كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الرعد آیه 28-38
4- النوبة الاولى
(13/ 38- 28)
قوله تعالى:
«الَّذِينَ آمَنُوا» ايشان كه بگرويدند،
«وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ» و مىآرامد دلهاى ايشان بياد خدا،
«أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (28)» بدانيد كه ياد كرد خداى آنست كه بآن دلها آرامد.
«الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» ايشان كه بگرويدند و كارهاى نيك كردند،
«طُوبى لَهُمْ» ايشانراست زندگانى خوش،
«وَ حُسْنُ مَآبٍ (29)»و باز گشتن گاه نيكو.
«كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ» چنانك [پيشينيان را فرستاديم] ترا فرستاديم،
«فِي أُمَّةٍ» در امّتى [كه جهان در آن ايشانند]،
«قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ» كه گذشت پيش ايشان [امتهايى كه از ما رسولان آمد بايشان]،
«لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ» تا بر ايشان خوانى آنچ پيغام داديم بتو،
«وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ» و ايشان بنام برد رحمن و ياد كرد او كافر ميشوند،
«قُلْ هُوَ رَبِّي» بگو رحمن خداوند منست،
«لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» نيست خدايى جز او،
«عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ» پشت باو باز كردم،
«وَ إِلَيْهِ مَتابِ (30)» و بازگشت من باوست.
«وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً» اگر هرگز قرآنى بودى،
«سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ» كه بان كوه روان كردندى،
«أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ» يا بآن زمين بريدندى،
«أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى» يا بان مرده را سخن شنوانيدندى [اين قرآن بودى]،
«بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِيعاً» بلكه خدايراست فرمان و كار همه،
«أَ فَلَمْ يَيْأَسِ الَّذِينَ آمَنُوا» بجاى نيازند يك بار گرويدگان،
«أَنْ لَوْ يَشاءُ اللَّهُ لَهَدَى النَّاسَ جَمِيعاً» كه اگر اللَّه تعالى خواستى همه ناگرويدگان را راه نمودى بيكبار،
«وَ لا يَزالُ الَّذِينَ كَفَرُوا» و هميشه كافران و ناگرويدگان،
«تُصِيبُهُمْ بِما صَنَعُوا» مى رسد بايشان بفعل بد كه كردند [و كافر شدند]،
«قارِعَةٌ» مصيبتى سخت و داهيهاى صعب،
«أَوْ تَحُلُّ قَرِيباً مِنْ دارِهِمْ» يا تو فرود آيى ناگاه بر در سراى ايشان،
«حَتَّى يَأْتِيَ وَعْدُ اللَّهِ» صبر كن تا وعدهاى كه اللَّه تعالى داد بيايد [و فتح مكه بود]،
«إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ (31)» اللَّه تعالى كژ نكند وعده خويش.
«وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ» و افسوس كردند بر فرستادگان پيش از تو،
«فَأَمْلَيْتُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا» درنگ دادم كافران را،
«ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ» آن گه فرا گرفتم ايشان را،
«فَكَيْفَ كانَ عِقابِ (32)» چون بود سرانجام نمودن من دشمنان را.
«أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ عَلى كُلِّ نَفْسٍ بِما كَسَبَتْ» آن كس كه بر ايستاد دارد بنگاه- بانى، وى كردار خلق شمارد و اسرار و انفاس ايشان سنجد و الحاظ و الفاظ ايشان شمرد، همچون كسى است كه اين هيچ نتواند و ندارد،
«وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ» و اللَّه را انبازان گفتند،
«قُلْ سَمُّوهُمْ» بگوى ايشان را صفت كنيد [تا بدانيد كه سزاى خدايى نهاند]،
«أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِما لا يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ» يا اللَّه تعالى را خبرى مىكنيد كه او نداند آن را در زمين،
«أَمْ بِظاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ» يا هر چه فراز آيد همىگوييد،
«بَلْ زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ» بلكه برآراستند كافران را مكر ايشان،
«وَ صُدُّوا عَنِ السَّبِيلِ» و برگشتند از راه حقّ و برگردانيدند،
«وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ (33)» و هر كه را اللَّه تعالى گمراه كرد او را نيست راهنمايى.
«لَهُمْ عَذابٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا» ايشان را عذابى است درين جهان،
«وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَقُّ» و براستى كه عذاب آن جهان سختتر،
«وَ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ (34)» و نيست ايشان را از اللَّه تعالى كوشندهاى يا باز پوشندهاى.
«مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ» بيان و صفت آن بهشت كه متّقيان را بآن وعده دادند،
«تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» آنست كه ميرود زير درختان آن جويها
«أُكُلُها دائِمٌ» خوردنى آن و ميوههاى آن پيوسته است بر درختان،
«وَ ظِلُّها» و سايه آن پاينده،
«تِلْكَ عُقْبَى الَّذِينَ اتَّقَوْا» سرانجام پرهيزكاران آنست،
«وَ عُقْبَى الْكافِرِينَ النَّارُ (35)» و سرانجام كافران آتش.
«وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ» و ايشان كه ايشان را تورات و انجيل داديم،
«يَفْرَحُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» شادند ايشان بآنچ بتو فرستاده آمد،
«وَ مِنَ الْأَحْزابِ مَنْ يُنْكِرُ بَعْضَهُ» و از سپاهها [ى كفر و ضلالت گوناگون] كسانىاند كه بلختى از آن كافراند،
«قُلْ إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَ لا أُشْرِكَ بِهِ» گوى مرا فرمودند تا اللَّه را پرستم و با وى انباز نگيرم،
«إِلَيْهِ أَدْعُوا وَ إِلَيْهِ مَآبِ (36)» با او مى خوانم و خود با او مىگردم.
«وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ حُكْماً عَرَبِيًّا» و هم چنان فرستاديم اين نامه را نامه عربى و اين دين را دين عربى،
«وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ» و اگر پى برى بخوش آمدهاى ايشان،
«بَعْدَ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ» پس آن كه بتو آمد از علم
«ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا واقٍ (37)» ترا از خداى تعالى نه باز دارنده ايست و نه يارى.
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ» و فرستاديم فرستادگان پيش از تو،
«وَ جَعَلْنا لَهُمْ أَزْواجاً وَ ذُرِّيَّةً» و ايشان را با زنان و فرزندان كرديم،
«وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ» و نبود هيچ پيغامبرى را كه آيد و آيتى آرد،
«إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» مگر بدستورى اللَّه تعالى،
«لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ (38)» هر هنگامى را نوشته ايست [كه آن كى خواهد بود].
النوبة الثانية
قوله تعالى: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ» خواهى اين آيت تفسير آيت پيشين نه و آيت دوم: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» سخن مستأنف بود، و اگر خواهى سخن بر «اناب» منقطع كن، آن گه از «الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ» سخن پيوسته گير تا به «حُسْنُ مَآبٍ».- «تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ» اينجا دو قول گفته اند: يكى آنست كه ذكر بمعنى وعد است، مصدر اضافت بفاعل كرده يعنى تصدّق قلوبهم مواعيد اللَّه عزّ و جلّ و تسكن اليها و تأنس بها- ميگويد وعده هايى كه اللَّه تعالى داد مؤمنانرا در غيب از نعيم بهشت و ديدار و رضاء باقى، دلهاى ايشان بى گمان مى پذيرد و استوار مى دارد و مى آرامد و بآن شاد مى شود.
قول ديگر آنست كه باين ذكر زبان خواهد، مصدر اضافت بمفعول كرده يعنى تطمئن قلوبهم بذكرهم اللَّه بالسنتهم او بالسنة غيرهم دلهاى ايشان آرام گيرد و بنازد چون ذكر و ثناء خداى تعالى بر زبان رانند يا از ديگرى شنوند. قال الزّجاج:اذا ذكر اللَّه بوحدانيّته آمنوا غير شاكين. روى عن ابن عباس قال: هذا فى الحلف اذا حلف الرّجل المسلم باللّه على شىء سكن قلوب المؤمنين اليه.
و قال مقاتل:تستأنس قلوبهم بالقرآن الا بذكر اللَّه اى بسبب ذكره تطمئنّ قلوب المؤمنين. قال مجاهد هم اصحاب رسول اللَّه (ص).
روى موسى بن اسماعيل بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليهم السّلام عن آبائه عنعنة انّ رسول اللَّه (ص) لمّا نزلت هذه الآية: «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» قال: «ذاك من احب اللَّه و رسوله و احب اهل بيتى صادقا غير كاذب و احب المؤمنين شاهدا و غايبا الا بذكر اللَّه تحابوا».
… «الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ طُوبى لَهُمْ» اى فرج لهم و غبطة و قرّة عين و هو فعلى من طيب العيش، اى العيش الطيّب لهم الجامع للنّعيم، گفته اند كه طوبى نام بهشتست بلغت حبشه.
ابن عباس گفت طوبى درختى است در بهشت اصل آن در سراى على بن ابى طالب (ع) و در هر خانه اى و غرفه اى از غرفهاى مؤمنان از آن شاخى.
و در خبرست از مصطفى (ص) پرسيدند كه يا رسول اللَّه ما طوبى؟ طوبى چيست؟ گفت:«شجرة اصلها فى دارى و فرعها على اهل الجنّة»
درختى كه اصل آن در سراى من و شاخه هاى آن در سراى مؤمنان، وقتى ديگر از وى پرسيدند جواب داد:«شجرة اصلها فى دار على و فرعها على اهل الجنّة»، گفتند يا رسول اللَّه يك بار چنان جواب دادى و يك بار چنين، گفت:«دارى و دار علىّ غدا واحدة فى مكان واحد».
وعن ابن عمر قال ذكر عند النبى (ص) طوبى، فقال النبى يا با بكر هل بلغك ما طوبى؟
قال: اللَّه و رسوله اعلم، قال «طوبى شجرة فى الجنّة لا يعلم طولها الا اللَّه فيسير الرّاكب تحت غصن من اغصانها سبعين خريفا ورقها الحلل يقع عليها الطّير كامثال البخت».
قال ابو بكر انّ هنالك لطيرا ناعما، فقال انعم منه من يأكله و انت منهم يا با بكر.
وعن ابى سعيد الخدرى انّ رجلا قال يا رسول اللَّه ما طوبى؟ قال شجرة فى الجنّة مسيرة مائة سنة ثياب اهل الجنّة تخرج من اكمامها.
وعن معوية بن قرّة عن ابيه قال قال رسول اللَّه (ص): طوبى شجرة غرسها اللَّه بيده تنبت الحلى و الحلل و انّ اغصانها ترى من وراء سور الجنّة.
و قال ابو هريره: طوبى شجرة فى الجنّة يقول اللَّه لها تفتّقى لعبدى عمّا شاء فتفتّق له عن الخيل بسروجها و لجمها و عن الإبل بازمتها و عمّا شاء من الكسوة، قال و ما فى الجنّة اهل منزل الّا و غصن من اغصان تلك الشجرة متدلّ عليهم فاذا ارادوا ان يأكلوا من الثمرة تدلّى فأكلوا منها ما شاءوا عليها طيرا مثال البخت فتجيء الطير فيأكلون منها قديرا و شواء ثمّ تطير. و عن عبيد بن عمير قال هى شجرة فى جنّة عدن اصلها فى دار النبى (ص) و فى كل دار و غرفة منها غصن لم يخلق اللَّه لونا و لا زهرة الّا و فيها منها، تنبع من اصلها عينان الكافور و السّلسبيل.
قال وهب بن منبه و تخرج من اصلها انهار الخمر و اللّبن و العسل و هى مجلس لاهل الجنّة، فذلك قوله: «طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ».
«كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ» اى كما ارسلنا قبلك رسلا ارسلناك الى امّتك، «قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ» اى لست بدعا من الرّسل و ليست امّتك اوّل امّة ارسل اليها رسول- امّت در اين آيت امّت دعوتاند، جهانداران كه در جهانند مؤمن و كافر، مخلص و منافق، صديق و زنديق همه در تحت آن شود، همانست كه مصطفى (ص) گفت:«انا حظكم من الانبياء و انتم حظى من الامم»، «لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ» يعنى القرآن، «وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ» اين آيت روز حديبيه فرو آمد كه كافران از رسول (ص) صلح نامه خواستند، رسول خدا (ص) على (ع) را گفت:اكتب بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم.
سهيل بن عمرو گفت و مشركان: ما نعرف الرّحمن الّا صاحب اليمامة- رحمن چه باشد؟ ما رحمن ندانيم مگر صاحب يمامه را يعنى مسيلمه كذاب، آن گه سهيل گفت باسمك اللّهم نويس چنانك عادت ماست و در جاهليّت چنين مى نوشتند، ربّ العالمين آيت فرستاد كه: «وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ» بنام رحمن و ياد كرد او كافر مي شوند.
روى جويبر عن الضحاك عن ابن عباس قال: نزلت فى كفار قريش حين قال لهم النبى (ص): «اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ» كافران گفتند رحمن چيست و كيست؟رب العالمين بجواب ايشان گفت: «قُلْ هُوَ رَبِّي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ» جاى ديگر گفت: «قُلْ هُوَ الرَّحْمنُ آمَنَّا بِهِ وَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْنا».
«قُلْ هُوَ رَبِّي» اى الرّحمن ربّى و خالقى و رازقى و مدبّرى، «لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ» وثقت به و فوضت امرى اليه و استعنت به فى توفيقى لمصلحة دنياى و آخرتى، «وَ إِلَيْهِ مَتابِ» اى و اليه اتوب من خطاياى، و الاصل متابى فحذفت الياء لانّ الكسرة تدل عليها.
«وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ» سبب نزول اين آيت آن بود كه قريش بهم آمدند، گفتند يا محمد: ان سرّك ان نتبعك فسير لنا جبال مكة بالقرآن، اگر ميخواهى كه ترا پس رو باشيم و بتو ايمان آريم اين كوههاى مكه باين قرآن روان گردان، از جاى خويش ببر تا زمين مكه بر ما فراخ شود و چشمه هاى آب روان پديد آر تا كشت زار كنيم و درخت نشانيم كه تو بر خداى خويش نه كم از داود پيغامبرى كه اللَّه تعالى كوهها مسخر او كرد تا با وى تسبيح مى كرد، و همچنين باد ما را مسخر كن تا مركب ما شود ازينجا تا بشام از بهر تجارت و قضاء حاجت كه نه تو بر خداوند خويش كم از سليمان پيغامبرى كه باد وى را مسخر بود، و نيز جدّ خويش را قصى از بهر ما زنده گردان يا آن كس كه ميخواهيم ازين مردگان تا از وى پرسيم كه آنچ تو آوردى حق است يا باطل چون ايشان بر مصطفى (ص) اقتراح اين آيات كردند، رب العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد: «وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً» اى و لو انّ كتابا، «سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ- الْمَوْتى» جواب لو محذوف است يعنى لكان هذا القرآن، اى لو سيرت جبال لقراءة كتاب لكان هذا القرآن اذ ليس فى كتب اللَّه ما يجمع من الحكم و الدّلايل و الشواهد و البيّنات ما يجمعه القرآن- معنى آنست كه اگر هرگز كوهى روان كردندى بقراءت كتابى يا بوى مرده زنده گردانيدندى اين قرآن بودى، «بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِيعاً» اى هذا و امثاله يفعله اللَّه القادر الّذى له كلّ الامر و ليس لاحد ان يقترح عليه آية.
و قيل تقدير الآية «وَ لَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوْتى»لما آمنوا هذا كقوله «وَ لَوْ أَنَّنا نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكَةَ» الآية … ثمّ قال: «بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِيعاً» اى هو المالك لجميع الامور يفعل ما يشاء، «أَ فَلَمْ يَيْأَسِ الَّذِينَ آمَنُوا» قال ابن عباس أ فلم يعلم الّذين آمنوا، و اليأس بمعنى العلم لغة نخع و قيل لغة هوازن، و انشد:
| الم ييأس الاقوام انى انا ابنه | و ان كنت عن ارض العشيرة نائيا |
يريد الم يعلم، و قال الكسائى هو من اليأس الّذى هو ضدّ الطمع و المعنى انّ الكفار لمّا سألوا تسيير الجبال بالقرآن و تقطيع الارض و تكليم الموتى اشرأب لذلك المؤمنون و طمعوا فى ان يعطى الكفار ذلك فيؤمنوا: فقال اللَّه عزّ و جلّ: «أَ فَلَمْ يَيْأَسِ الَّذِينَ آمَنُوا» من ايمان هؤلاء لعلمهم انّ اللَّه عزّ و جل لو اراد ان يهديهم لهديهم، كما تقول: قد يئست من فلان ان يفلح- مىگويد نوميد نشوند گرويدگان يكبارگى كه كافران بىخواست اللَّه تعالى بنخواهند گرويد.
قرأ البزّى عن ابن كثير: «ا فلم يايس» و هما لغتان يئس ييأس و ايس يايس، و قوله «يَشاءُ اللَّهُ» على لفظ المستقبل، «لَهَدَى» على لفظ الماضى لان ما يشاء الآن فهو الّذى شاء قبل و لفظ الماضى و المستقبل سواء، «وَ لا يَزالُ الَّذِينَ كَفَرُوا» عامّ. و قيل طايفة منهم، «تُصِيبُهُمْ بِما صَنَعُوا» من كفرهم و اعمالهم الخبيثة، «قارِعَةٌ» داهية تقلقهم و نازلة تهلكهم من القرع و هو الضرب بالمقرعة اى لا يأمنون المسلمين بعد اليوم، «أَوْ تَحُلُّ» القارعة، «قَرِيباً مِنْ دارِهِمْ» هى سرايا المسلمين. و قيل هى انواع البلاء من القحط و الجلاء و الاسر و الجزية و غيرها.
قال ابن عباس او تحلّ انت يا محمد قريبا من دارهم و هذا وعد بفتح مكة، «حَتَّى يَأْتِيَ وَعْدُ اللَّهِ» الصبر ها هنا مضمر، يعنى فاصبر حتى يأتى وعد اللَّه يعنى يأتى وقت فتح مكّة الّذى وعد اللَّه، «إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ» فى قوله «لَرادُّكَ إِلى مَعادٍ».
و قيل وعد اللَّه يوم القيامة، «إِنَّ اللَّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ» لا خلف فى موعوده، «وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِكَ» يعزّى نبيّه (ص) على ما ناله من استهزاء قومه يقول: و لقد استهزئ المشركون قبل كفّار مكّة بانبيائهم قبلك. يا محمد، «فَأَمْلَيْتُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا» اى اطلت لهم المدّة بتأخير العقوبة ليتمادوا فى المعصية، «ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ» عاقبتهم باشدّ العقاب، «فَكَيْفَ كانَ عِقابِ» اى عقابى ايّاهم، اى فكذلك اصنع بمن استهزاء بك كالوليد بن المغيرة و العاص بن وائل و غيرهم.
«أَ فَمَنْ هُوَ قائِمٌ» هذا من محذوف الجواب ايضا و المعنى أ فمن هو قائم بحفظ ارزاق خلقه، عالم بما يكسبونه من الاعمال و يجازى عليها كمن لا يقدر على شىء من ذلك من الاصنام التي لا تضرّ و لا تنفع و حذف ذلك لدلالة قوله: «وَ- جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَكاءَ» عليه، «قُلْ» يا محمد للمشركين، «سَمُّوهُمْ» باضافة افعالهم اليهم ان كانوا شركاء للَّه كما يضاف الى اللَّه افعاله باسمائه الحسنى نحو الخالق و الرّزاق- مىگويد يا محمد مشركان را بگوى اگر اين اصنام خداى را انبازاناند ايشان را آن نام بر نهيد و بآن نام خوانيد كه دلالت كند بر استحقاق الهيّت و صحت شركت، چون نام خالق اگر مى آفرينند و رازق اگر روزى مى دهند و محيى و مميت اگر احياء و اماتت مى كنند و گر نه بمجرّد آنك ايشان را خدايان خوانيد حجّت درست نيايد و بر استحقاق الهيت دلالت نكند، پس گفت: «أَمْ تُنَبِّئُونَهُ» يعنى فان سموهم قل أ تنبّئونه، «بِما لا يَعْلَمُ فِي الْأَرْضِ» اى أ تخبرون اللَّه بشريك له فى الارض و هو لا يعلمه، نفى العلم لانتفاء المعلوم اى لا شريك له فى السّماوات و الارض فلا يعلمه.
و قال الحسن معناه اذا ادعيتم فعل الاصنام فقد اخبرتم اللَّه بما لا يعلم يعنى بما ليس فى الارض لانّ- لا- بمعنى ليس و العلم زيادة، «أَمْ بِظاهِرٍ مِنَ الْقَوْلِ» يعنى ام تقولون مجازا من القول و باطلا لا حقيقة له. و قيل «سَمُّوهُمْ» اى وصفوهم انّه لا يجوز ان تكون آلهة. و قيل هذا تهديد كما تقول لمن تهدّده على شرب الخمر: سمّ الخمر بعد هذا.
و قيل معنى الآية قل لهم أ تنبّئون اللَّه بباطن لا يعلمه ام بظاهر يعلمه فان قالوا بباطن لا يعلمه احالوا و ان قالوا بظاهر يعلمه قل لهم سمّوهم و بينوا امرهم فانّ اللَّه لا يعلم لنفسه شريكا، «بَلْ زُيِّنَ» اى دع ذكر ما كنّا فيه، «زُيِّنَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مَكْرُهُمْ» اى زيّن الشيطان لهم كفرهم و تمويههم و قولهم انّ الاصنام شركاء للَّه،«وَ صُدُّوا عَنِ السَّبِيلِ» اى صدّوا الناس عن رسول اللَّه و صدّوا المسلمين عن سبيل اللَّه.قرأ الكوفى و يعقوب «و صدوا» بضمّ الصّاد يعنى صدّهم اللَّه سبحانه عن سبيل الهدى.
و قيل منعهم عن طريق الحقّ غواتهم و مردتهم بالاغواء و الشياطين بتزيين الباطل لهم، «وَ مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ» بخذلانه ايّاه، «فَما لَهُ مِنْ هادٍ» موفق.«لَهُمْ عَذابٌ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا» بالقتل و الاسر و الجلاء، «وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَقُّ» لدوامه و استمراره، الشقّ و المشقّة: الشدّة، «وَ ما لَهُمْ مِنَ اللَّهِ مِنْ واقٍ» دافع يدفع عنهم عذاب اللَّه.
«مَثَلُ الْجَنَّةِ» اى صفة الجنّة، كقوله: «وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى» اى الصّفة العليا، يقول صفة الجنّة «الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ» انّ الانهار تجرى من تحتها كذا و كذا. و قال الزجاج: انّ اللَّه عزّ و جلّ عرّفنا امور الجنّة التي لم نرها و لم نشاهد ها بما شاهدناه من امور الدّنيا و عايناه، فالمعنى «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ» جنّة «تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ أُكُلُها دائِمٌ» لا ينقطع و لا يفنى، كقوله: «لا مَقْطُوعَةٍ وَ لا مَمْنُوعَةٍ»، «وَ ظِلُّها» ظليل.
كقوله: «وَ لا تَضْحى لا يَرَوْنَ فِيها شَمْساً» قال مالك بن انس ليس فى الدّنيا شىء يشبه ثمر الجنّة الّا الموز فانّه يوجد صيفا و شتاء. و قيل اكلها دائم لا ينقطع بالموت و البلى و ظلها دائم لا تنسخه الشمس و انّما يستضيء اهل الجنّة بنور لا حرّ معه و لا برد و هذه الآية ردّ على الجهميّة حيث قالوا انّ نعيم الجنّة يفنى، «تِلْكَ عُقْبَى الَّذِينَ اتَّقَوْا» اى الجنّة الموصوفة عقبى تقواهم، اى منتهى امرهم و مآله، «وَ عُقْبَى الْكافِرِينَ النَّارُ» اى منتهى دارهم و اعمالهم.
«وَ الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَفْرَحُونَ» مؤمنان اهل كتاباند، عبد اللَّه سلام و اصحاب وى و نجاشى و اصحاب وى كه در تورات و انجيل نام رحمن بسيار ديده بودند و خوانده و در قرآن بابتداء اسلام كم مىديدند و از آن اندوهگن مى بودند، تا اين آيت آمد: «قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ» ايشان شاد شدند و فرح نمودند چون نام رحمن شنيدند و مشركان كافر گشتند و در كفر بيفزودند، ربّ العزّه مشركان را گفت: «وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ» و مؤمنان اهل كتاب را گفت: «يَفْرَحُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ» و همان مشركان را گفت: «وَ مِنَ الْأَحْزابِ مَنْ يُنْكِرُ بَعْضَهُ» يعنى ينكر ذكر الرّحمن.
و قيل من الاحزاب هم الّذين تحزّبوا على رسول اللَّه اى اجتمعوا على عداوته و هم المشركون من ينكر بعضه يعنى يقرّون باللَّه و ينكرون نبوّة محمد (ص). گفته اند اين بعض از آن بعضها است كه بمعنى كلّ است در قرآن، لانّ كلّ من كفر ببعض الكتاب فقد كفر بكلّه، «قُلْ إِنَّما أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ وَ لا أُشْرِكَ بِهِ» آمنتم او كفرتم، «إِلَيْهِ أَدْعُوا» اى الى اللَّه ادعوكم، «وَ إِلَيْهِ مَآبِ» و اليه مرجعى و مرجعكم.
«وَ كَذلِكَ أَنْزَلْناهُ» اى كما انزلنا الكتاب على الانبياء بلسانهم، انزلنا- القرآن عليك، «حُكْماً عَرَبِيًّا» حكم اينجا كتاب است و دين- مىگويد ترا كتاب عربى دادم دين عربى و حكم عربى. و الحكم العربى هو القرآن و القبلة و العيد و الميقات و المشاعر و الخطب و الاذان و القيامة و تلحق بها الشّهادة و لفظة عقد النكاح «وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ» علم درين آيت و در نظاير اين قرآنست، و المعنى و لئن اتّبعت أهواءهم فى دعائهم ايّاك الى ملّة آبائهم بعد ما جاءك من القرآن، «ما لَكَ مِنَ اللَّهِ مِنْ وَلِيٍّ» ينصرك، «وَ لا واقٍ» يقيك و هذا و عيد حسم به طمعهم. و قيل المراد بهذا الخطاب اصحاب محمّد (ص).
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ وَ جَعَلْنا لَهُمْ أَزْواجاً وَ ذُرِّيَّةً» هذا جواب قريش حين عابوا رسوله بانّ له ازواجا و ذرية يعيبونه بانّه بشر و ليس بملك و قال الكلبى عيرت اليهود رسول اللَّه (ص) و قالت ما نرى لهذا الرّجل همّة الا النساء و النكاح و لو كان نبيّا كما زعم لشغله امر النبوة عن النساء فانزل اللَّه هذه الآية، و المعنى كانوا بشرا يأكلون و يباشرون النساء و يلدون الاولاد، «وَ ما كانَ لِرَسُولٍ أَنْ يَأْتِيَ بِآيَةٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» اى بعلمه و امره، اين جواب بو جهل است و عبد اللَّه بن ابى اميّه و مشركان قريش كه بر رسول خداى اقتراح آيات مىكردند من تسيير الجبال و غيره- مىگويند هرگز هيچ پيغامبر نيامد تا نفرستادند و هيچ پيغامبر خود نبود و نتواند كه آيد مگر بدستورى اللَّه تعالى و بعلم او و فرمان او و هيچ پيغامبر را قدرت آن ندادند كه از بر خويش و از نزديك خويش آيتى آرد بقوم خويش چنانك ايشان خواهند مگر كه اللَّه تعالى فرستد كه قادر بر انزال آيات جز اللَّه تعالى نيست و اللَّه تعالى آن گه فرستد كه خود خواهد و خود داند كه هر وقتى را حكمى بود، «لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ» اى لكلّ ما اقترحوا اجل يقع فيه- مىگويد هر هنگامى را كه اللَّه تعالى تقدير كرده و هر كارى را كه رانده كتابى است كه در آن اثبات كرده و نوشته، پس هيچ آيت نيايد مگر بآن هنگام كه حكم كرده در آن كتاب و روا باشد كه «إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» اينجا سخن قطع كنى، آن گه «لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ» جواب مؤمنانست و رسول خدا كه بتعجيل نصرت ميخواستند و استفتاح دشمن، ربّ العزّه گفت هر هنگامى را نوشته ايست و هر كارى را حكمى كه آن كى خواهد بود، اى لكلّ امر قضاء اللَّه كتاب كتبه فهو عنده. و قيل هذا من المقلوب اى لكل كتاب ينزل من السماء اجل و وقت معلوم ينزل فيه.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «الَّذِينَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ» قوم اطمأنّت قلوبهم بذكرهم للَّه و قوم اطمأنّت قلوبهم بذكر اللَّه لهم و لذكر اللَّه اكبر، بر لسان اهل اشارت اين آيت از دو كس خبر مىدهد: يكى مريد و ديگر مراد. يكى اوقات خويش مستغرق دارد بذكر زبان، گهى نماز و گه تسبيح و گه خواندن قرآن.
يكى مى نازد بذكر حق در ميان جان، از غرقى كه هست در بحر عيان، او را پرداخت نيست با ذكر زبان، همى گويد الهى تا ياد تو رهى را يادست، جان وى از همه يادها بفريادست، و تا دل رهى بپيدايى تو شادست، شادى دو جهان نزديك وى باد است، آن يكى در راه دين رونده، در بند ذكر خويش بمانده، با وى همى گويند ذكر نگه دار و امر و نهى گوش دار. و اين يكى بر بساط قربت از اسباب و خلق ربوده و بجذبه الهى مخصوص گشته، ذكر را مىگويند كه او را گوش دار.
اين هم چنان است كه گروهى در آرزوى بهشتاند و بهشت خود در آرزوى گروهى است، و ذلك فى قول النبى (ص): انّ الجنّة تشتاق الى اربعة نفر: صائم رمضان و تالى القرآن و حافظ اللسان و مطعم السّغبان.وروى ان الجنّة لتشتاق الى سلمان.
آن مريد را ديده برين آمد كه: «فَاذْكُرُونِي» و مراد را اين نمودند كه «أَذْكُرْكُمْ»، مريد طالب ذكر است و ذكر طالب مراد، مريد طالب وقتست و وقت طالب مراد، مريد در طلب دلست و دل در طلب مراد، ميدان نظر مريد عالم جعليّت است در غشاوت خلقيت، ميدان نظر مراد هواى وحدانيّت است و فضاء فردانيّت.
لقمان سرخسى و بو الفضل سرخسى دو پير بودند در عصر خويش فريد روزگار و يگانه وقت، هر دو در سماع بودند، بو الفضل از دست خود رها شد، بارى چند بگرديد همچون چرخى گردان، آن گه بروى ديوار بر شد، روى با لقمان كرد كه نيايى تا درين هواء جعليّت پروازى كنيم؟ لقمان بانگ بر وى زد گفت نامردى مكن، آفرينش ميدانى تنگ است، پرواز ما را نشايد. اشارتى عظيم است بنقطه جمع، كسى را كه در دل آشنايى است و در جان روشنايى.
و در خبر مىآيد كه ايمان هفتاد و اند بابست، كمتر بابى آنست كه از نهاد تو همتى سر بر زند كه دنيا و عقبى را بپشت پاى از يك سو اندازى، چون اين خاشاك از پيش قدم تو بر داشتند جمال ايمان آن گه بر دل تو تجلّى كند كه: «وَ الْباقِياتُ الصَّالِحاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَواباً وَ خَيْرٌ أَمَلًا» همانست كه آن جوانمرد گفته:
| جمال حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد | كه دار الملك ايمان را مجرّد بيند از غوغا |
«الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ طُوبى لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ»- مىگويد آن مؤمنان و جوانمردان كه صفت ايشان اينست خوشا عيشا كه عيش ايشانست، امروزطوبى و زلفى در دل ايشان است و فردا طوبى و حسنى نزل ايشانست، امروز ذوق معرفت و انس محبّت بهره ايشانست و فردا سماع و شراب و ديدار حاصل ايشانست، طوبى ايشان وقتست و بهشت ايشان نقد است و راحت ايشان در درد است.
اى جوانمرد هفت كشور آراسته بطلعت خداوندان درد است، ملك هشت بهشت يك شاخ از درخت در دست، اگر يك ذره از آن درد و اندوه كه در دلهاى صديقان و عارفانست، بر كلّ كائنات آشكارا گردد، اهل آفرينش از نشاط آن ذره عين طرب شوند، خارستان همه بوستان گردد، زنّارها كمر عشق دين شود، اگر هرگز طلعت خويش نمايد، آن ساعت نمايد كه واجدان در وجد باشند.
جعفر خلدى گويد كه شاه طريقت جنيد بغدادى با جماعتى مشايخ قصد زيارت طور كردند، چون بمناجات گاه موسى رسيدند، جنيد را وقت خوش گشت و در وجد آمد، درويشى دست بهم وازد، اين بيت بر گفت:
| انّ آثارنا تدلّ علينا | فانظروا بعدنا الى الآثار |
جماعت از روى موافقت بتواجد در آمدند، هر كسى در شورى افتاده، و از هر گوشه اى نعره اى همى آمد، راهبى آنجا در غارى نشسته، چون ايشان را بر آن صفت ديد، زار بگريست و از درد دل و سوز جگر بناليد، آواز بر آورد كه يا امّة محمد اجيبونى، جنيد پيش آن راهب رفت، راهب گفت اى شيخ اين تواجد شما بر عموم باشد يا بر خصوص؟ گفت بر خصوص، گفت چون مرد مقهور گشت بچه نيّت بر پاى خيزد، گفت نشانى از حق بدلهاى ايشان رسد بر پاى خيزند، نبينى كه جمعى نشسته باشند مهترى در آيد همه بر پاى خيزند و بتواضع درآيند، ما را از حق نشانى آيد و در آن نشان پيمانى بود، وجد ما از آنست، گفتا چه باشد كه ايشان را از آن وا ستاند، گفتا خوف خطر و بيم فراق، راهب گفت صدقت يا جنيد، در انجيل صورت اين سعادت ديدهايم و خواندهايم، راستست و درست، راهب آن ساعت زنّار بگشاد و ايمان قبول كرد، پس درخواست تا همان بيت باز گفتند، بر پاى خاست و همچون چرخى همى گشت، آخر بانگى بكرد و جان بحضرت فرستاد.
«وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ قُلْ هُوَ رَبِّي لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» اى محمد اين كافران قدر نام ما نمىدانند، اين بى حرمتان بنام ما كافر مىشوند، اى محمد تو بگوى:
«لا إِلهَ إِلَّا هُوَ» ما را بپاكى بستاى و به يگانگى ياد كن ما ذكر تو و ثناء تو بعالمى برگرفتيم و ترا بجاى جهانيان پسنديديم، اى محمد مقصود كائنات و نقطه دائره حادثات خود تويى، لولاك ما خلقت الكون، اگر نه جاه و جلال تو بودى، ما اين عالم را خود نيافريديمى، و لقد انشد مخلوق فى مخلوق:
| و كنت ذخرت افكارى لوقت | فكان الوقت وقتك و السّلام |
| و كنت اطالب الدّنيا بحر | فانت الحرّ و انقطع الكلام |
«وَ هُمْ يَكْفُرُونَ بِالرَّحْمنِ» اى محمّد اگر عتبه و شيبه و وليد مغيره و بو جهل و بو لهب حرمت نام ما نمىدارند و تعظيم آن در دل خود راه نمىدهند، تو دل تنگ مكن و باين معنى غم مخور كه مادر خزائن غيب خويش جوانمردانى داريم از امّت تو كه پس از اين روزگار ايشان را سر بدين عالم در دهيم و از خزائن غيب ايشان را بيرون آريم، مونس دل ايشان نام ما بود، غذاى جان ايشان مهر ما بود.
شبلى وقتى هفت روز در وجد خويش رفته بود كه هيچ طعامى و شرابى نخورد، غريق درياى محبت گشته و سر در سرّ خود گم كرده، اين كلمات پيوسته بزبان مىگفت: ذكر ربّى طعام نفسى و ثناء ربّى لباس نفسى و الحياء من ربّى شراب نفسى، نفسى فداء قلبى قلبى فداء روحى، روحى فداء ربّى، آخر چون آتش وجد وى ساكن گشت، او را پرسيدند كه هفت روز بى طعام و شراب بسر آوردى اين چه حالست، گفت اى مسكين، كسى كه او را با نام و ذكر دوست خوش بود، طعام و شرابش كجا ياد آيد، آن گه گفت:
| جئتمانى لتعلما سرّ سعدى | تجدانى بسرّ سعدى شحيحا |
آورده اند كه عيسى بن مريم (ع) شصت روز در مناجات حق بود كه طعام و شراب بخاطر وى نگذشت، بعد از شصت روز در دلش آمد كه اگر رغيفى بودى ما بكار برديمى، آن ساعت مناجات منقطع گشت و آن رغيف ديد پيش وى نهاده، عيسى بآنك از مناجات باز ماند همى گريست، پيرى بر وى بگذشت كه بر وى سيماى نيكان بود، گفت اى شيخ مرا چنين حالى افتاد: در مناجات حق بودم بخاطر من طعام بگذشت آرزوى رغيفى در سينه من حركت كرد آن مناجات منقطع گشت دعائى كن در كار من، آن پير گفت: الهى ان كان الخبز خطر ببالى فى وقت من الاوقات فلا تغفر لي، باين حكايت نگر، اعتقاد نكنى كه آن ولى را بر عيسى فضل بود كه عيسى نبى بود و هيچ رتبت بالاى نبوّت نيست، نهايت كار اولياء بدايت كار انبياء است و در تحت اين سرّى است كه بيان آن ناچارست و دانستن آن مهم:
بدانك پيغامبران را قوّتى باشد از تأييد الهيّت و تأثير نبوّت كه اوليا را آن قوّت نبود و بآن قوّت حظّ نفس ايشان را از تعظيم در گاه الهيّت و پرورش دين و ديانت و موجبات نبوّت باز ندارد، ازين جهت طلب حظّ نفس كنند و ايشان را هيچ زيان ندارد، بآن قوت و تأييد الهيّت كه يافته اند، و اوليا را آن قوّت نيست، اگر در حظوظ نفس شوند، در تراجع افتند، ازينجا بود كه موسى (ع) با آن همه كرامات و آيات كه از حق تعالى ديده بود و يافته از وى طعام خواست گفت: ربّ انّى لما انزلت اليه من خير فقير، و همچنين پيغامبران حظّ نفس طلب كرده اند از طعام و شراب و نكاح زنان و مخالطت ايشان، فهذا نبينا (ص) ربّما يكون مع عائشة فى الفراش و الوحى ينزل عليه و ما كان يشغله هيبة الوحى عن حظوظ نفسه.
و هم ازين باب است آنچ ربّ العزّه گفت: «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلًا مِنْ قَبْلِكَ وَ جَعَلْنا لَهُمْ أَزْواجاً وَ ذُرِّيَّةً» كافران بعيب باز گفتند كه اگر محمّد پيغامبر بودى از شغل نبوّت با شغل زن و فرزند نپرداختى، ربّ العزّه ايشان را جواب داد كه همه پيغامبران چنين بوده اند، زن و فرزند داشته اند، و ايشان را زن و فرزند از شغل نبوّت و اداء رسالت باز نداشت و امير المؤمنين على (ع) ازينجا گفت:خيار هذه الامة الذين لا يشغلهم دنياهم عن آخرتهم و لا آخرتهم عن دنياهم.
وقال النبى عليه افضل الصلوات لو تعلمون ما اعلم لضحكتم قليلا و لبكيتم كثيرا و لما تلذّذتم بالنساء على الفراش و لخرجتم الى الصّعدات تجارون الى اللَّه.
فكان هو (ص) علم هذه الاشياء و لكن من قوّته و امكانه و انبساطه مع اللَّه عزّ و جل لم يشغله حظّ نفسه عن حظّ ربّه و لا حظّ ربّه عن حظّ نفسه.
قوله: «لِكُلِّ أَجَلٍ كِتابٌ»قال جعفر الصادق (ع) لكلّ رؤية وقت
و قال ابن عطاء لكلّ علم بيان و لكلّ بيان لسان و لكلّ لسان عبارة و لكلّ عبارة طريقة و لكلّ طريقة اجل فمن لم يميز بين هذه الاحوال فليس له ان يتكلّم.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۵