كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة المائدة آیه 108- 98
14- النوبة الاولى
(5/ 108- 98)
قوله تعالى: اعْلَمُوا بدانيد: أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ كه اللَّه سخت عقوبت است سختگير، وَ أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (98) و بدانيد كه خداى آمرزگار است و بخشاينده.
ما عَلَى الرَّسُولِ نيست بر پيغامبر فرستاده، إِلَّا الْبَلاغُ مگر رسانيدن پيغام، وَ اللَّهُ يَعْلَمُ و خداى ميداند، ما تُبْدُونَ آنچه پيدا مى نمائيد، وَ ما تَكْتُمُونَ (99) و آنچه پنهان مى داريد.
قُلْ بگو [يا محمد]! لا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ همسان نيست پليد و پاك، وَ لَوْ أَعْجَبَكَ و هر چند كه ترا شگفت آيد، كَثْرَةُ الْخَبِيثِ فراوانى پليد، فَاتَّقُوا اللَّهَ و پرهيزيد از خشم و عذاب خداى، يا أُولِي الْأَلْبابِ اى زيركان و خردمندان، لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (100) تا جاويد پيروز مانيد.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تَسْئَلُوا مپرسيد عَنْ أَشْياءَ از چيزهايى إِنْ تُبْدَ لَكُمْ كه اگر شما را جواب آن پيدا كنند، تَسُؤْكُمْ آن جواب شما را اندوهگن كند، وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها و اگر از آن بپرسيد، حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ اكنون كه قرآن فرو ميفرستند، تُبْدَ لَكُمْ جواب آن شما را پيدا كنند، عَفَا اللَّهُ عَنْها خداى شما را از آن بى نياز كرد، و آن از شما درگذاشت، وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ (101) و اللَّه آمرزگار است بردبار.
قَدْ سَأَلَها پرسيد از چنانها، قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ گروهى پيش از شما، ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها كافِرِينَ (102) آن گه بآن جواب كه شنيدند كافر شدند.
ما جَعَلَ اللَّهُ خدا واجب نكرد و نفرمود مِنْ بَحِيرَةٍ از آن نهاد و سنت جاهليت كه شتر را گوش ميشكافتند، وَ لا سائِبَةٍ و نه آن شتر كه فرو مى گذاشتند، و از بار بر نهادن و بر نشستن آزاد ميكردند، وَ لا وَصِيلَةٍ و نه آن شتر كه با همتاى خويش مى پيوست، و آن را نمى كشتند وَ لا حامٍ و نه آن شتر كه پشت خويش را حمى كرد وَ لكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لكن ايشان كه كافر شدند، يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ دروغ مى گفتند بر خداى و ناراست ميساختند وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ (103) و بيشتر ايشان آن بودند كه صواب در نمى يافتند.
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ و چون ايشان را گفتندى تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ بازآئيد بآنكه اللَّه فرو فرستاد وَ إِلَى الرَّسُولِ و با رسول وى آئيد قالُوا گفتند:حَسْبُنا بسنده بود ما را، ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا آنچه پدران خويش بر آن يافتيم أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ باش و اگر پدران ايشان، لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً هيچ چيز نمى دانستند، وَ لا يَهْتَدُونَ (104) و نه فرا راه حق مى ديدند.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ بر شما بادا تنهاى شما، لا يَضُرُّكُمْ نگزايد و زيان ندارد شما را، مَنْ ضَلَ بيراهى هر كه گم گشت از راه، إِذَا اهْتَدَيْتُمْ چون شما بر راه راست بوديد، إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً با خدايست باز گشت شما همه، فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (105) و خبر كند شما را بآنچه ميكرديد.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند شَهادَةُ بَيْنِكُمْ گواهى كه بود در ميان شما إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ هر گه كه حاضر آيد بيكى از شما مرگ حِينَ الْوَصِيَّةِ هنگام وصيت كردن اثْنانِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ آن گواهى بايد از دو گواه استوار از اهل دين شما أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ يا گواهى دو تن از اهل جز از دين شما إِنْ أَنْتُمْ ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ اگر چنان بود كه در سفر باشيد، فَأَصابَتْكُمْ و ناگاه بشما رسد، مُصِيبَةُ الْمَوْتِ مرگ رسيدنى، تَحْبِسُونَهُما ايشان را هر دو فرا سوگند پناويد مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ پس نماز ديگر، فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ تا آن دو گواه سوگند خورند بخداى إِنِ ارْتَبْتُمْ اگر بگواهى ايشان در شك باشيد لا نَشْتَرِي بِهِ ثَمَناً كه با سوگند بدروغ بهاى اندك نمىخريم از دنيا، وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى. و اگر چند كه خويشاوندى بود وَ لا نَكْتُمُ شَهادَةَ اللَّهِ و گواهى كه خداى را بآن قيام ميبايد كرد پنهان نميداريم إِنَّا إِذاً لَمِنَ الْآثِمِينَ (106) ما پس از بزه كاران باشيم اگر چنين كنيم.
فَإِنْ عُثِرَ اگر برافتند عَلى أَنَّهُمَا اسْتَحَقَّا إِثْماً بر آنكه ايشان هر دو خيانت كردند، و بزه كار شدند، فَآخَرانِ يَقُومانِ مَقامَهُما پس برخيزد دو تن ديگر بجاى آن دو گواه [كه دروغ گفتند]، مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْأَوْلَيانِ دو گواه كه اوليترند بگواهى، و نزديكترند بايشان كه آن دو گواه پيشين كه مستحق نام خيانت شدند، بدان شدند كه با ايشان خيانت كردند، فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ سوگند بخورند بخداى لَشَهادَتُنا أَحَقُّ مِنْ شَهادَتِهِما كه گواهى ما دو تن راست تراست از گواهى ايشان دو تن، وَ مَا اعْتَدَيْنا و ما اندازه راستى درنگذاشتيم، إِنَّا إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ (107) و اگر درگذاشتيم آن گه از ستمكارانيم بر خويشتن.
ذلِكَ أَدْنى اين چنين نزديكتر بود و اولىتر أَنْ يَأْتُوا بِالشَّهادَةِ عَلى وَجْهِها كه گواهان بر وجه خويش و بر راستى بگزارند أَوْ يَخافُوا أَنْ تُرَدَّ أَيْمانٌ بَعْدَ أَيْمانِهِمْ و از ردّ اليمين ترسند كه سوگند از مدعى عليه با مدعى گردانند، وَ اتَّقُوا اللَّهَ و از خشم و عذاب خداى بپرهيزيد، وَ اسْمَعُوا و بفرمان وى نيوشيد، وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ (108) و خداى راه نمانيست گروهى را كه در علم او از طاعت و فرمان بيرون شدگانند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: اعْلَمُوا- بدان كه معنى علم دانش است، و محل آن دل است، و اقسام آن سه است: علم استدلالى، و علم تعليمى، و علم لدنىّ. اما استدلالى ثمره عقل است، و عاقبت تجربه، و ولايت تمييز، كه آدميان بآن مكرّم اند، و اليه الاشارة بقوله:وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ،
و علم تعليمى آنست كه خلق از حق شنيدند در تنزيل، و از مصطفى شنيدند در بلاغ، و از استادان آموختند بتلقين، كه دانايان در دو گيتى بدان عزيزند بر تفاوت و درجات، و اليه الاشارة بقوله: «وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجاتٍ».
و علم لدنى علم حقيقت است، و علم حقيقت يافت است، و اين علم عارفان و صديقان است على الخصوص، و هو المشار اليه بقوله: «وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً». و گفته اند كه انواع علم ده اند: اوّل علم توحيد، دوم علم فقه، سيوم علم وعظ، چهارم علم تعبير، پنجم علم طب، ششم علم نجوم، هفتم علم كلام، هشتم علم معاش، نهم علم حكمت، دهم علم حقيقت.
علم توحيد حيات است، و علم فقه داروست، و علم وعظ غذاست، و علم تعبير ظنّ است، و علم طب حيلت است، و علم نجوم تجربت است، و علم كلام هلاك است، و علم معاش شغل عامه خلق است، و علم حكمت آئينه است، و علم حقيقت يافت است.
علم توحيد را گفت جلّ جلاله: فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ، هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ. علم فقه را گفت: لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ.
علم وعظ را گفت: كُونُوا رَبَّانِيِّينَ، لَوْ لا يَنْهاهُمُ الرَّبَّانِيُّونَ، لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ، و اصل اين علم وعظ تهديد است بى تقنيط، و وعد است بى امن، و دلالت است بر معرفت. و علم تعبير را گفت: وَ قالَ لِلَّذِي ظَنَ. اصل او ظن است و قياس و خاطر، امّا چون ببود حقيقت است آن را مى گويد: «قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا». و علم طب را گفت:
عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ، و اصل آن تجربت است و حيلت، و آن مباح است و نيكو و عفو. شافعى گفت: «العلم علمان علم الاديان و علم الأبدان».
و علم نجوم را گفت: وَ بِالنَّجْمِ هُمْ يَهْتَدُونَ، و آن چهار قسم است: يك قسم واجب، و آن علم دلائل قبله است، و معرفت اوقات نماز، و ديگر قسم مستحبّ است و نيكو، و آن علم شناختن جهان و طرق است رونده را در بر و بحر، آن را ميگويد: «لِتَهْتَدُوا بِها فِي ظُلُماتِ الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ». قسم سوم مكروه است، و آن علم طبايع است بكواكب و بروج. چهارم قسم حرام است، و اين علم احكام است بسير كواكب، و آن علم زنادقه و فلاسفه است.
اما علم كلام آنست كه گفت جلّ جلاله: وَ إِنَّ الشَّياطِينَ لَيُوحُونَ إِلى أَوْلِيائِهِمْ. جاى ديگر گفت: زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً، همانست كه گفت: «وَ إِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ»، و آن بگذاشتن نص كتاب و سنت است، و از ظاهر با تكلف و بحث شدن است، و از اجتهاد با استحسان عقول و هواى خود شدن است، و دانستن اين علم عين جهل است. شافعى گفت: «العلم بالكلام جهل و الجهل بالكلام علم». و علم معاش را گفت: يَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَياةِ الدُّنْيا، همانست كه گفت: «وَ لَمْ يُرِدْ إِلَّا الْحَياةَ الدُّنْيا ذلِكَ مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ»، و آن علم كسبها است بدانش و رغبت ميان عامه خلق، كس است بر ميانه، و كس است بحرص، و آن علم عادتست. اما علم حكمت را اللَّه گفت جلّ جلاله: وَ ما يَعْقِلُها إِلَّا الْعالِمُونَ. و علم حقيقت را گفت: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً، همانست كه گفت: عَلى ما لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْراً. و شرح اين هر دو نوع علم جاى ديگر گفته شود ان شاء اللَّه.
و آنچه مصطفى (ص) گفت:
«طلب العلم فريضة على كل مسلم»
، علما مختلف اند كه از اين انواع علوم كدامست. متكلم گفت: علم كلام است، كه معرفت حق تعالى بدان حاصل مى آيد. فقها گفتند: علم فقه است، كه حلال از حرام بوى جدا ميشود. اصحاب حديث گفتند: علم كتاب و سنت است كه اصل علوم شرع آنست.
صوفيان گفتند: علم احوال دل است، كه راه بندگى آنست، و سعادت بنده در آن است، اما اختيار محققان آنست كه اين خبر بيك علم مخصوص نيست، و اين علمها همه نيز واجب نيست بلكه هر چه بنده را بدان حاجت است، در وقت حاجت واجب است، پس معنى خبر آنست كه طلب علمى كه بنده را بعمل آن حاجت است واجب است. نخست علم معرفت خداست، و اعتقاد اهل سنت. پس علم نماز و طهارت، آن مقدار كه فريضه است، و آنچه سنت است علم آن نيز سنت است، و چون فراماه رمضان رسد روزه داشتن در ماه رمضان فريضه است، و اگر نصابى مال وى را حاصل شود چون يك سال تمام بسر شود، بر وى واجب است كه بداند كه زكاة آن چند است، و فرا كه مىبايد داد؟ و شرط آن چيست؟ و علم حج همچنين آن گه كه فرا راه خواهد بود بر وى واجب است كه بداند و بشناسد اركان و فرائض و شرائط آن، و همچنين هر كار كه فرا پيش وى آيد چون نكاح و تجارت و مزدورى و پيشهورى آن گه كه فرا پيش گيرد بر وى واجب است كه است بداند شرائط آن، و حلال و حرام آن، و بيرون از اين آنچه بدل تعلق دارد واجب است بر هر مسلمان كه بداند كه حسد و ريا و عجب و حقد و عداوت و گمان بد بمسلمانان بردن اين همه حرام است. پس معلوم شد كه هيچ مسلمان از علم مستغنى نيست، و همه علمها نيز واجب نيست، بلكه باحوال و اوقات مى بگردد چنان كه بيان كرديم، و اللَّه اعلم.
اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ- يعنى: لمن عصاه فيما امره و نهاه، وَ أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ لمن تاب و أناب. درين آيت معتديان را در صيد نوميد نكرد، و ايشان را بتوبه اميد داد، آن گه گفت: ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ يا محمد! بر پيغامبر جز رسانيدن پيغام نباشد. تو پيغام برسان. معتديان را از عقوبت ما بيم ده، و تائبان را بمغفرت و رحمت ما بشارت ده، و ايشان را گوى كه: ما نهان و آشكاراى شما دانيم. آنچه بزبان گوئيد دانيم، و آنچه در دل داريد بخلاف زبان هم دانيم.
قُلْ لا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ- كلبى گفت: خبيث اينجا حرام است، و طيّب حلال، هم چنان كه در سورة النساء گفت: وَ لا تَتَبَدَّلُوا الْخَبِيثَ بِالطَّيِّبِ. سدى گفت: خبيث مشرك است و طيب مؤمن، هم چنان كه در سورة الانفال گفت: لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ، و قال تعالى: حَتَّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ يعنى حتى يميز اهل الكفر من اهل الايمان. ميگويد: حلال و حرام هرگز چون هم نبود، و برابر نباشد، كه حرام بد انجام است، و حلال نيك سرانجام. وَ لَوْ أَعْجَبَكَ كَثْرَةُ الْخَبِيثِ يريد أن اهل الدنيا يعجبهم كثرة المال و زينة الدنيا، وَ ما عِنْدَ اللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقى- معنى آنست كه يا محمد، اهل دنيا را خوش آيد و شگفت آيد كثرت مال و زينت دنيا، ليكن آنچه بنزديك خداست نيكوتر و پايندهتر. فَاتَّقُوا اللَّهَ يا أُولِي الْأَلْبابِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ- اين خطاب با اصحاب محمد (ص) است. ميگويد: از خشم خدا بپرهيزيد، و حلال بحرام مداريد تا بفلاح ابد رسيد.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ- اين آيت در شأن قومى آمد كه از رسول خدا فراوان چيزها مى پرسيدند، تا رسول خدا روزى خشمگين برخاست، وبمنبر بر شد، و خطبه خواند، گفت:
«سلونى فو اللَّه لا تسئلوننى اليوم فى مقامى هذا عن شيء الا اخبرتكم به».
ياران بترسيدند كه مگر كارى عظيم افتاد. انس ميگويد كه:
براست و چپ مى نگرستم، قومى را ديدم از ياران كه مى گريستند، و از بيم آن حال مى لرزيدند. مردى از بنى سهم حاضر بود، او را عبد اللَّه بن حذافه ميگفتند، و در نسب وى طعن ميزدند، برخاست و گفت:
يا رسول اللَّه من ابى؟ فقال (ص): «ابوك حذافة بن قيس».
زهرى گويد كه: مادر اين عبد اللَّه حذافه پس از آن رو فرا پسر كرد، و گفت: ما رأيت ولدا اعق منك قطّ! أ كنت تأمن ان تكون امّك قد قارفت ما قارف بعض نساء الجاهلية فتفضحها على رؤس النّاس؟ قال: و اللَّه لو ألحقني بعبد اسود للحقت به.
مردى ديگر از بنى عبد الدار برخاست، گفت: من ابى؟ رسول خدا گفت:
«ابوك سعد»
، فنسبه الى غير ابيه. مردى ديگر برخاست گفت: يا رسول اللَّه! اين أنا؟ من كجا خواهم بود يعنى در بهشت يا در دوزخ؟ رسول گفت:
«انت فى الجنّة».
ديگرى برخاست، همين گفت جواب همان داد. سديگرى برخاست، همان گفت، و همان جواب شنيد. چهارم برخاست همان سؤال كرد، جواب شنيد كه:
«انت فى النار».
مرد دلتنگ و شرمسار گشت.
عمر خطاب حاضر بود، برخاست، گفت: يا رسول اللَّه استر علينا ستر اللَّه عليك. آن گه پاى رسول ببوسيد، و گفت: رضينا باللّه ربّا و بالاسلام دينا و بمحمّد نبيا و بالقرآن اماما. انّا يا رسول اللَّه حديث عهد بجاهليّة و شرك، فاعف عفا اللَّه منك. گفت: يا رسول اللَّه ما بجاهليت و شرك قريب العهديم. صلاح كار خود و اسرار دين خود ندانيم. در گذار و عفو كن. رسول خدا آن سخن از عمر بپسنديد، و وى را خير گفت. پس در آن حال جبرئيل آمد، و اين آيت آورد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا.
و گفته اند: اين آيت بدان آمد كه رسول خدا روزى گفت: «ايها النّاس انّ اللَّه تعالى كتب عليكم الحج». مردى از بنى اسد برخاست و هو عكاشة بن محصن و قيل هو عبد اللَّه بن جحش، گفت: أ في كل عام يا رسول اللَّه؟ رسول خشم گرفت، بينديشيد ساعتى، آن گه جواب داد، گفت:
«لا، و لو قلت نعم لوجبت و لما قمتم بها».
آن گه گفت:
«ذرونى ما تركتكم فانما هلك من كان قبلكم بكثرة سؤالهم، و اختلافهم على انبيائهم، فاذا امرتكم بشيء فأتوا منه ما استطعتم، و اذا نهيتكم من شيء فاجتنبوه»
، وقال (ص): «اكبر المسلمين فى المسلمين جرما من سأل عن شيء لم يحرم فحرّم من اجل مسألته».
و صح انه (ص) نهى عن قيل و قال و كثرة السؤال و اضاعة المال،و أنه (ص) كره المسائل و عابها. وسئل رسول اللَّه عن اللحمان يأتى بها اقوام لا ندرى ما هى؟ اذكر اسم اللَّه عليها ام لا؟ فقال: «ان اللَّه حرم حرمات فلا تنتهكوها، و حدّ حدودا فلا تعتدوها، و سكت عن اشياء لا عن نسيان فلا تبحثوا عنها، كلوها و سمّوا اللَّه».
وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها يعنى عن اشياء حِينَ يُنَزَّلُ الْقُرْآنُ فيها تُبْدَ لَكُمْ اى تظهر لكم. ميگويد: اگر بپرسيد از چيزها چون قرآن فرو فرستند، و آن را مبين كنند، آن بر شما دشخوار بود، و طاقت نداريد، كه قرآن كه فرو آيد بالزام فرضى فرو آيد كه بر شما سخت بود، يا بتحريم چيزى كه شما را حلال بود. پس مپرسيد، و آنچه گذشت از آن مسائل كه شما را ببيان آن حاجت نبود، آن از شما درگذاشتند و عفو كردند. باين قول عَفَا اللَّهُ ضمير مسائل است و روا باشد كه عَنْها ضمير اشياء نهند يعنى: عفا اللَّه عن تلك الاشياء حين لم يوجبها عليكم.
و عن عبيد اللَّه بن عمير، قال: ان اللَّه احل و حرم، فما احل فاستحلوه، و ما حرّم فاجتنبوه، و ترك بين ذلك اشياء لم يحرمها، فذلك عفو من اللَّه. و كان ابن عباس اذا سئل عن الشيء لم يجيء فيه امر، يقول هو من العفو، ثمّ يقرأ: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوالا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ الاية. وَ اللَّهُ غَفُورٌ حَلِيمٌ اى ذو تجاوز حين لا يعجل بالعقوبة. قَدْ سَأَلَها اى الآيات قَوْمٌ مِنْ قَبْلِكُمْ يعنى قوم عيسى حين سألوا المائدة «ثمّ كفروا بها و قالوا انّها ليست من اللَّه، و قوم صالح سألوا الناقة ثم عقروها، فقال تعالى: ثُمَّ أَصْبَحُوا بِها كافِرِينَ. فاهلكوا.
و سأل رجل عن ابن عباس: هل تحت هذه الارض من خلق؟ قال: بلى.
قال له: اخبرنى ما هو؟ فقال: لو اخبرتك كفرت، معناه- و اللَّه اعلم- لو اخبرتك انكرت.
ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ- اين آيت تفسير آن آيت است كه آنجا گفت: وَ جَعَلُوا لِلَّهِ مِمَّا ذَرَأَ مِنَ الْحَرْثِ وَ الْأَنْعامِ الاية، و آن آيت كه بر عقب گفت: وَ قالُوا هذِهِ أَنْعامٌ، و آن آيت كه در سورة النحل است: وَ يَجْعَلُونَ لِما لا يَعْلَمُونَ نَصِيباً الاية.
بحيره در نهاد و سنت جاهليت آن بود كه ماده شترى چون پنج بطن بزادى، و پنجمين بچه نر بودى، ايشان گوش آن ماده شتر بشكافتندى و فرو گذاشتندى تا بمراد خويش بسر آب و گياه شدى، و نشستن بر آن و كشتن و خوردن آن بر خود حرام كردندى. و سائبه آن بود كه چون كسى از ايشان بسفر بودى يا بيمار بودى، نذر كردى و گفتى: اگر مسافر بسلامت باز آيد، يا بيمار به شود، ناقتى سائبة اى مخلاة پس چون نذر واجب شدى، آن شتر كه نذر در آن بود فرو گذاشتندى. و آزاد كردندى از نشستن و بار برنهادن. و در وصيلة خلافست از وجوه، و اختيار قول سعيد مسيب كرده اند، وى گفته است كه وصيلة آنست كه ماده شتر كه بچه ماده زاديد، و پس آن باز در شكم ديگر هم ماده زاديد، گفتندى: وصلت اختها، و گوش وى بريدندى بت را.
و حامى آن بود كه شتر نر را نامزد كردندى كه هر گه كه از ضراب وى چندين شكم زاده آيد، پشت او از بار بر نهادن و بر نشستن آزاد است. چون آن عدد تمام شدى- و بيشتر آن ده شكم ميبود- گفتندى: قد حمى ظهره، پشت خويش حمى كرد، نه بر نشستندى، نه باربر نهادندى، نه بكشتندى، نه خوردندى.
روى على بن ابى طلحة عن ابن عباس، قال: البحيرة و الحامى من الإبل، و السائبة و الوصيلة من الغنم. اين سنّتها و نهادهاى جاهليت كه عمرو بن لحى الجندعى پدر خزاعه نهاد، مصطفى (ص) اكثم خزاعى را گفت:
«يا اكثم! رأيت عمرو بن لحى يجر قصبه فى النار، و هو اول من غيّر دين ابراهيم، و بحر البحيرة، و سيب السائبة، و وصل الوصيلة، و حمى الحامى، و انت اشبه النّاس به يا اكثم». فقال اكثم: أ يضرني شبهه يا رسول اللَّه؟ قال: «لا انت مؤمن، و هو كافر»، و قال زيد بن اسلم: قال رسول اللَّه (ص): «انا اعرف اول من سيب السوائب، و غيّر دين ابراهيم» قالوا: و من هو يا رسول اللَّه؟ قال:
«عمرو بن لحىّ احد بنى كعب، لقد رأيته يجر قصبه فى النار، يوذى ريحه اهل النار، و انى لا عرف اول من بحر البحائر و وصل الوصيلة و حمى الحامى». قالوا: و من هو؟
قال: «رجل من بنى مدلج، كانت له ناقتان، جدع آذانهما، و حرم البانهما، ثم شرب البانهما بعد ذلك، و لقد رأيته فى النار، و هما تعضانه بافواههما، و تخبطانه بأيديهما».
مشركان اين سنّت در جاهليت نهادند، و اسلام آن را باطل كرد، و رب العزة اين آيت بابطال آن فرو فرستاد، گفت: ما جَعَلَ اللَّهُ مِنْ بَحِيرَةٍ يعنى: ما جعل اللَّه حراما من بحيرة و لا سائبة و لم يجعلها دينا ارتضاه، و دعا اليه، و لم يخلقها حيث خلقها بحيرة. وَ لكِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا و هم قريش و خزاعة و مشركو العرب يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ بقولهم انّ اللَّه امر بتحريمها، وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ خصّ اكثرهم بأنهم لا يعقلون، لانهم اتباع فهم لا يعقلون، ان ذلك كذب و افتراء كما يعقله الرؤساء.
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ يعنى مشركى العرب، تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ فى كتابه من تحليل ما حرموا من البحيرة و السائبة و الوصيلة و الحامى، وَ إِلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا من امر الدين، و انّا امرنا ان نعبد ما عبدوا. يقول اللَّه تعالى: أَ وَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ يعنى و ان كان آباؤهم، لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً من الدين، وَ لا يَهْتَدُونَ له فيتبعونهم. درين آيت ذم اهل تقليد است، و شرح آن در سورة البقره رفت.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ- مفسران گفتند: اين آيت در شأن كسى آمد كه امر معروف و نهى منكر كند، و از وى نپذيرند. عمر عبد العزيز گفت:
لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَ يعنى من لم يقبل إِذَا اهْتَدَيْتُمْ يعنى اذا امرتهم و نهيتم. در همه قرآن هدى بمعنى امر معروف و نهى منكر همين است، و دليل برين آنست كه ابن عمر را گفتند: لو جلست فى هذه الايام فلم تأمر و لم تنه! فانّ اللَّه تعالى قال: عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ. فقال ابن عمر: انّها ليست لى و لا لاصحابى، لان
رسول اللَّه (ص) قال: «الا فليبلغ الشاهد الغائب»،
فكنّا نحن الشهود، و انتم الغيّب، و لكن هذه الاية لا قوام يجيئون من بعدنا ان قالوا لم يقبل منهم.
وقال ابو امية الشعثانى: سألت ابا ثعلبة الخشنى عن هذه الاية، فقال:
سألت عنها رسول اللَّه (ص) فقال: «ائتمروا بالمعروف و تناهوا عن المنكر، حتى اذا رأيت دنيا موثرة و شحّا مطاعا و هوى متّبعا و اعجاب كل ذى رأى برأيه، فعليك بخويصة نفسك، و ذر عوامهم فان وراءكم اياما ايام الصبر، اذا عمل العبد بطاعة اللَّه لم يضره من ضل بعده و هلك، و اجر العامل المتمسك يومئذ بمثل الذى انتم عليه كأجر خمسين عاملا». قالوا: يا رسول اللَّه كأجر خمسين عاملا منهم؟ قال: «لا، بل كأجر خمسين عاملا منكم».
و عن عبد اللَّه بن مسعود فى هذه الاية: قولوها ما قبلت منكم، فاذا ردّت عليكم فعليكم انفسكم، و الدليل عليه ايضا ما روى قيس بن ابى حازم، قال: قال ابو بكر الصديق على المنبر: انكم تقرؤن هذه الاية: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ و تضعون غير موضعها، و لا تدرون ما هي، فانى سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: «ان الناس اذا رأوا منكرا فلم يغيّروه عمّهم اللَّه بعقاب، فأمروا بالمعروف و انهوا عن المنكر و لا تغتروا بقول اللَّه عز و جل: عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ، فيقول احدكم علىّ نفسى، و اللَّه لتأمرنّ بالمعروف و لتنهونّ عن المنكر، ليستعملن اللَّه عليكم شراركم، فيسومنّكم سوء العذاب، ثم ليدعونّ اللَّه خياركم، فلا يستجيب لهم».
مفسران گفتند: اوّل اين آيت منسوخ است و آخر آيت ناسخ. بو عبيد گفت:
در كتاب خدا هيچ آيت نيست كه در آن آيت هم ناسخ است و هم منسوخ مگر اين آيت، و موضع منسوخ تا اينجاست كه گفت: لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَ، و ناسخ اينست كه گفت:
إِذَا اهْتَدَيْتُمْ. قال: و الهدى هاهنا الامر بالمعروف و النهى عن المنكر. سعيد بن جبير گفت: اين آيت در شأن اهل كتاب فرو آمد. ميگويد: عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَ من اهل الكتاب.
كلبى روايت كند از ابو صالح از ابن عباس كه رسول خدا از جهودان و ترسايان و گبران هجر جزيت پذيرفت، و از مشركان عرب جز از اسلام نمى پذيرفت يا پس شمشير. منافقان طعن كردند كه اين كار محمد بس عجب است. ميگويد: مرا بآن فرستادند تا خلق را بر دين اسلام دعوت كنم، و اگر نپذيرند قتال كنم. اكنون جزيت از اهل هجر پذيرفت، و قتال از ايشان برداشت، و ايشان را بر كفر خود فرو گذاشت، چرا نه با ايشان همان كردى كه با مشركان عرب كرد؟ برين وجه طعن همى كردند و ملامت، تا رب العالمين بجواب ايشان آيت فرستاد: عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ اى اقبلوا على انفسكم فانظروا ما ينفعكم فى امر آخرتكم، فاعملوا به، لا يضركم من ضل من اهل هجر اذا ادوا الجزية، و لا يضركم ملامة اللائمين اذا اهتديتم انتم. و گفتهاند كه: چون كافران گفتند: «حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا» رب العزة مؤمنان را گفت: عليكم انفسكم، و لا تعتدوا بآبائكم.
زجاج گفت: عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ معنى آنست كه: الزمكم اللَّه امر أنفسكم، لا يَضُرُّكُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَيْتُمْ اى لا يؤاخذكم اللَّه بذنوب غيركم. إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ فى الآخرة جَمِيعاً الضال و المهتدى، فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ يجازيكم باعمالكم.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنِكُمْ- اين آيت در شأن تميم بن اوس الدارى آمده و عدى بن بدا و بديل بن ابى ماريه. اين بديل مسلمان بود، و تميم و عدى ترسا بودند از ترسايان بنى لحم. از شام تجارت ميكردند بمكه. چون مسلمانان بهجرت بمدينه شدند، ايشان تجارت خود با مدينه افكندند، هنگامى در راه بودند كه با شام ميشدند، بديل بن ابى ماريه را مرگ آمد در راه، وصيت خويش در مال خويش بنوشت، و آنچه داشت از مال خويش بايشان سپرد، و ايشان را بر وصيت خويش گواه گرفت، پس بمرد، و ايشان مال وى بردند بشام. از آن لختى برگرفتند، و لختى باز سپردند.
ورثه گفتند: درين مال لختى مى دربايد. رسول خدا ايشان را هر دو باين آيت سوگند داد كه خيانت نكردند، و وصيت تبديل نكردند. سوگند خوردند كه نكرديم. ايشان را گذاشت، و دعوى ورثه رد كرد. اين آيت در شأن ايشانست. ميگويد: اى شما كه مؤمنانايد، شَهادَةُ بَيْنِكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ يعنى مقدماته و اسبابه. چون مخائل و نشان مرگ بر يكى از شما پيدا شود، و خواهد كه وصيت كند، در وقت وصيت دو گواه عدل بايد كه حاضر شوند.
شَهادَةُ بَيْنِكُمْ هر چند بلفظ خبر گفت، اما بمعنى امر است، يعنى: ليشهد اثنان ذوا عدل منكم. بصريان گفتند: تقدير آيت آنست كه: شهادة بينكم شهادة اثنين، و قيل: شهادة بينكم فيما امركم ربكم و فرض عليكم ان يشهد اثنان ذوا عدل منكم.
در معنى مِنْكُمْ و مِنْ غَيْرِكُمْ دو قول است: يكى آنست: منكم من اهل دينكم، أَوْ آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ اى من غير اهل ملّتكم. قول ديگر: منكم من اهل الميّت.
و در صفت اثنان دو قولست: يكى آنست كه دو گواه اند كه گواه باشند بر وصيت موصى. ديگر آنست كه دو وصىاند، و در حال سفر على الخصوص تاكيد امر را دو وصى گفت، و دليل برين قول آنست كه در سياق آيت گفت: فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ، و معلوم است كه گواهان را سوگند لازم نيايد، و نيز آيت در دو وصى آمد كه خيانت كردند در وصيت، و رسول خدا ايشان را سوگند داد، و بر اين قول شهادت بمعنى حضور باشد، كقوله تعالى:
وَ لْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ اى و ليحضر. تَحْبِسُونَهُما مِنْ بَعْدِ الصَّلاةِ اى صلاة العصر.
نماز ديگر ميخواهد تغليظ يمين را، كه آن وقتى عظيم است، و لهذا قال: «حافِظُوا عَلَى الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطى». قيل هى صلاة العصر، و اهل اديان آن را بزرگ دارند، و تعظيم نهند، و على الخصوص اهل كتاب بوقت طلوع آفتاب و غروب آن عبادت كنند، و آن ساعت از گفت دروغ و سوگند دروغ نيك پرهيز كنند.
لا نَشْتَرِي بِهِ يعنى بالحلف الكاذب ثَمَناً من الدنيا، يعنى يقولان فى يمينهما لا نبيع اللَّه بعرض من الدنيا، وَ لَوْ كانَ ذا قُرْبى اى و لو كان الميت ذا قرابة منا، وَ لا نَكْتُمُ شَهادَةَ اللَّهِ اى الشهادة الّتى امر اللَّه باقامتها، إِنَّا إِذاً لَمِنَ الْآثِمِينَ ان كتمناها.
فَإِنْ عُثِرَ- اين آيت باز در شأن آنست كه پس از آن بر دست تميم الدارى و عدى جامى پديد آمد سيمين منقش بزر از جمله كالايى كه بفروختند، و ورثه ابن ابى ماريه در آن افتادند. عرب گويند: عثرت على كذا، اى اطلعت عليه، و وقفت عليه.
پارسى گويان گويند كه: بر افتادم بر فلان چيز، يعنى كه واقف شدم. اخذ من عثاره الساقط على الشيء، يرى ما لم يكن يرى، و منه قوله: وَ كَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ اى اطلعنا.
فَإِنْ عُثِرَ عَلى أَنَّهُمَا خانا و اسْتَحَقَّا ان يلزما اسم الخيانة و الاثم. ميگويد:
اگر برافتد كه ايشان هر دو بآن آوردند خويشتن را، و سزا گشتند كه ايشان را خائن خوانند، و بزه كار دانند بآن خيانت و بزه كه كردند، يعنى تميم و عدى كه خيانت كردند، فَآخَرانِ يَقُومانِ مَقامَهُما دو كس ديگر از ورثه ميت بجاى آن دو وصى برخيزند. اين خاست اينجانه خاست پاى است كه خاست نيابت است، يعنى ينوبان، و اين آخران، ميگويند عبد اللَّه بن عمرو بن العاص بود و مطلب بن ابى وداعة السهميان.
مِنَ الَّذِينَ اسْتَحَقَّ عَلَيْهِمُ الْأَوْلَيانِ- اوليان تثنيه اولى است، يقال هذا الاولى بفلان، ثم يحذف من الكلام فلان فيقال: هذا الاولى. و هذان اوليان. و در معنى اوليان دو قول گفتهاند: يكى آنست كه: الاوليان بالميت من الورثة. ديگر قول آنست كه:
الاوليان بالشهادة ممّن كان من المسلمين، و هى شهادة الايمان. زجاج گفت: الاوليان موضع آن رفع است، از بهر آنكه بدل آن ضمير است كه در يَقُومانِ است، يعنى فليقم الاوليان بالميت مقام هذين الخائنين، و آن گه ضمير «استحق» معنى وصيت باشد، چنان كه گويند: استحق على زيد مال بالشهادة، اى لزمه و وجب عليه الخروج منه. و برين قول مِنَ الَّذِينَ صفت خائنين باشد، و خلاصه سخن آن بود: فليقم الاوليان مقام الخائنين الذين استحق عليهما ما ولياه من امر الشهادة و القيام بها، و وجب عليهما الخروج منها. و روا باشد كه عَلَيْهِمُ بمعنى فى بود. و ضمير استحق معنى اثم باشد، و مِنَ الَّذِينَ صفت آخران بود، و برين قول تقدير سخن اينست. فآخران اللذان هما من الذين استحق فيهم و بسببهم الاثم، و يقومان مقامهما.
قراءت حفص عن عاصم اسْتَحَقَ بفتح تا و خا، يعنى فآخران من الذين استحق الاوليان منهم و فيهم الوصية الّتى اوصى بها الى غير اهل بيته يقومان مقامهما، و قيل معناه استحق عليهم الاوليان ردّ الايمان. قراءت ابو بكر از عاصم و حمزه و يعقوب الاولين بجمع است، يعنى: فآخران من الاولين الذين استحق فيهم و بسببهم الاثم، و انما قيل لهم الاولين لانهم الاولون فى الذكر فى قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنِكُمْ، و فى قوله:
اثْنانِ ذَوا عَدْلٍ مِنْكُمْ. فَيُقْسِمانِ بِاللَّهِ يعنى يحلفان بعد صلاة العصر، لَشَهادَتُنا أَحَقُّ مِنْ شَهادَتِهِما اى يميننا احق من يمينهما و اصح لكفرهما و ايماننا، وَ مَا اعْتَدَيْنا فيما قلنا، إِنَّا إِذاً لَمِنَ الظَّالِمِينَ. چون اين آيت فرو آمد دو كس از ورثه ميت برخاستند عبد اللَّه عمرو عاص و مطلب بن ابى وداعه بعد از نماز ديگر نزديك منبر، و سوگند خوردند كه آن دو نصرانى خيانت كردند، و دروغ گفتند. پس آن جام سيمين از تميم و عدى باز ستدند، و باولياء ميت دادند. پس تميم دارى بعد از آن مسلمان شد، و با رسول خدا بيعت كرد، و گفت: صدق اللَّه و رسوله انا اخذت الاناء فأتوب الى اللَّه و أستغفره، و عدى بن بدا نصرانى مرد.
ذلِكَ أَدْنى- اين ادنى اولى است، و اين ولى و دنوّ قربست. ميگويد، اين چنين نزديكتر بود و اولىتر، كه گواهان بر وجه خويش و بر راستى بگزارند أَوْ يَخافُوا اى اقرب الى ان يخافوا، أَنْ تُرَدَّ أَيْمانٌ على اولياء الميت بعد ايمان الاوصياء فيحلفوا على خيانتهم و كذبهم فيفتضحوا، ثم وعظ المؤمنين ان يعودوا لمثل هذا، فقال:
وَ اتَّقُوا اللَّهَ ان تحلفوا ايمانا كاذبة او تخونوا امانة، وَ اسْمَعُوا الموعظة، وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الْفاسِقِينَ لا يرشد من كان على معصية. درين آيت كه شَهادَةُ بَيْنِكُمْ، علما سه فرقهاند:
قومى گفتند كه: اين آيت نه منسوخ است، و اهل ذمت را درين هيچ چيز نيست، و آخَرانِ مِنْ غَيْرِكُمْ معنى آنست كه من غير قبيلتكم، و گفتند كه: گواهى نامسلمان بهيچ كار نيايد، و قومى گفتند كه: اين در اهل ذمت است، و مِنْ غَيْرِكُمْ يعنى من غير اهل دينكم، اما آيت منسوخ است، و گواهى نامسلمان بهيچ كار نيست. قومى گفتند- و كثرت درين است و بيشترين علماء بريناند- كه آيت نه منسوخ است، و مِنْ غَيْرِكُمْ من غير اهل دينكم است، اما گفتند كه على الخصوص در سفر است كه گواه از اهل ذمت يابند، و از مسلمان نيابند.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ وَ أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ- شديد العقاب للاعداء، غفور رحيم للاولياء. شديد العقاب دشمنان را قهر است و سياست، غفور رحيم دوستان را نواخت است و كرامت. در يك آيت قهر و لطف جمع كرد، تا بنده ميان قهر و لطف در خوف و رجا زندگى كند، در قهر نگرد خائف شود، باز لطف بيند راجى گردد. خوف حصار ايمان است و ترياق هوا، و سلاح مؤمن. رجا مركب خدمت است و زاد اجتهاد و عدّت عبادت، و گفته اند كه: ايمان و يقين بنده دو پر دارد يكى خوف، ديگر رجا. هرگز مرغ بيك پركى تواند پريدن. همچنين مؤمن در خوف بى رجا يا در رجاء بى خوف راه دين نتواند بريدن. مثل ايمان راست چون مثل ترازو است، يك كفه آن خوف است، و ديگر كفه رجا، و زبانه دوستى، و اين كفهها بعلم آويخته. چنان كه ترازو را از كفه ناچار است، خوف و رجا از علم ناچار است، ازين جهت اعلموا در سر آيت نهاد. خوف بىعلم خوف خارجيان است، رجاء بىعلم رجاء مرجيان است. دوستى بى علم دوستى اباحتيان است.
ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ- يا محمد بر تو جز پيغام رسانيدن و دعوت كردن نيست، و راه نمودن و بار دادن جز كار ما نيست. لَيْسَ لَكَ مِنَ الْأَمْرِ شَيْءٌ، إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ. يا محمد! تو بو جهل را ميخوان، يا ابراهيم! تو نمرود را ميخوان، يا موسى! تو فرعون را ميخوان، يا عيسى! تو قارون را ميخوان. شما ميخوانيد كه بر شما جز خواندن نيست، من آن كس را بار دهم كه خود خواهم. اى خواستگان ازل! قدم دولت در سرا پرده عشق نهيد، كه دير است تا اين توقيع بر منشور ايمان شما زدند كه: «وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى»، و اى ناخواستگان ازل! گليم لعنت بر دوش ادبار خويش گيريد، كه دير است تا اين نقش نوميدى بر نقد نبهره شما زدند كه: «لَمْ يُرِدِ اللَّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ». يا محمد! به در بو جهل و بو طالب چند روى، چند سال است تا تو در كنار ايشان، و ايشان ترا نمى بينند: «تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ». رو گرد دل سلمان پارسى برآى، و اگر درد دين ميجويى از دل وى جوى، كه پيش از آن كه تو قدم در عالم بعثت نهادى، چندين سال است تا سرگردان گرد عالم در طلب تو مى گردد، و از هر كسى نشان تو مىپرسد. هيچ ذرّه نماند از ذره هاى عالم كه از وى نشان تو نجست، هيچ كاروان نماند كه از وى خبر تو نپرسيد، هيچ باد نماند كه از آن باد نسيم وصال تو نبوئيد:
| با دل همه شب حديث تو ميگويم | بوى تو زهر باد سحر مىجويم | |
قُلْ لا يَسْتَوِي الْخَبِيثُ وَ الطَّيِّبُ- بزبان شريعت خبيث حرام است و طيب حلال، و بزبان حقيقت هر آن كسب كه از ياد كرد و ياد داشت حق خالى بود، خبيث آنست، و هر كسبى كه در ابتداء آن نام حق رود، و در ميانه شهود حق بود، و ختم آن بمحمّد، و شكر كند، طيّب آنست. عائشه صديقه فرمود تا پيراهنى بدوزند. مگر آن كس كه مى دوخت آن ساعت غافل بود از ذكر حق. عائشه را غفلت وى معلوم گشت، بفرمود تا آن دوخته بازشكافت، گفت: اين خبيث است، و خبيث ما را نشايد. و گفته اند هر مال كه حقّ خدا از آن بيرون كنند، و زكاة آن بدهند طيّب آنست، و هر چه حق خداى بيرون نكنند خبيث است و بر شرف هلاك. مصطفى (ص) گفت:
«ما تلف مال فى البرّ و البحر الا بمنع الزكاة منه»،
و گفته اند كه: خبيث آنست كه در دنيا بر سر هم نهى، و آن را ادّخار كنى، و دست انفاق و خير از آن فرو بندى، و طيّب آنست كه فراپيش خوددارى، بخير خرج كنى، و آن جهان را ذخيره اى سازى. «ما قدّمنا ربحنا و ما خلّفنا خسرنا» اينست، و قد مضى ذكره.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْياءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ- ميگويد گرد مقامات بزرگان مگرديد، و تعرّض احوال ايشان مكنيد، و منازل ايشان مپرسيد، كه آن گه رتبت خويش از آن قاصر بينيد، و نوميد گرديد، و نوميدى تخم حسرتست، و مايه عطلت. يكى بازارى پيش جنيد درآمد، گفت: اى پير طريقت اگر بندگى اينست كه شما بدست داريد، پس ما چه داريم، و چه اميد در بنديم، كه جاى نوميدى است. پير گفت: لشكر اميران همه خاصگيان و نديمان نباشند، سگبانان و ستور بانان نيز باشند، و در مملكت همه بكار آيند، و بجاى خويش باندازه خويش همه زندگى كنند:
| گر چه خوبى تو سوى زشت بخوارى منگر | كاندرين ملك چو طاوس بكار است مگس. | |
عزيز شناس حال آن درويش كه در مناجات گفته: الهى! ارض بى محبا، فان لم ترض بى محبّا فارض بى عبدا، فان لم ترض بى عبدا فارض بى كلبا.
| گرمى ندهى بصدر حشمت بارم | بارى چو سگان برون درميدارم! | |
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ الاية- زبان تفسير آنست كه شرح داديم، و زبان اشارت بر ذوق اهل ارادت آنست كه اى مؤمنان! زينهار نفس خويش مقهور داريد، پيش از آنكه شما را مقهور كند، آن را بطاعت مشغول كنيد، پيش از آنكه شما را بمعصيت مشغول كند. بو عثمان را ازين آيت پرسيدند، جواب داد كه: عليك نفسك ان اشتغلت باصلاح فسادها و ستر عوراتها شغلك ذلك عن النظر الى الخلق و الاشتغال بهم.
حسين منصور حلاج مريد خويش را وصيت كرد، گفت: عليك نفسك ان لم تشغلها شغلتك. و قال محمد بن على: «عليك بنفسك ان كفيت النّاس شرّها فقد ادّيت اكثر حقها». طبع نفس آنست كه پيوسته با دنيا آرام گيرد و بمعصيت شتابد، و معصيت را خرد شمرد، و بطاعت كاهلى كند، و عجب آرد، و رياء خلق جويد، و در وى هم شرك است هم ريا و هم نفاق. چنين گفته اند: النفس مرائية فى الاحوال كلها، منافقه فى اكثر احوالها، مشركة فى بعض احوالها. بو يزيد بسطامى گفت: اگر خداوند عز و جل در آن جهان گويد مرا كه: آرزويى كن، من آن خواهم كه دستورى دهد تا بدوزخ اندر آيم، و اين نفس را عقوبت كنم كه در دنيا ازو بسى به پيچيدم و رنجيدم.
مصطفى (ص) گفت:
«اعدى عدوك نفسك التي بين جنبيك».
اين از آن گفت كه با هر دشمنى چون بسازى، از شرّ وى ايمن گردى، و با نفس خويش چون بسازى هلاك شوى، و هر كس را كه نيكو دارى بقيامت از تو شكر كند، و اگر بد دارى شكايت كند. حال نفس ضدّ اين است، چون وى را اندرين سراى نيكو دارى، بدان سراى ترا خصمى كند، و اگر در اين سراى بد دارى، بدان سراى شكر كند. مصطفى (ص) گفت:
«من مقت نفسه فى ذات اللَّه امنه اللَّه من عذاب يوم القيامة»،
وقال (ص): «يا على اذا رأيت الناس يشتغل بعضهم بعيوب بعض فاشتغل انت بعيوب نفسك، و اذا رأيت الناس يشتغلون بعمارة الدنيا، فاشتغل انت بعمارة القلب».
گفته اند كه: دل در نهاد آدمى بر مثال كعبه است، و نفس بر مثال مصطبه، و هر دو برابر يكديگرند، در شبانروزى چندين بار آن نفس اماره در سرا پرده دل شبيخون برد، و آن دل چون مصيبت رسيده اى هر بار بتظلم بدرگاه عزت شود، هر بار از جناب قدم بدو اين خلعت فرستند كه: «ان للَّه تعالى فى كل يوم و ليلة ثلاثمائة و ستين نظرة فى قلوب العباد».
كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج3