آل عمران - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره آل‏ عمران آیه26–37

[سوره آل‏عمران (3): آيات 26 تا 27]

قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (26) تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (27)[1]

ترجمه:

بگو اى خداى صاحب ملك بهر كه خواهى ميدهى و ملك از هر كه خواهى ميستانى، هر كه را خواهى عزيز ميكنى و هر كه را خواهى ذليل ميگردانى. همه خوبيها بدست توست كه تو بر همه چيز توانايى. شب را بروز در ميكنى و روز را بشب در ميكنى، زنده را از مرده پديد مى‏آورى و مرده را از زنده بوجود مى‏آورى و هر كه را خواهى بدون حساب روزى ميدهى.

 

بيان آيه 26- 27

فضيلت آيه:

حضرت امام جعفر صادق (عليه السلام) از پدرش از اجدادش از نبى اكرم روايت فرموده كه: چون خداوند خواست سوره (فاتحة الكتاب) و (آية الكرسى) و آيه‏ (شَهِدَ اللَّهُ …) و (قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ …) را تا بغير حساب فرو فرستد اين آيات بعرش پروردگار در آويختند چنان كه بين آنها و بين خدا هيچ پرده ‏اى نبود و گفتند پروردگارا آيا ما را به سراى پر گناه و به بندگان عصيانگر ميفرستى در حالى كه ما بعرش و بپاكى آويخته ‏ايم؟

خداوند فرمود: بعزت و جلالم قسم كه: هيچ بنده ‏اى شما را بعد از هر نماز واجب قرائت نكند مگر اينكه در حظيرة القدس (بهشت) جاى دهم و با ديده مكنون خود روزى 70 بار بر او نظر (رحمت و عنايت) افكنم و در هر روزى هفتاد حاجت از وى بر آورم كه كمترين آنها آمرزش باشد و او را از شر هر دشمنى نگهدارم و جز مرگ از داخل شدنش به بهشت مانعى نخواهد بود.

معاذ گويد: روزى نتوانستم با پيامبر نماز جمعه بخوانم. پيغمبر فرمود: اى معاذ چه مانع شد تو را از نماز جمعه؟ گفتم: يا رسول اللَّه يوحناى يهودى پيمانه ‏اى از گندم از من طلب داشت و پيوسته بر در خانه ‏ام در كمين من بود و ترسيدم كه اگر بيرون آيم مرا در برابر طلب خود حبس كند. پيامبر ص فرمود: معاذ، ميخواهى خداوند بدهيت را ادا كند؟ گفتم آرى فرمود: بخوان‏ قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ‏ … تا بِغَيْرِ حِسابٍ‏ و (يا رحمان الدنيا و رحيمهما تعطى منها ما تشاء و تمنع منها ما تشاء اقض عنى دينى) پس اگر بقدر كره زمين طلا مقروض باشى خدا قرض ترا ادا خواهد كرد.

 

 

قرائت:

كلمه ميت را در آيه، «نافع، حمزه، كسايى، حفض و يعقوب» بتشديد «ياء»خوانده‏اند و ديگران بتخفيف «ياء».

حجت:

مبرد گويد: ميان علماء بصره اختلافى نيست كه هر دو ميت با تشديد ياء و بى- تشديد مساوى است و باين شعر شاعر استدلال كرده كه:

ليس من مات فاستراح بميت‏ انما الميت ميت الاحياء

كه ميت اول و دوم بسكون و سومى بتشديد ياء است و هر سه بيك معنى است.

بعضى گفته‏اند كه ميت با تشديد كسى است كه هنوز نمرده (و بعداً ميميرد چنان كه گويى كه فلانى ميت خواهد بود) و ميت با سكون كسى است كه مرده است ولى قول صحيح همان اولى است (كه فرقى بين اين دو نيست).

 

لغت:

تنزع مشتق از نزع است.

نزع: كندن چيزى است از چيزى.

نزع فلان الى اخواله، يعنى فلانى بواسطه شباهتى كه با دايى‏هاى خود دارد گويا از آنها جدا شده و بمنزله يكى از آنها گشته.

نزاع: بمعنى ناله هم آمده.

نزوع از چيزى يعنى ترك آن.

تولج: مشتق است از مصدر ايلاج.

ايلاج: داخل كردن، گفته ميشود: «اولجه فولج» يعنى داخل كرد آن را پس داخل شد.

ولج «ولوجاً و ولجاً و لجّة» داخل شد.

 

 

اعراب:

اللهم: بمعنى يا اللَّه است و «ميم مشدده» عوض از «ياء» است زيرا ياء و ميم هرگز در كلام عرب با هم ديده نشده و از اينجا دانسته ميشود كه ميم آخر كلمه بمنزله يا در اول آنست. اين قول سيبويه و خليل است.

فراء گويد: اللهم در اصل اللَّه ام بخير بوده و همزه از اول ام افتاده و اللهم شده.

كلمه‏ مالِكَ الْمُلْكِ‏: بيشتر نحويان گويند كه منصوب است از اين جهت كه مناداى مضاف ميباشد و زجاج گويد محتملست كه مالك صفت اللهم باشد.

جمله‏ تُؤْتِي الْمُلْكَ‏: فعل و فاعل و مفعول است و جمله در محل نصب است بعنوان حاليت و عامل در آن حرف نداء است و ذو الحال اللهم است و «من تشاء» مفعول دوم است و تقدير جمله چنين است‏ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ (ان تؤتيه) وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ (ان تنزعه منه).

و جمله‏ «بِيَدِكَ الْخَيْرُ» مبتدا خبر در موضع حال است و عامل در آن «تؤتى و تنزع و تعز و تذل» است و ذو الحال ضمير مستتر در آنهاست.

 

 

مورد و شأن نزول:

چون رسول اكرم صلى اللَّه عليه و آله مكه را فتح كرد و بامت خود وعده سلطنت فارس و روم را داد منافقان و يهود گفتند هيهات، محمد كجا و ملك فارس و روم كجا، آيا مكه و مدينه براى او كافى نيست كه طمع در روم و فارس بسته در اين موقع اين آيه فرود آمد (اين قول ابن عباس و انس بن مالك است).

بعضى گفته ‏اند كه پيغمبر اكرم صلى اللَّه عليه و آله در سال احزاب براى حفر خندق حدى معين فرمود و آن را خط كشى كرد و بهر 10 نفر چهل زراع از آن واگذار كرد كه حفر كنند: مهاجران و انصار درباره سلمان فارسى كه مردى نيرومند بود اختلاف كردند و هر كدام او را براى كمك خود ميخواستند. پيامبر صلى اللَّه عليه و آله فرمود: سلمان از ما اهل بيت است.

عمر بن عوف گويد كه 40 زراع بمن و سلمان و حذيفه و نعمان بن مقرن قرنى با 6 نفر از انصار واگذار شده بود و ما مرتب زمين را ميكنديم تا آنكه از دل خندق سنگى سخت بدر آمد كه كلنگ پولادين ما را بشكست و كار بر ما سخت شد. بسلمان گفتيم اينك نزد رسول گرامى شو و جريان اين صخره را بازگو يا فرمان ميدهد كه از آن صرفنظر كنيم كه بهتر و يا اينكه فرمانى ديگر مى ‏دهد و ما مايل نيستيم از حد و مرز رسول اكرم تجاوز كنيم.

مسلمانان جريان را بسمع رسول اللَّه صلى اللَّه عليه و آله رسانيدند كه صخره و سنگى بزرگ و سخت و سپيد در دل خندق پيدا شده كه آلات ما را شكسته و هيچ از آن كنده نميشود. بهر چه ميدانى فرمان ده كه از حد و مرزى كه شما مقرر فرموده‏ايد تجاوز روا نميداريم.

نبى اكرم با سلمان بخندق فرو شدند و كلنگ از دست وى بستد و ضربتى بر آن سنگ زد كه شكافته شد و برقى از آن جستن كرد كه همه جا را روشن كرد گويى چراغى درخشان در شب تيره افروخته شد. رسول اكرم تكبير بگفت و همه مسلمانان با وى تكبير گفتند و ضربتى ديگر بر آن نواخت كه سنگ را در هم شكست و برقى ديگر از آن جستن كرد كه همه جا را روشن ساخت كه گويى چراغى نور افشان در شبى ظلمانى بود. باز نبى اكرم تكبير فتح گفت و مسلمين همه تكبير گفتند.

پس ضربت سوم را بر آن سنگ فرود آورد و آن را بشكست و برقى ديگر از آن بدرخشيد كه همه جا را روشن كرد باز هم حضرت تكبير فتح بگفت و همگان با وى تكبير گفتند.

سپس رسول خدا از خندق بالا رفت سلمان پرسيد: يا رسول اللَّه پدر و مادرم فدايت امروز چيزى از شما ديدم كه قبلا نديده بودم. پيامبر اكرم رو بجمعيت كرد و فرمود: آيا گفته سلمان را شنيديد؟ گفتند: آرى، يا رسول اللَّه. فرمود: ضربت اول كه بر سنگ نواختم برقى را كه همه مشاهده كرديد از آن بيرون شد كه در آن كاخهاى حيره و مدائن چون دندان سگان بر من روشن و نمودار شد پس جبرئيل بمن خبر داد كه امت من بر آنها غلبه خواهند كرد. سپس ضربت دوم را نواختم و برقى از آن جستن كرد كه مشاهده كرديد و در آن قصرهاى سرخ فام روم بر من روشن و عيان جلوه كرد كه چون نيشهاى سگان بود. جبرئيل خبر داد كه امت من بر آنها دست خواهند يافت. سر انجام ضربت سوم را نواختم برقى كه ديديد از آن بجست و در ميان آن صنعاء نيز چون دندان كلاب در برابر ديده ‏ام روشن و آشكار شد. جبرئيل بمن خبر داد كه‏ امتم بر آنها پيروزى خواهند يافت. پس اى مسلمانان شما را مژده باد.

مسلمانان از اين گفتار خدا را سپاس گفتند كه وعده‏اى راست بما داده شد و خداوند وعده داد ما را كه پس از تنگى و سختى يارى و پيروزى بما عنايت فرمايد.

ولى منافقان گفتند آيا از اين آرزوهاى پوچ و وعده‏هاى باطل كه بشما ميدهد تعجب نميكنيد كه بشما ميگويد كه از مدينه و يثرب كاخهاى حيره و مدائن كسرى را مى‏بيند و فتح آنها را بشما وعده ميدهد در حالى كه شما از ضعف و عجز خندق ميكنيد و قدرت مبارزه و مواجهه با دشمن نداريد پس (در اين موقع) قرآن نازل شد كه:

وَ إِذْ يَقُولُ الْمُنافِقُونَ …

يعنى چون منافقان و آنان كه دلشان مريض است (بمرض كفر و نفاق) ميگويند خدا و رسولش جز وعده دروغ بما نميدهند. و بعد (قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ …) را نازل فرمود چون خداوند سبحان كيدها و نقشه‏هاى اهل كتاب را برسول اكرم ياد كرد طريق احتجاج و بحث با ايشان را بوى باز نمود كه در هنگام سؤال و جواب با ايشان چگونه پاسخ دندانشكن بايشان دهد و در اين باره ميفرمايد:

قُلِ‏– (بگو) اى محمد (ص) اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ‏- يعنى اى آنكه مالك هر ملك (يعنى دارايى) و هر ملك (يعنى سلطنت) هستى كه هر مالكى جز تو در مسير نيستى قرار دارد و هر پادشاهى غير از تو فنا مى‏پذيرد.

زجاج گويد يعنى: مالك همه بندگان و آنچه دارا هستند.

و نيز گفته ‏اند يعنى: مالك امر دنيا و آخرت.

مجاهد و سعيد بن جبير گويند: مالك نبوت.

تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ– يعنى بهر كه خواهى سلطنت دهى. در اينجا جمله‏اى محذوف و در تقدير است تؤتى الملك من تشاء ان تؤتيه يعنى بهر كه خواهى پادشاهى دهى پادشاهى ميدهى.

وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ– و سلطنت را باز مى‏ستانى از هر كس بخواهى يعنى‏ بر طبق مصلحت و مقتضاى حكمت، پادشاهى هر كه را بخواهى قطع ميكنى و بپايان ميرسانى. در معناى آيه اختلاف كرده‏اند:

1- يكى ميگويد: يعنى سلطنت و ابزار پيروزى و فتح جهان را بمحمد (صلى اللَّه عليه و آله) و اصحاب و امت او عنايت ميكنى و از بزرگان قريش و امپراطوران روم و شاهنشاهان ايران باز مى‏ستانى و قيامت نخواهد آمد مگر اينكه مسلمانان كشور و مملكت آنها را فتح خواهند كرد.

2- و نيز گفته‏اند: نبوت و امامت را بهر كه خواهى ميدهى و ولايت و تصرف در خلق و بلاد خود را باو مى‏ سپرى و (باين معنى و سياق) ملك و سلطنت را از جباران باز مى‏ ستانى به اينكه ايشان را مقهور مى‏ سازى و قدرتشان را نابود ميكنى بنا بر اين كافر و فاسق اگر چه غلبه كند يا پادشاهى يابد آن سلطنت الهى و آسمانى كه خدا بعنايت خود به او داده باشد نخواهد بود و دليل اين مطلب آيه شريفه و قول خداى متعال است كه، «لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» يعنى (عهد من بظالمين نميرسد) چگونه ممكنست پادشاهى كافر و فاسق الهى باشد و حال آنكه خداوند خود (بندگان را) بنا بود ساختن قدرت و سلطنت آنها فرمان داده است.

وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ– هر كه را بخواهى عزيز ميسازى (بايمان و اطاعت) وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ– و هر كه را بخواهى ذليل ميگردانى با كفر و معصيت. در معنى دو جمله فوق اقوال زير گفته شده است:

1- عزيز ميگردانى مؤمن را به بزرگداشت و ثنا گفتن وى و ذليل ميسازى كافر را با جزيه گرفتن و لعن كردن.

2- محمد و اصحابش را عزيز ميسازى و ابو جهل و امثالش از كشته شدگان جنگ بدر را ذليل مى ‏نمايى.

3- هر كه از اولياء خود را بخواهى بانواع عزت در دين و دنيا عزيز ميدارى و هر كه از دشمنانت را اراده كنى در دنيا و آخرت ذليل ميگردانى زيرا خداى متعال اولياء و دوستان خود را ذليل نمينمايد و اما اگر ايشان را فقير كند و يا مبتلى گرداند از راه ذلت دادن نيست بلكه براى اينست كه با اين گرفتاريها و نداريها در آخرت (كه زندگى جاويد و ابدى و حقيقى است) گراميشان بدارد و آخرين درجه جلال و عزت را بآنها عطا فرمايد.

بِيَدِكَ الْخَيْرُ– تنها بدست تو است همه خيرات و خوبيها. (ال) در الخير براى جنس است (و معنى مطلق ميدهد) يعنى همه و جنس خيرات بدست تست و از ناحيه تست.

علت اينكه در اين آيه فقط از خير اسم برده و شر را ياد نكرده (با اينكه شرها نيز همه بدست او ميباشد) اين است كه آيه براى ترغيب و توجه مؤمنان بخداست و در چنين حال و براى چنين منظورى جز ذكر خير شايسته نيست و ترغيب و توجه مردم فقط در خير و بسوى خير خواهد بود و بس.

إِنَّكَ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ– (تو بر همه چيز توانايى) يعنى تو بر همه اشياء دست توانا دارى و هيچ چيز ترا عاجز نتواند كرد و بر ايجاد چيزهايى كه هنوز بوجود نيامده و نيز بر نابود ساختن آنچه وجود يافته قادرى و همچنين ميتوانى موجودات فانى شده را باز گردانى.

تُولِجُ اللَّيْلَ فِي النَّهارِ وَ تُولِجُ النَّهارَ فِي اللَّيْلِ‏– در معنى اين آيه دو قول است:

1- از شب ميكاهد و مقدار كم شده را بروز افزون ميسازد و از روز ميكاهد و مقدار كم شده را بشب افزون ميسازد. اين قول از ابن عباس و مجاهد و عموم مفسرين است.

2- داخل ميكند هر يك (از روز و شب) را در ديگرى به اينكه آن را عوض دومى و بجاى دومى ميآورد و اين قول ابى على جبايى است.

وَ تُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ‏- (زنده را از مرده بيرون ميآورى) يعنى: زنده را از نطفه بيرون ميآورى كه نطفه مرده است بدليل گفته خداوند (مرده بوديد زنده ساختيم شما را)[2] وَ تُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِ‏– (و مرده را از زنده بيرون ميآورى) يعنى نطفه مرده را از انسان زنده ميسازى و همچنين است آوردن مرغ از تخم مرغ و تخم مرغ ازمرغ. اين قول ابن عباس و ابن مسعود و مجاهد و قتاده و سدى است‏[3].

و نيز گفته ‏اند مراد آيه اينست كه مؤمن را از كافر و كافر را از مؤمن بيرون ميآورى (مراد از حى مؤمن است و از ميت كافر است).

اين قول از حسن است و نيز از امام ششم حضرت صادق (عليه السلام) و از امام پنجم حضرت باقر عليه السلام روايت شده.

وَ تَرْزُقُ مَنْ تَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ‏- و هر كه را بخواهى بى حساب روزى ميدهى يعنى بدون بخل و امساك و سختگيرى روزى ميدهى و اين آيه چون اين مثال است كه فلان كس بى‏حساب انفاق ميكند يعنى خيلى سخاوتمندانه و خالى از بخل زيرا عادت بخيل و سختگير از خرج اينست كه در خرج و انفاق خيلى حسابگر و دقيق است. اين قول زجاج است. و گفته ‏اند كه معنى آيه اينست كه بدون ترس از كم بود و نقصان دارايى خود مى ‏بخشد و روزى ميدهد چون قدرت و ملك خدا حد و نهايت ندارد و آنچه از آن برداشته شود موجب نقصان آن نميگردد.

و نيز گفته‏اند مراد از «من تشاء» (هر كه را بخواهى) اهل بهشتند زيرا خداوند بهشتيان را چندان رزق ميدهد كه بحساب نميآيد و حد و شماره ندارد زيرا بهشت محدود و متناهى نيست و نهايت ندارد و آيه باين معنى مثل آيه شريفه زير است:

فَأُولئِكَ يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فِيها بِغَيْرِ حِسابٍ‏- يعنى (آنها به بهشت در آيند و بى حساب روزى داده شوند).

 

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيه 28][4]

لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْ‏ءٍ إِلاَّ أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ (28)

ترجمه:

نبايد مؤمنان كافران را بجاى مؤمنان اولياء خود گيرند. و هر كه چنين كند با خدا كارى ندارد، مگر كه از آنها ترسى داشته باشيد. خدا شما را از خود ميترساند و سرانجام سوى اوست.

 

 

بيان آيه 28

قرائت:

حسن و مجاهد و يعقوب و سهل «تقية» خوانده‏اند و ديگر قراء تقاة قرائت كرده ‏اند.

اعراب:

معنى من در كلمه «دون المؤمنين» ابتداء غايت است و تقدير جمله چنين است:

«لا تجعلوا ابتداء الولاية مكاناً دون المؤمنين» يعنى آغاز و سرچشمه ولايت خود را مكانى غير از مؤمنان قرار مدهيد و كلمه دون (پايين‏تر) مكانى و محسوس نيست بلكه بمعنى پست‏تر و پايين‏تر كه رتبه معنوى است ميباشد چنان كه وقتى مى‏گويى زيد دون تست غرض اين نيست كه زيد در زمينى پست و پايين ايستاده و تو در مكانى بالا بلكه معنى اينست كه زيد مقام و رتبه‏اش كمتر از تست و كلمه من در جمله‏ «فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْ‏ءٍ» جار و متعلق بفعل محذوف است و عامل آن همان عامل در (فى شى‏ء) است و جمله‏ «أَنْ تَتَّقُوا» در محل جر است به باء محذوف يا در محل نصب بحذف حرف جر (منصوب بنزع خافض).

 

 

 

 

تفسير:

چون خداوند در آيات قبل بيان فرمود كه مالك دنيا و آخرت و قادر بر عزيز و ذليل كردن است مؤمنان را از دوستى و ولايت (آقا قرار دادن) دشمنان خدا كه هيچگونه عزت و ذلتى بدست آنها نيست نهى فرموده تا همواره مايل و راغب بچيزهايى كه نزد خدا و اولياء خدا و مؤمنان است باشند نه بدانچه نزد دشمنان خدا و كافران است پس فرمود:

لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ– (مؤمنان كافران را دوست و اولياء خود نگيرند) يعنى براى مؤمنان شايسته نيست كه كفار را اولياء خويشتن قرار دهند و از ايشان يارى بخواهند و بدانان پناه برند و با آنان اظهار محبت كنند چنان كه اين معنى در جاهاى مختلف قرآن آمده مثل آيات زير:

1- «لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ …»[5] يعنى هرگز نخواهى ديد مردمى كه بخدا و روز قيامت ايمان دارند با كسانى كه با خدا و پيامبرش مبارزه و منازعه دارند دوستى پيش گيرند.

2- يهوديان و نصارى را اولياء خود مگيريد[6].

3- دشمنان من و خودتان را اولياء خود قرار ندهيد.

مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ‏: بجاى مؤمنان.

يعنى: واجب است موالاة با مؤمنان باشد و اين آيه نهى از موالاة با كفار و همكارى با آنهاست عليه مؤمنان.

ابن عباس گفته كه معنى اينست كه: از ملاطفت با كفار نهى نشده.

اولياء جمع ولى است و ولى كسى است كه امور و كارهاى كسى را كه رضايت دهد بدست ميگيرد و سرپرستى ميكند به اينكه او را كمك و نصرت مينمايد و اين بر دو وجه است:

1- كمك كننده و يارى دهنده (معين) (اسم فاعل).

2- كمك گيرنده و يارى شونده (معان اسم مفعول).

و كلمه (ولى) در آيه شريفه (اللَّه ولى الذين آمنوا …)[7] بمعناى اسم فاعل (معين) است و وقتى گفته ميشود مؤمن ولى خداست يعنى مورد نصرت او و كمك گيرنده از او است (معان).

وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ‏: هر كه چنين كند يعنى كافران را بجاى مؤمنين اولياء خود گيرد.

فَلَيْسَ مِنَ اللَّهِ فِي شَيْ‏ءٍ: يعنى از اولياء خدا نيست و خداوند از او برى و بيزار است و گفته‏اند كه مراد اينست كه اين كس به هيچ وجه از ولايت خدا بهره ندارد و نيز گفته شده كه مراد اينست كه اين عمل سازش و ارتباط با دين خدا ندارد.

سپس خداوند از اين حكم كه فرمود موردى را استثناء فرمود كه:إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقاةً: مگر اينكه از آنان ترس داشته باشيد يعنى كفار غالب و مؤمنان مغلوب باشند و مؤمنان بترسند كه اگر با كفار اظهار موافقت نكنند و حسن معاشرت نداشته باشند گرفتار خطر گردند پس در اين مورد جايز است براى مؤمنين كه بزبان اظهار دوستى كنند و تظاهر بمودت نمايند و از راه تقيه و براى دفع شرشان با آنان راه خدا را پيش گيرند ولى هرگز دل بدوستى ايشان نبندند و بولايت ايشان تن در ندهند و در اين آيه دلالت است كه تقيه در دين جايز است البته در صورتى كه انسان نسبت بجان و نفس خود خائف باشد (يعنى فقط ترس از مرگ باشد) ولى اصحاب ما (يعنى شيعه دوازده امامى) آن را در هر حال جايز شمرده‏اند و تقيه گاهى براى نوعى اصلاح طلبى واجب است.

ولى تقيه در بعضى از افعال به هيچ وجه جايز نيست مثل اينكه كشتن مؤمن و يا عملى كه علم و ظن غالب است كه آن عمل موجب فساد در دين است نميتوان و لو در مورد تقيه مرتكب شد.

شيخ مفيد تقيه را چهار تقسيم كرده:

1- گاهى واجب ميشود در اين هنگام فرض است كه مراعات شود.

2- بعضى اوقات و در جاهايى جايز است ولى وجوب آور نيست.

3- در مواردى فعل تقيه از ترك آن برتر است.

4- گاهى تركش از فعلش افضل است اگر چه فاعل آن معذور و مورد عفو است و ميتوان از ملامت او چشم پوشيد.

شيخ طوسى فقيه بزرگ شيعه گويد: ظاهر روايات دلالت بر وجوب آن دارد در مورد ترس بر جان و روايت شده كه در مورد بيان حق و پرده بردارى از حق ترك تقيه رخصت داده شده.

حسن روايت كرده كه مسيلمه كذاب دو تن از اصحاب رسول اكرم «ص» را بگرفت و بيكى از آن دو گفت كه آيا شهادت ميدهى كه محمد رسول اللَّه است؟ گفت آرى. باز پرسيد كه آيا برسالت من هم شهادت ميدهى؟ گفت آرى. پس او را آزاد كرد. سپس دومى را بخواست و گفت آيا برسالت محمد (ص) شهادت ميدهى؟ گفت آرى. سپس پرسيد آيا برسالت من هم شهادت ميدهى؟ جواب داد من گنگ و لالم. مسيلمه سه بار اين سؤال را تكرار كرد و همان جواب شنيد پس گردن او را زد. اين مطلب بسمع مبارك پيامبر اكرم «ص» رسيد فرمود:

اما آنكه كشته شد بر صدق و يقين خود شهيد شد و بفضيلت و مقام خود نايل شد پس گوارا باد بر او اين مقام و پاداش عالى.

و اما ديگرى اجازه و رخصت خدا را (بر تقيه) پذيرفت و بر او گناهى نيست بنا بر اين تقيه رخصت است (يعنى واجب و حرام نميباشد و اختيار عمل بدان با مكلف است) و بيان و اداء حق نيز فضيلت ميباشد.

وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ‏: خداوند شما را از خود بر حذر ميدارد و ميترساند. يعنى خداوند شما را از عقاب و عذاب خود بر ولى گرفتن كافر و ديگر معاصى نيز ميترساند و مراد ترس از خدا ترس از عقاب اوست چنان كه وقتى مى‏گويى بترس از شير يعنى از قوت و درندگيش نه از خودش.

وَ إِلَى اللَّهِ الْمَصِيرُ: (بازگشت فقط بسوى خداست) يعنى: بازگشت بپاداش خدا و يا حكم خداست.

 

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيات 29 تا 30]

قُلْ إِنْ تُخْفُوا ما فِي صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ (29) يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْرٍ مُحْضَراً وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ أَمَداً بَعِيداً وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ (30)[8]

ترجمه:

بگو اگر آنچه در دل شما است پنهان كنيد يا آشكار سازيد خدايش ميداند و ميداند آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است و خداوند بهر چيز قادر است.

روزى كه (روز قيامت) همه مردم آنچه عمل خير كرده‏اند حاضر و جلو چشم مى‏يابند دوست دارند كه كاش بين آنها واو فاصله‏اى بسيار دور بود و خداوند شما را از خود ميترساند و خدا به بندگان رؤوف است.

 

 

بيان آيه 29

لغت:

معنى صدر معلوم است (سينه) و در اصل بمعنى بلندترين قسمت جلوى هر چيز است و صدر انصراف از آب است.

صدار: لباسى است كه زن پوشد و باين اسم خوانده ميشود چون كوتاه بوده فقط سينه و محاذى آن را مى‏پوشاند.

اعراب:

يعلمه اللَّه: مجزوم است زيرا جواب شرط است باين تقدير «و ان كان اللَّه يعلمه اللَّه كان او لم يكن» و جمله «يعلم ما فى السماوات» استيناف است.

 

 

 

 

تفسير:

چون خداوند از پذيرفتن كفار را بعنوان اولياء منع فرمود آنها را از پنهان داشتن اين معنى (در دل) بترسانيد و فرمود:

قُلْ‏: بگو (اى محمد).

إِنْ تُخْفُوا: اگر پنهان كنيد، ما فِي صُدُورِكُمْ‏: آنچه در سينه شماست و مراد از سينه دل است و سينه را بجاى دل آورده چون جايگاه دل است.

أَوْ تُبْدُوهُ‏: يا ظاهر سازيد.

يَعْلَمْهُ اللَّهُ‏: خدا ميداند. پس پنهان كردن دوستى كفار در دل بشما نفعى نمى- بخشد «و» با اينهمه خداوند «يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ» آنچه در زمين و آسمانها است ميداند. و علت اينكه اين مطلب (علم زمين و آسمانها) را ياد فرموده اينست كه علم و احاطه خود را بر موجودات بتفصيل بيان كند تا بيشتر و بنحو كامل‏ موجب تحذير مردم شود زيرا آن كس كه بر همه موجودات بتفصيل دانا باشد از دلها (بطريق اولى) خبر دارد.

وَ اللَّهُ عَلى‏ كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَدِيرٌ: خداوند بهر چيز تواناست پس قادرست كه شما را بگيرد و مجازات كند.

 

 

بيان آيه 30

لغت:

امد: غايت و انتها كه چيزى به آن پايان مى‏يابد.

 

اعراب:

درباره نصب كلمه «يوم» وجوهى ذكر شده:

1- نصب آن به يحذّركم است و تقدير چنين مى‏شود: «يحذّركم اللَّه نفسه يوم تجد» و در اين صورت معنى چنين مى‏شود: «خداوند شما را از خود ميترساند در آن روز (قيامت) كه …»

2- نصب آن به مصير است و تقدير چنين مى‏شود: «الى اللَّه المصير يوم تجد» روز قيامت … بازگشت هر چيزى بخدا است.

3- منصوب به اذكر است و چنين است: «اذكر يوم تجد» يعنى بياد آور روزى كه (روز قيامت).

اما در جمله ما عملت بمعنى الذى است چون مفعول تجد است و ممكنست با كلمه بعد از خود رويهم مصدر باشد يعنى (تجد عملها) روزى كه هر كس عمل خود را حاضر مى‏بيند و كلمه جزاء قبل از آن در تقدير است يعنى جزاء عمل خود را مى‏بيند. كلمه «محضراً» اگر تجد را به معنى يافتن و مشتق از و جدان بگيريم حال براى تجد است (و معنى چنين مى‏شود: روزى كه هر كسى عمل خود را مى‏يابد و بجزاء آن مى‏رسد در حالى كه حاضر است) و اگر تجد را به معنى ميداند بدانيم محضراً مفعول آن مى‏شود (يعنى روزى كه هر كسى عمل خود را حاضر مى‏بيند). جواب (لو) در آيه محذوف است باين تقدير (تود ان بينها و بينه امداً بعيداً لو ثبت ان بينها و بينه امداً بعيد) يعنى دوست ميدارد كه بين او و عمل حاصله دورى باشد اگر ممكن بود كه بين او و عملش فاصله دورى‏ باشد و ذكر جمله (ان …) دلالت بر مفعول محذوف تودّ دارد و لفظ تود دلالت بر جواب لو مينمايد و اين مطلب اكنون بخاطرم رسيد و بحمد اللَّه واضح است.

 

 

 

 

 

تفسير:

چون خداوند مردم را از عقاب ترسانيد و بر حذر داشت (در آيه قبل) در اين آيه وقت عذاب و عقاب را بيان مى‏دارد و ميفرمايد:

يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ‏- روزى كه هر كسى آنچه عمل كرده است (در دنيا) مى‏يابد.

مِنْ‏- (در) طاعت و خَيْرٍ مُحْضَراً– (خير حاضر).

و نظير اين آيه آيه زير است: «و وجدوا ما عملوا حاضراً» آنچه عمل كردند در برابر خود حاضر مى‏يابند و مى‏بينند و همچنين اين آيه «و علمت نفس ما احضرت»- (هر كس و هر نفسى آنچه حاضر كرده خواهد دانست).

سپس در كيفيت وجود عمل و حضور عمل اقوالى گفته شده:

1- ابى مسلم و غير او گفته‏اند كه يعنى صحيفه ‏ها و نامه‏ هاى اعمال حسنه و سيئه را مى‏ بيند و مى ‏گيرد. و اين قول، اختيار قاضى نيز هست.

2- يعنى جزاء عمل‏هاى خود را كه عبارتست از ثواب يا عقاب (بهشت يا دوزخ) مى‏يابند و ميگيرند ولى خود اعمال اعراض و خيرهايى بوده كه باطل شده و ديگر اعاده آنها جايز و درست نيست و بيمعنى است پس محال است كه خود آنها حاضر، يافت شود.

وَ ما عَمِلَتْ مِنْ سُوءٍ– (و آنچه بدى كه بجاى آورده) يعنى هر انسانى آنچه گناه كرده حاضر مى‏يابد.

تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَ بَيْنَهُ‏- (دوست دارد كه بين خود و گناهانش) أَمَداً بَعِيداً– (فاصله دور و بسيارى باشد) يعنى آنها اعمال او نباشند.

درباره «امداً بعيداً» سدى گويد: مراد مكان و فاصله بسيار است. و مقاتل گويد: مراد فاصله بين مشرق و مغرب است.

وَ يُحَذِّرُكُمُ اللَّهُ نَفْسَهُ‏- (خدا شما را از خود يعنى عذاب خود بر حذر مى‏دارد).

وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ– (خداوند بر بندگانش رحيم است).

حسن گويد: يكى از نعمتهاى كامل و رحمت او بر بندگان اينست كه ايشان را از عقاب خود بر معصيت ترسانده است.

 

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيات 31 تا 34]

قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ (31) قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ (32) إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏ آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ (33) ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ (34)[9]

ترجمه:

بگو (اى پيغمبر) اگر خدا را دوست ميداريد مرا اطاعت كنيد تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشايد خداوند غفور و رحيم است.

بگو (اى پيغمبر) خدا و پيامبر (ص) را اطاعت كنيد پس اگر پشت كرديد خداوند كافرين را دوست ندارد.

خداوند آدم و نوح و آل ابراهيم و آل عمران را از اهل دنيا برگزيد نژاد آنها بعضى از بعض ديگر است و خدا شنوا و دانا است.

 

 

بيان آيه 31- 32

لغت:

محبت يعنى اراده ولى اراده‏اى كه مضاف و مربوط بيك مراد باشد يا چيزى از متعلقات بمراد چنان كه گويى زيد را دوست دارم و اكرام زيد را دوست دارم كه در اولى مورد اراده و خواست تو خود زيد است و در مثال دوم متعلق و چيزى از زيد كه اكرام وجود اوست.

ولى در اراده خود مراد مورد توجه نيست بلكه فقط چيزى و متعلقى از او مورد توجه است چنان كه نميتوان گفت: «اريد زيداً» بلكه فقط ميتوان گفت «اريد اكرام زيد».

و اين مطلب از اين جاست كه محبت در جاى ميل و علاقه طبايع است كه جارى مجراى شهوت و خواست (تمايل) ميباشد و در مقام اضافه به چيزى يا كسى همان معامله مى‏شود.

و محبت خداى تعالى نسبت به بنده اراده اينست كه بوى ثواب دهد و محبت عبد نسبت بخدا خواستن اوست در مقام اطاعت و با اطاعت.

طاعت: متابعت كردن دعوت كننده در چيزى كه بدان دعوت ميكند و لذا گاهى انسان مطيع شيطان است اگر چه قصد اطاعت وى نداشته باشد زيرا اگر بمعصيتى كه دل ميخواهد ميل پيدا كند و توجه كند اطاعت شيطان را كه نيز داعى بمعصيت است نموده.

 

 

 

شان نزول:

محمد بن جعفر بن زبير گويد: اين دو آيه درباره وفد نجران (مسيحيانى كه از نجران بر پيامبر وارد شدند) نازل شده در آن وقت كه گفتند: ما مسيح را خيلى بزرگ‏ ميشماريم بجهت محبت خدا.

 

 

تفسير:

سپس خداوند بيان ميدارد كه ايمان بوى فايده ندارد مگر اينكه با ايمان به پيغمبرش (ص) همراه باشد پس ميفرمايد:

قُلْ‏: (بگو) اى محمد.

إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ‏: (اگر خدا را دوست داريد) چنان كه گمان ميكنيد.

فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ‏: از من (كه پيغمبرم) اطاعت كنيد تا خدا شما را دوست بدارد و گناهانتان را ببخشايد.) ابن عباس گويد: مراد اينست كه اگر (دين) خدا را دوست داريد (مراد از دوستى خدا دوستى دين خداست.) ديگرى گفته يعنى: اگر در ادعاى دوستى خدا راست ميگوييد مرا اطاعت كنيد و اگر چنين كنيد خداوند شما را دوست خواهد داشت و شما را خواهد آمرزيد.

وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏: (خداوند غفور و رحيم) يعنى: كثير الرحمه و كثير- المغفرة است.

قُلْ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ‏: (بگو خدا و رسولش را اطاعت كنيد) يعنى:

بگو اى محمد اگر خدا را دوست داريد چنان كه ادعا ميكنيد پس علامت صدق خود را با اطاعت او و پيامبر ظاهر سازيد كه اين علامت صدق ادعاى شماست.

فَإِنْ تَوَلَّوْا: (پس اگر پشت كردند.) يعنى: اگر از اطاعت خدا و پيامبرش اعراض نمودند.

فَإِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْكافِرِينَ‏: (خداوند (در نتيجه) كافران را دوست ندارد).

يعنى: خداوند آنها را دشمن دارد و ثواب براى آنها نخواهد خواست و از نفى (لا يحب) بر اثبات (بغض و دشمنى) دلالت آورده و اين طريق ابلغ است و بر معنى بيشتر دلالت ميكند زيرا اگر ميفرمود: يبغضهم يعنى آنها را دشمن دارد ممكنست توهم شود كه از جهتى آنها را دشمن دارد و از جهتى ديگر دوست چنان كه جايز است كه‏ چيزى از جهتى معلوم باشد (پس معنى آيه اينست كه آنها را مطلقاً و از هيچ جهت دوست ندارد بدليل اطلاق آيه) و به همين جهت در اين آيه دلالتى است بر بطلان مذهب «مجبّره» كه مى‏گويند خداوند كفار را از جهت كافر بودنشان دوست ندارد و به همين جهت بايشان ثواب نميدهد (بلكه خودشان و كفرشان را دشمن دارد.)

 

 

بيان آيه 33

لغت:

1- اصطفاء: برگزيدن. و اصطفاء و اجتباء و اختيار نظير همند. اصطفاء از باب افتعال و مشتق از صفوة است.

و اصطفاء بهترين مثال بيانى است كه ميتوان چيز معلوم و آشكار پيش چشم را بدان مثال زد و بيان نمود و مجسم ساخت زيرا صافى، آب يا هر چيزى است كه كاملا پاك و خالص از هر كدورت و تيرگى باشد و خداوند خلوص اين مردم (مذكور در آيه) را از فساد تشبيه كرده است به خلوص چيز صاف و پاكيزه از آلودگى‏ها و تيرگى‏ها و بدين اسم ناميده است.

2- آل: معنى آل در آيه شريفه (و اذ انجيناكم من آل فرعون‏[10] …) گذشت.

 

 

اعراب:

ذرية: منصوب است و در علت نصب آن دو احتمال است:

1- حال است و عامل آن اصطفى- و معنى چنين ميشود (برگزيد ذريه‏اى را كه ..)

2- بدل از مفعول اصطفى است- و معنى چنين ميشود (برگزيد آل ابراهيم …كه ذريه ‏اى هستند …)

 

 

 

 

تفسير:

إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى‏: (خدا برگزيد) «آدَمَ وَ نُوحاً» (آدم و نوح را با نبوت خود).

وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ‏: (آل ابراهيم و آل عمران را بر جهانيان) يعنى بر مردم جهان زمان خودشان به اينكه انبياء را از آنان قرار دارد.

معانى ديگرى نيز در اينجا گفته شده:

1- دين آنها را برگزيد. مثل: «و اسئل‏ اهل القريه‏ى است (سؤال كن از قريه يعنى از اهل قريه) و اين قول فراء است

2- يعنى اختيار كرد ايشان را به اينكه آنها را فضيلت بخشيد بر ديگران بواسطه نبوت و امور بزرگ ديگرى كه به آنها عنايت فرموده و مصالح خلق را بر آنها مترتب گردانيد.

3- آدم را برگزيد به اينكه او را بيواسطه آفريد و در بهشت سكنى داد، فرشتگان را گفت تا بر او سجده آرند و او را بر آدميان و فرشتگان فرستاد و نوح را برگزيد به اينكه طول عمر و نبوت داد و دعايش را مستجاب كرد و قوم ستمكارش را غرق گردانيد و او را با گشتى نجات داد و ابراهيم را برگزيد به اينكه باو مقام خلت داد و آتش را بر وى سرد كرد و نمرود را هلاك نمود. درباره آل ابراهيم و آل عمران نيز چند قول آمده:

1- مراد از آل ابراهيم و آل عمران خود آن دو هستند و چنان كه آيه شريفه زير (و آنچه آل عمران و آل هارون يادگار گزاردند) يعنى خود آن دو يادگار گزارده ‏اند.

2- آل ابراهيم اولاد اوست يعنى اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط كه در اسباط است داود و سليمان و يونس و زكريا و يحيى و عيسى و در آل ابراهيم است پيامبر ما محمد (ص) كه از فرزندان اسماعيل است.

3- آل ابراهيم مؤمنان متمسك بدين او يعنى دين اسلام ميباشند و اين قول ابن- عباس و حسن است.

و اما آل عمران، گفته‏اند كه آنها نيز از آل ابراهيم ميباشند چنان كه درباره آنها فرموده‏ «ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ» يعنى (ذريه‏اى كه بعضى از بعض ديگر بوجود آمده ‏اند.) و آل عمران موسى و هارون دو پسر عمران ميباشند و عمران نسبش اينست عمران بن يصهر بن فاهث بن لاوى بن يعقوب.

و بعضى گفته‏اند مراد از آل عمران مريم و عيسى است (عمران پدر مريم است) باين نسب: عمران بن هشم بن امون از فرزندان سليمان بن داود زيرا آل مرد اهل بيت اوست كه منسوب باوست. اين قول حسن و وهب است.

و گفته‏اند كه: آل ابراهيم همان آل محمد (ص) هستند كه اهل او هستند.

و واجب است كسانى را كه خداوند گزيده مطهر و معصوم و منزه از زشتى‏ها باشند.

زيرا خداوند بر نخواهد گزيد مگر كسى را كه اين چنين باشد و ظاهرش نيز همانند باطنش پاك باشد، در طهارت و عصمت. بنا بر اين برگزيده شدن مختص است بكسانى و افرادى از آل ابراهيم و آل عمران كه معصوم باشند، خواه بعنوان پيامبر و خواه بعنوان امام برگزيده شده باشند.

و گفته شده كه اصطفاء دو گونه است:

1- خداوند او را براى خود برگزيده يعنى او را خالص گردانيده براى خود كه بخودش اختصاص داشته باشد.

2- او را بر ديگران برگزيده يعنى او را به تفضيل و برترى بر ديگران اختيار كرده.

و اگر (بنا بر معنى دوم) اشكال شود كه چرا خداوند آنها را قبل از اينكه عملى انجام دهند تفضيل و برترى بخشوده جواب اينست كه: وقتى خدا ميداند كه صلاح مكلفين جزء بوسيله آنها انجام نپذيرد پس بايد قبلا مردم را به (برگزيده بودن) ايشان بشارت دهد و از حسن اخلاق و افعال و شمايل آنها خبر دهد چنان كه جلالت قدر و پاكى وجود ايشان را عنايت فرمود تا موجب جذب مردم و قبول گفته آنها و انقياد نسبت به آنها باشد.

و نيز در آيه دلالت است بر برترى انبياء بر فرشتگان زيرا «العالمين» كه خداوند انبياء را بر آنها فضيلت داده شامل ملائكه و غير ملائكه و بالجمله همه مخلوقات ميباشد.

ذُرِّيَّةً: اولاد و فرزندانى كه، بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ‏: بعضى آنها از بعض ديگرند.

درباره اين عبارت چند وجه گفته‏اند:

1- حسن و قتاده گويند: يعنى بعضى از بعض ديگرند در همكارى و معاونت در راه حق و عليه گمراهى.

2- يعنى در توالد و تناسل كه آنان كه در آيه ذكر شده‏اند در درجه اول ذريه‏ آدمند و در درجه دوم ذريه نوح و سپس ابراهيم- از حضرت صادق عليه السلام- زيرا ميفرمايد: اين برگزيدگان الهى بعضى از نسل بعضى ديگرند.

وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ‏: يعنى خدا شنوا و دانا است.

در معنى و مقصود اين آيه دو قولست:

1- شنواست بآنچه آنان (ذريه) گويند و داناست بآنچه در دل پنهان ميدارند و بهمين جهت آنها را برترى بخشيده كه: استقامت و صدق قلبى و عملى آنها را ميداند.

2- شنواست سخنان دختر عمران را در نذرى كه كرده و داناست بآنچه در دل پنهان داشته.

نظم آيات:

وجه ارتباط اين آيه بما قبل اينست كه چون درباره ابراهيم و عيسى بين يهود و نصارى نزاع واقع شد خداوند بيان ميفرمايد كه هر كه مطيع پيغمبر اكرم (ص) است بايد گفته او را درباره آن دو بپذيرد.

و گفته‏اند كه وجه اتصال اينست كه چون مشركان از امر خدا درباره اطاعت پيغمبر سرباز زدند خداوند بيان فرمود كه همانطور كه قبلا انبياء را برسالت برگزيده محمد (ص) را نيز برگزيده پس دليلى ندارد كه رسالت گذشتگان از رسل را بپذيرند و رسالت او را انكار كنند.

 

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيات 35 تا 36]

إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ ما فِي بَطْنِي مُحَرَّراً فَتَقَبَّلْ مِنِّي إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ (35) فَلَمَّا وَضَعَتْها قالَتْ رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى‏ وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‏ وَ إِنِّي سَمَّيْتُها مَرْيَمَ وَ إِنِّي أُعِيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ (36)[11]

ترجمه:

چون همسر عمران گفت: بار خدايا نذر كرده‏ام كه آنچه در شكم دارم محرر گردانم پس از من بپذير. همانا تو شنوا و دانايى و چون دختر بزاييد گفت: خدايا من دختر زائيدم. و خدا عالمتر است بآنچه زاييد و پسر مثل دختر نيست و من آن را مريم ناميدم و او و ذريه‏اش را از شر شيطان بتو مى‏سپارم.

 

بيان آيه 35- 36

لغت:

1- در معنى محرر از نظر لغت دو احتمال است:

اول: آزاد شده مشتق از حريت. حررته (تحريراً) يعنى او را آزاد كردم.

دوم: مشتق از تحرير كتابست: يعنى خالص گردانيدن كتاب از فساد و صالح گردانيدن آن.

2- تقبل: پذيرفتن چيزى را با رضايت خاطر مثل قبول هديه. اصل تقبل به معنى مقابله است.

وضع: در اصل بمعنى حط و پستى.

وضع زن حمل خود را: يعنى زاييدن.

موضع: مكان وضع و مكان نهادن.

ضعة: پستى: چون قدر و مقام صاحب خود را پست ميكند.

شيطان رجيم: تفسير آن در اول كتاب گذشت.

 

 

 

تفسير:

چون خداى سبحان برگزيده بودن آل عمران را ياد فرمود در پى آن ذكر مريم را آورده كه:

إِذْ قالَتِ امْرَأَتُ عِمْرانَ‏: سخن درباره عمران گذشت كه بگفته ابن عباس عمران بن ماثان است يا عمران بن هشم از نسل سليمان و اين غير از عمران پدر موسى است و بين آن دو عمران 1800 سال فاصله است.

همسر عمران مادر مريم و جده عيسى است. و بنام حنه موسوم است و خواهرى داشت كه همسر زكريا بود كه اشياع نام داشت. پس يحيى و عيسى پسر خاله‏ يكديگرند.

رَبِّ إِنِّي نَذَرْتُ لَكَ ما فِي بَطْنِي‏: پروردگارا نذر يعنى واجب كردم براى تو كه آنچه در شكم دارم) مُحَرَّراً: يعنى خادم بيعه (كه نام معبد يهود است) تا خدمت عابدان كند.

درباره محرر چند معنى ديگر گفته شده:

1- آزاد و خالص براى عبادت (از شعبى)

2- آزاد و خالص براى اطاعت تو يعنى او را هرگز براى كارها و انجام حوائج خود بكار نگمارم (از محمد بن جعفر).

3- در بنى اسرائيل طفلى را كه محرر ميشد در كنيسه منزل ميدادند تا در آنجا خدمت كنيسه كند و امور آن را انجام دهد و معتكف در آن باشد تا زمانى كه بالغ گردد و پس از بلوغ مخير بود كه در آنجا بهمين سان بماند يا اينكه بهر جا خواهد برود.

گفته‏اند كه حنه عقيم بماند و چندان فرزند نياورد كه مأيوس شد تا اينكه روزى زير درختى نشسته بود كه مرغى را ديد كه غذا در دهان جوجه ‏هاى خود مى ‏نهد وى از مشاهده آن علاقه بفرزند در دلش بجنبيد و همان دم از خدا بخواست كه كودكى باو عنايت كند و به مريم حامله شد.

از امام ششم روايت است كه خداوند به عمران وحى كرد كه من فرزند مبارك بتو ارزانى خواهم كرد كه كوران و كران و پيس‏ها را شفا دهد و مردگان را باذن حق زنده گرداند و او را بر بنى اسرائيل پيامبر ميگردانم. وى همسر خود حنه را از اين مطلب خبر داد. و چون حنه به مريم حامله شد گفت خدايا من نذر كردم كه فرزند شكم خود را محرر گردانم‏ «فَتَقَبَّلْ مِنِّي»– (پس از من بپذير) يعنى نذر مرا بديده رضا قبول فرما.

إِنَّكَ أَنْتَ السَّمِيعُ‏: (همانا تو شنوايى) بدانچه مى‏گويم.

الْعَلِيمُ‏: (دانايى) بآنچه نيت منست و از اينرو اطمينان بتو بجاست.

فَلَمَّا وَضَعَتْها: گفته‏اند كه عمران پيش از زاييدن همسرش وفات يافت و حنه‏ مايل بود پسر بزايد و چون مريم را زاييد شرمنده گشت.

قالَتْ‏- در حالى كه سر از شرم بزير داشت (گفت).

رَبِّ إِنِّي وَضَعْتُها أُنْثى‏- در معنى اين آيه دو قول آمده:

1- در مقام اعتذار اينست كه نميتواند بنذر خود عمل كند (چون دختر را در بنى اسرائيل محرر نميكردند و نميتوانستند بكنند) 2- چون مى‏خواهد براى مريم دعا كند و او را بخدا بسپارد اول زمينه را آماده ميكند كه خدايا زن مثل مرد نيست زيرا كه عقل او ناقصتر و سعى او ناچيزتر است.

وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما وَضَعَتْ‏- در اين آيه خداوند خبر ميدهد كه او بحال مريم عالمتر است از مادر مريم.

زيرا كه مريم را آفريده و صورت بخشيده. اين معنى با قرائت اول كه سكون تاء باشد صحيح‏تر است و با قرائت ديگر كه تاء مضموم «وضعت» بخوانيم آيه بيان خطاب مريم است بخدا يعنى پروردگارا تو از من بآنچه زاييدم عالمترى.

وَ لَيْسَ الذَّكَرُ كَالْأُنْثى‏- (و فرزند پسر چون فرزند دختر نميباشد) زيرا آنچه را مرد شايسته است زن شايسته نيست و از آن جمله در آنان (بنى اسرائيل) فقط تحرير و بخدمت كنيسه گماردن را براى مرد جايز ميشمردند و بر زن جايز نميدانستند زيرا بعلت عادت حيض و نفاس و وجوب پوشيدن خود از ضرر و خوددارى از رفتن ميان مردم صلاحيت تحرير و ماندن در كنيسه و خدمت عابدان و معتكفان را ندارد.

قتاده گويد: اختصاص تحرير بمردان صرف جريان عادت نبوده و گفته‏اند كه مراد حنه از اين سخن اين بوده كه خدايا مرد روي هم رفته از زن افضل است و براى كارها صلاحيت بيشترى دارد.

ضمير (ها) در (وضعتها) كنايه از (ما فى بطنى) و يا كنايه از معلومى است كه از كلام فهميده ميشود.

وَ إِنِّي سَمَّيْتُها مريم– مريم در لغت ايشان بمعنى عابده و خادمه است. مريم بهترين و جليل‏ترين زنان زمان خود بود.

ثعلبى باسنادش از ابى هريره نقل ميكند كه رسول اكرم (ص) فرمود: از زنان عالم چهارتن كافى هستند (كامل هستند): 1- مريم بنت عمران 2- آسيه دختر مزاحم 3- خديجه دختر خويلد 4- فاطمه دختر محمد (ص).

وَ إِنِّي أُعِيذُها بِكَ وَ ذُرِّيَّتَها مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ‏– مادر مريم از آفاتى كه ممكن بود مريم را تهديد كند ترسان بود و از اينرو ايندعا نمود. گفته‏اند استعاذه مادر مريم از شيطانيست كه وقت ولادت كودك با اوست و صداى نوزاد از اوست.

در نتيجه اين دعا خدا مريم و عيسى را از شر شيطان حفظ كرد. ابى هريره از پيغمبر اكرم (ص) روايت ميكند كه: هيچ مولودى نيست جز اينكه شيطان هنگام ولادت او را مس مى‏كند و كودك از آن است كه صدا بگريه بلند مينمايد مگر مريم و پسرش.

و گفته‏اند مريم را از شر اغواء شيطان بخدا سپرد.

 

 

 

[سوره آل‏عمران (3): آيه 37]

فَتَقَبَّلَها رَبُّها بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ (37)[12]

ترجمه:

پس خداوند او را بخوبى قبول كرد و بنيكويى پرورش داد و زكريا را سرپرست او كرد هر گاه زكريا بمحراب نزد مريم مى‏شد نزد او روزى مى‏يافت و ميگفت اى مريم اين از كجا برايت آمده. مريم ميگفت اين از طرف خدا است كه خدا هر كه را بخواهد بيحساب روزى ميدهد.

 

بيان آيه 37

لغت:

مصدر تقبل (در آيه) قبول آمده (در صورتى كه بايد تقبل باشد) از اينرو كه در تقبل معنى قبول است مثل تكرم كرماً كه تكرم بمعنى كرم است و نظير آنست كه در انبت معنى نبت است.

ابو عمرو گويد: مصدرهاى بر وزن قبول هيچيك بفتح فا نيامده بلكه همه بضم فا آمده مثل دخول و خروج.

سيبويه گويد: فقط پنج فعل است كه مصدر آنها فعول است (بفتح فا) 1- قبول 2- طهور 3- وضوء 4- وقود 5- ولوغ.

قبيل يعنى كفيل: بمعنى ضامن است.

كفل و اكفل (كفلا و كفولا و كفالا) بمعنى بعهده گرفتن معونه و خرجى كسى.

اسم فاعل كافل است.

مكفول عنه در اصطلاح كسى است كه بدهى بگردن دارد و مكفول به خود بدهى است و مكفول يعنى طلبكار.

محراب: جاى امام در مسجد. اصل محراب يعنى بهترين و شريفترين مكان در يك مجلس.

زجاج گويد: محراب در اصل مكان عالى و شريف است و گاه بمسجد نيز محراب گفته شود.

و نيز گفته‏اند: محراب مشتق از حرب (جنگ) است يعنى جاى حرب و جنگ زيرا در محراب انسان با شيطان مى‏جنگد.

 

 

 

تفسير:

فَتَقَبَّلَها رَبُّها– يعنى با اينكه دختر بود خداوند بنذر مادرش رضايت داد كه در بيت المقدس بخدمت گمارده شود با اينكه قبل از او هيچ زنى را باين مقام نپذيرفته بود.

گفته شده: (تتقبلها ربها) يعنى خداوند تربيت و انجام امور او را بعهده گرفت (از حسن).

و قبول خداوند مريم را اين بود كه هيچوقت علت (حيض) بر او عارض نشد.

بِقَبُولٍ حَسَنٍ‏- اينجا قبول بمعناى تقبل بكار رفته. ابن عباس گويد: مراد اينست كه خداوند او را براه سعداء برد.

وَ أَنْبَتَها نَباتاً حَسَناً– يعنى پرورش و رشد او را نيكو ساخت. در اين باره دو قول ديگر گفته‏اند:

1- يعنى خداوند خلقت او را بسيار معتدل و نيكو قرار داد كه در هر روز باندازه يك سال ديگران رشد ميكرد. اين قول ابن عباس است.

2- روزى و غذاى او را (از غيب) ميرسانيد تا بسر حد بلوغ و كمال رسيد و اين قول ابن جريح است.

ابن عباس گويد: چون مريم بسن 7 سالگى رسيد روزها را روزه ميگرفت و شبها را عبادت ميكرد تا در عبادت از احبار و پيشوايان دين جلو افتاد.

وَ كَفَّلَها زَكَرِيَّا– (و زكريا را كفيل او ساخت) يعنى خداوند او را ضميمه (اهل بيت) زكريا قرار داد و او را كفيل و سرپرست او كرد تا بتربيت وى قيام كند و اگر (كفلها- بتخفيف فا) بخوانيم يعنى زكريا خود تربيت او را بعهده گرفت و او را ضميمه اهل بيت خود كرد.

گفته‏اند كه حنه مريم را پس از ولادت در پارچه‏اى پيچيد و او را به مسجد آورد و بساكنان آن گفت اين نذر بيت المقدس است بگيريد و نگهداريد. احبار و روحانيون يهود درباره او بگفتگو پرداختند (و هر كس او را بعهده خود ميخواست) از اينرو كه‏ مريم دختر امامشان بود.

زكريا گفت من از شما بوى اوليترم زيرا خاله ‏اش همسر و در خانه منست. احبار گفتند اگر بنا باشد بسزاوارترين كس سپرده شود اين كس مادر اوست پس بهتر كه بنا بر قرعه گزاريم باين قرار كنار نهرى آمدند و همگى كه 25 تن بودند قلمهاى خود بآب افكندند. همه قلمها در آب فرو رفت مگر قلم زكريا كه در سطح آب بحركت در آمد و بجاى بماند (از ابن اسحاق).

و گفته شده كه همه قلمها را جريان آب با خود ببرد مگر قلم زكريا را كه ثابت در جاى خود بماند.

زكريا رئيس احبار بود از نسل سليمان و در لفظ زكريا سه لغت آمده: زكرياء (با الف ممدود) و زكريا (با الف مقصور) و زكرى با ياء مشدد.

چون زكريا مريم را گرفت خانه‏اى برايش ساخت و دايه برايش مقرر كرد و گويند او را بخاله ‏اش مادر يحيى سپرد و مريم تا سن جوانى و رشد نزد او بود. پس از آن برايش محرابى در مسجد بساخت و در آن را در وسط قرار داد كه جز با نردبان ممكن نبود بر او وارد شد مثل باب كعبه و جز او كسى نزد مريم نميرفت كه خود براى بردن غذا بنزدش ميرفت.

كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيَّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً– يعنى ميوه‏هاى تازه و گوارا و غير موسمى نزد او ميديد چنان كه در زمستان ميوه تابستانى و بعكس (از ابن عباس و مجاهد).

و گفته‏اند: مراد اينست كه مريم هرگز در دنيا از كس شير نخورد بلكه روزيش از بهشت ميرسيد.

قالَ يا مَرْيَمُ أَنَّى لَكِ هذا؟ زكريا مى‏پرسيد كه اينها از كجاست؟

قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ‏: يعنى مريم ميگفت از بهشت ميآيد و اين امر كرامتى بود براى مريم و اگر چه خرق عادت است ولى نزد ما (شيعه) جايز است كه خداوند آيات خارق العاده خود را بر غير انبياء يعنى اولياء و اصفياء خود نيز ظاهر سازد ولى‏ معتزله كه اين مطلب را قبول ندارند در اينجا دو قول براى توجيه حرف خود گفته‏اند:

1- اين عمل براى مريم مقدمه تأسيس نبوت عيسى بود (از بلخى).

2- اين روزى غيبى بدعاى زكريا بود پس معجزه اوست (از جبايى).

إِنَّ اللَّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ‏: تفسير اين آيه گذشت.

 

 

نظم آيات:

وجه ارتباط اين قسمت به ما قبل اينست كه قول مريم را ذكر ميكند و بنا بر اين (بغير حساب) يعنى استحقاق از ناحيه عمل است زيرا اين كار تفضلى بوده كه خداوند بطور ابتدايى بهر كس بخواهد ميدهد و در اين صورت جمله عطف بما قبل است.

و محتمل است كه (يرزق من يشاء) اخبار خداوند باشد برزاقيت بيحد خود و جمله استينافى باشد.

_________________________________________

[1] سوره آل عمران آيه 26 و 27 جزء 3 سوره 3

[2] سوره بقره، آيه 28.

[3] امروز ثابت شده است كه نطفه زنده است و سلولهايى زنده‏دار است كه همان سلولهاى داراى حيات رشد ميكنند و انسان ميشوند باين ترتيب كه از نطفه سلول زنده‏اى بنام اسپرماتوزوئيد در مرد و در زنها سلول زنده‏اى بنام اوول با هم تركيب ميگردند و جنين را تشكيل ميدهند. بنا- بر اين ممكنست در ذهن كسى اشكال شود مفسرين( و يا آيه) نطفه را مرده حساب كرده‏اند:

جواب اينست كه آيه شريفه درباره ميت اسم هيچ چيزى را نبرده و مراد از ميت را بيان نكرده و اين مفسران هستند كه اين تفسير را كرده‏اند و معمولا مفسران مطالبى را كه درباره تفسير آيه ميگويند استنباطى است كه بفكر خود از قرآن ميكنند و چون قرآن هميشه بصورت كلى و قانون عمومى سخن ميگويد كه ميتواند بر مصداقها و افراد و معانى بسيار دلالت كند( و عظمت و دليلى بر اعجاز قرآن هم همين است) لذا هر مفسرى طورى استنباط ميكند و آنچه ميگويد كاملترين مصداقى است براى آيه بنظر خودش و لذا گاهى حتى يك مفسر معانى و مصاديق مختلفى براى يك آيه ذكر ميكند پس اين معانى مسلم و صد در صد مال قرآن نيست و يا تنها معنى آيه نيست و اگر بعداً بطلان آن روشن شد مى‏فهميم استنباط مفسر اشتباه بوده نه آيه قرآن.

و اگر تفسيرهاى مختلفى را هم از معصوم نقل كرده‏اند باين معنى است كه امام ميخواسته مصاديق مختلفى را درباره آيه معين كند با توجه به اينكه بين معانى متعددى كه از معصوم رسيده هرگز تضاد و تناقضى وجود ندارد و يا با مسائل علمى مسلم مخالفتى ندارد مترجم

[4] سوره آل عمران آيه 28 جزء 3 سوره 3

[5] سوره مجادله آيه 22.

[6] سوره مائده آيه 51.

[7] سوره بقره آيه 257.

[8] سوره آل عمران آيه 29 و 30 جزء 3 سوره 3

[9] سوره آل عمران آيات 31 تا 33 جزء 3 سوره 3

[10] سوره بقره آيه 49

[11] سوره آل عمران آيه 35 و 36 جزء 3 سوره 3

[12] سوره آل عمران آيه 37 جزء 3 سوره 3

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=