كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة المائدة آیه 89- 83
12- النوبة الاولى
(5/ 89- 83)
قوله تعالى: وَ إِذا سَمِعُوا و چون شنوند، ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ آنچه برسول فرو فرستادند [از قرآن]، تَرى أَعْيُنَهُمْ تو بينى چشمهاى ايشان تَفِيضُ كه آب مىريزد مِنَ الدَّمْعِ از اشك، مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِ از آنچه بشناختند از حق، يَقُولُونَ همى گويند: رَبَّنا خداوند ما! آمَنَّا ما بگرويديم، فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ (83) ما را در گواهان خويش نويس.
وَ ما لَنا و چه رسيد ما را، لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ كه بنگرويم بخداى وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِ و بآنچه بما آمد از راستى، وَ نَطْمَعُ و اميد ميداريم أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا كه در آرد ما را خداوند ما، مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ (84) با گروه نيكان.
فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بايشان داد خداى، بِما قالُوا بآنچه گفتند جَنَّاتٍ بهشتهايى، تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ ميرود زير درختان آن جويهاى روان، خالِدِينَ فِيها جاويدان در آن وَ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ (85) و آنست پاداش نيكوكاران.
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا و ايشان كه بپائيدند بر كفر خود وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و دروغ زن گرفتند رساننده سخنان ما، أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ (86) ايشاناند دوزخيان و كسان آتش.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، لا تُحَرِّمُوا حرام مكنيد، طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ اين پاكها كه اللَّه شما را حلال كرد، وَ لا تَعْتَدُوا و از اندازه در مگذاريد، إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (78) كه اللَّه دوست ندارد از اندازه در گذرندگان.
وَ كُلُوا و ميخوريد مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ از آنچه اللَّه شما را روزى كرد، حَلالًا طَيِّباً گشاده پاك وَ اتَّقُوا اللَّهَ و پرهيزيد از خشم و عذاب خداى الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ (88)، آن خداى كه باو گرويدهايد.
لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ خداى شما را نگيريد، بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ بلغو كه در ميان سوگندان شماست وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ لكن شما را كه گيرد، بِما عَقَّدْتُمُ الْأَيْمانَ بآن گيرد كه بزبان سوگند خوريد و بدل در آن آهنگ سوگند داريد، فَكَفَّارَتُهُ كفارت آن سوگند و سترنده لائمه از سوگند خواره، إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ طعام دادن ده درويش است، مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ از ميانه آن طعام كه اهل خويش را ميدهيد، أَوْ كِسْوَتُهُمْ يا پوشيدن ده درويش، أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ يا آزاد كردن گردنى برده مسلمان فَمَنْ لَمْ يَجِدْ هر كه ازين سه هيچيز نيابد، فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ سه روز روزه دارد، ذلِكَ اين چهار آنچه كرديد كَفَّارَةُ أَيْمانِكُمْ كفّارت سوگندان شما است [و سترنده برگان شما] إِذا حَلَفْتُمْ كه سوگند خوريد [و از آن باز آئيد]، وَ احْفَظُوا أَيْمانَكُمْ و سوگندان خويش را ميكوشيد [از گزاف و بيداد]، كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ چنين كه هست پيدا ميكند خداى شما را سخنان خويش و نشانهاى پسند خويش، لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (98) تا مگر آزادى كنيد.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ الاية- اين آيت در شأن نجاشى است نام وى اصحمه، و هو بالحبشية عطية، ملك حبشه بود والى زمين مهاجرة الاولى.
و نجاشى اول ترسا بود، پس مسلمان شد، و اين آيت در شأن اوست و قوم او كه مسلمان شدند از اهل ولايت او، چون قرآن بشنيدند چشم ايشان ديدند كه آب مى ريخت از شادى و بيدارى آنچه بشناخته بودند از حق، كه از قرآن آن شنيدند راست كه در انجيل خوانده بودند، و گفته اند كه اين در شأن وفد يمن آمد كه بر ابو بكر صديق آمدند، و گفتند:
اقرأ علينا القرآن، قرآن بر ما خوان. ابو بكر چيزى از قرآن بر ايشان خواند. ايشان از سر صفاء وقت و سوز دل خوش بزاريدند و بگريستند. ابو بكر صديق كه ايشان را چنان ديد، او را خوش آمد، گفت: هكذا كنا، فقست القلوب. پس رب العالمين در شأن ايشان آيت فرستاد. وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ يعنى القرآن تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمَّا عَرَفُوا مِنَ الْحَقِ. و مصطفى (ص) ايشان را گفته:
«ارق الناس اهل اليمن».
يَقُولُونَ رَبَّنا آمَنَّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ- يعنى مع امّة محمّد (ص) الذين يشهدون بالحق همى گويند خداوندا ما ايمان آورديم، ما را در اين امّت محمد نويس، ايشان كه گواهى بسزا و راستى دهند. همانست كه جاى ديگر گفت: «لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النَّاسِ». معنى ديگر فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ يعنى مع من شهد من انبيائك و صالحى عبادك بأنه لا اله الا انت. ما را در جمله آن پيغامبران و نيكمردان نويس كه گواهى ميدهند بخداوندى و يكتايى تو.
وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ- قوم نجاشى كه مسلمان شدند چون بازگشتند با ديار و وطن خويش، كافران ايشان را ملامت كردند، و زبان در ايشان نهادند كه: تركتم ملة عيسى و دين آبائكم! دين پدران خويش و ملت عيسى بگذاشتيد! ايشان جواب دادند كه: وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِ اين ما لَنا در لغت عرب در جاى «لم» نهادند. ميگويد: چرا ايمان نياريم و چه رسيد ما را كه بنگرويم بخدا و بآنچه بما آمد از رسول و قرآن؟! وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ اى مع امة محمّد (ص). اين قوم صالحان امت محمداند كه جاى ديگر ميگويد: «أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ»، فَأَثابَهُمُ اللَّهُ بِما قالُوا الاية. رب العالمين جزاء ايشان بهشتها داد بآنچه گفتند كه: فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ، و نيز گفتند: وَ نَطْمَعُ أَنْ يُدْخِلَنا رَبُّنا مَعَ الْقَوْمِ الصَّالِحِينَ، و بآن گفتار ايشان اخلاص پيوسته بود، كه بآخر گفت: وَ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ اى المخلصين. اين دليل است كه اخلاص قرين قول و عمل مى بايد تا مستحق ثواب گردد. آن گه صفت كافران و مآل و مرجع ايشان نيز بگفت: وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِكَ أَصْحابُ الْجَحِيمِ- الجحيم النّارالشّديدة الوقود. يقال: جحم النّار اذا زاد فى ايقادها، و جاحم الحرب اشدّ مواضعها.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ- اين آيت در شأن عثمان بن مظعون آمد كه رهبانيت بر دست گرفته بود و در سراى خود سرب ساخته بود، و در آن مى بود. بروز چيزى نمى خورد، و بشب خواب نميكرد، و گوشت نمى خورد، و با اهل خود نمى بود، و اين عثمان بن مظعون الجمحى از مهينان و بهينان صحابه بود. رسول خدا وى را برادر خواند، و چون از دنيا بيرون شد، مصطفى (ص) بخانه وى شد، وى را مرده ديد، او را بوسه داد. چون عثمان اين رهبانيت بر دست گرفت، قومى از صحابه را از وى آرزوى آمد، و بوى پيوستند در خانه وى، و در موافقت سيرت وى. ابو بكر صدّيق از ايشان بود و عمر و على و عبد اللَّه بن مسعود و المقداد بن الاسود الكندى و سالم مولى ابى حذيفة بن عتبه و سلمان الفارسى و ابو ذر و عمار، اين جماعت در خانه وى در آن سرب مى بودند، بروز روزه مى داشتند، و بشب قيام ميكردند، و بر جامه خواب نمى خفتند، و گوشت و چربش نمى خوردند، و گرد زنان نمى گشتند، و بوى خوش بكار نمى داشتند، و پلاس مى پوشيدند، و يكبارگى از دنيا و لذّات دنيا اعراض كردند، و همّت كردند كه در زمين سيّاحى كنند، و رهبانيت بر دست گيرند، و تنهاى خود را خصى گردانند.
روزى زن عثمان مظعون نام وى خوله در حجره عائشه شد، و رسول خدا حاضر بود، از عائشه پرسيد كه: آن زن كيست؟ عائشه وى را خبر كرد، گفت: «ما لي اراها باذّ الهيئة»؟ چونست كه وى را ناساخته و ناآراسته مى بينم و پژمرده؟ خوله قصّه عثمان و آن جماعت مصطفى را باز گفت: رسول خدا خشم گرفت، برخاست، و بدر سراى عثمان شد، و ايشان را از آن نهى كرد، و گفت:
«انى لم اومر بذلك، ان لأنفسكم عليكم حقا، فصوموا و أفطروا و قوموا و ناموا، فانى اقوم و انام و اصوم و أفطر و آكل اللحم و الدسم و آتى النساء، و من رغب عن سنتى فليس منّى».
پس رسول خدا مردمان را جمع كرد، و ايشان را خطبه خواند و گفت:
«ما بال اقوام حرموا النساء و الطعام و الطيب و النوم و شهوات الدنيا؟ اما انى لست آمركم ان تكونوا قسيسين و رهبانا، فانه ليس فى دينى ترك اللحم و النساء و لا اتخاذ الصوامع، و ان سياحة امتى الصوم و رهبانيتهم الجهاد.اعبدوا اللَّه و لا تشركوا به شيئا و حجّوا و اعتمروا و أقيموا الصّلاة و آتوا الزكاة و صوموا رمضان و استقيموا يستقم لكم، و انّما هلك من كان قبلكم بالتشديد، شدّدوا على انفسهم فشدّد اللَّه عليهم، فأولئك بقاياهم فى الديارات و الصوامع».
رسول خدا ايشان را از آن نهى كرد، و بر وفق آن آيت آمد كه: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ.
زيد بن اسلم روايت كند از پدر خويش كه: عبد اللَّه بن رواحه را مهمانى رسيد، و شغلى را از خانه بيرون شد. اهل وى طعام پيش مهمان ننهاد، و انتظار عبد اللَّه كرد. چون باز آمد، گفت: چرا طعام بمهمان ندادى و از بهر من او را باز داشتى؟ گفت: طعام اندك بود ميخواستم كه تو نيز در رسى، و با يكديگر بخوريم.عبد اللَّه گفت: اكنون كه چنين كردى، آن طعام بر خود حرام كردم. اهل وى گفت:اگر تو نخورى من نيز بر خود حرام كردم. مهمان گفت: اگر شما نخوريد بر من نيز حرام گشت. عبد اللَّه گفت: يا فلانه دانى چه كنى؟ طعام بيار تا با يكديگر موافقت كنيم، و بنام خدا دست فرا كنيم، و بكار بريم. بامداد عبد اللَّه رفت، و با رسول خدا گفت كه: ما شب چنين كرديم. رسول گفت: «احسنت يا عبد اللَّه» در آن حال جبرئيل آمد، و اين آيت در شأن وى فرو آورد.
و روايت كنند از ابن عباس كه مردى گفت: يا رسول اللَّه انى اصبت من اللحم فانتشرت، و أخذتنى شهوة فحرمت اللحم. فانزل اللَّه هذه الآية: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ. يعنى اللذات التي تشتهيها النفوس و تميل اليها القلوب، ممّا احل لكم من المطاعم الطيبة و المشارب اللذيذة، وَ لا تَعْتَدُوا لاتجاوزوا الحلال الى الحرام. و گفته اند: اعتدا اينجا خصى كردن است خويشتن را و قطع آلت تناسل.
رب العالمين گفت: مكنيد كه اين اعتداست، از حدود و اندازه شرع درگذشتن، و اللَّه تعالى ايشان را كه اين كنند دوست ندارد.
و فى الخبر ان عثمان بن مظعون اتى النبى (ص) فقال: ائذن لى فى الاختصاء، فقال رسول اللَّه (ص): «ليس منا من خصى، و لا اختصى، ان خصاء امتى الصيام». فقال:
يا رسول اللَّه ائذن لنا فى السياحة، فقال: «ان سياحة امتى الجهاد فى سبيل اللَّه». قال:يا رسول اللَّه ائذن لنا فى الترهب، فقال: «ان ترهب امتى الجلوس فى المساجد انتظار الصلاة».
وَ كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طَيِّباً- عبد اللَّه مبارك گفت: الحلال ما اخذته من وجهه، و الطيب ما غذى و نما، فاما الجوامد و الطين و التراب و ما لا يغذى فمكروه الا على جهة التداوى. وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنْتُمْ بِهِ مُؤْمِنُونَ-
روى عن عائشة و ابى موسى الاشعرى ان النبى (ص) كان يأكل الدجاج و الفالوذ، و كان يعجبه الحلواء و العسل، و قال: «ان المؤمن حلو يحبّ الحلاوة، و قال: فى بطن المؤمن زاوية لا يملأها الا الحلواء»،
وروى: ان الحسن كان يأكل الفالوذ، فدخل عليه فرقد السبخى، فقال:«يا فرقد! ما تقول فى هذا»؟ فقال: لا آكله و لا احب اكله، فأقبل الحسن على غيره كالمتعجب، و قال: «لعاب النحل بلباب البرّ مع سمن البقر، هل يعيه مسلم»؟ و جاء رجل الى الحسن، فقال: ان لى جارا لا يأكل الفالوذ. قال: فلم؟ قال: يقول سمن البقر لا نؤدّى شكره، فقال الحسن: فيشرب الماء البارد. قال: نعم. قال: «ان جارك جاهل ان نعمة اللَّه عليه فى الماء البارد اكثر من نعمته عليه فى الفالوذ».
قوله: لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ- ابن عباس گفت: چون اين آيت فرو آمد كه لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ ايشان گفتند: يا رسول اللَّه ما سوگند خورده بوديم بر آن كار كه پيش داشتيم، اكنون كفّارت سوگندان ما چيست؟
رب العالمين كفارت آن پديد كرد: إِطْعامُ عَشَرَةِ مَساكِينَ الى آخره، اما نخست بيان سوگندان كرد، و لغو و تحقيق از هم جدا كرد، گفت: لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ.
لغو يمين بر جمله آنست كه در زبان گوينده ميرود از سوگندان بى عزيمت بر عقد سوگند خوردن، عرب به آن بس گوينده اند: لا و اللَّه بلى و اللَّه، و در سورة البقرة بشرح ترازين گفته آمد.
وَ لكِنْ يُؤاخِذُكُمْ بِما عَقَّدْتُمُ الْأَيْمانَ ابن كثير و نافع و ابو عمرو و حفص عن عاصم عقّدتم بتشديد خوانند بمعنى مبالغت بى ارادت تكثير. حمزه و كسايى و ابو بكر عن عاصم بتخفيف خوانند و هو الاصل. ابن عامر بالف خواند عاقدتم، و هو ايضا للواحد، كقوله: عافاه اللَّه، و عاقبت اللص. بِما عَقَّدْتُمُ الْأَيْمانَ اى قصدتم و تعمدتم و أردتم، و نويتم، كقوله: «بِما كَسَبَتْ قُلُوبُكُمْ. «فَكَفَّارَتُهُ» يعنى فكفارة ما عقدتم من الايمان اذا حنثتم، اطعام عشرة مساكين. كفارت آن سوگند كه دروغ كنند طعام دادن ده درويش است هر درويشى را يك مدّ، و المدّ رطل و ثلث، اين مذهب شافعى است، و مذهب ابو حنيفه آنست كه اگر گندم دهد هر درويشى را نيم صاع بدهد، و اگر جو دهد يا خرما يا مويز يك صاع تمام بدهد، و مذهب شافعى لا بد حبوب دهد نه قيمت آن دهد و نه آرد و نه نان و نه تغديت و نه تعشيت، كه بنزديك وى اعتبار بنص است، و از نصّ تجاوز نكند، اما ابو حنيفه قيمت آن روا دارد و همچنين بجاى حبوب آرد و نان ما تغديت و تعشيت جائز دارد، كه بنزديك وى اعتبار بمنفعت و مصلحت است، و بقول شافعى كفارت الا بآزاد مسلمان محتاج نبايد داد، و بقول بو حنيفه كفارت على الخصوص بيرون از زكاة باهل ذمّت روا باشد كه دهند. و دليل شافعى قول خداست جل جلاله:
وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَكُمُ، قال: و الكفر من اسفه السفه، يقول اللَّه تعالى: أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ. و دليل ابو حنيفه آنست كه گفت جلّ و عزّ: وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً، قال: و الاسير لا يكون الا من الكافرين.
مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ- ميگويد: از ميانه آن طعام كه اهل خويش راميدهيد، نه نفيستر طعام توانگران، و نه خسيس تر آن، نه بهينه طعام توانگران، و نه بترينه طعام درويشان. و قيل: «مِنْ أَوْسَطِ ما تُطْعِمُونَ أَهْلِيكُمْ» يعنى المدلان هذا القدر وسط فى الشبع. أَوْ كِسْوَتُهُمْ- شافعى گفت: هر چه نام كسوت برآن افتد چون ازار و ردا و پيراهن روا باشد. ابو حنيفه گفت: جامه اى بايد جامع كه كسوت را بشايد، و عمامه روا نباشد كه كسوت را نشايد.
أَوْ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ- برده اى بايد مؤمن، كه جاى ديگر مقيد گفت: «فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ»، و شافعى اين بر اصل خود بنا كرد كه: يحمل المطلق على المقيد، و نيز در خبر است: «اعتقها فانها مؤمنة» و بو حنيفه رقبه كافره روا بيند مگر در كفارت قتل، و رقبه خرد و بزرگ و نرينه و مادينه در آن يكسانست، اما اگر عيبى دارد كه وى را از عمل باز دارد، چون نابينايى در چشم و گنگى در زبان و شلل در اعضا روا نباشد، و اگر عيبى بود كه وى را از عمل مقصود باز ندارد، چنان كه اعور بود يا يك انگشت ندارد و امثال اين جائز باشد.
و سوگند خواره كه كفّارت ميكند درين هر سه مخير است، كه رب العالمين بلفظ تخيير گفت، اما فاضلتر آنست كه نفع مردم بيشتر در آن است، اگر در روزگار قحط و جدوبت باشد كه مردم را حاجت بقوت و طعام بيشتر بود طعام اولى تر و نيكوتر، كه قوام حيات درين طعام است، و مردم را بدان حاجت است، و اگر روزگار خصب بود و فراخى، و مردم از قوت و طعام در نمانند اعتاق و كسوت فاضلتر. پس اگر ازين سه درماند و درويش باشد، چنان كه از قوت خود و عيال وى در يك شبانروز هيچ چيز بسر مى نيايد، روزه دارد سه روز پيوسته يا گسسته، و پيوسته تمامتر و نيكوتر، و بيك قول شافعى واجب.
فذلك قوله: فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ.
ذلِكَ- اى الّذى ذكرت كَفَّارَةُ أَيْمانِكُمْ إِذا حَلَفْتُمْ على يمين، فرأيتم غيرها خيرا منها. چون سوگند خوريد كارى را كه كنيد و ناكردن به، يا نكنيد و كردن به، از سوگند خود بازآئيد، و آن كنيد كه بهتر است و نيكوتر، پس آن گه آن سوگند را كفارت كنيد.
روى عبد اللَّه بن سمرة قال: قال رسول اللَّه (ص): يا عبد الرحمن بن سمرة لا تسأل الامارة فانّك ان اوتيتها عن مسئلة وكلت اليها، و ان اوتيتها عن غيرمسئلة اعنت عليها، و اذا حلفت على يمين فرأيت غيرها خيرا منها فكفّر عن يمينك، و آت الّذى هو خير.
وَ احْفَظُوا أَيْمانَكُمْ- و سوگندان خويش را ميكوشيد، بگزاف و بيداد مخوريد، و نام اللَّه عرضه مسازيد، مانع از خير وصلة ارحام، و چون خورديد ياد داريد و نگه داريد، و آن را آزرم داريد، و جور را سوگند خوردن گناه است، و راست داشتن آن گناه، و از آن بازآمدن واجب، و كفارت فريضه، و جز بنام خدا و صفات وى و سخنان وى سوگند نيست. قال الشافعى: من حلف بغير اللَّه فهو يمين مكروهة، و أخشى ان تكون معصية.
قال النبى (ص): «لا تحلفوا بآبائكم و لا بالانداد»، و قال: «من حلف بغير اللَّه فقد أشرك»، و روى: «فقد كفر».
قوله: كفر، تأويله انّه اذا حلف بغير اللَّه، و هو يعتقد تعظيم ما حلف به كتعظيم اللَّه فقد كفر بذلك. كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ الاية- درين آيت اشارتست كه ايمان شنيدنى است و ديدنى و شناختنى و گفتنى و كردنى. سمعوا دليل است كه شنيدنى است، تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفِيضُ مِنَ الدَّمْعِ دليل است كه ديدنى است، مِمَّا عَرَفُوا دليل است كه شناختنى است، يَقُولُونَ دليل است كه گفتنى است. آن گه در آخر آيت گفت: وَ ذلِكَ جَزاءُ الْمُحْسِنِينَ- اين محسنين دليل است كه عمل در آن كردنى است اما ابتدا بسماع كرد كه نخست سماع است، بنده حق بشنود، او را خوش آيد، درپذيرد، و بكار درآيد و عمل كند. رب العالمين قومى را مىپسندد كه جمله اين خصال در ايشان موجود است. گفته اند كه: سه چيز نشان معرفتست، و هر سه ايشان را بكمال بود:
بكا و دعا و رضا. بكا بر جفا و دعا بر عطا و رضا بقضا. هر آن كس كه دعوى معرفت كند،و اين سه خصلت در وى نيست، وى در دعوى صادق نيست، و در شمار عارفان نيست، و در ميان جوانمردان و دينداران او را نوايى نيست.
پير طريقت گفت: «معرفت دو است: معرفت عام و معرفت خاص. معرفت عام سمعى است و معرفت خاص عيانى. معرفت عام از عين جود است، و معرفت خاص محض موجود. معرفت عام را گفت: «وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ». معرفت خاص را گفت: «سَيُرِيكُمْ آياتِهِ فَتَعْرِفُونَها». «وَ إِذا سَمِعُوا» اهل شريعت را مدحت است، «سَيُرِيكُمْ آياتِهِ» اهل حقيقت را تهنيت است. هر كه از شريعت گويد، گر هيچ با پس نگرد ملحد گردد. هر كه از حقيقت گويد، گر هيچ با خود نگرد مشرك گردد.
وَ ما لَنا لا نُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ ما جاءَنا مِنَ الْحَقِ- اين جوانمردانى را بيامد كه جانهاى ايشان محمل اندوه است، و دلهاشان منزل درد. سرير اسرار عزّت دين در ازل در پرده اطوار طينت ايشان نهادند، و آفتاب معرفت از شرفات مجد دولت ايشان بتافت.
گفتند: پس از آنكه جمال عزت قرآن بر دلهاى ما تجلى نمود، چون كه ننازيم! و در راه عشق او جان چرا نبازيم! عجب دانى چيست؟ عجب آنست كه هر كه گرفتار اين حديث است شاد بدان است كه روزى در سرا نيست:
| ما را غم آن غمزه غماز خوش است | وز چون توبتى كشيدن ناز خوش است. | |
در هر دورى و در هر قرنى اين بار درد و اندوه دين را حمالى برخاست، و در هيچ دور اندر طبقه اوليا طرفه تر از آن جوان خراباتى برنخاست كه در روزگار جنيد و شبلى بود. پير زنى را فرزندى بود و او را ناخلف مىشمردند و از اعجوبهاى تقدير خود خبر نداشتند، ندانستند كه اين خلف و ناخلف نقدى است كه بدست تقدير در دار الضرب ازل زده اند، و كس را بر آن اطلاع نداده اند. آن پسر را همه روز در خرابات مى ديدند دام دريده و آشفته روزگار، و آن مادر وى شب و روز دست بدعا برداشته، و در خداى مى زارد و مى نالد كه: بار خدايا! هيچ روى آن دارد كه اين جگر گوشه ما را ازين گرداب معصيت بيرون آرى، و از جام بيدارى او را شربتى دهى! تا دل ما فارغ گردد.
گفتا: هاتفى آواز داد كه: اى پير زن خوش باش، كه ما اين پسر را در كار دل پردرد تو كرديم، و آن گه دانه شوق بر دام محبّت براى صيد او بستيم. تا پير زن درين انديشه بود، جوان از خواب درآمد آشفته و سرگردان نعره همى كشيد و همى گفت: اين ربى اين ربى؟ كجات جويم اى ماه دلستان، از كجا خوانم اى دلرباى دوستان. اين ربّى اين ربى؟ اى مادر خداى من كو؟ دلگشاى و رهنماى من كو؟ مرهم خستگى من كو؟ داروى درماندگى من كو؟ آه! كجا بدست آيد امروز اين چنين خراباتى، تا بغبار نعل قدم او تبرك گيريم، و آن را كحل ديده خويش سازيم! نيكو گفت آن جوانمرد كه گفت:
| در زواياى خرابات از چنين مستان هنوز | چند گويى مرد هست و مرد هست آن مرد كو؟ | |
| بر درختى كين چنين مرغان همى دستان زنند | زان درخت امروز اصل و بيخ و شاخ و ورد كو؟ | |
| از براى انس جان اندر ميان انس و جان | يك رفيق هم سرشت هم دم هم درد كو؟ | |
هم چنان همى بود تا ديگر روز، هر ساعتى سوخته تر و واله تر. ديگر روز مادر او را پيش مشايخ شهر برد، گفت: اين پسرم را درمان بسازيد، و اين درد را دارو پديد كنيد. ايشان درماندند، گفتند: اين دردى بس محكم است و جايگير، تدبير آنست كه او را به بغداد برى پيش پيران طريقت جنيد و شبلى، كه اوتاد جهان ايشانند. آن پير زن به بس رنج و تعب او را در پيش گرفت، و به بغداد برد پيش مشايخ طريقت. جنيد درو نگرست، قابل نظر ربوبيّت ديد، بباطن آن جوان نظرى كرد، خورشيد دولت ديد كه از زير ابر بشريت وى مى تافت. گفت: يا ضعيفه او را بمكّه بايد شد پيش بو العباس عطا و ابو بكر كتانى كه پيران جهان امروز ايشاناند، و درمان اين درد هم ايشان دانند. آن پير زن او را فرار راه كرد، و سر بباديه درنهاد بهزاران مشقّت به مكه رسيدند پيش آن شاهان طريقت. ايشان چون او را ديدند، گفتند: عجب جوانى است اين جوان! كه نسيم صباء دولت فقر از سر زلف وى مى دمد! او را بكوه لبنان بايد برد كه قوام دهر آنجااند. مادر گفت: خيز جان مادر! چيزيست هر آينه درين زير گليم! پاى برهنه و سر برهنه و شكم گرسنه روى در بيابان نهادند تا رسيدند بكوه لبنان:
| جبالىّ التألف ذو انفراد | غريب اللَّه مأواه القفار | |
| پويان و دواناند و غريوان بجهان در | در صومعه و كوهان در غار و بيابان | |
يك چند در آن صحرا همى گشتند، تا بكناره چشمه رسيدند. شش كس را ديدند ايستاده، و يكى در پيش نهاده. چون آن جوان را ديدند استقبال كردند، گفتند:دير آمدى، نماز كن برين مرد كه وى غوث جهان بود، و چون از دنيا بيرون مى شد وصيت كرد كه خليفه من در راه است، همين ساعت رسد، او را گوئيد تا بر من نماز كند، و مرقع من درپوشد، و بجاى من بنشيند. آن جوان رفت، و غسلى كرد، و مرقع شيخ در پوشيد، و انوار خداى بر نقطه دل وى تجلّى كرد، و مشكلات شريعت و اسرار طريقت نهمار بر دل وى كشف گشت، فراز آمد، و آن شيخ را غسلى بداد بر وى نماز كرد، و او را در خاك نهاد، و بجاى وى نشست. پير زن چون وى را چنان ديد آهى كرد، و جان بداد:
| هر مرحله اى كه بود راهى كرديم | وز آتش دل آتشگاهى كرديم | |
| در هر چيز بتا! نگاهى كرديم | ديديم در آن نقش تو آهى كرديم. | |
آرى جان و جهان كشش اين كار كند، و جذبه الطاف اين رنگ دارد. جذبة من الحق توازى عمل الثقلين.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تُحَرِّمُوا طَيِّباتِ ما أَحَلَّ اللَّهُ لَكُمْ- نشان سعادت بنده آنست كه بر حدّ فرمان بايستد، و از اندازه شرع در نگذرد. اگر مباحى بيند بخضوع و خشوع پيش شود، و بجان و دل در پذيرد، و گر محظورى بيند بايستد و در آن تصرف نكند، و جحود نيارد. هواى و دل خواست خويش در باقى كند، و خود را بدست زمام شريعت دهد:
| اگر نز بهر شرعستى در اندر بنددى گردون | و گر نز بهر دينستى كمر بگشايدى جوزا. | |
وَ كُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلالًا طَيِّباً- حلال طيّب آنست كه بى طلب از غيب درآيد، و هر چه از غيب آيد بى عيب آيد. بجان و دل قبول بايد كرد، و رازق را در آن نهمار شكر بايد كرد. خبر درست است كه رسول خدا (ص) عمر خطاب را عطا داد.عرم گفت: اعطه افقر اليه منى،فقال (ص): «خذه فتمولّه، و تصدق به، فما جاءك من هذا المال و انت غير مشرف و لا سائل، فخذه، و مالا فلا تتبعه نفسك»،
و قال نافع كان المختار يبعث الى ابن عمر بالمال فيقبله، و يقول: لا اسأل احدا شيئا، و لا اردّ ما رزقنى اللَّه. و گفته اند: حلال طيب آنست كه آنچه خورد بر شهود رازق خورد، اگر بدين رتبت نرسد بر ذكر وى خورد، كه مصطفى (ص) گفت:
«سمّ اللَّه و كل بيمينك و كل مما يليك».
و زينهار كه بغفلت نخورى كه خوردن بغفلت در شريعت ارادت حرام است و تخم طغيانست، و اهل غفلت را ميگويد عزّ جلاله: يَتَمَتَّعُونَ وَ يَأْكُلُونَ كَما تَأْكُلُ الْأَنْعامُ وَ النَّارُ مَثْوىً لَهُمْ.
لا يُؤاخِذُكُمُ اللَّهُ بِاللَّغْوِ فِي أَيْمانِكُمْ- جوانمردان طريقت در غلبات وجد خويش تجديد عهد و تاكيد عقد را گه گه سوگندى ياد كنند كه: و حقك لا نظرت الى سواك و لا قلت لغيرك و لا خلت عن عهدك. اين سوگندها بحكم توحيد لغو است، و از شهود احديّت سهو، كه بنده را چه جاى آنست كه خود را وزنى نهد، يا كسى پندارد! يا گفت خود را محلّى داند! تا برو سوگند نهد! بلكه سزاى بنده آنست كه احكام وى را بحسن رضا استقبال كند، اگر خوانند يا راند در آن اعتراض نيارد، و از آن اعراض نكند، و در حقايق، وصلت و هجرت نگويد. آنچه دهد گيرد، و آنچه آيد پذيرد، و بحقيقت داند كه مهربان بر كمال اوست، و مقدر و مدبر بهمه حال اوست.
پير طريقت گفت: «اى نزديكتر بما از ما! و مهربانتر بما از ما! نوازنده ما بى ما، بكرم خويش نه بسزاء ما، نه كار بما، نه بار بطاقت ما، نه معاملت در خور ما، نه منت بتوان ما، هر چه كرديم تاوان بر ما، هر چه تو كردى باقى بر ما. هر چه كردى بجاى ما بخود كردى نه براى ما».
و چنان كه كفارت در شريعت بزبان علم معروفست اما العتق و اما الاطعام و اما الكسوة فان لم يستطع فصيام ثلاثة ايام، هم چنان كفارت طريقت بزبان اشارت سه قسم است: بذل الروح بحكم الوجد، او بذل القلب بصحّة القصد، او بذل النفس بدوام الجهد، فان عجزت فامساك و صيام عن المناهى و المزاجر.
كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج3