كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة الاعراف آیه 72 ـ59
7- النوبة الاولى
(7/ 72- 59)
قوله تعالى: لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ فرستاديم نوح را بقوم خويش فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ گفت: اى قوم خداى را پرستيد ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ نيست شما را خداى جز از وى إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ من مىترسم بر شما عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (59) از عذاب روزى بزرگ.
قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ سران قوم وى گفتند: إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ (60) ما ترا در گمراهى آشكارا مى بينيم.
قالَ يا قَوْمِ نوح گفت: اى قوم! لَيْسَ بِي ضَلالَةٌ بمن هيچ گمراهى نيست وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (61) لكن من فرستاده اى ام از خداوند جهانيان.
أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي ميرسانم بشما پيغامهاى خداوند خويش وَ أَنْصَحُ لَكُمْ و شما را نيك ميخواهم وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (62) و از خداى آن دانم كه شما ندانيد.
أَ وَ عَجِبْتُمْ شگفت ميداريد أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ كه بشما آمد ياد كردى از خداوند شما عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ بر مردى هم از شما، آدمى همزبان شما لِيُنْذِرَكُمْ تا آگاه كند و بيم نمايد شما را وَ لِتَتَّقُوا و تا پرهيزيد از عذاب و خشم خداى وَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (63) و تا مگر بر شما ببخشايند.
فَكَذَّبُوهُ دروغ زن گرفتند وى را فَأَنْجَيْناهُ برهانيديم او را وَ الَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ و ايشان را كه با او بودند در كشتى وَ أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و به آب بكشتيم ايشان را كه بدروغ فرا ميداشتند سخنان ما را إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمِينَ (64) كه قومى بودند ايشان از شناخت حق نابينايان.
وَ إِلى عادٍ أَخاهُمْ هُوداً و فرستاديم به عاد مرد ايشان هود قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ايشان را گفت: اى قوم! اللَّه را پرستيد ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ نيست شما را خدايى جز از وى أَ فَلا تَتَّقُونَ (65) از خشم و عذاب وى بپرهيزيد.
قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ سران و سروران كافران از قوم وى گفتند: إِنَّا لَنَراكَ فِي سَفاهَةٍ ما ترا درسست خردى و نادانى مى بينيم وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبِينَ (66) و ترا از دروغ زنان مى پنداريم.
قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفاهَةٌ گفت: اى قوم! بمن هيچ سست خردى نيست وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ (67) لكن من فرستاده اى ام از خداوند جهانيان.
أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي ميرسانم بشما پيغامهاى خداوند خويش وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ (68) و من شما را نيكخواهى استوارم.
أَ وَ عَجِبْتُمْ شگفت ميداريد أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ كه بشما آمد ياد كردى از خداوند شما عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ بر مردى از شما، آدمىاى همزبان شما لِيُنْذِرَكُمْ تا آگاه كند و بيم نمايد شما را وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ ياد كنيد كه شما را خليفتان و پس نشينان زمين كرد مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ از پس قوم نوح وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً و شما را در آفرينش و قوام و صورت بسطت افزود زيادت كرد فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ ياد كنيد نيكوكاريهاى اللَّه بر خويشتن لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (69) تا مگر پيروز آئيد.
قالُوا گفتند قوم وى: أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ بما آمدى تا فرمايى ما را و گويى ما را كه خدايى پرستيد يگانه وَ نَذَرَ و فرمايى ما را تا فرو گذاريم ما كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا آنچه پدران ما مى پرستيدند فَأْتِنا بِما تَعِدُنا آن عذاب كه ما را بآن تهديد ميكنى بما آر إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (70) اگر از راستگويانى.
قالَ هود گفت ايشان را: قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُمْ مِنْ رَبِّكُمْ واجب گشت شما را از خداوند شما رِجْسٌ وَ غَضَبٌ عذابى و خشمى أَ تُجادِلُونَنِي با من پيكار ميكنيد فِي أَسْماءٍ در كار اين پرستيدگان و نامهايى سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ كه شما و پدران شما آن را نام نهاديد ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ فرو نفرستاد اللَّه آن پرستيدگان را هيچ حجت [و پرستنده آن را هيچ عذر] فَانْتَظِرُوا چشم ميداريد [آن عذاب را كه ميخواهيد] إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ (71) من با شما از چشم دارندگانم بودنى را.
فَأَنْجَيْناهُ برهانيديم هود را وَ الَّذِينَ مَعَهُ و ايشان كه با وى بودند بِرَحْمَةٍ مِنَّا ببخشايشى از ما وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا و بريديم بيخ ايشان كه دروغ مى شمردند پيغامهاى ما وَ ما كانُوا مُؤْمِنِينَ (72) و ايشان گرويدگان نبودند.
النوبة الثانية
قوله تعالى: لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ- و هو نوح بن لمك بن متوشلخ بن اخنوخ، و هو ادريس بن برد بن مهيائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم، و هو اول نبى بعد ادريس، ارسله اللَّه تعالى الى ولد قابيل و من تابعهم من ولد شيث.
و كان نوح نجارا، بعثه اللَّه الى قومه، و هو ابن اربعين سنة، و بقى فى قومه يدعوهم الف سنة الا خمسين عاما، ثم عاش بعد الطوفان ستين سنة حتى كثر الناس و نشوا. و نام وى سكن بود و از بس كه بر قوم خود نوحه كرد او را نوح نام كردند، و نهصد و پنجاه سال قوم را دعوت كرد. هر روز كه بر آمد شوختر و متمردتر و عاصى تر بودند، و آخر از اول صعبتر و كافرتر بودند. همى گفتند: اين آن مرد است كه پدران ما او را خوار داشتند، و از وى هيچ نپذيرفتند، و هر روز وى را چند بار بزدندى، چنان كه بيهوش شدى.
چون بهش باز آمدى، گفتى: اللهم اغفر لقومى فانهم لا يعلمون. اميد ميداشت كه ايمان آرند، از آن همى گفت: «اغفر لقومى» تا آنكه او را گفتند: لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ. پس از ايمان ايشان نوميد شد، گفت: رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً. چون ايشان را دعوت كردى، گفتى:
يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ- كسايى غيره بجرّ خواند بر نعت اله. باقى برفع خوانند بر تقدير: ما لكم غيره من اله، او ما لكم اله غيره. إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ ان لم تؤمنوا عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ يعنى يوم القيامة. اين خوف ايجاب است نه خوف شك.
قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ- الملا الاشراف و الكبراء يملئون العين و القلب عند المشاهدة. قال ثعلب: الملا القوم و النفر و الرهط ليس فيهم امرأة. إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ- اى بيّن، لانه ضلال و باطل.
قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلالَةٌ- اين باء لزوم است، تأويله ليس فى ضلالة، وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ- ارسلنى اليكم.
ابلغكم- بتخفيف قراءت بو عمرو است، لقوله تعالى: أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي، قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ. باقى همه بتشديد خوانند، و اختيار بو عبيدة و بو حاتم اينست، لانها اجزل اللغتين، و لقوله: بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ، وَ أَنْصَحُ لَكُمْ النصح خلاف الغش، و معنى «أَنْصَحُ لَكُمْ» اى ادعوكم الى ما دعانى اللَّه اليه، وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ فى نزول العذاب بكم ما لا تَعْلَمُونَ انتم. اين سخن از بهر آن گفت كه قوم نوح هرگز هلاك هيچ قوم و عذاب هيچ امت ندانسته بودند، و نشنيده، و امتهاى ديگر همه آن بودند كه هلاك قوم نوح شنيده بودند، و همه پيغامبران قوم خود را بآن ترسانيدند، چنان كه هود قوم خود را گفت: إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ، و صالح قوم خود را گفت: إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عادٍ، و شعيب قوم خود را گفت: أَنْ يُصِيبَكُمْ مِثْلُ ما أَصابَ قَوْمَ نُوحٍ أَوْ قَوْمَ هُودٍ أَوْ قَوْمَ صالِحٍ، و يقال: وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ من انه غفور لمن رجع عن معاصيه، و أن عذابه اليم لمن اصرّ عليها و گفته اند: مهينان قوم نوح كهينان را گفتند: ما هذا الا بشر مثلكم فتتبعونه؟
اين بشرى همچون شما است چرا بر پى او رويد؟ نوح ايشان را جواب داد:
أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ- تعجب استنكار است و استنكار و انكار متقاربند، و در قرآن بيشتر تعجب بر معنى انكار است. ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ- اين ذكر بمعنى رسالت است، و در قرآن اين را نظاير است: عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ من جملتكم، تعرفون نسبه، لينذركم العذاب فى الدنيا، وَ لِتَتَّقُوا» عبادة الاصنام، و لكى ترحموا فلا تعذبوا، فكذبوه يعنى نوحا.
قتاده گفت و ابن جريح و محمد بن كعب القرظى كه هشت كس بودند: نوح و زن وى و سه پسر: سام و حام و يافث و زنان ايشان. ابن عباس گفت: هشتاد كس بودند چهل مرد و چهل زن. پس رب العالمين همه را عقيم كرد كه از ايشان نژاد نه پيوست مگر سه پسر نوح، سام و حام و يافث و خلق همه از نژاد ايشاناند. زهرى گفت:
عرب و اهل فارس و روم و شام و يمن از فرزندان سام، و ترك و صقالبه و يأجوج و مأجوج از فرزندان يافث، و سند و هند و زنج و حبشه و بربر و نوبه و همه سياهان از فرزندان حام. و سياهى ايشان از آن بود كه حام در كشتى با اهل مباشرت كرد، و نوح دعاء كرد تا رب العزة نطفه وى بگردانيد.
تاريخيان گفتند: ولد يافث هفت برادر بودند: ترك و خزر و صقلاب و تاريس و منسك و كمارى و الصين، و مسكن ايشان از حد مشرق تا جهت شمال بود.
و ولد حام نيز هفت برادر بودند: سند و هند و زنج و قبط و حبش و نوبه و كنعان، و مسكن ايشان از حد جنوب تا دبور و تا صبا بود، و سام را پنج پسر بود: ارم و ارفخشد و عالم و يفر و اسود. و عالم پدر خراسان بود، و هو خراسان بن عالم بن سام بن نوح. و اسود پدر فارس بود، و هو فارس بن الاسود بن سام، و يفر پدر روم بود، و هو الروم بن اليفر بن سام و ميگويند: سام را پسرى بود نام وى تارخ، و اين تارخ پدر كرمان و ارمين بود، كرمان بن تارخ بن سام. و ارمين بن تارخ بن سام صاحب ارمينيه اين ديار و بلاد معروف همه بنام ايشان باز خوانند.
و ارم مهينه پسران سام بود، و هفت پسر داشت: عاد و ثمود و صحار و طسم و جديس و جاسم و وبار.
مسكن عاد بزمين يمن بود، و ثمود از حد حجاز تا به شام، و طسم به عمان و بحرين، و جديس بزمين يمامه، و صحار از حد طائف تا بجبال طيئ، و جاسم از حد حرم تا به صفوان، و وبار بزمين وبار، و اين اولاد ارم بزبان عربى مخصوص بودند، و ايشان عرب اول بودند كه نسل و نژاد ايشان هم در آن عهد بريده گشت.
فَكَذَّبُوهُ فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ فِي الْفُلْكِ وَ أَغْرَقْنَا الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً عَمِينَ- اى عموا عن الايمان و الهدى، و عميت قلوبهم عن معرفة اللَّه و قدرته.
وَ إِلى عادٍ أَخاهُمْ هُوداً- اخاهم منصوب است به ارسال، يعنى: و أرسلنا الى عاد اخاهم، اين برادرى در نسب است نه در دين، و هود از صميم قوم عاد بود و اشراف ايشان، و هو هود بن خالد بن الخلود بن عيص بن عمليق بن عاد، و ايشان را عمالقه از بهر آن گويند كه فرزندان عمليق اند، و هو عمليق بن عاد بن ارم بن سام بن نوح، هود ايشان را گفت: يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرُهُ أَ فَلا تَتَّقُونَ تقوى نامى است همه هنرها را، و در قرآن بيشتر بمعنى توحيد است.
قالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا من قومه إِنَّا لَنَراكَ فِي سَفاهَةٍ- السفاهة خفّة العلم و الرأى، يقال: ثوب سفيه، اذا كان خفيفا. وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبِينَ- فيما تدّعى من الرسالة.
قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بِي سَفاهَةٌ- اين دليل است بر حسن ادب وى و نيكويى جواب در مخاطبه، كه آن سفاهت كه با وى نسبت كردند از خود نفى كرد، و بر آن نيفزود آن گه گفت: وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ- دليل است كه مردم بوقت ضرورت و حاجت روا باشد كه صفت خود باز كند، و از خصال حميده خود خبر دهد بر وجه اخبار نه بوجه تمدح. أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي- التي ارسلنى بها اليكم، وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ فيما ادعوكم اليه، مخلص فيما اؤدّى اليكم، أَمِينٌ عند اللَّه على ما ابلغكم عن اللَّه. و يقال: امين عندكم اى كنت فيكم امينا فكيف تكذبوننى؟
أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُلٍ مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ- سبق تفسيره.
وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ- ميگويد: زياد كنيد اين نعمت كه اللَّه با شما كرد كه شما را ساكنان زمين كرد از پس قوم نوح، و مساكن و منازل و اموال ايشان بشما داد. و كان مساكنهم فى الاحقاف من رمل عالج من حضرموت الى بحرعمان.
وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً- اين خلق را دو معنى گفته اند: يكى آنكه بمعنى خلقت است. ميگويد: شما را در خلقت و صورت افزونى داد كه بالاى ايشان دوازده گز بود بيك قول، و هفتاد گز بيك قول، و هشتاد گز بيك قول، و از منكب ايشان تا بانگشتان دوازده گز بود. كلبى گفت: درازترين ايشان صد گز بود، و كوتاهترين ايشان شصت گز. وهب گفت: سر ايشان چند قبه اى بود عظيم، و چشم خانه ايشان ددان بيابانى در آن رفتندى، و آن را مسكن و مأوى گرفتندى معنى ديگر. وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً اى: فى الناس قوة و غلبة عليهم. ميگويد: شما را افزونى داد تا بر مردمان تطاول كرديد، و بر ايشان غلبه كرديد. و اين آن بود كه عاديان در عهد خويش بر همه اولاد سام و حام و يافث غلبه كردند، و مستولى گشتند، و اين در عصر شديد بن عميق بود، كه پسر برادر را ضحاك بن علوان بن عمليق بر فرزندان سام انگيخت تا ايشان را مقهور كرد، و ولايت و ديار ايشان بگرفت، و برادر ضحاك را غانم بن علوان بر فرزندان يافث انگيخت، و ايشان را مقهور كرد، و ابن عم خويش را الوليد بن الريان بن عاد بن ارم بر فرزندان حام انگيخت، تا مهينان ايشان را كشت، و بر ملك ايشان مستولى شد، و مهينه فرزندان حام در آن عصر مصر بن القبط بن حام بود كه در زمين مصر وى بنا كرد، و بنام وى باز خوانند. و گفتهاند: ريان بن الوليد كه در روزگار يوسف (ع) ملك مصر بود، و وليد بن مصعب كه فرعون موسى بود، و جالوت جبار كه داود او را كشت، اين همه از فرزندان وليد بن ريان بن عاد بودند. اينست كه رب العالمين گفت: زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً.
فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ- اى: انعم اللَّه عليكم، فوحده لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ- لكى تفلحوا فلا تعبدوا غيره.
قالُوا أَ جِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللَّهَ وَحْدَهُ- يعنى أ جئتنا لتأمرنا و تقول لنا؟ عادت عرب است كه قول در نظام سخن فراوان فرو گذارند، از بهر آنكه مخاطب را بآن دانش بود، آن را مختصر فرو گذارند، چنان كه گفت: وَ إِذْ يَرْفَعُ إِبْراهِيمُ الْقَواعِدَ الى قوله: «ربنا» يعنى و هما يقولان: «ربنا»، يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا يعنى يقولون ربنا. فَأْتِنا بِما تَعِدُنا من العذاب إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ فى العذاب الذى تعدنا به.
عرب وعد گويند در خير و در شر، و وعيد نگويند مگر در شر، و بشارت گويند در خير و در شر، و نذارت نگويند مگر در شر.
قالَ قَدْ وَقَعَ- هود گفت ايشان را: قَدْ وَقَعَ اى وجب، چنان كه آنجا گفت فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ اى وجب، ميگويد: واجب گشت شما را از خداى عذاب و خشم.
رجز و رجس نام عذاب است. أَ تُجادِلُونَنِي فِي أَسْماءٍ سَمَّيْتُمُوها- يقول: أ تخاصموننى فى اصنام سميتموها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ اسماء لا تستحقها. ما نَزَّلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ اى سميتموها آلهة من غير كتاب فيه حجة و بيان. اين مجادله درين موضع همان محاجه است كه در سورة البقره باز گفت از خصم ابراهيم: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِي حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِي رَبِّهِ؟ و در سورة الانعام گفت: وَ حاجَّهُ قَوْمُهُ. اين محاجه و اين مجادله آنست كه پيكار ميكردند، و داورى ميجستند بر حق خدايى بتان را درست كردن و ايشان را بحق خدايى سزاتر ديدن. فَانْتَظِرُوا ان يأتيكم ما اعدكم. إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ مواعيد اللَّه.
فَأَنْجَيْناهُ يعنى: هودا عند نزول العذاب، وَ الَّذِينَ مَعَهُ يعنى من آمن به بِرَحْمَةٍ مِنَّا اى بنعمة منا عليهم، و كذلك حكم اللَّه ان ينجى الانبياء و المؤمنين.
وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا- اى اهلكناهم هلاك استيصال. قطع دابر درين موضع و در سه جايگاه ديگر در قرآن در موضع بيخ بريدن نهاده است. دابر هر چيز آخر آنست. وَ اللَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ يعنى اذا تأخر. معنى «وَ قَطَعْنا دابِرَ» آنست كه هلاك كرديم پسينه ايشان، چنان كه جاى ديگر گفت: فَهَلْ تَرى لَهُمْ مِنْ باقِيَةٍ. وَ ما كانُوا مُؤْمِنِينَ يعنى لو بقوا ما كانوا ليؤمنوا.
اما قصه قوم عاد و هلاك شدن ايشان بباد عقيم بقول سدى و ابن اسحاق و جماعتى مفسران آنست كه: ايشان قومى بودند بت پرستان و گردنكشان، و در زمين بتباهكارى ميرفتند، و بر خلق عالم برترى ميجستند، و مسكن ايشان ديار يمن و حضرموت بود تا بحد عمان، و بر سر كوههاى بلند خود را خانها ساختند و قصرها و مصانع، چنان كه اللَّه خبر داد از ايشان: وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعَلَّكُمْ تَخْلُدُونَ، و چون كسى را عقوبت ميكردند، از بالاى آن قصرها بزير مى افكندند، و عالميان را مقهور و مأسور خود كرده بودند، و سر به بيراهى و بت پرستى و شوخى در نهاده تا آن گه كه رب العزة بايشان هود پيغامبر فرستاد، و ايشان در طغيان و تمرد بيفزودند، و پيغام خداى نشنيدند، و پيغامبر خداى را حرمت نداشتند. چون تمرد و بى حرمتى و بيباكى ايشان بغايت رسيد، باران از ايشان وا ايستاد، و نبات از زمين برنيامد، و سه سال درين قحط و رنج و بلا بماندند. پس قومى را از وجوه و اعيان خود اختيار كردند، و بزمين حرم فرستادند به مكه، خانه خدا، و كعبه معظم مقدس، تا آنجا دعا كنند، و باران خواهند، و ايشان در زمان خويش كعبه را معظم و مشرف و محترم داشتندى، و آنجا دعا كردندى، و از خداى حاجتها خواستندى.
و سكان حرم در آن روزگار عمالقه بودند هم از نسب ايشان و قوم ايشان،پس چون آن قوم بيامدند، و ايشان هفتاد مرد بودند، سران و مهتران ايشان سه كس بودند: قيل بن عنز و لقمان بن العاد الاصغر و مرثد بن سعد. اين قوم آمدند و بيرون از مكه به معاوية بن بكر فرو آمدند، مردى بود از نسب ايشان.
و سيد عمالقه، معويه ايشان را يك ماه مهمان دارى كرد. پس از يك ماه در حرم شدند تا دعا كنند. مرثد بن سعد در ميان ايشان مسلمان بود. ايمان خويش پنهان ميداشت. آن ساعت كه ايشان عزم كردند تا در حرم شوند، گفت: اى قوم! بدعاء شما كارى برنيايد، و شما را باران نفرستند. باز گرديد، و نخست بپيغامبر خويش ايمان آريد، تا كار شما راست شود، و در بسته گشاده گردد. ايشان چون از ايمان وى خبر بيافتند او را از ميان قوم خود بيرون كردند، و در حرم نگذاشتند. پس جمله بحرم درآمدند، و رئيس ايشان قيل بن عنز دست برداشت و دعا كرد، گفت: الهنا! ان كان هودا صادقا فاسقنا فانّا قد هلكنا. و گفتهاند: دعا اين بود كه: اللهم انى لم اجىء لمريض فأداويه و لا لأسير فأفاديه. اللهم اسق عادا ما كنت تسقيه. و آن عاديان كه با وى بودند بمتابعت وى دست برداشته كه: اللهم اعط قيلا ما سألك و اجعل سؤلنا مع سؤله.
مگر لقمان عاد كه خود را از آن دعوت وابيرون برد، گفت: اللهم انى جئتك وحدى فى حاجتى فاعطنى سؤلى.
