كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الانعام آیه 74-82
10- النوبة الاولى
(6/ 82- 74)
قوله تعالى:
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ ابراهيم گفت پدر خويش را آزر
أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً بتان خود صورت كرده را بخدايى ميگيرى و خدايان خوانى
إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ من ترا و قوم ترا مىبينم
فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (74) در گمراهى آشكارا.
وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ هم چنان كه هست با ابراهيم نموديم
مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ آنچه از نشانهاى پادشاهى ما است در آسمان و زمين
وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ (75) و تا بود از بىگمانان.
فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ چون شب درآمد بر وى و او مىخداوند خويش جست از زبر
رَأى كَوْكَباً ستارهاى ديد تا بان
قالَ هذا رَبِّي گفت كه خداى من اينست
فَلَمَّا أَفَلَ چون نشيب گرفت ستاره
قالَ گفت ابراهيم
لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ (76) زيرينان را و نشيب گرفتگان را دوست ندارم.
فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً چون ماه را ديد برآمده روشن
قالَ هذا رَبِّي گفت اينست خداى من
فَلَمَّا أَفَلَ چون ماه نشيب گرفت
قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي گفت اگر راه ننمايد مرا خداوند من
لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ (77) من ناچاره از گروه بيراهان باشم.
فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً چون خورشيد ديد برآمده تابان
قالَ هذا رَبِّي گفت اينست خداى من
هذا أَكْبَرُ كه اين مه است از ستاره و ماه
فَلَمَّا أَفَلَتْ چون خورشيد نشيب گرفت
قالَ يا قَوْمِ گفت اى قوم!
إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ (78) من بيزارم از آنچه شما بانبازى ميگيريد با خداى.
إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ من دين و كردار خويش پاك كردم و روى دل خويش فرا دادم
لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فرا آن خداى كه بيافريد آسمانها را و زمينها را
حَنِيفاً و من مسلمان پاك دين
وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ (79) و من از انباز گيران نيستم با اللَّه.
وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ و حجّت جست قوم وى بر وى در پيكار و دعوى حقّ كردن
قالَ أَ تُحاجُّونِّي فِي اللَّهِ ابراهيم گفت: فامن حجّت ميجوئيد، و خصومت سازيد،و بر من غلبه بيوسيد بحق در خداى
وَ قَدْ هَدانِ و مرا راه فرا دين حق نمود
وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ و من نمىترسم از آنچه مى انباز گيريد با او
إِلَّا أَنْ يَشاءَ رَبِّي شَيْئاً مگر كه خداى خود بمن چيزى خواهد از گزند
وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً خداوند من رسيده است بهمه چيز و بهر بودنى بدانش خويش
أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ (80) در نياويد كه من نترسم از آن چيز كه شما كنيد و تراشيد و آن گه آن را خداى خوانيد!
وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ و چون ترسم از آن چيز كه شما بانبازى گيريد
با اللَّه وَ لا تَخافُونَ و شما نمىترسيد
أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُمْ بِاللَّهِ كه مىانباز گيريد
با اللَّه ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً چيزى كه اللَّه در پرستش آن شما را نه عذر فرستاد نه آن را سزاى خدايى داد
فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ از ما دو گروه كيست سزاوارتر بايمنى و بىبيمى
إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ (81) مرا پاسخ كنيد اگر دانيد.
الَّذِينَ آمَنُوا ايشان كه بگرويدند
وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ و ايمان خود بنياميختند بشرك
أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ ايشانند كه بىبيمى ايشان را است
وَ هُمْ مُهْتَدُونَ (82) و ايشانند كه بر راه راستاند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ ابراهيم برين لفظ بنزديك قومى علما معرّب است، كه پدر و مادر وى را ابراهام نام كردهاند چنان كه ابن عامر خواند در لختى از قرآن، و در روايت عبد الحميد بن بكار از وى همه قرآن نسّابان بر آنند كه:
نام پدر ابراهيم تارخ است. چنان مىآيد كه وى را دو نام بوده، و چنين فراوان است، چنان كه يعقوب و اسرائيل. و مقاتل حيّان گفت: آزر لقب است، و تارخ نام.
سليمان تيمى گفت: معنى آزر سبّ و طعن است، و هو المخطئ المعوج فى كلامهم، يعنى: و اذ قال ابراهيم لأبيه المخطئ المعوج مجاهد و ابن المسيّب گفتند :
آزر نام صنم است، و موضعه نصب على اضمار الفعل، كأنه قال: و اذ قال ابراهيم لابيه أ تتخذ آزر الها، و جعل اصناما بدلا من آزر. فقال بعد أن قال: ا تتخذ آزر الها، أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً. يعقوب، آزر برفع خواند بر نداء مفرد، يعنى: يا آزر! اى: يا مخطئ و يا معوج! «أَ تَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً»- هر چه از بتان با صورتست، صنم است، و هر چه بىصورت وثن. و گويند كه پدر ابراهيم بتگر بود، «إِنِّي أَراكَ وَ قَوْمَكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ».
وَ كَذلِكَ اى كما اريناه البصيرة فى دينه، و استقباح ما كان عليه ابوه من عبادة الاصنام، كذلك نريه «مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» يعنى ملك اللَّه و ما خلق فيهما من الآيات و العبر و الدّلالات. و «الملكوت» الملك، زيد فيه الواو و التاء للمبالغة كالرهبوت للرغبة، و الرّحموت للرّحمة. و ملكوت آسمان و زمين كه با ابراهيم نمودند، بيك قول آن بود كه از سرب بيرون آمد، بر آسمان نگرست.
آفتاب ديد و مهتاب و ستارگان و سير سيارگان، و گردش فلك و ملكوت زمين ديد، ازين كوه و صحرا و دريا و درختان و چهار پايان و پرندگان و امثال آن. بنظر اعتبار و استدلال در آن نگرست. يقين وى بيفزود، كه آن را كردگارى است دارنده داننده.
قول سدى و مجاهد آنست كه او را بر صخرهاى داشتند، و كائنات از على تا ثرى بوى نمودند، و مكان خويش در بهشت بديد، فذلك قوله: «وَ آتَيْناهُ أَجْرَهُ فِي الدُّنْيا» يعنى اريناه مكانه فى الجنة.
ابن عباس گفت: ابراهيم از اللَّه درخواست تا ملكوت آسمان و زمين بوى نمايند. فرمان آمد به جبرئيل تا وى را بر آسمان برد. وى را اشراف دادند بر اعمال خلق. يكى را بر معصيت ديد، گفت: «يا رب! ما اقبح ما يأتى هذا العبد! اللهم اخسف به»، و گفتهاند كه: ابراهيم سخت مشفق و مهربان بود بر خلق خدا، چنان كه روزى در خود اين انديشه كرد كه از من رحيمتر و مهربانتر هيچ كس نيست.
رب العالمين او را بر آسمان برد، و او را اشراف داد بر عمل اهل زمين، و ايشان را بر معصيت ديد. بر ايشان لعنت كرد، و هلاك ايشان خواست، و فى ذلك ما
روى قيس بن ابى حازم عن على (ع) قال: قال رسول (ص): «لمّا رأى ابراهيم ملكوت السماء و الارض اشرف على رجل على معصية من معاصى اللَّه، فدعا عليه، فهلك، ثم اشرف على آخر على معصية من معاصى اللَّه، فدعا عليه، فهلك، ثم اشرف على آخر، فذهب يدعوا عليه فأوحى اللَّه اليه ان يا ابراهيم! انك رجل مستجاب الدعوة، فلا تدع على عبادى فانهم منى على ثلاث: امّا ان يتوب فأتوب عليه، و امّا ان اخرج من صلبه نسمة تملأ الارض بالتسبيح، و امّا ان اقبضه الىّ فان شئت عفوت، و ان شئت عاقبت».
فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ- مفسران گفتند: ابراهيم در روزگار نمرود بن كنعان الجبّار زاد، و اوّل كسى كه تاج بر سر نهاد، و مردم را بر عبادت خود خواند، نمرود بود، و در همه جهان ملك داشت. وقتى بخواب ديد كه ستارهاى برآمدى، و نور آفتاب و ماهتاب ببردى. از آن خواب بترسيد. ساحران و كاهنان را جمع كرد، و تعبير آن درخواست. ايشان گفتند: يولد فى بلدك فى هذه السنة غلام يغيّر دين اهل الارض و يكون هلاكك و زوال ملكك على يده.
گفتند: امسال درين شهر كودكى از مادر در وجود آيد كه زوال ملك تو بر دست وى بود. نمرود بفرمود تا آن سال هر فرزند كه زادند، او را بكشتند، و مردان و زنان از هم جدا كرد، و هر ده زن مردى را بر ايشان موكل كرد، تا با شوهر بخلوت نه نشيند مگر در حال حيض. و گفته اند: مردان را جمله بلشكرگاه خويش برد، و با خود ميداشت، و موكلان بر ايشان گماشته، تا هيچ كس از ايشان با اهل خويش در حال طهر نشود، تا اين يك سال بگذرد. روزى آزر را بشغلى فرستاد، و بر هيچ كس ايمن نبود، چنان كه بر آزر ايمن بود. از آنكه بتگر بود، و در دين نمرود متعصب. آزر بيامد، و آن شغل بگزارد، و بعاقبت در سراى خويش شد. رب العزّة آن ساعت مهر بر وى افكند، و عشقى در سر وى نهاد، در اهل خود نگرست طاقت نداشت كه باز گردد، و مباشرتى برفت، و در آن مباشرت تخم ابراهيم بنهاد.كاهنان ديگر روز بجاى آوردند كه تخم ابراهيم در مستقرّ خويش نهاده شد.
برخاستند، و پيش نمرود شدند، گفتند: قد حبل به اللّيلة. آن فرزند كه تو از وى ميترسى، امشب در رحم مادر قرار گرفت. نمرود بترسيد. فرزندان را كه مىزادند ميكشت، تا ابراهيم را وقت زادن نزديك گشت. مادر وى از شهر بيرون شد و از مردم بگريخت.
بجويى خشك رسيد كه در آن آب بوده، و گياه برآمده. ابراهيم آنجا از مادر جدا شد، و مادر وى را در خرقهاى پيچيد، و در ميان گياه رها كرد، و بخانه باز آمد، و پدر را خبر كرد از آن حال و آن فرزند. پدر رفت، و همان جا سربى ساخت، و كودك را در آن سرب برد و بخوابانيد، و سنگى بر در آن راست كرد، تا كس آن را نداند، و سباع قصد وى نكند. پس مادر هر روز ميرفت و وى را شير ميداد، و هر گه كه مادر بوى رسيدى وى را ديدى انگشتان خود در دهان گرفته، و از آن شرابى درمىكشيد و ميخورد. مادر نيك نگه كرد، از يك انگشت شير مىآمد، و از ديگرى آب ، و از ديگرى عسل، و از ديگرى گاو روغن و از ديگرى خرما. و ابراهيم در آن سرب ميباليد. يك روزه را هفتهاى مى نمود، و يك هفته را ماهى، و يك ماهه را سالى. پس چون فرا سخن آمد، روزى با مادر گفت: يا امه من ربّى؟ قالت: انا. قال: فمن ربّك؟ قالت: ابوك.
قال: فمن رب ابى؟ قالت: اسكت، و ضربته. مادر بخانه باز شد، و با پدر گفت:مىبينى اين كودك! ترسم كه اين آن كودك است كه كاهنان از وى خبر دادند، كه خدايان را باطل كند، و دين نو آرد، و ملك نمرود زير و زبر كند، و آن قصّه با پدر بگفت.
پدر برخاست، و بآن سرب شد. ابراهيم گفت: يا ابه من ربّى؟ قال: امك. قال: فمن رب امّى؟ قال: انا. قال: فمن ربك؟ قال: نمرود. قال: فمن رب نمرود؟ فلطمه لطمة، و قال له: اسكت.
ابن عباس گفت: چون هفت ساله شد، از مادر و پدر درخواست تا او را از آن سرب بيرون آرند. او را بوقت آفتاب فرو شدن بيرون آوردند. شتران و اسبان و گوسفندان را ديد، با پدر گفت: ايشان چهاند؟ گفت: چهارپايان چرندگان. ابراهيم گفت: ما لها بدّ من أن يكون لها ربّ. ناچار اين را خداوندى و آفريدگارى است. پس در آسمان و زمين و كوه و صحرا نظر كرد، گفت: اين را ناچار كردگارى و آفريدگارى است. آن گه گفت: انّ الّذى خلقنى و رزقنى و أطعمنى و سقانى لربى، مالى اله غيره.
پس شب درآمد و مشترى بر آمد، و بروايتى زهره. چون آن كوكب ديد. گفت:«هذا رَبِّي»، فلذلك قوله عز و جل:فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوْكَباً- جنّ عليه غظّى عليه. عرب گويند:جنّه الليل، و جنّ عليه الليل جنونا، و أجنّه، اذا اظلم حتى يستتر بظلمته، و الجانّ و الجنّان مار بود، از بهر آنكه پنهان رود. و سمّى الجن جنّا، لاجتنانهم عن اعين الناس.
«رَأى كَوْكَباً»- چون شب برو درآمد، و او خداى را مى جست، و از زبر مى جست، آن ستاره را ديد زهره يا مشترى گفت: «هذا رَبِّي». يك قول آنست كه اين بر جهت توبيخ گفته است و انكار بر فعل ايشان. الف استفهام در آن مضمر است، يعنى: ا هذا ربى؟
خداى من اينست؟ و مثل اين خداى تواند بود؟ هذا كقوله: «أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ»؟!
يعنى: أ فهم الخالدون؟ قول ديگر آنست كه اين بر سبيل احتجاج گفت بر ايشان، كه ايشان اصحاب نجوم بودند، و تدبير خلق از آن ميديدند، و آن را تعظيم مينهادند.
ابراهيم گفت: هذا ربّى فى زعمكم ايها القائلون بحكم النجوم. هذا كقوله: «أَيْنَ شُرَكائِيَ»؟ يعنى بزعمكم و قولكم، «وَ انْظُرْ إِلى إِلهِكَ» يعنى بزعمك و قولك.
ابراهيم خواست كه بتدريج جهل و خطاء ايشان بايشان نمايد. باوّل آنچه ايشان تعظيم مى نهادند، آن را تعظيم نهاد، پس بعاقبت نقص در آن آورد، و عيب افول باز نمود، فقال: «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ». عرفهم جهلهم و خطاهم فى تعظيم النجوم، و دلّ ان ما غاب بعد الظهور كان حادثا مسخرا و ليس بربّ.
و گفته اند: مثل ابراهيم در آنچه گفت: «هذا رَبِّي» پس عيب و نقص در آن آورد، و گفت: «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ» مثل آن حوارى است كه بر قومى بت پرستان رسيد، خواست كه ايشان را بتدريج از آن فراستاند، اوّل آن را تعظيم نهاد و ايشان را در آن دين خويش بر اجتهاد داشت، تا وى را پيشرو خويش كردند، و گرامى داشتند، و بهر چه وى گفت او را مطيع و منقاد شدند، تا روزى كه دشمنى عظيم بر سر ايشان آمد، با اين حوارى مشورت كردند.
وى گفت: راى من آنست كه همه بهم آئيم، و پيش صنم تضرّع نمائيم، تا كار اين دشمن كفايت كند، پس همه بهم آمدند، و تضرع نمودند، و زارى كردند، و از آن نفعى و دفعى نديدند، و كار دشمن قوى تر ميشد و بالا مي گرفت. آخر حوارى گفت: من خدايى ميدانم كه برخوانيم اجابت كند، و دعا كنيم كار آن دشمن كفايت كند، فهلمّ ندعه. قال: فدعوا اللَّه فصرف عنهم ما كانوا يحذرون و اسلموا.
فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً اى طالعا. از اوّل ماه سه شب هلال گويند، و بعد از آن قمر گويند تا آخر ماه. پس بآخر شب چون ماه برآمد همان گفت كه با ستاره گفت هم بر آن معنى. «قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي» اين لام خلف قسم است، و لام در لأكوننّ» جواب قسم است. «لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِي رَبِّي» يعنى لئن لم يثبّتنى ربى على الهدى «لَأَكُونَنَّ مِنَ الْقَوْمِ الضَّالِّينَ».
فَلَمَّا رَأَى الشَّمْسَ بازِغَةً قالَ هذا رَبِّي اينكه «هذه» نگفت، آن را سه جواب است: يكى آنست كه حكايت از رب ميكرد نه از عين خورشيد، كه آن را بخدايى ميداشت، و ديگر وجه آنست كه: هذا الطّالع ربّى. كنايت از صفت كرد نه از اسم. سديگر وجه آنست كه عرب بر اختيارند بر تذكير و تأنيث چيزى را كه در آن علامت تأنيث نيست. «هذا أَكْبَرُ» يعنى اعظم من الزّهرة و القمر. «فَلَمَّا أَفَلَتْ» يعنى غابت، «قالَ يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ» باللّه من الالهة. او را گفتند: يا ابراهيم! چون ازين خدايان بيزار شوى كرا پرستى؟ گفت: اعبد الذى خلق السماوات و الارض، «حَنِيفاً» اى مخلصا لعبادته، «وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ». «حنيفا» صفت ابراهيم است، و منصوب است بر نعت، و حنفا مسلماناناند و حنيفيه نامى است ملّت اسلام را، و گفتهاند كه حنيف مسلمان بود مختتن.
و گفتهاند كه: حاجّ و حاجَّهُ قَوْمُهُ، المحاجّة و المحاقّة ادّعاء الحقّ.
اين آن خصومت و محاجّت است كه فرعون وى كرد با وى نمرود بن كنعان بن ماش بن ادم بن سام صاحب مجدل بابل، و شرح اين محاجه در سورة البقرة رفت فى قوله: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ» الاية. «قالَ أَ تُحاجُّونِّي» قراءت مدنى و شامى بتخفيف نون است. باقى بتشديد خوانند. «و قد هدانى» اى عرّفنى توحيده وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ إِلَّا أَنْ يَشاءَ رَبِّي شَيْئاً اين جواب آنست كه هميشه مشركان مسلمانان را مىبيم نمودند و مينمايند از گزند بتان، چنان كه هود را گفتند: «إِنْ نَقُولُ إِلَّا اعْتَراكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوءٍ»، و محمود را به سومنات سدنه منات تهديد كردند.
وَسِعَ رَبِّي كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً اى ملأ ربى كل شيء علما. اين همچنانست كه جاى ديگر گفت: «وَ رَحْمَتِي وَسِعَتْ كُلَّ شَيْءٍ» اى ملأت. «أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ» تتّعظون، فتتركوا عبادة الاصنام؟! وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ مشركان ابراهيم را مىترسانيدند، و از گزند بتان تهديد ميكردند. ابراهيم گفت: وَ كَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ چون ترسم من ازين بتان كه شما بانبازى گيريد با اللَّه؟! و ايشان نابيناياناند و ناشنوا و نادان و ناتوان، و شما از خداى بيناى شنواى گوياى داناى توانا نمىترسيد!
و با وى بتان انباز ميگيريد بى عذرى و بى حجّتى و بى آنكه ايشان را سزاى خدايى است! «فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالْأَمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»- اكنون مرا پاسخ كنيد اگر دانيد، از آن خداى قادر شنواى بيناى دانا سزاتر كه ترسند يا ازين بتان عاجز ناشنواى نابيناى ناگويا؟! و كه نزديكتر با يمن شدن و بىبيم بودن آنكه از يك خداى مىامن بايد يافت يا آنكه از هزاران؟! آن گه خود پاسخ كرد، گفت: «الَّذِينَ آمَنُوا». اگر مستأنف نهى اين سخن، نه حكايت از ابراهيم، هم نيكو است.
الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ- در خبر است كه ابو بكر صديق گفت: يا رسول اللَّه! و أيّنا لم يظلم نفسه؟ جواب داد وى را كه: أَ لَمْ تَرَ الى قوله تعالى فى قصّة لقمان: يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ يعنى كه اين ظلم ايدر شرك است، چنان كه آنجا است. و قومى بر عموم راندند، و گفتند كه: اين ابراهيم و اصحاب وى را است على الخصوص، چنان كه روايت كنند از على (ع) كه اين آيت برخواند و گفت:«هذه فى ابراهيم و اصحابه خاصّة، ليست لهذه الامّة».
النوبة الثالثة
قوله تعالى:
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ لِأَبِيهِ آزَرَ الاية الاصل منهمك فى الجحود، و النسل متصف بالتوحيد، و الحق سبحانه و تعالى يفعل ما يريد. اين عجب نگر پدر بتگر و پسر پيغامبر! پدر رانده با خوارى و مذلّت! پسر خوانده با هزاران كرامت؟ پدر در قبضه عدل بداغ قطعيت بر راه نوميدى در لباس بيگانگى! پسر در سايه فضل در نسيم قرب بر راه پيروزى در لباس آشنايى! سبحان من يخرج الحىّ من الميّت و يخرج الميّت من الحىّ.
فردا در انجمن قيامت در آن عرصه كبرى چون ابراهيم را جلوه كنند، و با صد هزار نواخت و كرامت ببازار قيامت برآرند، آزر را بصفت خوارى پيش پاى وى نهند، از آنكه در دنيا چون ابراهيم در شكم مادر بود آزر تمنى كرد كه: اگر مرا پسرى نيكو آيد، او را در پاى نمرود كشم، و بتقرب پيش وى قربان كنم.
وى نتوانست كه دستش نرسيد، و در حق انديشه خود بجزاء آن برسيد. اين چنانست كه مصريان چون جمال يوسف (ع) ديدند، بر من يزيد داشته، هر كس آرزوى آن كردند كه يوسف غلام وى بود. رب العزّة تقدير چنان كرد كه مسأله بازگشت، و مصريان همه بنده و رهى و چاكر وى گشتند.
وَ كَذلِكَ نُرِي إِبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ اول او را ملكوت آسمان و زمين نمودند، تا از راه استدلال دليل گرفت بر وجود صانع. در كوكب نگرست گفت: «هذا رَبِّي» اى: هذا دليل على ربى، لأن ربى لم يزل و لا يزال، و هذا قد أفل «لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ». پس بآخر جمال حقيقت او را روى نمود، از راه استدلال و برهان بمشاهدت و عيان بازگشت. روى از همه بگردانيد، گفت: فَإِنَّهُمْ عَدُوٌّ لِي إِلَّا رَبَّ الْعالَمِينَ، و جبرئيل را گفت: اما اليك فلا. اول عالموار شد، آخر عارف وار آمد.
واسطى گويد: خلق عالم بدو همى شوند، و عارفان ازو همى آيند. گفتا:اگر كسى گويد كه: خداى را بدليل شناسم، تو او را گوى دليل را بچه شناختى؟
بلى در بدايت از دليل چاره نيست، چنان كه بدايت راه خليل بود. چون آن همه دلايل در راه خليل (ع) آمد، كوكب و قمر و آفتاب، بهر دليلى كه ميرسيد در وى همى آويخت كه:«هذا رَبِّي». چون از درجه دلايل برگذشت، جمال توحيد بديده عيان بديد.
گفت:يا قَوْمِ إِنِّي بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ، اى: من الاستدلال بالمخلوقات على الخالق، فلا دليل عليه سواه. همانست كه آن مهتر دين گفت: «عرفت اللَّه باللّه و عرفت ما دون اللَّه بنور اللَّه»، و هو المشار اليه لقوله: «وَ أَشْرَقَتِ الْأَرْضُ بِنُورِ رَبِّها».
آن جوانمرد طريقت اينجا نكته اى عزيز گفته، و روش راهروان را و كشش ربودگان را بيانى نموده، گفتا: چون از درگاه احديّت بنعت رأفت و رحمت اين نواخت به خليل رسيد كه: وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا، فرمان آمد كه اى خليل! در راه خلّت ايستادگى شرط نيست، از منزل «أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ» فراتر شو. سفرى كن كه آن را سفر تفريد گويند، «سيروا سبق المفرّدون». خليل طالبى تيز رو بود. جوينده يادگار ازل بود. نعلين قصد در پاى همّت كرد. سفر «إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي» پيش گرفت.
از كمينگاه غيب خزائن عزت فرو گشادند، و از آن درر الغيب و عجائب الذّخائر بسى در راه «إِنِّي ذاهِبٌ» فرو ريختند. خليل هنوز رونده بود، بسته «إِنِّي ذاهِبٌ» گشته، بنقطه جمع نرسيده، باز نگرست، غنيمت ديد، بغنيمت مشغول شد. جمال توحيد از وى روى بپوشيد كه چرا باز نگرستى؟ تا آن گه كه استغفار لا أُحِبُّ الْآفِلِينَ بكرد، و آن درر الغيب هم چنان ميديد، و وى باز مىايستاد كه «هذا ربّى»، «هذا ربّى»، كه آن درر الغيب بس دل فريب و بس شاغل بود، گفتند: اى خليل! نبايستى كه ترا اين وقفت بودى! در راه «إِنِّي ذاهِبٌ إِلى رَبِّي» روى، و آن گه بغنيمت و ذخاير باز نگرى.
چرا چشم همّت از آن فرو نگرفتى؟ و چرا سنّت «ما زاغَ الْبَصَرُ» بكار نداشتى؟! اينست سنّت آن مهتر عالم، و خاصيّت سيد ولد آدم، كه شب زلفت و الفت آيات كبرى در راه او تجلّى كرد، و او برين ادب بود كه: «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى». اى خليل! كسى كه يادگار ازل جويد، و راز ولى نعمت، او غنايم و ذخاير را چه كند؟!
| كسى كش مار نيشى بر جگر زد | ورا ترياق سازد نه طبرزد. |
خليل دست تجريد از آستين تفريد بيرون كرد، و بروى اسباب باز زد كه:
إِنِّي وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ يعنى:افردت قصدى للَّه، و طهرت عقدى عن غير اللَّه، و حفظت عهدى فى اللَّه للَّه، و خلصت وجدى باللّه، فأنا للَّه باللّه، بل محو فى اللَّه، و اللَّه اللَّه.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۳