ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره سبأ
سوره سبأ
مكى است پنجاه و پنج آيه شامى و 54 آيه از نظر ديگرانست.
اختلاف در آيه عن يمين و شمال است.
فضيلت سوره سبأ:
ابى بن كعب از پيامبر (ص) روايت نموده كه فرمود هر كه سوره سبأ را قرائت كند باقى نماند هيچ پيامبر و نه رسولى مگر آنكه در روز قيامت با او رفيق شده و مصاحبه كنند.
و ابن اخنيه از حضرت ابى عبد اللَّه صادق (ع) روايت نموده كه فرمود كسى كه تمام دو الحمد سوره سبأ و فاطر را در يك شب بخواند همواره در آن شب در حفظ خدا خواهد بود، و اگر روز بخواند آن دو سوره را مكروهى در آن روز باو نرسد و باو داده شود از خير دنيا و خير آخرت چيزى كه به قلبش خطور نكرده و بآن نرسيده باشد.
توضيح آن:
چون خداوند سبحان سوره احزاب را به بيان غرض در تكليف پايان داد و اينكه خداى سبحان نيكوكاران را به نيكويى پاداش و بدكاران را به بدى عملشان كيفر خواهد داد، اين سوره را شروع نمود بسپاس و شكر براى او بر نعمت و كمال قدرتش و گفت:
[سوره سبإ (34): آيات 1 تا 5]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْآخِرَةِ وَ هُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ (1) يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الْأَرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فِيها وَ هُوَ الرَّحِيمُ الْغَفُورُ (2) وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَأْتِينَا السَّاعَةُ قُلْ بَلى وَ رَبِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ عالِمِ الْغَيْبِ لا يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرُ إِلاَّ فِي كِتابٍ مُبِينٍ (3) لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أُولئِكَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ (4)
وَ الَّذِينَ سَعَوْا فِي آياتِنا مُعاجِزِينَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِيمٌ (5)
ترجمه:
بنام خداوند بخشاينده مهربان
1- تمام ستايش از آن خدائيست كه آنچه در آسمانها و زمين است ملك اوست و همه سپاسها در سراى آخرت از آن اوست و او درست كردارى آگاه است.
2- آنچه در زمين فرو ميرود و آنچه از زمين بيرون ميآيد و آنچه از آسمان فرود ميآيد، و آنچه در آن بالا ميرود ميداند و او مهربانى بس آمرزنده است.
3- آنان كه كافر شدند گفتند كه رستاخيز بما نمىآيد اى پيامبر بگو سوگند به پروردگارم كه روز قيامت براى شما البته ميآيد پروردگار من داناى پوشيده و نهان است هموزن ذرّهاى در آسمانها و نه در زمين از او پوشيده و مخفى نگردد و نه كوچكتر از ذرّه و نه بزرگتر از آن مگر در كتاب روشن نوشته شده است.
4- تا خدا كسانى را كه ايمان آوردهاند و كارهاى پسنديده كردند پاداش دهد آن گروه بر ايشان آمرزشى و روزى بزرگوارى است.
5- و آنان كه درباره (ابطال) آيههاى ما كوشيدند در حالى كه عجز پروردگار شان را گمان ميكردند آن گروه بر ايشان عذابى از بدترين عذابهاى دردناكست
قرائت:
اهل مدينه و اهل شام عالم الغيب با رفع خوانده و حمزه و كسايى علّام- الغيب با جرّ و لام قبل از الف قرائت كرده و ديگران عالم الغيب با جرّ خواندهاند و ابن كثير و حفص و يعقوب در اينجا و نيز سوره جاثيه، من رجز اليم، با رفع خوانده و ما بقى را جرّ قرائت كرده اند.
دليل:
ابو على گويد: جرّ بنا بر قول خدا الحمد للَّه عالم الغيب (صفة للَّه) است) و غير او گويند عالم الغيب صفت براى قول او و ربّى يا بدل از اوست فامّا رفع پس ممكنست كه خبر مبتداء محذوف باشد مفروض آن (هو عالم الغيب) باشد و يا اينكه رفعش براى ابتداء باشد و خبرش (لا يعزب) باشد و علّام از عالم بليغتر است، و رجز عذاب است بدلالت قول خدا لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ: هر آينه اگر بردارى از ما عذاب را و ما نازل كرديم بر كسانى كه ستم كردند عذابى از آسمان پس چون (الرجز) عذاب بود توصيف با ليم و دردناك نمود چنانچه خود عذاب هم جايز است با ليم توصيف نمود و جرّ در اليم روشنتر است براى آنكه وقتى عذابى از عذاب اليم باشد عذاب اوّل اليم خواهد بود و هر گاه اليم جارى بر عذاب باشد معنايش عذاب دردناكى از عذاب خواهد بود، و اوّل فايدهاش بيشتر است.
شرح لغات:
الحمد: آن توصيف و تعريف به نيكويى براى تعظيم و بزرگداشت است و نقيض آن مذمّت است و آن تعريف بزشتى براى كوچك كردن است، آن گاه آن را تقسيم نمود، پس بعضى از آن نزديكتر و بعضى از آن والاتر است و بالاتر آنست كه بر وجه عبادت و پرستش واقع شود و آن را هيچكس جز خدا مستحق نيست براى آنكه احسان خدا كه نامش عزيز است با احسان احدى از مخلوق او مقايسه و موازنه نميشود، و او مستحق حمد است بر احسان و انعامش پس هيچكس از آفريدههاى او استحقاق ستايش مانند آنچه خداى سبحان استحقاق دارد ندارند.
الولوج: بمعناى دخول است.
العروج: يعنى صعود و بالا رفتن و المعارج جمع معراج، و آن نردبان و وسيله بالا رفتن است، و عزب يعزب يعنى دور شد، و دور ميشود از آن و در حديث آمده هر كه در چهل شب قرآن را بخواند پس البته دور شود عهد او بآنچه از آن شروع نموده يعنى اوائل قرآن از او فوت شده و تأخير در تلاوت آن كرده است، يعنى بايد قرآن را زودتر در طول يك ماه يا كمتر تمام نمود.
اعراب:
لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا متعلّق بقول او لا يعزب است.
تفسير:
الْحَمْدُ لِلَّهِ معنايش، بگوئيد الحمد للَّه و آن تعريف براى وجوب سپاس و ستايش است بر نعمتهاى خداى سبحان و تعليم چگونگى شكر است الَّذِي لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ آن خدايى كه مالك تصرّف است در تمام آنچه كه در آسمانها و تمام آنچه در زمين است براى هيچكس اعتراضى بر او و يا منع او نيست.
وَ لَهُ الْحَمْدُ فِي الْآخِرَةِ يعنى تنها اوست در آخرت كه مستحق ستايش است بر كارهاى خويش در دنيا و آخرت براى منعم بودن او در دنيا و آخرت و آخرت، اگر چه سراى تكليف نيست، اما ستايش و اعتراف بنعمتهاى خداى تعالى در آن ساقط نخواهد بود بلكه بندگان ناچار بستايش خدايند براى معرفت و شناخت بديهى ايشان بنعمتهاى خدا بر ايشان از ثواب و عوض و اقسام تفضّلهاى الهى بر آنها. و از ستايش و حمدهاى اهل بهشت قول ايشانست الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي هَدانا لِهذا ستايش و سپاس مخصوص خدايى است كه ما را به بهشت هدايت نمود، الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي صَدَقَنا وَعْدَهُ و ستايش و شكر مخصوص بآن خدايى است كه راست شد وعده او بما.
و بعضى گفته اند: كه اهل بهشت ستايش ميكنند خدا را نه از جهت پرستش بلكه ميستايند او را از جهت خرسندى و لذّت بردن بستايش و بر ايشان سپاس در آنجا زحمت و رنجى ندارد.
و برخى گفتهاند: كه اهل بهشت ميستايند او را بر نعمتها و فضل او و اهل آتش سپاس او گويند براى عدلش.
وَ هُوَ الْحَكِيمُ و اوست درست كردارى در تمام افعالش براى آنكه تمامش بر وجه حكمت و مصالح واقع شده است.
( (الْخَبِيرُ) آگاه و داناى بتمام معلومات.
يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِي الْأَرْضِ ميداند آنچه را كه بزمين فرو ميرود از باران يا گنجها يا مردگان.
وَ ما يَخْرُجُ مِنْها و آنچه كه بيرون ميآيد از آن از زراعت و گياه يا جواهر يا حيوان (چون موش و مار و كرم و حشرات ديگر).
وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ و آنچه كه از آسمان فرود ميآيد مثل باران و روزى مردم و فرشته.
وَ ما يَعْرُجُ و آنچه كه بالا ميرود. (فِيها) از فرشتگان و اعمال بندگان پس تمام آنها جارى بر تقديريست كه حكمت او اقتضا كند و ترتيبست كه مصلحت و خير انديشى او ايجاب نمايد.
وَ هُوَ الرَّحِيمُ و او مهربانست به بندگانش با عملش بآنچه كه از- گناهان مرتكب ميشوند، پس آنها را به سبب عقوبت و عذاب علاج نميكند بلكه مهلت توبه ميدهد.
(الْغَفُورُ) يعنى پوشاننده گناهانشان در دنيا و متجاوز از آن در آخرت چنانچه فرمود، و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء[5] و ميبخشد غير از گناه شرك را براى كسى كه بخواهد.
وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا و گفتند آنان كه منكر بعث و روز قيامتند (لا تَأْتِينَا السَّاعَةُ) قيامت براى ما نميآيد.
(قُلْ) اى محمد بايشان بگو بَلى وَ رَبِّي سوگند بخدايى كه پروردگار من است و مرا آفريد و بوجود آورد. لَتَأْتِيَنَّكُمْ البته قيامت براى شما خواهد آمد (عالِمِ الْغَيْبِ) آن خدايى كه ميداند هر چه را كه علمش از بندگان مخفى و پوشيده است.
لا يَعْزُبُ عَنْهُ فوت نميشود از او مِثْقالُ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي- الْأَرْضِ باندازه سنگينى وزن ذرّهاى در آسمانها و نه در زمين بلكه او داناى بتمام ذرّات كائنات است.
وَ لا أَصْغَرُ مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْبَرُ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ و نه كوچكتر از ذرّه و نه بزرگتر مگر آنكه در كتاب روشن يعنى لوح محفوظ است و در سوره يونس تفسير اين گذشت.
خداوند سبحان در اين آيه تكذيب كرد كفّارى را كه منكر بعث و روز انگيزش هستند و بيان كرد كه قيامت حتما خواهد آمد و فرمان داد پيغمبر (ص) را كه براى تأكيد اين مطلب سوگند ياد كند، آن گاه خودش را ستود بآنكه علم آنچه از نظر بندگان غايب و مخفى است، از آنچه بوده يا بعدها ميشود و يا بعدا هم ايجاد نميشود ميداند، سپس گفت:
لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ تا آنكه پاداش دهد آنان كه ايمان آوردهاند و عمل شايسته كردند، يعنى اين را در كتاب روشن ثبت كرده تا اينكه بآنچه استحقاق دارند از ثواب بر اعمال شايسته آنها پاداش دهد آنها را.
أُولئِكَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ ايشانند كه بر ايشان آمرزش گناهان است و او بپوشاند گناه آنان را.
(و لهم) و براى ايشانست با آمرزش رِزْقٌ كَرِيمٌ روزى گوارا كه در آن غصّه و ناراحتى نيست.
قتاده گويد: مقصود از آن رزق كريم بهشت است.
وَ الَّذِينَ سَعَوْا فِي آياتِنا مُعاجِزِينَ و آنان كه كوشش و تلاش ميكنند در باطل كردن حجّتهاى ما و در دور كردن مردم از قبول آن در حالى كه عجز و ضعف پروردگارشان پنداشتند كه آنها از نظر او فوت شده و مخفى هستند.
و بعضى گفتهاند: ناتوانانى كه پيشى ميگرفتند و كسانى كه دلسرد ميكردند مردم را از پيروى پيغمبر (ص) و به تحقيق كه تفسير اين آيه در سوره حج گذشت.
أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مِنْ رِجْزٍ قتاده گويد: يعنى آن گروهند كه بر ايشان بدترين عذاب است (أَلِيمٌ) يعنى دردناك.
ترتيب:
جهت اتصال و پيوست قول خدا عالم الغيب بما قبلش اينست كه خداوند سبحان وقتى از مشركين حكايت كرد چيزى را كه خلاف اقرار بربوبيت خدا اعتراف بنعمت بود از انكار قيامت بعد از آن ياد نمود كه آنكه ميداند افعال بندگان را و آنچه را كه مستحق آنند از پاداش اگر سراى ديگرى قرار ندهد كه در آن پاداش نيكوكار را براى نيكوئيش و تبه كار را براى بدكاريش داده و حقّ مظلوم را از ظالم بگيرد، اين قرار ندادن روز جزا ايجاب حكمت او خارج است.
[سوره سبإ (34): آيات 6 تا 9]
وَ يَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ هُوَ الْحَقَّ وَ يَهْدِي إِلى صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ (6) وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُلٍ يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ (7) أَفْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ فِي الْعَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعِيدِ (8) أَ فَلَمْ يَرَوْا إِلى ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنْ نَشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ الْأَرْضَ أَوْ نُسْقِطْ عَلَيْهِمْ كِسَفاً مِنَ السَّماءِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِكُلِّ عَبْدٍ مُنِيبٍ (9)
ترجمه:
6- و آنان كه معرفت و علم بايشان داده شده ميدانند كه آنچه از جانب پروردگارت بسوى تو فرستاده شده راست و درست است و بسوى راه خداى غالب ستوده صفات راهنمايى ميكند.
7- و منكران روز قيامت گفتند آيا شما را بمردى دلالت كه آگهيتان دهد هر گاه بدون همه اجزاى آن ريز ريز شود البته شما در آفرينشى نوين خواهيد بود.
8- آيا محمد (ص) عمدا بر خدا دروغى را مىبندد يا در او ديوانگى است بلكه آنان كه به بازپسين نمىگروند در عذاب آن سراى و در گمراهى دور از حقند.
9- آيا كافران بآنچه پيش روى ايشان و پشت سرشان از آسمان و زمين است ننگرند اگر بخواهيم ايشان را بزمين فرو ميبريم يا قطعهاى از آسمان بر ايشان فرو افكنيم البته در اين براى هر بندهاى كه بازگشت كننده است دلالتى است.
قرائت:
حمزه و كسايى و خلف (ان يشاء يخسف بهم الارض او يسقط) در تمام با ياء خوانده و باقى از قراء همه را با نون قرائت كردهاند.
و كسايى تنها فاء را در باء (فى يخسف بهم) ادغام كرده است.
دليل:
ابو على گويد: دليل با نون خواندن قول خدا وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ است پس با نون خواندن شبيهتر است به آتينا و دليل ياء قول او افترى على اللَّه كذبا است پس حمل كردهاند بر اسم خداى تعالى، گويد و ادغام فاء در باء جايز نيست زيرا از باطن لب پائين و اطراف دندانهاى جلوى بالا اداء شده و صدا در دهان فرود آيد تا متصل بمخرج ثاء شود حتى آمده مثل جدث و جدف و معنايش و مغافير پس آن دو در نزديكى متعاقب و دنبال همند، پس چون متصل بمخرج ثاء شد بمنزله حرفى از اين حروف ميشود، پس ادغامش در باء جايز نيست، براى آنكه هر گاه متصل شد بآنچه ما ياد كرديم ميشود مثل حرفى از اين موضع، پس چنانچه اين حرفى كه متّصل بفاء شده ادغام در باء نميشود همين طور جايز نيست كه فاء در باء ادغام شود براى زيادتى صوت و صداى آن كه متصل بحرفى از حروف هم ميباشد.
اعراب:
و براى محتمل است كه منصوب باشد بنا بر اينكه عطف بر (ليجزى) باشد و محتمل است كه مرفوع باشد بنا بر استيناف الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ در محل نصب است براى آنكه مفعول براى و حال آنكه فصل است بين آن و يرى و حق اينست كه مفعول دوّم (يرى) است.
زجاج گويد: اذا در قول او إِذا مُزِّقْتُمْ در محل نصب بمزقتم است و جايز نيست كه در آن (جديد) عمل كند براى آنكه ما بعد در ما قبل عمل ميكند و تأويل آيه اينست هل ندلّكم على رجل يقول لكم اذا مزقتم تبعثون، آيا دلالت كنم شما را بمردى كه ميگويد بشما هر گاه شما ريز ريز شديد برانگيخته ميشويد، و (اذا) بمنزله ان جزاء است كه آنچه پهلوى آنست (مزقتم) در آن عمل ميكند.
قبس بن خطيم گويد:
| اذا قصرت اسيافنا كان وصلها | خطانا الى اعدائنا فنضارب |
هر گاه شمشيرهاى ما كوتاه است ولى قدمهاى ما بسوى دشمنان ما نزديك، و جبران كوتاهى شمشيرمان را ميكند پس آنها را با شمشير خود ميزنيم.
و معنا (يكن وصلها) است و دليل بر آن جزم فنضارب و ممكن است كه عامل در اذا مضمر و پنهان باشد، و دلالت ميكند بر آن جمله إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ و معنا اينطور باشد (هل ندلّكم على رجل يقول لكم اذا مزقتم بعثتم) آيا دلالت كنم شما را بر مردى كه بشما ميگويد شما زرّه زرّه شديد مبعوث ميشويد.
ابو على گويد اگر (اذا) در محل نصب به مزقتم قرار گيرد لازم است كه حكم شود كه در محل جزم باشد براى آنكه (اذا) در اينجا جايز نيست كه منصوب باشد تا تقدير گردد جزم فعلى كه آن شرط انّه (اذا) و جزم بآن هم جايز نيست كه كتاب بر آن حمل شود، بجهت اينكه مجزوم بودن” فنضارب” فقط در ضرورت شعر است، پس اگر حمل شود كه محل (اذا) نصب است و فعلى در محل جزم تقدير نشده جايز نيست براى اينكه جايز نيست كه اذا بفعل اضافه شود، و مضاف اليه در مضاف عمل نميكند و در ما قبلش هم عمل نميكند و محل فعل واقع بعد (اذا) مخفى است، پس وقتى كه نزد تو زيد غلام ضارب جايز نباشد ميخواهى غلام ضارب زيدا جايز باشد، پس همچنين جايز نيست كه محلّ اذا منصوب بمزقتم باشد، تقدير آن (ينبّئنّكم اذا مزقتم كلّ ممزّق بعثتم او نشرتم) خبر ميدهد شما را هر گاه ريز ريز شديد تمام ريز ريز شدن مبعوث شويد با منتشر شديد، در قيامت و يا هر چه كه شبيهتر است به اين از افعالى كه قول خدا إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ دلالت بر آن كرده و تفسير آن نمايد و اگر چنين فعلى قبل از” اذا” تقدير و فرض شود جايز است پس تقدير اين باشد (ينبئنّكم فيقول لكم تبعثون اذا مزقتم كلّ ممزق) خبر ميدهد شما را پس مى گويد بشما برانگيخته ميشويد هر گاه ريز ريز شديد، و جواب اذا بنا بر اين تقدير مضمر خواهد بود و گويا گفته تبعثون اذا مزقتم كل ممزق بعثتم برانگيخته ميشويد هر گاه ذرّه ذرّه شديد مبعوث شويد، پس اذا مستغنى از اظهار جواب خواهد بود زيرا بر آن مقدّم شده چيزى كه دلالت بر آن ميكند مثل انت ظالم ان فعلت، تو ستمكارى اگر كردى و همچنين حذف ميشود شرط براى دلالت جزاء بر آن هر گاه بعد از كلام غير واجب مثل امر و استفهام و امثال آن واقع شود، پس بفهم اين مطلب را كه آن فصل بزرگ موقعى است در علم نحو كه من آن را از كلام ابو على استخراج كردم.
افترى اصلش أ أفترى بر آن همزه استفهام بر همزه وصل داخل شده پس آن را ساقط نموده است.
تفسير:
سپس خداوند سبحان ياد نمود مؤمنين و اعترافشان را بآنچه انكار كردند آن را كسانى كه ذكرشان از كفّار جلوتر گذشت و گفت:
وَ يَرَى الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ قتاده گويد: يعنى و مىبينند كسانى كه به آنان علم و معرفت بوحدانيّت و يكتايى خداى تعالى داده شده و ايشان اصحاب محمد (ص) ميباشند.
ضحاك گويد: ايشان مؤمنان از اهل كتابند.
و بعضى گفته اند: ايشان كسانى هستند كه بآنان علم و معرفت دين داده شده، و اين قول براى عموميتش بهتر است.
الَّذِي أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ آنچه بتو از پروردگارت نازل شده يعنى قرآنت هُوَ الْحَقَ يعنى ميدانند كه آن حق است، براى آنكه ايشان- تدبّر و تفكّر در آن ميكنند، پس با دقّت نظر و بينش و استدلال ميفهمند كه آن از طرف بشر و گفته آدمى نيست، پس اين گروه لطف و عنايت خداى سبحان شاملشان ميشود بچيزى كه ايشان را بعلم كشانيده است، پس مثل اينكه خداى سبحان بايشان علم و معرفت داده است.
وَ يَهْدِي يعنى و ميدانند كه آن خدا رهنمايى بسوى قرآن نموده و ارشاد ميكند.
إِلى صِراطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ يعنى دين خداى توانايى كه مغلوب نمى شود و خدايى كه بر تمام كارهايش پسنديده و او اللَّه تعالى است، و در اين آيه دلالتى است بر فضيلت علم و شرافت علماء و بزرگى مقامشان، سپس- خداوند سبحان برگشت بحكايت از كفّار و فرمود:
وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا و گفتند بعضى از كفّار به برخى ديگرشان، يا گفتند رهبران كفّار به پيروانشان بر طريق استبعاد و تعجّب و يا تمسخر و استهزاء.
هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُلٍ آيا شما را دلالت كنيم بر مردى و منظورشان محمد (ص) بود.
يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّكُمْ لَفِي خَلْقٍ جَدِيدٍ كه خبر ميدهد شما را هر گاه كه ريز ريز شديد و پراكنده گشتيد شما، هر آينه در خلق نويى خواهيد بود، يعنى مپنداريد كه شما برانگيخته خواهيد شد بعد از آنى كه استخوان پوسيده شده و خاك شديد و آن قول اوست،” إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ” يعنى جدا جدا شده و ذرّات بدنتان پراكنده شد و پاره پاره شد بتمام پارگى و زمين و درندگان و پرندگان شما را خوردند.
أَفْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً يعنى آيا مىبينيد كه او محمد بخدا دروغ بسته وقتى پنداشته كه ما بعد از مرگ مبعوث ميشويم، و آن استفهام تعجّب و انكارى است.
أَمْ بِهِ جِنَّةٌ آيا باو جنون و ديوانگى عارض شده كه بچيزى كه نميداند سخن ميگويد، آن گاه خداى سبحان ردّ كرد گفته آنها را و گفت:
(بَلِ) بلكه مطلب چنان نيست كه آنها گفتند از افتراء و ديوانگى الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ يعنى اين مردمى كه تصديق روز قيامت و پاداش و ثواب و عقاب را نميكنند.
فِي الْعَذابِ در روز قيامت در عذابند وَ الضَّلالِ الْبَعِيدِ و در گمراهى دور از حق هستند در دنيا سپس ايشان را موعظه فرمود تا اينكه عبرت بگيرند و گفت: أَ فَلَمْ يَرَوْا يعنى آيا پس نظر نكردند اين كفّار.
إِلى ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ مِنَ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ بآنچه در پيش روى آنان و پشت سرشان از آسمان و زمين كه چگونه احاطه بر آنها نموده، و اين چنانست كه انسان هر طرف نگاه كند آسمان و زمين را از پيش روى و پشت سر و از سمت راست و طرف چپ خود مىبيند، پس نميتواند از آنها بيرون رود[6] و بعضى گفتهاند: يعنى آيا تدبّر و تفكّر (در آسمان كه چگونه بدون ستونى كه ديده شود برپاست و در زمين كه چطور گسترده شده و در فضا در گردش است) نميكنند تا استدلال بر قدرت خداى تعالى كنند سپس ياد نمود خداى سبحان قدرت خود را بر هلاك و اعدام آنان و فرمود:
إِنْ نَشَأْ نَخْسِفْ بِهِمُ الْأَرْضَ اگر ميخواستيم ايشان را بزمين فرو ميبرديم چنانچه قارون را با موجوديش از گنجها و غيره فرو برديم.
أَوْ نُسْقِطْ عَلَيْهِمْ كِسَفاً مِنَ السَّماءِ يا ساقط ميكرديم و ميانداختيم قطعه و پارهاى از سنگهاى كرات سماوى را تا ايشان را پوشانيده و هلاك نمايد.
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً يعنى بدرستى كه در آنچه كه ميبينيد از آسمان و زمين هر آينه دلالتى است بر قدرت خداى تعالى بر بعث و روز قيامت بر آنچه كه ميخواهد از زلزله و فرو بردن ايشان را بزمين.
لِكُلِّ عَبْدٍ مُنِيبٍ براى هر بندهاى كه بازگشت بسوى خدا نموده و رجوع بطاعت و پيروى او نمايد، آيا اين گروه برنميگردند از تكذيب به آيات خدا و انكار قدرت او بر روز قيامت.
[سوره سبإ (34): آيات 10 تا 14]
وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلاً يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ (10) أَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ وَ قَدِّرْ فِي السَّرْدِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً إِنِّي بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ (11) وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعِيرِ (12) يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ وَ تَماثِيلَ وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ وَ قُدُورٍ راسِياتٍ اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْراً وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ (13) فَلَمَّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلى مَوْتِهِ إِلاَّ دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهِينِ (14)
ترجمه:
10- و به تحقيق داود را از جانب خويش زيادتى داديم (و بكوهها گفتيم) اى كوهها با داود تسبيح گوئيد و اى مرغان شما هم، و آهن را براى او نرم گردانيديم.
11- (و او را ستوديم) كه زرههاى فراخ بسازد و در يافتن آن اندازه نگهدارد و تو و خاندانت كارهاى نيكو انجام دهيد زيرا كه من بآنچه ميكنيد دانا و بينايم.
12- و باد را براى سليمان مسخّر كرديم كه بامداد مسير رفتن آن يك ماه راه بود و از زوال تا غروب مسير رفتن آن يك ماه راه بود و براى سليمان چشمه مس گداخته را جارى كرديم و از جنيان افرادى را (مسخّر او كرديم) كه بفرمان پروردگارش نزد او كار ميكردند و هر كه از كارگران جنّ از آنچه فرمان داده- بوديم سرپيچى ميكرد عذاب آتش افروخته باو مىچشانديم.
13- و جنيان براى سليمان هر چه او ميخواست از قصرهاى استوار و صورتها و كاسهها مانند حوضهاى بزرگ و ديگهاى ثابت ميساختند، اى خاندان داود براى سپاسدارى فرمان خدا را ببريد و اندكى از بندگان من سپاسدارند.
14- پس آن هنگام كه مرگ را بر سليمان گذرانيديم بجز جنبده زمين (موريانه) پريان و جنيان را بر مرگ وى راهنمايى نكرد موريانه عصايش (كه بر آن تكيه داشت) همىخورد پس آن دم سليمان بر وى در افتاد ديوان دانستند كه اگر داناى بغيب بودندى در شكنجه خوار كننده درنگ نكردندى.
قرائت:
يعقوب و عبيد بن عمير و اعرج (و الطير) با رفع خوانده و ساير قاريان با نصب خواندهاند، و ابو بكر (سليمان الريح) برفع خوانده و ديگران بنصب قرائت كردهاند.
و ابن كثير و ابو عمرو و كالجوابى با ياء در وصل خوانده لكن ابن كثير وقف بياء نموده و ابو عمرو بدون ياء و ديگران بدون ياء در وقف و وصل خوانده اند و اهل مدينه و ابو عمرو و ابن فليح و زيد از يعقوب (منساته) بدون همزه و ابن عامر منسأته با همزه ساكنه خوانده و بقيه قاريان با همزه مفتوحه قرائت كردهاند، و يعقوب (تبينت الجنّ) با ضمّه تا و باء و كسره ياء خوانده و ديگران تبيّنت بفتح تمام خوانده اند.
و در شواذ قرائت ابن عباس و ضحاك (تبيّنت الانس) آمده و آن قرائت على بن الحسين زين العابدين و ابى عبد اللَّه عليهم السلام است.
دليل:
زجاج گويد: امّا رفع در الطير در آن دو وجه است:
1- آنكه بر ترتيب ياء در اوّبى باشد و معنايش (يا جبال ارجعى التسبيح انت معه و الطير) باشد.
2- اينكه عطف بر لفظ جبال و تقديرش (يا جبال و الطير) باشد.
و امّا نصب پس در آن سه قول است:
1- اينكه عطف بر فضلا باشد، يعنى (آتينا داود منّا فضلا و الطير) به معناى و سخّرنا له الطير باشد، اين قول را ابو عبيده از ابى عمرو بن علا حكايت كرده.
2- اينكه منصوب باشد بنا بر منادا بودن و عطف بمحلّ جبال باشد كه گويا گفته (ادعوا الجبال و الطير).
3- اينكه منصوب باشد بنا بر معناى مع و معنايش اوّبى معه و مع الطير باشد ابو على گويد: كسى كه و لسليمان الريح با نصب قرائت كرده آن را حمل بر تسخير نموده در قول خدا فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ و تقويت ميكند اين قول او و لسليمان الريح عاصفة.
و دليل رفع اينكه ريح هر گاه مسخّر شد براى سليمان جايز است كه گفته شود (له الريح) بر معناى له تسخير الريح پس رفع بر اين وجه تأويل شود به معناى نصب براى آنكه مصدر مقدّر در تقدير اضافه به مفعول به است.
گويد: قاعده در الجوابى اينست كه ياء با الف و لام ثابت باشد، و البته ابو عمرو بدون ياء وقف كرده براى اينكه آن فاصله يا شبيه بفصل است، از جهتى كه كلام تمام است و از جهت حذف باء در وصل و وقف بعلّت اينكه اين نحو بسيار حذف ميشود.
و قاعده در همزه (منسأته) اينست هر گاه همزه مخفف شد از آن قرار داده ميشود بين بين لكن ايشان تخفيف همزه دادند بدون قاعده.
ابو الحسن شاعر گويد:
| اذا دببت على المنساة من هرم | فقد تباعد عنك الهوى و الغزل |
هر گاه نياز پيدا كردى از پيرى و ناتوانى بعصا پس قطعا از تو عشقبازى دور شده است.
و امّا قول او (تبينت الانس) پس معنايش اينست تبيّنت الانس انّ الجنّ لو كانوا يعلمون الغيب ما لبثوا فى العذاب، معلوم شد آدمى را كه اگر جنّيان علم غيب داشتند در شكنجه نمىماندند، و همين طور است آن در (مصحف عبد اللَّه ابن مسعود) و باين معنا قرائت يعقوب تبيّنت الجن تأويل شده است.
شرح لغات:
التأويب: ترجيع با تسبيح است، سلامة بن جندل گويد:
| يومان يوم مقامات و اندية | و يوم سير الى الاعداء تأويب |
دو روز در پيش است يك روز روز اقامت و دور هم جمع شدن و يك روز هم رفتن بسوى دشمنان كرّة بعد كرة، يعنى رجوع بعد از رجوع.
السابغ: لباسى تمام.
سرد: آهن، شاعر آن را بنظم درآورده و گفته:
| على بن ابى العاصى دلاص حصينه | اجاد المسدّى سردها و اذا لها |
بر تن پسر ابى العاص زره نرم محكم برّاقى بود كه زره ساز خوب آهن آن را نسّاجى كرده و دامن دارش نموده است.
و ابو ذويب گويد:
| و عليها مسرودتان قضاهما | داود او صنع السوابغ تبع |
و بر تن دو پسرم لباسهاى آهنين بود كه آنها را داود ساخته يا بافته بافنده تبع بود ولى از حوادث روزگار مصون نماند كسى كه بر تن او زره داودى باشد.
و آن از كلام سخت گرفته شده سرد سردا هر گاه پيروى كند بين بعضى حروف با بعضى ديگر.
مبرّد گويد: محراب ناميده نميشود مگر آنچه را كه بآن بالا روند بوسيله پاكانى، عدى بن زيد گويد:
| كد فى العاج فى المحاريب او كالبيض | فى الروض زهرة مستنير |
مانند بتهايى كه از چوب عاج ساخته و در محرابها گذارده و يا مثل تخمى كه در باغ و گل آن باز و شكوفا و باز شده بود.
و وضاح يمن گويد:
| ربّه محراب اذا جئتها | لم القها او ارتقى سلّما |
يعنى آن عابده كه صاحب محراب بود هر گاه آمدم او در مكان بلندى بود كه نمىشد او را ملاقات كنم مگر با نردبان بالا رفته و او را به بينم.
التماثيل: صورت چيزهايى از انسان و غير آن است مفردش تمثال و اصلش از مثول و آن قيام است مثل آنكه ايستاده و واداشتهاند و از آنست حديث: من سرّه ان يمثل له الناس فليتبوّء مقعده من النار، هر كس خشنود و مسرور شود كه مردم براى او قيام كنند و بايستند در مقابلش پس نشيمنگاه او را پر از آتش كنند، يعنى جايش در آتش دوزخ است.
الجوابى: جمع جابيه و آن حوض بزرگى است كه در آن آب ميريزند.
اعشى گويد:
| تروح على آل المحلّق جفنه | كجابيه الشيخ العراقى تفهّق |
براى آل محلق مهمانخانه و مضيف خانه است كه ظرف غذايش مثل حوض شيخ و بزرگى از بزرگان عراق است در وسعت و بزرگى.
المنسأة: عصاء بزرگيست كه چوپان گوسفندان را با آن ميراند بر وزن مفعله از نسأت الناقة و البعير گرفته شده هر گاه آن را باز دارند از حركت.
اعراب:
أَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ در اينجا در تأويل تفسير و قول است و آن به معناى اينست كه گويا گفته و ألنّا له الحديد، يعنى اعمل سابغات، و تقدير قلنا له اعمل است و ميباشد در معناى لان تعمل و متّصل ميشود (انّ هذه) بلفظ امر و مثل آن در كلام (ارسل اليدان قم الى فلان) و قدّر مفعولش محذوف يعنى قدّر الحلق و المسامير.
و قول خدا، غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شهر در محل نصب است بنا بر حال بودن، و تقديرش غدوها ميسره شهر و رواحها كذلك است، پس مضاف آن حذف شده و عامل در حال معناى تسخير در قول خدا، و لسليمان الريح است، و من يعمل در محل نصب است بنا بر تقدير، و سخّرنا من الجنّ من يعمل، شكرا ممكنست مفعول اعملوا باشد بنا بر تقدير اشكروا شكرا چنانچه مىگويى احمد اللَّه شكرا، پس مفعول مطلق ميباشد و آن مصدرى است، و ممكن است مفعول له باشد و مفعول اعملوا و تقديرش اعملوا الطاعة شكرا باشد و قول او، أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ان مخففه از انّ ثقليه باشد بنا بر تقدير اينكه، انهم لو كانوا يعلمون الغيب.
ابو على گويد: و تقدير فلمّا خرّ تبين امر الجنّ ان لو كانوا يعلمون الغيب باشد، پس مضاف حذف شده ف أَنْ لَوْ كانُوا بدل از من الجن باشد و لفظ تبيّن اينجا لازم و غير متعدّى مانند آن در قول خدا وَ تَبَيَّنَ لَكُمْ كَيْفَ فَعَلْنا بِهِمْ و قول او فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.
و معنى اينست پس چون روشن شد براى آدميان امر جنّيان كه جاهل بغيب هستند و اين براى آنست كه جنّيان ادعاء علم الغيب نكردند بلكه آدميان خيال ميكردند و معتقد بودند كه آنها غيب ميدانند، پس خدا عقيده آنها را درباره علم غيب جنّ بمرگ سليمان (ع) باطل كرد.
تفسير:
چون ياد بندگان منيب و رجوع كننده بخدا در پيش گذشت خداى سبحان آن را متّصل نمود بذكر داود و سليمان و گفت:
وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلًا يعنى و هر آينه بتحقيق كه ما داود را از نزد خود نعمت و احسانى عطا نموديم، يعنى او را بر غير او تفضيل داديم بآنچه او را از نبوّت و كتاب و فصل الخطاب و معجزات اعطاء نموديم، سپس تفصيل عطائى كه باو كرده بود داد و گفت:
يا جِبالُ أَوِّبِي مَعَهُ وَ الطَّيْرَ ابن عباس و حسن و قتاده و مجاهد گويند يعنى ما بكوهها گفتيم اى كوهها هر گاه داود تسبيح گفت شما هم با او تسبيح بگوئيد، گفتند خدا كوهها را فرمان داد كه هر گاه داود تسبيح گفت با او سبحان اللَّه بگوئيد، پس آنها هم با او تسبيح گفتند، و تأويل آن نزد اهل لغت ارجعى معه التسبيح است اوّبى از آب يؤوب مشتق است و ممكن است كه خداى سبحان در كوهها ايجاد تسبيح كرده باشد كه معجزهاى براى او باشد و امّا پرنده پس ممكن است كه تسبيح بگويد و براى او حاصل شود از تميز و تشخيص چيزى كه از او تسبيح شنيده شود بآنكه خدا در زيركى و شعور او زياد كند، پس او تسبيح را بفهمد.
جبائى گويد: يعنى سير كنيد با او پس كوهها و پرندگان هر كجا او مى رفت با او ميرفتند و اين معجزه او بود، و تأويب راه رفتن در روز است.
و بعضى گفتهاند: معنايش ارجعى است يعنى برگرديد بسوى مقصود و مراد داود در آنچه او ميخواهد از چاه كندن و چشمه پيدا كردن و استخراج معدن نمودن و راه سازى كردن.
وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ قتاده گويد: و براى او آهن را نرم نموديم پس در دستش مانند شمع و موم بود كه هر چه ميخواست از آن بسازد بدون آنكه آن را در كوره آتش برد و بر سر آن پتك و چكش زند ميساخت.
أَنِ اعْمَلْ سابِغاتٍ يعنى باو گفتيم كه از آهن زرههاى كاملى بساز و خداوند تعالى آهن را براى داود نرم ساخت براى آنكه دوست ميداشت كه از زحمت و دست رنج خود بخورد و زندگى كند، پس آهن را نرم كرد براى او و صنعت زره سازى را باو آموخت و او اوّل كسى بود كه زره و لباس رزم را اختراع كرد و آن را ميفروخت و از بهاء آن خودش و عيالاتش خورده و زيادى آن را تصدّق ميداد.
از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه فرمود، خدا بداود وحى نمود تو خوب بندهاى هستى مگر آنكه تو از بيت المال ميخورى، پس داود چهل روز گريه كرد، پس خدا آهن را براى او چون موم نرم ساخت و هر روز يك زره ميساخت و به هزار درهم ميفروخت، پس 360 زره ساخت و به- 360000 هزار درهم فروخت و از بيت المال بى نياز شد.
وَ قَدِّرْ فِي السَّرْدِ يعنى در بافتن زره عدالت كن و از آنست كه به زره ساز سرّاد و زرّاد گفته ميشود، و معنايش اينست كه سيمهاى زره را نه باريك بساز كه پاره شود و نه كلفت و ضخيم بساز كه حلقه هاى زره را بشكند.
و بعضى گفتهاند: سرد سيمهايى است كه در حلقه هاى زره است،از قتاده روايت شده كه لقمان حكيم در اوّلين روزى كه داود شروع بزره سازى كرد نزد او آمد و ديد كه داود آهن را حلقه حلقه كرده و درهم مىكند پس در فكر فرو رفت كه داود چه ميكند و نميدانست چه ميخواهد بكند و از او هم نه پرسيد تا داود از كارش فارغ شد، پس برخاست و آن را پوشيد و گفت خوب سپريست اين براى جنگ، پس لقمان در اين موقع گفت: الصمت حكمة و قليل فاعله، سكوت حكمت است و فاعل سكوت اندك است.
وَ اعْمَلُوا صالِحاً يعنى و گفتيم تو و خانوادهات عمل صالح كنيد و آن طاعات و عبادات خداست كه براى شكر خداى سبحان بر بزرگى نعمتش انجام دهيد.
إِنِّي بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ يعنى بدرستى كه من عالم و دانا هستم بآنچه شما ميكنيد بر او چيزى از اعمال شما مخفى و پوشيده نيست، آن گاه خداى سبحان سليمان را ياد نمود بآنچه كه او را از فضل و كرامت داده بود و گفت:
وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ يعنى و مسخّر كرديم براى سليمان باد را.
غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ يعنى مسير صبحگاهى اين بادى كه مسخّر سليمان بود مسير يك ماه بود و مسير شامگاهى او هم مسير يك ماه بود و مقصود اينكه آن باد در هر روز مسير دو ماه را كه اسب سوارى ميرفت طى ميكرد.
قتاده گويد: صبح مسير يك ماه راه ميرفت تا نيم روز و بعد از ظهر تا آخر روز هم مسير يك ماه ميرفت.
حسن گويد: صبح از دمشق حركت ميكرد و ظهر به اصطخر از زمين اصفهان ميرسيد و حال آنكه بين آنها مسير يك ماه است براى كسى كه سريع و تند حركت كند، ظهر از اصطخر حركت ميكرد و در كابل استراحت ميكرد و ميان آنها مسير يك ماه بود باد او را با لشكرش حمل ميكرد خدا باد را عوض از اسبها تندرو به او مرحمت كرده بود.
وَ أَسَلْنا لَهُ عَيْنَ الْقِطْرِ يعنى و ما براى او چشمه و معدن مس را آب نموده و گداختيم و ظاهر كرديم براى او گفتند براى او چشمه مس جارى شد و فوران كرد در چند شبانه روز و خدا آن را براى او مثل آب قرار داد و مردم در مس كار ميكنند بآنچه را كه بسليمان داده شده بود.
وَ مِنَ الْجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ يعنى و ما مسخّر كرديم براى او از جنّيان افرادى كه در حضور او و پيش روى او آنچه كه او ايشان را فرمان ميدهد از كارها انجام دهند چنانچه انسان در جلو دست انسانى كار ميكند بامر پروردگار تعالى و سليمان آنها را باعمال دشوار تكليف ميكرد مثل گل سازى و كوه برى و سنگ تراشى و …
ابن عباس گويد: خداوند آنها را مسخّر براى سليمان نمود و ايشان را دستور داد كه از او اطاعت در آنچه فرمانشان ميدهد نمايند و در اين آيه دلالت است كه در ميان جنّيان افرادى بودند كه تسخير او نشده بودند.
وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أَمْرِنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعِيرِ بيشتر مفسّرين گفتند، يعنى و كسى كه سرپيچى و عدول كند از اين جنيانى كه مسخّر سليمانشان كرديم از آنچه را كه فرمانشان داديم از اطاعت سليمان ميچشانيم او را شكنجه و عذاب آتش در آخرت، و در اين آيه دلالت است كه ايشان مكلّف بودند.
و بعضى گفتهاند: يعنى ميچشانيم او را عذابى در دنيا، و اينكه خداوند سبحان بايشان فرشتهاى موكّل نموده بود كه در دست او تازيانهاى از آتش بود، پس هر كدام از ايشان كه از اطاعت سليمان تخلّف ميكرد او را ضربتى ميزد كه او را ميسوزانيد.
يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحارِيبَ و آن خانههاى شريعت بود، قتاده و جبائى گفتند: آنها قصرها و مساجدى بود كه براى عبادت خدا در آن مى ساختند، گويند و از آن بناهايى كه ساختند” بيت المقدس” بود و خداوند عزّ و جل طاعون و وبا را بر بنى اسرائيل مسلّط كرد پس جمع بسيارى هلاك شدند در يك روز، پس حضرت داود عليه السلام فرمان داد كه بنى اسرائيل غسل كنند و بزمين بلندى روند با تمام زنها و كودكانشان و بسوى خدا گريه و ناله و زارى نمايند تا شايد خدا بر آنها ترحّم فرمايد و اين زمين زمين بيت المقدس بود قبل از بناء مسجد و داود عليه السلام بالاى قلّه رفت و بسجده افتاد و تضرّع و استغاثه بسوى خداى سبحان نمود و همه بنى اسرائيل هم با او سجده كردند و سر از سجده بر نداشتند تا خدا وبا را از آنها برطرف كرد.
بناء مسجد اقصى بدست داود و سليمان” ع”
و چون خدا شفاعت حضرت داود عليه السلام را در بنى اسرائيل- پذيرفت بلاى طاعون و وبا را از آنها رفع نمود، داود (ع) بعد از سه روز بنى اسرائيل را جمع نمود و گفت بدرستى كه خداى تعالى منّت گذارد بر شما و بر شما ترحّم نمود، پس براى او تجديد شكر و سپاس نمائيد به اينكه از اين زمين پاكى كه در آن بر شما ترحّم فرمود مسجدى بسازيد، پس قبول كرده و شروع كردند در بناء بيت المقدّس و داود (ع) بر گردن خودش براى ايشان سنگ حمل ميكرد و همچنين نيكان بنى اسرائيل تا آنكه به اندازه يك قامت بالا بردند و داود (ع) در آن روز 127 سالش بود، پس خدا باو وحى فرستاد كه بناء آن بدست فرزندش سليمان پايان يابد.
و چون عمر داود به 140 رسيد از دنيا رفت و سليمان را جانشين خود قرار داد و او دوست داشت بيت المقدس را تمام كند، پس جمع كرد جنّيان و شياطين را و تقسيم كرد بر ايشان كارها را و هر طائفه را مخصوص كارى كرد، پس جنّ و شياطين را فرستاد كه سنگهاى مرمر سفيد و صاف را از معادن آن استخراج كنند و فرمان داد كه شهرى از سنگ مرمر و سنگهاى معدنى نازل مثل و رق بسازند، و آن را دوازده محلّه قرار داد و در هر محلّهاى يكى از اسباط بنى اسرائيل را نشانيد و چون از شهر سازى خلاص شد شروع كرد در بناء مسجد، پس شيطانها را فرقه فرقه، گروه گروه كرد، گروهى را فرستاد كه استخراج طلا و ياقوت از معادن آن نمايند و دستهاى را فرستاد كه جواهر و سنگهاى ارزنده را از اماكن خود بياورند و فرقهاى را فرستاد كه مشك و عنبر و ساير طيبها و چيزهاى خوشبو حاضر كنند و گروهى را فرستاد كه از درياها درّ بيرون آورند، پس آن قدر از اين چيزها آوردند كه جز خداى تعالى حساب آن را ندارد، سپس سنگتراشها را حاضر كرده و دستور داد كه آن سنگها را برش داده تا بصورت تختههايى درآوردند و آن جواهر و لؤلؤ ها را در آن بكار برند.
و گويد سليمان (ع) مسجد را با سنگ مرمر سفيد و زرد و سرخ بنا كرد و ستونهاى آن را صاف و مستقيم قرار داد و سقف آن را با تختههاى جواهر، و سنگهاى قيمتى مزيّن ساخت و سقفها و ديوارهاى آن را با لؤلؤها و ياقوتها و جواهر و كف آن را با تختههاى فيروزج مفروش نمود و در روى زمين خانهاى ارزشمندتر و نورانىتر از اين مسجد نبوده كه گويا در شب تاريك مثل ماه شب چهارده ميدرخشيد، و چون از آن فارغ شد احبار و علماء بنى اسرائيل را بسوى آن جمع نمود و آنها را اعلام كرد كه آن را خداى تعالى بنا نموده است و روز پايان و فراغت از ساختن مسجد را روز عيد قرار داد.
پس بيت المقدس همواره هم چنان كه سليمان بنا كرده بود آباد و مورد احترام بود تا بخت النصر بجنگ بنى اسرائيل آمد، پس شهر اورشليم را ويران و مسجد را خراب و آنچه در سقفهاى آن و ديوارهاى آن از طلا و نقره و در و ياقوت و جواهر بود برداشت و آن را حمل بكشورش از زمين عراق نمود.
سعيد بن مسيّب گويد: وقتى سليمان از بناء بيت المقدّس خلاص شد درهاى آن بسته شد و هر كارى سليمان كرد باز نشد تا در دعائش گفت خدايا بنمازهاى پدرم داود قسمت ميدهم كه درهاى مسجد را بروى من باز كن پس درها گشوده شد و سليمان براى آن ده هزار نفر از قاريان بنى اسرائيل قرار داد كه پنجهزار نفر در شب و پنج هزار نفر در روز مشغول قرائت و خواندن تورات و زبور باشند و ساعتى نبود از شب و روز مگر آنكه خدا در آن عبادت ميشد.
(و تماثيل) يعنى صورتهايى از مس و شبه آن و شيشه مرمرى جنّىها درست كردند.
سپس علماء، اختلاف كردند كه آنها چه صورتهايى بودند، بعضى گفتند صورت حيوانات، و ديگران گفتند صورت درندگان چون شير و گرگ و پلنگ و بهائم چون فيل و شتر و امثال آن بود بر كرسىها تا كه هيبت و ترسى از آنها در دلها باشد، پس گفتند كه آنها صورت دو شير در زير كرسى تصوير كردند و صورت دو عقاب بالاى دو ستون و پايه كرسى نصب كردند، پس هر گاه ميخواست سليمان عليه السلام بالاى كرسى رود دو شير دستهاى خود را گسترده و وقتى بالاى كرسى ميرفت دو عقاب بالهاى خود را باز نموده و او را از آفتاب سايبانى ميكردند، و ميگويند اين از كارهايى بود كه هيچكس از- انسانها آن را نميدانست.
پس چون بخت النصر بعد از سليمان بر بنى اسرائيل پيروز نشد و مسجد اقصى را گرفت و خواست بالاى كرسى رود ندانست چگونه سليمان بالا ميرفت پس شيرها دست خود را بلند كرده و چنان بر ساق پاى بخت نصر زدند كه شكست و او غش كرد و بر زمين افتاد، پس بعد از اين هيچكس جرئت نكرد كه بالاى آن كرسى رود.
حسن گويد: در آن روز تصوير و نقّاشى حرام نبود و آن در شريعت پيامبر ما صلّى اللَّه عليه و آله حرام شد، براى آنكه فرمودند” لعن اللَّه المصوّرين”
لعنت خدا بر صورتگران و تصويركشان و جايز است كه اين در زمانى مكروه و در زمان ديگرى مباح باشد و خداوند سبحان در قرآن بيان فرمود كه مسيح عيسى بن مريم (ع) بامر خدا صورتى از گل ميساخت مانند پرنده.
و ابن عباس گويد: شياطين صورت پيامبران و بندگان را در مساجد بيت المقدس ميساختند تا مردم بايشان اقتدا و تأسى نمايند.
و از حضرت صادق عليه السلام: روايت شده كه فرمود قسم بخدا كه آنها تمثال مردان و زنان نبود بلكه درخت و مانند آن بود.
(وَ جِفانٍ كَالْجَوابِ) يعنى ظرفهايى مانند حوضهاى بزرگى كه آب در آن ميريزند و جمع ميكنند، و حضرت سليمان عليه السلام براى ارتش خود در اين پاتيلها و حوضها غذا آماده مينمود زيرا ممكن نبود براى او كه آنها را در پياله ها و كاسه هاى معمولى مردم غذا دهد، براى زيادى آنها.
و بعضى گفته اند: كه در اطراف هر پاتيل و يكى از آن كاسههاى بزرگ هزار نفر جمع شده و در پيش روى سليمان غذا ميخوردند.
وَ قُدُورٍ راسِياتٍ قتاده گويد: يعنى ديگهاى بزرگى كه ثابت بود و از جاى خود براى بزرگيشان برداشته نميشدند و آنها در يمن بود.
و بعضى گفتهاند: آنها مانند كوهى بزرگ بودند كه ارتش سليمان با خودشان حمل ميكردند و حضرت سليمان لشكر خود را اطعام ميكرد، آن گاه خداى سبحان آل داود را ندا كرد و ايشان را فرمان داد تا شكر نعمتهايى كه بر ايشان ارزانى شده از اين نعمتهاى شگفت انگيز بجا آورند براى آنكه نعمت بر سليمان نعمت بر ايشان است، پس فرمود:
اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْراً مجاهد گويد: يعنى گفتيم اى آل داود براى شكر و سپاس نعمتهايى كه بر شما داده شده عمل بطاعت و عبادت خدا نمائيد، و در اين امر دلالت است بر وجوب شكر نعمت و اينكه شكر طاعت منعم و تعظيم اوست، و در آن نيز اشاره به اينكه براى نزديكان و نزديكى به پيامبران خداى تعالى اثرى است در قرب و نزديكى برضوان خدا چون كه خدا آل داود عليه السلام را مخصوص بامر شكر فرمود.
وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ و اندكى از بندگان من شاكرند، و فرق ميان شكور و شاكر اينست كه شكور كسى است كه مكرّر و پيوسته شكر ميكند، و شاكر كسيست كه شكر از او واقع ميشود.
ابن عباس گويد: اراده فرموده بآن وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ مؤمن موحد را، و در اين آيه دلالت است بر اينكه مؤمن شاكر اندك است در هر زمان.
فَلَمَّا قَضَيْنا عَلَيْهِ الْمَوْتَ يعنى پس چون حكم كرديم و مقدّر نموديم بر سليمان مرگ را و بقول بعضى واجب كرديم مرگ را بر سليمان.
ما دَلَّهُمْ عَلى مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنْسَأَتَهُ رهنمايى و دلالت بر مرگش جنّيان نكردند مگر موريانه چوب خور و آنها ندانستند مرگ او را تا آنكه موريانه عصاء او را خورد و او بر زمين افتاد، پس فهميدند كه او مرده است.
كيفيت مردن سليمان حشمت اللَّه عليه السلام
و گفته اند كه سليمان عليه السلام يك سال و دو سال و يك ماه و دو ماه و كمتر و بيشتر در مسجد بيت المقدس اعتكاف مىكرد و از آن خارج نمىشد، و غذاى او را از آب و خوراك برايش بمسجد ميبردند و او در آنجا مشغول به عبادت بود، پس در وقتى كه در آن مسجد اقامت داشت روزى نبود كه صبح كند مگر آنكه درختى مىروئيد و سليمان از آن درخت ميپرسيد، از اسمش و سود و زيانش و او خبر ميداد باو، پس روزى گياهى ديد و گفت اسمت چيست؟
گفت خرنوب گفت تو براى چه خوبى، گفت براى خراب كردن، پس دانست كه بزودى مىميرد، پس گفت بار خدايا مرگ مرا بر جنّيان مخفى دار تا آدميان بدانند كه آنها علم غيب ندارند، و از اتمام بيت المقدّس يك سال باقى بود بخاندانش گفت به جنّيان خبر مرگ مرا ندهيد، تا از بنا و ساختمان مسجد خلاص شوند، و داخل محراب عبادتش شد و تكيه بر عصايش داد و مرد و يك سال بر عصا ايستاد تا بناء مسجد پايان يافت، سپس خداوند موريانه را بر عصايش مسلّط نمود تا مغز عصا را خورد و عصا شكست، پس مردهاش افتاد و جنّيان از مرگ او خبر شدند و در آن مدّت خيال ميكردند كه او زنده و آنها را نگاه ميكند.
و گفتهاند: در ايستاده مردن او و نيز سر پا بودنش غرضهايى بود:
1- اتمام بناء مسجد.
2- آدميان بدانند كه جنّ علم غيب ندارد و ايشان در اين ادعايشان دروغگويند.
3- اينكه دانسته شود هر كس اجلش رسيد خواهد مرد و تأخيرى در اجل او نخواهد بود، زيرا حضرت سليمان عليه السلام با همه جلالتش- مهلت داده نشد.
و روايت شده كه خداوند او را از مرگش آگاه ساخت پس او غسل كرد و بر خود سدر و كافور زد و كفن پوشيد و جنّيان مشغول كارشان بودند.
و ابو بصير از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده كه فرمودند سليمان فرمان داد شياطين براى او قبّه از بلور و شيشه ساختند پس در همان ميان كه در قبّه بر عصايش تكيه داده بود و به جنّيان نگاه ميكرد كه چطور كار ميكنند و آنها او را ميديدند و دست رسى باو نداشتند ناگاه ديد مردى در قبه نزد اوست، گفت تو كيستى؟ گفت، من كسى هستم كه رشوه قبول نميكنم و از هيچ سلطانى نمىترسم پس در همان حالى كه بر عصايش تكيه داشت در قبه جانش را گرفت، پس يك سال تمام جنّيان براى او كار كردند تا خدا موريانه فرستاد و عصاى او را خورد و افتاد.
و در حديث ديگر از حضرت صادق عليه السلام روايت شده كه آصف برخيا اداره امور او را مينمود تا موريانه كار خود را كرد.
فَلَمَّا خَرَّ پس چون سليمان مردهاش افتاد.
تَبَيَّنَتِ الْجِنُ يعنى ظاهر شد كه جنّ، پس براى مردم روشن شد.
أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهِينِ كه اگر آنها غيب ميدانستند در شكنجه و عذاب خوار كننده نمىماندند، يعنى در اعمال دشوار و سخت مكث نمىكردند، و البتّه آن را عذاب ناميد براى سختى و دشوارى كه در آن اعمال بوده نه آنكه آن عذاب معهود در ذهن باشد، پس آن، نيست مگر عبادتى براى او يا بمنزله چيزى كه عوض بر آن ميدهند، يعنى آنچه كه كار ميكردند در حالى كه مسخّر سليمان بودند و او مرده بود و ايشان گمان ميكردند كه او زنده است.
بعضى گفتهاند: يعنى روشن شد براى عوام و ضعفاء جنّ كه رؤساء و بزرگان آنها غيب نميدانند براى آنكه آنها خيال ميكردند كه آنان غيب مى دانند.
و بعضى گفتهاند: نيز يعنى براى آدميان روشن شد كه جنّ غيب نميدانند زيرا ايشان آدميان را ابهام ميكردند كه ما غيب ميدانيم، و البتّه گفت تَبَيَّنَتِ الْجِنُ چنانچه كسى كه با ديگرى مناظره و احتجاج مىكند و دليل براى او اقامه مينمايد ميگويد آيا براى تو معلوم و روشن شد كه تو بر باطلى، و بنا بر همين دلالت ميكند قرائت كسى كه” تبيّنت الانس” خوانده است، و بيان آن گذشت.
و اهل تاريخ گفتهاند: كه عمر سليمان عليه السلام 53 سال بود چهل سال از آن مدّت سلطنتش بود، و روزى كه بسلطنت رسيد 13 ساله بود و چهار سال از پادشاهيش گذشته بود كه شروع به بناء بيت المقدس نمود، و خدا داناتر است.
و امّا دليل در عمل جنّيان اين اعمال بزرگى را كه انسان از آن عاجز بود اينست كه خداوند تعالى فزونى داد در بدنها و نيروى آنها را تغيير داد خلقت ايشان را از خلقت جنّيانى كه براى لطافت و ظرافت بدنشان ديده نميشوند بر روش معجزهاى كه دلالت بر نبوّت سليمان عليه السلام مينمود پس آنها بمنزله اسيرانى بودند در دست سليمان و آنچه را كه ايشان را تكليف ميكرد از اعمال آماده ميكردند پس بعد از آنكه سليمان از دنيا رفت خداوند خلقت و اجسام آنها را هم چنان كه قبلا بودند قرار داد، پس در اين زمان چيزى از آن كارها برايشان مهيّا نيست.
[سوره سبإ (34): آيات 15 تا 19]
لَقَدْ كانَ لِسَبَإٍ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتانِ عَنْ يَمِينٍ وَ شِمالٍ كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشْكُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَ رَبٌّ غَفُورٌ (15) فَأَعْرَضُوا فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ جَنَّتَيْنِ ذَواتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ وَ شَيْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ (16) ذلِكَ جَزَيْناهُمْ بِما كَفَرُوا وَ هَلْ نُجازِي إِلاَّ الْكَفُورَ (17) وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ سِيرُوا فِيها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً آمِنِينَ (18) فَقالُوا رَبَّنا باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ (19)
ترجمه:
15- حقّا قبيله سبأ را در ديارشان (در بلاد يمن) علامتى است، آن علامت دو بوستان از طرف راست و چپ (ديارشان) بود (پيامبرانشان گفتند) از روزى پروردگار خويش بخوريد و سپاس گزاريد، (اين شهر) شهرى پاكيزه و پروردگارى آمرزنده است.
16- پس ايشان از (مواعظ دلپذير) روى بگردانيدند در نتيجه سيلى را از بندى محكم برايشان فرستاديم و عوض دو باغ ايشان دو بوستانشان داديم كه داراى ميوههاى تلخ و شور بود و چيزى از درخت سدر كه اندك بود.
17- باين تبديل ايشان را خبر داديم براى اينكه ناسپاسى كردند آيا جز كفران و ناسپاس را كيفر ميدهيم.
18- و ميان دههاى اهل سبا و ميان شهرهايى كه در آن بركت نهاده بوديم قريههايى پديدار و متّصل به يكديگر گردانيديم و راه پيمودن را در دهات قرار داديم (و بايشان گفتيم) در دهكدهها شبها و روزها برويد در حالى كه امان يافتگانيد.
19- و گفتند پروردگارا ميان منزلهاى سفر ما دورى افكن و به خود ستم كردند و قضاياى اهل سبا را موضوع داستانها قرار داديم و ايشان را بمنتهاى پراكندگى پراكنده نموديم جدّا در اين قصه براى هر شكيبايى- سپاسگزار عبرتهايى است.
قرائت:
حمزه و حفص مسكنهم بفتح كاف و مفرد قرائت كرده و كسايى بكسر كاف خوانده و ديگران مساكنهم جمع قرائت كردند، اهل بصره اكل خمط مضاف بدون تنوين خوانده، و باقى از قرّاء بدون مضاف با تنوين خواندهاند، و اهل كوفه غير ابو بكر و يعقوب و هل نجازى را با نون و كسره زاء و الا الكفور را با نصب خواندهاند، و كسايى لام هل را در نون نجازى ادغام كرده و غير او ادغام نكرده و ديگران يجازى با ياء و فتحه زاء، و الكفور را با رفع خواندهاند و ابو عمرو و ابن كثير و هشام بعدّ بين اسفارنا با تشديد بلفظ امر خواندهاند و يعقوب و سهل ربنا با ضم و باعدنا با الف و فتح با و عين و دال مخففه خواندهاند، و آن قرائت محمد بن على الباقر عليه السلام و ابن عباس است و باقى از قرّاء ربّنا را با نصب و باعد را با الف بنا بر دعاء خواندهاند. و در شواذ، قرائت ابن يعمر و محمد بن سميفع ربّنا را با نصب و بعد بفتح با و دال و ضمه عين بين اسفارنا برفع خواندهاند.
دليل:
ابو على گويد: كسى كه مساكنهم قرائت كرده لفظ جمع آورده براى توافق با معنى براى آنكه براى هر ساكن مسكنى است، و كسى كه مسكنهم خوانده پس تشبيه كرده كه مسكن مصدر و مضاف آن حذف شده است، و تقديرش فى مواضع سكناهم باشد، پس چون مسكن را مثل سكنى قرار داده و سكون مفرد است چنانچه مصدر مفرد است و اين شبيهتر است از اينكه حمل كنى آن را بر مثل (كلوا فى بعض بطنكم) بخوريد در بعضى شكمتان و بنا بر اين است قول خداى تعالى فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ يعنى در موضع قعود آيا نميبينى كه براى هر يك از پرهيزگاران و متّقين محل نشستن است.
و در كاف فتحه است براى آنكه اسم مكان و مصدر از باب يفعل بر وزن مفعل است و البتّه كم ميآيد بر مثل اين قاعده چنانچه مسجد آمده است و سيبويه آن را حمل كرده بر اسم بيت و همين طور است مطلع مگر آنكه ابو الحسن ميگويد كه مسكن را هر گاه كسره دادى لغت شايعى است و آن لغت روز مردم است، و يفتح لغت اهل حجاز است.
فامّا اضافه در اكل خمط ابو عبيده گويد خمط هر درخت تلخى است كه داراى خار و تيغ باشد و خوردن ميوهاى كه از درخت مىچينند، پس بنا بر اين تعبير اضافه نيكوست و اين آنكه خوردن هر گاه از درخت چيده شود پس ميوه هر درخت از خود اوست و غير اضافه بخوبى اضافه نيست براى آنكه خمط، البته اسم آن درخت است و صفت نيست، پس وقتى وصف نبود مجرور بر ما قبلش نميشود چنانچه وصف جارى بر موصوف ميشود و بدل گرفتن هم آسان نيست براى آنكه آن نيست، و بعض آنهم نيست بجهت آنكه چيدن از درخت است ولى درخت از چيدن نيست، پس جارى كردن آن بر او بر وجه عطف بيانست مثل آنكه بيان كرده كه چيدن مال اين درخت است و از آنست كه ابو الحسن گويد: در كلام عرب بهتر اينست كه اضافه ميكنند هر چه از اين قبيل باشد مانند دار آجرخانه آجرى و ثوب خز لباس خزى، گويد فاكل خمط قرائت بسيارى است و در عربيت خوب نيست.
و دليل كسى كه قرائت كرده و هل نجازى با نون قول خدا (جزيناهم) است و كسى كه يجازى خوانده بنا بر مبنى بودن فعل است براى مفعول، پس بتحقيق كه جزا دهنده خداى تعالى است و البته كفور مختص بجزاء شده براى آنكه مؤمن گاهى از گناهش صرف نظر ميشود خداوند سبحان گويد وَ نَتَجاوَزُ عَنْ سَيِّئاتِهِمْ و صرف نظر ميكنيم از گناهشان و فرمود إِنَّ الْحَسَناتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئاتِ و البته حسنات و كارهاى شايسته گناهان را از بين ميبرد، و كافر چنين نيست زيرا كه او بهر عمل بدى كه كرده مجازات و كيفر ميشود و امّا ادغام كسايى لام را در نون جايز است سيبويه حكايت كرده و بيان بهتر است و امّا قول خدا (ربنا باعد بين اسفارنا) سيبويه گفته كه فاعل و فعل بيك معنى ميآيد مثل قول ايشان ضاعف و ضعف و قارب و قرب و تمام دو لفظ بمعناى طلب و دعاء است.
ابن جنّى گويد: (بين) منصوب بنصب مفعول به يعنى بعد و باعد مسافة اسفارنا، دور شد و بعيد گرديد مسافت سفرهاى ما، و نصب (بين) بنا بر ظرف بودن نيست دلالت ميكند تو را قرائت كسى كه (بين اسفارنا) خوانده چنانچه مىگويى (بعد مدى اسفارنا) پس رفع آن دليل اسم بودن (بين) است و بنا بر اين قول شاعر
| كانّ رماحهم اشطان بئر | بعيد بين جاليها جرور |
مثل آنكه نيزههاى ايشان از بلندى ريسمان چاهيست كه دور است ميان ديوارهاى آن چاه عميق يعنى دور است درازى يا مسافت ديوارهاى آن، شاهد در كلمه بين است كه اسم است.
شرح لغات:
العرم: سدهايى كه آب در آن جمع و از جريان محبوس ميشود مفردش عرمه از عرامة الماء گرفته شده و آن رفتن آنست بتمام رفتن، اعشى گويد:
| ففى ذاك للمؤسى اسوه | و مآرب ففى عليه العرم |
پس در اين براى عبرت گيرنده تأسى و عبرتست كه مآرب (نام شهريست در يمن) را سيل آمد و آن را ويران نمود.
| رخام بنته له حمير | اذا جاء ما و هم لم يرم |
سدّى كه حمير آن را از سنگ براى او بنا كرده بود وقتى سيل آنها آمد از جايش حركت نكرد و آنجا را ويران نمود.
و گفتهاند عرم اسم بيابانى بود كه سيلها از دشتهاى زياد در آن جمع ميشد، و بعضى گفتهاند، عرم در اينجا اسم موش صحرائيست كه سوراخ كرد سدّ عرم و باغى كه آن را خلد ميگفتند.
و بعضى گفتهاند: عرم باران شديد و تند است.
اعراب:
آيه اسم (كان) است، جنتان مرفوع است بنا بر اينكه بدل از آيه است و ممكن است كه خبر براى مبتداء محذوف باشد مثل اينكه گفته شد آيه چيست پس گفت آيه جنتان است، و عن يمين و شمال صفت براى جنتان است و بنا بر اين وقف ميشود، بر قول خدا آيه و شروع ميشود بقول خداى سبحان- جَنَّتانِ كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ يعنى گفته ميشود (كلوا من رزق ربكم منها) بخوريد از روزى پروردگارتان از آن دو باغ، پس حذف شده عائد از صفت بموصوف چنانچه حذف شده از قول، بلدة طيّبة تقديرش، هذه بلدة طيّبة و اللَّه ربّ غفور اين شهر پاكيزه و خدا پروردگار آمرزنده است.
تفسير:
سپس خبر داد خداى سبحان از قصه سبأ بچيزى كه دلالت كند بر حسن عاقبت سپاسگزارى و بدى عاقبت كفران كننده و فرمود:
لَقَدْ كانَ لِسَبَإٍ هر آينه البتّه بود براى سبأ و او پدر عرب تمام يمن بود و البتّه قبيلهاى هم موسوم به سبأ ميباشد و در حديث از فروة بن مسيك روايت شده كه گفت من پرسيدم از رسول خدا (ص) از سبأ كه آيا او مردى و يا زنى بوده، پس فرمود او مردى از عرب بود كه براى او ده فرزند بوجود آمد شش تن از آنها راستگرا شدند و چهار تن از آنها چپگرا گشتند امّا آنها كه راستگرا شدند:
1- ازد، 2- كنده، 3- مذحج 4- اشعريها 5- انمار 6- حمير مردى گفت از اصحاب پيامبر (ص) انمار كدام است فرمود آنهايى كه از ايشان است خثعم و بجيله.
و امّا آنهايى كه چپگرا گشتند: 1- عامله 2- خدام 3- لخم 4، غسان پس، مقصود در اينجا از سبأ قبيله است آنهايى كه از اولاد سبا پسر يشجب پسر يعرب فرزند قحطان بودند.
فِي مَسْكَنِهِمْ يعنى در شهرشان (آيَةٌ) يعنى دليلى بر يكتايى خدايى كه عزيز است اسم او و كمال قدرت و نشانهاى بر فراوانى نعمت او سپس تفسير كرد خداى سبحان آيه را و گفت: جَنَّتانِ عَنْ يَمِينٍ وَ شِمالٍ يعنى دو باغ از طرف راست كسى كه ميآيد بآنجا و چپ آن شهر.
و بعضى گفتهاند: قصد نكرده دو باغ فقط را بلكه مقصودش اينست كه شهر ايشان بر يك منوال بود، زيرا باغها از راست و چپشان متصل بود، بعضى بديگرى و از وفور و زيادى نعمت و ميوهجات اينسان بود كه زنى زنبيلى بر سر ميگذاشت و در سايه اين باغها ميرفت، پس زنبيلش پر از ميوه ميشد- بدون آنكه با دستش ميوهاى بچيند.
ابن زيد گويد: آيه مذكوره اين بود كه در آبادى آنها پشه و مگس و كيك و عقرب و مار وجود نداشت و اگر غريبى وارد شهرشان ميشد و شپش، و ساس در لباسش بود ميمرد.
و بعضى گفتهاند: كه مقصود از آيه بيرون آمدن گلها و ميوهها از درختها با رنگها و طعمهاى مختلف بود.
و بعضى گفتهاند: كه آن آيه اين بود كه آنجا سيزده آبادى و روستا بود و در هر روستايى پيامبرى بود كه مردم را بسوى خداى سبحان دعوت مى كرد و بايشان ميگفتند.
كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ وَ اشْكُرُوا لَهُ يعنى بخوريد از آنچه خدا بشما روزى نموده، در اين بوستانها و شكر او را بجا آوريد تا نعمتش را بر شما افزايش دهد و زياد نمايد و استغفار كنيد از او تا شما را بيامرزد.
بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ اين شهر پاكيزه و پر بركت خاكش شيرين از آن همه گونه گياه و درخت بيرون ميآيد، زمين شوره و سخت نيست و در آن چيزى از حشرات موذيه و آزار كننده وجود ندارد.
و بعضى گفتهاند: كه مقصود بآن صحّت هواء آن و شيرينى و گوارايى آب آن و سلامتى خاك آنست و اينكه در آن گرمى زيادى نيست كه در تابستان اذيّت كند و زياد سرد نيست كه در زمستان ناراحت كند.
وَ رَبٌّ غَفُورٌ يعنى زياد آمرزنده گناهان.
فَأَعْرَضُوا پس اعراض از حق كردند و شكر خداى سبحان را بجا نياوردند و هر چه پيامبر ايشان آنها را بسوى خدا خواندند اقبال نكردند، و نپذيرفتند.
فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ سَيْلَ الْعَرِمِ وهب گويد: پس فرستاديم بر ايشان سيل عرم را و اين چنان بود كه آب از زمين سبا از بيابانهاى يمن ميآمد و در اينجا دو كوه بود كه آب باران و سيلها در ميان آن دو كوه جمع ميشد، پس آنها سدّ بستند در ميان دو كوه و هر گاه نياز بآب پيدا ميكردند به اندازه نيازشان دريچه سد را باز ميكردند و زراعات و باغهايشان را آب ميدادند پس چون تكذيب كردند پيامبران را و فرمان خدا را ترك كردند خدا موش- صحرايى را فرستاد تا اين سدّ را سوراخ كردند و آب سدّ مانند سيل يك بار، بر ايشان آمد و ايشان را غرق كرد و هلاك نمود.
و به تحقيق تفسير عرم گذشت، ابن اعرابى (محى الدين) گويد:عرم سيل بنيان كنى است كه قابل تحمّل و طاقت نيست.
وَ بَدَّلْناهُمْ بِجَنَّتَيْهِمْ و تعويض كرديم دو باغشان را كه در آن انواع ميوهجات و خيرات بود.
(جَنَّتَيْنِ) دو باغ ديگر نام آنها را هم باغ گذارد براى تركيب و تنظيم كلام چنانچه فرمود، وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ و مكر نمودند و خدا هم مكر نمود و فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ[5] پس كسى كه دشمنى و عداوت بر شما كند شما هم متقابلا بر او دشمنى نمائيد.
ذَواتَيْ أُكُلٍ خَمْطٍ وَ أَثْلٍ يعنى دو باغى كه داراى خوراكى بودند و خمط اسم ميوه هر درختى است و ميوه خمط تلخ است.
ابن عباس گويد: خمط درخت اراك است و بعضى گفتهاند آن درخت خار است.
ابن عباس گويد: آن هر درختى است كه تيغ داشته باشد و اثل درخت گز، يا درخت عرعر است.
قتاده گويد: آن يك نوع از چوب است، و نيز گفته شده: آن درخت موز است.
وَ شَيْءٍ مِنْ سِدْرٍ قَلِيلٍ يعنى اثل و خمط آن بيشتر از سدر بود.
قتاده گويد: درختان ايشان از بهترين درختان بود، پس بجهت، بدى كردارشان از بدترين درختها شد.
(ذلِكَ) آنچه كه ما با آنها كرديم. جَزَيْنهُمْ بِما كَفَرُوا پاداش داديم ايشان را بكفران و ناسپاسى آنها.
وَ هَلْ نُجازِي و آيا پاداش ميدهيم بچنين پاداشى.
إِلَّا الْكَفُورَ مگر ناسپاسان آنهايى كه كفران كردند نعمت خدا را، و خوارج استدلال كردهاند باين آيه كه فاعل گناهان كبيره كافر است و آن استدلال محكم و خوبى نيست از جهتى كه خداوند سبحان فقط باين آيه بيان فرمود كه باين نوع عذابى كه بدبختى و فلاكت و فقر است مجازات نميشود مگر كافر و ناسپاس و ممكن است فاسق عذاب شود بغير اين عذاب.
و بعضى گفتهاند: يعنى آيا مجازات ميكنيم بتمام گناهانش مگر كافر را براى آنكه مؤمن قطعا بعضى از گناهانش بخشيده و از آن صرف نظر ميشود (البتّه با توبه و ولايت خاندان رسالت (ع).
ابى مسلم گويد: مجازات از تجازى و تقاضى است، يعنى اقتضا نميكند و بر نميگردد از آنچه را كه داده مگر كافر را و ايشان چون كفران نعمت كردند مقتضى شد كه هر چه به ايشان داده پس بگيرد.
وَ جَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتِي بارَكْنا فِيها قُرىً ظاهِرَةً يعنى از داستان آنها اين بود كه ما قرار داديم ميان آنها و ميان دهستانهاى شام كه بركت داديم آن را بسبب آب و درخت روستاهايى كه بهم متّصل بود و مركز تجارت ايشان بود از يمن تا شام و آنها در رفت و آمدشان شب را در روستا و قريهاى استراحت ميكردند و روز را در روستا ديگر تا از سفر برگردند و آنها هيچ نياز به توشه راه از آب و خوراك نداشتند كه با خود حمل كنند از شهر سبا تا شامات و معناى ظاهره اين است يعنى روستاى دوّم از روستاى اوّل بسبب نزديكى ديده ميشد و همين طور تمام منازل.
وَ قَدَّرْنا فِيهَا السَّيْرَ يعنى ما قرار داديم سير و رفتن آنها را از قريه بقريه ديگر يك اندازه نصف روز و بايشان گفتيم:
سِيرُوا فِيها سير كنيد در اين روستاها لَيالِيَ وَ أَيَّاماً يعنى هر طور كه دلتان خواست شب مسافرت كنيد يا روز (آمِنِينَ)برويد كه در امان هستيد اگر از گرسنگى و تشنگى و خستگى و از درندگان و هر چه مخوف و- ترسناك باشد، و در اين اشاره است به تكامل نعمتها بر ايشان در سفر چنانچه در حضر و وطن هم همين طور بود، سپس خداوند سبحان خبر داد كه ايشان كفران و ستم كردند، پس گفتند:
رَبَّنا باعِدْ بَيْنَ أَسْفارِنا يعنى خدايا قرار بده ميان ما و شام و صحراها و كويرها تا آنكه ما سواره طى مراحل و قطع منازل كنيم و اين همچنانست كه بنى اسرائيل وقتى كه از وفور نعمت خسته و ملول شدند گفتند بيرون آور براى ما از آنچه زمين ميروياند از باقلا و سير و پياز و عدس و … و بدل از مرغ بريان شده و كره وَ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ و ستم كردند بخودشان بجهت ارتكاب گناهان و كفران فَجَعَلْناهُمْ أَحادِيثَ پس قرار داديم داستان ايشان را براى كسانى كه بعد از ايشان ميآيند قصّه و حكايت كه براى هم بگويند شرح حال آنها را و مثل بآنها بزنند پس بگويند و متفرّق شدند مردم سبا وقتى كه پراكنده- شدند بزرگترين پراكندگىها و آوارگىها.
وَ مَزَّقْناهُمْ كُلَّ مُمَزَّقٍ يعنى ايشان را آواره و دربدر كرديم در هر طرف از بلاد و شهرها بتمام پراكندگى.
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ بدرستى كه در اين داستان دلالتها و نشانههايى است.
لِكُلِّ صَبَّارٍ براى هر صبر كنندهاى بر سختيها. (شَكُورٍ) سپاسگزار بر نعمتها.
و بعضى گفتهاند: براى هر صبر كنندهاى از گاهها و سپاسگزار نعمتها بسبب طاعات و عبادات.
حكايت
كلبى از ابى صالح روايت كرده كه طريفه جادوگر خبر داد به عمرو بن عامرى كه باو مزيلقاء فرزند ماء السماء ميگفتند و او در كهانت و جادوگرى ديده بود كه سد مآرب بزودى خراب ميشود و اينكه سيل عرم ميآيد و هر دو بوستان و باغ آن را خراب و ويران ميكند، پس عمرو بن عامر بن عامر اموالش را فروخت و با خاندان و خويشان حركت كرد تا بمكه رسيد و در آنجا و اطراف آن اقامت كردند، پس مبتلا به تب شدند و در شهرى بودند كه نميدانستند تب چيست، پس آن زن جادوگر را خواسته و باو از اين بيمارى شكايت كردند، گفت آنچه شما مبتلا شديد منهم مبتلا شدهام و اين موجب جدايى ما خواهد بود، گفتند پس بچه فرمان ميدهى، گفت هر كس از شما كه داراى همت بلند و شتر قوى و توشه فراوانى است خود را بقصر عمان كه محكم است برساند.
و هر كس از شما كه زرنگ و ناگزير و اهل صبر است بر حوادث و ناگواريها روزگار پس بر اوست كه بوادى اراك از بيابان مرو كه خزاعه در آنجا هستند برود، آن گاه گفت هر كس كه كوههاى سخت خواهد و در موقع گل و بارندگى ميخواهد خوراكش در آن محل باشد بسوى يثرب كه صاحب خرما و عسل و زمين اوس و خزرج است برود، سپس گفت هر كس از شما طالب مشروبات و پادشاهى و امارت و پوشيدن تاج و لباس حرير است بسوى بصرى و غوير كه از بلاد شام است برود كه در آنجا آل جفنة بن غسّان سكونت دارند.
بعد گفت: هر كس لباس نازك و اسبهاى آزاد شده و معدن روزى و خون ريخته شده مىخواهد به زمين عراق كه آل جذيمه ابرش و آل محرق در حيره هستند سفر كند.
[سوره سبإ (34): آيات 20 تا 25]
وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ فَاتَّبَعُوهُ إِلاَّ فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ (20) وَ ما كانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْها فِي شَكٍّ وَ رَبُّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظٌ (21) قُلِ ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ لا يَمْلِكُونَ مِثْقالَ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ وَ ما لَهُمْ فِيهِما مِنْ شِرْكٍ وَ ما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِيرٍ (22) وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلاَّ لِمَنْ أَذِنَ لَهُ حَتَّى إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ قالُوا ما ذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَّ وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْكَبِيرُ (23) قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ اللَّهُ وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (24)
قُلْ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا أَجْرَمْنا وَ لا نُسْئَلُ عَمَّا تَعْمَلُونَ (25)
ترجمه:
20- و حقّا كه ابليس گمان خويش را درباره اهل سبا درست يافت پس شيطان را بجز گروهى از مؤمنان پيروى كردند.
21- و شيطان را هيچ گونه استيلايى بر ايشان نبود تا كسى را كه بسراى آخرت ميگرود از كسى كه او از آن سراى در گمانست جدا سازد و پروردگار تو بر همه چيزى نگهبانست.
22- (اى پيامبر) بگو آنانى را كه بجز خداى يكتا خدايانى گمان كرده ايد بدانيد، آن خدايان هموزن ذرّه در آسمانها مالك نيستند و نه در زمين خدايان را در آسمان و زمين هيچ شركتى نيست و خداى يكتا را از خدايان باطل هيچ پشتيبانى نيست.
23- شفاعت هيچكس نزد خدا سود ندهد مگر كسى كه خدا او را براى شفاعت كردن دستور دهد تا آن دم كه ترس را از دلهايشان بردارند گويند پروردگار شما چه گفت گويند سخن راست و درست گفت و او خداى برتر- و بزرگوارتر است.
24- (اى پيامبر) بگو آنكه از آسمان و زمين شما را روزى ميدهد كيست و خود بگو خدا و (ديگر بگو) كه البته ما مؤمنان يا مشركان براه راستيم يا در گمراهى آشكارا.
25- بگو شما را از گناهانى كه ما كردهايم نميپرسند و ما را از كارهايى كه شما ميكنيد نمى پرسند.
قرائت:
اهل كوفه صدّق با تشديد دالّ قرائت كرده و باقى قراء بتخفيف دال خواندهاند.
و يعقوب و سهل، صدق با تشديد و نصب ابليس و (ظنّه) را با رفع خواندهاند.
ابو عمرو و اهل كوفه غير عاصم و اعشى و برجمى اذن بضم همزه خوانده و ديگران بفتح آن خواندهاند، ابن عامر و يعقوب فزّع با فتح فا و زاء خوانده و باقى با ضمّ فاء و كسره زاء (فزّع) قرائت كرده اند و در شواذّ قرائت حسن بخلاف قتاده فزّع بفتح فاء و زاء و عين و، تشديد است، و از حسن نيز فزّع بضم فاء و كسر زاء و تشديد نقل شده، و از او و قتاده بضمّ فاء و كسره زاء و تخفيف فزع نقل شده است.
دليل:
ابو على گويد: معناى تخفيف در صدق اينكه او گمانى كه بايشان داشت از پيروى ايشان او را راست ميدانست وقتى كه فريبشان داد، و اين مثل قول خدا فَبِما أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقِيمَ است پس به آنچه مرا گول زدى من البته مينشينم در كمين ايشان در راه مستقيم تو، وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ[2] و همه آنها را فريب ميدهم، پس اين گمان او بود براى اينكه اين را از روى يقين نگفت پس (ظنه) بنا بر اين منصوب بنصب مفعول به است و جايز است كه آن منصوب شود بنصب ظرفيّت، يعنى (فى ظنّه) و گاهى گفته ميشود اصاب الظن و اخطاء الظن گمانش درست بود، و گمانش اشتباه بود، شاعر گويد:
| ان يك ظنّى صادقا و هو صادقى | بثملة يحسبهم بها محسبا و عرا |
اگر گمان من راست باشد و حال آنكه راست هم هست شمله” كه زنى است” زندانى ميكند ايشان را در زندانى سخت تا انتقام قاتل پدرش را بگيرد.
شاهد در متعدى شدن صادقى است كه اضافه شد به مفعول كه ياء متكلّم است.
و كسى كه با تشديد صدّق خوانده ظنّ را نصب داده بنا بر آنكه مفعول به باشد، و كسى كه صدق عليهم ابليس بنصب و ظنّه را برفع خوانده، پس معنايش اين است، كه ابليس چيزى را در خاطرش زينت داد، پس راست پنداشت گمانش را.
و كسى كه الّا لمن اذن له، خوانده، پس معنايش اينست براى كسى كه خدا باو رخصت شفاعت داده و كسى كه اذن مبنى للمفعول و مجهول خوانده پس او نيز اين معنا را اراده كرده است، چنانچه در قول خدا (حتى اذا فزع عن قلوبهم) و فزع و هل نجازى الّا الكفور، و هل يجازى الّا الكفور بيك معناست اگرچه در الفاظ مختلف هستند.
شرح لغات:
ميگويند صدقت زيدا و صدّقته، راست پنداشتى زيد را و تصديق كردى او را و كذّبته و كذبت، دروغ پنداشتى او را و وى را تكذيب كردى.
و براى اعشى انشاد كردهاند:” و صدقته و كذبته، و المرء ينفعه كذابه” و راست پنداشتم او را و تكذيب كردم وى را و آدمى را دروغگويانش سود مى دهند.
ابو عبيده گويد: فزع عن قلوبهم يعنى، نفس عنها، برطرف شد از- دلهايشان، ميگويند فزع و فزع هر گاه فزع از او زايل شود و برطرف گردد.
اعراب:
لنعلم: زجاج گويد: معنايش اينست ما امتحناهم فى ابليس الّا لنعلم ذلك- علم، امتحان نكرديم ايشان را در ابليس مگر آنكه بدانيم اين دانستن را وقوع آن را از ايشان، و اوست آنكه ايشان را پاداش ميدهد بر آن.
لا يَمْلِكُونَ بهتر اينست كه جمله مستأنفه باشد و جايز است كه حال هم باشد و قول او وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ، تقديرش اينست، و انّا لعلى هدى او فى ضلال مبين و انّكم لعلى هدى او فى ضلال مبين است.
تفسير:
سپس خداوند سبحان فرمود:
وَ لَقَدْ صَدَّقَ عَلَيْهِمْ إِبْلِيسُ ظَنَّهُ و هر آينه بتحقيق كه ابليس گمان خود را درباره ايشان راست پنداشت ضمير در عليهم باهل سبا برميگردد.
مجاهد گويد: ضمير آن بهمه مردم برميگردد مگر آنكه خدا را اطاعت كرده و معنايش اينست كه ابليس ميگفت هر آينه من آنها را گول زده و گمراه ميكنم و اين از روى علم و تحقيق نبود، فقط از روى گمان بود پس چون او را اهل شرك و باطل پيروى كردند گمانش را راست و محقق مىپنداشت.
فَاتَّبَعُوهُ پس پيروى كردند او را در آنچه ايشان را فرا خواند.
إِلَّا فَرِيقاً مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ابن عباس گويد: مگر گروهى از مؤمنين، من در اينجا بيانيّه است، يعنى مؤمنين، يعنى دانستند ايشان قباحت و زشتى پيروى شيطان را، پس او را پيروى نكردند. و پيروى امر خداى تعالى نمودند.
وَ ما كانَ لَهُ عَلَيْهِمْ مِنْ سُلْطانٍ يعنى براى شيطان برايشان استيلاء و ولايتى نبود كه مجبور كند ايشان را بر گمراهى فقط براى او امكان وسوسه بود چنانچه خدا از قول او حكايت كرده، وَ ما كانَ لِي عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطانٍ إِلَّا أَنْ، دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي نيست براى من تسلّطى بر شما جز اينكه من شما را دعوت كردم شما هم اجابت كرديد.
إِلَّا لِنَعْلَمَ مَنْ يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْها فِي شَكٍ يعنى ما او را متمكّن از فريب دادن ايشان و وسوسهشان قرار نداديم مگر تميز دهيم بين كسى كه از او ميپذيرد و بين آن كسى كه نمىپذيرد اغواء او را پس پيروان او را عذاب كنيم و مخالفين او را ثواب پس از تميز و تشخيص بين دو گروه تعبير بعلم نمود إِلَّا لِنَعْلَمَ و اين تميز و تشخيص تازهاى ميباشد براى آنكه نميباشد مگر بعد از وقوع آنچه مستحق آنند، و امّا علم پس بخلاف اين است، زيرا خداى سبحان عالم باحوال ايشان و افعال ايشان از روز ازل بوده و براى هميشه ميباشد.
و بعضى گفتهاند: يعنى تا آنكه بداند طاعات موجودشان يا گناهان ايشان را اگر عصيان كنند، پس پاداش دهد ايشان را بحسب آن گناهان زيرا كه خداى سبحان هيچكس را مجازات نميكند بنا بر آنچه از حال او ميداند مگر بعد از آنكه اين گناه از او واقع شد.
و بعضى گفتهاند: يعنى تا معامله كند با او معامله كسى كه گويا نمىداند و فقط عمل ميكند تا بداند كسى را كه آخرت را تصديق نموده و اعتراف به آن دارد از كسى كه در ريب و شك در آن ميباشد.
وَ رَبُّكَ پروردگار تو اى محمد. عَلى كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظٌ يعنى عالمى كه فوت نميشود او را علم چيزى از احوال ايشان، سپس خداوند سبحان گفت (قُلِ) بگو اى محمد باين گروه مشركين.
ادْعُوا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ بخوانيد آنهايى را كه خدايان ميپنداشتيد از غير خدا كه ايشان خدايانند و اينكه آنها شريكان خداى تعالى و شفيعان شمايند و آنها استحقاق خدايى دارند، آيا آنچه شما از آنها مى خواهيد براى شما استجابت ميكنند، و اين يك قسم توبيخ و سرزنش است نه امر تا آنكه بدانند كه بتهاى ايشان سود و زيانى برايشان ندارند.
لا يَمْلِكُونَ مِثْقالَ ذَرَّةٍ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ يعنى مالك وزن ذرّهاى از خير و شرّ و سود و زيان نيستند.
وَ ما لَهُمْ فِيهِما و نيست براى آنها در آفريدن آسمان و زمين.
(مِنْ شِرْكٍ) شركتى و نصيبى.
وَ ما لَهُ مِنْهُمْ مِنْ ظَهِيرٍ يعنى نيست براى خداى سبحان از ايشان كمكى بر خلق آسمان و زمين و نه بر چيزى از چيزها.
وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ يعنى بتحقيق كه شفاعت در نزد خداى تعالى سودى ندارد، مگر براى كسى كه خدا از او راضى و او را پسنديده و باو رخصت در شفاعت دهد مانند فرشتگان و پيامبران و اولياء خدا، و ممكنست كه معنايش اين باشد مگر براى كسى كه خدا اجازه داده در اينكه براى او شفاعت كند، پس ميباشد مانند قول خدا، وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى شفاعت نميكنند مگر براى كسى كه پسنديده باشد، و خداى سبحان اين جمله را فرمود براى آنكه كفّار ميگفتند، ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى ما آنها را نمىپرستيم مگر آنكه ما را بخدا نزديك كنند نزديك كردنى، و ميگفتند، هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللَّهِ اينها شفيعان مايند در نزد خدا، پس خداى تعالى حكم به بطلان اعتقاد آنها نمود.
حَتَّى إِذا فُزِّعَ عَنْ قُلُوبِهِمْ يعنى تا آنكه فزع از قلوبشان برداشته شود و اختلاف كردهاند در ضمير در قول خدا (فى قلوبهم)، بعضى گفتهاند بمشركين كه ذكر ايشان در پيش گذشت برميگردد، پس معنايش ميباشد تا هر گاه فزع از دلهايشان بيرون رود وقت فزع تا آنكه بشنوند سخن فرشتگان را (قالُوا) يعنى فرشتگان بايشان گفتند.
ما ذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا يعنى پروردگار شما چه گفت، گفتند يعنى اين گروه مشركين بايشان جواب دادند (الْحَقَ) يعنى گفت حق.
ابن عباس و قتاده و ابن زيد گفتند: پس اعتراف كردند كه آنچه كه پيامبران آوردهاند حق است، و گفتهاند كه ضمير بملائكه برميگردد.
اختلاف مفسّرين در معناى ما ذا قالَ رَبُّكُمْ
مفسّرين بر معناى اين آيه بر چند وجه اختلاف كرده اند.
1- وقتى فرشتگان باعمال بندگان بالا روند و بر ايشان صداى بزرگى بود، پس فرشتگان خيال كردند كه روز قيامت شده، پس بسجده افتاده و مى ترسيدند پس وقتى دانستند كه روز قيامت نيست، قالُوا ما ذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَ، گفتند پروردگار شما چه گفت؟ گفتند حق فرمود.
2- مقاتل و كلبى گويند چون بين حضرت عيسى عليه السلام و حضرت محمد (ص) (فترت) واقع شد و خدا حضرت محمد (ص) را مبعوث كرد و خداوند جبرئيل را باو وحى نمود، پس فرشتگان گمان كردند كه جبرئيل نازل شده بچيزى از امر ساعت، پس براى اين بيهوش شدند، پس جبرئيل بهر يك از آسمانها عبور ميكرد و فزع را از ايشان برطرف مينمود، پس فرشتگان سر برداشته و بعضى از ايشان به برخى ديگر ميگفت ما ذا قالَ رَبُّكُمْ قالُوا الْحَقَ يعنى وحى.
3- ابن مسعود گويد: و جبائى هم قول او را اختيار كرده كه خداى-تعالى وقتى به بعضى از فرشتگان وحى نمود آن ملائكه در موقع شنيدن وحى غشوهاى بر ايشان عارض شده و بيهوش شده و بحالت سجده افتادند براى بزرگى آيت حق، پس وقتى فزع، از دلهاى ايشان برطرف شد فرشتگان پرسيدند از اين فرشتهاى كه بر او وحى شده كه چه گفت پروردگارت يا بعضى از ديگران ميپرسند، پس ميدانند كه امر در غير ايشانست.
وَ هُوَ الْعَلِيُ و اوست آقاى تواناى اطاعت شده، و بعضى گفتهاند كه او در صفاتش بلند است.
(الْكَبِيرُ) بزرگ است در قدرت و تواناييش.
قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ بگو كى شما را از آسمان و زمين روزى ميدهد پس قطعا امكان ندارد براى آنها كه بگويند خدايان و بتهايى كه ميپرستيم، ما را روزى ميدهند، سپس در اين موقع قُلِ اللَّهُ بگو اى محمد كه خداست آنكه شما را روزى ميدهد.
وَ إِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ و بگو من يا شما هر آينه بر هدايت يا گمراهى روشنى هستيم، خدا اين را بر وجه و طريق عدالت در احتجاج فرمود نه از راه شك و شبهه چنانچه گويندهاى بديگرى ميگويد يكى از ما دروغگوست، و اگر چه او عالم و داناى به دروغگوست، و بنا بر اين، ابو الاسود دئلى اهل بيت رسالت (ع) را مدح نموده و ميگويد:
| يقول الارذلون بنى قشير | طوال الدهر لا تنسى عليّا |
رذلها و اوباش بنو قشير ميگويند تو در طول روزگار و عمرت على عليه السلام را فراموش نميكنى.
| بنو عمّ النّبي و اقربوه | احبّ الناس كلّهم الينا |
پسر عموى پيامبر (ص) و نزديكترين به آن حضرت، محبوبترين تمام مردمند بسوى ما.
| فان يك حبّهم رشدا اصبه | و لست بمخطئ ان كان غيّا |
پس اگر محبت و دوستى ايشان صلاح باشد كه من بآن رسيدهام و اگر هم گمراهى باشد من اشتباهى نكردهام شاهد در بيت سوّم است كه ابو الاسود ميگويد اگر محبّت خاندان رسالت مخصوصا على (ع) واجب و صلاح باشد كه من بآن رسيدهام و اگر هم نباشد ضررى نكردهام، و اين بيت را كه گفته از روى شك و ترديد در محبت ايشان نگفته و قطعا يقين داشت كه محبّت- ايشان را صلاح و هدايت است.
بعضى گفتهاند: كه خدا جمع بين دو خبر كرده، و تشخيص و تميز آن را بدانايان تفويض فرمود، پس مثل آنكه گويد: انا على هدى و انتم على ضلال من بر هدايت و شما بر مسير گمراهى هستيد.
مثل قول امراء القيس:
| كانّ قلوب الطير رطبا و يابسا | لدى وكرها العنّاب و الحشف البالى |
مثل آنكه دلهاى پرندگان تر و يا خشك است و در آشيانه و لانه آنها عنّاب و خرماى خشك است، شاهد اين بيت رطبا و يابسا است يعنى تر و يا خشك،، است، بالآخره يكى از آن دو است.
پس جمع كرد بين قلوب و دلهاى تازه تر و دلهاى خشك و جمع كرد ميان عنّاب كه براى حرارت بدن نافع است و ميان خرماى خشك كه دواى- رطوبت است.
و بعضى گفتهاند: كه آن را بر وجه و طريق عطوفت و مهربانى و مدارا گفته تا آنكه سخن حق را بشنوند، و اين از بهترين چيزيست كه محق خودش را به هدايت و دشمنش را بگمراهى نسبت ميدهد، براى اينكه آن سخن كسيست كه دشمنش را صريحا بگمراهى معرّفى نميكند بلكه نسبت گمراهى را به بهترين صورتى نسبت باو ميدهد و او را تحريك به تأمّل و دقّت ميكند و دقت و تأمل هم موجب نميشود مگر بعد از شك و ترديد.
(قُلْ) بگو اى محمد هر گاه تسليم دليل و حجّت نشدند (لا تُسْئَلُونَ) سؤال نميشويد اى كفّار. (عَمَّا أَجْرَمْنا) از آنچه كه ما مرتكب شديم از گناهان (وَ لا نُسْئَلُ) و ما هم پرسيده نميشويم (عَمَّا تَعْمَلُونَ) از آنچه شما عمل كرده و ميكنيد بلكه هر انسانى سؤال ميشود از آنچه كه ميكند و مجازات ميشود بر فعلش نه كارهاى ديگرى و در اين آيه دلالت است بر اينكه جايز نيست احدى را بگناه غير او مؤاخذه كنند.
[سوره سبإ (34): آيات 26 تا 30]
قُلْ يَجْمَعُ بَيْنَنا رَبُّنا ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنا بِالْحَقِّ وَ هُوَ الْفَتَّاحُ الْعَلِيمُ (26) قُلْ أَرُونِيَ الَّذِينَ أَلْحَقْتُمْ بِهِ شُرَكاءَ كَلاَّ بَلْ هُوَ اللَّهُ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (27) وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (28) وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (29) قُلْ لَكُمْ مِيعادُ يَوْمٍ لا تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ ساعَةً وَ لا تَسْتَقْدِمُونَ (30)
ترجمه:
26- بگو پروردگار ما ميان ما جمع ميكند سپس براستى و درستى ميان ما حكم مينمايد و او حاكمى داناست.
27- بگو آنان را كه انبازان و شريكان بخدا بر بستهايد بمن بنمايانيد كه نه چنانست بلكه او خداى عزتمندى درست كردار است.
28- و ما تو را اى پيامبر جز براى همه مردم نفرستادهايم در حالى كه مژده دهنده، و بيم كنندهاى و لكن بيشتر مردم (فضيلت) ترا نميدانند.
29- و ميگويند اين وعده قيامت چه هنگام است اگر شما راستگو هستيد
30- بگو شما را وعدهگاه روزيست كه ساعتى از آن باز پس نرويد و از آن پيشى نيز نگيريد.
اعراب:
الَّذِينَ أَلْحَقْتُمْ بِهِ عود كننده از صله بموصول حذف شده و تقديرش الحقتموهم به است و شركاء حال است، از (هم) حذف شده و كافه حال است از كاف در ارسلناك، يعنى ما فرستاديم ترا مگر آنكه براى همه مردم كافى باشى، و ايشان را از غير خدا منع نمايى، و گفته شده در كلام تقديم و تأخير است يعنى و ما تو را نفرستاديم مگر براى همه مردم، و كافه اصلش كافيه مثل عافيه و عاقبه و هر چه شبيه آنست، (بشيرا) حال بعد از حال و (نذيرا) عطف بر آنست.
تفسير:
سپس خداوند سبحان امر كرد كه محاكمه ايشان را با خدا واگذار كنند براى اعراض كردن و دورى كردنشان از دليل و راهنما و گفت.
(قُلْ) بگو اى محمد. يَجْمَعُ بَيْنَنا رَبُّنا جمع ميكند بين ما پروردگار ما در روز قيامت.
ثُمَّ يَفْتَحُ بَيْنَنا سپس حكم ميكند ميان ما. بِالْحَقِّ وَ هُوَ الْفَتَّاحُ بحق و او حاكم (الْعَلِيمُ) داناى بحكم است چيزى از حكم بر او مخفى و مستور نيست.
(قُلْ) بگو اى محمد أَرُونِيَ الَّذِينَ أَلْحَقْتُمْ بِهِ شُرَكاءَ نشان بدهيد بمن آنانى را كه بنام شريكان بخدا بستهايد، خداى سبحان اين را ياد كرد بر وجه تعظيم و شگفتآميز، يعنى بمن نشان بدهيد كسانى را كه خيال ميكرديد كه آنها شريكان خدايند و ميپرستيد آنها را با خدا و اين مثل- سرزنش و توبيخ ايشانست، در آنچه كه معتقد بودند از شريك قرار دادن با خدا چنانچه گويندهاى ميگويد بكسى كه عملى را فاسد و ناقص انجام داده كارت را بمن نشان بده و اين توبيخ اوست براى آنچه كه عمل و كارش را فاسد كرده است، زيرا كه آنها بزودى رسوا و مفتضح ميشوند براى فساد عملشان وقتى اشاره به بتها كردند، آن گاه خداى سبحان فرمود:
(كَلَّا) نه چنانست يعنى چنين نيست كه خيال كردهاند، و بعضى گفته اند يعنى برميگردند از اين گفتار و از خطا و گمراهى متنبّه و بيدار ميشوند بَلْ هُوَ اللَّهُ الْعَزِيزُ بلكه او خداى تواناى چنانيست كه مغلوب نميشود (الْحَكِيمُ) داناى در تمام افعالش ميباشد، پس چگونه براى او شريك است، سپس بيان كرد پيغمبرى پيامبرش را و فرمود:
وَ ما أَرْسَلْناكَ اى محمد ما تو را نفرستاديم برسالتى كه آن را حمل نمودى.
إِلَّا كَافَّةً لِلنَّاسِ جبائى و غير او گفتهاند: مگر براى عامّه مردم عرب و عجم و ساير امتها.
و تأييد ميكند اين را حديثى كه از ابن عباس از پيامبر (ص) روايت شده كه فرمود، پنج چيز بمن داده شده و آن را بعنوان فخريّه و مباهات نميگويم 1- من مبعوث شدم براى سرخ و سياه (همه اقشار مردم دنيا).
2- زمين براى من قرار داده شده طهور و مسجد، و طهارت (تيمّم) و سجدهگاه كه بر آن سجده كنم.
3- غنايم جنگى و غيره براى من حلال شده كه براى هيچكس از پيامبران قبل از من حلال نشده بود.
4- من يارى شده برعيم و آن در جلوى من مسير يك ماه ميرود.
5- و بمن مقام شفاعت داده شده و آن را ذخيره كردم براى امّتم در روز قيامت.
و بعضى گفتهاند: يعنى جمع كننده مردم بترسانيدن و فرا خواندن.
ابى مسلم گويد: كافة للناس، يعنى مانع ايشان شود از آنچه را كه ايشان بر آنند از كفر و گناهان بسبب امر و نهى و وعده دادن و ترسانيدن، و هاء در كافه براى مبالغه است.
(بَشِيراً) بشارت دهنده ايشان به بهشت (وَ نَذِيراً) و ترساننده آنها بآتش وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ و لكن بيشتر مردم نميدانند پيامبرى تو را براى اعراض كردنشان از تأمل در معجزه تو.
و بعضى گفتهاند: نميدانند چيست براى ايشان در آخرت در پيروى تو از ثواب و نعمتها و چيست بر ايشان در مخالفت تو از عذاب دردناك سپس خداى سبحان حكايت از كفّار كرده و فرمود:
وَ يَقُولُونَ مَتى هذَا الْوَعْدُ و ميگويند، چه وقت است روزى كه ما را به آن وعده دادهاى.
إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ اگر راست گويانيد در آنچه كه مىگوييد آن را اى گروه مؤمنين، سپس خداى سبحان امر فرمود پيامبرش را به پاسخ دادن به ايشان و فرمود:
(قُلْ) بگو اى محمد لَكُمْ مِيعادُ يَوْمٍ براى شما ميقات و وعدهگاه روزيست كه نازل ميشود بشما بآن وعده داده شديد و آن روز قيامت است.
ابى مسلم گويد: روز وفات و قبض روح ايشانست.
لا تَسْتَأْخِرُونَ عَنْهُ ساعَةً وَ لا تَسْتَقْدِمُونَ يعنى از آن روز نه تأخير ميافتد و نه مقدم و پيشى ميگيرد به اينكه در اجلهاى شما زياد كند يا از آن كم نمايد
[سوره سبإ (34): آيات 31 تا 35]
وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَنْ نُؤْمِنَ بِهذَا الْقُرْآنِ وَ لا بِالَّذِي بَيْنَ يَدَيْهِ وَ لَوْ تَرى إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ يَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ الْقَوْلَ يَقُولُ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا لَوْ لا أَنْتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنِينَ (31) قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا أَ نَحْنُ صَدَدْناكُمْ عَنِ الْهُدى بَعْدَ إِذْ جاءَكُمْ بَلْ كُنْتُمْ مُجْرِمِينَ (32) وَ قالَ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا بَلْ مَكْرُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ إِذْ تَأْمُرُونَنا أَنْ نَكْفُرَ بِاللَّهِ وَ نَجْعَلَ لَهُ أَنْداداً وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذابَ وَ جَعَلْنَا الْأَغْلالَ فِي أَعْناقِ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ يُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كانُوا يَعْمَلُونَ (33) وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ إِلاَّ قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ (34) وَ قالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ (35)
ترجمه:
31- و (از مشركان عرب) آنان كه كافر شدند گفتند هرگز باين قرآن و بآن چيزى كه نزد محمد (ص) است ايمان نميآوريم و اگر اى بيننده به بينى آن دم كه ستمكاران نزد پروردگار خويش بازداشت شدگانند در حالى كه برخى از ايشان سخن را بسوى برخى ديگر باز ميگردانند آنان كه ناتوان شمرده شدهاند به آنانكه سركش بودند ميگويند اگر شما نميبوديد البتّه ما گرويدگان مىبوديم.
32- و آنان كه گردنكشى كرده بودند بكسانى كه ناتوان شمرده شده بودند گويند آيا ما شما را از قبول هدايت از پس زمانى كه آن بسوى شما بيامد باز- داشتيم بلكه شما خودتان گنهكار بوديد.
33- و آنان كه زبون و ضعيف و ناتوان بودند بآنان كه برترى جسته بودند گويند بلكه نيرنگ شما در شب و روز هنگامى كه ما را دستور ميداديد كه منكر وحدانيّت خدا بشويم و براى خداى يكتا همتايان فرا گيريم و آن هنگام كه عذاب را مشاهده كنند پشيمانى اظهار كنند و در گردن آنان كه نگرويدند غلهاى آتشين را بنهيم آيا كافران را جز بآنچه ميكردهاند مجازات ميكنند.
34- و در هيچ دهى هيچ پيغمبر بيم كنندهاى را نفرستاديم جز آنكه جبّاران و توانگران متنعّم آن دهكده گفتند ما جداّ بآن كيشى كه شما را بابلاغ آن فرستادهاند ناگرويدگان و كافر هستيم.
35- و گفتند ما از نظر اموال و فرزندان (از شما) بيشتريم و ما را عذاب نخواهند كرد.
اعراب:
بَلْ مَكْرُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ در آن دو وجه گفتهاند:
1- اينكه مكر مبتداء و خبرش محذوف باشد يعنى (مكركم فى الليل و النهار صددنا عن ذلك حين امرتمونا ان نكفر باللّه) مكر شما در شب و روز ما را بازداشت از اين كار هنگامى كه امر كرديد ما را كه كافر بخدا شويم.
2- اينكه فاعل فعل محذوف باشد، تقديرش، بل صددنا مكركم فى الليل و النهار، بلكه بازداشت ما را مكر شما در شب و روز، و عرب اضافه ميكند احداث و افعال را بزمان بر سبيل و طريقت توسعه دادن و ميگويد صيام النهار و قيام الليل، و معنى اينست كه روزه گرفتن در روز و برخاستن براى عبادت در شب، شاعر گويد:
| لقد لمتنا يا ام غيلان فى السرى | و نمت و ما ليل المطى بنائم |
هر آينه البته ما را اى خار مغيلان در رفتن شب با نيش خود سرزنش كردى و خوابيدى و حال آنكه شب راه پيماينده خواب نيست.
شاهد در ليل المطى است كه آن را بخواب توصيف كرده، پس شب را توصيف بخواب نمود و اين بر طريق قول تقواست كه مىگويى نهارك صائم و ليلك قائم، روز تو روزه دار و شب تو بيدار و ايستاده است.
تفسير:
سپس خداوند سبحان حال ايشان را در قيامت بيان فرمود، پس حكايت كرد از ايشان و گفت:
وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا و گفتند آنانى كه كافر شدند و ايشان يهود بودند، و بعضى گفتهاند: ايشان مشركين عرب بودند و اين صحيحتر است لَنْ نُؤْمِنَ بِهذَا الْقُرْآنِ هرگز باين قرآن ايمان نمىآوريم، يعنى تصديق نميكنم كه آن از خداى تعالى است و اقرار نميكنم بچيزى كه از امر آخرت در جلوى روى تو است.
و بعضى گفتهاند: اراده كردهاند تورات و انجيل را و اين هنگامى بود كه مؤمنين اهل كتاب گفتند كه صفت محمد (ص) در كتاب ما هست و او پيامبر مبعوث است، مشركين كافر بكتاب ايشان شده و گفتند.
وَ لَوْ تَرى و اگر به بينى اى محمد. إِذِ الظَّالِمُونَ مَوْقُوفُونَ عِنْدَ رَبِّهِمْ زمانى كه ستمكاران را در نزد پروردگارشان نگه ميدارند، يعنى در روز قيامت براى حساب محبوس هستند.
يَرْجِعُ بَعْضُهُمْ إِلى بَعْضٍ الْقَوْلَ يعنى رد ميكند بعضى از ايشان بر برخى ديگر سخن را در جدال.
يَقُولُ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا ميگويند كسانى كه زبون و ناتوان شدند و ايشان پيروان بودند كه كوركورانه پيروى ميكردند.
لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا بكسانى كه سركش بودند و ايشان اشراف و رهبران بودند.
لَوْ لا أَنْتُمْ لَكُنَّا مُؤْمِنِينَ اگر شما نبوديد ما توحيد خدا را تصديق ميكرديم، يعنى شما ما را از ايمان منع كرديد و بازداشتيد، و مقصود اين است اگر شما ما را بسوى كفر دعوت نكرده بوديد ما ايمان ميآورديم بخدا در دنيا .. و حالا عذاب نمىشديم.
قالَ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا گفتند آن كسانى كه سركش بودند بكسانى كه زبون و ناتوان بودند يعنى گفتند رهبران شرك و كفر به پيروانشان بر طريق انكار.
أَ نَحْنُ صَدَدْناكُمْ عَنِ الْهُدى بَعْدَ إِذْ جاءَكُمْ آيا ما شما را بازداشتيم از هدايت و ايمان بعد از آنكه آمد شما را يعنى ما مانع نشديم از پذيرفتن هدايت و ارشاد.
بَلْ كُنْتُمْ مُجْرِمِينَ بلكه خود شما كافر بوديد، يعنى بلكه شما خودتان كفر ورزيديد و ما تحميل نكرديم كفر را بر شما قهرا و جبرا، پس هر يك از دو گروه گناه را بر گردن رفيقش خواهد گذاشت و او را متّهم خواهد نمود و هيچ كس گناه را نسبت بخداى تعالى نميدهد.
وَ قالَ الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِلَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا و گويند كسانى كه زبون، و ناتوان شدند به آنانكه سركش و طاغى شدند يعنى پيروان به رؤساء مستكبر خواهند گفت:
بَلْ مَكْرُ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ بلكه مكر شب و روز يعنى اغواء و فريب كارى شما در شب و روز ما را از پذيرفتن ايمان و هدايت باز داشت.
إِذْ تَأْمُرُونَنا أَنْ نَكْفُرَ بِاللَّهِ وَ نَجْعَلَ لَهُ أَنْداداً يعنى هنگامى كه ما را فرمان داديد كه وحدانيّت و يكتايى خدا را انكار كنيم و ما را فراخوانديد كه براى او شريكانى در عبادت قرار دهيم.
وَ أَسَرُّوا النَّدامَةَ دو وجه درباره اين جمله ذكر شده:
1- يعنى اظهار پشيمانى و ندامت كردند. 2- يعنى ندامت و پشيمانى را مخفى داشتند، و در شعر امراء القيس اسرار تفسير شده است:
| تجاوزت حرّاسا اليها و مشعرا | علىّ حرا ما لو يسرّون مقبلى |
يعنى رفتم بخانه معشوقه ام و به وصل او رسيدم و گرچه در اطراف منزلش پاسبانها و پاسدارها بودند، شاهد اين بيت يسرّون كه بمعناى پنهان كردن آمده.
بنا بر دو وجه، پس هر كس وجه اوّل را قبول كرده گويد يعنى پيروى شدگان و رؤساء، اظهار ندامت و پشيمانى بر گمراه كردن مردم ميكنند و ضعفا و پيروان هم اظهار ندامت بر گمراهى مينمايند.
و بعضى گفتهاند: يعنى اينكه بعضى بر برخى ديگر اقبال نموده و آنها را ملامت و سرزنش كرده و اظهار ندامت و پشيمانى ميكنند، و هر كس وجه دوّم را اختيار كرده گويد: معنايش اينست، ندامت و پشيمانى را در خاطر خود از ترس رسوايى مخفى مينمايند.
و بعضى گفتهاند: يعنى رؤساء و رهبران ندامت را از پيروان خود مخفى مينمايند.
لَمَّا رَأَوُا الْعَذابَ يعنى هنگامى كه نزول عذاب را بايشان ديدند.
وَ جَعَلْنَا الْأَغْلالَ فِي أَعْناقِ الَّذِينَ كَفَرُوا و قرار داديم ما غلهاى آتشين را در گردن كسانى كه كافر شدند.
ابن عباس گويد: آنها را در آتش مغلول ميكنند.
هَلْ يُجْزَوْنَ إِلَّا ما كانُوا يَعْمَلُونَ آيا پاداش نميشوند مگر آنچه را كه عمل ميكردند يعنى پاداش داده نميشوند مگر باعمال چنانى كه مرتكب شدند باندازه استحقاقشان.
وَ ما أَرْسَلْنا فِي قَرْيَةٍ مِنْ نَذِيرٍ و ما در روستايى ترسانندهاى نفرستاديم يعنى پيامبرى كه ترساند ايشان را از مخالفت خداى تعالى.
إِلَّا قالَ مُتْرَفُوها مگر آنكه ستمكاران و ثروتمندان متنعّم در آن گفتند
إِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ بدرستى كه ما بآنچه كه شما بآن ارسال شدهايد كافر هستيم و در اين آيه بيانيست براى پيامبر (ص) كه اهل قريه او بر روش گذشتگان رفتهاند و اشاره به اينكه پيروان گذشته هم فقراء و مردم متوسّط بودند نه دولتمندان.
آن گاه خداوند سبحان علّت كفر آنها را بيان كرد به اينكه گفت:
وَ قالُوا نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالًا وَ أَوْلاداً يعنى افتخار كردند باموالشان و اولادشان بگمان آنكه خداى تعالى مال و فرزند بآنها عطا كرده براى كرامت و بزرگوارى ايشان نزد خداست، پس گفتند چون ما روزى داده- شدهايم و شما محروم شدهايد، پس ما از شما برتر و بالاتر هستيم، نزد خداى تعالى، پس ما را براى كفرمان بشما عذاب نميكنند و اين قول خدا است از زبان ايشان:
وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ و ما عذاب نخواهيم شد، و ندانستند كه اموال و اولاد عطاء و بخششى است از خداى تعالى و واجب است بر ايشان شكر و سپاس خدا و اين براى اكرام برترى و بزرگوارى ايشان نيست.
[سوره سبإ (34): آيات 36 تا 40]
قُلْ إِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَقْدِرُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (36) وَ ما أَمْوالُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنا زُلْفى إِلاَّ مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً فَأُولئِكَ لَهُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ بِما عَمِلُوا وَ هُمْ فِي الْغُرُفاتِ آمِنُونَ (37) وَ الَّذِينَ يَسْعَوْنَ فِي آياتِنا مُعاجِزِينَ أُولئِكَ فِي الْعَذابِ مُحْضَرُونَ (38) قُلْ إِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ (39) وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً ثُمَّ يَقُولُ لِلْمَلائِكَةِ أَ هؤُلاءِ إِيَّاكُمْ كانُوا يَعْبُدُونَ (40)
ترجمه:
36- بگو (اى محمد) البته پروردگار من روزى را براى هر كه خواهد گشاده ميگرداند و تنگ ميسازد و لكن بيشتر مردم (اين نكته را) نميدانند.
37- و اموال شما و فرزندان شما بآن خصلتى نيست كه شما را نزد ما نزديك گرداند مگر كسى كه ايمان آورده باشد و كردار شايسته كند، پس آن گروه بر ايشان پاداش دو چندانست به سبب اعمالى كه كردهاند و ايشان در غرفههاى بهشت (از آفات) ايمنند.
38- و آنان كه در ابطال آيههاى ما ميكوشند در حالى كه گمان برندگانند كه ما را عاجز توانند ساخت آن گروه در عذاب احضار شدگانند.
39- (اى پيغمبر) بگو البته پروردگارم روزى را براى هر كه خواهد گشاده ميگرداند و براى او تنگ ميسازد و هر چه كه انفاق كنيد پس او عوضش را باز دهد و او بهترين روزى دهندگانست.
40- (بخاطر بياور) روزى را كه خدا مشركان و معبودان از فرشتگان همگى را گرد آورد، سپس بفرشتگان گويد آيا اين گروه را ميپرستيدند.
قرائت:
حمزه تنها فى الغرفه خوانده و ديگران فى الغرفات جمع خواندهاند و يعقوب جزاء بنصب، الضعف را برفع قرائت كرده.
دليل:
دليل كسى كه الغرفه مفرد خوانده قول خداى تعالى أُوْلئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا ميباشد و در بهشت غرفات و غرف ميباشد، جز اينكه عرب گاهى از جمع اكتفاء بمفرد ميكند هر گاه اسم جنس باشد گفتند (اهلك- الناس الدينار و الدرهم) مردم را دينار و درهم نابود ساخت.
و كسى كه (فاولئك لهم جزاء الضعف) خوانده پس تقديرش، فاولئك لهم الضعف جزاء است، يعنى در حال مجازات پس آن مصدر است كه در محلّ حال نهاده شده يعنى جزاء داده ميشوند جزاء را و ممكن است كه مفعول له باشد، و امّا اضافه جزاء بضعف در قرائت مشهور پس آن بنا بر اضافه بمفعول است.
اعراب:
زلفى در محل نصب است بنا بر مصدريت تقديرش تقرّبكم قربة يا تقريبا است و قول او الّا من آمن موصول و صله در محل نصب است بنا بر بدليّت از كاف و ميم در تقرّبكم، ممكن است كه منصوب باشد بنا بر استثناء.
تفسير:
چون خداوند سبحان حكايت كرد از كفّارى كه گفتند ما عذاب نخواهيم شد براى آنكه خداوند تعالى ما را در دنيا بينياز و توانگر نمود، پس در آخرت هم ما را عذاب نميكند خدا براى رد كردن گفته آنها فرمود:
(قُلْ) اى پيامبر بگو إِنَّ رَبِّي البتّه پرودگار من كه مرا آفريد.
يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ گشاده ميگرداند روزى را براى هر كس كه خواهد بنا بر آنچه كه ميتواند از مصلحت او و غير او.
(وَ يَقْدِرُ) و تنگ ميسازد نيز بر حسب مصلحت، پس بسط و توسعه روزى آن فزونى در روزيست بنا بر قدر كفايت و قدر تنگ ميسازد بر او از قدر كفايت.
وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ و لكن بيشتر مردم نميدانند و اين براى جهل ايشانست بخدا و حكمت او، پس گمان ميكنند كه زيادى مال انسان دلالت ميكند بر بزرگوارى او نزد خداى تعالى، سپس تصريح كرد باين معنى و گفت: وَ ما أَمْوالُكُمْ يعنى اموالى كه خدا بشما عطا كرده.
وَ لا أَوْلادُكُمْ و نه فرزندانتان كه نصيب شما شده.
بِالَّتِي تُقَرِّبُكُمْ عِنْدَنا زُلْفى بآن خصلت و پايهاى نيست كه شما را نزد ما نزديك گرداند.
مجاهد گويد: زلفى يعنى نزديك، اخفش گويد: اراده كرده بالتى- تقرّبكم عند اللَّه تقريبا، بآن پايهاى كه شما را نزديك كند نزد خدا نزديك كردنى.
پس زلفى اسم مصدر است، و فراء گويد: التي ممكنست كه بر اموال و اولاد واقع شود، و خبر بلفظ مفرد آمده و اگر چه داخل شود در او ديگرى.
إِلَّا مَنْ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً مگر آنكه ايمان آورد و كار شايسته نمود، يعنى لكن كسى كه ايمان بخدا آورد، و او را شناخت و پيامبرش را تصديق و اطاعت كرد او را در آنچه امر نمود وى را و قبول نهى نمود از او در آنچه كه او را نهى فرمود.
فَأُولئِكَ لَهُمْ جَزاءُ الضِّعْفِ بِما عَمِلُوا پس آن گروه هستند كه برايشان دو چندان ثواب است بآنچه عمل كردند، يعنى خدا حسنات ايشان را دو برابر نمايد، پس بيك حسنه ده برابر و زيادتر ميدهد و ضعف اسم جنس است، دلالت بر زياد و اندك ميكند، و ممكنست كه اموال و اولاد نزديك به خدا شوند نزديك شدنى به اينكه مؤمن كسب مال كند براى آنكه بآن استعانت جويد بر قيام بحق تكليف و توليد مثل و فرزند كند براى همين منظور” پس” آن دو او را بخدا نزديك كنند نزديك شدنى، پس بنا بر اين استثناء ميباشد استثناء متصل و بمعناى لكن نميباشد.
و ابى مسلم گويد: كه جزاء ضعف پاداش اينست كه در آخرت بايشان عطا كند مثل آنچه كه در دنيا براى ايشان بود از نعمت و ضعف بمعناى مثل و مانند است.
وَ هُمْ فِي الْغُرُفاتِ يعنى ايشان در غرفههاى بهشتى و آن اطاقهايى است بالاى بناها.
(آمِنُونَ) در آنجا نميترسند از چيزى از آنچه ترسيده ميشود از مثل آن در دار دنيا از مرگ و دگرگونى و بلاها و غصّهها.
وَ الَّذِينَ يَسْعَوْنَ فِي آياتِنا يعنى آنهايى كه كوشش ميكنند در ابطال آيات ما و تكذيب آن.
(مُعاجِزِينَ) عاجز ميدانند پيامبران ما را و مانع ميشوند ديگران را از كارهاى خير.
أُولئِكَ فِي الْعَذابِ مُحْضَرُونَ قُلْ إِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ يَقْدِرُ لَهُ تفسيرش گذشت، و البته خداى سبحان آن را تكرار كرده براى اختلاف فائده.
اوّل توبيخ و سرزنش است كفّار را و ايشان مورد خطاب هستند، دوّم موعظه و انذار است براى مؤمنين، پس مثل آنكه گويد توانگر ساختن كفّار و اعطاء كردن بايشان دلالتى بر كرامت و بزرگوارى و سعادت ايشان ندارد بلكه اين زياد ميكند عقوبت و عذاب ايشان را، و توانگرى مؤمنين است كه زيادى در سعادت ايشان باشد، به اينكه آن را در راه خدا انفاق كنند، و بر اين دلالت ميكند قول خدا.
وَ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَهُوَ يُخْلِفُهُ و آنچه كه داديد از مالتان يعنى و آنچه اخراج كرديد از اموالتان در راه خير، پس خداى سبحان بشما عوض آن را ميدهد امّا در دنيا بزيادتى نعمت و يا در آخرت بثواب بهشت گفته ميشود خدا عوض داد براى او و بر او هر گاه تبديل كند براى آنچه كه از دست او رفته.
وَ هُوَ خَيْرُ الرَّازِقِينَ و اوست بهترين روزى دهندگان براى آنكه او منافع بندگانش را ميدهد نه براى رفع زيان آنان و نه براى جلب منفعت از آنان براى محال بودن سودها و زيانها بر او،.
كلبى گويد: آنچه تصدّق دهيد در راه خير، پس خدا عوض او را دهد يا تعجيل كند در دنيا عطا نمايد و يا ذخيره آخرت شما كند.
و ابو هريره از پيامبر (ص) روايت كرده و گويد: خداى تعالى عزّ و جل فرمود براى من انفاق كن، انفاق ميكنم بر تو.
و انس بن مالك از پيامبر (ص) روايت كرده كه فرمود، منادى حق در هر شب ندا كند بزائيد براى مردن، و بسازيد براى خراب شدن، و ندا ميكند- ندا كنندهاى:
اللّهم هب للمنفق خلفا، بار خدايا ببخش بهر انفاق كننده عوض آن را.
و ندا ميكند ندا كنندهاى:
اللّهم هب للممسك تلفا، بار خدايا بهر امساك كننده تلف را.
و ندا ميكند ندا كنندهاى:
ليت الناس لم يخلقوا، اى كاش مردم خلق نشده بودند.
و ندا ميكند ندا كنندهاى:
ليتهم اذ خلقوا فكروا فيما له خلقوا، اى كاش ايشان وقتى آفريده شدند فكر ميكردند براى چه ايجاد شدند.
و جابر از پيغمبر (ص) روايت كرده كه فرمود هر كار خوبى صدقه است و آنچه كه مرد هيثيت و آبروى خود را بوسيله آن حفظ ميكند صدقه است، و آنچه مؤمن از مخارج خود انفاق ميكند، پس بر خداست كه عوض آن را بعنوان ضمانت بدهد مگر آنچه در ساختمان يا معصيت صرف نمايد.
و از ابى امامه روايت شده كه گفت شما اين آيه را تأويل ميكنيد در غير- تأويلش، و ما انفقتم من شيء فهو يخلفه، من از رسول خدا (ص) شنيدم، و كر شوم اگر دروغ بگويم، ميفرمود، بر شما باد كه اسراف در مال و مخارج نكنيد و بر شما باد بر اقتصاد و ميانهروى كردن، پس هيچ قومى هرگز فقير و بينوا- نشوند كه اقتصاد نمودند.
سپس خداى سبحان فرمود: وَ يَوْمَ يَحْشُرُهُمْ جَمِيعاً روزى كه تمام ايشان را محشور نمائيم، يعنى روز قيامت جمع ميكند آنهايى را كه براى غير خدا عبادت كردند و معبودين از ملائكه را براى حساب.
ثُمَّ يَقُولُ لِلْمَلائِكَةِ أَ هؤُلاءِ سپس مىگوييم بفرشتگان آيا اين گروه كفّار، إِيَّاكُمْ كانُوا يَعْبُدُونَ يعنى آنها بودند كه شما را ميپرستيدند و در عبادت شما را قصد ميكردند، و اين بر وجه اقرار گرفتن و استشهاد از ملائكه است بر عقايد و معتقدات كفّار تا فرشتگان از ايشان و عبادتشان تبرئه شوند چنانچه خداى سبحان بعيسى (ع) فرمود أَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِي وَ أُمِّي إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ آيا تو گفتى بمردم كه تو را و مادرت را دو خدا بدانند از غير خداى جهان.
ترتيب:
جهت اتصال و پيوست اين آيه بما قبلش اينست كه ايشان گفتند ما مال و اولادمان بيشتر است بيان فرمود كه ادّعاء آنها مردود است و ايشان معذّب و محبوس خواهند بود در روز قيامت.
[سوره سبإ (34): آيات 41 تا 45]
قالُوا سُبْحانَكَ أَنْتَ وَلِيُّنا مِنْ دُونِهِمْ بَلْ كانُوا يَعْبُدُونَ الْجِنَّ أَكْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ (41) فَالْيَوْمَ لا يَمْلِكُ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ نَفْعاً وَ لا ضَرًّا وَ نَقُولُ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ الَّتِي كُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ (42) وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلاَّ رَجُلٌ يُرِيدُ أَنْ يَصُدَّكُمْ عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُكُمْ وَ قالُوا ما هذا إِلاَّ إِفْكٌ مُفْتَرىً وَ قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ (43) وَ ما آتَيْناهُمْ مِنْ كُتُبٍ يَدْرُسُونَها وَ ما أَرْسَلْنا إِلَيْهِمْ قَبْلَكَ مِنْ نَذِيرٍ (44) وَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ ما بَلَغُوا مِعْشارَ ما آتَيْناهُمْ فَكَذَّبُوا رُسُلِي فَكَيْفَ كانَ نَكِيرِ (45)
ترجمه
41- فرشتگان گويند تو منزّهى از آنكه ترا شريكى باشد دوست ما تويى نه آنان بلكه ايشان ديوان را ميپرستيدند و بيشترشان بجنّيان گرويده بودند
42- پس برخى از شما براى بعضى ديگر سودى را مالك نميگردد و نه زيانى را و آن روز بكسانى كه ستم كردهاند گوئيم شكنجه آتشى را كه همواره آن را دروغ ميپنداشتيد بچشيد.
43- و چون آيه هاى ما در حالى كه دلالت آن روشن است براى كافران خواند شود گويند اين محمد نيست جز مردى كه ميخواهد شما را از خدايانى كه پدرانتان ميپرستيدند باز دارد و گفتند اين قرآن جز دروغى بر بافته و بخدا نسبت داده نيست و آنان كه نگرويدهاند حق را آن دم كه بسوى ايشان آمد گفتند اين جز سحرى آشكار نيست.
44- و كافران را هيچ كتابى ندادهايم كه آن را بخوانند و پيش از تو بسوى ايشان هيچ ترسانندهاى نفرستاديم.
45- و آنان كه پيش از ايشان بودند تكذيب كردند و حال آنكه اهل مكّه بده يك آنچه كه بآنان دادهايم نرسيدهاند، پس فرستادگان مرا دروغگو شمردند، پس انكار من چگونه بود.
اعراب:
(بيّنات) منصوب بر حاليت است (و آباؤكم) فاعل (يعبد) و اسم (كان) محذوف و آبائكم آن را تفسير ميكند، و تقديرش” عما كان آباؤكم يعبدون” از آنچه را كه پدرانشان ميپرستيدند (يدرسونها) جايز است كه در محلّ جرّ صفت” كتب” باشد و ممكن است كه در محلّ نصب بر جاى جار و مجرور باشد، براى آنكه معنى چنين است،” و ما آتيناهم كتب مدروسه” و ما نفرستاديم ايشان را كتابهايى كه درس گفته باشند” و كيف كان نكير” كيف خبر كان و نكير اسم آنست كه مقدم بر” كان” شده و نكير مصدر مانند غدير است، در قول شاعر:
| عذير الحىّ من عدوان | كانوا حية الارض. |
يعنى قبيله عذر ميآوردند از دشمنان كه ايشان مار زمين هستند.
تفسير:
(قالُوا) يعنى فرشتگان گفتند: (سُبْحانَكَ) يعنى منزّه هستى تو از آنكه غير تو را بپرستيم و با تو معبود ديگرى بگيريم. (أَنْتَ) تو اى خدا (وَلِيُّنا) ناصر ما و سزاوارتر بما هستى. (مِنْ دُونِهِمْ) يعنى از غير اين كفّار و غير هيچكس و ما راضى بعبادت ايشان نبوديم با علم ما به اينكه تو پروردگار ما و ايشان هستى.
بَلْ كانُوا يَعْبُدُونَ الْجِنَ بلكه ايشان ديوان را ميپرستيدند به پيروى كردن از آنها در آنچه ايشان را فرا خواندن به پرستش فرشتگان.
و بعضى گفته اند: مقصود از جنّ شيطان و بچه هاى او و اعوان او مى باشد.
أَكْثَرُهُمْ بِهِمْ مُؤْمِنُونَ بيشترشان بآنان ايمان دارند يعنى تصديق ميكنند شيطانها را و مطيع و پيرو آنهايند، سپس خداوند سبحان ميفرمايد:
(فَالْيَوْمَ) يعنى روز قيامت، لا يَمْلِكُ بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ مالك نيستند برخى از شما بعضى ديگر را مقصود پرستندگان و پرستيده شدگانند (عابدين و- معبودين) عبادت كنندگان و عبادت شدگان.
نَفْعاً وَ لا ضَرًّا يعنى سودى را بسبب شفاعت و زيانى را بسبب عذاب و شكنجه مالك نيستند.
وَ نَقُولُ لِلَّذِينَ ظَلَمُوا و مىگوييم بكسانى كه ستم كردند به اينكه غير خدا را پرستيدند.
ذُوقُوا عَذابَ النَّارِ الَّتِي كُنْتُمْ بِها تُكَذِّبُونَ بچشيد عذاب و شكنجه آتشى را كه آن را دروغ ميپنداشتيد و اعتراف بآن نميكرديد و آن را انكار مى نموديد، سپس خداوند سبحان برگشت بحكايت حال كفّار در دنيا و گفت:
إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا هر گاه براى ايشان آيات ما تلاوت ميشد يعنى دليلهاى ما خوانده ميشد (بَيِّناتٍ) دليلها و آيههاى روشن از قرآنى كه نازل بر پيامبرمان نموديم.
(قالُوا) گفتند در آن موقع ما هذا إِلَّا رَجُلٌ يُرِيدُ أَنْ يَصُدَّكُمْ نيست اين پيغمبر (ص) مگر مردى كه ميخواهد شما را باز دارد، يعنى منع نمايد شما را.
عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُكُمْ از آنچه را كه پدرانتان ميپرستيدند، و چون دليل محكومشان نمود برگشتند به تقليد پدرانشان وَ قالُوا ما هذا و گفتند اين قرآن نيست، (إِلَّا إِفْكٌ) مگر دروغ (مُفْتَرىً) كه آن را بسته و نسبت داده است.
قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِلْحَقِ و گفتند آنهايى كه كافر بحق يعنى قرآن شدند لَمَّا جاءَهُمْ إِنْ هذا وقتى قرآن بر ايشان آمد كه اين نيست (إِلَّا سِحْرٌ مُبِينٌ) مگر جادويى و سحرى آشكار، آن گاه خداوند خبر داد كه ايشان از روى برهان و دليل نگفتهاند، پس فرمود:
وَ ما آتَيْناهُمْ مِنْ كُتُبٍ يَدْرُسُونَها يعنى ما هرگز براى مشركين قريش كتابى نداديم كه آن را بخوانند پس بفهمند به سبب خواندن آن كه آنچه تو آن را آوردهاى حق است و يا باطل، و فقط ايشان تو را از روى هواى نفس بدون هيچ دليل و برهانى تكذيب ميكنند.
وَ ما أَرْسَلْنا إِلَيْهِمْ قَبْلَكَ مِنْ نَذِيرٍ و ما نفرستاديم پيش از تو بسوى ايشان هيچ پيامبر و ترسانندهاى كه امر كند ايشان را بتكذيب كردن تو و خبر دهد ايشان را به بطلان قول تو يعنى ايشان در تكذيب تو برنميگردند مگر بجهل و نادانى و دشمنى و پيروى هوا و هوس خود، سپس آنها را خبر داد از بدى عاقبت كسانى كه تكذيب پيامبران قبل از خود را نمودند براى ترسانيدن ايشان و گفت.
الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ و تكذيب كردند كسانى كه قبل از ايشان بودند كسى را كه بر ايشان مبعوث شده بود از پيامبران و آنچه را كه از كتابهاى آسمانى كه برايشان آورده بود.
وَ ما بَلَغُوا مِعْشارَ ما آتَيْناهُمْ ابن عباس و قتاده گويند: يعنى اى، محمد نرسيد قوم تو را ده يك آنچه را كه ما به پيشينيان داده بوديم از نيرو و فراوانى مال و طول عمر پس خدا هلاك كرد ايشان را.
فَكَذَّبُوا رُسُلِي فَكَيْفَ كانَ نَكِيرِ پس تكذيب كردند پيامبران مرا پس چگونه بود انكار من يعنى عقوبت من و تغيير دادن من حال ايشان را.
ابى مسلم گويد: يعنى نظر كن در آثار ايشان چگونه بود انكار من بر ايشان بهلاكت و نابودى، و مقصود اينست كه ما چنانچه هلاك كرديم آنها را هنگامى كه تكذيب پيامبران ما نمودند، پس اين هم هر آينه بايد به ترسند و حذر كنند كه مانند آنچه را كه بايشان از هلاكت و بدبختى رسيد به آنها نرسد.
[سوره سبإ (34): آيات 46 تا 50]
قُلْ إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى وَ فُرادى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلاَّ نَذِيرٌ لَكُمْ بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ (46) قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِيَ إِلاَّ عَلَى اللَّهِ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ (47) قُلْ إِنَّ رَبِّي يَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلاَّمُ الْغُيُوبِ (48) قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ ما يُبْدِئُ الْباطِلُ وَ ما يُعِيدُ (49) قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّما أَضِلُّ عَلى نَفْسِي وَ إِنِ اهْتَدَيْتُ فَبِما يُوحِي إِلَيَّ رَبِّي إِنَّهُ سَمِيعٌ قَرِيبٌ (50)
ترجمه:
46- بگو (اى پيامبر) فقط شما را بيك خصلت پند ميدهم و آن خصلت اينست كه براى خدا در حالى كه دو تا دو تا يا يك يك باشيد برخيزيد سپس بينديشيد كه صاحب شما را هيچگونه ديوانگى نيست و او شما را جز ترسانندهاى پيش از آمدن عذابى سخت نيست.
47- و نيز بگو مردى كه از شما سؤال ميكنيم پس آن از آن شما باشد مزد من جز بعهده خدا نيست و او بهمه چيز گواهست.
48- و نيز بگو البته پروردگار من حق را القا ميكند (آن پروردگار) داناى همه پوشيده هاست.
49- و نيز بگو حق آمد و باطل رو نميكند و باز نميگردد.
50- و نيز بگو اگر گمراه شدم فقط بر زيان نفس خويش گمراه ميشوم و اگر هدايت يافتم پس آن بسبب آن چيزيست كه پروردگارم بمن وحى كرده است كه او شنواى نزديك است.
اعراب:
أَنْ تَقُومُوا در محلّ جرّ است بنا بر بدليّت از (واحده) و جايز است كه در محل نصب باشد بحذف حرف جرّ و وصل كردن فعل را باو و تقدير آن (اعظمكم بطاعة اللَّه لان تقوموا) (و اعظكم بان تقوموا) پند ميدهم شما را بطاعت خدا كه قيام كنيد يا پند ميدهم شما را به اينكه قيام نمائيد.
(مَثْنى وَ فُرادى) منصوب است بنا بر حاليت، (ما سَأَلْتُكُمْ) ما شرطيه و آن در محل نصب است بآنكه مفعول دوّم براى سألت باشد، و جايز است كه موصوله هم باشد به اينكه تقديرش، ما سألتكموه باشد پس با صلهاش در محل رفع خواهد بود بسبب مبتداء بودن، (عَلَّامُ الْغُيُوبِ) ممكن است بدل از ضمير مخفى در يقذف باشد و جايز است كه خبر مبتداء محذوف- باشد يعنى (و هو علام الغيوب) و اگر منصوب شود بنا بر اينكه صفت” لربّى” باشد هر آينه جايز است لكن رفع بهتر است براى آنكه بعد از تمام شدن كلام آمده.
تفسير:
سپس خداوند سبحان پيامبرش را خطاب فرمود و گفت:
(قُلْ) بگو اى محمد بايشان، إِنَّما أَعِظُكُمْ بِواحِدَةٍ يعنى امر مىكنم شما را و سفارش مينمايم شما را بيك خصلت.
بعضى گويند: بيك كلمه و آن كلمه توحيد است، مجاهد گويد: بطاعت خدا و هر كس معناى اوّل را گفته گويد واحده را بما بعدش تفسير كرد و گفت:
أَنْ تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنى وَ فُرادى اينكه قيام كنيد براى خدا دو تا دو تا يا يكى يكى.
ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا ما بِصاحِبِكُمْ مِنْ جِنَّةٍ يعنى اينكه قيام كند مردى از شما يا با ديگرى آن گاه به پرسند از يكديگر آيا ما هيچ دروغى از محمد شنيدهايم يا آيا ما در او ديوانگى و آثار جنون مشاهده كردهايم پس در اين دلالت است بر بطلان آنچه ياد كرديد شما و معناى قيام اينجا نيست قيام مگر بر مرد و فقط مقصود بآن قصد براى اصلاح و اقبال است بر او در حالى كه با غيرش مناظره كند و متفكّر در نفس خود باشد براى آنكه حق فقط براى انسانى بسبب مناظره با ديگرى و تفكّر روشن ميشود، و قطعا كلام تمام شده نزد قول او تتفكّروا) و ما براى نفى و نيست كردنست؟
قتاده گويد: يعنى بمحمد (ص) ديوانگى نيست، و اگر تمام كلام را آخر آيه قرار دادى پس معنا اينست، پس فكر كنيد چه اثرى در صاحب شما از ديوانگى است، يعنى آيا ديديد از اوّل زندگى او تا مبعثش بدنامى و عيبى كه منافى پيامبرى او باشد از دروغ گويى يا ضعفى در عقل او يا اختلافى در گفتار و كردار او كه دلالت بر ديوانگى او كند.
إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِيرٌ لَكُمْ نيست او مگر ترسانندهاى از گناهان خدا براى شما بَيْنَ يَدَيْ عَذابٍ شَدِيدٍ كه در پيش روى شماست عذابى دردناك يعنى عذاب قيامت، سپس به پيامبر (ص) فرمود:
(قُلْ) بگو بايشان اى محمد ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَكُمْ آنچه سؤال كردم شما را از اجر و مزد، پس آن براى خود شماست، يعنى من از شما براى تبليغ و رساندن رسالت خدا چيزى از مال دنيا نميخواهم تا مرا متهم نمائيد و آنچه از شما مطالبه كردم از مزد و اجرت بر اداء رسالت و بيان احكام شريعت پس آن براى خود شماست و اين چنانست كه مرد ميگويد به كسى كه قبول نصيحت او را نميكند آنچه بمن اجرت دادهاى بيا بگير و آنچه كه در اين موضوع مال منست قطعا بخشيدم بتو قصدش اينست كه چيزى براى من در اين كار نيست، و از اين قبيل است نصيحت مجانى.
و ماوردى گويد: معنايش اينست: بدرستى كه اجرت آنچه دعوت كردم شما را بسوى آن از اجابت من و اندوختهام آن براى شما باشد نه من و اين معنا از حضرت باقر عليه السلام هم روايت شده است.
إِنْ أَجْرِيَ إِلَّا عَلَى اللَّهِ نيست مزد من مگر بر خدا يعنى نيست ثواب عمل من مگر بر خداى پس او مرا ثواب دهد براى رسالتم و آن را ضايع و تباه نكند.
وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ و اوست كه بر هر چيزى گواه و داناست و هيچ چيز از نظر او غايب نيست پس ميداند آنچه بمن ميرسد از آزار شما.
(قُلْ) بگو اى محمد إِنَّ رَبِّي يَقْذِفُ بِالْحَقِ بدرستى كه پروردگار من بمن القاء وحى ميكند.
قتاده و مقاتل گويند: و القاء ميكند وحى را به پيامبرانش.
عَلَّامُ الْغُيُوبِ داننده غيبهاست، تمام پنهانى و آنچه از ديدگاه خلقش در زمينها و آسمان پنهانست ميداند (قل) بگو اى محمد (جاءَ الْحَقُّ) حق آمد و آن امر خداى تعالى است بسبب اسلام و توحيد.
ابن مسعود گويد: و آن جهاد و نبرد با شمشير است.
وَ ما يُبْدِئُ الْباطِلُ وَ ما يُعِيدُ و باطل رفت رفتنى كه برگشت ندارد ديگر براى آن نه ظهورى و نه اعادهاى و نه اقبال و نه ادباريست براى آنكه حق هر گاه آمد براى باطل چيزى باقى نميگذارد.
قتاده گويد: باطل ابليس است نه ايجاد خلق ميكند و نه آنهايى را كه رفتهاند برميگرداند. حسن گويد: باطل براى اهلش ايجاد خيرى در دنيا نميكند و در آخرت هم اعاده خيرى نمىنمايد.
و زجاج گويد: و ممكنست كه ما استفهاميه باشد در محل نصب بر معناى و آيا چيزى را باطل ايجاد ميكند و آيا چيزى را اعاده مينمايد.
ابن مسعود گويد: رسول خدا (ص) داخل مكّه شد و در اطراف بيت اللَّه الحرام 360 بت بود پس شروع كرد با چوبى كه در دستش بود بر آنها ميزد و ميگفت: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً، حق آمد و باطل رفت البته باطل رفتنى است،” جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً” حق آمد و باطل نه ايجاد ميكند و نه اعاده مينمايد.
قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ بگو اگر گمراه از حق شدم چنانچه شما ادّعا ميكنيد، فَإِنَّما أَضِلُّ عَلى نَفْسِي يعنى البته نتيجه و گناه ظلالت و گمراهيم بر خود من است، و من مؤاخذه و گرفتار بآن خواهم بود نه غير من.
وَ إِنِ اهْتَدَيْتُ و اگر هدايت بحق يافتم فَبِما يُوحِي إِلَيَّ رَبِّي بفضل پروردگار من است از آنجا كه وحى بمن ميكند، پس منّت براى اوست باين سبب بر من نه بر خلق او.
إِنَّهُ سَمِيعٌ اوست كه شنواى گفتار ماست، (قَرِيبٌ) نزديك ماست پس بر او حق و باطل پوشيده نيست.
[سوره سبإ (34): آيات 51 تا 54]
وَ لَوْ تَرى إِذْ فَزِعُوا فَلا فَوْتَ وَ أُخِذُوا مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ (51) وَ قالُوا آمَنَّا بِهِ وَ أَنَّى لَهُمُ التَّناوُشُ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ (52) وَ قَدْ كَفَرُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ وَ يَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ (53) وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ كَما فُعِلَ بِأَشْياعِهِمْ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كانُوا فِي شَكٍّ مُرِيبٍ (54)
ترجمه:
51- و (اى رسول) اگر ببينى هنگامى كه كافران ترسان شوند پس هيچ فوتى نباشد و از جاى نزديك ايشان را بگيرند.
52- و (در آن وقت كه عذاب را ببينند) گويند به پيغمبر ايمان آورديم و از كجا براى ايشان سود باشد از مكانى دور.
53- و حال آنكه پيش از اين بخدا كافر شدند و از مكان دور رمى بغيب كرده و تكذيب بهشت و دوزخ و پاداش و كيفر را نمودند.
54- و (مرگ آمد) و ميان ايشان و آنچه ميخواستند فاصله شد چنانچه همين عمل با نظائرشان پيش از اين كرده شد زيرا كه ايشان در شكى مضطرب سازنده (دلها) بودند.
قرائت:
ابو عمرو و اهل كوفه غير عاصم (التناوش) را با مد و همزه خوانده و ديگران بدون مد و همزه خواندهاند.
دليل:
التناوش، بمعناى تناول است، نشت، انوش، شاعر گويد:
| فهى تنوش الحوض نوشا من علا | نوشا به تقطع اجواز الفلا |
آن ناقه آب حوض را از بالا نوشيد و آب زيادى آشاميد كه بسبب آن صحرا را قطع كند و طى نمايد و نيازى بآب ديگرى پيدا نكند.
پس كسى كه همزه نداده آن را تفاعل قرار داده و كسى كه همزه داده، احتمال دو امر را داده: 1- اينكه او همزه را بدل از واو قرار داده براى منضم بودن آن مثل اقتت و ادؤى و مثل آن، 2- مأخوذ از نأش باشد و آن به معناى طلب است، رؤبه گويد:
| اقحمنى جار ابى الخاموش | اليك ناش القدر المنئوش | |
همسايه ابو الخاموش مرا وادار و مجبور كرد كه براى طلب كردن ديك وارد بر تو شوم، شاهد بيت كلمه و الناش، است كه بمعناى كندى در حركت آمده است و شاعر گويد:
| تمنّى نئيشا ان يكون اطاعنى | و قد حدثت بعد الامور امور | |
آرزو كرد مدّت طولانى و مديدى كه مطيع من باشد و حال آنكه بتحقيق حادث امرى بعد از امرى، شاهد در نئيشا است كه بمعناى طولانى آمده و منصوب شده نئيشا بنا بر ظرفيت.
تفسير:
سپس خداوند سبحان فرمود: وَ لَوْ تَرى و اگر به بينى اى محمد.
إِذْ فَزِعُوا زمانى كه مىترسند يعنى در موقع رستاخيز فَلا فَوْتَ يعنى هيچكس از ايشان از من فوت نميشوند و ستمكارى از من خلاص نميشود.
وَ أُخِذُوا مِنْ مَكانٍ قَرِيبٍ و از مكان نزديكى گرفتار ميشوند يعنى از گورستان و هر كجا باشند پس ايشان از نظر خدا نزديك هستند و فوت نمى شوند، و جواب لو محذوف است و كلام دلالت بر آن ميكند و تقديرش (لرأيت امر عظيما) هر آينه امر بزرگى خواهى ديد.
قتاده گويد: إِذْ فَزِعُوا در دنياست هنگامى كه بالمعانيه ديدند سخت گيرى خدا را در موقعى كه فرشتگان براى قبض روحشان آمدند.
ضحاك و سدى گويند: آن ترس ايشان بود روز جنگ بدر هنگامى كه- گردنهايشان زده شد و نتوانستند از عذاب فرار كنند و نه بازگشت بتوبه نمايند و ابو حمزه ثمالى: گويد، شنيدم على بن الحسين عليهما السلام و حسن بن حسن بن على عليهم السلام ميگفتند آن لشگر صحراء بيداء است كه زمين از قدمهاى آنها ميگيرد و فرود ميبرد.
و نيز گويد: مرا حديث كرد عمرو بن مره و حمران بن اعين كه آنها شنيدند از مهاجر ملكى كه ميگفت شنيدم ام سلمه ميگفت، رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله ميفرمود، پناه ميبرد پناه برى به بيت اللَّه الحرام پس خدا برانگيزاند لشگرى را بسوى او تا اينكه بدشت بيداء ميرسند (بيداء مدينه) و بزمين فرو ميروند.
و از حذيفة بن يمان روايت شده كه پيغمبر (ص) ياد نمود فتنهاى كه ميان اهل مشرق و مغرب خواهد بود فرمود، آنان در همان ميان جنگ با يكديگرند كه سفيانى بر ايشان خروج ميكند از وادى يابس، با لشكر فراوان تا در دمشق فرود آيد، پس دو لشگر بر انگيزد يكى بسوى مشرق و ديگرى را بسوى مدينه اعزام كند تا وارد شوند بر زمين بابل از شهر ملعونه بغداد، پس ميكشند، بيش از سه هزار نفر و به بيش از يكصد نفر از زنها تجاوز كنند و بكشند سيصد نفر از بزرگان بنى العباس را سپس بسوى كوفه حركت كنند، پس اطراف آن را خراب نمايند، آن گاه بيرون روند در حالى كه متوجه بشام هستند، پس پرچم هدايت از كوفه بيرون آيد و باين لشكر برخورد كرده و پيكار كنند و بكشند آنها را و مخبرى را هم از ايشان آزاد نگذارند و آنچه در دست ايشانست از اسيران و غنائم و مهمّات جنگى را بغنيمت بگيرند و لشگر دوّم بسوى مدينه يورش برند پس سه شبانه روز آنجا را غارت كنند سپس از آنجا بسوى مكّه حركت كنند تا وارد به بيداء شوند، خداوند جبرئيل را برانگيزد پس ميگويد اى جبرئيل برو و آنها را هلاك كن، پس جبرئيل با پايش ميزند بر زمين زدنى خدا در آنجا زمين را با ايشان فرو ميبرد و خلاص نميشود از ايشان مگر دو مرد از جهنيه و براى همين آمده: (و عند الجهنية الخبر اليقين) نزد جهنيه خبر يقينى است، پس اين است قول خداى تعالى وَ لَوْ تَرى إِذْ فَزِعُوا ….
ثعلبى اين حديث را در تفسيرش آورده و اصحاب ما اماميّه در احاديث حضرت مهدى (روحى فداه) از حضرت ابى عبد اللَّه صادق و حضرت ابى جعفر باقر عليهما السلام مثل آن را روايت كرده اند.
وَ قالُوا يعنى و ميگويند در اين موقع و آن روز قيامت است يا در موقع ديدن عذاب يا در وقت فرو رفتن زمين در حديث سفيانى آمَنَّا بِهِ وَ أَنَّى لَهُمُ التَّناوُشُ ايمان آورديم بآن و كجاست براى ايشان انتفاع و سود باين ايمانى كه ناچار بآن شدند، خداوند سبحان بيان كرد كه ايشان بسبب ايمانشان سودى نميبرند چنانچه احدى هم از ايشان نفعى نبردند.
مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ از مكان دور، و بعضى گفتهاند: يعنى ايشان خواستند كه بدنيا برگردند، پس مقصود اينست كه ايشان خواستند چيزى را از جايى كه نميرسند و برنگردند بجهت دورى مكان و فقط اراده كرده دور بودن انتفاع ايشان باين ايمان و دور بودنشان از صواب …
وَ قَدْ كَفَرُوا بِهِ مِنْ قَبْلُ يعنى چگونه توبه ايشان قبول شود يا بدنيا برگردند و حال آنكه قبل از آن كافر بخدا شدند.
وَ يَقْذِفُونَ بِالْغَيْبِ مِنْ مَكانٍ بَعِيدٍ قتاده گويد: يعنى بگمان باطل خودشان حرف مياندازند و ميگويند بهشتى نيست و دوزخى نيست و قيامتى نيست و اين دورترين و بعيدترين گمانها و پندارهاست.
و بعضى گفتهاند: محمد (ص) را بدون يقين بگمانشان متّهم ميكردند و ميگفتند او جادوگر است، و او شاعر و قافيه پرداز و او ديوانه است، و خدا آن را قذف قرار داده (و يقذفون) گفته براى باطل بودن آن.
و بعضى گفتهاند: يعنى آنها امر آخرت را دور ميدانند و به پيروانشان مى گويند: (هيهات هيهات لما توعدون) دور است دور است آنچه وعده ميدهند و اين مثل چيزيست كه بياندازند در جايى كه دور است هدف آن.
وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ ابى مسلم گويد: و جدا و تفريق كنند بين ايشان و خواستههايشان بسبب مرگى كه گريبانشان را بگيرد چنانچه گريبان امثالشان را گرفت.
بعضى گويند: خواسته ايشان توبه و ايمان يا بازگشت بدنياست و حال آنكه منع از آن شدند، جبائى گويد خواسته و ايده ايشان نعمتهاى بهشتى است و برخى گفتهاند: يعنى ممنوع ميشوند از هر چه بخواهند پس خداى تعالى در ايشان تنفّر و بى ميلى ايجاد كند پس هيچ چيزى را درك نكنند مگر آنكه متالّم و ناراحت از آن شوند.
كَما فُعِلَ بِأَشْياعِهِمْ مِنْ قَبْلُ چنانچه با امثال آنها هم از كفّار در جلوتر همين عمل شده بود.
بعضى گفتهاند: يعنى بكسانى كه موافق با عقيده ايشان بودند و اهل دين و مرامشان از امّتهاى گذشته وقتى كه در موقع ديدن بلا و عذابى كه توبه كردند و قبول نشد از ايشان.
ضحاك گويد: مقصود از اين آيه اصحاب فيل است كه وقتى خواستند كعبه را خراب كنند.
إِنَّهُمْ كانُوا فِي شَكٍ يعنى آنها در شك و ترديد بودند از روز رستاخيز و قيامت.
و بعضى گفتهاند: يعنى در شك از وقوع عذاب بايشان.
(مُرِيبٍ) يعنى تشكيك كننده بودند چنانچه گفتند (عجب عجيب) شگفت است شگفت آميز.
ترجمه تفسير مجمع البيان، ج20، ص: 299