المائدة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة المائدة آیه 56- 51

8- النوبة الاولى‏

(5/ 56- 51)

قوله تعالى‏ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى‏ أَوْلِياءَ جهودان و ترسايان را بدوستان مداريد، [و بدوستى مگيريد]، بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ‏ ايشان دوستان يكديگرند، وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ‏ و هر كه ايشان را همدل دارد، و بدوستى گيرد از شما، فَإِنَّهُ مِنْهُمْ‏ وى از ايشانست.إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ‏ (51) كه اللَّه راه نماى نيست آن كس را كه [در علم خداى‏] كافر است.

فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏ مى‏بينى منافقان را كه در دل بيمارى [يقين‏] دارند، يُسارِعُونَ فِيهِمْ‏ در صحبت جهودان ميشتابند [و فردا را ناآمده مينگرند]،يَقُولُونَ نَخْشى‏ ميگويند ميترسيم، أَنْ تُصِيبَنا دائِرَةٌ كه مگر روزى بما دائره‏اى رسد، فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ‏ مگر كه اللَّه فتح آرد گشادكار [و پيروزى رسول خويش را]، أَوْ أَمْرٍ مِنْ عِنْدِهِ‏ يا كارى از نزديك خويش، فَيُصْبِحُوا عَلى‏ ما أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ‏ منافقان در آنچه پنهان ميداشتند در نفس خويش، نادِمِينَ‏ (52) پشيمانان گشتند [و بدلها پشيمانى خوردند].

وَ يَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا و مؤمنان ميگفتند: أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ‏ اينان آنند كه سوگند ميخوردند بخدا، جَهْدَ أَيْمانِهِمْ‏ بهر سوگند كه دانستند و خواستند و توانستند، إِنَّهُمْ لَمَعَكُمْ‏ كه ايشان [در نوائب و دوائر] با شمااند، حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ‏ باطل شد كردارهاى ايشان‏ فَأَصْبَحُوا خاسِرِينَ‏ (53) و [در آن جهان‏] زيان‏كارانند.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ‏ هر كه از شما برگردد از دين خويش، فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ‏ آرى اللَّه قومى آرد، يُحِبُّهُمْ‏ كه خداى ايشان را دوست دارد، وَ يُحِبُّونَهُ‏ و ايشان اللَّه را دوست دارند، أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ‏ مؤمنان را نرم جانب و خوش باشند، أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ‏ بر كافران سخت و بزور و نابخشاينده، يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ‏ بازميكوشند [با دشمنان خدا] از بهر خدا، وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ‏ و نترسند از زبان زدن ملامت كنندگان، ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ‏ آن فضل خداوند است، يُؤْتِيهِ مَنْ يَشاءُ آن را دهد كه خود خواهد، وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ‏ (54) و اللَّه فراخ توان است دانا.

إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏ خداوند و كارساز و يار شما و همدم  شما اللَّه است و رسول وى، وَ الَّذِينَ آمَنُوا و پس مؤمنان، الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ آنان كه نماز بپاى ميدارند، وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ و زكاة مال ميدهند، وَ هُمْ راكِعُونَ‏ (55)، و ايشان پشت خم دادگان.

وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ و هر كه خود را خداى گزيند و رسول وى‏ وَ الَّذِينَ آمَنُوا و ايشان كه گرويده ‏اند، فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ‏ ( 56)سپاه خدااند كه غالبان ايشان ‏اند.

النوبة الثانية

قوله تعالى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى‏- هر چند كه حكم اين آيت بر عموم است كه البته هيچ مؤمن را نيست كه با جهودان و ترسايان موالات گيرد، چنان كه آنجا گفت: لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ‏، جاى ديگر گفت: لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ، اما على الخصوص نزول اين آيت را سببى هست، و علما در آن مختلف‏ اند. عطيّة بن سعيد العوفى و زهرى گفتند: سبب آن بود كه روز بدر چون آن هزيمت و شكستگى بر كافران افتاد، جماعتى مسلمانان با قومى جهودان كه نزديكان و دوستان ايشان بودند ميگفتند ايمان آريد، پيش از آنكه شما را روزى ديگر چون روز بدر پيش آيد، و آن گه خود هيچ بر جاى نمانيد. مالك بن الضيف كه از جهودان بود جواب داد كه: شما بدان غره گشتيد كه جمعى از قريش بكشتيد، از آنكه ايشان را در جنگ و تدبير آن علم نبود، و ساز آن كار نداشتند، اگر ما را روزى پيش آيد بينيد كه شما را بر ما دست نبود، و ما به آئيم.

عبادة بن الصامت الخزرجى گفت: يا رسول اللَّه مرا دوستان‏اند ازين جهودان گروهى كه عدد ايشان فراوان است، و شوكت ايشان و قوت ايشان تمام است، و سلاح ايشان بسيار، اما از ايشان  يارى نميخواهم و دوستان نميگيرم، و موالات ايشان نميخواهم، كه يار و دوست من جز خداى و رسول نيست. عبد اللَّه ابى سلول گفت: من بارى موالات جهودان و دست با ايشان يكى داشتن و با ايشان پناهيدن فرو نگذارم، كه از دوائر و نوائب ميترسم، روزگار و حال و دولت گردان است، نبايد كه حال بر ما بگردد و ما را بايشان حاجت بود. رسول خدا گفت: اگر حاجت بود ترا با ايشان حاجت بود نه عباده را، و موالات با ايشان تراست نه وى را. عبد اللَّه منافق گفت: پس من اين مى‏پذيرم، و روا ميدارم. پس رب العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد.

سدى گفت: نزول اين آيت بعد از واقعه احد بود، قومى مسلمانان از مشركان بترسيدند. يكى گفت: من بر جهودان روم، و از ايشان امان خواهم، تا ايمن گردم.

ديگرى گفت: من بزمين شام شوم. از ايشان زينهار و پيمان ستانم. رب العالمين اين آيت فرستاد، و هر دو را از آن موالات جهودان و ترسايان باز زد، آن گه گفت: بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ‏- اين جهودان و ترسايان و منافقان دوستان يكديگرند، نصرت ميدهند يكديگر را، و بر مخالفت مسلمانان دست يكى ميدارند، بو موسى اشعرى، عمر خطاب را گفت: مرا دبيرى نصرانى است. عمر گفت: قاتلك اللَّه! الا اتخذت حنيفا، اما سمعت قول اللَّه: لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى‏ أَوْلِياءَ؟ بو موسى گفت: مرا با دين وى چه كار، مرا دبيرى وى بكار است نه دين وى. عمر گفت: «لا اكرمهم اذ اهانهم اللَّه، و لا أعزهم اذ أذلّهم اللَّه، و لا ادينهم اذ اقصاهم اللَّه».

وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ‏- فى معصية اللَّه و سخطه و عذابه يوم القيامة، هر كه ايشان را گزيند، و يارى دهد، و بدوستى گيرد، فردا در قيامت با ايشان است در سخط و عذاب خدا. إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ‏ هر چه در قرآن از اين لفظ است در ظالم و در فاسق، معنى آنست كه اللَّه سازنده كار ايشان نيست.وجهى ديگر است كه هر چه در آن لا يهدى است معنى آن ظالم و فاسق، و جز از آن كافر است. ميگويد: راهنمايى‏ نيست آن كس را كه در علم اللَّه كافرى راست يعنى: الكافرين فى علمه.

فَتَرَى الَّذِينَ فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ‏- مرض ايدر شك است، و نفاق در دين، و در شأن عبد اللَّه ابى سلول است و اصحاب وى. يُسارِعُونَ فِيهِمْ‏ يعنى فى مودّة اهل الكتاب و معاونتهم على المسلمين بالقاء الاخبار اليهم. ميگويد: اين منافقان در صحبت جهودان ميشتابند، و با ايشان موالات ميگيرند، و ميگويند كه: از گردش روزگار ميترسيم كه بر محمد جاى شكستگى افتد، و كار وى بسر نشود، يا خشك سالى و قحطى در پيش آيد، و بنعمت ايشان ما را حاجت بود، يا از دشمنى رنجى رسد كه بمعاونت ايشان محتاج باشيم، پس با ايشان انبوه باشيم و با ايشان پناهيم روز حاجت را. تمّ كلامهم، اينجا سخن ايشان تمام شد.

فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ بِالْفَتْحِ‏- واجب است از خداى تعالى بر وعده‏اى كه مؤمنانرا داده است، كه مسلمانان را بر كافران ظفر دهد و نصرت كند بر مخالفان دين، و فتح آرد يعنى فتح مكه، «او امر من عنده» يا كارى برسازد از نزديك خويش، و آن سه چيز است: تذليل جهودان و كشف منافقان و هزيمت مشركان. فَيُصْبِحُوا عَلى‏ ما أَسَرُّوا فِي أَنْفُسِهِمْ نادِمِينَ‏ پس چون اللَّه تعالى مؤمنان را فتح و نصرت داد، و جهودان خوار گشتند، آن منافقان از آنچه در دل داشتند كه با ايشان موالات كنند و خبرها بايشان افكنند، پشيمان شدند، و مؤمنان گفتند: «أَ هؤُلاءِ الَّذِينَ أَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَيْمانِهِمْ» اين جهودان آنند كه سوگند ميخورند با منافقان كه ما با شماايم. حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ‏ آن اميدهاى منافقان و آن پناهيدن ايشان باطل شد. و اگر گويى‏ هؤُلاءِ منافقان‏اند، و لَمَعَكُمْ‏ كاف و ميم جهودان‏اند، وجهى دارد، و قول پيشينه به است كه كاف و ميم بر منافقان نهى و هؤلاء بر جهودان. و روا باشد كه هؤلاء منافقان باشند و معكم مؤمنان، يعنى كه مؤمنان گفتند آن گه كه سرّ منافقان آشكارا شد كه: اين منافقان ايشانند كه سوگندان ياد كردند بايمان مغلّظه كه ما مؤمنانيم، و يار ايشانيم بر هر كه مخالف ايشان است، رب العالمين گفت: حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ‏ بطل كل خير عملوه بكفرهم، فَأَصْبَحُوا خاسِرِينَ‏ صاروا الى النّار و ورث المؤمنون منازلهم من الجنة.

يَقُولُ الَّذِينَ آمَنُوا- بى واو قراءت حجازى و شامى است، باقى همه بواو خوانند، و يقول بنصب لام ابو عمرو خواند، و يقول عطف است بر فَعَسَى اللَّهُ أَنْ يَأْتِيَ‏، يعنى: و عسى ان يقول. باقى برفع لام خوانند بر استيناف، اى: و يقول الّذين امنوا.

قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ‏- مدنى و شامى يرتدد بتخفيف خوانند دال اول بكسر و دال دوم ساكن، باقى بتشديد خوانند بيك دال، و معنى هر دو يكسانست، دو لغت است بيك معنى، تخفيف و اظهار لغت اهل حجاز، و تشديد و ادغام لغت تميم، و مثله قوله: وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ‏، و قوله‏ وَ مَنْ يُشَاقِّ اللَّهَ‏.

و اين آيت اشارت فرا اهل ردّت است، ايشان كه پس از وفات مصطفى (ص) مرتد گشتند، و اين دليل است بر اعجاز قرآن و صحّت نبوت مصطفى كه اخبار از غيب است، و چنان كه خبر داد چنان آمد.

و بر جمله اهل ردّت يازده نفر بودند: سه در عهد مصطفى در آخر عمر وى، و هفت در عهد ابو بكر صدّيق، و يكى در عهد عمر خطاب. اما آن سه نفر كه مرتد گشتند بروزگار مصطفى (ص) در آخر عهد وى، بنو مدحج بودند، و رئيس ايشان اسود الكذاب بود، مردى كاهن مشعبذ كه در يمن وطن داشتى، و دعوى پيغامبرى كرد، و عمّال رسول خدا را از يمن بيرون كرد. پس خداى تعالى وى را هلاك كرد بدست فيروز الديلمى، و ذلك انّه بيّته و قتله على فراشه،فقال النبى (ص) و هو بالمدينة قتل الاسود البارحة رجل مبارك.قيل: و من هو؟ قال: فيروز، و در روايت ديگر گفتند: فاز فيروز،فبشّر صلّى اللَّه عليه و سلم اصحابه بهلاك الاسود.

فرقه دوم بنو حنيفه بودند در يمامه و رئيس ايشان مسيلمة بن حبيب ابو المنذر الكذاب الحنفى كه دعوى پيغامبرى كرد اندر يمامه، و برسول خدا نبشت: من مسيلمة رسول اللَّه الى محمد رسول اللَّه، اما بعد فان الارض نصفها لك و نصفها لى. و رسول خدا جواب نبشت:

«من محمد رسول اللَّه الى مسيلمة الكذاب، امّا بعد ف إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ».پس رسول (ص) از دنيا بيرون شد، و كار مسيلمه در يمامه بالا گرفت يك چندى، آن گه در عهد ابو بكر صديق بدست خوّات و وحشى كشته شد، تا وحشى ميگفت پس از آن: قتلت خير الناس فى الجاهلية، و قتلت شرّ النّاس فى الاسلام.

و فرقه سيوم بنو اسد بودند و رئيس ايشان طلحة بن خويلد. اين طلعة در حيات مصطفى در آخر عهد وى دعوى پيغامبرى كرد، و پس از وفات مصطفى روزگارى در آن ردّت بماند و ابو بكر صديق خالد وليد را با لشكرى بجنگ وى فرستاد، وى بهزيمت شد، روى به شام نهاد، و در بنى حنيفه گريخت، پس مسلمان گشت و حسن اسلامه. اما آن هفت گروه كه پس از وفات مصطفى در خلافت ابو بكر صدّيق مرتد گشتند يكى قراره بود، رئيس ايشان عيينة بن حصن. دوم غطفان امير ايشان قرة بن سلمه. سيوم بنو سليم سر ايشان العجاه بن عبد ياليل. چهارم بنو يربوع مهتر ايشان مالك بن نويره.

پنجم طائفه‏ اى از بنى تميم و سر ايشان زنى بود كه او را سجاحه بنت المنذر ميگفتند دعوى پيغامبرى كرد و خود را بزنى به مسيلمة الكذّاب داد. ششم فرقه كنده بود رئيس ايشان الاشعث بن قيس. هفتم بنو بكر بن وائل بودند در زمين بحرين، و پيشرو ايشان الحطيم بن زيد بود. امّا آن فرقت كه در عهد عمر خطاب مرتد گشتند جبلة بن ايهم الغسانى بود و اصحاب وى. و اخبار اهل ردّت و قصه ايشان در تواريخ مشهور است، و شرح آن اينجا احتمال نكند.

فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‏- اين قوم ابو بكر صدّيق است و خالد وليد، و سپاه اسلام و غازيان امّت كه با اهل ردّت جنگ كردند و دين حقّ را نصرت دادند. چون ابو بكر صدّيق بقتال ايشان بيرون آمد، و لشكر جمع كرد، ساز جنگ بساخت، عمر خطاب گفت: كيف تقاتل النّاس و قد قال رسول اللَّه (ص): «امرت ان أقاتل النّاس حتى يقولوا لا اله الا اللَّه، فاذا قالوا عصموا منّى دماءهم و اموالهم الا بحقّها، و حسابهم على اللَّه».

فقال ابو بكر: هذا من حقّها، و اللَّه لأقاتلنّ من فرق بين الصلاة و الزكاة، و الّذى نفسى بيده لو منعونى عقالا او عناقا ممّا كانوا يؤدونها الى رسول اللَّه، لقاتلتهم عليها. قال عمر: فلمّا رأيت اللَّه شرح صدر ابى بكر لقتالهم، عرفت انّه الحقّ. قالوا: و أمّر على النّاس خالد بن الوليد، و قال: اذا غشيتم دارا من دور النّاس، فسمعتم فيها اذانا للصلاة، فأمسكوا عنها، و ان لم تسمعوا اذانا فشنّوا الغارة.

مجاهد گفت: اين قوم اهل يمن‏اند كه مصطفى (ص) ايشان را گفته:

«اتاكم اهل اليمن هم الين قلوبا و ارقّ افئدة، و الايمان يمان و الحكمة يمانية».

و گفته‏ اند كه: رسول خدا را ازين آيت پرسيدند، سلمان ايستاده بود، دست مبارك خود بر دوش وى نهاد، گفت:

«هذا و ذووه، و لو كان الدّين معلّقا بالثريا لنا له رجال من ابناء فارس، و فيهم نزلت: و ان يتولّوا يستبدل قوما غيركم ثم لا يكونوا امثالكم».

ومن الاخبار الواردة فى المحبّة ما روى انس بن مالك عن النّبي (ص)، قال: «ثلاث من كن فيه وجد طعم الايمان: من كان اللَّه و رسوله احبّ اليه ممّا سواهما، و من كان يحبّ المرء لا يحبّه الا اللَّه، و من كان أن يلقى فى النار احبّ اليه من ان يرجع الى الكفر، بعد اذ أنقذه اللَّه منه».

وقال (ص): «من احبّ لقاء اللَّه احبّ اللَّه لقاءه، و من كره لقاء» اللَّه كره اللَّه لقاءه».

وقال: «انّ اللَّه اذا احبّ عبدا دعا جبرئيل فقال: انّى‏ احبّ فلانا فاحبّه، قال: فيحبّه جبرئيل، ثمّ ينادى فى السّماء فيقول: انّ اللَّه يحبّ فلانا فاحبّوه، فيحبّه اهل السّماء، ثمّ يوضع له القبول فى الارض».

و عن انس‏ انّ رجلا قال يا رسول اللَّه متى السّاعة؟ قال: «ويلك و ما اعددت لها»؟ قال: ما اعددت لها الا انّى احبّ اللَّه و رسوله. قال: «انت مع من احببت»،

و قال: «انّ اللَّه عز و جل اذا احبّ عبدا القى حبّه فى الماء، من شرب من ذلك الماء احبّه»،

و قال: «اذا احبّ اللَّه عبدا حماه الدّنيا كما يظلّ يحمى احدكم سقيمه الماء، و اذا احبّ اللَّه عبدا استعمله»، قيل:يا رسول اللَّه و كيف يستعمله؟ قال: «يحبّب اليه طاعته و يوفّقه لها».

و فى بعض كتب اللَّه: «عبدى! أنا و حقّك لك محبّ، فبحقّى عليك كن لى محبّا».

قوله: أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ‏- يعنى باللين و الرّحمة، أَعِزَّةٍ عَلَى الْكافِرِينَ‏ بالغلظة. همانست كه جاى ديگر گفت: أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ‏. يقال دابّة ذلول بيّنة الذّل (بكسر الذّال)، اذا كان ليّنا سهل القياد، و الذّل بكسر الذّال خلاف الذلّ بالضم، لانّ الاول اللين و الانقياد، و الثّاني الهوان و الاستخفاف. ميگويد:

مؤمنانرا متواضع‏اند فروتن و نرم پهلو و چرب سخن، كقوله تعالى: وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً با مؤمنان چنين‏اند امّا بر كافران درشت‏ اند و تند و تيز، چنان كه ددان بيابان در فريسه خويش افتند، ايشان در كافران و بى‏ دينان افتند، و با ايشان بكوشند، اينست كه رب العزة گفت: يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَخافُونَ لَوْمَةَ لائِمٍ‏، نه چون منافقان‏اند كه مراقبت كافران ميكنند و از ملامت ايشان ميترسند.

قال ابو ذر: «اوصانى رسول اللَّه (ص) بسبع: بحبّ المساكين و الدّنوّ منهم، و أن اصل رحمى و ان جفونى، و أن انظر الى من هو دونى و لا انظر الى من هو فوقى، و أن اقول الحق و ان كان مرّا، و ان لا اخاف فى اللَّه لومة لائم، و ان لا اسئل النّاس شيئا، و أن استكثر من قول لا حول و لا قوّة الا باللّه».

ذلِكَ فَضْلُ اللَّهِ‏- اى محبّتهم للَّه و لين جانبهم للمسلمين، و شدتهم على الكافرين تفضّل من اللَّه عليهم …

إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏- اى انّما واليكم و مواليكم و متوليكم اللَّه و رسوله.

ولى و مولى در لغت عرب هر دو يكيست. يقول تعالى: اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا، و قال فى موضع آخر: ذلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا، و معناهما واحد، و فى الخبر: من كنت مولاه فعلى مولاه‏

يعنى فى ولاية الدّين، و هى اجلّ الولايات‏[1]. گفته‏ اند: ولايت اينجا بمعنى اتصال است: «اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا» و «مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا» لانّه جلّ و عزّ قد وصلهم برحمته و هو يلى امورهم، و يختصّهم بالرّحمة دون غيرهم. ميگويد: مؤمنان‏اند كه برحمت اللَّه مخصوص‏اند، و با خداى پيوند دوستى دارند، و خداى كارساز و همدل‏ و يار ايشان، و همچنين‏ «من كنت مولاه فعلىّ مولاه».

ميگويد: هر كه مرا در دين و اعتقاد با وى پيوند است و دوستى، على را با وى پيوند است و دوستى، و اين شرف و فضل على (ع) را گفت.

و من فضائل على (ع) ما روى عمران بن حصين انّ النّبي (ص) قال: «انّ عليّا منّى و انا منه، و هو ولىّ كل مؤمن بعدى».

و عن ابن عمر قال: «آخى رسول اللَّه (ص) بين اصحابه، فجاء علىّ تدمع عيناه، هذا على وليّكم، اللهم وال من والاه، و عاد من عاداه، فقال آخيت بين اصحابك و لم تؤاخ بينى و بين احد؟ فقال رسول اللَّه (ص): «انت اخى فى الدّنيا و الآخرة»، و قال: «انت منّى بمنزلة هارون من موسى الا انّه، لا نبىّ بعدى».

و روى الرّضا عن آبائه عن على (ع) قال: «قال لى رسول اللَّه (ص): ليس فى القيامة راكب غيرنا، و نحن اربعة، فقام اليه رجل من الانصار فقال فداك ابى و أمى انت و من؟ قال: أنا على البراق، و اخى صالح على ناقة اللَّه الّتى عقرت، و عمّى حمزة على ناقتى العضباء، و اخى على على ناقة من فوق الجنة، و بيده لواء الحمد ينادى: لا اله الا اللَّه، محمّد رسول اللَّه».

و قال (ص): «اذا كان يوم القيامة نوديت من بطنان العرش: نعم الأب ابوك ابراهيم الخليل، و نعم الاخ اخوك على بن ابى طالب»!

و عن ابى سعيد الخدرى قال: نظر رسول اللَّه (ص) فى وجه علىّ بن ابى طالب فقال: «كذب من يزعم انّه يحبّنى و هو يبغضك».

علىّ مرتضى ابن عم مصطفى شوهر خاتون قيامت فاطمه زهرا كه خلافت را حارس بود، و اوليا را صدر و بدر بود چنان كه نبوت بمصطفى ختم كردند خلافت خلفاء راشدين بوى ختم كردند.

خاتمت نبوّت و خاتمت خلافت هر دو بهم از آدم بميراث همى آمد عصرا بعد عصر، تا بعهد دولت مصطفى خاتمت نبوت بميراث بمصطفى رسيد، و خاتمت خلافت بعلى مرتضى رسيد. رقيب عصمت و نبوت بود، عنصر علم و حكمت بود، اخلاص‏[2] و صدق و يقين‏ و توكل و تقوى و ورع شعار و دثار وى بود، حيدر كرّار بود، صاحب ذو الفقار بود، سيّد مهاجر و انصار بود. روز خيبر مصطفى گفت:

«لأعطينّ هذه الراية غدا رجلا يفتح اللَّه على يديه، يحبّ اللَّه و رسوله، و يحبّه اللَّه و رسوله».

فردا اين رايت نصرت اسلام بدست مردى دهم كه خدا و رسول را دوست دارد، و خدا و رسول او را دوست دارند.

همه شب صحابه در اين انديشه بودند كه فردا علم اسلام و رايت نصرت لا اله الا اللَّه بكدام صديق خواهد سپرد. ديگر روز مصطفى گفت:

«اين على بن ابى طالب»؟

گفتند: يا رسول اللَّه هو يشتكى عينيه، چشمش بدرد است. گفت: او را بياريد. بياوردند.

زبان مبارك خويش بچشم او بيرون آورد شفا يافت، و نورى نو در بينايى وى حاصل شد، و رايت نصرت بوى داد. على گفت:

«يا رسول اللَّه اقاتلهم حتى يكونوا مثلنا» ايشان را بتيغ چنان كنم كه يا همچون ما شوند يا همه را هلاك كنم. رسول گفت: يا على آهسته باش، و با ايشان جنگ بر اندازه ناكسى و بى ‏قدرى ايشان كن، نه بر قدر قوت و هيبت خويش،«يا على ادعهم الى الاسلام و أخبرهم بما يجب عليهم من حق اللَّه فيه، فو اللَّه لان يهدى اللَّه بك رجلا واحدا خير لك من أن يكون لك حمر النعم».

إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏- جابر بن عبد اللَّه گفت: اين آيت در شأن مسلمانان اهل كتاب فرو آمد: عبد اللَّه سلام و اسد و اسيد و ثعلبه، كه رسول خدا ايشان را فرموده بود كه با جهودان و ترسايان موالات مگيريد، و ذلك فى قوله:

لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى‏ أَوْلِياءَ. پس بنى قريظه و نضير ايشان را دشمن گشتند، و سوگند ياد كردند كه با اهل دين محمد نه نشينيم، و نه سخن گوئيم، و نه مبايعت و مناكحت كنيم.

عبد اللَّه سلام برخاست، و اصحاب وى بمسجد رسول خدا آمدند وقت نماز پيشين، و آن قصّه باز گفتند، و از قوم خويش شكايت كردند كه چنين سوگندان ياد كردند بهجرت ما، و اكنون نه با ايشان مى‏ توانيم نشست، و نه با ياران تو يا رسول اللَّه، كه خانه‏ هاى ما بس دور است از مسجد، و پيوسته اينجا نمى‏ توانيم بود. اكنون تدبير چيست، كه ما در رنجيم. همان ساعت جبرئيل آمد، و اين آيت آورد. رسول خدا بر ايشان خواند. ايشان گفتند: رضينا باللّه و برسوله و بالمؤمنين اولياء. گفته‏ اند كه: آن ساعت كه اين آيت فرو آمد، ياران همه در نماز بودند، قومى نماز تمام كرده بودند، قومى در ركوع بودند، قومى در سجود، و در ميانه درويشى را ديد كه در مسجد طواف ميكرد، و سؤال ميكرد. رسول خدا او را بخود خواند، گفت:

«هل اعطاك احد شيئا»؟

هيچ كس هيچ چيز بتو داد؟ گفت: آرى آن جوانمرد كه در نماز است انگشترى سيمين بمن داد.

گفت: در چه حال بود آنكه بتو داد. گفت: در ركوع بود، اندر نماز اشارت كرد بانگشت، و انگشترى از انگشت وى بيرون كردم. چون بنگرستند على مرتضى بود.

رسول خدا آيت برخواند، و اشارت بوى كرد: وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ‏، و برين وجه آيت از روى لفظ اگر چه عام است از روى معنى خاص است، كه مؤمنان را بر عموم گفت، و على بدان مخصوص است، و روا باشد كه بر عموم برانند.

و معنى ركوع نماز تطوع بود يعنى كه: و هم يصلّون من النوافل. اقامت صلاة ياد كرد، و آن گه راكعون جدا كرد شرف تواضع پيدا كردن را. و ركوع در قرآن جايها از ديگر اركان نماز مسمّى است، و در آن دو وجه است: يكى آنست بر مذهب عرب كه جزئى از چيزى ياد كنند، و بآن كل خواهند، كه از ركوع سخن گويد نماز خواهد برين وجه، چنان كه مريم را گفت: وَ ارْكَعِي‏، و چنان كه گفت: وَ قُومُوا لِلَّهِ‏ قيام ياد كرد، و گفت: وَ اسْجُدُوا لِلَّهِ‏ سجود ياد كرد و مراد نماز است. ديگر وجه آنست كه عرب پيش از اسلام سجود ميكردند و قيام، معبود خويش را، و ركوع نشناختند.

ركوع اسلام در افزود. جايى كه ركوع مجرد ياد كند بر آن وجه است، چنان كه گفت: وَ ارْكَعُوا، و گفت: وَ إِذا قِيلَ لَهُمُ ارْكَعُوا، و آنجا كه گفت حكايت از داود:

وَ خَرَّ راكِعاً معنى آن ساجد است در تفسير، و از بهر آن راكع خواند كه ساجد پيشتر بركوع شود پس بسجود، و ركوع در لغت عرب انحناء ظهر است.

وَ مَنْ يَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏- هر كه پذيرفتارى خود را و دل خود را و نازيدن خود را خداى را گزيند و او را دوست و يار پسندد و رسول را و مؤمنان را، فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ‏ يعنى انصار دين اللَّه هم الغالبون. غالبان ايشانند كه مؤمنانند و انصار دين خدااند، يعنى عبد اللَّه سلام و اصحاب وى، كه ايشان غالب آمدند، و جهودان و ترسايان مغلوب، كه ايشان را كشتند، و گروهى از خان و مان و اوطان آواره كردند.

النوبة الثالثة

قوله: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْيَهُودَ وَ النَّصارى‏ أَوْلِياءَ- جليل و جبار، خداوند بزرگوار، داناى بر كمال، عزيز و ذو الجلال، به نداء كرامت بندگان را ميخواند، و از روى لطافت ايشان را مينوازد، و بنعت رأفت و رحمت روى دل ايشان از اغيار با خود ميگرداند، و ميگويد: بيگانه را بدوست مگيريد، و دشمن را بصحبت خود مپسنديد. دوست كه گيريد، و يار كه گيريد خداى را پسنديد، در كار خدا دوست گيريد، و در دين خدا يار پسنديد. حقائق ايمان كه جوييد از موالات اولياء اللَّه جوييد و معادات اعداء دين. مصطفى (ص) گفت:

«اوثق عرى الايمان الحبّ فى اللَّه و البغض فى اللَّه».

و دشمنان دين كه معادات ايشان فرض است يكى شيطان است و ديگر نفس امّاره، و نفس از شيطان صعب‏تر، كه شيطان در مؤمن طمع ايمان نكند، از وى طمع معصيت دارد، باز نفس وى او را بكفر كشد، و از وى طمع كفر دارد. شيطان بلا حول بگريزد، و نفس نگريزد. يوسف صديق آن همه بلاها بوى رسيد از چاه‏ افكندن، و ببندگى فروختن، و در زندان سالها ماندن، و از آن هيچ بفرياد نيامد، چنان كه از نفس امّاره آمد، گفت: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ»، و مصطفى (ص) گفت:

«اعدى عدوّك نفسك الّتى بين جنبيك».

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ‏- درين آيت اشارتى است دانايان را، و بشارتى است مؤمنانرا. اشارت آنست كه اين ملت اسلام و دين حنيفى و شرع محمدى اگوشوان و نگهبان‏[3] خداست، و پيوسته بر جا است، چه زيان دارد اين دين را اگر قومى برگردند و مرتد شوند. اگر قومى مرتد شوند رب العزة ديگرانى آرد كه آن را بجان و دل باز گيرند، و بناز پرورند، معالم امر و قواعد نهى بايشان محفوظ دارد، و بساط شرع بمكان ايشان مزيّن دارد، رقم محبت برايشان كشيده كه‏ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‏، بخط الهى صفحه دلشان بنگاشته كه‏ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ‏، چراغ معرفت در سر ايشان افروخته كه‏ فَهُوَ عَلى‏ نُورٍ مِنْ رَبِّهِ‏. الهيّت مربى ايشان، و حجر نبوّت مهد ايشان، ازل و ابد در وفاى ايشان، ميدان لطف مستودع نظر ايشان، بساط هيبت مستقر همت ايشان. همانست كه جاى ديگر گفت: «فَإِنْ يَكْفُرْ بِها هؤُلاءِ فَقَدْ وَكَّلْنا بِها قَوْماً لَيْسُوا بِها بِكافِرِينَ». و مصطفى (ص) گفت:«لا تزال طائفة من امّتى على الحقّ ظاهرين، لا يضرّهم من خالفهم حتى ياتى امر اللَّه».

و بشارت آنست كه هر كه مرتدّ نيست وى در شمار دوستانست، و اهل محبت و ايمان است. هر كه در وهده ردّت نيفتاد، او را بشارتست كه اسم محبّت بر وى افتاد.

يقول اللَّه تعالى: مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‏.

نخست محبت خود اثبات كرد و آن گه محبت بندگان، تا بدانى كه تا اللَّه بنده را بدوست نگيرد، بنده بدوست نبود.

واسطى گفت: «بطل جهنم بذكر حبّه لهم بقوله: يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‏، و أنّى تقع الصفات المعلولة من الصفات الازلية الأبدية»! ابن عطاء را پرسيدند كه محبت چيست؟ گفت: اغصان تغرس فى القلب فتثمر على قدر العقول. درختى است در سويداء دل بنده نشانده، شاخ بر اوج مهر كشيده، ميوه‏اى باندازه عقل بيرون داده.

پير طريقت گفت: «نشان يافت اجابت دوستى رضاست. افزاينده آب دوستى وفاست. مايه گنج دوستى همه نور است. بار درخت دوستى همه سرور است. هر كه از دو گيتى جدا ماند، در دوستى معذور است. هر كه از دوست جزاء دوست جويد نسپاس است، دوستى دوستى حق است، و ديگر همه وسواس است. يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‏ عظيم كارى و شگرف بازارى كه آب و خاك را برآمد، كه قبله دوستى حق گشت، و نشانه سهام وصل، چون كه ننازد رهى! و نزديكتر منزلى بمولى دوستى است! آن درختى كه همه بار سرور آرد دوستى است. آن تربت كه ازو همه نرگس انس رويد دوستى است. آن ابر كه همه نور بارد دوستى است. آن شراب كه زهر آن همه شهد است دوستى است آن راه كه خاك آن همه مشك و عبير است دوستى است. رقم دوستى ازلى است، و داغ دوستى ابدى است».

تا دوستى دوست مرا عادت و خوست‏ از دوست منم همه و از من همه دوست.

بنگر دولت دوستى كه تا كجا است! بشنو قصه دوستان كه چه زيبا است! ميدان دوستى يك دل را فراخ است. ملك فردوس بر درخت دوستى يك شاخ است.

آشامنده‏ شراب دوستى از ديدار بر ميعادست. برسد هر كه صادق روزى بآنچه مرادست.

بداود وحى آمد كه: يا داود هر كه مرا بجويد بحق مرا يابد، و آن كس كه ديگرى جويد مرا چون يابد. يا داود زمينيان را گوى: روى بصحبت و مؤانست من آريد، و بذكر من انس گيريد، تا انس دل شما باشم. من طينت دوستان خود از طينت خليل خود آفريدم، و از طينت موسى كليم خود و از طينت محمد حبيب خود. يا داود من دل مشتاقان خود را از نور خود آفريدم و بجلال خود پروردم. مرا بندگانى‏اند كه من ايشان را دوست دارم، و ايشان مرا دوست دارند: يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ‏. ايشان مرا ياد كنند و من ايشان را ياد كنم: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ‏. ايشان از من خشنود و من از ايشان خشنود:

رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ‏. ايشان در وفاء عهد من و من در وفاء عهد ايشان: أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ‏. ايشان مشتاق من و من مشتاق ايشان: «الا طال شوق الأبرار الى لقايى، و أنا الى لقائهم لاشد شوقا».

إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ‏- قال ابو سعيد الخراز رحمه اللَّه: اذا اراد اللَّه ان يوالى عبدا من عبيده فتح عليه بابا من ذكره، فاذا استلذ الذكر فتح عليه باب القرب، ثم رفعه الى مجلس الانس، ثم اجلسه على كرسى التوحيد، ثم رفع عنه الحجب، و أدخله دار الفردانية، و كشف عنه الجلال و العظمة، فاذا وقع بصره على الجلال و العظمة، بقى بلا هو، فحينئذ صار العبد فانيا، فوقع فى حفظه سبحانه، و برى‏ء من دعاوى نفسه».

بو سعيد خراز گفت: چون خداى تعالى خواهد كه بنده ‏اى برگزيند، و از ميان بندگان او را ولى خود گرداند، اول نواختى كه بر وى نهد آن باشد كه وى را بر ذكر خود دارد، تا از كار خود با كار حق پردازد، و از ياد خود با ياد حق پردازد، و از مهر خود با مهر حق آيد. چون با ذكر و مهر حق آرام گرفت، او را بخود نزديك گرداند. نشان نزديكى حلاوت طاعت بود، و كراهيت معصيت، و عزلت از خلق، و لذت خلوت.

پس او را در مجلس خلوت بر بساط انس بر كرسى توحيد نشاند. آزاد از خلق، و شاد بحق، و بى‏قرار در عشق، حجابها برداشته، و در ميدان فردانيّت فرو آورده، و مكاشف جلال و عظمت گشته، از خود بيگانه، و با حق يگانه، در خود برسيده، و بمولى رسيده، همى گويد بزبان بيخودى: بر خبر همى رفتم جويان يقين ترس يا نه، و اوميد برين مقصود از من نهان، و من كوشنده دين، ناگاه برق تجلى تافت از كمين، از ظن چنان روز بينند، و از دوست چنين بجان. شنو سخن آن پير طريقت كه نيكو گفت: اى مهيمن اكرم! اى مفضل ارحم! اى محتجب بجلال و متجلى بكرم! قسام پيش از لوح و قلم، نماينده سور هدى پس از هزاران ماتم! بادا كه باز رهم روزى از زحمت حوا و آدم! آزاد شوم از بند وجود و عدم. از دل بيرون كنم اين حسرت و ندم. با دوست بر آسايم يك دم. در مجلس انس قدح شادى بر دست نهاده دمادم.

تا كى سخن اندر صفت و خلقت آدم‏ تا كى جدل اندر حدث و قدمت عالم!
تا كى تو زنى راه برين پرده و تا كى‏ بيزار نخواهى شدن از عالم و آدم!

______________________________

[1] شيخ طبرسى در تفسير مجمع البيان نقل ميكند كه «ولى» در آيه‏ إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ … كسى است كه بر خلق ولايت داشته بامور آنان قيام كند و واجب الاطاعه باشد. مفهوم آيه اينست كه كسى كه عهده‏دار مصالح شماست و بتدبير امور شما ميپردازد همانا خداوند و پيغمبر اوست كه پيغمبر نيز بامر الهى باين كار قيام ميكند و نيز ولى كسانى هستند كه ايمان آوردند. پس از آن «آمَنُوا» را توصيف كرد و فرمود: آنان كه نماز را بشرايط آن ميگزارند و زكات ميدهند در حالى كه راكعند. اين آيه از روشنترين دلايل بر صحت امامت بلا فصل على (ع) است زيرا چنان كه گفتيم ولى در اين مورد بمعنى اولى بتدبير امور و واجب الاطاعه است چنان كه لغت نيز اين را تأييد ميكند، و مراد از الَّذِينَ آمَنُوا نيز على (ع) است، بنا بر اين نصّ بر امامت على ثابت ميشود. و جائز نيست كه ولايت بمعنى ولايت دين (قرض) يا محبت تعبير شود زيرا در آغاز آيه‏ إِنَّما آمده و آن اختصاص را ميرساند، و در صورتى كه بمعنى مذكور باشد اختصاص در آن نخواهد بود، چه خداوند مى‏ فرمايد:

وَ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْضٍ‏. و اما اينكه منظور از الَّذِينَ آمَنُوا على (ع) است، بنا بروايتى است كه از طريق عامه و خاصه وارد شده است و آن اينكه حضرت على در حال ركوع انگشتر خود را بسائل بخشيد، و جمع بودن‏ الَّذِينَ آمَنُوا با اين قول منافاتى ندارد زيرا اهل لغت گاهى مفرد را بمنظور تفخيم و تعظيم بصورت جمع بيان كنند». براى اطلاع بيشتر به تفسير مجمع البيان ذيل آيه مذكور رجوع شود.

[2] نسخه ج: اخلاق.

[3] 3نسخه ج: نگهبان و نگهدار.

كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج‏3

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=