ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره بقره 121 تا 140
[سوره البقرة (2): آيه 121]
الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَتْلُونَهُ حَقَّ تِلاوَتِهِ أُولئِكَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (121)
ترجمه:
آن كسانى كه بر ايشان كتاب (آسمانى) آورديم و آن را چنانكه شايسته است تلاوت مىكنند، آنهايند كه به آن ايمان مىآورند و كسانى كه منكر آن مىشوند، زيانكاراناند.
تفسير:
«الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ»: يعنى كسانى كه ما كتاب را به آنها داديم، نه كسانى كه كتاب به آنها داده شد و با اين تعبير، اشاره به امتياز آنها از اهل كتاب است. كه با نسبت دادن ايتاء و دادن كتاب به خودش، به آنها شرف و بزرگى بخشيد. يعنى آنها كسانى هستند كه با فطرت خود و قابليّتى كه كسب كرده اند، آماده آن شدند كه ما به آنها كتاب بدهيم، پس ما هم احكام نبوّت و صورتهاى كتب آسمانى را كه مشتمل بر معانى واقعىاش بود، به آنها داديم. اين عبارت، جمله مستأنفه است، پاسخ پرسش مقدر، گويا كه گفته شده: اهل كتاب محمد صلّى اللّه عليه و آله و رسالتش، يا به كتاب خودشان، يا به كتاب محمد صلّى اللّه عليه و آله يا به جنس كتاب ايمان نمىآورند و آن را تلاوت نمى كنند.
اين بيان دلدارى دادن به رسول صلّى اللّه عليه و آله و مؤمنان است به اينكه (ناراحت نشوند و بدانند) كسانى كه خداوند به آنان كتاب داده، هر يك از آنان بهتر از هزار هزار نفر ديگرى است كه شيطان به آنان كتاب داده است. چه آنان كتاب را به بهترين نوع تلاوت، مىخوانند.
«يَتْلُونَهُ»: خبر است يا حال يا معترضه است. پاسخ پرسش مقدّر است، قبل از تمام شدن كلام، گويا كه گفته شده است كسى كه با دادن كتاب به او شرف بخشيدى، چه كار مىكند؟ پس خدا فرمود: كتاب را به بهترين خواندن و حق خواندن آن مىخواند.
«حَقَّ تِلاوَتِهِ»: درباره اين كلام به امام باقر (ع)، نسبت داده شده كه فرمود: آيات خدا را تلاوت مىكنند و در آن تفقّه مىنمايند (به فهم و روشنگرى مىنگرند)، به احكامش عمل مىكنند، اميدوار وعده هايش هستند و از وعيدش مىترسند، از داستانهايش عبرت مىگيرند، اوامرش را امتثال مىكنند و از نواهيش خوددارى مىنمايند. به خدا سوگند، مقصود حفظ آيات و درس حروف و تلاوت سوره و درس ده يكها و پنج يكها نيست[1]، كه در اين صورت، حروف آن را حفظ كردند و حدود آن را ضايع نمودند، بلكه مقصود، تدبّر در آيات كتاب و عمل به احكام آن است. از اين رو، خداى تعالى فرمود: «كِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَيْكَ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَ لِيَتَذَكَّرَ أُولُوا الْأَلْبابِ»[2] (كتابى است مبارك كه ما آن را به سوى تو فروفرستاديم تا مردم در آيات آن بينديشند و خردمندان از آن پند گيرند).
پس كسانى كه خداوند به آنها كتاب داده است، به اين وسيله به آنها شرافت بخشيده است از ترك رعايت و كوتاهى در مراعات آن اندوهگين مىشوند. آنان كه شيطان به آنها كتاب داده، يا از پدرانشان بر حسب عادت گرفته اند، يا از مردان بر حسب آنچه خوانده اند، يا گرفته اند. آنها حفظ روايت را مىپسندند و از عدم رعايت موارد آن باكى ندارند.
«أُولئِكَ»: يعنى آن بزرگان.
«يُؤْمِنُونَ بِهِ»: به كتاب، يا به محمّد صلّى اللّه عليه و آله يا به خدا ايمان مىآورند و اين معنى در صورتى است كه در كلام، التفات باشد و محل جمله (اعراب آن) از مقايسه با جمله سابق معلوم مىشود.
«وَ مَنْ يَكْفُرْ بِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ»: يعنى زيانكارى جز آنها نيست.
[سوره البقرة (2): آيات 122 تا 123]
يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمِينَ (122) وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (123)
ترجمه:
اى فرزندان اسرائيل، به ياد آوريد نعمت مرا كه به شما ارزانى داشتم و اينكه من شما را بر جهانيان برترى دادم.
بترسيد از روزى كه از دست كسى براى كسى چيزى برنيايد، و از او همانند و عوضى پذيرفته نشود و هيچ شفاعتى به كارش نيايد و به آنها يارى هم نشود.
تفسير:
هر دو آيه قبلا بيان شد، جز اينكه آيه اخير در گذشته چنين بود:
«وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ»[3].
علت تكرار آيه به جهت كمال اهميت به پند و اندرز است و در ضمن، بيانگر آن است كه اصل همه نصيحتها يادآورى نعمتها و مرگ و ترساندن از آن است و به اين سبب، بايد مقدّمه و پندها و اندرزها و خلاصه و فشرده آن نصايح باشد.
[سوره البقرة (2): آيه 124]
وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ (124)
تحقيق ابتلاى ابراهيم به كلمات
ترجمه:
و آنگاه كه پروردگارش ابراهيم را با كلماتى آزمود و او به انجامشان رسانيد، خدا گفت: من تو را امام مردم قرار مىدهم. ابراهيم گفت: و از فرزندان من چه طور؟ گفت: ستمكاران به پيمان من دست نيابند.
تفسير:
«وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ»: ابتلاء، به معنى آزمايش و امتحان است و يا به معنى استخبار و كسب خبر كردن، و از همين معنى است «ابلانى» يعنى «اخبرنى» كه به معنى «خبر داد مرا» است و در اينجا، هر دو معنى صحيح است و معنى آيه اين است كه خداوند متعال به سبب عرضه كردن كلماتى بر ابراهيم، او را امتحان فرمود، كه آيا آن كلمات را مىداند، يا تحمّل آنها را دارد يا نه؟ يا اين چنين به او آگاهى داد و از او كسب خبر كرد.
كلمه «ابراهيم» با رفع و «ربّه» با نصب خوانده شده، اين به آن معنى است كه ابراهيم از پروردگارش پرسش كرد، بنابراين، اگر ابتلا به معنى استخبار باشد، كسب خبر كردن مستلزم پرسش است (كه ابراهيم فاعل است و ربّ مفعول).
«بِكَلِماتٍ» جمع كلمه است و آن در عرف ادبا لفظى است كه بر معنى مفرد وضع شده باشد و در لغت به معنى لفظ و قصيده است و در هر لفظى كه به معنى وضع شده باشد، استعمال مىشود. مفرد باشد، يا مركب، تام باشد، يا ناقص. همچنين در كلمات نفسى[4] به كار مىرود و در عرف شرع، مانند لغت در كلمات لفظى و نفسى استعمال مىشود، و در كلمات وجودى[5] نيز، به كار مىرود. كلمات وجودى، عبارت است از مراتب طولى وجود و انواع موجودات كه در عرض هم قرار گرفته باشند، زيرا ويژگيهاى مصداقها در مفهومهاى كلمات، معتبر نيست.
مثلا قلم، نام چيزى است كه به وسيله آن نوشتن محقق مىشود و اينكه از آهن يا از نى يا غير آن دو، ساخته شده باشد، در مفهوم قلم دخالتى ندارد.
در مورد كلمه نيز چنين است، كلمه چيزى است كه دلالت بر معنى كند بدون اينكه خصوصيّت لفظ يا نقش يا وضع از واضعى بشرى، اعتبار شده باشد.
در آيات و اخبار، اطلاق كلمات بر انواع وجود در بسيارى از موارد ياد شده و بيانگر آن است كه مقصود از كلمات، مرتبه هاى وجودى است كه همان شئون انسانيّت انسان باشد، كه آن مستلزم كمالات نفسى و اضافى انسان، از قبيل اخلاق، نبوّتها، رسالتها و امامتهاست.
مقصود از ابتلا به آن كلمات، عرضه داشتن آنها بر او است، به اين نحو كه نمونه اى از هر يك از كمالات را در وجود او به وديعت نهاده و ايجاد نموده است، به طرزى كه شخص مورد ابتلاء، خود آن كمالات را احساس كرده، از آنها لذّت مى برد و براى رسيدن به اصل آن كمال، مشتاق مىشود. پس با همان شوق جولان پيدا مىكند تا به حقيقت آن كمال برسد، از آن متمكّن شود و آن را تحقق بخشد.
پس، وقتى كه خداوند اراده فرمايد از بنده اى خير يا شرّى ظاهر شود، او را به چيزى از غيب امتحان مىكند. به اين معنى كه او را آگاه مى نمايد بر اينكه ماوراى شهود چيزى وجود دارد. پس اول، نسبت به آن چيز ظن و گمان حاصل مىكند و به آن شوق مى يابد، سپس، در حول و حوش ظن جولان پيدا كرده، حركت مىنمايد، تا جايى كه از حركت مى ايستد و به ضمير و باطن خود رجوع مىنمايد، تا ظن او تبديل به علم شود، پس شوق او شدّت پيدا كرده، بيش از آنچه را كه پيش از اين، در محور گمان حركت كرده بود، در محور علم مىتازد. گاهى هم از حركت مىايستد و سكون و آرامش به او دست مىدهد و به مقتضاى نفس خود باز مىگردد، تا علم[6] او به وجدان تبديل مىشود. به اين معنى كه نمونه آن مطلب در نفس و نهاد او به وديعت گذاشته مىشود، خواه در آن مراتب ظن و علم و وجدان خود را احساس كند، يا نكند. پس در محور يافتهها و وجدانش جولان مىدهد، بيش از جولانهاى سابق، تا اينكه وجدان و يافته اش مشهود مىشود، پس در محور آنچه كه مشهود او است بيشتر از سابق جولان مىدهد، تا اينكه اتّصال پيدا مىكند. پس، ملازم آن چيزى مىشود كه به او متّصل است، تا جايى كه با او متّحد و يكى مىشود، پس ملازم وحدت مىشود، تا آنجا كه تنها آنچه كه با او متّحد شده است مىماند و بس و هر يك از اين مرتبهها، بر حسب شدّت و ضعف، درجاتى دارند و براى سالك نيز در هر يك از درجهها، بر حسب تغيير و تمكينى كه در او پديد مىآيد، حالات مختلفى است. حال اگر شخص متنبّه از حركت ايستاد و بر محور خود و مظنون و معلوم خويش چرخيد و دور زد، مانند كسى است كه خداوند آيات خويش را به او عطا فرمود، ولى او از آن آيات منسلخ شده و شرّ او ظاهر گشته است.
مقصود از اتمام كلمات تام و كامل، از جهت نسبت دادن به ابراهيم «عليه السّلام» است، وگرنه از جهت خود كلمات، آنها نه تنها تامّ و كامل هستند، بلكه فوق تماماند، امّا تامّ و كامل كردن ابراهيم، نسبت دادن آن كلمات به خود او است از باب اينكه توانسته است آنها را در خود محقّق كند، و آن آخرين مرتبه (كمال) و درجه است.
پس معنى آيه چنين مىشود، كه به ياد آور در كار خود، با بصيرت و بينا باشى، يا در كار كسى كه به او سلوك و سير به آخرت را مىآموزى، يا يادآورى كن تا كسى كه اراده سلوك به سوى خدا را دارد بداند آن هنگامى را كه خداوند ابراهيم را امتحان نمود، به اين ترتيب كه طعم قسمتى از لطائف وجود غيبى را به او چشانيد و رايحهاى از آن را به مشام او رسانيد. پس، يافت، لذت برد، شوق پيدا كرد، به حركت آمد، حل شد، پاك گشت، رسيد، اتصال يافت و متّحد شد.
«فَأَتَمَّهُنَّ»: و او (ابراهيم) خود در حقيقت واحد شد و در آن مقام تمكّن يافت. با توجّه به موارد بالا، ظهور لطائف انوار پنجگانه محمد صلّى اللّه عليه و آله، على (ع)، فاطمه (س)، حسن (ع) و حسين (ع) يا دوازده امام يا چهارده معصوم، از لوازم اتمام آن كلمات بود، چنانچه در مورد امتحان به ذبح فرزند نيز چنين است. بنابراين، كلمات در اخبار، به اين انوار تفسير شده است. از آنجا كه ابراهيم (ع) نسبت به محمّد صلّى اللّه عليه و آله ناقص بود، اگر چه نسبت به ساير انبيا تامّ الكلمات باشد، جمع سالم بدون لام آورد تا افاده قلّت و كمى نمايد، به خلاف محمّد صلّى اللّه عليه و آله آنجا كه فرمود:
«فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ كَلِماتِهِ»، كه اينجا «كلمات» را اضافه نمود تا مفيد عموم باشد.
و هنگامى كه كلمات به اتمام رسيد، عبوديّت، نبوّت، رسالت، خليل بودن و دوستى نيز به تمام و كمال رسيد، زيرا آنها از لوازم آن كلمات هستند كه با تماميّت كلمات آنها نيز تمام مىشوند.
تحقيق مراتب خلق، از جهت نبوّت، رسالت، دوستى و امامت
«قالَ»: از جهت بزرگداشت و رتبه دادن به حضرت ابراهيم فرمود:
«إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً»: و اين امامت و پيشوايى غير از پيشوايى و رهبرى گروهى است، خواه آن گروه در ضلالت باشند، يا در رشد و هدايت، و نيز غير از امامت امام جماعت و جمعه است، خواه امامت بر حق باشد يا بر باطل و غير از امامت بر حق جزئى است كه مشايخ و اساتيد اجازه در روايت يا در ارشاد به آن متّصف مىشوند و غير از امامت بر حق جزئى است كه هر نبىّ يا وصىّ به آن متّصف مىشود.
بلكه امامت در اينجا، برتر از جميع مراتب انسانيت است و آن عبارت از مقام تفويض كلى است كه بعد از ولايت و رسالت كلى حاصل مىشود، لذا از امام صادق (ع) وارد شده[7]: خداوند تعالى ابراهيم را به بندگى گرفت، پيش از اينكه به نبوّت بگيرد و به او مقام نبوّت داد، قبل از اينكه رسالت بدهد، او را به رسالت برگزيد، پيش از آنكه وى را به خليل بودن مفتخر كند و خداوند او را به دوستى برگرفت، قبل از آنكه امامش قرار دهد. پس وقتى كه همه چيزها براى او جمع شد، خداوند فرمود: من تو را براى مردم امام قرار دادم. پس امامت نهايت و آخر جميع مراتب كمال انسان است، زيرا كه نخستين مرتبه از درجات كمالى انسان بندگى و عبوديّت است و اين عبوديّت نخستين درجه از مراحل سلوك به طريق است كه تدريجا به طريق واصل گشته، از آنجا به تدريج در طريق الى اللّه به سير و سلوك مىپردازد، تا اينكه از انانيّت و بندگى نفس خود خارج شده، در زمره بندگان خدا داخل گشته و در بندگى به مرحله كمال مىرسد و تبديل به بنده خالص خدا مىشود.
پس اگر عنايت الهى شامل حال او شد و خداوند او را پس از فنا، ابقا نمود و نگهداشت و او را با حيات خودش زنده گردانيد تا خلقش را تكميل نمايد، در اين صورت، يا اين است كه اصلاح قلب و دلش را كه در حقيقت خانه خداست و اصلاح اهل مملكت خودش را به خود او واگذار مىكند، بدون اينكه اجازه داشته باشد به خارج مملكت خود رجوع نمايد كه اين همان مقام نبوّت است و رسالت در آنجا نيست.
حال اگر علاوه بر آنچه گفته شد، اصلاح مملكت خارج از خودش نيز به او واگذار شود، در اين صورت، رسالت است. ولى هنوز خلّت و دوستى نيست و اكنون با وجود همه اين مقامهاست كه خداوند او را براى خود اختيار مىكند، زيرا نسبت به ساير فرستادگان برترى دارد.
اينجاست كه خداوند يك بار ديگر به سوى او باز مىگردد و به او عنايت مىكند كه آن غير از توجّه نخستين است، زيرا كه در بازگشت و توجّه اوّل هر چه را كه ابراهيم (ع) گرفته بود، نمايان مىكرد ولى با اين بازگشت، همه چيزهايى كه خداوند به او عطا فرموده است، ارائه مىشود كه آن جميع ما سواى است كه عبارت از دوستى و خلّت است.
پس چون مقام دوستى را تكميل نمود، به طورى كه مقام او با حق، مقام او با خلق شد و در آن تمكين يافت، در اين صورت خداوند او را براى امامت برمىگزيند و همه امور را به او واگذار مىنمايد، به نحوى كه برگى از درخت نمىافتد، مگر با اجازه و دستنويس وى (كتاب و اجل منه)[8].
بالاتر از اين ديگر، مقام و مرتبه اى نيست و از همين جا معلوم مىشود كه هر امامى خليل و هر خليلى رسول و هر رسولى نبىّ و هر نبى اى بنده است و عكس اين قضايا درست نيست. و نيز معلوم شد كه امامت به اين معنى عبارت از جمع بين مقام ميان خلق و مقام نزد حق است، بدون اينكه در هيچ يك از آن دو قصورى حاصل شود، در حالى كه قدرت و تمكّن آن را داشته باشد.
چون ابراهيم به مقام امامت و شرافت آن نظر نمود و نگهدارنده خلق بود و مقام و مرتبه اى نيز نزد حق داشت، مقام خلقى او اقتضا كرد كه پيوستگيهاى جسمانى و روحانى خود را مراعات نمايد و به همين جهت، به آنچه كه خداوند به او داده بود، مسرور گشت و آن را براى نسلهاى بعدى خود درخواست نمود و هنگامى كه فهميد همه ذرّيتها و نسلهايش نمىتوانند به اين مقام برسند، «قالَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي»: گفت: بعضى از ذريّة من، كه لفظ «من» براى تبعيض آمده و بر ضمير خطاب در «جاعلك» معطوف است، چنين چيزى گاهى بين دو نفر كه با هم صحبت مىكنند، اتفاق مىافتد. به اين ترتيب كه يكى از آن دو، جمله اى از كلام خودش را بر جمله كلام ديگرى عطف مىكند، مانند اينكه گفته شود: «سأكرمك» (ترا گرامى خواهم داشت). سپس مخاطب بگويد:
«و زيدا» (زيد را هم، يعنى و زيد را هم گرامى خواهم داشت). و ممكن است كه «وَ مِنْ ذُرِّيَّتِي»، عطف بر جمله «إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً» باشد كه تقدير آيه چنين بوده كه ابراهيم گفت: «و اجعل من ذرّيتى»، يعنى قرار بده از ذرّية من و معنى انشا در «إِنِّي جاعِلُكَ» از آنجا ناشى شده كه گويا فرموده باشد: «لأجعلك للناس اماما»، سپس ابراهيم مىگويد:
«مِنْ ذُرِّيَّتِي». و در همه مراتب سه گانه، لفظ «حال»، پاسخ پرسش مقدّر است و جائز است كه «اذ ابتلى»، ظرف متعلق به «قال» اولى باشد، نه مفعول براى فعل مقدّر. و ذال در «ذرّية»، با سه حركت نصب و كسر و ضمّ است و در اينجا با ضمّ و كسر خوانده شده و معنى آن نسل مرد است بر وزن «فعيلّة»، يا «فعولّه» از «ذرّ»، به معنى پراكندگى و تفريق است و اصل آن «ذريره» يا «ذرروه» بوده كه راى دوم جائز بوده است، تا به يا، قلب شود، مانند «احسيت» در «احسست». سپس، در اين كلمه آنچه كه مقتضاى علم صرف بوده تصرف شده و يا از «ذرأ» به معنى خلق يا تكثير است و اصل آن «ذريئه» يا «ذروئه» بوده كه بر حسب اقتضاى علم صرف در آن عمل شده است.
«قالَ لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ»: پاسخ درخواست ابراهيم و تعيين كسى است كه عهد خدا به او مىرسد و كسى از آن محروم مىشود و آگاه كردن ابراهيم است بر اينكه از ذريته او كسانى هستند كه ظالم و ستمگراند و اينكه شخص ظالم صلاحيّت متّصف شدن به امامت را ندارد و اين مهر باطل زدن بر امامت و رهبرى هر كسى است كه تا روز قيامت ظالم باشد.
برخى از مفسّران عامّه، اعتراف كرده اند كه اين آيه دلالت مىكند بر اينكه انبيا پيش از بعثت، از گناهان كبيره معصوم هستند و اينكه فاسق، صلاحيّت رهبرى را ندارد.
«عهد» عبارت از وصيّت كردن به مرد است در چيزى و پيمان نامه يا نامه اى است كه براى استانداران و واليها نوشته مىشود و آن شامل چيزهايى است كه شايسته است نسبت به رعيّت و مردم عمل كنند. عهد از وصيّت و نگهدارى و رعايت حرمت و امنيّت گرفته شده است و مقصود از عهد ياد شده، همان امامتى است كه گذشت، زيرا هر يك از معانى كه ياد شد، مناسب مقام است.
در مورد ظلم سخن گفته شد و در موردى در اخبار وارد شده كه مقصود از درخواست امامت ابراهيم (ع) براى نسل خويش، محمّد صلّى اللّه عليه و آله و ائمه (ع) است[9].
[سوره البقرة (2): آيه 125]
وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ مُصَلًّى وَ عَهِدْنا إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ (125)
ترجمه:
آن زمانى را به ياد آور كه كعبه را مقام امن و مرجع امر دين مردم گردانيديم و امر شد كه مقام ابراهيم را جايگاه پرستش خدا قرار دهيد. پيمان گرفتيم از ابراهيم و فرزندش اسماعيل كه حرم خدا را از بت بپردازيد و از هر پليدى پاكيزه داريد، براى اينكه اهل ايمان به طواف و اعتكاف حرم بيايند و در آن نماز و طاعت خدا را به جاى آرند.
تفسير:
«وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ»: مقصود از بيت «كعبه» است. چون الف و لام براى عهد خارجى است، يا مقصود «قلب» است از باب اينكه قلب معهود مناسبتر است بين متكلّم و مخاطب و نظر هر دو به سوى آن است و آنچه كه به او مراجعه مىشود و در حقيقت محلّ جزا براى او و خلق است، همان قلب بوده و چون كعبه قلب صورى است به وضع و قرار دادن به آن مراجعه شده و محلّ جزاى كسى است كه به آنجا رجوع نمايد.
«مَثابَةً»: محلّ ثواب و پاداش و محلّ رجوع و برگشت است.
«لِلنَّاسِ وَ أَمْناً»: آنجا به نحوى امن است كه شكار آنجا را نبايد صيد كرد و نبايد با جنايتكارى كه به آنجا پناه آورده به شدّت و عنف برخورد نمود و بلد طيّب و حرم بر حسب تأويل، صورت نفس مطمئنّه صدر منشرح است و حكم بيت به مسجد و حرم از جهت مجاور بودن به آنها ياد شده. بنابراين، آن حكم در مورد مسجد حرم سارى است و همچنين است حال نفس و صدر (سينه) و تحقيق معنى بيت و مظهر بودن آن براى قلب و مناسبت بين مناسك كعبه و مناسك قلب كه به زودى مىآيد.
«وَ اتَّخِذُوا»: اين كلمه عطف است بر «جعلنا» و لفظ «قلنا» در تقدير است يا عطف است بر فعلى كه در «اذ» عمل كرده است يا جمله معترضه است، عطف است بر جمله تقديرى كه گويا بعد از آنكه فرمود: «ما بيت را محلّ امن و مرجع مردم قرار داديم»، اين سؤال پيش مىآيد كه «فما نصنع؟»، يعنى پس در اين صورت، وظيفه ما چيست؟ كه خداوند پاسخ مىدهد: رجوع كنيد به سوى آن و دريافت نماييد «مِنْ مَقامِ إِبْراهِيمَ»: از مقام ابراهيم، و آن سنگى است كه اثر پاى ابراهيم (ع)، بر آن نقش بسته است.
«مُصَلًّى»: مقصود محل دعاست يا محل نمازى است كه فريضه حج است، يا مقصود، نماز نافله است و از حضرت باقر (ع)[10]، روايت شده كه فرمود: «چه افترايى است كه اهل شام بر خداى تعالى مىبندند؟
خيال مىكنند وقتى به آسمان صعود كرد پايش را بر سنگ بيت المقدس نهاد، در حالى كه بنده اى از بندگان خدا پايش را بر سنگ گذاشته بود پس خدا به ما امر كرد كه آنجا را محل نماز قرار دهيم و روايت شده است كه سه عدد سنگ از بهشت نازل شده: 1- مقام ابراهيم (ع)، 2- سنگ بنى اسرائيل، 3- حجر الاسود[11].
«وَ عَهِدْنا»: يعنى توصيه و سفارش كرديم «إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ»: به ابراهيم و اسماعيل، «أَنْ طَهِّرا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَ الْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ»: كه خانه ام را از هر پليدى پاكيزه داريد تا براى طواف كنندگان و ركوع كنندگان و سجده كنندگان مانده در حرم، به آن رو آورند و شايد تو، به فراست و فطانت دريافتى كه بيت و تطهير و طائف و عاكف و راكع و ساجد عموميت دارد. از امام صادق (ع)[12]، روايت شده است كه فرمود: معنى آيه اين است كه مشركان را از خانه خدا دور سازيم و نيز روايت شده كه از امام پرسيده شد كه آيا زنان هنگامى كه به خانه خدا مىآيند بايد غسل كنند؟ فرمودند: بلى خداوند مىفرمايد: «طَهِّرا بَيْتِيَ»[13].
پس شايسته است كه بنده داخل بيت نشود، مگر اينكه از عروق و پليدى پاك شده، غسل كرده باشد.
[سوره البقرة (2): آيه 126]
وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ قالَ وَ مَنْ كَفَرَ فَأُمَتِّعُهُ قَلِيلاً ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ (126)
ترجمه:
و چون ابراهيم عرض كرد پروردگارا اين شهر را جاى امن قرار ده و روزى اهلش را كه به خدا و روز قيامت ايمان آورده اند، فراوان كن و فرمود هر كه با وجود اين نعمت راه كفر پيمود و سپاس نگزارد، در دنيا اندكى بهره مندش كنيم و در آخرت او را به آتش دوزخ معذّب نماييم، كه بدترين منزلگاه است.
تفسير:
«وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذا بَلَداً آمِناً»: مقصود از بلد يا مكّه است يا آن دلى است كه خود مكّه شده، مظهر آن قرار گرفته است. طبق آنچه كه قبلا اشاره كرديم و منظور از «بَلَداً آمِناً» آن است كه آن شهر (مكّه يا دل)، جايگاه امن وامان باشد، از چيرگى متجاوزان چيره دست، از قصاص كردن جنايتكارانى كه به آنجا پناه برده و از صيد كردن حيوانات شكارى در آنجا در امان باشد كه همه اينها با قرار تكليفى منع شده اند، در صورتى كه مقصود از «بلد» صدر متشرح (دل به ايمان گشوده) باشد. منظور از آيه اين است كه ابراهيم (ع)، از خدا مى خواهد كه خانه دل را از شرّ شياطين انس و جن، استراق سمع و اهريمن نفس، با نگهبانى خودش حفظ نمايد.
«وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ»: يعنى به اهل شهر مكّه از ميوه هاى دنيا روزى بده، چنانچه نقل شده است، در آنجا ميوه هاى تابستانى و زمستانى در يك وقت پيدا مىشود (هميشه و در هر زمان وجود دارد).
و روايت شده كه ابراهيم وقتى از خداوند چنين درخواستى كرد، حضرت تنها او را به اقامت در سرزمين اردن[14] امر فرمود و خليل، خود را با ميوه هاى آن سرزمين سير نمود، تا اينكه ابراهيم به طواف خانه خدا پرداخت و آنگاه به او امر كرد تا از آنجا بازگردد و به جايى كه اكنون طائف ناميده مىشود، برود و به همين جهت آنجا را طائف ناميدهاند.
و از امام باقر (ع)[15]، آمده است: ميوه ها از جاهاى دور به سوى آنان حمل مىشود و خداوند دعاى ابراهيم را مستجاب كرد تا جايى كه در سرزمينهاى شرق و غرب ميوه اى وجود ندارد، مگر اينكه آنجا[16] يافت مىشود، تا آنجا كه حكايت شده است در يك روز ميوه هاى بهارى و تابستانى و پاييزى و زمستانى در آنجا يافت مىشود. و از امام صادق (ع)، روايت شده كه مقصود ميوه هاى دل است[17]، يعنى دوستى اهل مكّه در دلهاى مردم است تا بيايند به سوى آنان و از آنها عيادت كنند[18] و اين بيان تأويلى ميوههاست.
بنا بر تأويلى كه شده است، معنى «بلد» چنين است كه از ميوههاى علوم و ميوههاى دلها به آنان روزى رسان و ميوههاى دلها به اين است كه آنها را دوست داشته باشى و ولايت آنان را قبول كنى.
«مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ»: بدل است از كلمه «اهله» به امام سجّاد (ع)[19]، نسبت داده شده كه فرمود: مقصود از آنان امامان آل محمد صلّى اللّه عليه و آله و شيعيان آنها هستند.
«قالَ وَ مَنْ كَفَرَ»: معطوف است بر «مَنْ آمَنَ»، بنا بر اينكه بدل، بدل كل از كل باشد به نحو بدل تفصيلى كه تتمّه و تتميم كلام از جانب خداى تعالى است كه مىفرمايد «فامتّعه» و اين اول كلام خداست. يا اينكه «من كفر» اول كلام خدا باشد كه عطف شده بر پاسخ تقديرى پرسش ابراهيم (ع)، گويا خداوند در مورد اجابت درخواست ابراهيم فرموده باشد: كسى كه ايمان بياورد، به او روزى مىدهم و كسى كه كفر بورزد، تنها از دنيا بهره مندش مىكنم.
و اين مطلب بنا بر آن است كه «من» شرطيّه باشد و داخل شدن فاء در مضارع مثبت با اينكه جائز نيست، به جهت اين است كه لفظ «انا» مقدّر است، و رفع مضارع به آن جهت است كه فعل شرط ماضى است.
يا اينكه «من» موصوله بوده، فاء از آن جهت در خبر داخل شده كه مبتدا و متضمن معنى است و اينكه بهره مندى از دنيا همراه و به دنبال كفر آمده است، به جهت كم بودن بهرههاى دنيوى و ناگزيرى عذابى است كه در پى آن مىآيد.
«قَلِيلًا ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى عَذابِ النَّارِ وَ بِئْسَ الْمَصِيرُ»: به امام سجّاد (ع) نسبت داده شده است كه فرمود: «مقصود كسانى از امّت او هستند كه وصىّ او را انكار كرده و از او تبعيّت ننمايند، به خدا قسم اين امّت اين چنين صفتى دارند[20].
[سوره البقرة (2): آيه 127]
وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (127)
ترجمه:
وقتى كه ابراهيم و اسماعيل ديوارهاى خانه كعبه را برافراشتند، عرض كردند: پروردگارا اين خدمت ما را قبول فرما، تويى كه دعاى خلق را اجابت كنى و به اسرار همه دانا هستى.
تفسير:
«وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْماعِيلُ»: در حالى كه مىگفتند:
«رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا»: پروردگارا بناى اين خانه را كه طبق امر و درخواست رضاى تو بود، از ما قبول بفرما، زيرا:
«إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ»: تو بر دعاى ما شنوا «الْعَلِيمُ» و بر نيّت و اعمال ما عالم هستى.
از امام صادق (ع)، روايت شده است[21]: وقتى اسماعيل بزرگ شد، خداوند به ابراهيم امر كرد كه خانه خدا را بنا نمايد، پس ابراهيم گفت:
پروردگارا در كدام زمين؟ فرمود: در زمينى كه در آنجا آن گنبد بر آدم نازل شده، حرم را روشن نموده است.
ابراهيم ندانست كه خانه را در كجا بنا كند، چون گنبدى كه خداوند بر آدم نازل كرده بود تا ايّام توفان پابرجا و استوار بود. وقتى كه دنيا غرق شد، خداوند آن گنبد را به بالا برد و جاى آن مانده بود و غرق نشد و از همين جهت، بيت عتيق ناميده شده، چون آنجا از غرق شدن آزاد گشته است. پس خداوند جبرئيل را فرستاد و جاى بيت را به او نشان داد و خداوند پايه هايش را از بهشت فرستاد و هنگامى كه سنگ را خداوند بر آدم فرستاد، از يخ سفيدتر بود، ولى چون دست كفّار آن را مس كرد، سياه شد.
پس ابراهيم خانه را بنا نمود و اسماعيل سنگ را از (ذى طوى)[22] انتقال داد و تا 9 متر در آسمان بالا برد. سپس، او را به جاى سنگ راهنمايى و دلالت نمود. پس ابراهيم آن را بيرون آورد و در همان محل كنونى گذاشت. پس وقتى خانه را بنا نمود، براى آن دو در قرار داد، درى به سوى مشرق و درى به سوى مغرب، كه در مستجار ناميده مىشود.
سپس به روى آن درخت و گياه خوشبو انداخت. هاجر نيز پارچه اى كه با خود داشت بر در خانه آويزان كرد. آنان در زير آن در، لباس مى پوشيدند. در خبرى آمده است كه ابراهيم فرمود: اى فرزند عزيزم، خداوند به ما دستور بناى كعبه را داده است و در تفحّص و جستجوى جاى آن برآمدند، پس ناگهان به يك سنگ قرمز برخوردند. در اين هنگام، خداوند به او وحى نمود: بناى خانه را بر روى همان سنگ بگذار.
و خداوند تعالى چهار ملك نازل فرمود تا براى او سنگ جمع كنند. پس ابراهيم و اسماعيل سنگها را مى گذاشتند و ملايكه به آنان سنگ مىدادند، تا اينكه دوازده ذراع كامل شد و دو در براى آن مهيّا نمودند[23].
در حديثى آمده است: ابو قبيس، ابراهيم (ع)، را صدا زد كه تو پيش من امانتى دارى. پس آن سنگ را به او داد. پس ابراهيم آن را در جاى خود گذاشت[24].
و در خبر ديگرى است: كه بيت، مرواريد سفيدى بود كه خداوند آن را به سوى آسمان بالا برد و اساس و پايه آن باقى ماند و آن در برابر و مقابل اين خانه است كه در هر روز هفتاد هزار ملايكه داخل آن مىشوند كه هرگز به سوى آن باز نمىگردند[25].
[سوره البقرة (2): آيه 128]
رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (128)
ترجمه:
ابراهيم و اسماعيل عرض كردند: پروردگارا سخت ما را تسليم فرمان خود گردان و فرزندان ما را هم به تسليم و رضاى خود بدار و راه پرستش و طاعت را به ما بنما و توبه ما را بپذير. تنها تو، توبه پذير مهربان هستى.
تفسير:
در خبرى آمده، كه اسماعيل اوّل كسى است كه زبانش به عربى باز شده است[26].
«رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ»: اسلام از «اسلم» به معنى فرمانبردارى كرد، يا «اسلم» به معنى خالص گردانيده است. يعنى سالم شدن از آفتهاى نفس و شرور آن و امّا «أسلم» به معنى مسلمان شد و داخل در دين اسلام گشت، درست نيست. زيرا اين معنى از مشتقّات جعلى است كه بعد از مشهور شدن دين (دين حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله) به اسلام، اين كلمه (مسلمانان) را از اسلام دانسته اند.
«وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا»: ذرّية جسمانى و روحانى يا جسمانى تنها، چون آنها سزاوارتراند به شفقت و مهربانى. «من» در اينجا به معنى تبعيض است و اين جمله با قول خداى تعالى «أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ»: عطف بر دو مفعول است كه براى فعل «اجعل» آمده است (جعل دو مفعول نياز دارد) ممكن است «من» براى بيان كردن بوده و «امّة مسلمة» عطف بر دو مفعول «اجعل» و «من ذرّيتنا» حال از «امّة» باشد و يا اينكه «مسلمة» صفت «امّة» است و «لك» در مقام مفعول دوّم است و «من ذرّيتنا» و حال از ما بعد آن است.
در بعضى از اخبار آمده است: مقصود اهل بيت است كه خداوند پليدى را از آنان دور ساخته است[27] و در روايت ديگرى، مقصود به طور خاص، بنى هاشم است[28].
«وَ أَرِنا»: يعنى ما را آگاه كن و علم عطا نما.
«مَناسِكَنا»: محل عملهاى حج ما يا محل عبادتهاى ما، بنابراين كه، مناسك جمع منسك به معنى اسم مكان باشد.
و ممكن است مقصود عبادات ما باشد، بنابراين كه، جمع منسك به معنى مصدر ميمى باشد و «نسك» به ضمّ و كسر و نصب نون و سكون سين يا نون و سين هر دو مفهوم به معنى عبادت يا اعمال حجّ است.
«وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ»: بيان توبه عبد و توبه پروردگار در معنى قول خداى تعالى «إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ»، گفته شد.
[سوره البقرة (2): آيه 129]
رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ (129)
ترجمه:
پروردگارا از ميان آنان رسولى برانگيز كه بر مردم آيات تو را تلاوت كنند و آنان را علم كتاب و حكمت بياموزند و روانشان را از هر نادانى و زشتى پاك نمايند. تويى كه در همه عالم هر كار كه بخواهى بر آن علم قدرت كامل دارى.
تفسير:
«رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ»: اين آيه دلالت مىكند بر اين كه مقصود از ذرّية، كسانى هستند كه محمد صلّى اللّه عليه و آله از ميان آنان برانگيخته شده است. بنابراين، به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نسبت دادهاند كه فرموده: مقصود از دعاى پدرم ابراهيم، من هستم[29].
«يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ»: يعنى بر آنان آيات و نشانه هاى تدوينى تو را بخواند.
«وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ»: بيان كتاب و حكمت گذشت و گفتيم كه مراد، كتاب احكام رسالت و نبوّت است، از قبيل عقايد دينى و علم اخلاق نفسى و روانى و علم اعمال بدنى به كمال قوّه نظرى و گاهى به كمال قوّه عملى حكمت گفته مىشود و مقصود از حكمت در اينجا، كمال نيروى عملكننده است و معنى آيه اين است كه علوم را به آنان تعليم دهد، پس از آموختن مسائل و تعليم، تا اينكه تزكيه نفس آسان شود.
و اين دلالت مىكند بر اينكه، سالك سزاوار است مطيع اراده استاد و شيخ باشد، اگر چه علم و عمل او زياد باشد و مطلب نيز همين طور است، زيرا خلاص شدن از رذايل و ناپاكيها و آفات نفس و شيطان تحقق نمىپذيرد، مگر با مدد گرفتن از شيخ و كمك او. زيرا انسان عليل و مريض هر قدر هم كه علّت و مرض را از خود دور كند، به مرض ديگر روانى مبتلا مىشود و هر چيزى را گمان كند، تقويت صحّت و سلامتى نمايد، به سبب زياد شدن يا حدوث مرض مىشود.
و در معنى قول خداى تعالى: «يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ» بيانى از تزكيه و علّت مقدّم بودن تعليم در اينجا و تأخير آن در آنجا، به زودى خواهد آمد.
«إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ»: يعنى آنچنان هستى كه هيچ چيزى نمىتواند مانع اراده تو شود.
«الْحَكِيمُ»: يعنى تو عالم و آگاه بر دقايق و نكتههاى معلوماتى و توانا بر دقايق و نكتههاى مصنوعات.
گويا در اينجا ابراهيم (ع)، اقرار و اعتراف مىكند كه از درك مصلحتهاى درخواست خودش عاجز است و درخواست و پرسش خود را معلّق بر اقتضاى مصلحت و حكمت مىنمايد.
گويا كه چنين گفته باشد: «در ميان ذرّية من رسولى برانگيز كه چنين و چنان باشد، در صورتى كه حكمت و مصلحت تو اقتضا مىكند.» و اين نهايت ادب در پرسش و درخواست است.
[سوره البقرة (2): آيه 130]
وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ (130)
ترجمه:
هيچ كس از آيين پاك ابراهيم روى نگرداند، به جز ناكس و مردم بىخرد. ازآنرو محقّقا ما ابراهيم را در دنيا به شرف رسالت برگزيديم و البتّه در آخرت هم از شايستگان است.
تفسير:
«وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهِيمَ»: اين استبعاد و انكار و بعيد دانستن مطلب است.
«إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ»: عين الفعل يعنى فاء «سفه» با نصب و رفع و كسر خوانده مىشود، يعنى روى گردانى از آيين ابراهيم را بايد حمل بر سفيه بودن نمود، و در صورت ضمّه يا فتحه دادن فاء منصوب بودن وجود عين از باب تشبيه به مفعول است، چنانچه در جمله «الحسن الوجه»، عين اين جريان وجود دارد و در صورت مكسور بودن فاء «سفه» برخى آن را متعدّى دانسته و برخى مانند صورت اوّل گفته اند.
«وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ»: حال است و در جاى تعليل و علّت نشسته است.
«فِي الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ»: بنابراين، رو گرداندن از دين او سزاوار نيست.
[سوره البقرة (2): آيات 131 تا 132]
إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ (131) وَ وَصَّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ يا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاَّ وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ (132)
ترجمه:
و پروردگارش به او گفت: تسليم شو. گفت: من در برابر خداى جهانيان تسليمم.
ابراهيم به فرزندان خود وصيّت كرد كه در برابر خدا تسليم شوند. و يعقوب به فرزندان خود گفت، اى فرزندان من، خدا براى شما اين دين را برگزيده است، مبادا بميريد بى آنكه به آن گردن نهاده باشيد.
تفسير:
«إِذْ قالَ لَهُ رَبُّهُ»: اين عبارت، علّت اختيار و گزينش و صلاحيّت و لياقت ابراهيم را بيان مىكند كه خدا او را شايسته دانسته و مىگويد اى ابراهيم «أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ» سر به فرمان آر، گفت: به خداى جهانيان تسليم شدم.
«وَ وَصَّى بِها»: يعنى توصيه به دين يا به كلمه اسلام نمود.
«إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَ يَعْقُوبُ يا بَنِيَّ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلَّا وَ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ»: يعنى شايسته است كه اسلام شما ثابت و راسخ و محكم باشد تا وقت مرگ از بين نرود. اين آيه به انكار يهوديّت و نصرانيّت اشاره دارد و معلوم مىدارد كه ابراهيم به يهوديّت و نصرانيّت امر نشده، بلكه به پذيرش اسلام امر شده است و يعقوب و او، هر دو فرزندانشان را به اسلام دعوت كردهاند نه به يهوديّت و نصرانيّت.
[سوره البقرة (2): آيه 133]
أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ لِبَنِيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِي قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ إِلهاً واحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (133)
ترجمه:
شما كى و كجا بوديد هنگامى كه يعقوب را مرگ فرا رسيد و به فرزندان خود گفت: پس از من كه را مىپرستيد؟ گفتند: خداى تو را، خداى پدران تو ابراهيم و اسماعيل و اسحاق را كه خداى يگانه است. در برابر او تسليم مىشويم.
تفسير:
«أَمْ كُنْتُمْ شُهَداءَ»: آيا شما گواه بوديد؟ «ام» منقطعه و متضمّن معنى همزه استفهام است و مقصود اظهار اين مطلب است كه فرزندان يعقوب به عبادت و توحيد خدا اعتراف و اقرار كردهاند تا كنايه اى باشد به اينكه چرا يهود و نصارى، عزير و مسيح را عبادت مىكنند، در حالى كه به اسلام اقرار كردند. اين امر اشاره به نفى يهوديّت و نصرانيّت است.
«إِذْ حَضَرَ يَعْقُوبَ الْمَوْتُ إِذْ قالَ»: جمله «اذ قال» بدل است از «اذ حضر»، يعنى هنگامى كه يعقوب را مرگ فرا رسيد، گفت:
«لِبَنِيهِ ما تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِي»: به پسرش كه پس از من چه كسى را مى پرستيد؟ يعنى از چيزى كه آنان عبادت مىكنند پرسيد، تا اينكه توحيد را يادآورى نمايد و يكتاپرستى را بر آنان مقرّر و اسلام را بر آنان تثبيت فرمايد.
«قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ»: آنها گفتند: خداى تو را و خداى پدران تو را كه ابراهيم و اسماعيل و اسحاق بودند، مىپرستيم. كه در اين آيه، اسماعيل را جزو پدران به حساب آوردند، چون عمو مانند پدر است و عرب عمو را پدر مىنامد.
«إِلهاً واحِداً»: تصريح به توحيد از باب كنايه يهود و نصارى است.
در اين گفتار كه يهود عزير را فرزند خدا و نصارا مسيح را فرزند خدا دانستند، يا اينكه معتقد بوده ند كه خدا سوّمى از سه تاست (خدا- مسيح- روح القدس).
«وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ»: يعنى نه يهودى هستيم و نه نصرانى.
[سوره البقرة (2): آيه 134]
تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ (134)
ترجمه:
آنها امتى بودند كه اكنون درگذشتهاند، آنچه كرده بودند، از آن آنهاست و آنچه شما كنيد از آن شماست و شما را از اعمالى كه آنها انجام مى دادند نمى پرسند.
تفسير:
«تِلْكَ أُمَّةٌ»: امّت عبارت از جماعت و گروهى است كه يك مقصود و هدف را دنبال مىكنند.
«قَدْ خَلَتْ»: مقصود ابراهيم و يعقوب و فرزندان آنهاست.
«لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ»: يعنى نسبت داشتن شما با آنها، سود نيكوييهاى آنان را به شما نمىرساند، و ضرر بديهايشان نيز به شما نمىرسد، پس به اعمال خود نگاه كنيد و به نسبها و پدرانتان توجّه نداشته باشيد.
[سوره البقرة (2): آيه 135]
وَ قالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ (135)
ترجمه:
يهود و نصارى به مسلمانان گفتند كه به آيين ما درآييد تا راه راست را بيابيد. اى پيامبر در جواب آنها بگو كه ما دين اسلام را كه آيين ستوده ابراهيم است پيروى مىكنيم، زيرا كه از شرك پاك و منزّه است.
تفسير:
«وَ قالُوا»: عطف است به اعتبار معنى. گويا كه فرموده است، ابراهيم و يعقوب گفتند: مسلمان باشيد و آنها گفتند:
«كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى»: يعنى يهود گفتند يهودى شويد و نصارى گفتند نصرانى شويد. بنابراين، لفظ «أو» براى تخيير و اباحه نيست، بلكه براى تفصيل است.[30]
«تَهْتَدُوا قُلْ»: به آنها بگو يا محمّد «بل» مسلمان باشيد و تبعيت از «مِلَّةَ إِبْراهِيمَ»: ملّت ابراهيم نماييد و اهل دين ابراهيم يا بر دين ابراهيم باشيد.
«حَنِيفاً»: راه راست (راه فطرت) يا مايل از دينهاى منحرف باشيد (از دينهاى منحرف به دور باشيد) و لفظ «حنيفا» حال از «ملّة» يا «ابراهيم» است و از اين رو «حنيفة» به صورت مؤنث نيامده است، چون «ملّة» به معنى دين است (در آن صورت در معنى مذكر است و حال مذكر مىخواهد). يا اينكه از مضاف اليه كسب تذكير نموده است (يعنى به خاطر ابراهيم كه مضاف اليه ملّة است، حنيفا به صورت مذكر آمده) و روايت شده كه حنفيّت همان اسلام است.
«وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»: ابراهيم از مشركان نبود. اين سخن طعنه بر مشركان است، چنانچه وقتى فرمود: «بَلْ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ»، ردّ اهل كتاب بود، زيرا كه بيشتر مشركان، به رسالت ابراهيم اعتراف دارند.
[سوره البقرة (2): آيه 136]
قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عِيسى وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ (136)
ترجمه:
بگوييد كه ما مسلمانان به خدا ايمان آورده ايم و به آن كتابى كه بر پيغمبر ما فرستادند و بر آنچه بر پيامبران گذشته چون ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان آنها و موسى و عيسى فرستادند و به همه آنچه بر پيامبران از جانب خدا آوردند، اعتقاد داريم و ميان هيچ يك از پيامبران فرق نگذاريم و به هر چه از جانب خداست گرويده، تسليم فرمان او هستيم.
تفسير:
«قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ»: بگوييد ما ايمان آورديم به اين سخن خطاب به مؤمنان يا به ويژه امامهاست، چنانچه از امام باقر (ع)، وارد شده كه مقصود از خطاب، على و فاطمه و حسن و حسين (ع) است و پس از آنان، در امامهاى ديگر نيز اين خطاب جريان دارد[31].
سپس، گفتار از خدا به مردم باز مىگردد و خداوند در آيه بعدى مىفرمايد: پس اگر مردم ايمان آورند، مانند آن چيزى است كه شما ايمان آورديد …
«وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا»: و آنچه كه به ما نازل شده، از احكام و قرآن.
«وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ»: و و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان آنها فروفرستاده شد. اسباط فرزندان فرزندان يعقوب هستند. از امام باقر (ع)، پرسيدند، آيا فرزندان يعقوب انبيا بودند؟ فرمود: نه، امّا آنان اسباط بودند، فرزندان انبيا و خوشبخت از دنيا رفتند و با حال توبه درگذشتند.
آنچه را انجام دادند، به ياد آوردند و اين سخن دلالت مىكند بر اينكه سبط اعم از فرزند و فرزند فرزند است[32].
«وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عِيسى وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ»: و آنچه بر موسى و عيسى و ديگر پيامبران از سوى پروردگارشان نازل شد. يعنى چه آن پيامبرانى كه نامشان آمد و چه آنانى كه نامشان ياد نشده يعنى بگوييد، به خدا و آنچه كه به سوى ما از احكام و كتاب نازل شده، به تفصيل ايمان آورديم، يا اينكه ايمان آورديم به آنچه كه اجمالا بر ساير انبيا از احكام و كتابهايى كه نازل شده است، چون آنان از آنچه كه بر انبيا نازل شده به طور گسترده آگاهى ندارند.
«لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ»: بين هيچ يك از آنان فرقى نمىگذاريم. لفظ «بين» اضافه به «احد» شده است، براى اينكه در سياق نفى واقع شده، افاده عموم بكند.
«وَ نَحْنُ لَهُ»: و ما براى خدا «مُسْلِمُونَ»: از جمله تسليم شدگانيم.
روايت شده است كه امير المؤمنين (ع)، به يارانش تعليم نمود كه هرگاه آيه «قُولُوا آمَنَّا» را خوانديد، پس بگوييد: ايمان آورديم به خدا تا آخر آيه. اين دلالت مىكند بر اينكه قارى قرآن شايسته است زبانش را زبان خدا فرض كند و اينكه تصور كند امرى كه بر زبان او جريان دارد، از سوى خدا جارى شده، خود را مأمور فرض نمايد و نفس خويش را امتثال كرده، به امر او گوش دهد. پس اگر آنچه كه به آن امر شده قول و گفتار باشد، آن را ياد كرده و تكرار نمايد و اگر از قبيل عمل باشد، آن را انجام دهد. مانند امر به سجده در آيات سجده[33].
[سوره البقرة (2): آيه 137]
فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدَوْا وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ وَ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (137)
ترجمه:
پس اگر به آنچه شما ايمان آورديد يهود و نصارى نيز گرويدند، راه حق يافته اند. اگر از حق روى بگردانند و آيين شما نپذيرند، شك نيست كه آنها به خلاف حق، يعنى بر باطل خواهند بود. خداوند شما را از شرّ آنها حفظ مىكند و او دعاى اهل ايمان را شنوا و به حال همه آگاه است.
تفسير:
«فَإِنْ آمَنُوا»: آن مردم (غير از امامان) يا آن اهل كتاب (غير از مسلمانها) اگر ايمان بياورند.
«بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ»: مانند آنچه شما ايمان آورديد (هدايت مىشويد) باء يا از براى آلت است يا سببيّت و معنى آن چنين مىشود كه اگر آنان با ايمان يا به سبب ايمان متّصف به ايمان شدند، مانند ايمانى كه شما داريد و ممكن است «باء» براى مصاحبت و معيّت يعنى همراهى باشد و معنى آيه چنين مىشود: اگر ايمان آوردند و ايمان آنان همراه و مصاحب ايمانى بود كه شما آورديد، و در صورتى كه «باء» براى آلت باشد، چنين مىشود: اگر ايمان آوردند به طريقى و راهى، مانند همان راهى كه شما ايمان آورديد. و ممكن است لفظ «باء» (بمثل) زايد باشد.
تنها لفظ بين باء و ما گنجانيده شده باشد، كافى است (مثل ما آمنتم).
ممكن است كلام بر مبالغه حمل شود، به اين ترتيب كه «مثل» فرض شود و معنى آيه اين است: اگر ايمان آوردند به مثل آنچه كه شما به آن ايمان آورديد، از خدا از آنچه كه بر انبيا نازل شده است، و اين معنى در صورتى وجود دارد كه مثل و مانندى براى آن فرض شود.
«فَقَدِ اهْتَدَوْا»: پس حال آنان چگونه خواهد بود در صورتى كه به خود آن چيزها ايمان بياورند، نه به مثل و مانند آن.
«وَ إِنْ تَوَلَّوْا»: اگر از حق روى بگردانند، استغراب نكرده عجيب نشمارند.
«فَإِنَّما هُمْ فِي شِقاقٍ»: آنان در دشمنى با شما يا در دشمنى به ايمان پايدار هستند و چون آنان در دام دشمنى و بدكنشى گرفتارند، جز پشت كردن به شما و انكار نتوانند، اين عبارت سببى است كه به جاى جزا نشسته (چون در دشمنى هستند، نتيجهاش انكار است)، يا معنى آن چنين است كه اگر نافرمانى كنند با شما دشمن مىشوند، يا با هدايت و ارشاد دشمن مىشوند و ادا كردن مطلب با جمله اسمى از جهت اشاره به تأكيد و ثبات است و شقاق عبارت از مخالفت و دشمنى است.
«فَسَيَكْفِيكَهُمُ اللَّهُ»: براى شما تنها خداوند و عدل پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كفايت مىكند و براى مؤمنان يارى و نصرت به بار مىآورد و كفايت خداوند تعالى به عهده گرفتن دفع دشمنان است و خداوند به پيمان خويش وفا نموده است.
«وَ هُوَ السَّمِيعُ»: و او شنواست به آنچه كه گفتيد و گفتند:
«الْعَلِيمُ»: يعنى به شما و اعمال و نيّتهايتان و به آنان و اعمال و نيّتهايشان آگاه و داناست.
[سوره البقرة (2): آيه 138]
صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ (138)
ترجمه:
رنگآميزى خداست كه به ما مسلمانان رنگ فطرت ايمان در مسير توحيد بخشيده است. هيچ رنگى بهتر از ايمان به خداى يكتا نيست و ما او را پرستش مىكنيم.
تفسير:
«صِبْغَةَ اللَّهِ»: خدا ما را رنگآميزى كرده است چه رنگآميزى كردنى! در اين عبارت، فعل حذف گشته، مصدر پس از تأخير فاعل به فاعل اضافه شده است و جمله حال، يا جمله مستأنف است كه پاسخ از پرسش مقدّر باشد و معنى چنين است كه گويا پس از آن كه گفتند: ما به خدا ايمان آورديم، به آنان گفته شد، خداوند با شما چه كرد؟ در پاسخ گفتند: خداوند به رنگ ايمان ما را رنگآميزى نمود.
امّا رنگ، به اسلام و ايمان تفسير شده است، زيرا رنگ همان طور كه بر لباس ظاهر مىشود و در آن نفوذ مىكند، اثر اسلام و ايمان نيز بر بدن ظاهر شده و در قلب اثر مىگذارد.
و ممكن است تعبير به رنگ از باب تشبيه به چيزى باشد كه ترسايان (مسيحيان) با اولادشان انجام مىدهند. به اين نحو كه آنها را در آب زرد رنگى فرومىبرند و شستشو مىدهند و آن آب زرد را «معمودى»[34] مىنامند و عقيده دارند كه به اين وسيله نصرانيّت آنها محقّق مىشود.
«وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً»: با اين عبارت و گفتار كه بهتر از رنگ خدا چه چيزى است؟ شادى نمودند و مباهات كنان گفتند:
«وَ نَحْنُ لَهُ عابِدُونَ»: تنها ما پرستنده خداييم و مثل شما در عبادت خدا مشرك نيستيم.
[سوره البقرة (2): آيه 139]
قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا فِي اللَّهِ وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ (139)
ترجمه:
اى پيامبر! به اهل كتاب بگو شما را با ما در موضوع خدا چه جاى بحث و جدال است، در صورتى كه او پروردگار ما و شماست و ما مسئول كار خود، و شما مسئول كردار خويش هستيد و ما او را از روى خلوص مىپرستيم.
تفسير:
«قُلْ أَ تُحَاجُّونَنا»: يعنى با ما مخاصمت و دشمنى مىورزيد با اينكه مىدانيد دين ما حق و دين شما منسوخ است، يا اينكه بر حق بودن دين ما و بطلان دين خودتان جاهليد، يعنى آيا جز اين است كه احتجاج و دليلتراشى شما با ما تنها به جهت چيرگى بر ماست، بدون اينكه حق بودن يا باطل بودن آنچه را كه به آن احتجاج مىكنيد، خود يقين حاصل كرده باشيد؟ و اين معنى از اين رو است كه لفظ «محاجّه» مگر در مورد مبالغه، در مخاصمت و دشمنى، به كار نمىرود.
«فِي اللَّهِ»: جمله «فى اللّه» را به جمله قبلى اضافه نمود تا اينكه نسبت به انكار احتجاج از قضايايى باشد كه دليلشان همراهشان است و
معنى چنين است كه شما در فضل و انعام خدا بر بندگانش مخاصمه مىكنيد، و هر كس در فضل خدا بر بندگانش مخاصمه نمايد، از خير و نيكى مطرود و رانده شده است. پس شما از خير و نيكى مطرود هستيد و به همين جهت خداى تعالى اين جمله را افزود:
«وَ هُوَ رَبُّنا وَ رَبُّكُمْ»: او پروردگار ما و شماست. پس، مفهوم عبارت چنين است: بر ما و شما توافق و تسليم در برابر امر خدا شايسته است، نه احتجاج در برابر امر او.
«وَ لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ»: يعنى اگر در مورد خدا محاجّه و بحث و جدال مىكنيد، پس او پروردگار شماست، چنانچه پروردگار ماست و اگر بحث و جدال مىكنيد، از جهت اينكه اعمال ما را انكار مىنماييد، عملهاى ما به شما ضررى نمىرساند، تا شما با ما مخاصمه و جدل نماييد، بلكه نفع و ضرر اعمال ما به خود ما باز مىگردد و از اعمال شما چيزى كم نمىكند تا با ما به بحث و جدل بپردازيد. پس كردار ما، ما راست و كردار شما، شما راست.
«وَ نَحْنُ لَهُ مُخْلِصُونَ»: و ما اخلاصورزندهايم، چه مقتضاى اخلاقى اين است كه با عمل ما كسى زيان نبيند و كسى كه منتسب به خداى تعالى است، با ما به جدال و بحث برنخيزد.
[سوره البقرة (2): آيه 140]
أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ كانُوا هُوداً أَوْ نَصارى قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ (140)
ترجمه:
يا اگر شما اهل كتاب، در موضوع انبيا، با مسلمانان به جدل برخاسته، بگوييد كه ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان او بر آيين يهوديّت يا نصرانيّت بودند، خدا مرا فرمايد كه چنين پاسخ دهم. شما بهتر مىدانيد يا خدا و كيست ستمكارتر از آنكه شهادت
خدا را درباره انبيا كتمان كند و يا گواهى خدا را به رسالت محمّد صلّى اللّه عليه و آله در كتب آسمانى مخفى دارد و خدا از آنچه مىكنيد، غافل نيست.
تفسير:
«أَمْ تَقُولُونَ إِنَّ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطَ كانُوا هُوداً أَوْ نَصارى»: آيا مىگوييد ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و فرزندان، يهودى يا مسيحى بودند؟ يعنى آيا عقيده به اين مطلب داريد و با همين عقيده بر دينتان ثابت مىمانيد و ماوراى آن را انكار مىكنيد و در اين مورد با ما به بحث و جدل مىپردازيد؟
«قُلْ أَ أَنْتُمْ أَعْلَمُ أَمِ اللَّهُ»: بگو اى پيامبر! شما داناتريد يا خدا و به تحقيق، خداى تعالى به ما خبر داده كه ابراهيم، يهودى و نصرانى نيست.
و بر اين مطلب طورى احتجاج نموده كه قابل ردّ و انكار نيست، آنجا كه فرموده: تورات و انجيل نازل نشده مگر از ابراهيم، در حالى كه يهوديّت و نصرانيّت با همين دو كتاب ثابت مىشود.
«وَ»: و از باب كنايه و طعنه به خودشان و به اينكه گواهى خداوند بر محمّد صلّى اللّه عليه و آله را- كه در كتب آنها ثابت و گذشتگانشان به آن خبر دادهاند- كتمان كردهاند، به آنان بگو:
«مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ شَهادَةً عِنْدَهُ مِنَ اللَّهِ»: يعنى كيست ستمكارتر از كسى كه كتمان و مخفى كند شهادتى را كه از جانب خدا ثابت گشته و نزد او به وديعت گذاشته شده است. پس عبارت «من اللّه» متعلّق به «كتم» نيست، بلكه آن صفت شهادت است و لفظ «من» ابتدائيّه است كه بر فاعل مصدر داخل شده مانند جمله «زعما منهم».
«وَ مَا اللَّهُ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ»: و بگو، خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست. اين گفتار براى تهديد آنان است و ممكن است قول خداى تعالى «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ كَتَمَ»، ابتداى گفتارى از جانب خدا باشد.
__________________________________________________
[1] ممكن است منظور مفسر تقسيم آيات هر سوره به 10 قسمت يا 5 قسمت باشد و منظور از 10 يك زكات و پنج يك خمس باشد. مجمع البيان، ص 198، ح 1 و 2.
[2] سوره ص، آيه 28.
[3] سوره بقره، آيه 44 و 45.
[4] كلام لفظى، عبارت است از سخن معمولى كه به وسيله اداى حروف خاصى كه دلالت مىكند بر معانى ويژهاى كه در نفس متكلم است. مقابل آن، كلام نفسى است كه عبارت از معانى خاصى است كه برخاسته از نفس انسان است و بيان آن به وسيله الفاظ و عبارات امكانپذير باشد.
[5] كلمه وجوديه، همان كلمه كن است كه يك اصطلاح عرفانى است. فلاسفه اسلام نيز آن را به كار بردهاند و مقصود از اين كلمه، امر ابداعى و تكوينى و وجود منبسط است.
چنانكه گويند، به واسطه كلمه كن نورى، تمام موجودات بر سبيل وجود ابداعى، ناگهان از ذات حق صادر شدند. بعضى از عرفا گفتهاند: نخستين كلامى كه گوش ممكنات آن را شنيده است، كلمه كن است و آن كلمه وجودى است.( اسفار، ج 3، ص 97)
[6] يعنى آنچه را كه مىدانست، اكنون در مىيابد.
[7] بحار، جلد 12، ص 12. كافى، جلد 1، ص 328. ترجمه آية اللّه كمرهاى و تفسير برهان، ج 1، ص 151.
[8] منظور از كتاب و اجل، ظاهرا نوشته و سر رسيدن مدت عمر هر چيز است كه با اجازه امام تحقّق مىيافته است.
[9] تفسير برهان، ج 1، ص 151.
[10] تفسير صافى، ج 1، ص 170.
[11] تفسير صافى، ج 1، ص 170.
[12] تفسير برهان، ج 1، ص 152.
[13] نور الثّقلين، ج 1، ص 103، ح 354.
[14] اردن: به ضم الف و دال و تشديد نون، ناحيهاى است از شام( كشور اردن). در علل الشرائع از امام رضا( ع)، نقل شده است كه اردن مانند احمر نوعى از خرماست. صافى، ص 140. در منهج الصادقين آمده: خداوند به جبرئيل، حكم فرمود تا دهى از دههاى فلسطين( شام) را از زمين بركند و به مكه آورد و هفت بار گرد خانه طواف داده، در زمين شام در سه منزلى مكه قرار داد. از اين جهت آنجا را طايف گويند و ميوه اهل مكه از آنجاست. تفسير أبو الفتوح، جلد 1، ص 327. درباره خبر مراجعه شود به نور الثقلين، ج 1، ص 104، ح 358.
[15] مجمع البيان: ج 1، ص 206.
[16] لا توجد( الّا توجد صحيح است)، ط 6، ص 145.
[17] در تفسير عياشى، جلد 1، ص 59، آمده است كه هرجا كه از ميوههاى بهشتى آمده ما همان ميوههاى بهشتى هستيم.
[18] تفسير برهان، ج 1، ص 154.
[19] تفسير نور الثقلين، ج 1، ح 260، ص 104.
[20] تفسير عياشى، ج 1، ح 96، ص 9.
[21] تفسير صافى، ج 1، ص 171.
[22] « ذى طوى» با رفع و نصب و كسر طاء و گاهى با تنوين خوانده مىشود، جايى است نزديك به مكه.
[23] نور الثّقلين، ج 1، ح 267، ص 106.
[24] نور الثّقلين، ج 1، ح 368، ص 107.
[25] تفسير برهان، ج 1، ص 155.
[26] تفسير صافى، ج 1، ص 172.
[27] تفسير صافى، ج 1، ص 172.
[28] تفسير عياشى ج 1، ح 101، ص 60.
[29] تفسير برهان، ج 1، ص 156.
[30] تخيير، مصدر باب تفعيل، به معنى اختيار داشتن و اباحه مصدر باب مفاعله، به معنى مباح بودن است و منظور اين است كه لفظ« أو» به معنى اين نيست كه معنى عبارت چنين شود كه، يهود و نصارى به مسلمانان گفتند پذيرش يهود ديگرى يا مسيحيت براى شما امرى مباح است و شما اختيار داريد هر كدام را مىخواهيد برگزينيد. بلكه براى تفصيل و گسترش مطلب است. يعنى يهوديها گفتند شما يهودى شويد و مسيحيان گفتند شما مسيحى شويد.
[31] تفسير برهان، ج 1، ص 157.
[32] تفسير عياشى، ج 1، ج 106، ص 62.
[33] تفسير صافى، ج 1، ص 175.
[34] غسل تعميد.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج2