المائدة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة المائدة آیه 50- 44

7- النوبة الاولى‏

(5/ 50- 44)

قوله تعالى‏ إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ ما فرو فرستاديم تورات را، فِيها هُدىً وَ نُورٌ در آن [تورات‏] راه نمونى است و روشنايى، يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ‏ تا حكم ميكند بآن پيغامبران، الَّذِينَ أَسْلَمُوا ايشان كه گردن نهاده‏ اند خداى را بر دين راست، لِلَّذِينَ هادُوا اينان را كه برگشتند از راه، وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ و ربّانيان و دانشمندان ايشان، بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ‏ بآن كتاب خداى كه فرا ايشان سپرده بودند، وَ كانُوا عَلَيْهِ شُهَداءَ و ايشان بر آن گواهان بودند، فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ‏ شما [كه امّت محمديد] از ايشان مترسيد، وَ اخْشَوْنِ‏ و از من ترسيد، وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا [و چون ايشان مكنيد] و بسخنان من بهاى اندك مخريد، وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ‏ و هر كه حكم نكند بآنكه اللَّه فرو فرستاد، فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ‏ (44) كافران ايشانند.

وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ‏ و نبشتيم بر  ايشان، فِيها در آن تورات،أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ‏ كه در قصاص تن برابر تن است، وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ‏ و چشم بچشم، وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ‏ و بينى بر بينى، وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ‏ و گوش بگوش، وَ السِّنَّ بِالسِّنِ‏ و دندان بدندان: وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ‏ و همه خيمها را قصاص هم چنان، فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ‏ هر كه قصاص ببخشد، و عفو كند، فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ‏ آن عفو سترنده است گناهان اين عفو كننده را، وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ‏ و هر كه حكم نكند بآنچه خداى فرستاد، فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ‏ (45) ايشان ستمكارانند بر خويشتن.

وَ قَفَّيْنا عَلى‏ آثارِهِمْ‏ و پس ايشان فرا داشتيم بر پيهاى ايشان، بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ‏ و پديد آورديم عيسى مريم، مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ گواهى استوار دار آن را كه پيش روى فرا بود از تورات، وَ آتَيْناهُ الْإِنْجِيلَ‏ و وى را انجيل داديم، فِيهِ هُدىً وَ نُورٌ در آن راهنمونى است و روشنايى، وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ و گواهى استوار دار آن را كه پيش وى فرا بود از تورات، وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً لِلْمُتَّقِينَ‏ (46) و راه نمونى و پندى پرهيزگاران را.

وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجِيلِ‏ و اهل انجيل را گوى تا حكم كنند، بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِ‏ بآنچه اللَّه فرو فرستاد در آن، وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ‏ و هر كه حكم نكند بآنچه خداى فرو فرستاد، فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‏ (47) فاسقان ايشانند.

وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِ‏ و فرستاديم بتو قرآن براستى، مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ‏ گواهى استوار دار آن را كه پيش آن فرا بود از كتاب، وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ‏ و گوشوان و استوار بر سر هر كتاب كه پيش از آن  آمد،فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ‏ حكم كن ميان ايشان، بِما أَنْزَلَ اللَّهُ‏ بآنچه اللَّه فرو فرستاد، وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ‏ و بر پى بايست ايشان مرو، عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِ‏ [كه ترا برگردانند] از آنچه بتو آمد از راستى، لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ‏ هر يكى را از شما كرديم و نهاديم، شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً شريعتى ساخته و راهى نموده، وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ‏ و اگر اللَّه خواستى، لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً شما را همه يك گروه كردى (کردید)، وَ لكِنْ لِيَبْلُوَكُمْ‏ لكن بيازمايد شما را، فِي ما آتاكُمْ‏ در آنچه شما را داد، فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ‏ پس شما بنيكيها شتابيد، [بشكر آنكه يافتيد]، إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً بازگشت همگان با خداست، با وى گرديد، فَيُنَبِّئُكُمْ‏ تا شما را خبر كند، بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ‏ (48) بآنچه در آن مختلف بوديد.

وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ‏ و [آن نيز فرمان فرستاديم كه‏] حكم كن ميان اهل كتاب، بِما أَنْزَلَ اللَّهُ‏ بآنچه اللَّه فرو فرستاد وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ‏ و بايست ايشان را پى مبر، وَ احْذَرْهُمْ‏ و از ايشان پرهيز، أَنْ يَفْتِنُوكَ‏ كه ترا تباه نكنند و بنگردانند، عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ‏ از آنكه اللَّه فرو فرستاد بر تو، فَإِنْ تَوَلَّوْا ار پس برگردند، فَاعْلَمْ‏ بدان، أَنَّما يُرِيدُ اللَّهُ‏ كه ميخواهد اللَّه، أَنْ يُصِيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ‏ كه بايشان رساند، و ايشان را بگيرد بگناهان ايشان، وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ‏ و فراوان از مردمان‏اند لَفاسِقُونَ‏ (49) كه از فرمان خداى بيرونند.

أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ‏ حكم اهل جاهليت جويند! وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً كيست از اللَّه نيكو داورى‏ تر، لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏ (50) گروهانى را كه بر ايمانند بى‏ گمان.

النوبة الثانية

قوله تعالى: إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ- يعنى على موسى (ع)، فِيها هُدىً‏ اى بيان الحكم الّذى جاءوا يستفتونك فيه من الرجم، وَ نُورٌ يعنى و بيان انّ امرك حق يا محمد، و حكمك صدق. ميگويد: يا محمد ما تورات بموسى (ع) فرو فرستاديم و حكم رجم كه جهودان از تو ميپرسند، در آن تورات بيان كرده ‏ايم، و نيز وانموديم و بيان كرديم كه: فرمان تو و حكم تو در آن مسأله رجم و غير آن حق است و راست.

يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ‏ من لدن موسى الى عيسى، از روزگار موسى تا بروزگار عيسى پيغامبرانى كه بودند همه همان حكم كردند. آن گه صفت آن پيغامبران كرد، گفت:

الَّذِينَ أَسْلَمُوا، و اين نه آن اسلام است كه ضد كفر باشد، كه پيغامبران خود باصل مسلمان بوده‏ اند، و حاجت بدان نباشد كه گويند مسلمان گشتند، بلكه اين اسلام بمعنى تسليم و انقياد است، يعنى انقادوا لحكم التوراة، و سلّموا لما فيها من احكام اللَّه، و تركوا تعقيب ذلك بكثرة السؤال، حكمى كه خداى كرد در تورات تسليم كردند، و گردن نهادند. و پذيرفتند، و از آن بنپيچيدند، و پنهان نكردند، و سؤالها نكردند. اين همچنانست كه حكايت كرد از ابراهيم و اسماعيل عليهما السلام: رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ‏ يعنى مسلمين لامرك، منقادين لحكمك بالنية و العمل. جاى ديگر گفت: أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ‏ يعنى سلّمت لامره، و هم ازين بابست: وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ‏. وروى‏ ان النّبي (ص) اذا اوى الى فراشه. قال: «اسلمت نفسى اليك».

لِلَّذِينَ هادُوا- يعنى تابوا من الكفر، و هم بنو اسرائيل الى زمن عيسى، ميگويد: آن پيغامبران كه صفت ايشان تسليم و انقياد بود همين حكم كردند بنى اسرائيل را كه از كفر توبت كرده بودند، تا بروزگار عيسى (ع). وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَااسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ شُهَداءَ و دانشمندان و عالمان از اولاد هارون كه علم تورات ايشان را درآموختند، و حفظ آن از ايشان درخواستند، و ميدانند كه از نزديك خدا است و بر آن گواهند، همان ميكنند كه پيغامبران ميكنند. ربانيون عام‏تر است از احبار، كه همه ربّانيان احبارند و نه هر حبرى ربّانى باشد، و در اشتقاق آن قول اختلاف است. قومى گفتند: از حبر گرفته‏ اند، الّذى يكتب به، و الاحبار كتبة العلم.

قومى گفتند: حبر و حبر بمعنى جمال است و هيئت، و منه‏ الحديث: «يخرج رجل من النّار، ذهب حبره و سبره»

يعنى حسنه و اثره، فكان الحبر هو المتناهى فى العلم، فهو ردّ على المتعلم احسن العلوم، و يحسن العلم فى عين المتعلم بحسن بيانه، حتى يفرح به قلبه، فيكون محبورا به مسرورا، فسمّى بذلك حبرا. و يقال: حبر بالشي‏ء حبرا فرح به، و منه قوله تعالى: فِي رَوْضَةٍ يُحْبَرُونَ‏.

فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ‏- اين خطاب با جهودان است. ميگويد: لا تخشوا النّاس فى اظهار صفة محمّد (ص) فى التّوراة، و العمل بالرجم، و اخشونى فى كتمان ذلك، از مردمان مترسيد و نعت و صفت مصطفى و بيان رجم كه در تورات است مپوشيد، و از من كه خدا ام بترسيد اگر بپوشيد. وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي‏ باحكامى و فرائضى، ثَمَناً قَلِيلًا من عرض الدّنيا، وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ‏- اينجا دو قول گفته ‏اند: يكى آنست كه: خلق را ميگويد بر عموم: هر كه حكمى از احكام خداى كه پيغامبران بدان آمده ‏اند و بيان كرده‏ اند، و رسول خدا (ص) آن را تقرير كرده، و خلق را بدان خوانده جحود آرد، و رد كند، يا باطل شناسد، وى كافر است و از اسلام بيرون، از بهر آنكه هر كه حكم پيغامبر را رد كند، پيغامبر را دروغ زن گرفت، و هر كه پيغامبر را دروغ زن گرفت كافر است. قول ديگر آنست كه: در شأن بنى اسرائيل آمد، على الخصوص ايشان كه حكم خدا تغيير كردند، و دليل برين خبر مصطفى است كه‏ گفت درين آيت: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ‏ و الظّالمون و الفاسقون، قال فى الكافرون كلّها.

وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها- اى فرضنا على بنى اسرائيل فى التّوراة، أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ‏، ميگويد فرض كرديم اندر تورات بر بنى اسرائيل قصاص اندر تن و اندر اطراف. امّا قصاص اندر تن واجب نشود الّا بچهار ركن: يكى قاتل، و شرط آنست كه مكلّف باشد و مختار، كه بر كودك و بر ديوانه قصاص نيست، و فعل ايشان در قتل حكم خطا دارد بيك قول، پس ديت قتيل بر عاقله ايشان باشد، و همچنين اگر ايشان را شريكى باشد بالغ عاقل در آن قتل بنا بر اين دو قول كنند. امّا سكران و مكره دو قولى است، و مكره كه ديگرى را بزور فرا قتل دارد بر وى قصاص است قولا واحدا، اگر چه سلطان بود. ركن دوم قتيل است، و شرط آنست كه بعصمت اسلام معصوم باشد، يا از اهل ذمّت و عهد بود، اما حربى و مرتد كه نه معصومند، و نه از اهل ذمّت و عهدند قتل ايشان قصاص واجب نكند. ركن سيوم مساوات است ميان قاتل و قتيل در فضائل، و فضائل كه مانع قصاص است در جانب قاتل متغير است نه در جانب قتيل.

اگر مسلمانى كافرى را كشد بر وى قصاص نيست، امّا اگر كافر مسلمان را كشد بر وى قصاص است، و همچنين اگر آزاد بنده كشد بر وى قصاص نيست، و اگر بنده آزاد كشد بر وى قصاص است، و اگر پدر يا جد، و ان علا، يا مادر يا جدّه و ان علت، فرزند را كشند، بر ايشان قصاص نيست، و اگر فرزند ايشان را كشد بر وى قصاص است. ركن چهارم سبب است. هر فعلى كه عمد محض باشد و ازهاق روح كند، قصاص از آن واجب آيد. اگر يكى يكى را بدست دارد استوار، و ديگرى او را بكشد قصاص بر كشنده است نه بردارنده، كه ازهاق روح بفعل وى است نه بفعل دارنده، امّا اگر كسى حلقوم و مرى كسى ببرد، يا حشو وى بيرون كند، آن گه ديگرى سر وى از تن جدا كند قصاص‏ بر آن اوّل است، نه برين كه سر از تن جدا كرد كه ازهاق روح بفعل آن بودست نه بفعل اين. امّا قصاص در اطراف ميان دو كس رود كه قصاص در تن ميان ايشان رود، و شرط آنست كه مساوات در آن نگه دارند، هم در محل، و هم در صفت، و هم در خلقت.

امّا مساوات در محل آنست كه راست براست برند، و چپ بچپ، و انگشت بانگشت برند، وسطى بوسطى برند، و مسبحة بمسبحة، و انامل بانامل، و لب بلب، بالا به بالا، زيرين به زيرين، نه بالا بزيرين برند و نه زيرين به بالا، و همچنين دندان و ديگر اعضا كه آن را مفصلى پيداست. و مساوات در صفت آنست كه صحّت و شلل و عيب و هنر در آن معتبر دارند. دست صحيحه بدست شلّاء نبرند، و نه چشم روشن بچشم پوشيده. و مساوات در خلقت آنست كه دست پنج انگشت بدست چهار انگشت نبرند، و نه شش انگشت به پنج انگشت، كه در خلقت متساوى نه‏ اند، و شرح اين احكام بتمامى از كتب فقه طلب بايد كرد، كه كتب تفسير بيش از اين احتمال نكند.

وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ‏- يعنى تفقأ بها، وَ الْأَنْفَ بِالْأَنْفِ‏ يعنى يجدع به، وَ الْأُذُنَ بِالْأُذُنِ‏ تقطع بها، وَ السِّنَّ بِالسِّنِ‏ يقلع به. آن گه گفت: وَ الْجُرُوحَ قِصاصٌ‏ يعنى جراحتها در آن قصاص رود، يعنى كه جارح را باندازه جرح وى قصاص كنند. هر چند كه اين لفظ بر عموم گفت، امّا مخصوص است باعضا كه قصاص در آن ممكن بود، و آن را حدى فاصل پيدا بود، چون شفتين و انثيين و دست و پاى و زبان و امثال آن. امّا بريدن گوشت اندام و شكستن استخوان و امثال آن كه اندازه آن نتوان دانست، و آن را حدّى و مفصلى پيدا نه، در آن قصاص نرود، بلكه در آن ارش بود يا حكومت.

وَ الْعَيْنَ بِالْعَيْنِ‏ و ما بعدها، هر پنج حرف كسايى برفع خواند، و عطف بر موضع نفس باشد، يعنى: و كتبنا عليهم فيها و قلنا لهم النفس بالنفس و العين بالعين، و مثله قوله: أَنَّ اللَّهَ بَرِي‏ءٌ مِنَ الْمُشْرِكِينَ وَ رَسُولُهُ‏ رفع على المعنى، و هو اللَّه و رسوله‏ بريئان من المشركين. شامى و مكى و ابو عمر «و الجروح» تنها برفع خوانند، و وجه آن همانست كه گفتيم. باقى قرّاء هر پنج حرف بنصب خوانند يعنى: و انّ العين بالعين و الانف بالانف الى آخره.

فَمَنْ تَصَدَّقَ بِهِ‏- اى بالقصاص، فَهُوَ كَفَّارَةٌ لَهُ‏ يعنى للمجروح و ولىّ القتل، اى من عفا و ترك القصاص كان ذلك كفّارة لذنوب المجروح. ميگويد: هر كس كه وى را دعوى بر كسى بپاى شود درين باب بحدّ آن قصاص ببخشد، فالعفو كفّارة لذنوب العافى.

آن عفو سترنده است گناهان اين عفو كننده را، و قيل كفّارة لجناية هذا الجانى فلا يقتصّ منه، عفو اين مدّعى كفّارتست جنايت اين كشنده را يا زنده را، يعنى درين گيتى.

و در عفو قصاص خبر جابر بن عبد اللَّه است.

قال قال رسول اللَّه (ص): «ثلاث من جاء بهنّ مع ايمان باللّه دخل الجنة من اىّ ابواب الجنّة شاء، و زوّج من الحور العين حيث شاء، من ادّى دينا خفيّا و عفا عن قاتله و قرأ دبر كلّ صلاة مكتوبة عشر مرّات قل هو اللَّه احد»، فقال ابو بكر او احديهنّ يا رسول اللَّه؟ قال: «او احديهن»،

وروى: «من تصدّق بدم فما دونه كان كفّارة له من يوم ولد الى يوم تصدّق به»،

و روى: «من تصدّق بجسده بشي‏ء كفّر اللَّه عنه بقدره من ذنوبه»،

و قال: «ما من مسلم يصاب بشي‏ء بجسده فتصدّق به الا رفع اللَّه عزّ و جلّ به درجة و حطّ به عنه خطيئة»

: وروى‏ انّه جي‏ء بقاتل الى رسول اللَّه، فقال «ص» لولىّ المقتول: أ تعفو؟ قال: لا. قال: أ تأخذ الدّية؟ قال:

لا. قال: أ تقتل؟ قال: نعم. قال: اذهب. فلمّا ذهب دعاه، فقال له مثله، فأجابه بمثل ما اجاب. ثمّ قال رسول اللَّه: انك ان عفوت عنه فانّه تبوء باثمك و اثم صاحبك. قال:

فعفا عنه.

وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ‏- فى التوراة من امر الرّجم و القتل و الجراحات، فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ‏.

وَ قَفَّيْنا عَلى‏ آثارِهِمْ‏- اى جعلناه يقفو آثار النبيّين الّذين اسلموا، يعنى‏ بعثناه بعدهم على اثرهم. ميگويد: عيسى مريم را پس آن پيغامبران فرا داشتيم، مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ يعنى يصدّق احكامها، و يدعو اليها. اين‏ مُصَدِّقاً صفت عيسى است، يعنى كه احكام تورات را تصديق ميكند، و خلق را بر تصديق آن ميدارد و بر آن ميخواند، و آن ديگر كه گفت: وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْراةِ آن صفت انجيل است يعنى كه در انجيل ذكر تصديق تورات است، و حكم اين موافق آنست، و برين وجه حكم تكرار ندارد، و در قرآن خود بحمد اللَّه تكرار بى ‏فائده نيست، وَ هُدىً وَ مَوْعِظَةً اى هاديا و واعظا «لِلْمُتَّقِينَ» عن الفواحش و الكبائر.

وَ لْيَحْكُمْ‏- قراءت حمزه بكسر لام است و نصب ميم، و معناه: آتيناه الانجيل فيه هدى و نور لان يحكم اهل الانجيل بما فيه. باقى بجزم خوانند بر معنى امر، يعنى و ليقض اهل الانجيل بما انزل اللَّه فيه، چنانست كه ربّ العالمين حكم رجم و قصاص و بيان نعت مصطفى و توحيد در تورات فرو فرستاد، و اهل تورات را فرمود احبار و ربّانيان ايشان كه آن را قبول كنند، و بدان حكم كنند، و در انجيل فرو فرستاد، و اهل انجيل را فرمود قسّيسين و رهبانان ايشان كه بپذيرند و بدان حكم كنند، و در قرآن بامّت محمّد فرو فرستاد، ايشان را فرمود تا قبول كنند، و از آن حكم كنند. پس گفت:

وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‏ ازينان هر كه حكم نكند بآنچه اللَّه فرو فرستاد فاسق است، از فرمان بيرون، و بر خداى عاصى. مؤمنان و مسلمانان امّت محمّد بجان و دل قبول كردند، و گردن نهادند، و پذيرفتند. ربّ العزّة از ايشان باز گفت: وَ إِذا يُتْلى‏ عَلَيْهِمْ قالُوا آمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا إِنَّا كُنَّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ‏.

امّا اهل تورات بدان كافر شدند، كه محمّد را صلّى اللَّه عليه و سلّم دروغ زن گرفتند، و حكم كتاب خداى نپذيرفتند، و از توحيد برگشتند، تا ربّ العزّة ازيشان‏ حكايت‏ باز كرد كه: وَ قالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَ قالَتِ النَّصارى‏ الْمَسِيحُ ابْنُ اللَّهِ‏- شعبى گفت:وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ‏ اول در مسلمانان است، و ديگر در جهودان، سديگر در ترسايان.

وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ‏ يا محمّد الْكِتابَ‏ يعنى القرآن، بِالْحَقِ‏ اى بالعدل، مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ‏ يعنى من الكتب، التوراة و الانجيل و الزبور و سائر الكتب. ميگويد: يا محمّد اين قرآن بتو فرستاديم براستى و درستى، موافق تورات و انجيل و زبور و هر كتاب كه از آسمان فرستاديم. وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ‏- يعنى قاضيا و شاهدا و رقيبا و حافظا و أمينا على الكتب الّتى قبله. ميگويد: اين قرآن حاكم است، بر همه كتابها حكم كند، و هيچ كتاب برين حكم نكند، و گوشوان‏[1] و استوار دار هر كتاب است، و گواه راست و امين بر سر همه، يعنى هر چه اهل كتاب از تورات و انجيل و غير آن خبر دهند بر قرآن عرض دهيد اگر در قرآن يابيد بپذيريد و تصديق كنيد، و اگر نه ايشان را در آن دروغ زن داريد. و اصل مهيمن مؤيمن است، فقلبت الهمزة هاء، كما يقال: ارقت الماء و هرقت. ابن قتيبه گفت: اسمى است مبنى، از امين برگرفته، چنان كه بيطره از بيطار برگرفته‏ اند، و در بعضى روايات است كه عمر گفت:

هيمنوا على دعائى، اى آمنوا. و گفته ‏اند مرغ كه گرد آشيان خويش برآيد، و فراسر بچه خويش پرد، و او را در زير پر گيرد تا وى را نگه دارد هيمن الطّائر گويند، و ربّ العزة باين معنى مهيمن نام است، يعنى: هو الرقيب الرحيم بعباده و مجيرهم و حافظهم فى جميع احوالهم.

فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ‏- اين دليل است كه اهل كتاب چون از مسلمانان حكم خواهند حكم اسلام و قرآن و شريعت اسلام بر ايشان برانند. وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ‏- اين هم در بيان حكم رجم آمده است، يعنى: لا تأخذ بأهوائهم فى الجلد، «عَمَّا جاءَكَ مِنَ الْحَقِّ» من العلم يعنى الرجم.

______________________________
(1)- نسخه ج: نگهبان.

لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً- ميگويد: اهل ملّتهاى مختلفه را هر يكى شريعتى است ساخته، و راهى نموده: اهل تورات را شريعتى، و اهل انجيل را شريعتى، و اهل قرآن را شريعتى، كه اندر آن شريعت آنچه خواهد حلال كند، و آنچه خواهد حرام كند. اصل دين يكى است و شرايع مختلفه. و الشريعة و الشرعة فى اللغة هو الطريق الظاهر الّذى يوصل منه الى الماء الّذين فيه الحياة، فقيل الشريعة فى الدين هى الطّريق الذى يوصل الى الحياة فى النعيم، و هى الامور الّتى يعبد اللَّه عزّ و جلّ بها من جهة السّمع، و الاصل فيه الظهور، يقال: شرعت فى الامر شروعا اذا دخلت فيه دخولا ظاهرا، و المنهاج الطريق المستقيم المستمر الواضح يعنى من كثرة ما ديس بان و اتضح.

وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً- اين مشيت قدرتست. ميگويد: و لو شاء لجمعكم على الحقّ، اگر خداى خواستى همه را بر دين حق جمع آوردى، كه بدان قادر است و توان آن دارد. اين همچنانست كه جاى ديگر گفت: وَ لَوْ شِئْنا لَآتَيْنا كُلَّ نَفْسٍ هُداها، و قيل معناه: و لو شاء اللَّه لجعلكم على ملة واحدة فى دعوة جميع الانبياء، اگر اللَّه خواستى شما را در دعوت همه انبيا يك گروه كردى در يك ملّت، تا دو تن در دين خويش مختلف نبودندى، لكن بيازمايد شما را در آنچه شما را داد از كتاب و سنّت تا مهتدى ضالّ بيند، و صالح فاجر، و عالم جاهل، و شكر كنند بر آنچه خداى تعالى ايشان را داد فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ‏ قياما بشكره، بشتابيد يا امّت محمّد بشكر نعمت، و يافت امن و عافيت، تا نعمت بپايد و بيفزايد، و رنه بگريزد و آسان آسان بازنيايد. امير المؤمنين على (ع) گفت:

«احذروا نفار النعم فما كلّ شارد بمردود».

وقال: «اذا وصلت اليكم اطراف النعم فلا تنفروا اقصاها بقلّة الشكر».

معنى ديگر گفته‏ اند: فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ‏ بشتابيد يا امّت محمّد بنيكيها و كردارهاى پسنديده، پيش از آنكه فائت شود بمرگ، و اليه‏ اشار النبى (ص): رحم اللَّه امرءا نظر لنفسه و مهّد لرمسه، ما دام رسنه مرخى، و حبله‏ على غاربه ملقى، قبل أن ينفد اجله، فينقطع عمله.

إِلَى اللَّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ‏- بازگشت شما كه امّت محمّدايد، و ايشان كه اهل كتاب پيشين و شرايع مختلفه بودند همه با خداى است، با وى گرديد، و شما را خبر كند بآنچه در آن مختلف بوديد و جدا جدا گوى.

وَ أَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ‏- اين «ان» معطوف است با سر سخن كه گفت: وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ‏، يعنى: و أنزلنا اليك ان احكم و أن. نيز فرستاديم بتو فرمان كه حكم كن ميان اهل كتاب بآنچه خداى فرو فرستاد، وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَهُمْ‏ و بر پى بايست ايشان مرو در آن حكم كه از تو ميخواهند. گفته‏ اند: سبب نزول اين آيت آن بود كه رؤساء جهودان با يكديگر گفتند كه تا رويم و محمّد را در فتنه افكنيم و از آن دين كه بر آنست برگردانيم. آمدند و گفتند: يا محمّد تو دانى كه اگر ما اتّباع تو كنيم، مردمان همه اتّباع تو كنند، و پس رو تو باشند، اكنون بدان كه ما را خصمان‏ اند و ترافع و تحاكم بر تو مى‏ آريم. اگر تو ما را بر خصمان ما حكم كنى ما بتو ايمان آريم.

مصطفى (ص) سر وازد، و از شنيدن سخن ايشان برگشت. رب العالمين در آن حال اين آيت فرستاد كه: يا محمّد ميان اهل كتاب حكم كن بموجب قرآن و شريعت اسلام چنان كه بتو فرو فرستاديم، و مراد ايشان خلاف آنست تو بر پى مراد ايشان مرو، وَ احْذَرْهُمْ أَنْ يَفْتِنُوكَ عَنْ بَعْضِ ما أَنْزَلَ اللَّهُ إِلَيْكَ‏- يعنى فى القرآن من القصاص و الرجم، بپرهيز از ايشان، نبايد كه ترا بگردانند از حكم قصاص و رجم كه خداى در قرآن بتو فرو فرستاد. فَإِنْ تَوَلَّوْا اگر برگردند اين جهودان از ايمان و حكم قرآن، پس بدان كه اللَّه ميخواهد كه آن برگشتن ايشان سبب عقوبت ايشان گرداند، أَنْ يُصِيبَهُمْ بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ‏- بعض اينجا بمعنى كلّ است، يعنى كه در دنيا ايشان را بگناهان ايشان‏ عقوبت كند، و در آخرت جزا دهد، پس عقوبت ايشان در دنيا جلا و نفى بود از خان و مان بيفكندن و آواره كردن، و عذاب آخرت خود برجاست، وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ النَّاسِ لَفاسِقُونَ‏- اى و ان كثيرا من اليهود لكافرون.

أَ فَحُكْمَ الْجاهِلِيَّةِ يَبْغُونَ‏- يعنى أ يطلبون فى الزانيين حكما لم يأمرهم اللَّه به؟ و هم اهل الكتاب، كما يفعله اهل الجاهليّة، ميگويد: اين جهودان از تو حكمى ميخواهند در حقّ زانيين كه اللَّه آن نفرموده است، و ايشان اهل كتاب خدااند! و كتاب داران‏اند، يعنى چرا آن كنند كه اهل جاهليت كنند، كه كتاب ندارند، و حكم اهل جاهليت آن بود كه حكم رجم چون بر ضعفاء ايشان واجب گشتى الزام كردندى، و چون بر اقويا واجب گشتى آن حكم بر ايشان نراندندى، و شرفى را كه در نسب داشتند يا توانگرى را يا قوتى را كه در ايشان بود رجم بتحميم بدل ميكردند، روى سياه ميكردند، و پشت با پشت بر ستور مينشاندند، و ايشان را بفضيحت ميگردانيدند، و آن گه آزاد ميكردند. «تبغون» بتا قراءت شامى است، و معنى آنست كه: تو كه رسولى، و شما كه مسلمانانيد جهودان طمع ميدارند كه شما حكم جاهليت جوييد از بهر هواء ايشان، و درين قراءت «تبغون» مخاطبه با مؤمنان است، امّا عتاب با جهودان است و ذمّ ايشانست، يعنى: أن تبغوا حكم الجاهلية من اجلهم. باقى بيا خوانند يعنى داور جاهليت خواهند پسنديد اين جهودان، و آن آن كس بود كه در زمان جاهليت تحميم او نهاده بود. آن گه گفت: وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ حُكْماً لِقَوْمٍ يُوقِنُونَ‏ اين لام بمعنى «عند» است، يعنى عند قوم يوقنون باللّه و بحكمته و هم أمّة محمّد (ص).

النوبة الثالثة

قوله تعالى: إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ- هم مدح است و هم تشريف‏ و هم تعظيم. مدح بسزا، و تعظيم نيكو، و تشريف تمام. مدح جلال الوهيّت، تعظيم كلام احديّت، تشريف بندگان در راه خدمت. مدح با ذات ميگردد، و تعظيم با صفات، تشريف با افعال. جلال خود را خود ستود، و تعظيم صفات خود خود نهاد. دانست بعلم قديم كه نهاد بشريّت و عجز عبوديت هرگز مبادى جلال الوهيّت در نيابد، و بشناخت كمال احديّت نرسد، و عزّت قرآن باين عجز گواهى ميدهد كه: وَ ما قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ‏، و مصطفى (ص) كه سيّد خافقين و جمال ثقلين است چون بر بساط قربت بمقام معاينت رسيد، گفت:

«لا احصى ثناء عليك، انت كما اثنيت على نفسك»

ترا كه داند كه، ترا تو دانى تو ترا نداند كس، ترا تو دانى بس.

آبى و خاكى را نبود، پس بودى را چه زهره آن بود كه حديث لم يزل و لا يزال كند! صفت حدثان بسزاى مدح قدم چون رسد؟! پير طريقت از اينجا گفت: «خدايا نه شناخت ترا توان، نه ثناء ترا زبان، نه درياى جلال و كبرياء ترا كران، پس ترا مدح و ثنا چون توان!» إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ- در تورات راهنمونى هست، اما راهبران را، و در تورات روشنايى هست امّا بينندگان را. همانست كه جاى ديگر گفت:

وَ ضِياءً وَ ذِكْراً لِلْمُتَّقِينَ، الَّذِينَ يَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَيْبِ‏. بارخواهان را بار است و راه جويان را راهست. يَهْدِي بِهِ اللَّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ‏- خوانندگان تورات بسى بودند لكن روشنايى آن بر دل عبد اللَّه سلام و اصحاب وى تافت. سه چيز را كه در ايشان بود خدمت بر سنّت، معرفت بر مشاهدت، ثنا در حقيقت، و بر سر آن همه عنايت ازليّت، و ديگران را كه اين نبود جز ضلالتشان نيفزود، وَ لا يَزِيدُ الظَّالِمِينَ إِلَّا خَساراً.

وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ‏- تورات را به بنى اسرائيل سپردند، و حفظ آن بايشان بازگذاشتند، لا جرم حق آن ضايع كردند، و در آن تحريف و تبديل آوردند، چنان كه گفت عزّ جلاله: يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ‏.

باز امّت احمد را تخصيص دادند بقرآن مجيد، و ايشان را بدان گرامى كردند، و ربّ العزة بجلال و عزّ خود، و تشريف و تخفيف ايشان را، و اظهار عزت كتاب خويش را، حفظ آن در خود گرفت، و بايشان بازنگذاشت، چنان كه گفت: إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ‏، و قال تعالى: وَ إِنَّهُ لَكِتابٌ عَزِيزٌ لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ‏. لا جرم پانصد سال گذشت تا اين قرآن در زمين ميان خلق است با چندان خصمان دين كه در هر عصرى بودند، هرگز كس زهره آن نداشت، و قوت نيافت، و راه نبرد بحرفى از آن بگردانيدن، يا بوجهى تغيير و تبديل در آن آوردن. نظيرش آنست كه موسى (ع) آن گه كه به طور ميشد بميعاد حق، هارون را بر بنى اسرائيل خليفه كرد، و ذلك فى قوله:

«اخْلُفْنِي فِي قَوْمِي». چون بازآمد، موسى ايشان را گوساله ‏پرست ديد. باز مصطفى (ص) در آخر عهد كه ميرفت، يكى از ياران گفت: يا رسول اللَّه چه باشد كه اگر خليفتى گمارى بر سر اين قوم، تا دين خدا بر ايشان تازه دارد، و نظام اين كار نگه دارد. رسول خدا گفت:

«اللَّه خليفتى عليكم» خليفت من بر شما خداست كه نگهبان و مهربان و يكتاست.

لا جرم بنگر پس از پانصد و اند سال ركن دولت شرع محمدى كه چون عامر است! و شاخ ناضر! و عود مثمر! هر روز كه برآيد دين تابنده‏تر، و اسلام قوى‏تر، و دين‏داران برتر.

مصطفى (ص) گفت:

«ان اللَّه عزّ و جلّ يبعث لهذه الامّة على رأس كلّ مائة سنة من يجدّد لها دينها»

، و قال (ص): «يحمل هذا العلم من كلّ خلف عدوّ له ينفون عنه تحريف الغالين، و انتحال المبطلين، و تأويل الجاهلين».

آن گه در آخر آيت گفت: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ‏، و در آيت ديگر گفت: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‏. اما فى الاول فقال: وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا، ثمّ قال: «وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ» يعنى لم يكن جحدا، و الجاحد كافر، دليله قوله: وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا، و امّا فى الثانى فقال تعالى:

وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ‏، ثمّ قال: وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ‏ يعنى جاوز حدّ القصاص و اعتبار المماثلة، و تعدّى على خصمه، ثم قال: فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ‏ لانّه ظلم بعضهم على بعض، و فى الثالث قال تعالى: وَ لْيَحْكُمْ أَهْلُ الْإِنْجِيلِ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فِيهِ وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُونَ‏ اراد به معصية دون الكفر و دون الجحود.

قوله تعالى: لِكُلٍّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً- شرعت شريعت است، و منهاج حقيقت.

شرعت آئين شرعست، و منهاج راه بسوى حقّ. شرعت آنست كه مصطفى آورد، و منهاج چراغى است كه حقّ فرا دل داشت. شرعت بر پى شريعت رفتن است، منهاج بنور آن چراغ راه بردن است. شرعت آن پيغام است كه از رسول شنيدى، منهاج آن نور است كه در سر يافتى. شريعت هر كس راست، حقيقت كس كس راست. فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ‏ استباق الزاهدين برفض الدنيا، و استباق العابدين بقطع الهوى، و استباق العارفين بنفى المنى، و استباق الموحّدين بترك الودى، و نسيان الدّنيا و العقبى.

كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏3

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=