البقرة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره بقره آیه ۲13-۲14

النوبة الاولى‏

– قوله تعالى‏ كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً213- مردمان همه يك گروه بودند بر يك ملت‏ فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ‏ فرستاد خداى پيغامبران را مُبَشِّرِينَ‏ مؤمنانرا بشارت دهندگان‏ وَ مُنْذِرِينَ‏ و كافران را بيم كنندگان، وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ‏ و با ايشان نامه فرستاد بِالْحَقِ‏ براستى و درستى و پاكى‏ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ‏ تا حكم كند خداى بكتاب و رسول ميان خلق‏ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ‏ در آنچه ايشان بخلاف افتادند در آن‏ وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ‏ و در خلاف نيفتادند و دو گروه نگشتند در آن كتاب‏ إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ‏ مگر هم ايشان كه كتاب دادند ايشان را مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ‏ پس از آنك پيغامهاى درست نيكوى پاك بايشان آمد بَغْياً بَيْنَهُمْ‏ بحسد كه در ميان ايشان پديد آمد فَهَدَى اللَّهُ‏ تا خداى راه نمود الَّذِينَ آمَنُوا ايشان را كه در علم وى اهل ايمان بودند لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ‏ تا بگرويدند بآنچ ديگران مختلف و دو گروه بودند در آن‏ مِنَ الْحَقِ‏ از پيغام راست و دين پاك‏ بِإِذْنِهِ‏ بتوفيق و خواست وى‏ وَ اللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ و خداى راه نمايد آن را كه خواهد إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏ براه راست درست.

أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ- مى‏پنداريد كه در بهشت رويد وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ‏ و آن نيز نيامد و نرسيد بشما مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ‏ صفت‏ آنچه گذشتند پيش از شما مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ بايشان رسيد بيمناكيها و زورها وَ الضَّرَّاءُ و تنگيها و نيازها وَ زُلْزِلُوا و ايشان را از جاى بجنبانيدند ببلاها حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ‏ تا آن گه كه رسول ايشان گفت‏ وَ الَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ‏ و ايشان كه گرويدگان بودند با وى‏ مَتى‏ نَصْرُ اللَّهِ‏ اين يارى كه از اللَّه وعده است هنگام آن كى؟ أَلا آگاه بيد إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ‏ كه هنگام يارى دادن خداى نزديك است.

 

 

النوبة الثانية

– قوله تعالى:- كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً الآية …- اى على ملة واحدة.- خلافست ميان علما كه اين ملت كفر است با ملة اسلام، قومى گفتند ملت كفر است، ميگويد مردمان همه بر ملت كفر بودند، يعنى در سه روزگار- در آن زمان كه نوح عليه السلام پيغام آورد بخلق، و در آن زمان كه ابراهيم ع پيغام آورد، و در آن زمان كه محمد مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم پيغام آورد، مردمان همه درين سه وقت يك گروه بودند، بر يك كيش، در هر كنجى صنمى، در هر سينه از كفر و شرك رقمى، در هر ميان زنارى، در هر خانه بيت النارى، هر چند در انواع كفر مختلف بودند اما در جنس يكى بودند- فالكفر كلّه ملة واحدة.

اما بقول ايشان كه گفتند- ملت اسلام است، معنى آنست كه مردمان همه بر ملت اسلام بودند، يعنى از عهد آدم تا مبعث نوح، و ميان ايشان ده قرن بودند، همه بر ملت اسلام و دين حق و كيش پاك پس در روزگار نوح مختلف شدند، و روزگار عمر نوح بقول عكرمة هزار و هفصد سال بود، از آن جمله هزار كم پنجاه سال مدت بلاغ و دعوت بود.

روى فى الخبر انه كانوا يضربونه كل يوم عشر مرات حتى يغشى عليه‏

كلبى گفت:- كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً اهل سفينه نوح بودند يك گروه راست بر ملت اسلام و دين حنيفى، پس مختلف شدند بعد از وفات نوح، و اللَّه تعالى بايشان پيغامبران فرستاد. ابى كعب گفت «كان النّاس امّة واحدة»- يعنى روز ميثاق كه رب العالمين فرزندان آدم را همه از پشت آدم بيرون‏ كرد، و همه را فا آدم نمود، و نام هر يكى آدم را بگفت كه چيست، و عمر هر يكى چند است، آن گه با ايشان عهد بست و پيمان بستد ازيشان بر خداى خويش، و بندگى ايشان، و همه را بر يكديگر گواه كرد، آن روز مردم همه بر يك ملت بودند و بر يك فطرت، پس بعد از آدم در اختلاف افتادند- فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرِينَ وَ مُنْذِرِينَ‏ و اللَّه بايشان پيغامبران و كتاب فرستاد، و پيغامبران خداى- چه از آدميان و چه از فريشتگان- صد هزار و بيست و چهار هزارند. سيصد و سيزده ازيشان مرسل.

و در قرآن ازيشان بيست و هشت نام برده‏اند، و زين پيغامبران كس بود كه صوتى شنيد بآن پيغامبر گشت، و كس بود كه خوابى ديد بآن خواب پيغامبر گشت، و خواب پيغامبران وحى باشد، و كس بود ازيشان كه در دل وى افكندند كه پيغامبر است. على الجمله چنانك امروز بر بسيط زمين اوليا اند در آن عهد پيشين انبيا بودند، اما پيغامبران مرسل فريشته را بميان ديدند بصورت مرد، و بايشان سخن گفت، و فى ذلك ما

روى عن النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم قال- «من الانبياء من يسمع الصوت فيكون بذاك نبيا، و كان منهم من ينفث فى اذنه و قلبه فيكون بذلك نبيا، و ان جبريل ع يأتينى فيكلّمنى كما يكلم احدكم صاحبه»

و بر هر مسلمان واجب است كه جمله پيغامبران را دوست دارد، و بهمه ايمان آرد، و جدا نكند ميان يكى از ايشان با ديگران در تصديق، و همه را درود فرستد.

قال النبى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم- «صلّوا على انبياء اللَّه و رسله، فان اللَّه بعثهم كما بعثنى»

وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِ‏ اى بالعدل و الصدق‏ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ‏ حاكم اينجا خداست: جل جلاله، كه احكم الحاكمين بحقيقت اوست و رسول كه فرستاده اوست، و كتاب كه نامه اوست. و چون بكتاب حكم كنند روا باشد، كه بر سبيل توسع كتاب را حاكم گويند، نظيره قوله‏ هذا كِتابُنا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِ‏ ثم قال:- فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَ مَا اخْتَلَفَ فِيهِ‏ اين‏ها با كتاب شود، إِلَّا الَّذِينَ أُوتُوهُ‏- جهودان و ترسايانند، كه كتاب بايشان دادند و در آن مختلف و دو گروه شدند.

و اين اختلاف ايشان بر دو وجه بود: يكى آنك ببعضى كتاب مؤمن و ببعضى‏ كافر مى‏شدند، چنانك اللَّه گفت: وَ يَقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَ نَكْفُرُ بِبَعْضٍ‏. وجه ديگر آنست كه- در كتاب تحريف و تبديل آوردند، و صفت و نعت محمد بگردانيدند، چنانك گفت:- يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ‏ يا خود بر گرفتند و پنهان داشتند چنانك اللَّه گفت:- إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ مِنَ الْكِتابِ‏ كعب احبار گفت:- از راهبى پرسيدم كه آن آيتها كه جهودان در تورية بپوشيدند كدامند؟

گفت:- شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الاية وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ دِيناً الآية و الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ‏ الى قوله‏ الْإِسْلامِ دِيناً الآية وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ‏ و مُبَشِّراً بِرَسُولٍ يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ الآية هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ الآية ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِكُمْ‏ بَغْياً بَيْنَهُمْ …- و آن اختلاف ايشان و كتمان ايشان جز حسد را نبود، كه در توريت دانسته بودند كه نبوت محمد حق است و راست، چون او را از عرب يافتند حسد آمد ايشان را، و بحسد در كار وى مختلف شدند، پس هر كس كه اللَّه تعالى بفضل خود او را هدايت داد، و در علم وى از مؤمنان بود حقيقت اين اختلاف بشناخت، و بتوفيق و ارادت حق بدين حق راه يافت، و بر سنن صواب راه برد.

اينست كه رب العالمين گفت- فَهَدَى اللَّهُ الَّذِينَ آمَنُوا الى آخر الآية- ابن زيد در تفسير اين آيت گفت:- اختلفوا فى الصلاة، فمنهم من يصلّى الى المشرق و منهم من يصلى الى المغرب، و منهم من يصلى الى بيت المقدس، فهدانا اللَّه للكعبة و اختلفوا فى الصيام: فمنهم من يصوم بعض يوم و منهم من يصوم بالليل، فهدانا اللَّه فيه الى الحق و هو شهر رمضان. و اختلفوا فى الجمعة: فاخذت اليهود السبت و النصارى الاحد، فهدانا اللَّه للجمعة، و اختلفوا فى ابراهيم: فقالت اليهود كان يهوديا، و قالت النصارى كان نصرانيا فهدانا اللَّه فيه الى الحقّ. بِإِذْنِهِ‏ الاذن الامر، و العلم، و الارادة جميعا.

وَ اللَّهُ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ‏ أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ الآية …- قال عطاء- لمّا دخل رسول اللَّه و اصحابه المدينة اشتد الضرّ عليهم، لانهم خرجوا بالامال و تركوا اموالهم و ديارهم فى ايدى المشركين، فانزل اللَّه تطبيبا لقلوبهم- أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ الميم صلة، معناه أ ظننتم يا معشر المؤمنين ان تدخلوا الجنة من غير بلاء و لا مكروه؟ ميگويد شما كه مؤمنانيد مى‏پنداريد كه بى رنجى و بلائى كه بشما رسد در بهشت شديد؟ جاى ديگر گفت- أَ يَطْمَعُ كُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٍ؟ كَلَّا! هر كس پندارد و طمع دارد كه در بهشت شود رنج نابرده و بار بلانا كشيده كلا! نه چنانست كه مى‏پندارند و طمع دارند، همانست كه در خبر مى‏آيد

«الاحمق من اتبع نفسه هواها و تمنى على اللَّه‏ وَ لَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ‏ الآية …- مضوا من قبلكم.

اى و لم يصبكم مثل الذى اصابهم، فتصبروا كما صبروا، ميگويد- پنداريد كه در بهشت شويد و هنوز بشما نرسيد آنچه بگروه پيشينيان رسيد، و در صبر بر بلاها رنجها نه كشيديد چنانك ايشان كشيدند. و انگه تفسير كرد- كه ايشان را چه رسد.

مَسَّتْهُمُ الْبَأْساءُ- بايشان رسيد درويشى و ناكامى و سختى‏ وَ الضَّرَّاءُ و بيمارى و شكستگى اندام و گرسنگى- گفته‏ اند- كه بأساء- رنج تن بود، و ضراء زيان مال، وهب منبه گفت:- وجدوا فيما بين مكة و الطائف سبعين نبيا ميتين، كان سبب موتهم الجوع و القمّل. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت- حكايت از كردگار قديم جل جلاله:-

أ يفرح عبدى اذا بسطت له رزقى؟ و صببت عليه الدنيا صبا؟ أما يعلم عبدى انّ ذلك له منّى قطعا و بعدا؟ أ يحزن عبدى اذا منعت عنه الدنيا و رزقته قوت الوقت؟ اما يعلم عبدى ان ذلك له قربا و وصلا؟ و ذلك من غيرتى على عبدى.»

خواص گفته كه- اين بلاوبى كامى و درويشى و بى‏نوايى در دنيا لبسه مؤمنان است، و حيلت پيغامبران، و زينت عارفان، و رأس المال صدّيقان، فرعونى كه مطرود مملكت بود او را چهار صد سال عمر بود، كه هرگز او را تبى نگرفت، و رنجى نرسيد و بى‏كامى نديد، و در آن تمرد و طغيان خود ميگفت- «أَنَا رَبُّكُمُ الْأَعْلى‏»، «ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيْرِي»- حال آن دشمن چنين‏ بود، و حال مصطفى بر خلاف اين بود! عايشه صديقه ميگويد- هرگز روزى فراشب نشدى كه مصطفى را از كافران جفايى نرسيدى! يا او را تبى نگرفتى يا به نوعى رنجى در او نگرفتى، گفتند يا رسول اللَّه اين همه رنج و بلا از كجا روى بتو نهاده است؟

گفت نميدانيد كه اين رنج و بلا باندازه ايمان بود، هر كرا ايمان تمامتر، بلاء وى بيشتر، چون ايمان ما بر ايمان عالميان بيفزود، لا جرم بلاء ما نيز بر بلاء عالميان بيفزود.

وروى فى بعض الاخبار- «ان اللَّه عز و جل ليبتلى المؤمن بالفقر شوقا الى دعائه».

وَ زُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ‏- برفع لام قراءة مدنى است، و برين وجه مستقبل بمعنى ماضى بود- اى حتى قال الرسول- ميگويد، ايشان را از جاى بجنبانيدند از پس مصيبتها كه بايشان رسيد، و بلاها كه بر ايشان ريختند، تا آن گه كه رسول ايشان گفت و مؤمنان كه با وى بودند مَتى‏ نَصْرُ اللَّهِ‏ اين فتح ما را كى برآيد؟ و اللَّه ما را بر دشمن كى نصرت دهد؟ و گزند از ما كى باز برد؟ رب العالمين گفت‏ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ‏ جواب داديم آن گروه را در عهد خويش همان جواب كه مى‏دهم شما را اى مهاجر و انصار و ياران رسول من، آگاه بيد كه هنگام يارى دادن اللَّه نزديك است.

عسى الكرب الّذى امسيت فيه‏ يكون وراءه فرج قريب‏

اين آيت در شأن فقراء مهاجرين آمد، آن درويشان و شكستگان و اندوهگنان كه روى ايشان از هيبت خداى بر سوخته، وز تعظيم دين اسلام خويشتن را در بوته رياضت فرو گداخته، بترك خان و مان و ديار وطن بگفته، بر ناكاميها و دشواريها صبر كرده، و طلب رضاء خدا و صحبت رسول وى بر همه اختيار كرده، چون رنج ايشان بغايت رسيد، و جان بچنبر گردن رسيد، و منافقان از پس وقعه احد زبان طعن دراز كرده كه «الى متى تقتلون انفسكم؟» رب العالمين تسكين دل ايشان را اين آيت فرستاد.

وروى مصعب بن سعد عن ابيه: قال‏- قلت يا رسول اللَّه اى النّاس اشد بلاء؟ قال الانبياء ثم الامثل فالامثل، حتى يبتلى الرجل على قدر دينه، فان كان صلب الدين اشتد بلاؤه، و ان كان فى دينه رقة ابتلى على قدر ذلك، فما يبرح البلايا بالعبد حتى يمشى على الارض و ما عليه خطيئة.»

وعن خباب بن الارث قال- شكونا الى رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله و سلم و هو يتوسدبردة له فى ظلّ الكعبة، فقلنا- ألا تدعوا اللَّه؟ ألا تستنصر اللَّه لنا؟ فجلس يحمارّ لونه او وجهه، فقال لنا لقد كان من قبلكم يؤخذ الرجل فيحفر له فى الارض، ثم يجاء بالمنشار فيجعل فوق رأسه ثم يجعل بفريقين، ما يصرفه عن دينه، او يمشط با مشاط الحديد ما دون عظمه من لحم و عصب، ما يصرفه عن دينه، و لينصر اللَّه هذا الامر حتى يصير الراكب منكم من صنعاء الى حضرموت، لا يخشى الا اللَّه عز و جل، و الذئب على غنمه لكنكم تستعجلون.»

و عن عبد الرحمن بن زيد- قال: كان وزيرى لعيسى ع ركب يوما فاخذه السبع، فاكله قال عيسى- يا رب وزيرى فى دينك و عونى على بنى اسرائيل، و خليفتى فيهم، سلّطت عليه كلبك فاكله قال- نعم كانت له عندى منزلة رفيعة لم اجد عمله بلغها فابتليته بذلك لا بلّغه تلك المنزله.

 

 

النوبة الثالثة

– قوله تعالى: كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً الآية …- از روى اشارت بر ذوق جوانمردان طريقت اين آيت رمزى ديگر دارد، و معنى ديگر، ميگويد پادشاه عالم دارنده جهان، و داناى نهان، اول كه خلق را بيافريد در غشاوه ستر خلقيت آفريد، ابتدا كه نهاد چنين نهاد، ظلمات صفات خلقيت محفوف گشت، برين خلقت همه در پرده عما يك گروه بودند، همه در ظلمت غيبت مجتمع، همه در اسر نهاد خود مانده، اين چنان است كه آن جوانمرد گفت:

در خرابات نهاد خود بر آسودست خلق، غمزه برهم زن يكى تا خلق را بر هم زنى!

پس بريدى از آن عالم بى‏نهايت بمختصرى ايشان آمد، مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم از آن بريد اين خبر داد كه-«خلق اللَّه الخلق فى ظلمة فألقى عليهم من نوره، فمن اصابه من ذلك النور اهتدى، و من اخطاه ضلّ»

چون اين رسول از بى‏نهايتى بمختصرى ايشان رو نهاد، همه در آگاهى آمدند، اسير ارادت، مقهور مشيت، جريح حكمت، گوش بر جدّ و بخت خويش نهاده: كه تا چون آيد؟ و بريشان چه حكم راند؟ آن گه دست تقدير ايشان را بدو صنف كرد: نيك‏بختان و بدبختان، نيك‏بختان را گفت- «هؤلاء للجنة و لا ابالى!» و بد بدبختان را گفت: «هؤلاء للنار و لا ابالى» يعنى از ملامت كنندگان‏ باك نيست، و رسد ما را هر چه كنيم! و در آن پشيمانى نيست! لختى اهل سعادت بى هيچ موافقت، لختى اهل شقاوت بى هيچ مخالفت.

هؤلاء للجنة و لا ابالى بجفائهم! و هؤلاء للنار و لا ابالى بوفائهم! نه باين وفا ما را سودست! نه بآن جفا ما را زيان، هر كه ايمان آورد خود را سود كرد من همانم كه بودم، بى نظير و بى‏نياز! هر كه كفر آورد خود را زيان كرد، من همانم كه بودم بى شريك و بى انباز!

«يا عبادى!، لو انّ اولكم و آخركم، و نسكم و جنّكم، و حيّكم و ميتكم، كانوا على اتقى قلب رجل منكم لم يزد ذلك فى ملكى شيئا، يا عبادى! لو انّ اولكم و آخركم و انسكم و جنّكم و حيكم و ميتكم كانوا على افجر قلب رجل منكم لم ينقص ذلك من ملكى شيئا.»

و از لطيفها كه باين آيت تعلق دارد: يكى آنست كه مثل خلق عالم كه در نهاد آدم مجتمع بودند كافر و مؤمن و صديق و زنديق، همچون مثل بازرگانى است كه مشك دارد، و آن مشك كه دارد از بيم راه زن در ميان انجدان تعبيه كند، مشك بوى انجدان بخود كشد، و انجدان نيز بوى مشك بخود كشد، چون بازرگان بمقصد رسد و ايمن شود بساطى فرو كند، مشك و انجدان بر آن نهد باد بر آن جهد، هر دو به بوى اصلى خويش باز شوند و عاريتى دست بدارند.

همچنين در نهاد آدم، رايحه مؤمن به كافر رسيد، و رايحه كافر بمؤمن رسيد. و آن حسنات كه در دنيا از كافر در وجود آيد همه از آن رائحه مؤمن است كه بوى رسيد، و آن سيئات و معاصى كه در دنيا از مؤمن بيايد، آن از رائحه كفر كافر است، فردا در قيامت بساط عدل بگسترانند، و باد عنايت فرو گشايند، حسنات كافر با مؤمن شود و سيئات مؤمن با كافر شود، حكم اولى و قضاء ازلى در رسد، عاريت واستاند، اصل فا اصل دهد، پاك با پاك شود، و خبيث با خبيث، ليميز اللَّه الخبيث من الطيب! أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ الآية …- اين چنانست كه گويند:-

نتوان گفتن حديث خوبان آسان‏ آسان آسان حديث ايشان نتوان‏

من احتشم ركوب الاهوال نفى عن درك الآمال! خبر ندارى كه پيوستن در گسستن است، و زندگانى در مردن، و مراد ها در بى مرادى! پروانه شمع را وصال در وقت سوختن است و شمع را زندگى در سر بريدن است!

درد دين خود بو العجب درديست كاندر وى چو شمع‏ چون شوى بيمار بهتر گردى از گردن زدن‏

خوش باغى و راغى است فردوس برين، لكن راه آن دشخوار است و گلبنى پر خارست. مصطفى صلّى اللَّه عليه و آله و سلم گفت:«حفت الجنة بالمكاره‏»

– تا هر ناكسى و نااهلى دعوى آشنايى نكند. هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ‏ مثال اين قاعده درياى است كه آن دريا مقر جواهر گرانمايه، و درّ شب افروز ساختند و آن گه نهنگان و ماهيان عظيم حجاب آن جواهر و در ساختند. دو تن برخيزند كه عشق آن در ايشان را در ميدان طلب كشد. بكناره آن دريا شوند صعوبت آن بينند، و از فرات آن نهنگان هراس در ايشان پديد آيد.

از آن دو مرد يكى چون آن اهوال و احوال با صعوبت بيند بترسد، و از آن طلب قدم باز نهد و از گفتار خويش تبرا كند. اين يكى صاحب آرزوى بود، در صفت رجوليت تمام نبود. پنداشت كه اين كار بآرزوى مجرد مى‏برآيد، و بى رنج بسر گنج مى‏رسد و عزت شرع او را جواب ميدهد كه- ليس الدين بالتمنى و لا بالتحلى.

با مات همى نهفته رازى بايد وز مات همى بخود نيازى بايد
الحق تو نگو مرغى اى زاغ سياه‏ كت جفت همى سپيد بازى بايد!

و آن ديگر مرد، كه خداوند ارادت بود عشق جمال آن گوهر شب افروز ديده عقل وى از اهوال آن دريا بر دوزد، تا از آن معانى هيچ بخود راه ندهد، و آن جمال هر ساعتى و هر لحظتى بر وى جلوه ميكند، تا وى شيفته ‏تر و عاشق‏تر ميشود! سرنگون بدريا شود! اگر سعادت مساعدت نمايد و توفيق رفيق بود در شب افروز در قبض طلب وى آيد، و اگر بعكس اين بود جانش نهنگان بغارت برند، و نامش در جريده لا ابالى ثبت دارند و زبان حال گويد:

چون من دو هزار عاشق اندر ماهى‏ مى‏كشته شوند و بر نيايد آهى!

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=