كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة المجادلة – آیه ۱-۱0
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
58- سورة المجادلة- مدنية
1- النوبة الاولى
(58/ 10- 1)
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ بنام خداوند فراخ بخشايش مهربان.
قَدْ سَمِعَ اللَّهُ بشنيد خداى قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ سخن آن زن كه مىپيچيد با تو فِي زَوْجِها در كار شوى خويش وَ تَشْتَكِي إِلَى اللَّهِ و ميناليد باللّه وَ اللَّهُ يَسْمَعُ تَحاوُرَكُما. و خداى مىشنود گفت و گوى شما با يكديگر، إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ (1). خداى شنواست و بيناست.
الَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْكُمْ مِنْ نِسائِهِمْ ايشان كه مى ظهار كنند از مردان شما از زنان خويش ما هُنَّ أُمَّهاتِهِمْ زنان ايشان مادران ايشان نيستند. إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِي وَلَدْنَهُمْ ايشان را مادران جز از آنكه ايشان را زادند نيست. وَ إِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ الْقَوْلِ وَ زُوراً و ايشان كه آن ميگويند، منكرى ميگويند از سخن ناپسنديده. وَ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ (2). و خداى فراگذارنده و مهربان است [آسان فرا گيرنده.]
وَ الَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْ نِسائِهِمْ و ايشان كه مى ظهار كنند از زنان خويش، ثُمَّ يَعُودُونَ لِما قالُوا و آن گه با سخن خود ميگردند، فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ [كفّارت آن ظهار و ستردن آن] آزاد كردن برده ايست؛ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا پيش از آنكه بهم رسند. ذلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِ اين سخنى است و فرمانى كه پند ميدهند شما را بآن. وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ (3). و خداى بآنچه شما ميكنيد داناست و از آن آگاه
فَمَنْ لَمْ يَجِدْ هر كه برده نيابد، فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا كفّارت او روزه دو ماه است پيوسته پيش از آنكه بهم رسند. فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ هر كه روزه نتواند، فَإِطْعامُ سِتِّينَ مِسْكِيناً كفّارت او طعام دادن شصت درويش است.
ذلِكَ اين پند و فرمان آن راست لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ تا فرمان بريد خداى و رسول را [چنانك مؤمنان فرمان برند]. وَ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ و اين اندازههاى خدايست كه در دين خويش نهاد خلق را. وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ (4).و ناگرويدگان را عذابى است درد نماى.
إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ ايشان كه مىخلاف آرند و حدّ رفتن با خدا و با رسول. كُبِتُوا ايشان را خجل و رسوا خواهند كرد [و تاخته و كم آورده]، كَما كُبِتَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ چنان كه ايشان را كردند كه پيش از ايشان بودند، وَ قَدْ أَنْزَلْنا آياتٍ بَيِّناتٍ و فرو فرستاديم سخنها و آيتهاى روشن. وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ مُهِينٌ (ه) و كافران راست عذابى خوار كننده.
يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً آن روز كه ايشان را بر انگيزد اللَّه همه را بهم، فَيُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا و ايشان را آگاه كند از آنچه ميكردند؛ أَحْصاهُ اللَّهُ خداى كردار ايشان دانسته و ياد داشته و شمرده وَ نَسُوهُ و ايشان آن را فراموش كرده، وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ (6). و خداى بر همه چيز گواه است و حاضر.
أَ لَمْ تَرَ نمىدانى أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ كه خداى ميداند هر چه در آسمانها و در زمينهاست. ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ هيچ سه راز كننده بهم نباشند، إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ مگر خداى تعالى [بآگاهى و دانش] چهارم ايشانست، وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ و نه پنج تن، مگر كه او ششم ايشانست. وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ و نه كم از آن و نه بيش. إِلَّا هُوَ مَعَهُمْ مگر كه او با ايشانست. أَيْنَ ما كانُوا هر جاى كه باشند، ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ پس ايشان را خبر دهد بآنچه ميكردند روز رستاخيز. إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (7).كه اللَّه بهمه چيز داناست.
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى نبينى ايشان را كه مىباز زنند از راز كردن. ثُمَّ يَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ و آنكه مى وا كردند بآنچه ايشان را مىباز زنند از آن. وَ يَتَناجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ و با يكديگر راز ميكنند ببزه و ستم. وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ و نافرمانى رسول. وَ إِذا جاؤُكَ بر تو آيند حَيَّوْكَ بِما لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ. ترا تحيّت كنند نه آن تحيت كه خداى فرموده و ترا گفته. وَ يَقُولُونَ فِي أَنْفُسِهِمْ و با خود ميگويند در دلهاى خويش: لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِما نَقُولُ چونست كه خداى ما را بآنچه مىگوييم بنميگيرد، [اگر محمد پيغمبر است؟!] حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَها بسنده است ايشان را دوزخ كه بآن شوند؛ فَبِئْسَ الْمَصِيرُ (8). و بد جايگاه كه آنست!
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى گرويدگان! إِذا تَناجَيْتُمْ چون راز كنيد با يكديگر، فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ راز مكنيد ببزه و ستم و نافرمانى رسول. وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوى راز بنيكوكارى كنيد بجاى خلق، و ترسيدن از خداى. وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (9). و بپرهيزيد از خشم و عذاب آن خداى كه شما را با هم خواهند آورند پيش او.
إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ اين راز كردن از ديو است. لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا تا گرويدگان را اندوهگن كند. وَ لَيْسَ بِضارِّهِمْ شَيْئاً إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ و آن راز گزندكننده نيست [هيچ چيز و هيچ كس را] مگر بخواست خداى تعالى.
وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (10) و ايدون باد كه پشتى داشتن گرويدگان بخداى باد.
النوبة الثانية
اين سوره مجادله بيست و دو آيت است. چهار صد و هفتاد و سه كلمه و هزار و هفتصد و نود و دو حرف، و جمله به مدينه فرو آمده، بقول بيشتر مفسّران، كلبى گفت:
مگر يك آيت كه به مكه فرو آمده: ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ عطا گفت: ده آيت از اوّل سوره مدنى است و باقى سوره مكى. و در اين سوره ناسخ و منسوخ نيست، مگر يك آيت: أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْواكُمْ صَدَقاتٍ الآية …
و عن ابى بن كعب قال قال رسول اللَّه (ص):- «من قرأ سورة المجادلة كتب من حزب اللَّه يوم القيمة».
قوله: قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها. اين آيت در شأن خوله فرو آمد، دختر ثعلبة بن مالك الانصارى، و شوهر وى، اوس بن الصامت برادر عبادة بن الصامت الانصارى العقبى النقيب. و شرح قصه مجادله بر قول.
جمهور مفسران آن است كه: اوس بن الصامت از اهل خويش وقتى كام خود طلب كرد، خوله سر باز زد و مراد وى بنداد. اوس مردى زود خشم بود، در وى نيز گفتهاند كه پارهاى خلل بود، اوس از سر آن خشم با وى گفت: «انت علىّ كظهر امّى» و اين لفظ ظهار و ايلاء هر دو طلاق اهل جاهليت بود، زنان خود را چنين طلاق دادندى.
اوس بعد از آنكه اين سخن گفته بود، پشيمان شد؛ با خوله گفت: «ما اظنّك الّا قد حرمت علىّ»! چنان دانم كه تو بر من حرام گشتى؟! خوله از فراق بترسيد و بانگ برآورد، گفت: و اللَّه ما ذاك طلاق و ائت رسول اللَّه فسله، و اللَّه كه اين طلاق نيست، رو برسول خدا و از وى بپرس تا شفا پديد آيد. اوس گفت: من شرم دارم كه از رسول خدا (ص) اين مسأله پرسم، تو برو و بپرس. خوله برخاست و آمد بخانه عايشه، و رسول خدا (ص) در خانه عايشه بود، و عايشه سر مبارك رسول (ص) مىشست.
خوله گفت:«يا رسول اللَّه انّ زوجى اوس بن الصامت تزوّجنى و انا شابّة غنيّة ذات مال و اهل، حتى اذا أكل مالى و افنى شبابى و كبر سنّى ظاهر منّى».
فقال رسول اللَّه (ص):«حرّمت عليه لا أرى لك اليه سبيلا».
رسول خدا (ص) چون حديث ظهار شنيد، گفت: تو بروى حرام گشتى و نمىبينم ترا بوى راهى كه بوى باز گردى. زن از حضرت رسول (ص) بازگشت، پارهاى فراتر شد، حيران و گريان؛ و همى گفت:
«فالى من؟! فالى من؟! پس من كجا روم، بر كه شوم؟!- بازگشت، ديگر بار گفت: يا رسول اللَّه از وى فرزندگان خرد دارم، اگر بوى بگذارم، ضايع شوند،و اگر من دارم، بىكام شوند. «اشكو الى اللَّه فاقتى و وحدتى!»: بخداى مينالم از درويشى و تنهايى خويش.
رسول (ص) همان سخن گفت كه:«حرّمت عليه و لم اومر في شأنك بشىء»تو بروى حرام گشتى و در كار تو مرا چيزى نفرمودند.
خوله از سر سوز و تحيّر روى سوى آسمان كرد و گفت:«اللهم انّى اشكو اليك فانزل على لسان نبيك». خداوندا بتو مينالم و در تو مىزارم، فرو فرست به پيغمبر خويش در كار من ضعيفه حكمى. باز روى برسول آورد، گفت: «انظر في امرى جعلنى اللَّه فداك يا نبى اللَّه» آخر بنگر در كار من بيچاره يا رسول اللَّه كه مادر و پدرم فداء تو باد. آن ساعت عايشه گفت: «اسكتى انّ رسول اللَّه يوحى اليه» خاموش باش اى خوله كه وحى آمد برسول خدا. آن ساعت جبرئيل آمد و آيت آورد: قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها اللَّه سخن آن زن شنيد كه با تو جدال در گرفته در كار شوهر خويش.
عايشه گفت: «سبحان من وسع سمعه الاصوات ان كان ليخفى على بعض كلامها فانزل اللَّه: قَدْ سَمِعَ اللَّهُ … پاكست و بى عيب آن خداوند كه او بهمه آوازها ميرسد. من در گوشه خانه ببعضى آواز وى ميرسيدم و ببعضى نه، رب العالمين از وراء هفت طبقه آسمان بسمع قديم خود همه شنيد و خبر داد كه: قَدْ سَمِعَ اللَّهُ ….- و اوّل ظهار كه در اسلام رفت اين بود. قوله: الَّتِي تُجادِلُكَ اى- تخاصمك فِي زَوْجِها اى- فى امر زوجها» فحذف المضاف.
وَ تَشْتَكِي إِلَى اللَّهِ اى- تظاهر[1] ما بها من المكروه. و الاشتكاء: اظهار ما بالانسان من المكروه؛ و الشكوى اظهار ما يصنعه غيره به، وَ اللَّهُ يَسْمَعُ تَحاوُرَكُما اى- مراجعتكما الكلام؛ و التحاور: التجاوب، و هو رجع الكلام و جوابه؛ اخذ من الحور و هو الرّجوع، يقول حار بعد ما كار. قوله: وَ اللَّهُ يَسْمَعُ تَحاوُرَكُما ليس هذا تكرار لانّ الاوّل لما حكته من زوجها، و الثانى لما كان يجرى بينها و بين رسول اللَّه و لانّ الاول ماض و الثانى مستقبل. إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ لكلامها بَصِيرٌ بحالها، و قيل: سميع لاقوال العباد، بصير بافعالهم، ثمّ ذمّ الظهار.
فقال: الَّذِينَ يُظاهِرُونَ مِنْكُمْ مِنْ نِسائِهِمْ قرأ ابن عامر و ابو جعفر و حمزة و الكسائى بفتح الياء و الهاء و تشديد الظاء و الالف بعدها، و قرأ عاصم يظاهرون بضم الياء و تخفيف الظاء مع الالف و كسر الهاء و قرأ الآخرون يظّهّرون بفتح الياء و تشديد الظاء و الهاء من غير الالف، و معنى الجميع واحد. يقال: ظاهر و تظاهر و اظّاهر و اظّهّر.
ما هُنَّ أُمَّهاتِهِمْ قراءة العامة بخفض التاء على خبر ما و محلّه نصب كقوله:ما هذا بَشَراً، و قيل: تقديره «ما هنّ بامّهاتهم» اى- ما صرن معهم فى محل الامّهات إِنْ أُمَّهاتُهُمْ إِلَّا اللَّائِي وَلَدْنَهُمْ وَ إِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ الْقَوْلِ لا يعرف فى شرع، و زُوراً اى- كذبا وَ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ عفا عنهم و غفر لهم حين بيّن لهم الكفّارة.
فصل
بدانكه سخن در- ظهار- بر دو ضرب است: يكى در بيان صورت ظهار و ديگر در بيان حكم ظهار، اما صورت ظهار آنست كه: مردى از اهل تكليف زن خويش را گويد: «انت علىّ كظهر امّى» اگر بجاى «انت» جزئى از اجزاى زن گويد، چنان كه شعرك علىّ كظهر امّى» يدك، بطنك، رأسك. هر عضوى از اعضاء زن بجاى «انت» شايد، و ظهار بود؛ و اگر بجاى علىّ- منّى- گويد، يا عندى، يا معى، ظهار بود؛ و اگر صلت بگذارد و گويد: «انت كظهر امّى» ظهار بود. و اگر بجاى ظهر عضوى ديگر گويد، چنان كه: «انت علىّ كرأس امّى، كيد امّى، كبطن امّى» ظهار بود، و اگر گويد: «كامّى» او «مثل امّى» كنايت باشد. اگر بقصد و نيت اعزاز و اكرام گويد، ظهار نباشد؛ و اگر بقصد و نيت ظهار گويد، ظهار باشد.
و اگر بجاى امّى «جدّة» گويد، يا «اخت» يا «عمّة» يا زنى از ذوات المحارم كه تحريم وى او را مؤبّد بود، از جهت نسبت يا از جهت رضاع، ظهار باشد. اما حكم ظهار دو چيز است: تحريم و طى و وجوب كفّارت. حرام است بروى بزن رسيدن بعد از ظهار، تا آن گه كه كفّارت كند و كفّارت بعود واجب شود. چنانك ربّ العزّة گفت: ثُمَّ يَعُودُونَ لِما قالُوا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ.
اكنون خلافست ميان علماء كه عود چيست؟- شافعى گفت: عود آن است كه بعد از ظهار زمانى برآيد، چندان كه ممكن باشد طلاق گفتن و فرقت جستن و نه طلاق گويد و نه فرقت جويد، آن گه عود حاصل گشت و كفّارت لازم شد. اگر بعد از ظهار در آن حال طلاق گويد، يا يكى را از ايشان مرگ رسد، كفّارت واجب نشود كه عود حاصل نيايد.
ابن عباس گفت در تفسير- يعودون- قال: يندمون فيرجعون الى الالفة. و ذلك لانّ العود للقول هو المخالفة، يقال: عاد فلان لما قال، اى- رجع عمّا قال، هذا يوافق قول الشافعى- رجع، و ذلك لأنّ قصده بالظهار التحريم فاذا امسكها على النكاح و لم يطلّق قد خالف قوله، و رجع عمّا قال فتلزمه الكفّارة. و قال اهل الظاهر:العود هو اعادة لفظ الظهار، و معنى قوله: ثُمَّ يَعُودُونَ لِما قالُوا اى- الى ما قالوا؛ فان لم يكرّر اللفظ، فلا كفّارة عليه، و هو قول «ابى العالية»: و ذهب قوم الى ان الكفّارة تجب بنفس الظهار، و معنى العود هو العود الى ما كانوا عليه في الجاهلية من نفس الظهار، يعنى: اذا عاد الرجل فى الاسلام الى مثل ذلك القول لزمته الكفّارة و هو قول مجاهد و الثورى و قال قوم: المراد من العود هو الوطى، و هو قول الحسن و قتاده و طاوس و الزهرى. و قالوا: لا كفّارة عليه ما لم يطأها، و قال قوم: هو العزم على الوطى و هو قول مالك و اصحاب الرأى. قوله: فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ اى- رقبة مؤمنة، لانّ اللَّه سبحانه قيّد الرقبة بالايمان في كفّارة القتل و اطلق فى هذا الموضع.
و من حكم المطلق ان يحمل على المقيّد. مِنْ قَبْلِ أَنْ يَتَمَاسَّا اى- من قبل ان يتجامعا. فالجماع محرّم على المظاهر، حتى يكفّر فان وطىء قبل التكفير فقد فعل محرّما و لا يسقط عنه الكفّارة، بل يأتى بها على وجه القضاء كما لو اخّر الصلاة عن وقتها فانه لا يسقط عنه اتيانها، بل يلزمه قضاؤها و سواء كفّر بالاعتاق او الصيام او الاطعام، فانّه يجب عليه تقديم الكفّارة على الوطى. و قال ابو حنيفة: «ان كفّر بالاطعام جاز له ان يطأ ثم يطعم، لانّ اللَّه تعالى قيّد العتق و الصوم بما قبل المسيس و قال فى الاطعام: فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَإِطْعامُ سِتِّينَ مِسْكِيناً و لم يقل من قبل ان يتماسّا و عند الآخرين الاطلاق فى الاطعام، محمول على المقيد فى العتق و الصيام.
فهذا حكم و طى المظاهر، امّا غير الوطى من القبلة و التلذّذ، فانّه لا يحرّم قبل التكفير فى قولى اكثر العلماء و هو قول حسن و سفيان. و اظهر قول الشافعى كما انّ الحيض يحرّم الوطى دون سائر الاستمتاعات، و ذهب بعضهم الى انّه يحرّم جميعها لانّ اسم- التماس تناول الكل، ذلِكُمْ تُوعَظُونَ بِهِ اى- ذلكم التغليظ فى الكفّارة تؤمرون به و تخبرون بان فرضكم ذلك.
فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ فان افطر يوما متعمّدا او نسى النية يجب عليه استيناف شهرين، و ان افطر بعذر المرض او السفر، ففيه القولان: و ان تخلل[2] صوم الشهرين زمان لا يصحّ فيه الصوم، كالعيدين و ايام التشريق[3] و ايام شهر رمضان ينقطع التتابع و يجب الاستيناف. و ان وطىء المظاهر فى الشهرين ان وطئها نهارا بطل التتابع و عليه الاستيناف، و ان وطئها ليلا لم يبطل التتابع.
و قال ابو حنيفة:سواء وطىء ليلا او نهارا، فانّه يبطل التتابع و عليه الاستيناف.
فَمَنْ لَمْ يَسْتَطِعْ يعنى: المظاهر اذا لم يستطع الصوم لمرض او كبر او فرط شهوة و لا يصبر عن الجماع، يجب عليه اطعام ستين مسكينا.
روى ان النبى (ص) قال لخولة بنت ثعلبة حين جاءته مريه، يعنى زوجها-: فليعتق رقبة. قالت: و الذى بعثك بالحق ما عنده رقبة و لا يملكها. قال: فليصم شهرين متتعابعين، فقالت: و الذى بعثك بالحق لو كلّفته ثلاثة ايام ما استطاع.
قال مريه: فليطعم طعام ستّين مسكينا. قالت:و الذى بعثك بالحق ما يقدر عليه. قال مريه: فليذهب الى فلان بن فلان فقد اخبرنى ان عنده شطر تمر صدقة فليأخذه صدقة عليه ثمّ ليتصدّق به على ستّين مسكينا.
وفى رواية اخرى: لمّا نزل فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ انقطع الكلام دعا رسول اللَّه (ص) اوسا فقرأها عليه، قال اوس: ما املك رقبة، فنزل الصيام و انقطع الكلام، فقرأها عليه
و قال اوس: انّى اذا لم آكل فى يوم مرارا اصابنى دوران، فنزل الاطعام، فقرأها عليه؛ فقال: لقد بتنا طاوئين اللّيلة. فقال: اذهب الى بنى زريق، يعنى قبيلة من الانصار،فخذ صدقتهم فاطعم منها ستّين مسكينا و كل الباقى مع اهلك.
وروى انّ رسول اللَّه (ص) اتى بخمسة عشر صاعا فاعطاه اوسا فقال تصدّق به.
وروى انّ المجادلة أتت يوما عمر بن الخطاب فسألته حاجة و اغلظت له فى الكلام شديدا.
فنهاها الناس و اغلظوا لها و قالوا لها: ترفعين صوتك على امير المؤمنين؟- فنهاهم عمر فقال: دعوها فانّها امرأة سمع اللَّه قولها من فوق سبع سماوات.
ذلك لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ اى- ذلك الحكم، و قيل: فرض ذلك لتؤمنوا باللّه و رسوله و لا تستعملوا احكام الجاهلية. وَ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ يعنى: ما وصف من الكفّارات و الظهار. و اصل الحدّ المنع؛ و الحدّاد- البوّاب يمنع الناس. و أخذ احداد المرأة من امتناعها من التبعّل و الزينة. وَ لِلْكافِرِينَ عَذابٌ أَلِيمٌ لتركهم العمل بهذا الحكم.
إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ. المحادّة- المشاقّة و المخالفة، و هى ان تكون فى حدّ و شقّ و صاحبك فى حدّ و شقّ. كُبِتُوا اى- اخزوا و هزموا، كقوله:
«او يكبتهم» و يقال: كبته لوجهه. كَما كُبِتَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ- كفّار الامم الخالية الّذين حادّوا اللَّه و رسوله. و قيل: اخزوا يوم الخندق بالقتل و الهزيمة و ردّ كيدهم فى نحورهم كما اخزى الكفّار قبلهم. وَ قَدْ أَنْزَلْنا- اوحينا الى محمد (ص) آياتٍ بَيِّناتٍ يعنى: القرآن المبين فيه الحلال و الحرام و الاحكام. و قيل:
أَنْزَلْنا آياتٍ فيمن حادّ اللَّه و رسوله من قبلهم فيما فعلنا بهم من الاهلاك. وَ لِلْكافِرِينَ فى الدّنيا و الآخرة عَذابٌ مُهِينٌ يذلّهم و يخزيهم.
يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ يحييهم و يحشرهم، جَمِيعاً فى حالة واحدة، فَيُنَبِّئُهُمْ يخبرهم بِما عَمِلُوا من خير و شرّ ليعلموا وجوب الحجة عليهم، أَحْصاهُ اللَّهُ اى- احاط علمه بتفصيل اعمالهم و وَ نَسُوهُ اى- و قد سهوا عنه، ناسين ما قدّمت ايديهم. و قيل: نَسُوهُ اى- تركوا العمل به و بما امروا وَ اللَّهُ عَلى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ لا يغيب عنه شىء، و قيل: يشهد عليهم فلا يستطيعون ردّها دفعا و انكارا.
أَ لَمْ تَرَ اى- الم تعلم؟ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ لا يعزب عن علمه شىء ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ اى- ما يقع من مناجاة ثلاثة، فيكون النجوى بمعنى الاسرار و هو مصدر على وزن فعلى، مشتق من النجوة و هى المرتفع من الارض، لبعد الحاضرين عنها. و قيل: النجوى القوم، المتناجون، كقوله: «و إذ هم نجوى» و قوله: ثَلاثَةٍ خفض باضافة النجوى اليه. و يجوز ان يكون خفضا لانّها من نعت النجوى: إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ بالعلم يعلم نجويهم. وَ لا خَمْسَةٍ إِلَّا هُوَ سادِسُهُمْ وَ لا أَدْنى مِنْ ذلِكَ وَ لا أَكْثَرَ خفض لاتّباعه الثلاثة و الخمسة.
و قرأ يعقوب:اكثر بالرفع ردّا على محل من نجوى كقوله: «وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ» و «لا طائر» فى قراءة من رفعها. أَيْنَ ما كانُوا من السماء و الارض ثُمَّ يُنَبِّئُهُمْ بِما عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ توبيخا لهم و تأكيدا للحجة عليهم. إِنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ- لا يخفى عليه شىء و سبب نزول هذه الآية ثلاثة نفر مضى ذكرهم فى سورة الزخرف.
أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى اين آيه در شأن جهودان و منافقان فرو آمد كه ميخواستند كه پيوسته رنجى و اندوهى بر دل مسلمانان مىنهند. قومى ازين منافقان فراهم مىنشستند و پوشيده با يكديگر سخن ميگفتند و پنهان از مسلمانان بنا صواب رازها ميگفتند، چون مسلمانان را ميديدند، با يكديگر بچشم مينمودند. و با مسلمانان مىنگرستند و چنان مينمودند كه مادر حق شما آن ميدانيم كه اگر شما بشنويد اندوهگن شويد.
و مسلمانان را تهمت در دل ميافتاد در حق برادران و خويشان كه در غزاها بودند؛ ميگفتند: مگر اينان خبرى از قتل و مرگ شنيدهاند و بر از با يكديگر ميگويند، و بيكديگر بچشم همى نمايند كه هيچ مگوييد؟ و مسلمانان به اين معنى دلتنگ همى گشتند. و مقصود منافقان در آن راز باطل همين بود كه مسلمانان را تهمتى در دل افكنند و اندوهگن كنند؛ پس تا آن گه كه آن قوم از غزاها باز ميگشتند و بسلامت بوطن خود ميرسيدند، ايشان در اندوه ميبودند. آخر اين مسلمانان شكايت كردند برسول خدا (ص) از اين احوال و رسول ايشان را فرمود كه: نيز براز سخن مگوييد و با يكديگر به اين معنى منشينيد.
ايشان فرمان رسول بر كار نمي گرفتند و باز بر مناجات باطل خود باز مىگشتند،تا در شأن ايشان اين آيه آمد كه: أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى ثُمَّ يَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ اى- يرجعون الى المناجاة التي نهوا عنها. وَ يَتَناجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ اى بالمعصية و الظلم وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ. يعنى: و بما يصيرون عاصين للرسول اذا كان نهاهم عن ذلك، و قيل: يوصى بعضهم بعضا بمعصية الرسول فى نجويهم و يقول بعضهم لبعض: خالفوا امره، و قرأ حمزة «و ينتجون»؛ تقول: تناجينا و انتجينا بمعنى واحد، و تقول: ناجيت فلانا و نجوته بمعنى واحد، و هو نجى و انا نجيه. وَ إِذا جاؤُكَ حَيَّوْكَ بِما لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ هؤلاء قوم اليهود، كانوا يدخلون على النبى (ص) و يقولون السام عليك؛ و السام الموت، و هم يوهمونه انّهم يقولون السلام عليك، و كان النبى (ص) يردّ عليهم فيقول: عليكم!
فاذا خرجوا، قالوا: لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِما نَقُولُ يعنى: لو كان هذا نبيا، لعذّبنا اللَّه بما نقول. قال اللَّه تعالى ردّ عليهم. حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ اى- كافيهم عذاب جهنم. يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصِيرُ المنقلب و المأوى.
روى عن ابن ابى مليكة عن عائشة «انّ اليهود اتوا النبى (ص) فقالوا: السام عليك يا محمد. قال: و عليكم. ففطنت عائشة فقالت: عليكم السام و اللعنة يا اولاد القردة و الخنازير. فقال رسول اللَّه: مهلا يا عائشة، عليك بالرفق، و اياك و العنف و الفحش، ان اللَّه يبغض الفحش و التفحش». قالت: أ و لم تسمع ما قالوا؟ قال: «أ و لم تسمعى ما قلت؟ رددت عليهم! فيستجاب بى فيهم و لا يستجاب لهم فىّ».
وقال رسول اللَّه (ص): اذا سلّم عليكم اهل الكتاب، فقولوا: و عليكم؛ثمّ انّ اللَّه تعالى نهى المؤمنين ان يتناجوا فيما بينهم كفعل المنافقين و اليهود.
فقال:يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَناجَيْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ كفعل المنافقين. و قال مقاتل: هذا خطاب للمنافقين، يعنى: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا في الظاهر بلسانهم إِذا تَناجَيْتُمْ فَلا تَتَناجَوْا بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ تَناجَوْا بِالْبِرِّ وَ التَّقْوى اى- بما ثبّت فى القلوب من طاعة اللَّه وَ التَّقْوى اى- بالعفاف عمّا حرّم اللَّه عزّ و جل. ثم خوّفهم. فقال: وَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ اى- تجمعون بعد الموت فتردّون الى حكمه.
إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ اى- النجوى بالاثم و العدوان من فعل الشيطان و تزيينه و تسويله، لِيَحْزُنَ الَّذِينَ آمَنُوا. حزنه و احزنه واحد، اى- ليغمّ مؤمنى الصحابة به بما يتوهمون انه لوقوع بليّة و مصيبة. وَ لَيْسَ الشيطان و لا نجويهم فيما بينهم بضار المؤمنين، شَيْئاً إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ بعلمه و قضائه و قدره.
و قيل: لا يضرّهم شيئا الّا اذا اراد اللَّه ذلك: وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ اى- فليفوّضوا امورهم اليه و ليثقوا به؛ و قيل: فى معنى قوله: إِنَّمَا النَّجْوى مِنَ الشَّيْطانِ هو احلام النوم التي يراها الانسان فى نومه فيحزنه.
و صحّ عن رسول اللَّه (ص) قال: «اذا كنتم ثلاثة فلا يتناجى اثنان دون الثالث، فانّ ذلك يحزنه».
وفى رواية: «الّا ان يستأذنه».
النوبة الثالثة
قوله تعالى: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. اى مرغى كه تا از آشيان قدم بر آمدى شكارت همه جگرهاى صدّيقان است، تماشاگاهت همه ارواح عاشقان است، آشيانت دلهاى محبانست، پروازت همه بر هواى جان عاشقانست. اى عزيزى كه تا تو نقاب از چهره جمال برداشتى همه خراباتها كعبه وصال گشت، كنشت و كليسا بمسجد و محراب بدل گشت، زنارها كمر عشق دين شد:
| چون تو نمودى جمال، عشق بتان شد هوس | رو كه ازين دلبران، كار تو دارى و بس! |
قوله تعالى: قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها وَ تَشْتَكِي إِلَى اللَّهِ من كان اضعف، فالرب به الطف. ربّ الارباب، خداوند همه خداوندان، لطيف و كريم و مهربان، كار ضعيفان چنان سازد كه جمله اقويا از آن در تعجب آيند. صد- هزار مقرّب مسبّح مقدّس در بحار ركوع و سجود غوص كردند و بر درگاه عزّت آواز تسبيح و تقديس برآوردند و كس حديث ايشان نكرد، و آن ضعيفه بينواى عاجز، آن مجادله، كه از سر سوز و تحيّر بر آن درگاه بزاريد و از نوميدى بناليد، بنگر كه قرآن مجيد رقم اعزاز بر كسوه راز وى چون كشيد كه: قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها وَ تَشْتَكِي إِلَى اللَّهِ ما آن شكوى وى نيوشيديم و ناله و دعاء وى شنيديم و آن رنجورى و بندورى[4] كه در آن بمانده بود، از جهت ظهار شوهر گشايش پديد كرديم. ما آن خداونديم كه هر درماندهاى را كش يار نماند، نيك ياريم، هر بندورى را بند گشائيم؛ هر غمگينى را غم زدائيم؛ شنونده آواز درويشانيم، نيوشنده راز بيچارگانيم، پاسخ كننده نياز درماندگانيم.
در خبر است كه اين زن مجادله روزى پيش عمر خطاب آمد، در روزگار خلافت وى، شغلى را كه بوى داشت و بدرشتى با وى سخن گفت. جماعتى كه حاضر بودند، بانگ بر وى زدند، گفتند: نميدانى كه با امير المؤمنين سخن درشت نبايد گفت؟!- عمر با ايشان گفت: خاموش باشيد و اين ضعيفه را حرمت داريد، كه اين آن زن است كه حق جلّ جلاله از وراء هفت طبقه آسمان سخن وى بشنيد و اين نواخت و كرامت بر سر وى نهاد كه: قَدْ سَمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتِي تُجادِلُكَ فِي زَوْجِها وَ تَشْتَكِي إِلَى اللَّهِ.
اى مسلمانان درويشان را حرمت داريد و بمراعات و مواسات با ايشان بخداى تقرّب كنيد، كه ايشان اگر چه امروز بيچارگان و بينوايانند، فردا ملوك جنت مأوى و بزرگان فردوس اعلى ايشاناند. بدان منگريد كه امروز در حال ايشان خلل است، و جامه ايشان خلق است، و رخسار ايشان زرد است، و دل ايشان پردرد است؛ بدان نگريد كه فردا عزيزان دار السلام و رئيسان دار المقام ايشان باشند، حال ايشان چنانست كه شاعر گويد:
| اين درويشان ز وصل بويى دارند | گويى ز شراب مهر جويى دارند | |
| در مجلس ذكر، هاى و هويى دارند | مى نعره زنان كز و چنويى دارند |
اگر مؤمنان امّت احمد را خود اين تشريف بودى كه رب العالمين درين سوره ميگويد كه: ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ الى قوله: و هُوَ مَعَهُمْ تمام بودى. اصحاب كهف را با جلال رتبت ايشان و كمال منزلت ايشان ميگويد:
«ثَلاثَةٌ رابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ» وَ «يَقُولُونَ خَمْسَةٌ سادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ» سه بودند چهارم ايشان كلب ايشان، يا پنج بودند، ششم ايشان كلب ايشان؛ و اين امّت را ميگويد: سه كس فراهم نيايند رازى را كه گويند كه نه چهارم ايشان اللَّه بود. ور پنج كس باشند، ششم ايشان اللَّه بود؛ بعلم با ايشان بود، بفضل و نصرت با ايشان بود، مونس دل ايشان بود، همراه و همراز ايشان بود.
ذو النون مصرى گفت: بر اطراف نيل ميگذشتم، جوانى را ديدم شورى عظيم داشت. گفتم: از كجايى اى غريب؟- جواب داد ببديهت كه غريب كه باشد او كه با وى انسى دارد؟ تنها چون بود كسى كه همراهش او بود؟ ذو النون از دست خود رها شد، ولهى در وى آمد، ساعتى از خود غائب گشت، بيخود نعرهاى همى كشيد!
جوان گفت: اى پير طريقت ترا چه روى نمود اين ساعت؟- گفت: دارو با درد موافق افتاد! آن گه روى سوى آسمان كرد، در مناجات شد؛ گفت: اى خداوندى كه درمان دلها تو دارى، كيمياى حاصلها تو سازى، فغان جانها تو شنوى، تاوش[5] خاطرها تو بينى؛ درياب اين بيچاره كه در غرقابست و دلش از بيم درد نبايست[6] كبابست؛ دردى دارد كه بهى مباد او را، اين درد صوابست؛ با دردمندى بدرد خرسند كسى را چه حسابست؟!
________________________________________
[1] ( 1) ج: تظهر.
[2] ( 1)- ج: يخلل:
[3] ( 2)- ايام تشريق:« سه روز است سپس عيد گوسپند كاشان» التفهيم ص 253.
[4] ( 1) بندورى: در اينجا بمعنى دربندى و قيد آمده است.
[5] ( 1) تاوش: صورت ديگرى است از تابش بمعنى فروغ.
[6] ( 2) نبايست: نابايست.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد دهم