركتم فصلّوا و ما فاتكم فاتمّوا».

وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ أَحْصَيْناهُ‏ حفظناه و عددناه و بيّنّاه‏ فِي إِمامٍ مُبِينٍ‏ هو اللوح المحفوظ سمّى اماما لانّه اصل النسخ و الالواح و الكتب كلّها. اين لوح محفوظ همان ذكر است كه در خبر صحيح است كه هر شب حق جل جلاله بجلال عزّ خود برگشايد و در ان نگرد و كس را بعد ازو نيست و نرسد كه در ان نگرد، و ذلك‏

فى خبر ابى الدرداء قال قال رسول اللَّه (ص): «ينزل اللَّه تعالى فى آخر ثلث ساعات يبقين من الليل فينفتح الذكر فى الساعة الاولى الّذي لا يراه احد فيمحو ما يشاء»، و ذكر الحديث.

قوله: «وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا» اى- اذكر لاهل مكة شبها مثل حالهم من قصّة «أَصْحابَ الْقَرْيَةِ» و هى انطاكية من قرى الروم، إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ‏ يعنى رسل عيسى عليه السلام. قال الزجاج معناه: مثّل لهم مثلا من قولهم هذه الاشياء على ضرب واحد، اى- على مثال واحد و عندى من هذا الضرب كثير، اى- من هذا المثال، و ضرب المثل هاهنا تعدّى الى مفعولين احدهما: «مثلا»، و الآخر: «اصحاب القرية».

و قيل: «اصحاب القرية» بدل من مثل كانّه قال: اذكر لهم اصحاب القرية، اى- خبر القرية: ميگويد: اى محمد ايشان را بگوى خبر اصحاب شهر انطاكيه آن گه كه رسولان عيسى بايشان آمدند و ذلك قوله:إِذْ أَرْسَلْنا إِلَيْهِمُ اثْنَيْنِ‏- اسند الارسال الى نفسه سبحانه لانّ عيسى ارسلهم‏ بامره عز و جل.

و قصه آنست كه: ربّ العالمين وحى فرستاد به عيسى عليه السلام كه من ترا بآسمان خواهم برد، حواريان را يكان يكان و دوان دوان بشهرها فرست تا خلق را بر دين حقّ دعوت كنند عيسى ايشان را حاضر كرد و رئيس و مهتر ايشان شمعون و ايشان را يكان يكان و دوان دوان بقوم قوم ميفرستاد و شهر ايشان را نامزد مي كرد و ايشان را گفت: چون من بآسمان رفتم شما هر كجا كه من معيّن كرده ‏ام ميرويد و دعوت مي كنيد و اگر زبان آن قوم ندانيد در ان راه كه ميرويد شما را فريشته ‏اى پيش آيد جامى شراب بر دست نهاده از ان شراب نورانى باز خوريد تا زبان آن قوم بدانيد، و دو كس را بشهر انطاكيه فرستاد نام ايشان تاروص و ماروص،

و قيل: يحيى و يونس، و قيل صادق و صدوق، صادق كهل بود و صدوق جوان، و اين جوان خدمت آن كهل ميكرد، چون بدر شهر انطاكيه رسيدند پيرى را ديدند كه گوسپندان بچرا داشت، بروى سلام كردند، پير گفت: شما كه باشيد؟ گفتند ما رسولان عيسى عليه السلام آمده ‏ايم تا شما را بر دين حق دعوت كنيم و راه راست و ملّت پاك بشما نمائيم كه دين حق توحيد است و عبادت يك خداى، آن خداى كه يگانه و يكتاست و معبود بسزاست،

پير گفت: شما را بر راستى اين سخن هيچ آيتى و حجّتى هست؟ گفتند آرى هست كه بيماران را در وقت؛ شفا پديد كنيم و نابيناى مادرزاد را بينا كنيم و ابرص را از علّت برص پاك كنيم، اين همه بتوفيق و فرمان اللَّه كنيم، پير گفت: مرا پسريست ديرگاه است تا وى بيمارست و درد وى علاج اطبّا مى ‏نپذيرد خواهم كه او را به بينيد، ايشان را بخانه برد نزد آن بيمار، دعا كردند و دست بوى فرو آوردند، آن بيمار هم در آن ساعت تندرست برخاست،

اين خبر در شهر آشكارا گشت و بيماران بسيار بودند همه را دعا مي كردند و بدست مى ‏پاسيدند و رب العزّة بر دست ايشان شفا پديد ميكرد، تا آن خبر با[6] ملك ايشان افتاد و آن ملك بت ‏پرست بود نام وى انطيخس و قيل: شلاحن و كان من ملوك الرّوم، اين ملك ايشان را حاضر كرد و احوال پرسيد، ايشان گفتند ما رسولان عيسى ‏ايم آمده‏ ايم تا شما را از بت ‏پرستى با خداپرستى خوانيم‏ و از دين باطل با دين حق بريم، ملك گفت: بجز اين خدايان ما خدايى هست؟ گفتند آرى خدايى هست كه ترا آفريننده است و دارنده.

ملك چون اين سخن بشنيد گفت:اكنون رويد تا من در كار شما نظر كنم، ايشان رفتند و جمعى در ايشان افتادند و ايشان را زدند و در حبس و بند كردند، اين خبر به شمعون رسيد و شمعون اين «ثالث» است كه رب العزّة فرمود: فَعَزَّزْنا بِثالِثٍ‏، او را شمعون الصفا گويند و شمعون الصخره گويند. قراءت بو بكر از عاصم‏ فَعَزَّزْنا مخفّف است بمعنى غلبه من قولهم:

من عزّ بزّ، اى- من غلب سلب. و معنى آنست كه: ما باز شكستيم آن مردمان را بآن سديگر. باقى قرّاء «فعزّزنا» مشدّد خوانند يعنى فقوّينا بثالث، اى- برسول ثالث پس شمعون از راه تلطّف و مدارا با ايشان درآمد و ايشان را باسلام در آورد و ياران خود را برهانيد، و بيان اين قصّه آنست كه: شمعون چون به انطاكيه رسيد بدانست كه آن دو رسول بزندان محبوس‏اند، رفت و گرد سراى ملك متنكّروار مي گشت تا جماعتى را از خاصگيان ملك با دست آورد و با ايشان بعشرت خوش درآمد تا با وى انس گرفتند و ملك را از وى خبر كردند،

ملك او را بخواند و صحبت و عشرت وى بپسنديد و از جمله مقربان و نزديكان خويش كرد، بر ان صفت همى بود تا روزى كه حديث ياران خود در افكند گفت: ايّها الملك بمن رسيد كه تو دو مرد را بخوارى و مذلّت باز داشته‏ اى و ايشان را رنجها رسانيده ‏اى از آن كه ترا بر دينى ديگر دعوت همى كردند چرا نه با ايشان سخن گفتى و سخن بشنيدى تا حاصل آن بر تو روشن گشتى و پيدا شدى؟

ملك گفت:حال الغضب بينى و بين ذلك- من بر ايشان خشم گرفتم و از خشم با مناظره نپرداختم، شمعون گفت: اگر راى ملك باشد اكنون بفرمايد تا بيايند و آنچه دانند بگويند، ملك ايشان را حاضر كرد، شمعون گفت: من ارسلكما الى هاهنا؟ قالا: اللَّه الذى خلق كلّ شى‏ء و ليس له شريك. شمعون گفت: آن خداى را كه شما را فرستاده است صفت چيست؟ گفتند: انّه يفعل ما يشاء و يحكم ما يريد. شمعون گفت: چه نشان داريد و چه آيت بر درستى اين دعوت؟

گفتند: هر چه شما خواهيد، ملك بفرمود تا غلامى را حاضر كردند مطموس العينين چشم خانه وى با پيشانى راست بود چنانك نه روشنايى بود نه چشم خانه ايشان بآشكارا، دعا كردند و شمعون بسرّ دعا كرد تا بفرمان و قدرت اللَّه موضع چشم و حدقه شكافته شد، ايشان دو بندقه از گل بساختند و در هر دو حدقه وى نهادند دو ديده روشن گشت بفرمان اللَّه، ملك در عجب ماند و در خود مضطرب گشت،

شمعون گفت: ايّها الملك اگر تو نيز از خدايان خود بخواهى تا مثل اين صنعى بنمايند هم ترا و هم خدايان را شرفى عظيم باشد و نيز جواب ايشان داده باشى، ملك گفت: من راز خود از تو پنهان ندارم خدايان ما اين صنع نتوانند و از ان عاجزتراند كه چنين كار توانند؛ كه ايشان نه شنوند نه بينند نه سود كنند نه گزند نمايند،

ملك چون آن حال ديد گفت: اينجا مرده ‏ايست پسر دهقانى كه هفت شبانروزست تا بمرد و من او را دفن نكردم كه پدرش غائب بود تا باز آيد، اگر او را زنده كنيد نشان درستى دعوى شما بود و ما قبول كنيم و بخداى شما ايمان آريم، آن مرده را بياوردند و ايشان بآشكارا و شمعون بسرّ دعا كردند تا مرده زنده گشت و بدست خويش كفن از خويشتن باز كرد و بر پاى بيستاد، ملك گفت: چند روز است تا مرده‏ اى؟ گفت: هفت روز.

گفت: چه ديدى درين هفت روز؟ گفت چون جانم از كالبد جدا گشت مرا بهفت وادى آتش بگذرانيدند از آنك بكفر مرده بودم، اكنون شما را مى‏ ترسانم و بيم مى ‏نمايم، زينهار كفر بگذاريد و بخداى آسمان ايمان آريد تا برهيد، آنك درهاى آسمان مى ‏بينم گشاده و عيسى پيغامبر ايستاده زير عرش و از بهر اين شفاعت مي كند و مي گويد خداوندا ايشان را نصرت ده كه ايشان رسولان من‏اند.

ملك گفت: و اين سه كس كدام‏اند؟ گفت: يكى شمعون و آن دو رسول ديگر؛ شمعون بدانست كه آن قصّه و آن حال در دل ملك اثر كرد و زبان نصيحت و دعوت بگشاد و آشكارا بيرون آمد و كلمه حق بگفت. آن ملك با جماعتى ايمان آوردند و قومى بر كفر بماندند و هلاك شدند. وهب منبه گفت و كعب احبار كه آن ملك و جماعت وى همه بر كفر بماندند و ايمان نياوردند و آن رسولان را هر سه بگرفتند و ايشان را تعذيب همى ‏كردند، و اين در روزگار ملوك طوايف بود.

پس آن رسولان گفتند: «إِنَّا إِلَيْكُمْ مُرْسَلُونَ‏»، ايشان جواب دادند كه «ما أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا»، همانست كه جاى ديگر فرمود: «ما هذا إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُرِيدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ».

آن كافران و بيگانگان گفتند: ما أَنْزَلَ الرَّحْمنُ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا تَكْذِبُونَ‏.

رسولان گفتند: رَبُّنا يَعْلَمُ إِنَّا إِلَيْكُمْ لَمُرْسَلُونَ، وَ ما عَلَيْنا إِلَّا الْبَلاغُ الْمُبِينُ‏.

قالُوا إِنَّا تَطَيَّرْنا بِكُمْ‏ يعنى تشاءمنا بكم حيث خالفتم آباؤكم فتركتم معبودكم فلا نأمن سوء عاقبة ذلك. و قيل: حبس عنهم المطر عام اتاهم الرّسل فنسبوا ذلك اليهم.

و فى الخبر انّ رسول اللَّه (ص) كان يحبّ الفال و يكره التّطيّر، و الفرق بينهما انّ الفال انّما هو من طريق حسن الظّنّ باللّه عز و جل و التّطيّر انّما هو من طريق الاتكال على شى‏ء سواه و هو التشاؤم بطير الشؤم و سئل ابن عون عن الفال فقال هو ان يكون مريضا فيسمع يا سالم.

وفى الخبر انّ النبى (ص) لمّا توجّه نحو المدينة خرج بريدة الاسلمى فى سبعين راكبا فتلقى نبىّ اللَّه ليلا فقال له: من انت؟ فقال: بريدة. قال: فالتفت الى ابى بكر فقال: برد امرنا و صلح ثمّ قال (ص) ممّن؟ قال: بريدة من اسلم، فقال (ص) لابى بكر: سلمنا.

قال اهل اللغة: قوله «برد امرنا»، اى- سهل امرنا، و منه‏ قوله: «الصّوم فى الشتاء الغنيمة الباردة».

قوله: «لَئِنْ لَمْ تَنْتَهُوا» يعنى عن مقالتكم هذه «لَنَرْجُمَنَّكُمْ‏» اى- لنقتلنّكم بالحجارة «وَ لَيَمَسَّنَّكُمْ مِنَّا عَذابٌ أَلِيمٌ‏».

«قالُوا طائِرُكُمْ مَعَكُمْ‏» اى- شؤمكم معكم بكفركم و تكذيبكم يعنى اصابكم الشؤم من قبلكم لانّ الشؤم كلّه فى عبادة الصّنم و هو معكم، «أَ إِنْ ذُكِّرْتُمْ‏»- هذا استفهام محذوف الجواب مجازه: ائن وعظتم باللّه تطيّرتم بنا و كذبتم و تواعدتم بالرّجم و العذاب، «بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ‏» مشركون مجاوزون الحدّ.

گفته ‏اند: كافران و بيگانگان دارها بزدند و آن رسولان را با چهل تن كه ايمان آورده بودند گلوهاشان سوراخ كردند و رسنها بگلو در كشيدند و از دار بياويختند، خبر به حبيب نجار رسيد مؤمن آل يس كه خداى را عز و جل مى‏پرستيد در ان غارى اندر ميان كوه‏ها چنانك ابدال در كوه نشينند و از خلق عزلت گيرند و اندر سرّ با خدا خلوت دارند، اين حبيب با خدا خلوت داشت، و اين عزلت و خلوت سنّت مصطفى است صلوات اللَّه و سلامه عليه كه كه روزگارى با كوه حرا نشسته بود و ميگفت:«انّ حراء جبل يحبّنا و نحبّه».اگر كسى گويد معنى عزلت فرقت است و شريعت از فرقت نهى كرده قال اللَّه تعالى:وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا، و قال تعالى: وَ لا تَكُونُوا كَالَّذِينَ تَفَرَّقُوا

و قال النبى (ص): «من فارق الجماعة فمات فميتته جاهليّة و من شقّ عصا المسلمين و المسلمون فى اسلام فقد خلع ربقة الاسلام»

، جواب آنست كه فرقت دو قسم است يكى فرقة الآراء و الاديان، ديگر فرقة الاشخاص و الأبدان، امّا آن فرقت كه محظور و محرم است و اشارت اين آيت و خبر بوى است، فرقة الآراء و الاديان است؛ از قضاياى شريعت و اصول دين برگشتن و جاده سنّت و جماعت بگذاشتن و مخالف ائمّه هدى و اهل اجماع بودن، اين چنين فرقت داعيه ضلالت است و سبب تعطيل و ابطال فوائد بعثت انبيا و رسل؛ لا جرم در شرع محظور آمد و در عقل منكر.

امّا آن فرقت و عزلت كه در شريعت و حقيقت مستحبّ است و مندوب اليه آنست كه ربّ العالمين در شأن و قصّه اصحاب الكهف فرمود: وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ إِلَّا اللَّهَ فَأْوُوا إِلَى الْكَهْفِ يَنْشُرْ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ‏، و مصطفى عليه الصلاة و السلام فرمود:«لياتينّ على الناس زمان لا يسلم لذى دين دينه الّا من فرّ بدينه من قرية الى قرية و من شاهق الى شاهق و من حجر الى حجر كالثعلب الذى يروغ»، قالوا: و متى ذاك يا رسول اللَّه؟

قال: «اذا لم تنل المعيشة الّا بمعاصى اللَّه عزّ و جلّ فاذا كان ذلك الزمان حلّت العزوبة»، قالوا: و كيف ذاك يا رسول اللَّه و قد امرتنا بالتّزويج؟ قال: «انّه اذا كان ذلك الزمان كان هلاك الرجل على يدى ابويه فان لم يكن له ابوان فعلى يدى زوجته و ولده فان لم يكن له زوجة و لا ولد فعلى يدى قرابته»، قالوا: و كيف ذاك يا رسول اللَّه؟ فقال (ص): «يعيّرونه بضيق المعيشة فيكلّف ما لا يطيق حتّى يورده موارد الهلكة».

وقال عبد اللَّه بن عمرو بن العاص‏ بينما نحن حول رسول اللَّه (ص) اذ ذكر الفتنة او ذكرت عنده فقال (ص): «اذا رأيت النّاس مرجت عهودهم و خفّت اماناتهم و كانوا هكذا» و شبك بين اصابعه، قال فقمت اليه فقلت: كيف افعل عند ذلك جعلنى اللَّه فداك؟ فقال عليه السلام: «الزم بيتك و املك عليك لسانك و خذ ما تعرف و دع ما تنكر و عليك بامر الخاصة و دع عنك امر العامّة».

بزرگان دين و علماى شريعت و طريقت متفق‏اند كه در روزگار فتنه و استيلاء اهل بدعت و ظهور ظلم‏ و خيانت عزلت اولى‏تر از صحبت كه عزلت در چنين وقت سنّت انبياست و عصمت اوليا و سيرت حكما. عمر خطاب رضى اللَّه عنه گفت: خذوا حظكم من العزلة ففى العزلة راحة من خليط السوء.

و قال ابن سيرين: العزلة عبادة. و قيل لعبد اللَّه بن زبير:الا تأتى المدينة؟ فقال: ما بقى بالمدينة الّا حاسد نعمة او فرح بنقمة. و قال داود الطائى فرّ من الناس فرارك من الاسد. و قال الفضيل: كفى باللّه محبّا و بالقرآن مونسا و بالموت واعظا اتّخذ اللَّه صاحبا و دع الناس جانبا. و قيل لمالك بن مغول و هو فى داره بالكوفة جالسا وحده: اما تستوحش فى هذه الدّار؟ فقال: ما كنت اظنّ احدا يستوحش مع اللَّه.

قوله تعالى: وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى‏- چون خبر به حبيب نجار رسيد كه رسولان عيسى را گرفتند و بخواهند كشت، از ان منزل خويش بيامد بشتاب، قومى گفتند: خانه داشت در ان گوشه شهر بدورتر جاى از مردمان و كسب كردى، هر روز آنچه كسب وى بود يك نيمه بصدقه دادى و يك نيمه بخرج عيال كردى.

و گفته ‏اند: مردى بود شكسته تن بيمار چهر خداى را عز و جل پنهان عبادت كردى و كس از حال وى خبر نداشتى تا آن روز كه رسولان عيسى را برنجانيدند و جفا كردند از ان منزل خويش بشتاب بيامد و ايمان خويش آشكارا كرد و گفت: يا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِينَ‏ قتاده گفت: چون بيامد نخست رسولان را بديد گفت شما باين دعوت كه ميكنيد و باين پيغام كه ميگزاريد هيچ مزد ميخواهيد؟ ايشان گفتند: ما هيچ مزد نمى‏خواهيم و جز اعلاء كلمه حق و اظهار دين اللَّه مقصود نيست.

حبيب بيامد آن گه و قوم را گفت: اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُونَ‏- مصطفى عليه الصلاة و السلام فرمود:«سباق الامم ثلاثة لم يكفروا باللّه طرفة عين: على بن ابى طالب (ع) و صاحب يس يعنى حبيب النجار و مؤمن آل فرعون يعنى حزبيل فهم الصدّيقون».

چون حبيب رسولان را نصرت داد و آن قوم را نصيحت كرد ايشان گفتند: و انت مخالف لديننا و متابع لهؤلاء الرسل؟ حبيب جواب داد: وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي‏ اى- خلقنى‏ وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ‏ اى- و مصير الكلّ اليه.

أَ أَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً يعنى الاصنام، إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرٍّ اى- بسوء ومكروه، لا تُغْنِ عَنِّي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً اى- لا شفاعة لها فتغنى، وَ لا يُنْقِذُونِ‏ من ذلك المكروه. و قيل: لا يُنْقِذُونِ‏ من عذاب اللَّه لو عذّبنى اللَّه ان فعلت ذلك‏ إِنِّي إِذاً لَفِي ضَلالٍ مُبِينٍ‏.

ثمّ اقبل على الرسل و قال: إِنِّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ‏ اى- اشهدوا علىّ و قيل: خاطب به القوم فلمّا سمعوا منه هذا الكلام وثبوا عليه فقتلوه و قيل: علّقوه من سور المدينة و قبره فى سوق انطاكيه. سدى گفت: دست بسنگ بوى فرا داشتند و او را بسنگ بكشتند و وى در ان حال ميگفت: اللّهم اهد قومى اللهم اهد قومى. اين دليل است بر كمال حلم و فرط شفقت وى بر خلق.

اين همچنانست كه ابو بكر صديق بنى تيم را گفت آن گه كه او را مى‏رنجانيدند و از دين حق با دين باطل مى‏خواندند گفت: اللهم اهد بنى تيم فانّهم لا يعلمون يأمروننى بالرجوع من الحق الى الباطل. كمال شفقت و مهربانى بو بكر بر خلق خدا غرفه‏اى بود از بحر نبوت محمد عربى صلوات اللَّه و سلامه عليه بآن خبر كه گفت:«ما صبّ اللَّه تعالى شيئا فى صدرى الّا و صببته فى صدر ابى بكر».

و خلق مصطفى صلوات اللَّه عليه با خلق چنان بود كه كافران بقصد وى برخاسته بودند و دندان عزيز وى مى‏شكستند و نجاست بر مهر نبوت مى‏انداختند و آن مهتر عالم دست شفقت بر سر ايشان نهاده كه‏ اللهم اهد قومى فانهم لا يعلمون.

قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ- چون حبيب را بكشتند، رب العالمين او را زنده كرد و گفت با وى: ادْخُلِ الْجَنَّةَ- حبيب چون در بهشت شد و نواخت و كرامت حق ديد آرزو كرد گفت: كاشك قوم من بدانستندى كه ما كجا رسيديم و چه ديديم! قالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ‏- حسن بصرى گفت: رحمت خدا بر حبيب نجار باد كه بعد از مرگ نصيحت هم فرو نگذاشت گفت:يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ‏. آن پادشاه و آن قوم اگر اين كرامت ديدندى ايشان نيز ايمان آوردى.

قوله: بِما غَفَرَ لِي رَبِّي‏ «ما» هاهنا للمصدر، اى- بمغفرة ربّى. و قيل: «ما»

بمعنى الّذى، اى- بالّذى غفر لي ربّى بسببه. و قيل: لمّا اراد القوم ان يقتلوه رفعه اللَّه اليه فهو فى الجنّة و لا يموت الا بفناء السماوات. پس چون رسولان عيسى را هلاك كردند و حبيب را بران صفت بكشتند، رب العالمين اثر خشم خود بايشان نمود و عذاب و نقمت فرو گشاد، جبرئيل را فرمود تا يك صيحه بر ايشان زد همه بيكبار فرو مردند و چون خاكستر گشتند.

اينست كه رب العالمين فرمود: وَ ما أَنْزَلْنا عَلى‏ قَوْمِهِ مِنْ بَعْدِهِ‏ يعنى قوم حبيب من بعد قتله‏ مِنْ جُنْدٍ مِنَ السَّماءِ لنصرة الرسل، اى- لم نحتج فى اهلاكهم الى ارسال جند وَ ما كُنَّا مُنْزِلِينَ‏ كرّره تأكيدا. و قيل: «ما» بمعنى الّذى: تقديره: من جند من السماء و ممّا كنّا منزلين على من قبلهم من حجارة و ريح و امطار شديدة.

ثمّ بيّن عقوبتهم فقال: إِنْ كانَتْ إِلَّا صَيْحَةً واحِدَةً اى- ما كانت عقوبتهم الا صيحة واحدة: قال المفسّرون: اخذ جبرئيل بعضادتى باب المدينة ثمّ صاح بهم صيحة واحدة فَإِذا هُمْ خامِدُونَ‏ ميّتون.

يا حَسْرَةً عَلَى الْعِبادِ- معنى حسرت غايت اندوه است و كمال غم كه دل را شكسته كند و كوفته، يعنى يدع القلب حسيرا. و تأويل كلمه آنست كه: يا حسرة ان كنت آتية فهذا اوانك، و اين نداى درد زدگانست بر خويشتن همچنانك يعقوب پيغامبر عليه السلام گفت: «يا اسفى على يوسف» اى اندها كه آمد بر فراق يوسف.

و هم ازين باب است كه آنچه فردا در قيامت گناهكاران گويند از تحيّر و حيرت: يا وَيْلَتَنا ما لِهذَا الْكِتابِ … عكرمه گفت: «يا حسرة» درين موضع بر دو وجه است: يكى آنكه از گفت اللَّه است يعنى يا حسرة و كآبة عليهم حين لم يؤمنوا- اى حسرتا و اندوها كه بر ايشانست كه ايمان نياوردند و نه گرويدند. وجه ديگر: اين كلمه از گفتار هالكان است آن گه كه معاينه عذاب ديدند يعنى كه آرزوى ايمان كردند آن ساعت لكن سود نداشت كه در وقت معاينه ايمان سود ندارد.

ما يَأْتِيهِمْ مِنْ رَسُولٍ إِلَّا كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ‏- خلاصه سخن آنست كه: اى دريغا بر بندگان! هيچ فرستاده نيامد بايشان مگر كه برو افسوس ميكردند تا آن افسوس‏ كردن ايشان حسرت گشت بر ايشان. و معنى اين حسرت آنست كه مصطفى صلوات اللَّه و سلامه عليه فرمود:«ان المستهزئين بالنّاس فى الدنيا يفتح لهم يوم القيمة باب من ابواب الجنّة فيقال لهم: هلّم هلّم، فيأتيه بكربه و غمّه فاذا اتاه اغلق دونه فلا يزال يفعل به ذلك حتى يفتح له الباب فيدعى اليه فلا يجيب من الاياس».

و قال مالك بن دينار قرأت فى زبور داود: طوبى لمن لم يسلك سبيل الأئمة و لم يجالس الخطائين و لم يدخل فى هزوء المستهزئين، و فى انجيل عيسى: طوبى للرّحماء اولئك يكون عليهم الرحمة ويل للمستهزئين كيف يحرقون بالنّار!

 

النوبة الثالثة

 

قوله تعالى: إِنَّا نَحْنُ نُحْيِ الْمَوْتى‏- ارباب معرفت در احياء موتى معنى ديگر ديده‏اند و فهمى ديگر كرده‏اند گفتند: اشارت است بزنده گردانيدن دلهاى اهل غفلت بنور قربت و زنده كردن جانهاى اهل هوا و شهوت بنسيم مشاهدت و روح مواصلت، اگر همه جانهاى عالميان ترا بود و نور قربت ترا حياة طيّبه ندهد مرده زندانى تويى، و اگر هزار سال در خاك بوده‏اى چون ريحان توحيد رحمن در روضه روح تو بود مايه همه زندگانى تويى، عزيز باشد كسى كه ناگاه بسر چشمه حياة رسد. و خضروار درو غسلى بيارد تا حىّ ابد گردد.

پير طريقت گفت: الهى! زندگانى همه با ياد تو و شادى همه با يافت تو، و جان آنست كه در و شناخت تو، الهى! موجود نفسهاى جوانمردانى، حاضر دلهاى ذاكرانى، از نزديكت نشان ميدهند و برتر ازانى، و از دورت مى‏پندارند و نزديكتر از جانى، ندانم كه در جانى يا خود جانى نه اينى نه آنى، جان را زندگى مى‏بايد تو آنى.

وَ نَكْتُبُ ما قَدَّمُوا وَ آثارَهُمْ‏ يعنى خطاهم الى المسجد فى ظلم الليل و وقوفهم على بساط المناجاة معنا.

وفى الخبر بشر المشائين فى الليل الى المساجد بالنور التام يوم القيمة.

در وقت سحرگاه كه بنده از حجره اندوه خود بيرون آيد بقصد مسجد و محراب، و قدم بر بساط مناجات نهد، هر چه در اطراف و اكناف سماوات مقرّب بود زبانها بحمد و ثنا بگشايند و از جناب جبروت سرا بسر كأس شراب وصل‏ انا جليس‏ من ذكرنى‏

روان گردد، آن ساعت آسمان و زمين از غيرت فرو گدازند و در اين اطباق كونين زبانهاى تعطّش از عين شوق بگشايند كه و للارض من كأس الكرام نصيب، عزيز كسى كه آن ساعت بستر و بالين وداع كند و روى بمحراب عبادت نهد و درد خود را مرهم جويد، شريف وقتى كه آنست، عزيز ساعتى آن ساعت كه جلال احديّت بنعت صمديّت بساط نزول بيفكند و با تو اين خطاب كند كه هل من سائل؟ هل من تائب؟- هيچ درد زده‏اى را سؤالى هست تا جام اجابت در كام او ريزيم؟ هيچ تائبى هست تا مركب قبول باستقبال او فرستيم؟ هيچ عاصيى هست تا جريده جريمه او را توقيع غفران كشيم.

خليلى هل ابصرتما او سمعتما با كرم من مولى تمشى الى عبد؟

وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلًا أَصْحابَ الْقَرْيَةِ خبر ميدهد از بازداشتگان عدل ازل، وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِينَةِ رَجُلٌ يَسْعى‏ نشان ميدهد از برداشتگان لطف قدم، آن بازداشتگان عدل را داغ قطيعت بر نهاد كه‏ لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ‏، اين برداشتگان لطف ازل را بالزام از راه تقوى در كشيد كه‏ وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى‏، آن رانده‏ اخْسَؤُا فِيها وَ لا تُكَلِّمُونِ‏ و اين خوانده‏ وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى‏ دارِ السَّلامِ‏ مقبولان حضرت ديگراند و مطرودان قطيعت ديگر، مقبولان حضرت را ميگويد: أُولئِكَ حِزْبُ اللَّهِ أَلا إِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏، مطرودان قطيعت را ميگويد:

أُولئِكَ حِزْبُ الشَّيْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّيْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ‏ كرم و رحمت او مقرعه عزت پيش مركب دولت حزب اللَّه ميزند و چون و چرا نه، جبروت و كبرياى او كوس قهر و سياست در دماغ حزب الشيطان ميكوبد و روى سؤال نه، و كس را بر اسرار جلال ذو الجلال اطّلاع نه امير المؤمنين على كرّم اللَّه وجهه گويد: يكى را در خاك مى‏نهادم سه بار روى او بجانب قبله كردم هر بار روى از قبله بگردانيد، پس ندايى شنيدم كه اى على دست بدار آن را كه ما ذليل كرديم تو او را عزيز نتوانى كرد.

كرامت خواندگان و اهانت راندگان همه از درگاه جلال اوست و بارادت و مشيّت اوست‏ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ نشان كرامت بنده آنست كه مردوار در آيد و جان و دل و روزگارفداى دين اسلام كند چنانك آن جوانمرد كرد حبيب نجار مؤمن آل يس، تا از حضرت عزّت اين خلعت كرامت بدو رسيد كه: ادْخُلِ الْجَنَّةَ دوستان او چون بآن عقبه خطرناك رسند بايشان خطاب آيد كه‏ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا، باز ايشان را بشارت دهند كه‏ وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ. 

احمد حنبل قدس اللَّه روحه در نزع بود بدست اشارت ميكرد و بزبان دندنه‏اى ميگفت عبد اللَّه پسرش گوش بر دهان او نهاد تا چه شنود، او در خويشتن ميگفت: لا بعد لا بعد- نه هنوز نه هنوز، پسر گفت اى پدر اين چه حالت است؟ گفت اى عبد اللَّه وقتى با خطرست بدعا مددى ده اينك ابليس برابر ايستاده و خاك ادبار بر سر ميريزد و ميگويد: اى احمد جان ببردى از زخم ما، و من ميگويم:

لا بعد- هنوز نه، تا يك نفس مانده جاى خطر است نه جاى امن. در خبر ميآيد كه بنده مؤمن چون از اين سراى فانى روى بدان منزل بقا نهاد، غسال او را بران تخته چوبين خواباند تا بشويد، از جناب قدم بنعت كرم خطاب آيد كه اى مقرّبان درگاه در نگريد چنانك آن غسال ظاهر او بآب ميشويد ما باطن او بآب رحمت ميشوئيم، ساكنان حضرت جبروت گويند: پادشاها ما را خبر كن تا آن چه نور است كه از دهان وى شعله ميزند؟

گويد كه آن نور جلال ماست كه از باطن وى بر ظاهر تجلّى ميكند. حبيب نجار چون بآن مقام دولت رسيد او را گفتند: ادْخُلِ الْجَنَّةَ، اى حبيب در رو درين جاى ناز دوستان و ميعاد راز محبّان و منزل آسايش مشتاقان تا هم طوبى بينى هم زلفى هم حسنى، طوبى عيش بى‏ عتاب است، زلفى ثواب بى ‏حساب است، حسنى ديدار بى ‏حجاب است.

حبيب چون آن نواخت و كرامت ديد گفت: يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ بِما غَفَرَ لِي رَبِّي …

آرزو كرد كه كاشك قوم من دانندى كه ما كجا رسيديم و چه ديديم! نواخت حقّ ديديم و بمغفرت اللَّه رسيديم.

آنجاى كه ابرار نشينند نشستيم‏ صد گونه شراب از كف اقبال چشيديم‏
ما را همه مقصودى بخشايش حق بود المنّة للَّه كه بمقصود رسيديم‏

الحمد لوليّه.

_________________________________

[3] ( 1)- نسخه الف: هام سان زن

[4] ( 2)- نسخه الف: نشيد.

[5] ( 1)- سنخه الف: داننديد.

[6] ( 1)- نسخه الف: فا.

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد۸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=