پس رب العزة جل جلاله سه پاره ميغ فرستاد بسه رنگ: يكى سياه، يكى سرخ، يكى سفيد، ندايى شنيد از ميان ميغ كه: يا قيل! اختر ايها شئت. اى قيل! ازين سه آن يكى كه خواهى اختيار كن قيل ابر سياه اختيار كرد، گفت: آن را آب بيشتر بود، پس ندايى شنيد از هوا كه: اخترت رمادا رمدا لا يبقى من آل عاد احدا.
پس رب العالمين آن ابر سياه بديار عاد فرستاد. عاديان چون آن را بديدند خرم گشتند، و شادى نمودند، و از آن شادى خمر و زمر بر عادت خويش پيش نهادند، و طرب كردند. اين است كه رب العزة گفت: فَلَمَّا رَأَوْهُ عارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِيَتِهِمْ قالُوا هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا. تا زنى از ميان ايشان نام وى مهدد در آن ميغ نظر كرد. پارههاى آتش ديد كه از پيش آن مى افتاد و مردانى را ديد در آن ميغ كه آن را ميراندند» و آتش از ايشان ميافتد، آن زن فرياد برآورد، وا ويلاه كرد، و قوم خود را خبر داد كه چه ديد در آن حال. رب العزة باد عقيم بر ايشان فرو گشاد، چنان كه گفتا: وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيحٍ صَرْصَرٍ عاتِيَةٍ، وَ فِي عادٍ إِذْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ الْعَقِيمَ.
روى عمرو بن شعيب عن ابيه عن جده، قال: اوحى اللَّه تعالى الى الريح العقيم أن تخرج على قوم عاد فتنتقم له منهم. فخرجت بغير كيد على قدر منخر ثور، حتى رجفت الارض ما بين المغرب و المشرق، فقال الخّزان لن نطيقها، و لو خرجت على حالها لأهلكت ما بين مشارق الارض و مغاربها. فأوحى اللَّه اليها ان ارجعى و اخرجى على قدر خرت الخاتم، فرجعت، فخرجت على قدر خرت الخاتم.
و روى أن اللَّه امر الريح فأهالت عليهم الرّمال، فكانوا تحت الرمل سبع ليال و ثمانية ايام، لهم انين تحت الرمل. ثم امر الريح فكشفت عنهم الرمال، فاحتملتهم فرمت بهم فى البحر.
سدى گفت: باد فرو گشادند بايشان، و ايشان را با آن شخصهاى عظيم بر ميگرفت، و بر هوا مى برد، و چنان كه پر مرغ را گرداند، اندر هوا ايشان را ميگردانيد، و نيست ميكرد، و از بيم در خانها مى گريختند، و آن باد هم چنان در خانهاى ايشان را بر ديوار ميزد، و پست ميكرد، و بيرون مى افكند. پس رب العزة مرغانى را پديد آورد، مرغهاى سياه، و ايشان را برگرفت و بدريا افكند. و روى زمين از ايشان پاك شد، و هود پيغامبر در آن وقت عذاب اندر حظيره اى نشسته بود، و از آن باد جز نسيمى خوش بوى نميرسيد.
و آن قوم كه در مكه دعا كردند، هنوز از حله معاوية بن بكر بنرفته بودند كه خبر هلاك عاد بايشان رسيد، و ايشان را گفتند: هر يكى خود را اختيارى كنيد، و حاجتى خواهيد، تا حرمت كعبه را اجابت يابيد. مرثد بن سعد گفت:
«اللهم! أعطنى برا و صدقا. بار خدايا! نيكى و راستى و پاكى خواهم. رب العالمين دعاء وى اجابت كرد، و آنچه خواست بوى داد. قيل بن عنز را گفتند: تو چه خواهى؟ و چه حاجت دارى؟ گفت حاجت من آنست كه با من همان كنند كه با عاد كردند، كه پس از ايشان مرا زندگانى بكار نيست، و بى ايشان مرا روزگار نيست، در آن حال او را عذاب رسيد و هلاك شد. لقمان بن عاد را گفتند: تو چه خواهى؟ گفت:
مرا عاد بكار نيست. من خويشتن را آمده ام، و از بهر خود حاجت مى خواهم. مرا عمر درازى بايد عمر هفت كركس. قال: فعمّر عمر سبعة انسر، فكان يأخذ الفرخ حين يخرج من بيضه، حتى اذا مات اخذ غيره، فلم يزل يفعل ذلك حتى اتى على السابع، فكان كل نسر يعيش ثمانين سنة، فلما لم يبق غير السابع قال ابن اخى لقمان يا عم! ما بقى عمرك الا هذا النسر. فقال له: يا ابن اخى! هذا لبد، و لبد بلسانهم الدهر. فلما انقضى عمر لبد، طارت النسور غداة من رأس الجبل، و لم ينهض لبد فيها، و كانت نسور لقمان لا تغيب عنه، انما هى بعينه. فلما لم ير لقمان لبد نهض مع النسور، و قام الى الجبل، لينظر ما فعل لبد. فوجد لقمان فى نفسه وهنا لم يكن يجده قبل ذلك. فلما انتهى الى الجبل ناداه: انهض يا لبد! فذهب لينهض، فلم يستطع، فسقط و مات، و مات لقمان معه، و فيه جرى المثل: اتى امد على لبد.
وهب گفت: پس از آنكه رب العزة عاد را هلاك كرده بود، هود پيغامبر از آنجا بمكه شد با جماعتى مؤمنان كه بوى ايمان آورده بودند، و بمكه همى بودند، تا از دنيا بيرون شدند. اينست كه رب العالمين گفت: فَأَنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَةٍ مِنَّا يعنى حين نزل العذاب، وَ قَطَعْنا دابِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا اى استأصلناهم، و أهلكناهم عن آخرهم بالريح، وَ ما كانُوا مُؤْمِنِينَ.
قال عبد الرحمن بن سابط بين الركن و المقام و زمزم قبر تسعة و تسعين نبيا، و ان قبر هود و شعيب و صالح و اسماعيل فى تلك البقعة. و روى عن على: و ان قبر هود بحضر موت فى كثيب احمر.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: لَقَدْ أَرْسَلْنا نُوحاً إِلى قَوْمِهِ الاية- ميگويد: نوح را بقوم وى فرستاديم و امت وى همان بودند، و در زير علم رسالت وى بيش از آن نيامدند، و آن گه در هزار، كم پنجاه سال، كه ايشان را دعوت كرد، از هشتاد كم يك مرد كه مؤمن بودند عقد هشتاد تمام نشد، و نوح هم چنان دعوت همى كرد، و اميد همى داشت، تا آيت آمد كه: لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلَّا مَنْ قَدْ آمَنَ. نوح چون از ايشان نوميد گشت، گفت: رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً.
باز مصطفى عربى رسول قرشى (ص) كه فرستادند، بكافه خلق فرستادند، و جهانيان را همه از روى دعوت زير علم نبوت و رسالت وى درآوردند، و فرمان آمد كه: يا محمد! نوميد مشو كه تو رحمت جهانيانى، و امان بندگانى، تا نه بس روزگار بينى گروه گروه از عالميان روى بعزت اسلام نهاده، و بساط ايمان در عالم گسترده، و خورشيد شرع مقدّس از افق دولت نبوت تو برآمده، و بمكان عز تو و جاه و منزلت تو اين دين اسلام قوى گشته، و رشته دولت آن با دامن ابد پيوسته: وَ رَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْواجاً. نوح همى گفت: بار خدايا! از كافران ديّار مگذار، و مصطفى قرشى (ص) همى گفت: بار خدايا! در عالم كفر مگذار. چون سيد (ص) اين دعا كرد، از حضرت عزت ندا آمد كه: يا محمد! دل خوش دار، كه اگر از دور فلك يك روز بيش نماند، و آن روز بوقت نماز ديگر رسيده باشد، جبرئيل را فرمايم، تا شاخ آفتاب درين ميدان على بگيرد، و نگذارد كه شب آيد، تا در آن باقى روز شادروان شرع ترا بشرق و غرب باز كشم، نه در هند و ثنى گذارم، نه در روم چليپايى، نه در هيچ سينه ظلمت شركى، نه در هيچ دل زحمت شكى، نه در پنجه شيرى قهرى، نه در نيش مارى زهرى، و اين كار در نيمه آخر خواهد بود كه مصطفى (ص) گفته:
«خير هذه الامة اولها و آخرها».
نوح را بقوم خود فرستادند، گفتند: أَنْذِرْ قَوْمَكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ مصطفى را بخلق فرستادند، گفتند: بَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ بِأَنَّ لَهُمْ مِنَ اللَّهِ فَضْلًا كَبِيراً. از بهر آنكه نوح را بعقوبت فرستادند، و مصطفى را برحمت. نه بينى كه در حق نوح بيم فرا- پيش داشت، و مغفرت وا پس داشت، گفت: أَنْ يَأْتِيَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ، پس بآخر گفت:
لِيَغْفِرَ لَكُمْ مِنْ ذُنُوبِكُمْ، و در حق مصطفى بشارت و رحمت فرا پيش داشت و بيم واپس داشت: إِنَّا أَرْسَلْناكَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِيراً. چون نوح دعا كرد كه: «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً»، جبرئيل آمد، گفت: يا نوح! بر دشمنان دعا كردى! دوستان را دعا كن. گفت: از خود بديگرى نپردازم: رَبِّ اغْفِرْ لِي. گفت: يا نوح! سلطان رحمت دست. كرم فرو گشاده بيفزاى. نوح گفت: «وَ لِوالِدَيَّ» جبرئيل گفت: عقوبت بدان فراوانى خواستى، و رحمت بدين اندكى! گفت: وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتِيَ مُؤْمِناً. جبرئيل گفت: بيفزاى كه هنوز اندك است، گفت: وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِناتِ. سيد را گفتند.
يا محمد! تو چه مىگويى؟ گفت ما را در بدايت اين كار اين ادب درآموختند كه: وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ، همى گويم: «اللهم اغفر للمؤمنين و المؤمنات»، لا جرم چون بود مصطفى (ص) همه نصيب خلق بود و همه بامت مشغول بود. رب العالمين وى را نيابت داشت، و بى وى كار وى راست كرد، و خصم وى را جواب داد.
چون دشمنان گفتند: مجنون است و ضالّ، رب العزة گفت: ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِمَجْنُونٍ، ما ضَلَّ صاحِبُكُمْ وَ ما غَوى، و نوح كه بخود مشغول بود، چون او را گفتند: إِنَّا لَنَراكَ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ، جواب هم خود داد كه: يا قَوْمِ لَيْسَ بِي ضَلالَةٌ وَ لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ. فشتّان بين من دفع عن نفسه، و بين من دفع عنه ربه.
و همچنين فرق است ميان كسى كه گويد: لكِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ، و كسى كه حق جلّ جلاله از بهر وى گويد: يس وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ. إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ، آن تفرقت است و اين جمع. آن صفت مريد است، و اين نعت مراد، و بينهما بون بعيد ..
أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي- هر چند پيغام ميرسانم، و نصيحت ميكنم، لكن ميدانم كه خسته قهر ردّ ازلى را لطف نصح ما بكار نيايد، و گفت ما در وى اثر نكند:
من اسقطته القسمة لم تنعشه النصيحة.
قوله: أَ وَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ- عجب آنست كه شخص رسول را برسولى شگفت ميداشتند، و دست تراشيده خود را بخدايى مى پسنديدند، و شگفت نمى داشتند. اينست كمال جهالت و غايت ضلالت! و از اين عجبتر آنست كه رب العزة جل جلاله با آن تمادى و طغيان ايشان، و آن گفت ناسزاى ايشان نعمت اين جهان بايشان روان ميدارد، و هيچ باز نگيرد، و نيك خدايى خود با ياد ايشان ميدهد كه: وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوحٍ وَ زادَكُمْ فِي الْخَلْقِ بَصْطَةً- ميگويد: منتهاى من بر خويشتن ياد كنيد، كه شما را ساكنان زمين كردم، و پس از گروهى كه گذشتند شما را جهانداران كردم، و شما را نعمت و دسترس تمام دادم، و آن گه بر خلقت و قوت شما را بر جهانيان افزونى دادم. از حق نعمت بدين تمامى! و از ايشان كفر بدان صعبى! مصطفى (ص) گفت:
«ما احد اصبر على اذى يسمعه من اللَّه عز و جل. يدعون له ولدا و هو يرزقهم و يعافيهم».
آن گه ديگر باره بر سبيل تأكيد گفت: فَاذْكُرُوا آلاءَ اللَّهِ، لكن چه سود كه ديده حق بين و سمع صواب شنو نداشتند: إِنَّهُمْ عَنِ السَّمْعِ لَمَعْزُولُونَ، أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ؟! چون پذيرد پند دلى كه مهر شقاوت در آن زده اند؟! و چه بيند ديده اى كش از بينايى محروم كرده اند؟!
| و ما انتفاع اخى الدنيا بمقلته | اذا استوت عنده الانوار و الظلم! | |
كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج3