الاسراء - ترجمه مجمع البیان

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن فضل بن حسن طبرسی سوره الإسراء آیه 90- 111

[سوره الإسراء (17): آيات 90 تا 95]

وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً (90)

أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خِلالَها تَفْجِيراً (91)

أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلاً (92)

أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى‏ فِي السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاَّ بَشَراً رَسُولاً (93)

وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏ إِلاَّ أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولاً (94)

قُلْ لَوْ كانَ فِي الْأَرْضِ مَلائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكاً رَسُولاً (95)

ترجمه:

گفتند: ما هرگز بتو ايمان نمى‏ آوريم، تا از اين زمين براى ما چشمه‏اى ظاهر سازى. يا اينكه داراى باغى از درختان خورما و انگور باشى كه در ميان آنها جويهاجارى سازى. يا اينكه آسمان را- چنان كه پنداشته ‏اى- قطعه قطعه بر سر ما فرود آورى يا اينكه خداوند و فرشتگان را در مقابل ما آورى. يا اينكه براى تو خانه‏ اى از طلا باشد. يا اينكه به آسمان بالا روى. ما هرگز به بالا رفتنت ايمان نمى ‏آوريم مگر اينكه بر ما كتابى نازل كنى كه بخوانيم. بگو: پروردگارم منزه است. مگر من بشرى پيام ‏آور، بيشتر هستم؟! هنگامى كه وسيله هدايت، بسوى مردم آمد، جز اينكه گفتند:

آيا خداوند، بشرى را بعنوان رسالت، فرستاده است، چه چيز آنها را از ايمان آوردن، منع كرد؟ بگو: اگر در اين سرزمين، فرشتگانى بودند كه با آرامش راه مى‏رفتند، از آسمان فرشته‏اى بعنوان رسالت، بسوى آنها مى‏فرستاديم.

 

 

قرائت:

تفجر: كوفيان و يعقوب بفتح تاء و ضم جيم و ديگران بضم تاء و تشديد جيم (از باب تفعيل) خوانده‏اند.

قرائت دوم، بمعناى ايجاد چشمه‏هاى بسيار در زمين است، مثلا «ضرب زيد» يعنى: زيد بسيار زد.

قرائت اول، بخاطر اين است كه: مقصود شكافتن يك چشمه است، نه چشمه‏هاى بسيار، بنا بر اين با «فتفجر الانهار» (آيه بعد) فرق دارد، زيرا در آنجا منظور بجريان درآوردن رودهاى بسيار است، از همين جهت است كه به اتفاق همه قراء، در اينجا بايد از باب تفعيل باشد.

كسفاً: ابو جعفر و ابن عامر، در اينجا بفتح سين و در جاهاى ديگر بسكون سين خوانده‏اند. حفص در همه جا- بجز در سوره طور- بفتح سين خوانده است. عراقيان و ابن كثير در همه جا- بجز در سوره روم- به سكون سين خوانده‏اند. در سوره روم جز ابو جعفر و ابن عامر و ابن كثير كسى به سكون سين قرائت نكرده است.

«كِسَف» جمع «كسفه» يعنى قطعه‏ ها. به سكون سين نيز ممكن است جمع باشد.

مثل «سدره و سدر» برخى احتمال داده‏اند كه «كسف» (بفتح سين) به معناى چيز جدا شده باشد، زيرا «تسقط» بيشتر از يك مفعول، نمى‏گيرد، بنا بر اين «كسفا» صفت و حال‏ است. يعنى، آسمان را در حالى كه پاره شده است، ساقط كنى.

قل سبحان ربى: همه قراء- بجز ابن عامر كه «قال» قرائت كرده- بهمين صورت قرائت كرده‏اند.

بنا به قرائت ابن عامر، يعنى: پيامبر گفت: سبحان ربى … و بنا بر قرائت ديگران، يعنى: بگو …

 

 

لغت:

تفجير: دريدن چيزى براى ظاهر شدن آب يا روشنى. به صبحدم «فجر» مى گويند، زيرا پرده شب شكافته مى‏شود و طليعه صبح نمايان مى‏گردد. به كار زشت «فجور» مى‏گويند، زيرا بوسيله آن پرده حق، دريده مى‏شود.

ينبوع: جوشش آب.

قبيل: كفيل. ممكن است به معناى مقابل باشد و در اين صورت، مصدر است و تثنيه و جمع بسته نمى‏شود.

زخرف: طلا و در اصل به معناى زينت.

ترقى: بالا بروى، با نردبان يا بى‏نردبان.

 

 

شأن نزول:

ابن عباس گويد: گروهى از قريش: عتبه و شيبه- پسران ربيعه- و ابو سفيان و اسود بن مطلب و زمعة بن اسود و وليد بن مغيره و ابو جهل بن هشام و عبد اللَّه بن ابى اميه و امية بن خلف و عاص بن وائل و نبيه و منبه- پسران حجاج- و نضر بن حارث و ابو البخترى ابن هشام، نزد كعبه جمع شده، گفتند:

– محمد را احضار كنيد و با او به گفتگو و جدل بپردازيد.

به او پيام فرستادند كه اشراف قوم جمع شده ‏اند و مى‏خواهند با تو گفتگو كنند.

پيامبر خدا نزد آنها شتافت، بگمان اينكه آنها تغيير فكر داده ‏اند. بخصوص كه بهدايت آنها زياد علاقه ‏مند بود. گفتند:

– اى محمد، ما ناچاريم كارمان را با تو يكسره كنيم. تو نسبت بقومت كارى كردى كه‏ احدى نكرده است. بخدايان ما بد گفتى دين ما را باطل شناختى و در ميان مردم سنگ تفرقه افكندى. اگر مال مى‏ خواهى بتو مى‏دهيم. اگر طالب مقام هستى ترا بر كرسى سيادت و سرورى مى ‏نشانيم و اگر بيمارى، طبيبان را فرا مى‏ خوانيم تا بدرمان تو پردازند.

فرمود:

– هيچ يك از اينها نيست. خداوند مرا به رسالت، بسوى شما فرستاده و كتاب آسمانى را بر من نازل كرده است. اگر سخنم را بپذيريد، در دنيا و آخرت، از آن بهره‏مند خواهيد شد و اگر نپذيريد، صبر مى‏كنم، تا خداوند ميان ما حكم كند.

گفتند:

– سرزمين ما از همه جا تنگ‏تر و خشك‏تر است. از خدايت بخواه تا اين كوه‏ها را از مكه بردارد و رودهايى همچون رودهاى عراق و شام براى ما جارى سازد و گذشتگان ما را- مخصوصاً «قصى» كه پيرى راستگو بود- زنده كند، تا از آنها سؤال كنيم كه تو راست مى‏گويى يا دروغ.

فرمود:

– خدا مرا براى اين كارها نفرستاده است.

گفتند:

– اگر اين كارها را نمى‏كنى، از خدا بخواه كه فرشته‏ اى بفرستد تا ترا تصديق كند و براى تو باغها و كاخها و گنجهايى از طلا خلق كند.

فرمود:

– من براى اين كارها مبعوث نشده ‏ام. خداوند مرا براى دعوت به دين توحيد، فرستاده است. اگر بپذيريد، بسيار بجاست و اگر نپذيريد، خداوند ميان من و شما حكم مى‏كند.

گفتند:

– بنا بر اين آسمان را بر سر ما فرود آور. تو مدعى هستى كه خدا هر چه بخواهد، مى‏كند.

فرمود:

– مرا در اينكار اختيارى نيست. اگر خداوند مصلحت بداند، انجام مى‏دهد.

يكى از آنها گفت:

– ما ايمان نمى ‏آوريم، مگر اينكه خداوند و فرشتگان را بياورى تا ضامن صدق گفتار تو باشند.

پيامبر برخاست. پسر عمه ‏اش عبد اللَّه بن اميه مخزومى نيز برخاسته، گفت:

– محمد، بخدا، من هرگز بتو ايمان نمى ‏آورم، مگر اينكه نردبانى نصب كنى و در برابر من، به آسمان بروى و گروهى از فرشتگان را همراه خود بياورى كه ترا تصديق كنند و كتابى همراه داشته باشى كه گواه تو باشد.

ابو جهل گفت:

– او براى قبول هيچ يك از اين پيشنهادها حاضر نيست. من با خداوند عهد مى كنم كه هر گاه به سجده رفت، سنگى بر سرش بكوبم.

پيامبر بر اثر ديدن اين صحنه و شنيدن اين سخنان با دلى افسرده، بازگشت. اين آيات را خداوند، بهمين مناسبت نازل فرمود.

 

 

مقصود:

قبلا در باره اعجاز قرآن سخن گفت. اينك مى‏گويد: آنها جز كفر و سركشى، چيزى نمى‏ پذيرند و معجزاتى مى ‏خواهند كه نبايد بخواهند. مى‏فرمايد:

وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْأَرْضِ يَنْبُوعاً: گفتند: ما نبوت و رسالت ترا تصديق نمى ‏كنيم، جز اينكه زمين مكه را- كه كم آب است- بشكافى و براى ما چشمه‏اى ظاهر كنى كه از آن آب بجوشد.

أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْأَنْهارَ خِلالَها تَفْجِيراً: يا اينكه ترا باغى باشد، پوشيده از درختان خورما و انگور، و در ميان آنها نهرها را بجريان آورى تا آب در زير درختها گردش كند.

أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً: ابن عباس و مجاهد و قتاده گويند: يعنى‏ آسمان را قطعه قطعه كرده، بر سر ما فرود آورى، چنان كه ما را به شكافته شدن آسمان تهديد كرده‏ اى.

برخى گويند: يعنى تو گمان داشتى كه پيامبر و صاحب معجزه هستى، بنا بر اين آسمان را قطعه قطعه كرده، بر سر ما فرود آور.

أَوْ تَأْتِيَ بِاللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ قَبِيلًا: ابن عباس و ضحاك گويند: يعنى خدا و فرشتگان را بياورى كه ضامن صحت گفتار تو باشند.

مجاهد گويد: يعنى خدا و فرشتگان را دسته دسته بياورى. (يعنى قبيلا جمع قبيله است) جبائى و قتاده گويند: يعنى خدا و فرشتگان را در مقابل ما آورى كه آنها را بچشم ببينيم و شهادت دهند كه تو بر حقى و دعوتت راست است.

أَوْ تَرْقى‏ فِي السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتَّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ‏: يا اينكه به آسمان بالا روى. تازه اگر هم بچشم خود ببينيم كه اين كار را انجام مى‏دهى، ايمان نخواهيم آورد، مگر اينكه براى هر يك از ما از پيش خدا كتابى بياورى كه شاهد نبوت تو باشد و ما آن كتاب را بخوانيم. اين جمله، نظير اين آيه است: بَلْ يُرِيدُ كُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُؤْتى‏ صُحُفاً مُنَشَّرَةً (مدثر 52: بلكه هر يك از ايشان مى‏خواهند كه كتابهايى گشوده، بدستشان داده شود).

قُلْ سُبْحانَ رَبِّي‏: بگو: خداوند از هر كار زشتى منزه و از هر چيز بدى بيزار است.

اين جمله، پاسخ خواسته ‏هاى ابلهانه آنهاست. يعنى: اين شما هستيد كه معجزاتى را درخواست مى‏كنيد، اما اين كارها مربوط به خداوند است. اگر كارى را مصلحت نداند، انجام نمى‏دهد. بيهوده، چيزى كه خلاف مصلحت الهى است، درخواست نكنيد.

برخى گويند: منظور اين است كه خداوند برتر از اين است كه بندگان بر او حكمروايى كنند و خواسته ‏هاى خود را بر او تحميل نمايند، زيرا وظيفه بندگان است كه حكم او را گردن نهند و در برابر خواست او تسليم گردند.

برخى گويند: آنها معتقد بودند كه: خدا جسم است، از اينرو مى‏گفتند: خدا و فرشتگان را در مقابل ما بياور تا … فرمود: خداوند منزه از اين مطالب پوچ و واهى است و داراى صفت اجسام نيست كه از آسمان فرود آيد و در مقابل شما قرار گيرد.

برخى گويند: يعنى او منزه از اين است كه معجزات را طبق ميل شما ظاهر گرداند.

هل كنت الا بشراً رسولا: بگو: اينها از طاقت و قدرت انسان خارج است.

من بشرى بيشتر نيستم. گيرم بشرى كه رسالت آسمانى دارم، بنا بر اين از عهده انجام اين كارها بر نمى‏آيم. همانطورى كه پيامبران پيش از من نيز نمى‏توانستند اين كارها را انجام دهند. بله، خداوند اگر صلاح بداند معجزات را آشكار مى‏سازد. اين كار را تا آنجا كه صلاح ديده است، انجام داده، بنا بر اين از من چيزى مطالبه نكنيد كه از قلمرو قدرت بشر، خارج است.

وَ ما مَنَعَ النَّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى‏ إِلَّا أَنْ قالُوا أَ بَعَثَ اللَّهُ بَشَراً رَسُولًا: مردم مشرك، در برابر دلائل و معجزات روشن سر تسليم فرو نمى‏آورند، زيرا مى‏گويند: چگونه ممكن است كه خداوند بشرى را برسالت برانگيزد. فرستاده خدا بايد از ميان فرشتگان برانگيخته شود. اين شبهه بى‏اساس، آنها را از ايمان آوردن به پيامبر، منع مى‏كند. همانطورى كه در مورد پرستش ذات يگانه خدا، شبهه ديگرى پاسخ آنها شد و گفتند: پرستش ما شايسته خدا نيست، از اينرو سر بر آستان بتها سائيدند و به پندار خود، خداوند را عظمت و برترى دادند، در حالى كه اين كار تعظيم خدا نيست، بلكه بى‏اعتنايى بذات پاك خداوند است.

در اينجا منع را به معناى برگرداندن بكار برده و خواسته است در بيان مقصود، مبالغه بيشترى كرده باشد.

قُلْ لَوْ كانَ فِي الْأَرْضِ مَلائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكاً رَسُولًا: به آنها بگو: اگر ساكنان كره زمين، همگى فرشته بودند و بر روى زمين آمد و شد داشتند، ما هم فرشته‏اى از جنس خودشان، برسالت مبعوث كرده،بسوى آنها مى‏فرستاديم. اين معنى از حسن است.

جبائى گويد: يعنى اگر ساكنان زمين فرشتگانى بودند كه بدنيا و لذات آن اطمينان داشتند و ترس و بيمى نداشتند و در برابر دينى تسليم نبودند، بسوى آنها فرشته‏ اى مى‏فرستاديم كه آنها را رهنما باشد.

ابو مسلم گويد: يعنى اگر اهل زمين، فرشته بودند، ما هم فرشته‏ اى بسوى آنها مى‏فرستاديم، تا گفته‏ هاى او را بفهمند.

برخى گويند: عرب مى‏ گفتند: ما در روى زمين، زندگى آرامى داشتيم. محمد آمد و زندگى ما را به نگرانى و آشوب كشانيد. خداوند در پاسخ آنها فرمود: اين كه سهل است، آنها اگر فرشته هم بودند و زندگى آرام و بى سر و صدايى داشتند، باز هم ما رسولى از جنس خودشان بسوى آنها مى‏فرستاديم، زيرا مقتضاى حكمت، همين است، بنا بر اين آرامش زندگى آنها مانع فرستادن پيامبر از جانب ما نيست، زيرا آنها بوجود پيامبر، سخت نيازمند هستند و بيخود و بيجهت، به انكار و ستيزه مى‏پردازند.

 

 

پرسش:

فرستاده‏اى كه از جانب خداوند، بسوى پيامبر مى‏آيد، فرشته است و از جنس پيامبر نيست. چه مانعى دارد كه فرستاده خدا بسوى مردم نيز فرشته باشد و از جنس ايشان نباشد.

پاسخ:

پيامبر كه صاحب معجزه است، كسى است كه براى نبوت برگزيده شده و خوى فرشتگان پيدا كرده است. اما مردم ديگر داراى خوى فرشتگان نيستند، زيرا پيامبر فرشته را مى‏بيند ولى مردم او را نمى‏بينند. بدين ترتيب، او از جهتى شبيه فرشتگان و از جهتى شبيه مردم است و اين خود مقام والايى است كه نصيب هر كسى نمى‏شود.

علاوه بر اين، پيامبر براى اثبات رسالت خود، نيازمند معجزه است. معجزه او ديدن فرشته وحى است. مردم هم براى اصلاح زندگى خود نيازمند پيامبر هستند.

 

 

 

[سوره الإسراء (17): آيات 96 تا 100]

قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً (96)

وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِهِ وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى‏ وُجُوهِهِمْ عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعِيراً (97)

ذلِكَ جَزاؤُهُمْ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِآياتِنا وَ قالُوا أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً (98)

أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ قادِرٌ عَلى‏ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلاً لا رَيْبَ فِيهِ فَأَبَى الظَّالِمُونَ إِلاَّ كُفُوراً (99)

قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذاً لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الْإِنْفاقِ وَ كانَ الْإِنْسانُ قَتُوراً (100)

ترجمه:

بگو: همين بس كه خداى يكتا ميان من و شما گواه است، زيرا او به بندگان خود آگاه و بيناست. هر كه را خداوند هدايت كند، هدايت يافته است و آنان كه خداوند گمراهشان كند، براى ايشان جز خدا دوستانى نيابى و روز قيامت آنها را بر پيشانى‏ ها محشور كنيم و كور و كر و لالند. جايگاهشان جهنم است كه هر گاه فرو نشيند براى آنها آتشى افروخته بيفزاييم. اين است جزاى آنها. زيرا به آيات ما كفر ورزيدند و گفتند: آيا وقتى كه استخوان و خاك شديم، با خلقت تازه، زنده خواهيم شد؟ مگر نمى‏دانند كه خدايى كه آفريدگار آسمانها و زمين است، قادر است كه مثل آنها را خلق كند؟ براى ايشان مدتى قرار داده‏ايم كه در آن ترديدى نيست. ولى ستمگران از هر چيزى جز كافر شدن، امتناع مى‏كنند. بگو: اگر شما خزانه‏هاى نعمت پروردگارم را مالك بوديد، از ترس انفاق، بخل مى‏ورزيديد و انسان بخيل است.

لغت:

خبو: فرو نشستن آتش. شاعر گويد:

وسطه كاليراع او سرج المجدل‏ حيناً يخبو و حيناً ينير

يعنى: ميان آن همچون مگس شب فروز يا چراغهاى قصر است كه گاهى فرو مى‏نشيند و گاهى نور افشانى مى‏كند.

قتر: گرفتار تنگى كردن. قتور: صيغه مبالغه است.

 

 

اعراب:

كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً: باء زائده است. «اللَّه» فاعل و «شهيداً» تميز. مفعول فعل محذوف است.

مَنْ يَهْدِ اللَّهُ‏: شرط، مانند «مَنْ يُضْلِلِ اللَّهُ» فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ‏: جواب شرط. در اينجا ضمير، جمع و در جمله شرط مفرد است، زيرا در اينجا حمل بر معنى و در آنجا حمل بر لفظ شده است.

كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعِيراً: اين جمله، در محل حال است از «جهنم» ممكن‏ است محلى از اعراب نداشته باشد و حرف عطف از آن حذف شده باشد.

عَلى‏ وُجُوهِهِمْ‏: حال.

أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ‏: «انتم» فاعل است براى فعل محذوف، زيرا پس از «لو» جز فعل در نمى‏آيد، بنا بر اين هر گاه بدنبال آن اسم در آيد، فعلى در تقدير است. شاعر گويد:

لو غيركم علق الزبير بحبله‏ ادى الجوار الى بنى العوام‏

يعنى: اگر غير از شما به پيمان زبير پيوسته بود، به مجاورت بنى العوام در مى‏آمد.

 

 

مقصود:

اكنون به پيامبر خود مى‏فرمايد:

قُلْ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ‏: اى محمد، به اين مشركين بگو: همين بس كه خداوند ميان من و شما گواه است و او برسالت من گواهى مى‏دهد. معناى اين جمله، در سوره رعد گذشت.

إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبِيراً بَصِيراً: هيچ يك از حالات مردم، بر خداوند پوشيده نيست. مقصود اين است كه در تهديد ايشان، اصرار ورزد.

وَ مَنْ يَهْدِ اللَّهُ فَهُوَ الْمُهْتَدِ: هر كس اهل اخلاص و طاعت باشد و بواسطه آن خداوند، بهدايتش حكم كند، اهل هدايت است.

وَ مَنْ يُضْلِلْ فَلَنْ تَجِدَ لَهُمْ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِهِ‏: و هر كس اهل گناه باشد و خداوند بگمراهيش حكم كند او را ياورى نيست كه گمراهى را از او دور گرداند.

ما در باره وجوه هدايت و گمراهى در سوره بقره، گفتگو كرده‏ايم.

وَ نَحْشُرُهُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَلى‏ وُجُوهِهِمْ‏: بروز قيامت، آنها را بر پيشانى بسوى آتش مى‏كشيم. همانطورى كه در دنيا هر گاه بخواهند، كسى را شكنجه دهند و به او توهين كنند، با او همين طور رفتار مى‏كنند.

انس بن مالك روايت كرده است كه:

– مردى عرض كرد:

– يا رسول اللَّه. چگونه در روز قيامت، كافر را بر پيشانى محشور مى‏كنند؟! فرمود:

– همان كسى كه در دنيا او را بر دو پا راه مى ‏برد، مى ‏تواند در روز قيامت، او را بر پيشانى ببرد.

اين روايت را بخارى و مسلم، در صحيح خود آورده ‏اند.

عُمْياً وَ بُكْماً وَ صُمًّا: ابن عباس گويد: يعنى از ديدن منظره‏هاى شادى بخش نابينا و از گفتن مطالب مفيد، گنگ و از شنيدن صداهاى لذت بخش كرند. گويا اين اعضا را از كف داده‏اند.

برخى گويند: بكيفر سكوت از حق، گنگ و بكيفر نديدن حق، كور و بكيفر ترك شنيدن حق و گوش دادن به باطل، كر محشور مى‏شوند.

مقاتل گويد: اين در آن هنگامى است كه خدا به آنها مى‏گويد: دور شويد و با من تكلم نكنيد.

حسن گويد: آنها كور و كر و گنگ، محشور مى‏شوند، سپس چشم و گوش و زبان آنها بكار مى‏افتد.

مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ كُلَّما خَبَتْ زِدْناهُمْ سَعِيراً: جاى آنها در جهنم است.

هر گاه شعله آن فرو نشيند، بر اشتعال آن مى‏افزاييم و آن را روشن مى‏سازيم.

ممكن است گفته شود: در چنين حرارت شديدى، انسان چگونه زنده مى‏ماند؟! گوييم: خداوند قادر است كه آنها را در چنين شرايطى زنده نگه دارد و از رسيدن آتش به جاهاى خطرناك بدنشان جلوگيرى كند.

ذلِكَ جَزاؤُهُمْ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِآياتِنا: اين است جزاى آنها، زيرا آيات ما را تكذيب كرده، بآن كفر ورزيدند.

وَ قالُوا أَ إِذا كُنَّا عِظاماً وَ رُفاتاً أَ إِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَدِيداً: معناى اين قسمت، در همين سوره گذشت.

أَ وَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ‏ قادِرٌ عَلى‏ أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ:آيا نمى‏دانند كه آفريدگار آسمانها و زمين قادر است كه مثل آنها را خلق كند؟ زيرا كسى كه قادر بر چيزى باشد، مثل و نظير آن را هم مى‏تواند خلق كند. البته، اين در صورتى است كه آن چيز، داراى مثل و شبيهى از جنس خود باشد. هر گاه بتواند مثل آنها را خلق كند، قادر است كه خود آنها را هم بازگرداند. زيرا باز گرداندن از انشاء، آسانتر است.

برخى گويند: يعنى قادر است كه دو باره آنها را خلق كند و منظور از مثل آنها، خود آنهاست، زيرا مثل هر چيزى با آن چيز بيك حال و برابر است. بدين ترتيب چه مانعى دارد كه: مثل چيز، بگويند و خود آن چيز را اراده كنند. مثل «مثلك لا يفعل» يعنى: تو چنين كارى نمى‏كنى و مثل: لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْ‏ءٌ يعنى: هيچ چيز، مثل خدا نيست.

در اينجا اين قسمت را تمام كرده، مى‏فرمايد:

وَ جَعَلَ لَهُمْ أَجَلًا لا رَيْبَ فِيهِ‏: براى باز گرداندن آنها مدتى قرار داده است كه در باره آن ترديدى نيست و حتماً وقوع پيدا مى‏كند.

برخى گويند: يعنى براى آنها مدتى معين كرده است كه در باره آن بينديشند و دريابند كه هر كس قادر بر خلق چيزى باشد، بر بازگرداندن و زنده كردن آن نيز قادر است.

برخى گويند: يعنى براى آنها مدتى قرار داده است كه زندگى كنند. همين كه اين مدت سپرى شد، مى‏ميرند.

فَأَبَى الظَّالِمُونَ إِلَّا كُفُوراً: ولى مردمى كه بخود ستم كرده و با معصيت، حق خود را ضايع ساخته‏اند، كارى جز انكار آيات و نعمتهاى خدا ندارند.

 

 

دلالت آيه:

از اين آيه بر مى‏آيد كه هر گاه كسى قادر بر چيزى باشد، قادر بر مثل آن نيز هست. در صورتى كه مثل داشته باشد. همچنين برمى‏آيد كه بر ضد آن نيز قادر است. همچنين دلالت دارد بر اينكه مى‏تواند آن چيز را پس از مرگ، زنده سازد.

در صورتى كه قابل زنده كردن باشد.

سپس مى‏فرمايد:

قُلْ لَوْ أَنْتُمْ تَمْلِكُونَ خَزائِنَ رَحْمَةِ رَبِّي إِذاً لَأَمْسَكْتُمْ خَشْيَةَ الْإِنْفاقِ‏: به اين كافران بگو: اگر شما مالك خزانه ‏هاى روزى پروردگار بوديد، از ترس فقر و تهيدستى از انفاق آن خوددارى مى‏كرديد. اين معنى از ابن عباس و قتاده است.

برخى گويند: يعنى اگر شما مالك نعمتهاى پروردگار بوديد، زيرا خداوند را خزانه‏اى نيست كه رحمت خود را در آنجا ذخيره كند. آن گاه از آنجا خارج سازد.

اين كارها از مردم است.

وَ كانَ الْإِنْسانُ قَتُوراً: ابن عباس و قتاده گويند: يعنى انسان بخيل است.

اين آيه پاسخ اين است كه: مى‏ گفتند: هرگز ايمان نمى ‏آوريم، جز اينكه از زمين چشمه‏اى ظاهر سازى.

ظاهر اين است كه اين جمله، عموم است. يعنى همه انسانها بخيلند، حال آنكه مى‏ بينيم برخى از انسانها بخيل نيستند. لكن از آنجا كه اكثر انسانها بخيل هستند، جايز است كه جانب اكثر را غلبه دهيم و بگوييم: همه انسانها بخيلند.

علاوه بر آن، انسان هر اندازه هم بخشنده و سخى باشد، بخشش او در برابر بخشش خداوند ناچيز و سخاوت او بخل است، زيرا انسان، چيزى را مى‏بخشد كه مورد احتياجش نباشد. اما آنچه كه مورد احتياجش هست، براى خود نگه مى‏دارد و از بخشش آن خوددارى مى‏كند ولى خداوند احتياجى ندارد، بنا بر اين نعمتهاى خود را به مطيع و عاصى مى‏بخشد و ترسى از احتياج و فقر ندارد.

 

 

 

 

[سوره الإسراء (17): آيات 101 تا 105]

وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى‏ تِسْعَ آياتٍ بَيِّناتٍ فَسْئَلْ بَنِي إِسْرائِيلَ إِذْ جاءَهُمْ فَقالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا مُوسى‏ مَسْحُوراً (101)

قالَ لَقَدْ عَلِمْتَ ما أَنْزَلَ هؤُلاءِ إِلاَّ رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ بَصائِرَ وَ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً (102)

فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَمِيعاً (103)

وَ قُلْنا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرائِيلَ اسْكُنُوا الْأَرْضَ فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنا بِكُمْ لَفِيفاً (104)

وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلاَّ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً (105)

ترجمه:

موسى را نه معجزه آشكار داديم. از بنى اسرائيل بپرس از آن هنگامى كه موسى نزد ايشان آمد و فرعون به او گفت: اى موسى، من ترا جادو شده مى‏ پندارم. گفت: تو مى ‏دانى كه اين معجزات را جز پروردگار آسمانها و زمين نازل نكرده است كه راهنماى‏ مردم باشند و ترا اى فرعون، هلاك شده مى‏بينم. فرعون خواست آنها را از آن سرزمين خارج گرداند. ما او و همراهانش را- همگى- غرق كرديم. سپس به بنى اسرائيل گفتيم.

كه در آن سرزمين ساكن شوند، و همين كه وعده آخرت فرا رسد، شما را با هم بياوريم.

قرآن را به حق نازل كرده‏ايم و بحق نازل شده است و ترا جز بشارت دهنده و ترساننده نفرستاده‏ايم.

 

 

قرائت:

لقد علمت: كسايى بضم تاء و ديگران بفتح خوانده‏اند.

وجه فتحه تاء اين است كه: فرعون و تابعانش بدرستى گفتار موسى پى برده بودند. مثل: لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَكَ‏ (اعراف 134: فرعونيان گفتند: اگر بلا را از ما دور گردانى، بتو ايمان مى‏آوريم) و مثل: وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ‏ (نمل 14: منكر آن شدند، در حالى كه به صحت آن يقين داشتند).

اما اگر بضمه تاء بخوانيم، ممكن است گفته شود: علم موسى براى فرعون، چه فايده‏اى دارد؟ فرعون به علم خود مى‏تواند اعتماد كند نه به علم موسى. لكن از آنجا كه در باره موسى گفته بودند: إِنَّ رَسُولَكُمُ الَّذِي أُرْسِلَ إِلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ‏ (شعراء 27:پيامبرى كه بسوى شما فرستاده شده، مجنون است) از موسى- بواسطه ديوانگيش- سلب علم كرده بودند، زيرا مجنون، علم ندارد. موسى مى‏گويد: من ديوانه نيستم و به صحت گفتار خود علم دارم و اين علم من از روى عقل و ادراك صحيح است، بنا بر اين عقل داشتن خود را دليل بر ديوانه نبودن خود مى‏گيرد.

برخى گمان كرده‏اند كه اين قرائت از على (ع) نيز نقل شده است.

 

 

لغت:

ثبور: هلاك كردن. رجل مثبور: مردى كه از خيرات محروم شده است.

شاعر گويد:

اذا جارى الشيطان فى سنن الغى‏ و من قال مثله مثبور

يعنى: در راه و رسم گمراهى موافق شيطانم و هر كه چنين سخنى بگويد،هلاك مى‏شود.

لفيفا: جمع شدن. زجاج گويد: جماعتهايى كه از قبايل مختلف هستند.

 

 

مقصود:

اكنون بنقل داستان آموزنده موسى پرداخته، مى‏فرمايد:

وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسى‏ تِسْعَ آياتٍ بَيِّناتٍ‏: ما نه معجزه، به موسى كرامت كرديم.

در باره اين نه معجزه، اختلاف است:

ابن عباس و ضحاك گويند: دست موسى، عصا، زبان، دريا، طوفان، ملخ. شپش، قورباغه و خون است.

محمد بن كعب گويد: طوفان، ملخ، شپش، قورباغه، خون، دريا، عصا، دعا و سنگ است.

ابو على جبائى نيز قول محمد بن كعب را پذيرفته، لكن بجاى دعا، دست موسى را گذاشته است.

قتاده و مجاهد و عكرمه و عطا نيز همين را پذيرفته‏ اند، لكن بجاى دريا و دعا و سنگ، دست موسى و گرفتارى چند ساله بنى اسرائيل و كمبود محصولات گذارده‏اند.

حسن گرفتارى چند ساله و كمبود و محصولات را يكى بحساب آورده، در عوض بلعيده شدن آنچه ساحران درست كرده بودند، بوسيله عصا، معجزه‏اى ديگر به حساب آورده است.

برخى گويند: منظور، نه آيه در باره احكام دين است كه بر موسى نازل شد.

عبد اللَّه بن سلمه، از صفوان بن عسال نقل كرده است كه يهوديى به رفيق خود گفت:

– بيا نزد اين پيامبر رويم و از او سؤال كنيم.

سپس نزد پيامبر گرامى اسلام حضور يافتند و در باره همين آيه، سؤال كردند.

فرمود:

– منظور از نه آيه موسى اين است كه: براى خدا شريك قرار ندهيد، دزدى نكنيد، زنا نكنيد، خون بيگناه نريزيد، پيش سلطان از بيگناهى بدگويى نكنيد كه او را بكشد، سحر نكنيد، ربا نخوريد، نسبت ناروا بزنهاى پاكدامن ندهيد و در روز جنگ، از ميدان جنگ فرار نكنيد. ولى وظيفه شما يهوديان است كه در روز شنبه، تجاوز نكنيد و حكم خدا را در مورد آن روز، زير پا نگذاريد.

يهودى دست پيامبر را بوسه زد و گفت:

– گواهى مى‏دهم كه تو فرستاده خدا هستى.

فَسْئَلْ بَنِي إِسْرائِيلَ إِذْ جاءَهُمْ‏: در اينجا به پيامبر دستور مى‏دهد كه از بنى اسرائيل سؤال كند، تا بهتر بتواند در آنها نفوذ كند و منطق خود را بر كرسى بنشاند.

برخى گويند: يعنى اى شنونده، در باره بنى اسرائيل هر چه مى‏خواهى بپرس، زيرا خداوند از حال آنها خبر داده و نيازى نيست كه به اهل كتاب رجوع شود.

حسن گويد: معناى سؤال اين است كه انسان در قرآن بنگرد و اخبار بنى اسرائيل را بدست آورد.

در روايت است كه: ابن عباس قرائت مى‏كرد: «فسال بنى اسرائيل» يعنى: موسى از فرعون خواست كه بنى اسرائيل را با وى بفرستد.

فَقالَ لَهُ فِرْعَوْنُ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا مُوسى‏ مَسْحُوراً: ولى هنگامى كه موسى نزد فرعونيان آمد، فرعون به او گفت: چنين گمان مى‏كنم كه تو داراى سحر هستى، زيرا كارهاى عجيبى كه از تو سر زده، حاكى از ساحرى توست.

برخى گويند: يعنى به گمان من تو ساحرى (اسم مفعول بجاى اسم فاعل بكار رفته است) برخى گويند: يعنى تو سحر كرده‏اى، زيرا دلگرمى تو به سحر است و سحر خود را دليل درستى مدعاى خود به حساب آورده‏اى.

ابن عباس گويد: يعنى: اى موسى تو جادو شده‏اى.

قالَ لَقَدْ عَلِمْتَ ما أَنْزَلَ هؤُلاءِ إِلَّا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ بَصائِرَ: موسى گفت:تو خوب مى‏دانى كه اين معجزات را خداوند متعال فرستاده است تا براى مردم دلائلى روشن باشد و بوسيله آنها دين خود را بشناسند.

برخى گويند: يعنى تو مى‏دانى كه اينها دلايل نبوت من هستند، زيرا ميدانى كه اينها سحر نيستند. روايت شده است كه على ع فرمود: «بخدا آن دشمن خدا، فرعون نفهميد، بلكه موسى بود كه فهميد و گفت: «لقد علمت»

وَ إِنِّي لَأَظُنُّكَ يا فِرْعَوْنُ مَثْبُوراً: قتاده و حسن گويند: يعنى: چنين تصور مى‏كنم كه تو بخاطر كفر و انكار، بهلاكت خواهى رسيد.

ابن عباس مى‏گويد: يعنى ترا ملعون مى‏شناسم.

ابن يزيد گويد: يعنى ترا بى‏خرد مى‏دانم.

فراء گويد: يعنى ترا از خير، دور مى‏دانم.

برخى گويند: منظور اين است كه به گمان من، تو هلاك خواهى شد، نه اينكه:

يقين دارم، زيرا هلاكت، مشروط بر اين است كه فرعون، در راه خود اصرار ورزد و تا آخر هم تسليم حق نشود. اين حقيقت را احدى جز خداوند نمى‏داند.

فَأَرادَ أَنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الْأَرْضِ‏: فرعون تصميم گرفت كه موسى و همراهانش را از مصر، فلسطين و اردن خارج سازد.

برخى گويند: يعنى فرعون مى‏خواست آنها را بكشد.

فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَمِيعاً: ما هم فرعون و همه لشكريانش را غرق كرديم و هيچ يك از آنها را نجات نداديم. اما از بنى اسرائيل، احدى هلاك نشد.

وَ قُلْنا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرائِيلَ اسْكُنُوا الْأَرْضَ‏: سپس به بنى اسرائيل گفتيم كه شما در سرزمين مصر و شام، ساكن شويد.

فَإِذا جاءَ وَعْدُ الْآخِرَةِ جِئْنا بِكُمْ لَفِيفاً: بيشتر مفسران گويند: يعنى همين كه قيامت فرا رسيد، شما را براى حساب و جزا، از قبر بيرون مى‏آوريم، در حالى كه اطراف يكديگر گرد آمده‏ايد و يكديگر را نمى‏شناسيد و به قبيله خود تمايلى نشان نمى‏دهيد. برخى گويند: منظور از وَعْدُ الْآخِرَةِ وعده بعد است. كلبى و قتاده گويند:

منظور نزول عيسى است. ابن عباس و مجاهد گويند: «لفيف» يعنى: در حالى كه اول و آخر شما با هم جمع مى‏شويد.

وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ وَ بِالْحَقِّ نَزَلَ‏: ما قرآن را بحق بر تو نازل كرديم و قرآن بحق نازل شد. يعنى: مقصود ما از فرستادن قرآن اين است كه مردم ايمان آورند و به دستورات آن عمل كنند. منظور از اينكه قرآن، به حق نازل شد، اين است كه: مطالب آن حق است و مردم را دعوت بحق مى‏كند. بلخى گويد: ممكن است: منظور موسى باشد.

مثل: وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ (حديد 25: و آهن را فرستاديم) ممكن است منظور فرستادن آيات باشد. در اين صورت، ممكن است گفته شود: چرا ضمير مذكر به مؤنث بازگشته است؟ لكن نمونه آن در ادبيات عرب يافت مى‏شود. چنان كه، ابو عبيده مى‏گويد: رؤبه اين شعر را براى من قرائت كرد:

فيه خطوط من سواد و بلق‏ كأنه فى العين توليع البهق‏

يعنى: خطهاى سياه و سفيدى در آن وجود دارد و همچون چشم است كه برنگ سياه و سفيد است.

گفتم: اگر مرجع ضمير، «خطوط» است، بگو: «كأنها» و اگر «سواد و بلق» است بگو: «كأنهما» گفت: «كأن ذا ويلك توليع البهق».

وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا مُبَشِّراً وَ نَذِيراً: ما ترا باين منظور فرستاده‏ايم كه مؤمنين را به بهشت بشارت دهى و گنهكاران را به آتش.

 

 

 

 

[سوره الإسراء (17): آيات 106 تا 111]

وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلى‏ مُكْثٍ وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلاً (106)

قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا يُتْلى‏ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ سُجَّداً (107)

وَ يَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولاً (108)

وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ يَبْكُونَ وَ يَزِيدُهُمْ خُشُوعاً (109)

قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً (110)

وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِّ وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً (111)

ترجمه:

و قرآن را جدا جدا ساختيم تا آن را بتدريج بر مردم بخوانى و آن را بتدريج نازل كرده‏ايم. بگو: به قرآن ايمان بياوريد يا ايمان نياوريد. كسانى كه پيش از اين علم داشته‏اند، وقتى كه قرآن بر آنها خوانده شود، به سجده افتاده، مى‏گويند:

پروردگار ما منزه است كه وعده پروردگارمان شدنى است. گريه‏كنان به سجده افتند و قرآن بر تواضع آنها مى‏افزايد. بگو: خدا را بخوانيد يا رحمان را. هر كدام را بخوانيد، نامهاى پسنديده، از آن اوست. نمازت را بلند مكن و آهسته مخوان بلكه ميان آن راهى بجوى. بگو: ستايش خدايراست كه فرزندى نگرفته، در پادشاهى شريكى ندارد و او را دوستى براى رفع مذلت نيست و او را تعظيم كن، تعظيمى كامل.

 

 

قرائت:

فرقناه: مشهور به تخفيف قرائت كرده‏اند. از على (ع) و ابن مسعود و ابى كعب و شعبى و حسن، بخلاف نقل شده است. قتاده و عمر بن فائد به تشديد خوانده‏اند.

وجه تشديد، اين است كه قرآن بتدريج و آيه آيه، يا سوره سوره، نازل شده است «على مكث» نيز مؤيد آنست. و مُكث مَكث، داراى يك معنى هستند.

 

 

اعراب:

قرآنا: منصوب است به فعل مقدر. يعنى «فرقنا قرآناً فرقناه» علت اينكه جمله فعليه آورده، اين است كه: قبلا نيز جمله فعليه آورده، گفته بود: وَ بِالْحَقِّ أَنْزَلْناهُ

عَلى‏ مُكْثٍ‏: حال. يعنى متمهلا، متوقفاً غير مستعجل.

يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ‏: در محل رفع و خبر «ان».

سجدا: حال.

إِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا: «ان» مخفف از «ان» است. «ان» و لام براى تأكيدند.

أَيًّا ما تَدْعُوا: اين فعل مجزوم است، زيرا «اى» متضمن معناى شرط است.

«اياً» نيز منصوب و مفعول است براى «تدعوا» «ما» زايده و براى تأكيد است.

 

 

مقصود:

اكنون بدنبال مطالب پيش، در باره قرآن كريم مى‏فرمايد:

وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ‏: ما قرآن را بر تو نازل كرديم و آيات و سوره‏هاى آن را از يكديگر جدا كرديم. اين معنى از ابو مسلم است.

حسن گويد: يعنى قرآن را قسمت قسمت كرديم، قسمتى را امر، قسمتى را نهى، قسمتى را خبر، قسمتى را وعده و قسمتى را تهديد قرار داديم و يك جا نازل نكرديم، زيرا بيست و سه سال طول كشيد، تا مجموع آن نازل شد.

لِتَقْرَأَهُ عَلَى النَّاسِ عَلى‏ مُكْثٍ‏: تا بتدريج بر مردم قرائت كنى. براى اينكه بهتر در دلهاى مردم قرار گيرد و آنها بهتر بتوانند در باره آن تأمل كنند. قرآن را با عجله مخوان كه چيزى از آن نمى‏فهمند. اين معنى از ابن عباس و مجاهد است.

برخى گويند: يعنى قرآن را قسمت قسمت، براى آنها قرائت كنى نه يك جا و يكباره.

وَ نَزَّلْناهُ تَنْزِيلًا: قرآن را بمناسبت احتياجات و حوادث، به تدريج نازل كرديم.

ابن عباس مى‏گفت: اگر سوره بقره را با دقت و واضح بخوانم برايم بهتر از اين است كه همه قرآن را به سرعت بخوانم.

ابن مسعود مى‏گفت: قرآن را در كمتر از سه روز نخوانيد، بلكه در هفت روز بخوانيد.

قُلْ آمِنُوا بِهِ أَوْ لا تُؤْمِنُوا: اى محمد، به اين مشركين بگو: بقرآن ايمان بياوريد يا نياوريد، يكسان است، زيرا ايمان شما فقط بنفع خود شماست، نه ديگران. همانطورى كه ايمان نياوردن شما، بزيان خود شماست.

منظور تهديد آنها و پاسخ اين است كه مى‏گفتند: تا چشمه‏اى در زمين ظاهر نسازى بتو ايمان نمى‏آوريم.

إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إِذا يُتْلى‏ عَلَيْهِمْ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ سُجَّداً:كسانى كه پيش از نزول قرآن، بوسيله تورات، علم پيدا كرده‏اند مثل عبد اللَّه سلام‏ و … كه وصف پيامبر را پيش از ظهورش، در تورات ديده بودند، اينان همين كه قرآن را بشنوند، بخاك افتاده، سجده مى‏كنند، اين معنى از ابن عباس و قتاده است.

برخى گويند: منظور علماى اهل كتاب است. حسن گويد: منظور امت اسلام است.

علت اينكه مى‏گويد: زنخ را بخاك مى‏افكنند، اين است كه در وقت سجده، زنخ انسان از اعضاى ديگرى بخاك نزديكتر است.

وَ يَقُولُونَ سُبْحانَ رَبِّنا إِنْ كانَ وَعْدُ رَبِّنا لَمَفْعُولًا: و مى‏گويند: پروردگار ما از نسبتهاى ناروايى كه مردم مشرك به ايشان مى‏دهند، منزه است و وعده‏هاى او، به يقين، حق و شدنى است.

وَ يَخِرُّونَ لِلْأَذْقانِ يَبْكُونَ‏: و سر به سجده مى‏گذارند، در حالى كه از ترس تقصير در عبادت و از شوق ثواب و از بيم عقاب، اشك مى‏ريزند.

وَ يَزِيدُهُمْ خُشُوعاً: و پندهاى آموزنده و دلنشين قرآن بر تواضع آنها در پيشگاه خدا مى‏افزايد و بيشتر از پيش در برابر امر خدا و طاعتش سر تسليم فرو مى‏آورند.

سپس فرمود:

قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ‏: به اين مشركين منكر نبوت بگو:

«اللَّه» را يا «رحمان» را بخوانيد. در باره اين جمله، اقوالى است.

1- شبى پيامبر در مكه، به سجده افتاده، مى‏گفت: «يا رحمان يا رحيم» مشركين گفتند: او چنين مى‏پندارد كه داراى يك خداست، در حالى كه دو خدا را مى‏خواند.

اين قول از ابن عباس است.

2- ميمون بن مهران گويد: مشركين گفتند: ما رحيم را مى‏شناسيم ولى رحمان را نمى‏شناسيم.

3- ضحاك گويد: يهوديان گفتند: نام رحمان در قرآن كم و در تورات زياد است.

أَيًّا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏: خدا را نامهايى نيكوست. هر كدام رابخوانيد، بجا و صحيح است.

«ما» در اينجا زايده است. مثل‏ عَمَّا قَلِيلٍ لَيُصْبِحُنَّ نادِمِينَ‏ (مؤمنون 40) برخى گويند: يعنى «اى شى‏ء» تكرار آن با «اى» بخاطر اختلاف لفظى است.

حرف «او» در آيه به معناى اباحه و تخيير است. يعنى هر كدام از نام «رحمان» و «رحيم» را بخوانيد، رواست. زيرا اسماى الهى، از صفات و كارهايى نيكو خبر مى‏دهند. اين اسماء بر دو قسمند: اسماى صفات ذات و اسماى افعال ذات.

دسته اول مثل: قادر، عالم، حى، سميع، و بصير و قديم. دسته دوم مثل: خالق، رازق، محسن، مجمل، منعم، رحمان و رحيم. دسته‏اى از اسماء، حاكى از معانى نيكويى هستند. مثل: صمد، معبود و مشكور. مقصود از اين اسماء اين نيست كه خداوند متعال داراى صفت صمديت و عبادت و شكر است. اينها صفات ذاتند و نه صفات افعال. در حقيقت، بازگشت اينها بكارهاى مردم است. اين مردمند كه در وقت نياز و گرفتارى قصد بارگاه با عظمت خداوندى مى‏كنند و از ذات بى‏نياز او كمك مى‏خواهند. (معناى صمد) و اين مردمند كه خدا را عبادت و شكر مى‏كنند. بنا بر اين اگر خدا را «صمد، معبود و مشكور» مى‏نامند بخاطر توجه مردم، در وقت نيازمندى و عبادت و شكر آنهاست.[1] در اين آيه، خداوند متعال به يگانگى خود اشاره كرده، مى‏فرمايد: اختلاف صفات و اسماء، با يكتايى او مخالف نيست.

 

 

دلالت آيه:

از اين آيه استفاده مى‏شود كه: اسم با صاحب اسم يكى است. همچنين مستحبّ است كه انسان در موقع دعا و خواستن حاجت، اسماى نيكوى خدا را بر زبان آورد.

همچنين از آيه استفاده مى‏شود كه: خداوند، كارهاى زشت، از قبيل ستم و … را انجام‏ نمى‏دهد، زيرا اگر مرتكب كار زشت شود، ديگر اسماى او نيكو نيستند، گاهى اسم‏ها را از كردار شخص مى‏گيرند، بنا بر اين اگر خداوند ظلم كند، از اين كردار نام «ظالم» روى او مى‏گذارند و اگر عدالت كند، نام «عادل»

وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلًا: در باره معناى آن اقوالى است:

1- حسن و سعيد بن جبير گويند: يعنى: نمازت را پيش كسى كه ترا اذيت مى‏كند، آشكار مكن و پيش كسى كه از تو جانبدارى مى‏كند و خواستار آن است، پنهان مكن.

در روايت است كه هر گاه پيامبر نماز را بلند مى‏خواند و مشركين مى‏شنيدند، از او بدگويى كرده، به آزارش مى‏پرداختند. خداوند دستور داد كه نماز را آهسته بخواند. اين جريان در مكه و در آغاز بعثت بود.

از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نيز همين طور روايت شده است.

2- مجاهد و عطا و مكحول گويند: يعنى: هنگامى كه دعا مى‏كنى، نه بلند دعا كن، نه آهسته، بلكه بطور متوسط، دعا كن، بنا بر اين منظور از «صلاة» دعاست.

از ابن عباس نيز چنين روايت شده است.

3- ابو مسلم گويد: يعنى نه همه نمازها را آهسته بخوان و نه همه آنها را بلند.

بلكه نمازهاى شب را بلند و نمازهاى روز را آهسته بخوان.

4- جبائى گويد: نماز را چندان بلند مخوان، كه اگر كسى نزديك تو مشغول نماز باشد، بتو مشغول گردد و چندان آهسته مخوان كه صداى خود را نشنوى.

قريب به همين مضمون از امام صادق (ع) نيز روايت شده است. فرمود:

– بلند خواندن نماز يعنى با صداى بلند خواندن و آهسته خواندن آن يعنى طورى كه گوش خود شخص صدا را نشنود. بايد طورى قرائت كرد كه در حد وسط باشد.

نمى‏گويد: «و ابتغ بين ذينك سبيلا» (يعنى ميان بلند و آهسته راهى انتخاب كن) زيرا مقصود و مشار اليه، خود فعل است. مثل‏ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ‏ (بقره 68).

وَ قُلِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي لَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً: بگو: ستايش خداى راست كه فرزندندارد تا نيازمند باشد، زيرا او «رب الارباب» است.

وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِي الْمُلْكِ‏: و او را در پادشاهى شريكى نيست، تا عاجز و محتاج باشد، زيرا عجز و احتياج، شايسته خدا نيست.

وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَلِيٌّ مِنَ الذُّلِ‏: دوست و هم پيمانى ندارد كه در سختى‏ها و گرفتاريها او را كمك كند، زيرا آدم ضعيف، بكمك دوست احتياج دارد و خدا ضعيف نيست.

مجاهد گويد: يعنى او ناتوان نيست كه بديگران محتاج باشد و بوسيله آنها كسب عزت كند. او قادر است و معبودهاى ديگر ذليل و ناتوانند.

برخى گويند: در ميان مردم ذليل او را دوستى نيست، زيرا مردم كافر و فاسق، دوست خدا نيستند.

وَ كَبِّرْهُ تَكْبِيراً: خدا را آن طور تعظيم كن كه در خور مقامش باشد.

از ابن عباس و مجاهد و سعيد بن جبير روايت شده است كه پيامبر، اين آيه و آيه قبل از آن را به خانواده خود ياد مى‏داد.

محمد بن كعب قرظى گويد: اين آيه، رد است بر يهود و نصارى كه مى‏گفتند:

خداوند داراى فرزند است و همچنين رد است بر مشركين عرب كه مى‏گفتند: خدايا اجابت كرديم. ترا شريكى نيست، جز شريكى كه مخصوص تست و همچنين رد است بر صابئين و مجوس كه مى‏گفتند: اگر اولياى خدا نبودند، خدا ذليل و ناتوان بود.

 

 

پرسش:

حمد، در برابر كارهاى پسنديده خداست. چرا در اين آيه، خدا را بايد بخاطر نداشتن فرزند و شريك، حمد كرد؟!

 

پاسخ:

در اين آيه، حمد در برابر نداشتن فرزند و شريك نيست، بلكه بخاطر كارهاى نيكوى اوست. يعنى: كسى را حمد كنيد كه بى‏شريك و بى‏فرزند است. مثل اينكه گفته شود: «انا اشكر فلاناً الجميل» مقصود نيست كه او را بخاطر جمالش شكر مى‏كنم. بلكه مقصود اين است كه: او را كه صاحب جمال است، بخاطر كارهاى نيكويش شكر مى‏كنم.

________________________________

[1] – مؤلف بزرگوار،« صمد» را به معناى كسى كه در موقع نيازمندى به او توجه مى‏كنند، گرفته و بنا بر اين از رديف صفات ذات و صفات افعال. آن را خارج كرده است. لكن اگر صمد را به معناى كامل و بى‏نياز و خلل ناپذير بگيريم، در اين صورت، جزء صفات ذات خواهد بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=