الاسراء - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره الاسراء آیه 2 – 12

2- النوبة الاولى‏

(17/ 12- 2)

قوله تعالى:

«وَ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ» موسى را نامه داديم،

«وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرائِيلَ» و آن را رهنمونى كرديم بنى اسرائيل را،

«أَلَّا تَتَّخِذُوا مِنْ دُونِي وَكِيلًا (2)» [و پيغام بايشان اين بود] كه جز از من وكيل مگيريد.

«ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ» اى فرزندان فرزندان نوح كه برداشتيم با او [در كشتى‏]

«إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً (3)» نوح ما را بنده‏اى‏ سپاس دار بود.

«وَ قَضَيْنا» و پيغام داديم و سخن رسانيديم و پند داديم،

«إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ» بنى اسرائيل را در نامه و پيغام خويش،

«لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ» كه ناچار فساد خواهيد كرد در زمين مقدس دو بار،

«وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيراً (4)»و پس بيرون خواهيد شد بيرون شدنى نهمار [و برترى خواهيد جست‏] و بر خواهيد شد از مقام طاعت بر شدنى بزرگ.

«فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما» چون هنگام پيشين مرّة آيد از آن دو،

«بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا» بينگيزيم بر شما بندگانى‏ از آن ما،

«أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ» با زور سخت،

«فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ» تا بجست و جوى در آيند در سرايها [و تنگ جايها]

«وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولًا (5)» و اين وعيديست كردنى.

«ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ» آن گه شما را غلبه دهيم بر ايشان [تا ايشان را بيرون كنيد]،

«وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ» و شما را پس آن مالها افزائيم و پسران،

«وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً (6)» و شما را انبوه سپاه تر كنيم از آنچ بوديد.

«إِنْ أَحْسَنْتُمْ» اگر نيكويى كنيد،

«أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ» نيكويى خود را كنيد،

«وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها» و اگر بد كنيد خود را مى‏كنيد،

«فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» چون هنگام عقوبت فساد كردن پسينه آيد،

«لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ» تا در رويهاى شما اندوه پيدا كنند،

«وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ» و تا در مسجد بيت مقدس آيند،

«كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ» چنانك باوّل بار درآمده بودند،

«وَ لِيُتَبِّرُوا ما عَلَوْا تَتْبِيراً (7)» و تا هلاك كنند و نيست آرند چندانك توانند و بر آن غلبه كنند.

«عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ» چنان ميخواهد خداوند شما كه آخر بر شما ببخشايد،

«وَ إِنْ عُدْتُمْ» و اگر پس باز گرديد [با خيانت‏]،

«عُدْنا» ما باز گرديم [با عقوبت‏]،

«وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً (8)» و ما زندان كافران ساختيم دوزخ را و جاى ايشان كرديم‏.

«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي» اين قرآن راه مى‏نمايد،

«لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ» آن راه را كه آن راست ترست و پاينده‏تر،

«وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ» و مؤمنانرابشارت ميدهد [اين قرآن‏]،

«الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ» آن مؤمنان كه كار هاى نيكو كنند،

«أَنَّ لَهُمْ أَجْراً كَبِيراً (9)» كه ايشانراست مزدى بزرگوار.

«وَ أَنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ» و ايشان كه بنمى‏گروند بروز رستاخيز،

«أَعْتَدْنا لَهُمْ عَذاباً أَلِيماً (10)» ساختيم ايشان را عذابى دردنماى.

«وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ» مردم بر خويشتن بد ميخواهند،

«دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ» در نيك خواستن خويشتن را،

«وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا (11)» و آدمى شتاب ز دست تا بود.

«وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ» شب و روز را دو نشان كرديم [از قدرت خويش و دو دليل بر علم خويش‏]،

«فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ» نشان شب بسترديم [و سياه كرديم‏]،

«وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً» و نشان روز روشن كرديم بينا،

«لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ» تا فضل خداوند خويش بجوئيد [و روزى خويش‏]،

«وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ» و تا بدانيد [بشمار شب و روز شمار سالها و راست داشتن هنگامها،

«وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِيلًا (12)» و هر چيزى را گشاده و باز نموده از يكديگر پيدا كرديم پيدا كردنى.

النوبة الثانية

قوله تعالى: «وَ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ» اى التّوراة، «وَ جَعَلْناهُ» يعنى التّوراة.

و قيل: يعنى موسى (ع)، «هُدىً لِبَنِي إِسْرائِيلَ أَلَّا تَتَّخِذُوا» اى دللناهم به على الهدى فقلنا لا تتّخذوا،- ان- زيادتست و معنى آنست كه موسى را تورات داديم و او را سبب هدايت بنى اسرائيل كرديم و گفتيم كه جز از من وكيلى مگيريد و كارسازى مدانيد، آن گه گفت:«ذُرِّيَّةَ مَنْ حَمَلْنا مَعَ نُوحٍ» نداء مضافست يعنى كه اين خطاب با شما است‏ اى فرزندان فرزندان نوح، و مراد باين همه خلقست عرب و عجم كه از فرزندان نوح‏اند. و قيل: عنى بذلك سام بن نوح لانّ بنى اسرائيل من ولده.

و اين منّتى است كه ربّ العالمين بر ايشان مى ‏نهد و نعمتى كه با ياد ايشان مى‏دهد ميگويد اى فرزندان آن كس كه او را برداشتيم در كشتى با نوح و از غرق برهانيديم، و روا باشد كه «ذُرِّيَّةَ» مفعول «أَلَّا تَتَّخِذُوا» نهند و «وَكِيلًا» مفعول دوم باشد- و معنى آنست كه پيغام بايشان اين بود كه ذريت فرزندان نوح را كاردان‏ و كارساز خود مگيريد جز از من و باين قول وكيل بموقع جمع افتاده است و افتد فعيل بمعنى جمع، كقوله: «وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً» ابو عمرو «لا يتخذوا» بيا خواند يعنى: لان لا يتّخذوا من دونى وكيلا- تورات را رهنمونى كرديم بنى اسرائيل را تا جز از من وكيلى نگيرند و جز از من خدايى ندانند، الوكيل ها هنا- الرّبّ- و سمّى اللَّه عزّ و جل نفسه وكيلا لانّه هو الذى يلى امر العباد و يتكفّله و يقوم بما يكلون اليه و يتوكلون فيه عليه، «إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً» كنايتست از نوح (ع)، كان شكره انّه كان اذا اكل قال:

«بسم اللَّه» و اذا فرغ من الاكل قال: «الحمد للَّه» و اذا لبس ثوبا قال: «بسم اللَّه» و اذا نزعه قال: «الحمد للَّه» و من خصائص نوح (ع) انّه كان اطول الانبياء عمرا فقيل له كبير الانبياء و شيخ المرسلين، و جعل معجزته فى نفسه لانّه عمر الف سنة لم ينغض له سنّ اى لم يتحرّك و لم ينقص له قوّة و لم يبالغ احد من الرّسل فى الدّعوة مثل ما بالغ و كان يدعو قومه ليلا و نهارا اعلانا و اسرارا و لم يبق نبىّ من امّته من الضرب و الشّتم و انواع الاذى و الجفاء ما لقى نوح، و جعل ثانى المصطفى فى الميثاق و الوحى، فقال تعالى: «وَ إِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوحٍ» و قال: «إِنَّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى‏ نُوحٍ».

و فى البعث فهو اوّل من تنشقّ الارض عنه يوم القيامة بعد محمّد (ص) و اكرمه اللَّه بالسّلام و الكرامة، فقال تعالى: «يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلامٍ مِنَّا وَ بَرَكاتٍ عَلَيْكَ» و جعل ذريّته هم الباقين فهو ابو البشر و اصل النّسل بعد آدم (ع) و سمّاه شكورا فقال تعالى:«إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً».

«وَ قَضَيْنا إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ» هذه الآية ردّ صريح على المعتزلة و القدريّة و بيان صريح ان اللَّه يعلم من العباد الفساد قيل ان يأتوه، «وَ قَضَيْنا إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ» جاى ديگر گفت: «وَ قَضَيْنا إِلَيْهِ ذلِكَ الْأَمْرَ» اى اعلمنا هم و اخبرنا هم و عهدنا اليهم فى الكتاب يعنى فى التورية، و قيل فى اللّوح المحفوظ.

و روا باشد كه- الى- بمعنى- على- بود، اى قضى اللَّه عليهم فى سابق علمه، «لَتُفْسِدُنَّ فِي الْأَرْضِ مَرَّتَيْنِ» قيل الفساد فى الارض العمل بالمعاصى اى لتعصنّ اللَّه عصيانا بعد عصيان، «وَ لَتَعْلُنَّ عُلُوًّا كَبِيراً»- العلوّ- ها هنا البغى و الطّغيان، كقوله: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِي الْأَرْضِ» و قوله: «عُلُوًّا كَبِيراً» اى بغيا و قهرا شديدا، و كانوا يقتلون النّاس ظلما و يغلبون على اموالهم قهرا و يخرجون الدّيار بغيا و يقتلون الانبياء و فيمن قتلوا من الانبياء زكريّا و يحيى و شعيبا.

معنى آيت آنست كه ربّ العالمين بنى اسرائيل را خبر داد در تورات موسى كه فرزندان ايشان در زمين تباه كارى كنند و معصيت كنند و بر بندگان خدا بظلم و بيداد برترى جويند: دو بار، ربّ العزّه ايشان را هر بار عقوبت كند كه بر ايشان مسلط گرداند كسى كه خون ايشان ريزد و فرزندان ايشان را برده گيرد و مال ايشان بغنيمت برد و ديار ايشان خراب كند، اينست كه ربّ العالمين گفت:«فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما»- وعد- درين آيت بمعنى وعيد است، يعنى:فاذا جاء ما وعدنا على المعصية الاولى بعثنا عليكم عبادا لنا.

و قيل الوعد بمعنى الموعد و الموعد الوقت اى وقت اولى المرتين، كقوله: «وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ».خلاف است ميان علماء كه اين عباد كه ‏اند: ابن عباس گفت و قتاده كه جالوت جبارست بقيّه عمالقه كه بدست داود كشته شد.

و گفته ‏اند كه قومى مؤمنان بودند كه ربّ العالمين ايشان را بر بنى اسرائيل مسلّط كرد بدليل آنك گفت: «عِباداً لَنا» و اين لفظ جز بر مؤمنان نيفتد، و بيشتر اهل تفسير بر آنند كه بخت‏نصر بود فرزند زاده سنخاريب ملك بابل، و قصّه وى آنست كه سنخاريب با ششصد هزار رايت از بابل بيامد به بيت المقدس تا بنى اسرائيل را مقهور كند و بيت المقدس خراب كند و در آن زمان‏ پادشاه بنى اسرائيل مردى بود صالح با سداد نام وى صديقه و پيغامبر ايشان شعيا بن امصيا پيش از مبعث زكريّا و يحيى و عيسى بود و اين شعيا آنست كه بنى اسرائيل را بشارت داد به عيسى و محمّد عليهما السّلام.

فقال: ارى راكبين مقبلين احدهما على حمار و الآخر على جمل، راكب الحمار عيسى (ع) است و راكب الجمل مصطفى (ص) و آن گه مصطفى را صفت كرده كه: له كلّ خلق كريم السّكينة لباسه و البرّ شعاره و التّقوى ضميره و الصّدق و الوفاء طبيعته و العفو و المعروف خلقه و العدل سيرته و الحق شريعته و الهدى امامه و الاسلام ملّته و احمد (ص) اسمه.

چون سنخاريب بدر بيت المقدس رسيد، صديقه گفت مر شعيا پيغامبر را كه هيچ وحى بتو آمد از خداوند عزّ و جل كه بما چه خواهد رسيد از سنخاريب و لشكر وى؟- شعيا گفت نيامد، تا درين حديث بودند وحى آمد از خداوند تعالى جلّ جلاله به شعيا كه صديقه را گوى عمرت بسر آمد و روزگار ملك تو بآخر رسيد، وصيّت كن و از اهل بيت خويش خليفه ‏اى گمار، شعيا اين پيغام بگزارد و صديقه روى بقبله آورد و نماز و دعا و تضرّع بسيار كرد و خداى را عزّ و جل ثناها نيكو گفت و توبه كرد، به شعيا وحى آمد كه توبت وى قبول كردم و بر وى رحمت كردم و پانزده سال ديگر او را عمر دادم و كار سنخاريب دشمن كفايت كردم، صديقه ديگر بار بسجود افتاد و تضرّع و زارى كرد و گفت: يا الهى و اله آبائى لك سجدت و سبّحت و عظمت انت الذى تعطى الملك من تشاء و تنزع الملك ممّن‏ تشاء و تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء عالم الغيب و الشّهادة انت الاوّل و الآخر و الظّاهر و الباطن و انت ترحم و تستجيب دعوة المضطرّين، انت الذى اجبت دعوتى و رحمت تضرّعى، آن گه صديقه گفت شعيا را كه از خداوند جلّ جلاله بخواه تا ما را خبر دهد كه با اين دشمن سنخاريب چه خواهد كرد؟

وحى آمد آن ساعت به شعيا كه كار و كفايت كردم و شما را از شرّ وى رهانيدم و بامداد نظاره كنيد تا عجايب ببينيد، ديگر روز بامداد بر در شهر گوينده‏اى آواز داد كه اى ملك بنى اسرائيل كار دشمن كفايت شد و آن لشكر بيكبار همه هلاك گشتند مگر سنخاريب و پنج كس از دبيران كه با وى بودند، و از آن پنج كس يكى بخت‏نصر بود، روزى چند ايشان را بخوارى و عجز و بيچارگى بداشتند و صديقه چون سنخاريب را ديد گفت:الحمد للَّه ربّ العزّه الذى كفانا كم بما شاء انّ ربّنا لم يبقك و من معك لكرامتك عليه و لكنّه انّما ابقاك و من معك لتزدادوا شقوة فى الدّنيا و عذابا فى الآخرة و لتخبروا من ورائكم بما رأيتم من فعل ربّنا و لدمك و دم من معك اهون على اللَّه من دم قراد لو قتلت.

پس شعيا را وحى آمد كه تا صديقه، سنخاريب را و قوم كه با وى مانده ‏اند با شهر خويش فرستد، ايشان را با شهر خويش بابل فرستاد. و پس از آن سنخاريب هفت سال زنده بود و بعد از وى بخت‏نصر پسر زاده وى بجاى وى نشست و ملك راند هم بر آن قاعده كه جدّ وى مى‏راند طاغى و باغى و ظالم.

پس تقدير الهى چنان بود كه پادشاه بنى اسرائيل: صديقه فرمان يافت و كار بنى اسرائيل در اضطراب افتاد و هرج و قتل در ميان ايشان پديد آمد و يكديگر را مى‏كشتند و سر بباطل و طغيان در نهادند و شعيا پيغامبر در ميان ايشان بود، وحى آمد بوى تا ايشان را پند دهد و بترساند و نعمتهاى اللَّه تعالى با ياد ايشان دهد، شعيا زبان وعظ بگشاد و ايشان را پند داد و وعيد گفت و پيغام اللَّه تعالى بوعيد و تهديد بايشان رسانيد، ايشان چون سخن وى شنيدند قصد وى كردند تا او را هلاك كنند، شعيا از ميان ايشان بگريخت درختى وى را پيش آمد آن درخت از هم شكافته شد شعيا در ميان درخت شد، شيطان بوى در رسيد و يك ريشه جامه وى بگرفت و بيرون بگذاشت تا بنى اسرائيل بنشان‏ آن يك ريشه راه بوى بردند، ارّه بر آن درخت نهادند و درخت را و شعيا را بدو نيمه ببريدند، چون ايشان از اندازه فرمان در گذشتند و بفساد و طغيان سر در نهادند و پيغامبر را كشتند،

ربّ العالمين بر ايشان خشم گرفت و بخت‏نصر را بر ايشان مسلّط كرد تا از زمين بابل بيامد و بيت المقدس را خراب كرد و خلقى بسيار ازيشان بكشت و هفتاد هزار كودك نارسيده از اولاد پيغامبران از اهل بيت داود و از فرزندان يوسف و بنيامين و يهودا و روبيل و لاوى و غير ايشان ببردگى ببرد و هر چه زر و سيم بود و پيرايه و جواهر كه سليمان بن داود در مسجد بيت المقدس بكار برده بود همه نقل بابل كرد و تورات آنچ ديد بسوخت.

اينست وقعه اولى كه ربّ العالمين گفت: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما» اى اولى المرتين، «بَعَثْنا عَلَيْكُمْ» اى سلّطنا عليكم، «عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ» اى طافوا بين بيوتكم يقتلونكم، و الجوس التردد فى الدّيار و طلب الشّى‏ء بالاستقصاء. و قيل طافوا ينظرون هل بقى احدكم يقتلوه، و الخلال انفراج ما بين الشّيئين او اكثر لضرب من الوهن اى قتلوا فى الازقة و الطّرق، «وَ كانَ وَعْداً مَفْعُولًا» اى هذا الوعيد من اللَّه كائن لا مرد له و اللَّه تعالى فاعله.«ثُمَّ رَدَدْنا لَكُمُ الْكَرَّةَ عَلَيْهِمْ» اى نصرناكم و رددنا لكم الدّولة لكم عليهم.

قيل هو غلبة الطّالوت و قتل داود، جالوت. و قيل معناه لمّا تابوا و اصلحوا ما افسدوا اعانهم اللَّه فكرّوا على الذين قتلوا منهم فاستنقذوا من بقى من الاسراء و استرجعوا اموالهم، «وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ» اى اعنّاكم بالمال و كثرة الاولاد فانّ القوّة فيهما، «وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً» اى اكثر من الاعداء عدادا و انصارا، النّفير النّفر و هو من ينفر معك و يجوز ان يكون نفير جمع نفر ككلب و كليب و عبد و عبيد و هم المجتمعون للمصير الى الاعداء، و نفيرا منصوب على التّمييز.

«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ» اى قلنا لهم و اوحينا اليهم انّكم مجزيّون على الاحسان و الاساءة فلا تفارقوا الاحسان و لا تقربوا الاساءة، قوله: «فَلَها»اى فعليها، عرب- لام- بجاى- على- نهند: سقط فلان لفيه اى على فيه، قال اللَّه تعالى: «وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ» اى عليه بالقول. و قيل فلها اى فلها الجزاء و العقاب. و قيل فلها ربّ يغفر الاساءة.

سعيد جبير گفت: ابتداء كار بخت‏نصر آن بود كه مردى از نيك مردان بنى اسرائيل ميخواند از كتاب خدا كه: «بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ» الآية … آن مرد بگريست و در اللَّه زاريد گفت: يا رب ارنى هذا الرّجل الذى جعلت هلاك بنى اسرائيل على يديه- بار خدايا بمن نماى آن كس را كه هلاك بنى اسرائيل بر دست او حكم كرده اى و اين قضا بر وى رانده ‏اى، او را بخواب نمودند كه: مسكين ببابل يقال له بخت‏نصر، اين مرد برخاست و به بابل رفت و مال بسيار با خويشتن ببرد و درويشان را مى‏ نواخت و پيوسته ايشان را باز مى ‏جست و نام ايشان مى‏ پرسيد تا روزى بدرويشى خسته بيمار در رسيد او را پرسيد كه نام تو چيست؟

گفت بخت‏نصر، او را بر گرفت و بخانه برد و مراعات وى ميكرد تا از آن بيمارى صحت يافت و با وى نيكوئيها كرد، بعاقبت چون آن مرد اسرائيلى قصد خانه خويش كرد بخت‏نصر مى‏ گريست و مى‏ گفت: فعلت بى ما فعلت و لا اجد شيئا اجزيك به- با من نيكوئيها كردى و مرا دست نمى ‏دهد كه ترا مكافات كنم، اسرائيلى گفت بلى مكافات من مى‏توانى، اگر كنى آسان كارى است و چيزى اندك، مرا نبشته‏ اى دهى و عهد نامه ‏اى كه اگر ترا روزى دولتى و مملكتى بود، پادشاهى و فرمان روايى، مرا حرمت دارى و آنچ من گويم كنى.

بخت‏نصر گفت اين چه سخنست كه مى‏گويى و چه افسوس ميدارى، هر چند كه كوشيد تا اين عهد نامه بستاند، نداد و جز بر استهزاء حمل نكرد، اسرائيلى بگريست گفت مانع اين كار نمى‏دانم مگر آنچ اللَّه تعالى مى‏خواهد تا حكمى كه در ازل كرده و قضايى كه خواسته براند و تمام كند.و در آن روزگار ملك بابل و نواحى پارس صنحابين‏ بود، و قيل صيحون.

بخت‏نصر طلب روزى را گرد لشكر و حشم وى مى‏گشت، طليعه ‏اى از جهت صيحون به شام مى‏ شد با ايشان برفت، چون باز آمد از آنچ ديده بود و شنيده لختى با صيحون بگفت، صيحون او را بخود نزديك كرد، كار وى بجايى رسيد كه در ميان قوم محترم و مقرّب گشت، سرور و سالار لشكر شد، صيحون بمرد و بجاى صيحون بر تخت ملك نشست، وهب منبه گفت: چون ملك بر وى مستقيم شد از ديار شام و بيت المقدس باز گشته و مسجد اقصى خراب كرده و تورات سوخته و چهل هزار مرد از علماء و احبار بنى اسرائيل كشته و هفتاد هزار از اولاد انبياء ببردگى گرفته، و دانيال حكيم و قومى از اصحاب وى با خود برده.

و اين دانيال حكيم، قومى گفته ‏اند كه پيغامبر بود امّا نه مرسل بود، بعد ازين همه بخت‏نصر خوابى عجيب ديد از آن بترسيد و از كهنه و سحره تعبير آن در خواست، ايشان ندانستند و از تعبير و تفسير آن خواب عاجز ماندند، و را گفتند: دانيال حكيم تعبير خواب نيكو داند، او را بخواند چون بيامد در پيش وى سجود نكرد چنانك عادت ايشان بود، بخت‏نصر گفت، ما الذى منعك من السّجود لى؟- قال: انّ لى ربّا عظيما آتانى العلم و الحكمة و امرنى ان لا اسجد لغيره فخشيت ان اسجد لغيره ان ينزع منّى علمه الذى آتانى و يهلكنى، فقال: نعم ما عملت حيث وفيت بعهده و اجللت علمه، ثمّ قال: أ عندك علم بهذه الرّؤيا؟

بخت‏نصر گفت: خواب مرا تعبير دانى؟- گفت دانم و پيش از آنك بخت‏نصر خواب خود حكايت كرد دانيال حكايت آن خواب كرد گفت: بتى ديدى سر وى از زر سرخ، سينه وى از سيم سپيد، شكم وى از مس، هر دو ران وى از آهن، هر دو ساق وى از سفال، آن گه سنگى از آسمان فرو آمد آن را بشكست و خرد كرد و آن سنگ مى‏افزود و بزرگ مى‏شد تا ميان مشرق و مغرب از آن سنگ پر شد، آن گه درختى ديدى اصل آن در زمين و شاخ آن در آسمان، و مردى بر آن درخت تبرى بدست گرفته و منادى ندا مى‏كند كه بزن شاخ اين درخت را تا مرغان از بالاى آن و ددان از زير آن بر كنده شوند و اصل و بيخ آن درخت بر جاى مى‏دار، اينست خواب كه ديدى اى ملك.

آن گه تعبير كرد گفت: امّا الصّنم الذى رأيت فانت الرّأس من الذّهب و انت افضل الملوك- آن سر صنم كه از زر بود تويى مهينه ملوك جهان و سرور ايشان و آن سينه وى كه از سيم بود، پسر تو است بعد از تو پادشاه باشد و سرور، و شكم وى كه از مس بود پادشاهى باشد بعد از پسر تو فرود از وى. امّا دوران آهنين آنست كه پس از آن دو فرقت شوند و در ملك سخت كوشند و پس از آن كار ملك سست شود چنانك سفال در جنب آهن، و سنگ كه از آسمان فرو آمد و جهان از آن پر گشت: پيغامبرى خواهد بود در آخر الزّمان كه ملوك جهان را پراكنده كند و ملك ايشان بر دارد و جهانيان را مسخّر خود گرداند و كار وى بلند شود، و آن درخت كه ديدى و آنچ از وى بريدند و مرغان و ددان كه در بالا و زير آن بودند زوال ملك تو باشد يك چندى و صورت تو كه مسخ كنند، ربّ العزّه ترا روزگارى كركس گرداند ملك مرغان، پس گاو نر گرداند ملك چهار پايان، پس شير گرداند ملك ددان و وحش بيابان، هفت سال برين صفت ممسوخ باشى صورت بگشته و دل همچون دل آدميان بمانده:لتعلم انّ اللَّه له ملك السّماوات و الارض و هو يقدر على الارض و من عليها، و اصل درخت كه بر جاى بماند ملك تو است كه بر جاى بود پس از مسخ.

چون دانيال خواب وى را تعبير كرد و علم و حكمت وى بشناخت او را گرامى كرد و عزيز همى‏داشت تا گبران و مغان بر وى حسد بردند و او را بدها گفتند بنزديك بخت‏نصر، فقالوا انّ دانيال و اصحابه لا يعبدون إلهك و لا يأكلون ذبيحتك، گبران كار وى بنزديك ملك بجايى رسانيدند كه بفرمود تا دانيال و اصحاب وى را با شير بهم در غارى كنند تا ايشان را هلاك كند و بخورد، شير چون ايشان را ديد از ايشان برگشت و تواضع نمود، و ايشان چون در غار مى‏شدند شش كس بودند، چون بيرون مى‏آمدند هفت كس بودند!!

گفتند چونست كه شش كس بودند و اكنون هفت كس بيرون مى‏آيند؟! آن‏ هفتمين فريشته ‏اى بود كه اللَّه تعالى بايشان فرستاد تا پاسبانى ايشان كند و بدها از ايشان بگرداند، آن فريشته چون بيرون آمد لطمه‏اى بر روى بخت‏نصر زد و ربّ العزّه او را در آن حال ممسوخ كرد، سر در نهاد در بيابان و بددان و وحوش بيابان پيوست، هفت سال در آن مسخ بماند روزگارى بصورت شير، روزگارى بصورت گاو، روزگارى بصورت كركس‏، پس از هفت سال ربّ العزّه او را بصورت آدميان باز آورد و ملك با وى داد چنانك بود، فآمن و دعا النّاس الى اللَّه، فى قول بعضهم.

سئل وهب: أ كان مؤمنا؟- فقال: وجدت اهل الكتاب قد اختلفوا فيه فمنهم من قال مات مؤمنا و منهم من قال احرق بيت اللَّه و كتبه و قتل الانبياء و غضب اللَّه عليه غضبا فلم يقبل منه حينئذ توبة، و قول درست آنست كه بخت‏نصر كافر مرد.

محمّد بن اسحاق گفت: چون اللَّه تعالى خواست كه او را هلاك كند پس از آنك از تخريب بيت المقدس باز گشته بود و اهل آن كشته و گزاف كاريها كرده، بنى اسرائيل را گفت ايشان كه در تحت قهر و اسر وى بودند: أ رأيتم هذا البيت الذى خرّبت و هؤلاء النّاس الذين قتلتهم من هم و ما هذا؟! اين خانه‏اى كه من خراب كرده ‏ام چه خانه ‏ايست و اهل آن كه كشتم چه قومند؟

ايشان گفتند خانه خداست مسجد وى و عبادت‏گاه بندگان وى و آن كشتگان همه فرزندان پيغامبران بودند كه معصيتها كردند و انذارهاى فرمان حق در گذاشتند تا ترا بر ايشان مسلّط كرد و بعقوبت گناهان خويش رسيدند، بخت‏نصر گفت: از شما كيست كه مرا ديدار در آسمان دهد؟ تا هر چه در آسمانست از خلق بردارم و نيست گردانم و بساط ملك خود در آسمان بگسترانم چنانك در زمين كردم، ايشان گفتند: ما يقدر عليه احد من الخلائق- اين كاريست كه دست خلائق بدان نرسد و همه كس از آن عاجز مانند، وى گفت ناچار است و گرنه شما را هلاك كنم، ايشان بگريستند و در اللَّه تعالى زاريدند و دعا كردند تا ربّ العزّه دعاى‏ ايشان مستجاب كرد و از خوارى و حقيرى وى او را به پشّه‏اى هلاك كرد!

گويند پشّه ‏اى در بينى وى شد بمغز سر رسيد نيش بر وى ميزد تا بى آرام و بى طاقت گشت و پيوسته بر سر وى لخت مى‏زدند و زخم مى‏ كردند تا مگر بيارامد و هيچ نياراميد تا بهلاك نزديك گشت، فقال لخاصّته من اهله اذا متّ فشقّوا رأسى و انظروا ما هذا الذى قتلنى فلما مات شقّوا رأسه فوجدوا البعوضة عاضّة على امّ دماغه ليرى اللَّه العباد قدرته و سلطانه.

قولى ديگر گفته ‏اند در بيان مرگ وى- سدّى گفت: چون ربّ العزّه او را پس از مسخ بصورت آدمى باز آورد و ملك با وى داد، دانيال حكيم را گرامى ميداشت، گبران بر وى حسد بردند گفتند دانيال چون با ملك شراب خورد قضاء حاجت بول باو تاختن آرد و خويشتن را از آن باز نتواند داشت، و اين در ميان ايشان عارى بود عظيم، بخت‏نصر دربان را بخواند گفت مى‏ نگر اوّل كسى كه از مجلس شراب بر خيزد قضاء حاجت را او را هلاك كن، اگر چه گويد من بخت‏نصرام در اهلاك وى تقصير مكن، پس ربّ العزّه دانيال را ازين علّت عافيت داد تا وى را با رافت حاجت نبود و اين علّت آن شب بر بخت‏نصر افتاد، اوّل كسى كه اراقت بول را برخاست او بود، دربان او را نشناخت قصد وى كرد، گفت من بخت‏نصرم، دربان گفت: كذبت انّ الملك امرنى ان اقتل اول من يخرج فضربه فقتله، و كان عمر بخت‏نصر الفا و خمس مائة سنة و خمسين يوما.- اينست بيان واقعه اولى و قصّه بخت‏نصر بر قول جمهور اهل تفسير.

امّا واقعه آخر كه ربّ العزّه گفت: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» آن بود كه بعد از هلاك بخت‏نصر قومى از بنى اسرائيل كه در دست وى بودند خلاص يافتند و به ايليا و شام و بيت المقدس باز گشتند، و گفته ‏اند كه ربّ العزّه كشتگان بنى اسرائيل را نيز زنده كرد تا بخانه ‏هاى خويش باز شدند و تورات را كه سوخته بود و در ميان ايشان نمانده به زبان عزيز بن شرحيا بايشان باز داد و اللَّه‏ نعمت خود بر ايشان فراخ كرد تا بناهاى عظيم كردند و قصرهاى نيكو ساختند و ايشان را مال و فرزندان بسيار داد چنانك گفت جلّ جلاله: «وَ أَمْدَدْناكُمْ بِأَمْوالٍ وَ بَنِينَ وَ جَعَلْناكُمْ أَكْثَرَ نَفِيراً» ايشان را ديگر باره در نعمت بطر گرفت و سر بمعصيت و طغيان در نهادند و در زمين تباهكارى كردند و ربّ العالمين پيغامبران را بايشان فرستاد و ايشان پيغامبران را بعضى دروغ زن گرفتند و بعضى را كشتند چنان كه اللَّه تعالى گفت:«فَرِيقاً كَذَّبُوا وَ فَرِيقاً يَقْتُلُونَ».

و آخرترين پيغامبران بايشان زكريّا بود و يحيى و عيسى عليهم السّلام و ايشان زكريّا و يحيى هر دو را بكشتند بقول بعضى مفسران و بقول بعضى زكريا را نكشتند بلكه خود فرمان يافت، امّا يحيى را بى خلاف كشتند، و سبب قتل وى آن بود كه عيسى (ع) يحيى را فرستاد با دوازده مرد حواريان تا مردم را دين و شريعت آموزند و از حرام و ناشايست باز دارند، پادشاه ايشان خواست كه دختر زن را بزنى كند بقول سدّى، يا دختر برادر بقول عبد اللَّه بن عباس، و اين هر دو در شريعت حرامند، يحيى (ع) او را از آن نهى كرد و پادشاه را بآن دختر ميل بود چنانك هر چه از وى ميخواست رد نمى‏كرد، دختر از پادشاه درخواست تا يحيى را بكشند و سر يحيى را پيش وى آرند در طشت نهاده بستيز آن كه او را از نكاح وى نهى كرد!

پادشاه سر باز مى‏زد و نمى‏ خواست كه او را بكشد و وى الحاح مى‏ كرد و تن فرا وى نمى‏داد تا آن گه كه از بهر دل وى بفرمود تا يحيى (ع) را شهيد كردند و خون وى بر زمين ريختند، در بيت المقدس آن خون جوشيدن گرفت، خاك بر آن ميريختند و هم چنان مى‏جوشيد و بالا مى‏گرفت تا ربّ العزّه بر ايشان خشم گرفت و خواست كه غضب خود بر ايشان براند و ايشان را عقوبت كند، ملكى را از ملوك بابل بر ايشان انگيخت نام وى خردوس و كانت نكايته فيهم اشد من نكاية بخت‏نصر، فذلك قوله: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ».

خردوس با لشكرى انبوه بدربيت المقدس فرود آمد و بر بنى اسرائيل غلبه كرد و يكى را گفت از سروران لشكر خويش نام وى نبوزراذان: انّى قد كنت حلفت بالهى لئن ظهرت على اهل بيت المقدس لاقتلنّهم حتّى يسيل دماؤهم فى وسط عسكرى الّا ان لا اجد احدا اقتله- من سوگند ياد كردم بخداوند خويش كه اگر مرا بر اهل بيت المقدس دست رس بود و ظفر يابم بر ايشان ايشان را ميكشم تا خون ايشان روان گردد و بلشگرگاه من رسد، پس نبوزراذان را فرمود تا در بيت المقدس شد بر آن بقعت كه قربان‏گاه ايشان بود، خون ديد كه همى‏جوشيد و بالا گرفت و آن خون يحيى زكريا بود، امّا جهودان از نبوزراذان پنهان كردند گفتند: هذا دم قربان قرّبناه فلم يقبل منّا فلذلك يغلى هو كما تراه و لقد قرّبناه منذ ثمانى مائة سنة القربان فتقبل منّا الّا هذا القربان و ذلك لانّه قد انقطع منّا الملك و النبوة و الوحى فلذلك لم يقبل منّا گفتند هشتصد سالست تا قربان ميكنيم و پذيرفته مى‏آيد مگر اين يك قربان كه نپذيرفتند از آنك وحى و نبوّت از ما منقطع گشته، نبوزراذان بفرمود تا بر سر آن خون قتل نهمار كردند، هزارها كشتند از مهتران و كهتران، خرد و بزرگ ايشان تا مگر آن خون ساكن گردد و ساكن نمى ‏گشت، پس گفت: ويلكم يا بنى اسرائيل اصدقونى قبل ان لا أترك نافخ نار انثى و لا ذكر الّا قتلته، چون ايشان را اين تهديد كرد راست بگفتند كه اين خون پيغامبريست نام او يحيى بن زكريا تا ما را از ناشايست و نابكار نهى ميكرد و ما از نادانى فرمان او نبرديم و رشد خود نشناختيم و ما را از كار شما و فتنه قهر و قتل شما خبر مى‏داد و تصديق وى نكرديم و او را كشتيم تا باين روز و باين حال رسيديم.

نبوزراذان بدانست كه ايشان راست مى‏گويند، بفرمود تا در شهر ببستند و لشكر خردوس هر چه با وى بود همه بيرون كرد و خالى گشت آن گه روى بر خاك نهاد و تضرّع و زارى كرد گفت: يا يحيى بن زكريّا قد علم ربّى و ربّك ما قد اصاب قومك من اجلك و ما قتل منهم من اجلك فاهدا باذن اللَّه قبل ان لا ابقى احدا من قومك، چون اين سخن بگفت خون يحيى بفرمان اللَّه تعالى ساكن گشت،نبوزراذان چون آن حال ديد ايمان آورد گفت: آمنت باللَّه الذى آمنت به بنو اسرائيل و ايقنت انّه لا ربّ غيره. و روى انّ اللَّه تعالى اوحى الى رأس من رؤس بقيّة الانبياء انّ نبوزراذان حبور صدوق و- الحبور- بالعبرانيّة حديث الايمان‏، آن گه گفت اى بنى اسرائيل آن دشمن خدا خردوس بمن فرموده كه اهل بيت المقدس را چندان بكشم كه خون كشتگان بلشكرگاه وى رسد و من طاقت عصيان وى ندارم راه آنست كه چهارپايان بسيار بكشيم و آن گه اين كشتگان را بر سر ايشان افكنيم تا آن را بپوشد و خون بلشكرگاه وى رسد، هم چنان كردند و خردوس كس فرستاد به نبوزراذان كه قتل از ايشان بردار كه خون ايشان بلشكرگاه ما رسيد و سوگند ما راست شد، پس خردوس از آنجا برخاست و به بابل بازگشت و بعد از آن بنى اسرائيل را ملك نبود و ملك شام و نواحى آن با روم و يونانيان افتاد، امّا بقاياى بنى اسرائيل پس از آن در زمين قدس قوى گشتند و بسيار شدند و رياست و مهترى يافتند، بقوّت و شوكت و نعمت و اجتماع رأى و كلمت نه بر وجه پادشاهى و فرمان روايى، روزگارى چنان بودند تا ديگر باره سر بتباهى و بى راهى در نهادند و استحلال محارم كردند و اندازه‏هاى دين و شريعت در گذاشتند تا ربّ العزّه ططوس بن اسبسيانوس الرّومى را بر ايشان مسلّط كرد و بلاد و ديار ايشان خراب كرد و از آن رياست و نعمت و وطن خويش بيفتادند و خوارى و مهانت و مذلت بر ايشان نشست، و پس از آن ايشان را هرگز عزّ و كرامت و رياست و ملك نبود و بر ايشان جز مذلّت و صغار و جزيت نبود و بيت المقدس هم چنان خراب مانده تا بروزگار عمر خطاب، فعمره المسلمون.

… قوله: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ» اى وعد المرّة الآخرة و العقوبة الثّانية، «لِيَسُوؤُا وُجُوهَكُمْ» ابن كثير و نافع و ابو عمرو و حفص و يعقوب- ليسوؤا- خوانند بيا و ضم همزه و وادى بعد از آن على الجمع بوزن «ليسوعوا» و فيه اضمار يعنى: بعثنا عليكم عبادا لنا ليسوؤا وجوهكم، اى اصحاب الوجوه، يعنى‏ لتفعلوا ما تكرهون و هو سوق الاولاد و قتلهم بين يدى الآباء و الامّهات. ابن عامر و حمزه و ابو بكر- ليسوء- خوانند بالياى و فتح الهمزه على التّوحيد، يعنى ليسوء اللَّه وجوهكم او ليسوء الوعد وجوهكم او ليسوء البعث وجوهكم كسايى:- لنسوء- بنون خواند و فتح همزه و باين قراءت فاعل اللَّه است جلّ جلاله، يقول تعالى: لنسوء نحن وجوهكم، «وَ لِيَدْخُلُوا الْمَسْجِدَ» يعنى مسجد بيت المقدس للاحراق و التّخريب، «كَما دَخَلُوهُ أَوَّلَ مَرَّةٍ» اى كما فعلوا فى المرة الاولى، «وَ لِيُتَبِّرُوا» اى ليهلكوا و ليفسدوا، «ما عَلَوْا تَتْبِيراً» ما استطاعوا و ملكوا اهلاكا و افسادا، و التّبار الهلاك و الفساد.

«عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ» اى و هذا ايضا ما اخبر انّه فى الكتاب- ميگويد وز آنچ بنى اسرائيل را در كتاب خبر كرديم و آگاهى داديم اينست كه: عسى ربّكم ان يرحمكم بعد ان عاقبكم بذنوبكم اللَّه- چنان ميخواهد كه پس از آن كه شما را عقوبت كرد آخر بشما ببخشايد و رحمت كند، اين رحمت عمران بيت المقدس است و اهل آن بوى باز گشتن و كار آن با نظام آوردن، «وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا» اين وعيديست خلق را تا بقيامت هر كه با جنايت گردد اللَّه تعالى با وى با عقوبت گردد.

قتاده گفت: عادوا الى الكفر بمحمّد (ص) فعاد اللَّه عليهم بالجزية- با كفر گشتند يعنى جهودان كه به محمّد (ص) ايمان نياوردند و ربّ العزّه با عقوبت گشت كه خوارى و جزيت بر ايشان افكند تا بقيامت، اين خود عذاب و عقوبت دنياست، و عقوبت آخرت آنست كه گفت:«وَ جَعَلْنا جَهَنَّمَ لِلْكافِرِينَ حَصِيراً» اى محبسا و سجنا للكفار يحصرون فيها و يحبسون، و الحصر الحبس، الحصير المنسوخ سمّى حصيرا لانّه حصرت طاقاته بعضها مع بعض.

«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ» يعنى يرشد الى الطّريقة التي هى اثبت و ادوم و هى الاسلام و الدّين القيم و قيل يرشد الى الحال التي هى اقوم الحالات و اسدّها و اعدلها و هى توحيد اللَّه جلّ و عزّ و شهادة ان لا اله الّا اللَّه و الايمان برسله و العمل بطاعته و هذه صفة الحال التي هى اقوم، و گفته ‏اند اقوم بمعنى مستقيم است همچون اكبر بمعنى كبير، «وَ يُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ» قرأ حمزة و الكسائى:- يبشر- بفتح الياء و تخفيف الشّين و ضمّها و قرأ الباقون- يبشر- بضم الياء و فتح الباء و تشديد الشّين و كسرها و قد سبق الكلام فيه، «أَنَّ لَهُمْ» اى بانّ لهم، «أَجْراً كَبِيراً» و هو الجنّة.

«وَ أَنَّ الَّذِينَ» اى و بانّ الّذين، «لا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ أَعْتَدْنا لَهُمْ» من الاعتاد. و قيل هو اعددنا فقلبت الدّال تاء، «عَذاباً أَلِيماً» يعنى النّار.

«وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ» حذفت الواو من- يدع- فى اللّفظ و الخطّ و لم تحذف فى المعنى لانّها فى موضع الرّفع فكان حذفها فى اللّفظ باستقبالها اللام السّاكنة، كقوله تعالى: «وَ يَمْحُ اللَّهُ الْباطِلَ‏- سَنَدْعُ الزَّبانِيَةَ- وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللَّهُ‏- فَما تُغْنِ النُّذُرُ»- معنى آيت آنست كه مردم بوقت ضجر و غضب بر خود و بر مال خود و بر فرزند خود دعاء بد كنند چنانك خود را يا فرزند خود را مرگ خواهند و هلاك مال خواهند از سر ضجر «دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ» اى كما يدعو لنفسه بالخير- همچنانك خود را و فرزند خود را عافيت و سلامت و نعمت خواهند و اجابت آن دوست دارند هم چنان بوقت ضجر دعاء بد كنند امّا اجابت آن دوست ندارند و اين از آنست كه آدمى عجولست قليل الحلم و بى صبر در كارها، زود بدعاء بد شتابد بر خويشتن، امّا ربّ العزّه باجابت نشتابد بفضل خويش.

گفته ‏اند سبب نزول اين آيت آن بود كه مصطفى (ص) اسيرى را به سوده بنت زمعه سپرد، آن اسير همه شب مى‏ناليد، سوده را دل بسوخت و بر وى ببخشود بند وى سست كرد، اسير بگريخت، مصطفى (ص) بامداد كه وى را طلب كرد گفتند سوده چنين كرد، مصطفى (ص) خشم گرفت گفت: اللّهم اقطع يديها، سوده دست خويش دور داشت كه ناچار دعاء رسول (ص) را اجابت آيد، رسول گفت:انّى سألت ان يجعل لعنتى و دعائى على من لا يستحقّ من اهلى رحمة لانّى بشر اغضب كما يغضب البشر فلتردد سودة يديها.

و روى انّه قال (ص) اللّهم انّما انا بشر فمن دعوت عليه فاجعل دعائى رحمة له فانزل اللَّه تعالى: «وَ يَدْعُ‏ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ».

و قيل معنى الآية: يدع الانسان بالبلاء على نفسه كما يدعو بالعافية لنفسه و هو استعجاله لغده، و فى معناه يقول الشّاعر:

انّا لنفرح بالايّام ندفعها و كلّ يوم مضى نقص من الاجل‏
فاعمل لنفسك قبل اليوم مجتهدا فانّما الرّبح و الخسران فى العمل‏

و قيل و لهان الانسان على غده سرطان الى اجله، «وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا» اى الى امر الدّنيا، و العجلة طلب الشّى‏ء قبل وقته و السرعة عمل الشّى‏ء فى اول وقته و فى الخبر: العجلة من الشّيطان و التّأنّى من اللَّه: و گفته‏اند انسان اينجا بمعنى ناس است- ميگويد همه مردمان، جمله بشر عجولند، جاى ديگر گفت:«خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ» اى على حب العجلة فى امره، از آدم تا بآخر فرزندان همه را شتابنده آفريدند در كار خويش و عجله دوست دارند.

روى عن سلمان الفارسى (رض) قال: اوّل ما خلق اللَّه من آدم رأسه فاقبل ينظر الى سائره يخلق فلمّا دنا المساء قال يا ربّ عجل قبل اللّيل فقال اللَّه عزّ و جل:«وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا». و قيل لمّا انتهت النفخة الى سرته نظر الى جسده فاعجبه فذهب لينهض فلم يقدر، فذلك قوله: «وَ كانَ الْإِنْسانُ عَجُولًا» و قيل عجولا ضجورا لا يصبر على سرّاء و لا ضرّاء.

«وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ» اى خلقناهما، «آيَتَيْنِ» اى علامتين دالّتين على وحدانيّتنا و كمال علمنا و قدرتنا. و قيل جعلنا هما عبرتين لبعد اختلافهما و دقّة صنعتهما و عظم تفاوتهما و مسّ الحاجة اليهما و تعلّق الانتفاع بهما كما هما، و «آيَتَيْنِ» نصب على الحال- قال ابن كثير الآيتان ظلمة اللّيل وضوء النّهار و تقديرها: جعلنا اللّيل و النّهار ذوى آيتين، ثمّ فصّل فقال: «فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ» اى فجعلنا اللّيل آية ممحوة مظلمة يعنى لا تبصر بها المرئيّات كما لا يبصر ما يجي‏ء من الكتاب، «وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً» يعنى مبصرا بها و النّهار لا يبصر لكن يبصر به و فيه.

ابن عباس گفت: ربّ العزّه نور آفتاب هفتاد جزء آفريد و نور ماه هفتاد جزء، پس از نور ماه شصت و نه جزء محو كرد و اين شصت و نه جزء در نور آفتاب افزود، اكنون آفتاب را صد و سى و نه جزء نور است و قمر را يك جزء.

روى مقاتل بن حيّان عن عكرمه عن ابن عباس قال سمعت رسول اللَّه (ص) يقول: انّ اللَّه سبحانه لمّا ابرم خلقه فلم يبق من خلقه غير آدم خلق شمسين من نور عرشه فامّا ما كان فى سابق علم اللَّه ان يدعها شمسا فانّه خلقها مثل الدّنيا ما بين مشارقها و مغاربها، و امّا ما كان فى سابق علمه ان يطمسها و يحوّلها قمرا فانّه خلقها دون الشّمس فى العظم و لكن انّما يرى صغرهما من شدّة ارتفاع السّماء و بعدهما من الارض فلو ترك اللَّه الشّمس و القمر كما خلقهما لم يعرف الليل من النّهار و لا النّهار من الليل و لا كان يدرى الاجير الى متى يعمل و متى يأخذ اجره و لا يدرى الصّائم الى متى يصوم و متى يفطر و لا تدري المرأة كيف تعتدّ و لا يدرى المسلمون متى وقت صلاتهم و متى وقت حجّهم و لا يدرى الدّيّان متى يحلّ دينهم و لا يدرى النّاس متى يبذرون و يزرعون لمعاشهم و متى يسكنون راحة لابدانهم فكان الربّ سبحانه انظر لعباده و ارحم بهم فارسل جبرئيل فامر جناحه على وجه القمر و هو يومئذ شمس فطمس عنه الضّوء و بقى فيه النّور، فذلك قوله: «وَ جَعَلْنَا اللَّيْلَ وَ النَّهارَ آيَتَيْنِ فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً»فالسواد الّذى ترونه فى جوف القمر شبه الخطوط فهو اثر المحو.

قال ابن عباس: كان فى الزّمن الاوّل لا يعرف الليل من النّهار فبعث اللَّه جبرئيل (ع) فمسح جناحه عليه فذهب ضوءه و بقيت علامة جناحه و هى السّواد الّذى فى القمر، «لِتَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ» اى لتطلبوا فى النّهار رزق اللَّه و تستريحوا بالليل فحذف للدّلالة عليه، «وَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَ الْحِسابَ» بالقمر، «وَ كُلَّ شَيْ‏ءٍ فَصَّلْناهُ تَفْصِيلًا» اى بيّنّا فى القرآن كلّ ما تحتاجون اليه.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: «وَ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ جَعَلْناهُ هُدىً لِبَنِي إِسْرائِيلَ» الآية …

كثرة ذكر اللَّه عزّ و جل لموسى (ع) فى القرآن من امارات اكرامه و علامات محبّته، كسى را كه دوست دارند ذكر وى بسيار كنند، مصطفى (ص) گفت:«من احب شيئا اكثر ذكره»

 كسى كه چيزى دوست دارد پيوسته نام آن چيز مى‏برد و ذكر وى ميكند نبينى خداوند جهان و كردگار مهربان جلّ جلاله و تقدّست اسمائه كه موسى را گفت: «وَ أَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي»- من دوستى خود بر تو افكندم، لا جرم بنگر تا در قرآن چند جايگاه است ذكر موسى:ميقات موسى، طور موسى، وعده موسى، غربت موسى، مناجات موسى، برادر موسى، خواهر موسى، مادر موسى، همراه موسى، درياى موسى، فرعون موسى، رنج موسى، نواخت موسى هيچيز نگذاشت از احوال و اخلاق موسى كه نه در قرآن ياد كرد و مؤمنان را بسماع آن شاد كرد، تا بدانى كه ياد كرد فراوان بار درخت دوستى است و نشان راه دوستى «وَ قَضَيْنا إِلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ فِي الْكِتابِ» الآية … حكم رانديم و قضا كرديم و كار از غيب بيرون آورديم تا با خلق نمائيم كه آن همه ما بوديم و همه مائيم، در ازل ما بوديم و در ابد مائيم، نيك و بد بارادت ماست، نفع و ضرّ بتقدير ماست، كائنات و محدثات محكوم تكليف و مقهور تصريف ماست، از ازل تا جاودان علم ما بر همه روان و ما را بر همه حكم و فرمان، وجود شما كه خلايق‏ايد و عدم شما بر درگاه جلال ما يكسانست، نه در هستى شما ما را منفعت، نه در نيستى شما ما را مضرّت، نه كمال عزّت ما را بطاعت شما حاجت.

«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَ إِنْ أَسَأْتُمْ فَلَها» ان احسنتم فثوابكم اكتسبتم و ان اسأتم فعذابكم اجتلبتم و الحقّ اعزّ من ان يعود اليه من افعال عبده‏ زين أو شين- جلال عزّت احديّت و كمال صمديت از آن عزيزتر و پاك تر كه بطاعت مطيعان او را زينى بود يا از معصيت عاصيان درو شينى آيد، اگر نيك مرد آيى خود را سود كنى، و اگر بد مرد باشى بر خود زيان آرى جلال احديّت ما را جمال صمديت بس:

و لوجهها من وجهها قمر و لعينها من عينها كحل‏

«إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ» درجه عامه مؤمنان است در اعمال ايشان، باز درجه خواص در اعمال و احوال چنانست كه بو يزيد گفت در اشارت اين آيت:

من عمل لنفسه لا يعمل للَّه و من عمل للَّه لا يعمل لنفسه و لا يراها. و قال ابو سليمان الدّارانى: العمّال فى الدّنيا يعملون على وجوه كلّ فى عمله يطلب حظّه فجاهل عمل على الغفلة و عامل عمل على العادة و خائف عمل على الرّهبة و متوكل عمل على الفراغة و زاهد عمل على الخلوة و صدّيق عمل على المحبّة و عمّال اللَّه اقل من القليل.

«عَسى‏ رَبُّكُمْ أَنْ يَرْحَمَكُمْ» اين آيت اميد داران را دست آويزى قوى است و نواختى نيكو، اى عسى من ربّاكم و بلطفه غذّاكم ان يرحمكم، آن خداوند كه رايگان ترا بفضل خود بيافريد و بنعمت خود بپرورد و بلطف در حفظ و عنايت خود بداشت و از آفات و مكاره نگاه داشت، اميدست كه بسرانجام رحمت كند و كارى كه خود در گرفت بفضل خود بسر برد، «وَ إِنْ عُدْتُمْ عُدْنا»- قال سهل بن- عبد اللَّه: ان عدتم الى الفرار منّا عدنا الى اخذ الطّريق عليكم لترجعوا الينا، اين همچنانست كه مصطفى (ص) گفت حكايت از اللَّه تعالى جلّ جلاله:اذا علمت انّ الغالب على قلب عبدى الاشتغال بى جعلت شهوة عبدى فى مسئلتى و مناجاتى، فاذا كان عبدى كذلك فاراد ان يسهو عنّى حلت بينه و بين السّهو عنّى.

«إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ يَهْدِي لِلَّتِي هِيَ أَقْوَمُ» قرآن دليلى ظاهرست و رهروان را و چراغى روشن جويندگان را، همى اهل حق را دل گشايد و بسوى حق راه نمايد، پس اگر جوينده با تقصير بود و در نظر وى قصور بود و از عنايت حق دور بود قرآن مرور اسباب ضلالت و عمايت بود، چنانك اللَّه تعالى گفت: «وَ هُوَ عَلَيْهِمْ عَمًى»، نه از آنك در دليل قصور آمد كه دليل همانست كه چراغ هدى از نور اعظم تابانست امّا نگرنده قاصر آمد و از ديدار آن محجوب همچون نور روز كه جهان از آن پرست و نابينا از آن محروم: خورشيد نه مجرم ار كسى بينا نيست.

«وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ» الآية … قال سهل: اسلم الدّعوات الذكر و ترك الاختيار فى الدّعاء و السّؤال، لانّ فى الذّكر الكفاية و ربّما يدعو الانسان و يسئل ما فيه هلاكه و هو لا يشعر الا ترى انّ اللَّه يقول: «وَ يَدْعُ الْإِنْسانُ بِالشَّرِّ دُعاءَهُ بِالْخَيْرِ» و الذّاكر على الدّوام التّارك للاختيار فى الدّعاء و السّؤال مبذول له افضل الرّغائب و ساقط عنه آفات السّؤال و الاختيار.

قال النّبي (ص) حاكيا عن ربّه: من شغله ذكرى عن مسئلتى اعطيته افضل ما اعطى السّائلين.

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=