ترجمه بیان السعاده فى مقامات العباده سلطان محمد گنابادی«سلطانعلیشاه» سوره بقره 185 تا 199
[سوره البقرة (2): آيه 185]
شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ فَلْيَصُمْهُ وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (185)
ترجمه:
ماه رمضان ماهى است كه قرآن در آن نازل شده است براى هدايت بشر و براى راهنمايى و امتياز حق از باطل. پس هر كه دريابد ماه رمضان را بايد روزه بدارد و كسى كه بيمار يا در سفر باشد به شماره آنچه روزه خورده است از ماههاى ديگر روزه دارد كه خداوند براى شما حكم را آسان خواسته، تكليف را مشكل نگرفته است تا اينكه عدد روزه را تكميل كرده و خدا را به عظمت ذكر كنيد كه شما را به دين اسلام هدايت فرموده باشد كه از اين نعمت بزرگ سپاس گزاريد.
تفسير:
تحقيق نزول كتاب دفعة و تدريجا
«شَهْرُ رَمَضانَ»: مبتدا است و خبر آن «الَّذِي أُنْزِلَ فِيهِ الْقُرْآنُ»: است و ممكن است اين جمله صفت (شهر رمضان) باشد و خبر آن كه «هذه الأيّام» باشد محذوف باشد، يا اينكه «شهر رمضان» خبر مبتداى محذوف است، به اين نحو «هذه الأيّام شهر رمضان» يا بدل است از «صيام» به تقدير مضاف كه مىشود «صيام شهر رمضان» و وجه نزول قرآن در ماه رمضان، با اينكه قرآن در طول بيست و سه سال نازل شده، اين است كه قرآن در يكجا از مقام جمع و از نزد حكيم خبير به بيت المعمور كه در آسمان چهارم و در مقابل كعبه و مقام قلب نبىّ صلّى اللّه عليه و آله قرار گرفته نازل شده، و از آنجا به طور تفصيل در مدّت مذكور بر سينه نبىّ صلّى اللّه عليه و آله نازل شده است و هر سال از بيت المعمور بر سينه نبىّ صلّى اللّه عليه و آله يا وصىّ او از تأويل قرآن و متشابهات آن نازل مىشود. همان چيزى كه خدا بخواهد از قبيل نسخ منسوخ و اثبات مثبت، و اطلاق مطلق، و تقييد مقيّد و تعميم عامّ و تخصيص خاصّ.
طبق آنچه كه روايت شده، بيشتر كتابهاى آسمانى در ماه رمضان نازل شده، زيرا ماه رمضان ماه حبس نفس است از توجّه به نيروها و ادراكات ظاهرى و از خواسته ها و آرزوهاى نفسانى، و تا زمانى كه- نفس كه از آن تعبير به سينه مىشود- از توجه به دار دنيا حبس نشود، آماده نقش بستن غيبى و مشاهده و سماع از غيب نمى شود. و به اعتبار تأويل ماه رمضان عبارت از مقام ظهور نفس است به امساك از غير خدا و توجّه به خدا و به همين جهت ماه رمضان ناميده شده است، زيرا كه رمضان نام خداى تعالى است.
تحقيق اينكه قرآن مبيّن هدايت است
«هُدىً لِلنَّاسِ وَ بَيِّناتٍ مِنَ الْهُدى وَ الْفُرْقانِ»: لفظ «من» از حروف بيانيّه است. بدان كه فرستادگان و رسولان خدا در مقامات و درجات با هم تفاوت دارند، زيرا مقاماتى كه در لطائف رسالت و درجات آنهاست، نهايتى ندارد. امّهات آن درجات، گاهى به صد هزار، و گاهى به صد و بيست هزار و گاهى به صد و بيست و چهار هزار محدود مىشود و برخى از آن مقامات و درجات، بالاى بعضى ديگر است و هر يك از آن درجات برتر بر پايينتر احاطه دارد، به اين معنى كه مرتبه پايين از جمله درجات مرتبه بالاست، و هر مقامى، صاحبى از رسولان دارد، زيرا هر مقامى لطيفه خاصى از لطائف رسالت را اقتضا مى كند و هر لطيفه اى از آن لطائف در رسولى از رسولان ظاهر مىشود، و هر رسولى كه به مقام عالى برسد، بر رسولانى كه در درجه پايينتر قرار دارند احاطه دارد و آنان از جمله شئون و درجات او مى شوند، و هر كتاب و شريعتى كه از پيامبران برتر باشد، بر شرايع و كتابهاى پايينتر احاطه دارد و آن كتاب و شريعت، از آخرين و عالى ترين مقامات رسولى كه آن كتاب و شريعت را آورده نشأت مى گيرد و از آنجا به مقام صدر رسول نازل مىشود. لذا، رسالت محمّد صلّى اللّه عليه و آله، آخرين مقامات رسالت است، مقامى كه فوق امكان است، و آن مقام جمع مطلق است كه بالاتر از آن مقامى نيست. به خلاف ساير مقامها كه در آنها از يك وجه پراكندگى هست، اگر چه آن پراكندگى به وسيله تقييد به امكان و جدا شدن از وجوب حاصل شده باشد.
از همين جاست كه انبيا و كتابها و شرايع آنان، زير پرچم و كتاب و شريعت محمّد صلّى اللّه عليه و آله قرار گرفته اند و حلال او حلال است تا روز قيامت، و حرام او حرام است تا روز قيامت، و كهنه شدن و نسخ به كتاب و شريعت او راه نمى يابد، و نام قرآن مخصوص به كتاب او است. زيرا قرآن مصدرى است كه از قرأ قرآنا، به معنى جمع كرد جمع كردنى، گرفته شده است، اگر چه از قرأ قرآنا به معنى تلاوت و خواندن گرفته شده باشد، زيرا آن نيز از قرأ به معنى «جمع» مأخوذ است. تنها كتابى كه ناشى از مقام جمع مطلق است، كتاب محمّد صلّى اللّه عليه و آله است، نه ساير كتابها كه آنها ناشى از مقامات امكان هستند، كه هيچ يك از آنها خالى از پراكندگى نيست.
كتابى كه از مقام عالى به مقام صدر و طبع نازل شده، داراى دو وجه است: يك وجه به عالم مقام عالى و يك وجه به عالم مقام دانى. به اعتبار آن وجهى كه به عالم مقام نازل است مفصّل است، مانند تفصيلى كه آن مقام دارد و ظاهر است به همان اندازه اى كه آن مقام ظهور دارد، و فارق نسخه هاى مقام عالى و اشباح[1] عالم پايينتر است. پس قرآن با تفاصيلش، بيّنات واضحات، يعنى روشن و واضح است، و به اعتبار آن وجهى كه به سوى عالى است، عبارت از هدايت است، و به اعتبار وجهى كه به سوى پايين است عبارت از فرقان است.
«فَمَنْ شَهِدَ مِنْكُمُ الشَّهْرَ»: اين جمله فرع جمله قبل است، يعنى وقتى كه ماه رمضان ماه نزول قرآن است، پس لازم است بر شما از غير خدا در آن ماه امساك كنيد و روزه بداريد و همچنين، از خواسته هاى مقام دانى شما كه همان مقام نفس است، امساك نماييد، تا اينكه خواسته هاى روح و باب غيب بر شما باز شود. پس كسى از شما كه حاضر باشد، نه مسافر، بايد روزه بگيرد، چنانچه امام صادق (ع) اين گونه تفسير نموده[2] و در ردّ كسى كه در سفر بين صوم و افطار مخيّر مى كرد، فرمود: چه قدر آيه واضح و بيّن است. كسى كه حاضر باشد، روزه بگيرد و كسى كه مسافر باشد، روزه نگيرد، پس امام (ع)، مفهوم مخالفت را معتبر دانست، و مفاهيم اگرچه حجّت و دليل نيستند، ولى در مقام خطابه و جدل معتبر است.
«فَلْيَصُمْهُ»: پس بايد در آن ماه روزه بگيرد.
«وَ مَنْ كانَ مَرِيضاً»: و اگر بيمار باشد، نگيرد، البته مرضى كه به سبب آن روزه ضرر داشته باشد.
«أَوْ عَلى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ»: (يا در سفر باشد، زمان آن ايّام ديگرى است)، به مفهوم مخالف در اينجا تصريح شده، يعنى كسى كه در ماه رمضان حاضر نيست روزه نگيرد، و بر او واجب است به عدد روزهايى كه روزه نگرفته در غير رمضان از روزهاى ديگر روزه بگيرد. و امر به افطار در بيمارى و سفر را تأكيد نموده، اول با تصريح دوم با اشاره و سوم با تأكيد مفهوم مخالف.
«يُرِيدُ اللَّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ»: پاسخ پرسش مقدّر است، گويا كه گفته شده:
خداوند چه قصد كرده از اينكه گاهى امر به روزه مى كند، سپس امر به افطار و روزه بعد از افطار؟ پس مى فرمايد: خداوند به شما آسانى را قصد كرده و حكم را آسان خواسته است.
«وَ لا يُرِيدُ بِكُمُ الْعُسْرَ»: و سختى براى شما نخواسته است، و در روزه گرفتن در حال سفر و بيمارى، سختى شديد است، و اينكه اجازه داده است روزه را بخوريد به دليل آسان گرفتن بر شماست.
«وَ لِتُكْمِلُوا الْعِدَّةَ»: (و بايد كه عده را كامل كنيد)، اين جمله عطف است به اعتبار معنى، گويا كه گفته است: براى اينكه روزه بر شما سخت نشود و براى اينكه عدد را تكميل كنيد … و اينكه عدول نمود به «يُرِيدُ اللَّهُ» براى اينكه تصريح به اراده خدا بكند و اين به جهت بزرگداشت و مورد لطف قرار دادن آنان است. پس جمله اول علّت ترخيص در خوردن روزه است و اين جمله علّت امر به روزه گرفتن در روزهاى ديگر است.
«وَ لِتُكَبِّرُوا اللَّهَ عَلى ما هَداكُمْ»: علّت امر به مطلق روزه است، زيرا روزه صورت تبرّى و بيزارى جستن است، و با تبرّى موانع قلب از توجّه به خدا و عظمتش برداشته مىشود، و با توجّه به عظمت و كبرياى خدا ظاهر گشته، و با ظهور عظمت و كبريا، غفلت و نسيان مرتفع مى شود، زيرا آن دو حاصل نمىشوند مگر از ناحيه استتار و زير پرده ماندن عظمت خداى تعالى، چنانچه مولوى (ره) گفته است:
| لا تؤاخذ إن نسينا شد گواه | كه بود نسيان به وجهى هم گناه | |
| زان كه استعمال تعظيم او نكرد | ورنه نسيان در نياوردى نبرد | |
با از بين رفتن نسيان و غفلت از منعم درباره نعمت، شكر حاصل مىشود و لذا گفتار قبلى را تعقيب نمود به قول خداى تعالى:
«وَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ»: يعنى در مورد نعمت نظر به منعم بكنيد و آن از بزرگترين مقامات انسان است. و چون روزه گرفتن موجب تكبير و تعظيم خداست، خداى تعالى در آخر ماه روزه يعنى شب فطر بعد از نماز، در رفتن به سوى نماز عيد، تكبير را با كيفيت خاصى مستحب نموده كه در كتب فقهى ياد شده است.
[سوره البقرة (2): آيه 186]
وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ (186)
ترجمه:
چون بندگان من از دورى و نزديكى من از تو پرسند، بدانند كه من به آنها نزديك خواهم بود. هر كه مرا خواند دعايش را اجابت كنم، پس بايد دعوت مرا بپذيرند و به من ايمان آورند تا به سعادت راه يابند.
تفسير:
«وَ إِذا سَأَلَكَ عِبادِي عَنِّي»: اين عبارت جمله مستأنفه است، بنابراين كه واو براى استيناف بيايد، ولى آمدن واو براى استيناف محض، بدون اينكه نوعى ربط با سابق داشته باشد، جدّا بعيد است. پس اگر خواستى، نام آن را استيناف شبيه به عطف بگذار، يا اينكه عطف به اعتبار معنى است، گويا كه گفته شده: هرگاه پرسش كنند، از طاعت من بگو بر شما روزه واجب شده است، و هرگاه از نسبت من بپرسند، بگو من نزديكم … چون مقصود از پرسش از خدا، پرسش از نسبت خدا با بندگانش است، بنابراين، به قرينه، پرسش با بندگانش را پاسخ مىدهد.
تحقيق قرب و نزديك بودن خداى تعالى
«فَإِنِّي قَرِيبٌ»: يعنى به آنان پاسخ بده كه خدا نزديك است، زيرا من نزديك هستم و آن از قبيل نشستن سبب جاى مسبّب است، و نزديك بودن خداى تعالى، قرب مكانى و زمانى و شرفى و رتبه اى نيست، بلكه قرب خداوند هيچ ماهيتى ندارد تا اينكه حدّ و تعريف داشته باشد، و كيفيتى ندارد تا با رسم تعريف شود، بلكه قرب خداوند، نزديك بودن قيّومى است، مانند قرب آنچه كه قوام و استوارى اشيا به آن است، بلكه مانند قرب وحدت به مراتب اعداد است، زيرا وقتى به مراتب اعداد نظر شود، در آنها جز وحدت صرف يافت نمىشود، بدون اينكه چيزى به آنها ضميمه شده باشد، با اينكه مراتب اعداد غير از وحدت است و آثار و خواص آنها غير از آثار و خواص وحدت است. پس وحدت، نزديكترين اشيا به اعداد است و در عين حال، دورترين اشيا است به آنها، تا آنجا كه گفته شده كه وحدت ضد اعداد است.
پس چقدر نزديك هستى تو اى كسى كه براى تو وحدانيت عدد است و چقدر دوريم ما كه موصوف به كثرت هستيم و چه خوب گفته شده است:
| دوست نزديكتر از من به من است | وين عجبتر كه من از وى دورم | |
براى اشاره به اين قرب، امام (ع) فرموده است[3]: داخل در اشيا است نه مانند دخول چيزى در چيزى، اشاره به اين است كه كيفيّت پذير نيست. و اين نزديك بودن نتيجه رحمت رحمانى است كه در آن همه اشيا مساوى هستند، و براى خدا، قرب ديگرى نيز هست كه نتيجه رحمت رحيمى خداست. در همين نزديك بودن است كه برترى جويندگان (در راه وصول) به هم برترى مىجويند و در آن از همديگر سبقت مىجويند، و با همين قرب، خداوند بر بندگانش در هر روز، در شأنى تجلّى مى كند.
يكى از لطيفه پردازان درباره نزديكى خدا با بنده، اين گونه اشاره دارد:
| بيزارم از آن كهنه خدايى كه تو دارى | هر روز مرا تازه خدايى دگرستى | |
اين قرب براى كسى حاصل مىشود كه به اختيار از كثرتهاى نفسانى خود مقدارى بريده باشد و خداوند مقدارى از وحدتش را به او پاداش داده است. كسى كه از اين قرب چيزى در او نباشد، ملعون و مطرود و مبغوض مى شود، و هر كس كه بهره اى از آن دارد، مشمول رحمت و دعوت و رضاى الهى است.
همين لذّت قرب و اقتضاى شدّت لذّت است كه رياضت و مجاهدت و شب زندهدارى و تشنگى نيمروز بر سالكان، آسان شده است و اگر لذّت نبود، هيچ كس بر نفس و شهوات آن غالب نمىشد.
روايت شده است كه اعرابى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پرسيد: آيا پروردگار ما نزديك است كه با او مناجات كنيم، يا دور است كه او را صدا بزنيم؟ پس آيه نازل شد[4].
بعضى گفته اند كه گروهى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پرسيدند: چگونه خدا را بخوانيم؟ پس اين آيه نازل شد.[5]
تحقيق اجابت و عدم اجابت خداى تعالى بندگان را
«أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذا دَعانِ»: «اجيب» خبر بعد از خبر است، يا جمله استينافيه و پاسخ از پرسش مقدّر است، و «الدّعوة» يا به معنى مصدرى است، و يا به معنى آن چيزى است كه به خاطر و براى او دعا مىشود. «الدّاع» وصل است به نيّت وقف، و انداختن ياء از «دعان» براى اشاره به اين است كه دعاى هر دعاكننده از رسيدن به مقام ذات قاصر است، به اين نحو كه دعوت شونده عبارت از ذات است، بىآنكه عنوانى براى او باشد.
جمله «اذا دعان» شرط است كه جزايش به قرينه جمله قبلى حذف شده است و اسقاط ياء متكلّم و اكتفا كردن به نون[6] وقايه و كسره آن براى همان اشعار و اشارهاى است كه گفتيم.
«إذا» ظرف اجابت نيست، خواه متضمّن معنى شرط باشد، به اين نحو كه «اجيب» پاسخ آن فرض شود، خواه چنين نباشد به اينكه متعلّق به «اجيب» باشد كه ياد شده، زيرا در اخبارى كه دلالت بر تأخّر اجابت از وقت دعا مىكند، «إذا» منصوب است به «دعان» يا اينكه مىگوييم: آن ظرف اجابت است و ليكن مقصود اين است كه اگر دعاكننده مرا بخواند نه غير مرا، خواه آن غير، از نامهاى من باشد يا از غير نامهاى من، حتما بدون مهلت و تأخير پاسخ او را مىدهم. زيرا انسان وقتى كه مظهر شيطان باشد، آن را مىخواند، خواه دعاى او با لفظ اللّه و رحمن و رحيم باشد يا با غير آن الفاظ، و اگر انسان مظهر شيطان نباشد و متوجّه به سوى رحمن شود، در اين صورت اگر در يك مقام خاص توقّف كرد و خود را به حدّى محدود نمود، دعاى او از آن حدّ تجاوز نمىكند، بلكه خدا را مىخواند به عنوان ظهور خدا در آن مقام، و نامى كه خداوند به سبب آن بر او ظاهر شده، مسمّايى در همان مقام است، بنابراين، دعاكننده اسم را مىخواند نه مسمّى را. و اگر در حدّى محدود نباشد و در مقامى توقّف نكند، ديگر عنوانى كه خدا را به آن عنوان مىخواند مسمّى نيست، بلكه اسم است و دعاكننده مسمّى را مىخواند، به اين نحو كه نامها را بر آن واقع مىكند، و در اين هنگام، اجابت خدا از وقت دعا تأخير پيدا نمىكند، بلكه مىگوييم در اين صورت خدا دعاكننده است.
و در اين مورد مولوى (ره) گفته است:
| چون خدا از خود سؤال وكد كند | پس دعاى خويش را چون ردّ كند | |
شرطهاى استجابت دعا كه از اخبار زيادى استفاده مىشود، بر اين معنى دلالت مىكند و خداوند دعاى دعاكننده را اجابت مىكند در صورتى كه ذات خدا را بخواند نه غير ذاتش را، يعنى اينكه دعاكننده الهى شود نه شيطانى، و نه اينكه بر حدّى توقف نمايد.
از امام صادق (ع) روايت شده است كه او آيه «أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ …» را خواند[7]، پس از او پرسيدند، چه شده كه ما دعا مىكنيم ولى استجابت براى ما حاصل نمىشود؟ پس فرمود: جهت عدم استجابت دعا اين است كه شما مىخوانيد كسى را كه نمىشناسيد، درخواست مىكنيد چيزى را كه نمىفهميد، پس اضطرار عين دين است، و زيادى دعا همراه با كورى از خدا، از نشانه هاى خوارى است. كسى كه نفس را در برابر خدا خوار ندارد و قلب و سرّش را تحت قدرت خدا قرار ندهد، با پرسش خويش بر خدا فرمان رانده و گمان كرده است كه درخواستش دعاست، اين چنين حكم و امر بر خدا، مانند جرأت و جسارت بر خداست. پس قول امام (ع)، «كسى را مىخوانيد كه نمىشناسيد[8]»، اشاره به احتجاب از خداست به سبب حدود، و قول او «اضطرار عين دين است» اشاره به اين است كه متديّن كسى است كه از وسايل دنيا منقطع شده و در توسّل به خدا مضطرّ باشد، و اين معنى تحقّق نمىيابد مگر وقتى كه از انانيّت و حدود آن كاملا خارج شود. طبق قول امام (ع)، «زيادى دعا با عدم شناخت و كورى از خدا از علايم خوارى است». اشاره به اين است كه در اين صورت مظهر شيطان مىشود نه مظهر رحمان و امام (ع)، با اين گفتار كه «كسى خوارى خود را تحت قدرت خدا نياورد … تا آخر حديث»، خواسته استشهاد كند بر اينكه كثرت دعا با كورى از خدا، نشانه اين است كه دعاكننده مظهر شيطان شده است، و به حكم شيطان بر خدا حكم مىكند.
پس معرفت خدا و فهميدن آنچه را كه مىپرسد و قطع شدن وسايل كه عبارت از همان دين است، و غلبه كردن سلطنت خدا بر انانيّت عبد، از شرطهاى استجابت دعاست كه از اين خبر استفاده مىشود، و همه اينها دلالت مىكند بر اينكه، اگر عبد از انانيت (من بودن- خودخواهى) خارج نشود، خدا را نمىخواند، بلكه بر خدا حكم مىكند، يا غير او را مىخواند.
در خبر ديگر از امام صادق (ع) است كه هر كس اطاعت خداى را در آنچه كه به آن امر كرده بنمايد، سپس او را بخواند، از جهت دعا خداوند دعاى او را اجابت مىكند. گفته شد: جهت دعا چيست؟ فرمود:
نخست حمد خدا را مىكنى و نعمتهايى را كه خدا به تو داده يادآور مىشوى، پس از آن شكر مىكنى، سپس صلوات بر نبىّ صلّى اللّه عليه و آله مىفرستى، بعد گناهانت را يادآور مىشوى و به آنها اقرار و اعتراف مىكنى، و سر انجام از گناهانت به خدا پناه مىبرى، پس اين جهت دعاى او است[9].
در خبر ديگر از امام صادق (ع) است در پاسخ كسى كه پرسش از مستجاب نشدن دعا نمود، فرمود: چون شما به عهد و پيمانى كه با خدا بستيد وفا نمىكنيد[10].
در خبر ديگرى از امام صادق (ع) است: كسى كه از استجابت دعايش خوشحال مىشود، بايد محل كسب خويش را پاكيزه كند (يعنى كسب حلال داشته باشد)[11].
در خبر ديگر از امام صادق (ع) است: بايد از همه مردم نوميد شوند و جز اميد به خدا برايشان باقى نماند[12].
همه اينها دلالت مىكند بر اينكه شرط دعا، خروج از انانيّت و ذليل بودن تحت قدرت خداست، و اين امر تا زمانى ادامه مىيابد كه ديگر خدا مورد دعاست. يا مىگوييم: «اذا» ظرف اجابت است، اما مقصود اين است كه دعاكننده وقتى كه مرا بخواند، يعنى مطلوب از خواندن من ذات من باشد نه چيز ديگر از امور دنيا و آخرت.
يا مقصود اين است كه دعاكننده وقتى كه مرا بخواند- نه غير مرا، كه در آن صورت، چون مظهر شيطان شده در حال خواندن من، او را مىخواند- آنچه كه از من خواسته است در صورتى كه صلاح او باشد يا براى او ذخيره مىكنم يا به او مىرسانم، و اگر صلاح او نباشد با چيز ديگرى دعاى او را اجابت مىكنم كه صلاح او باشد.
در خبر است كه[13] عبد دعا مىكند، پس خداوند به دو ملايكه مىگويد: دعاى او را اجابت كردم، ولى او را به همان حاجتش حبس نماييد.
در خبر ديگرى است كه هيچ كس خدا را نمى خواند، مگر اينكه خداوند اجابت مىكند او را، اما ظالم و ستمكار دعايش مردود است تا توبه كند. و اما كسى كه دعايش به حق است خداوند دعاى او را مستجاب كرده و بلا را از او برمى گرداند، به نحوى كه خودش هم خبردار نمى شود. يا اينكه ثواب زيادى را براى موقعى كه او به آن محتاج است، ذخيره مىكند و اگر آنچه كه عبد درخواست كرده به صلاح و خير او نيست كه داده شود، خداوند نمى دهد و امساك مىكند.
«فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَ لْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ»: ازآنرو كه خداى تعالى روزه را مقرر داشت و روزه جز امساك و خوددارى از لذّتها و خواستههاى حيوانى نيست، لذا مقام سخن مقام آن است كه درباره جماع و خوردن و نوشيدن و حلال و حرام بودن باشد، كه آيا در شب همچون روز حرام است؟ پس خدا جواب مىدهد:
[سوره البقرة (2): آيه 187]
أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ الرَّفَثُ إِلى نِسائِكُمْ هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ وَ عَفا عَنْكُمْ فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ إِلَى اللَّيْلِ وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ فَلا تَقْرَبُوها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللَّهُ آياتِهِ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ (187)
ترجمه:
براى شما در شبهاى ماه رمضان مباشرت با زنانتان حلال شد كه آنها جامه ستر و عفاف شما و شما نيز لباس عفت آنها هستيد، و خدا چون دانست كه شما در كار مباشرت زنان به خود خيانت مى كنيد، لذا از حكم حرمت درگذشت و گناه شما را بخشيد. از اكنون در شب رمضان رواست كه با زنها به حلال مباشرت كنيد و از خدا آنچه مقدّر فرموده بخواهيد و بخوريد و بياشاميد تا خطّ سپيدى روز از سياهى شب در سپيده دم پديدار شود. پس روزه را به پايان رسانيد تا اول شب و با زنان هنگام اعتكاف در مساجد مباشرت نكنيد، اين احكام حدود دين خداست. زنهار در آن راه مخالفت مپوييد. خدا آيات خود را اين گونه براى مردم بيان مىدارد، تا باشد كه پرهيزكار شوند.
تفسير:
(وقتى كه خداوند وجوب روزه را ذكر فرمود و روزه هم جز امساك از خواستهاى حيوانى چيزى نيست، مقام اين شد كه از جماع و خوردن و آشاميدن در شب بپرسند كه آيا اينها در شب حلالاند يا حرام؟ چنانچه در روز حرام هستند. پس خداوند به اين پرسش پاسخ داد و فرمود): «أُحِلَّ لَكُمْ لَيْلَةَ الصِّيامِ»: شب و روز روزه يعنى شب ماه رمضان.
«الرَّفَثُ إِلى نِسائِكُمْ»: رفث، عبارت از جماع و زنا است و تعديه آن به وسيله «الى» به جهت تضمين معنى تقرّب يا توجّه است.
«هُنَّ لِباسٌ لَكُمْ»: علّت آوردن براى حلال كردن جماع است، و تشبيه به لباس از جهت تلازم بين زنان و مردان و شدّت نياز بين آن دو است، و مقصود از آيه، آگاه كردن بر اين است كه صبر كردن بر آميزش برايتان بسيار اندك و اجتناب از آنها سخت است.
«وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ»: طبق ظاهر لفظ، اين جمله پاسخ از پرسش مقدّر است. اما بنا بر آنچه كه روايت شده، همخوابى با زنان در ماه رمضان در شب و روز حرام بود، و چنين بود كه هر كس در شب مى خوابيد خوردن و آشاميدن هنوز براى او حرام بود، يا اينكه حكم چنين بود كه اگر كسى در شب مى خوابيد خوردن و آشاميدن و مقاربت بر او حرام بود. بنابراين، اين آيه نازل شد و آن آيه استيناف است براى ابتداى حكم ديگر كه ناسخ حرمت است.
قول خداى تعالى «عَلِمَ اللَّهُ أَنَّكُمْ كُنْتُمْ تَخْتانُونَ أَنْفُسَكُمْ»، اين وجه را تأييد مى كند، و خيانت كردن به خدا و رسول به سبب وفا نكردن به شرطى است كه در پيمان با خدا بر آن قرار گذاشته اند، كه آن خيانت به خودشان است، زيرا كه با اين كار دشمن نفس را تقويت مىكنند كه بر ضد ايشان عمل كند.
«فَتابَ عَلَيْكُمْ»: به اينكه آنچه را كه از جماع در شب روزه و خوردن و آشاميدن بعد از خواب حرام شده بود، ترخيص نمود و اجازه فرمود.
«وَ عَفا عَنْكُمْ»: يعنى از كارى كه قبل از ترخيص و مجاز بودن انجام داده بوديد عفو نمود.
«فَالْآنَ بَاشِرُوهُنَّ»: از الآن مى توانيد در شب ماه رمضان با زنان مباشرت نماييد. پس لفظ «الآن» ظرف ترخيص است كه از هيئت امر استفاده مىشود، و «ليلة الصّيام» ظرف مباشرت است، زيرا تقييد مباشرت به آن، زمان حاضر مقصود نيست. به مباشرت، تنها گذراندن شهوت طلب نكنيد.
«وَ ابْتَغُوا ما كَتَبَ اللَّهُ لَكُمْ»: طلب كنيد آنچه را خداوند بر شما واجب كرده است، از روزه گرفتن و نگهداشتن روزه و امتثال آن. يا اينكه طلب كنيد آنچه را كه خداوند براى شما نوشته است و آن را در همخوابى با زنان قرار داده، از قبيل انس گرفتن و آرامش پيدا كردن با زنان، و فارغ شدن قلب به سبب خالى كردن شهوت، يا آنچه كه خداوند براى شما واجب كرده است از فرزند، زيرا كه حصول فرزند واجب تكوينى است. زيرا خلق شهوت در مردان و زنان و قرار دادن آلات شهوت به نحوى كه از گذراندن شهوت، فرزند متولد شود، امر به حصول فرزند و واجب شدن آن است. به هر حال، معنى آيه اين است كه امر خدا را در همخوابى زنان فراموش نكنيد.
«وَ كُلُوا وَ اشْرَبُوا حَتَّى يَتَبَيَّنَ»: يعنى خيلى واضح ظاهر شود.
«لَكُمُ الْخَيْطُ الْأَبْيَضُ مِنَ الْخَيْطِ الْأَسْوَدِ مِنَ الْفَجْرِ»: آنچه از ظاهر آن به ذهن مى آيد اين است كه «من الفجر» تعليل باشد، يا اينكه «من» براى ابتدا باشد. از اين رو، در آغاز اسلام (صدر اول) به هر دو خط نگاه مىكردند و هر وقت دو خط از همديگر متمايز مىشد، از خوردن و آشاميدن امساك مىكردند.
محتمل است كه «من» براى تبعيض يا بيانيّه باشد، و جار و مجرور حال از «الخيط الابيض» باشد. پس آيه، مانند ساير آيات از مجملات است، و براى ما آيه را بيان كردهاند به اينكه مقصود خطّ سفيدى است كه سياهى شب آن را احاطه كرده و آن دو خط در ابتداى ظهورشان مانند دو ريسمان ممتد هستند، ولى خداى تعالى آن دو را تشبيه به دو خط ممتد كرده است تا اينكه مبالغه در امساك نمايد كه از ابتداى ظهور دو خطّ امساك حاصل شود. در كتب تفاسير، اخبار متعددى در وجه نزول آيه ياد شده است و «حتّى يتبيّن» غايت مباشرت با زن و خوردن و آشاميدن همه است.
«ثُمَّ أَتِمُّوا الصِّيامَ»: گويا كه فرموده باشد: پس روزه بگيريد، سپس روزه را به اتمام برسانيد، و به سبب آنكه غايت آن كه اتمام روزه دارى باشد بيان شده، ديگر كلمه «صوموا» ضرورت نداشته (نفرموده صوموا ثمّ اتمّوا الصيام) و غايت آن را كه اتمام صيام باشد، ياد كرده است.
«إِلَى اللَّيْلِ»: اول شب عبارت از اول غروب است، چنانچه بيشتر اهل هيئت و منجّمان و اهل عرف بر همين معنى هستند (اول غروب را اول شب مىدانند). يا اينكه مقصود اول مغرب شرعى است، چنانچه اهل شرع از شيعه، قايل به آن هستند.
«وَ لا تُبَاشِرُوهُنَّ وَ أَنْتُمْ عاكِفُونَ فِي الْمَساجِدِ»: بيان حدّ ديگر از حدود همخوابى با زنان است كه آن وقت اعتكاف شرعى است كه حرام است، چه شب باشد و چه روز، و اينكه از بين انواع محرّمات تنها اين يكى (جماع با زنان) را ياد كرده، براى اين است كه اعتكاف با روزه تناسب دارد، چون روزه شرط اعتكاف است.
«تِلْكَ»: يعنى احكامى كه از اول قول خداى تعالى «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ» تا اينجا ذكر شد، «حُدُودُ اللَّهِ» يعنى حدود خدا هستند كه خداوند آنها را قرقگاه خود قرار داده تا اينكه مؤمنان از آن تجاوز نكنند كه در صورت تجاوز، در هلاكت و عذاب واقع مىشوند. به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نسبت داده شده[14] كه فرمود: هر پادشاهى قرقگاهى دارد، قرقگاه خدا محرّمات الهى است. هر كس دور و بر آن قرقگاه بچرد، نزديك است كه در آن قرقگاه واقع شود.
«فَلا تَقْرَبُوها»: مبالغه در نهى از محرّمات است، مانند نهى آدم (ع) از نزديك شدن به درخت.
«كَذلِكَ»: يعنى اين چنين است بيان كردن آيات احكام و حدود محرّمات.
«يُبَيِّنُ اللَّهُ آياتِهِ»: يعنى آيات مطلقه از قبيل احكام قالب و قلب و آيات آفاق و انفس، به ويژه آيات بزرگ كه عبارت از ذات انبيا و اوصيا است.
«لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ»: متّصف به تقوى شوند يا از حدود محرّمات الهى اجتناب نمايند.
[سوره البقرة (2): آيه 188]
وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكَّامِ لِتَأْكُلُوا فَرِيقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (188)
ترجمه:
مال يكديگر را به ناحق نخوريد و كار را به محاكمه قضات نيفكنيد كه به وسيله رشوه و زور پاره مال مردم را بخوريد با اينكه شما بطلان دعوى خود مىدانيد.
تفسير:
«وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَكُمْ»: يعنى اموال يكديگر را به باطل نخوريد، در حالى كه آن اموال «بَيْنَكُمْ بِالْباطِلِ» اموالى است كه خداوند بين شما به طور مساوى قرار داده كه هيچ مقدارى از آنها ذاتا به شخص شما اختصاص ندارد، بلكه اين اختصاص تنها اعتبارى است، و هر راهى كه شارع آن را براى اختصاص اعتبار كرده، حق است، و هر راهى كه شارع آن را اعتبار نكرده، باطل و ضايع است، زيرا به اعتبار اعتباركننده، حقى مستند نيست. بنابراين، گرفتن اموال و خوردن آن به گونه اى كه شارع آن را معتبر ندانسته، نهى شده. يا مقصود اين است كه اموالى را كه با راههاى حق بين شما مشترك است، به انگيزه باطل و سبب غير حق نخوريد. به اين نحو كه بخواهيد در آن تصرّف كنيد به طورى كه شارع به آن اجازه نداده است.
غذا و ظرف و نان و آبها و ميوهها و اماكن مشترك نشستگاه، از اموال مشترك محسوب مى شوند كه چهار صورت پيدا مىكند:
1) وجهى كه برتر و جائز است و آن وقتى است كه تصرّف در آنها با ايثار و ازخودگذشتگى همراه باشد.
2) وجه مباح، يارى كردن است (يعنى در بهره بردارى از اموال به ديگران يارى شود).
3) وجه پستتر، نوع برترى و زياده طلبى است. در حالى كه شريك مال به آن زياده خواهى راضى باشد.
4) وجه حرام كه نهى شده است و آن وقتى است كه حيله و نيرنگ در زياده طلبى باشد.
ساير اموال مشترك نيز چنين حالتى دارند.
ممكن است مقصود اين باشد كه اموالتان را با نيّت باطل و انگيزه شيطانى نخوريد، به اين گونه كه اموال خودتان را بخوريد تا اينكه براى ضرر زدن به مردم قوى شويد، يا تنها به خاطر اشتهاى نفس بخوريد.
يا مقصود اين است كه اموال خودتان را در حالى كه متلبّس به باطل باشد نخوريد. باطل، عبارت از ولايت غير ولىّ امر است، يا اينكه اى مؤمنان! اموالتان را در حالى كه از ياد خدا غافل باشيد نخوريد، يا اى مسلمانان! در حال غفلت از ولايت، اموالتان را نخوريد، يا اى مردم! در حالى كه از پيروى نبوّت غافل هستيد، اموالتان را نخوريد.
«وَ تُدْلُوا بِها إِلَى الْحُكَّامِ»: عطف است بر فعل نهى، يا منصوب است به تقدير «أن» و اين از قبيل ذكر خاص بعد از عام است، زيرا «تدلوا» از ادلا، به معنى القا است. مىگويند: ادلى بماله إلى فلان، يعنى مالش را بر ديگرى دفع كرد و به سوى او انداخت. مقصود اين است كه كار اموال را به گردن قضات الهى يا غير الهى نياندازيد تا اينكه به اين وسيله بر قضات الهى تدليس كنيد، يا به سبب رشوه دادن به قضات غير الهى قوى شويد.
البتّه حرمت تدليس نمودن و فريب و نيرنگ به كار بردن نسبت به حكّام الهى از حرمت دزدى بيشتر است. چون در اين صورت، آلت دين را وسيله و دامى براى دنيا قرار مىدهد، و قوى شدن به سبب قضات غير الهى، داورى بردن به طاغوت است و كسى كه به طاغوت داورى برد و حتّى اگر حق را هم بگيرد، حرام گرفته است چه رسد به اينكه مالى به باطل بگيرد.
«لِتَأْكُلُوا فَرِيقاً مِنْ أَمْوالِ النَّاسِ بِالْإِثْمِ»: اثم و گناه همان تدليس و رشوه است.
«وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ»: يعنى در حالى كه شما علما هستيد، يا شما قبح باطل و گناه را مىدانيد، و در اين معنى تفاوتى نمىكند كه قيد نهى باشد، يا آن چيزى كه نهى شده. در اخبار به وجوهى كه در آيه ذكر گشت، اشاره شده است.
[سوره البقرة (2): آيه 189]
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ وَ الْحَجِّ وَ لَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ (189)
ترجمه:
از تو در مورد هلال پرسش مىكنند، بگو كه در آن تعيين اوقات عبادات حجّ و معاملات مردم است و نيكوكارى به آن نيست كه از پشت ديوار به خانه درآييد، چه اين كار ناشايسته است. نيكويى آن است كه پارسا باشيد و به هر كار از راه آن وارد شويد و تقوى پيشه كنيد، باشد كه رستگار شويد.
تفسير:
«يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ»: جمله استينافيه بوده و از جمله سابق بريده شده است، از اين رو ادات وصل را نياورده است.
اهلّه (هلالها)، قمر (ماه) در اول شب تا دو شب هلال نام دارد، برخى تا سه و بعضى تا هفت شب مىدانند. توضيح اينكه، مردم آن زمان مى پرسيدند چگونه است كه ماه در اوّل ماه ضعيف است و سپس رو به ازدياد مىگذارد تا بدر (تمام) مى شود، سپس رو به نقصان گذاشته و كم مىشود، تا جايى كه ضعيف و مخفى گشته، تا اينكه در اول ماه ديگر به صورت هلال ظاهر مىشود؟ مقصودشان از اين پرسش استفسار از سبب قضيّه بود. از سويى چون اهل نظر و دقّت نبودند و قدرت بر ادراك دقايق و نكات اسباب اين قضيّه نداشتند و از سوى ديگر، علم به سبب اين قضيه، نه براى دنياى آنان و نه براى آخرتشان فايده اى داشت، لذا خداوند از پاسخ مطابق پرسش، روى گرداند و به پيامبرش امر كرد كه حكمتها و غايتهايى را كه مترتّب بر ماه مىشود، براى آنان بيان كند. پس فرمود:
«قُلْ هِيَ مَواقِيتُ»: مواقيت جمع ميقات و آن چيزى است كه به سبب آن، وقت اندازه گيرى مىشود، يعنى هلال ماهها و اختلاف آنها در طول ماه، سبب شناختن وقتها و شناختن آنچه كه بستگى به شناخت وقت دارد، مىشود. مانند كشاورزى و تجارت و قرضها و عده زنها و حج و روزه و عيد فطر.
«لِلنَّاسِ»: يعنى جهت بهره بردن مردم.
«وَ الْحَجِّ»: يعنى براى مناسك حجّ، ذكر نمودن خصوصى حج، براى اهميّت دادن به آن است، زيرا بيشتر اعمال حج، وقت خاصى را از ماه دارد و اين فايده ها و غايتهايى كه مترتّب بر اختلاف هلالها مىشود، با مختصر يادآورى معلوم گشته، و در شناختن آنها فايده هاى زيادى وجود دارد. از قبيل شناختن فاعل حكيم مدبّر دانا و توانا اعتناكننده به خلقش، به ويژه به انسان، و شناختن انعام و احسان او كه همان مستلزم تعظيم و شكر و توجّه بهسويش و تضرّع و زارى به درگاه او در همه امور، چه بزرگ و كوچك و چه كم و زياد است. اين پاسخ، خلاف آن چيزى است كه دربارهاش پرسيدند، كه شناخت و فهميدن آن مستلزم دقّت و درك نكات و دقايق بسيار است.
تحقيق وارد شدن به خانه ها از درهايشان و منع وارد شدن به خانه ها از پشت و از غير در
«وَ لَيْسَ الْبِرُّ»: اين جمله عطف است بر «هِيَ مَواقِيتُ» يا بر «يَسْئَلُونَكَ» به طريق التفات از غيبت به خطاب، و وجه مناسبت بين آن دو، تا جايى كه ادات وصل آورده، اين است كه پرسيدن از اختلاف هلالها، بدون اطّلاع بر هيئت افلاك و مناطق آن و مقادير حركات آنها، بدون شناخت حقيقت ماه و كسب نور نمودن آن از آفتاب، بهمنزله آن است كه به خانه يا در خانه اين علم از پشت آن وارد شوند، نه از در آن، زيرا كه در علم، آن چيزهايى است كه ياد شد. لذا مىفرمايد: نيكوكارى آن نيست كه:
«بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ»: (كه وارد خانه ها شويد …) بيوت اختصاص به آنچه كه عرف آن را خانه مىداند ندارد، چنانچه دانستى.
«مِنْ ظُهُورِها، وَ لكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقى»: از پشت سر آن، يعنى وارد شدن به خانه ها از پشت، نيكى نيست، بلكه نيكى از آن كسى است كه تقوى ورزد. در مثل اين آيه گذشت كه حمل ذات بر معنى، يا از باب تصرّف در ذات است، يا تصرّف در معنى و يا تصرّف در نسبت.
«وَ أْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوابِها»: عطف است بر جمله محذوف كه از قول خداى تعالى: «لَيْسَ الْبِرُّ … تا آخر آيه» استفاده مىشود، يعنى از پس در به خانه ها نياييد و از پشت خانه ها وارد نشويد، بلكه به خانه ها از درهاى آن وارد شويد.
ظاهرا بايد مىگفت: «و أتها من ابوابها»، به صورت مفرد و ضمير كه به «بيت» برگردد، ولى خداى تعالى عدول نمود به صيغه امر و اسم ظاهر را به جاى ضمير گذاشت، براى اشاره به اينكه آمدن به خانه ها يعنى امور معاش و معاد چيزى است كه به آن امر شده، خود آن مورد نظر است. اگر مى گفت: «و أتوها من ابوابها»، ممكن بود اين توهّم پيش آيد كه آنچه مورد نظر است، در نفى و ايجاب عبارت از قيد است و اينكه معنى آيه چنين است كه اگر خواستيد به خانه ها وارد شويد از در آنها وارد شويد نه از پشت آنها. به عبارت ديگر، مقصود نهى از دخول از پشت است نه امر به دخول به خانه ها. اين توهّم به وسيله صيغه امر و نهادن اسم ظاهر به جاى ضمير برطرف مىشود. بايد در نظر داشت كه باب امور و جهت همه اشيا، ولايت است، لذا به امام باقر (ع) نسبت داده شده كه فرمود: هر كارى را از راهش و از در آن انجام دهيد[15].
پس اين آيه امر مى كند به انجام دادن همه امور دنيوى و اخروى از راه صحيح و از در آن. مثل اينكه حرفه ها و صنعتها را از راههاى صحيح آنها انجام دهد، يعنى علم آنها را از عالم آن ياد بگيرد و قدرت بر انجام دادن آن را به وسيله ممارست و تكرار و تجربه كه نزد عامل آن حرفه انجام مىدهد، تحصيل نمايد. و همچنين، صنعتهاى علمى را از راههاى صحيح انجام دهد، به اين نحو كه از عالم به آن صنعت ياد گرفته، نزد او درس بخواند. و نيز در علوم و اعمال الهى از راههاى صحيح وارد شود، به اين گونه كه آن را نزد عالم الهى بياموزد، نزد او درس بخواند و بر آن ممارست نمايد، و كارها را با اجازه و تعليم او انجام دهد. پس عمده در طلب كارها، طلب كردن راههاى صحيحى است كه ياد شد، و عمده در طلب آخرت و علوم الهى، طلب كردن عالم الهى است كه از سوى خداوند مجاز و منصوب باشد. بدون واسطه يا با يك واسطه يا چند واسطه، پس از آنكه بفهمد كه فرمانبرى و اطاعت براى خداست، نه اينكه از پدران و دوستان و مشاهدات گرفته شده باشد، و نه اينكه از باب عمل به رسوم و عادتها باشد.
پس در اخبار و آيات، ذمّ كسانى وارد شده است كه گفته اند: ما پدران خود را بر دينى يافته ايم و بر آثار آنها مىرويم و هدايت مى يابيم.
پس كسى كه در علم و عملش تأمّل نكند و در كسى كه علم و عملش را از او اخذ كرده دقت نكند، و عالم الهى را به كمترين درجه تميز حتى به اين مقدار كه بايد فعلش موافق قولش باشد تميز ندهد، چنين شخصى نكوهيده و مطرود و مبغوض است، خواه عالم و فتوادهنده و پيشوا حساب شود، خواه نادان و ساقط به شمار آيد.
به امام باقر (ع) نسبت داده شده است[16]، كه در مورد نزول اين آيه فرمود: آنان كسانى بودند كه وقتى احرام مى بستند، از در خانه هايشان وارد نمى شدند و در پشت خانه هايشان سوراخى ايجاد مىكردند كه از آنجا داخل و خارج مى شدند، لذا نهى گشتند از اينكه آن كار را دين خود قرار دهند.
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ»: از خدا بپرهيزيد در انحراف از در خانه ها و دخول از پشت آنها.
«لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»: شايد كه رستگار شويد.
[سوره البقرة (2): آيه 190]
وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (190)
ترجمه:
در راه خدا، با آنان كه با شما به جنگ برخيزند، جهاد كنيد، اما ستمكار نباشيد كه خدا ستمكاران را دوست ندارد.
تفسير:
«وَ قاتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ»: سبيل خدا عبارت از ولايت است، و جميع اعمال شرعى از جهت صدور از ولايت يا ايصال به ولايت راه خداست، زيرا كه آن، راه خدا را هموار كرده، و راه كعبه از باب اينكه مناسك و عبادات مشروع در آن است، راه خداست و از باب اينكه مظهر قلب است كه آن نيز راه خداست پس در حقيقت راه خداست. از اين رو، «فى سبيل اللّه» به طور حقيقى يا مجاز ظرف «قاتلوا» است، يا حال است از فاعل «قاتلوا» به ظرف حقيقى يا مجازى و معنى آيه اين است: در حفظ راههاى خدا، يا در ترويج و بالا بردن آن راهها، يا در ارتكاب و متّصف شدن به آن راهها، يا در طريق كعبه، كارزار كنيد.
«الَّذِينَ يُقاتِلُونَكُمْ»: با كسانى كه با شما مىجنگند جنگ كنيد و از آن تجاوز ننماييد. اين آيه با آيه «وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ» (آيه بعدى) نسخ شده و از سويى چون به جنگ امر شده، اين قول خداى تعالى را كه مىفرمايد: «وَ لا تُطِعِ الْكافِرِينَ وَ الْمُنافِقِينَ وَ دَعْ أَذاهُمْ»[17]، نسخ مىكند و همچنين، آيه «كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ»[18] را نسخ مى كند، چنانچه روايت شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، قبل از نزول اين آيه، با كسى جنگ نمى كرد.
نقل شده است كه اين آيه پس از صلح حديبيّه نازل شده، به اين ترتيب كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله، وقتى با اصحابش در سالى كه مىخواستند به عمره بروند خارج شد، پس رفتند تا در حديبيّه فرود آمدند، مشركان از رفتن آنان به بيت الحرام جلوگيرى كردند، پس شتران قربانى را در همان حديبيّه نحر كردند (كشتند)، سپس با مشركان مصالحه نمودند. به اين ترتيب كه در آن سال برگردند و در سال بعد بيايند و سه روز مكّه خالى شود تا پيامبر طواف بيت را انجام دهد و هر چه مىخواهد بكند و سپس فورا به مدينه بازگردد.
پس وقتى سال بعد فرا رسيد، پيامبر و يارانش براى عمره قضا آماده شدند، و مى ترسيدند كه قريش به عهدشان وفا نكنند و با آنان به كارزار بپردازند. پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله، اكراه داشت از اينكه در ماه حرام و در حرم با آنان جنگ كند، پس خداوند تعالى اين آيه را نازل فرمود:
«وَ لا تَعْتَدُوا»: يعنى تعدّى نكنيد به اينكه جنگ را شما آغاز كنيد و يا از كسى كه مأمور به قتال با او هستيد تجاوز كرده و به قطع چشمها و مثله كردن بپردازيد.
«إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ»: كه خدا تجاوزكاران را دوست ندارد.
نفى حبّ، اگر چه اعم از بغض است، ولى در اينجا و امثال اينجا، در كينه توزى و دشمنى به كار رفته است.
[سوره البقرة (2): آيه 191]
وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّى يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِنْ قاتَلُوكُمْ فَاقْتُلُوهُمْ كَذلِكَ جَزاءُ الْكافِرِينَ (191)
ترجمه:
هرجا مشركان را دريافتيد بكشيد، و از شهر و ديارشان برانيد، چنانكه آنان شما را از وطن آواره كردند و فتنه گرى كه آنها كنند سختتر و فسادش بيشتر از جنگ است. در مسجد الحرام با آنان نبرد نكنيد مگر آنكه آنها پيشدستى كنند، در اين صورت رواست كه آنها را در حرم به قتل رسانيد. اين است كيفر كافران.
تفسير:
«وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ»: يعنى كافران را هرجا يافتيد بكشيد، بنا بر آنچه ذكر شد كه اين آيه ناسخ آيه اول است و بايد نزول اين آيه پس از آيه قبلى به تأخير باشد.
«وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَيْثُ أَخْرَجُوكُمْ»: يعنى آنان را از مكّه بيرون برانيد، چنانچه شما را اخراج كردند، و اين اخراج نسبت به كسى كه اسلام نياورد، انجام شد.
«وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ»: و فتنه سختتر از جنگ است. اين آيه وقتى نازل شد كه يكى از مؤمنان به مردى از اصحاب كه كافرى را در ماه حرام كشته بود ايراد گرفت، زيرا كشتار و جنگ در حرم و ماه حرام را در عمره قضا مكروه و ناپسند مىدانستند. خداى تعالى فرمود: فتنه يعنى كفر به خدا و فساد كردن در زمين كه مشركان مرتكب آن مىشوند، بدتر و شديدتر از جنگ است. پس ارتكاب جنگ براى دفع محذور بدتر و شديدتر، ممدوح است نه اينكه موجب نكوهش و عقوبت باشد، ولى در عين حال احترام حرم و ماه حرام را نگهداريد.
«وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتَّى يُقاتِلُوكُمْ فِيهِ فَإِنْ قاتَلُوكُمْ»:
و در مسجد الحرام با آنها كارزار نكنيد، مگر اينكه آنان در آنجا كارزار را آغاز كنند كه به مفهوم غايت و مقصود از كارزار، تصريح شده باشد. لذا مىفرمايد: و اگر جنگ را آغاز كردند «فَاقْتُلُوهُمْ»، پس شما با آنها پيكار كنيد تا اينكه پيكار و كشتار از جانب شما دفاع از خود باشد، چه دفاع در حرم نگهداشتن حرمت حرم است، نه هتك حرمت آن.
«كَذلِكَ»: يعنى كشتن بعد از جنگ، «جَزاءُ الْكافِرِينَ»، عقوبتى است بر كسانى كه به حرمت حرم يا به خدا، كفر ورزيدند.
[سوره البقرة (2): آيه 192]
فَإِنِ انْتَهَوْا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (192)
ترجمه:
اگر دست كشيدند (از قتال) به درستى كه خدا آمرزنده و مهربان است.
تفسير:
«فَإِنِ انْتَهَوْا»: يعنى اگر از قتال در حرم دست كشيدند، ديگر متعرض آنها نشويد.
«فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ»: خداوند آنچه را كه به نحو افراط از آنها صادر شده مىپوشاند.
«رَحِيمٌ»: خداوند به آنها رحم مىكند، به اينكه عقوبت كفر در حرم را ترك مىنمايد.
[سوره البقرة (2): آيه 193]
وَ قاتِلُوهُمْ حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاَّ عَلَى الظَّالِمِينَ (193)
ترجمه:
و با آنها كارزار كنيد، تا فتنه از بين برود و دين تنها براى خدا باشد، پس اگر باز ايستادند جز بر ستمكاران دشمنى و عقوبتى نخواهد بود.
تفسير:
«وَ قاتِلُوهُمْ»: عطف است بر «اقْتُلُوهُمْ»، يعنى اگر با شما كارزار كردند و جنگ در حرم را آغاز نمودند، آنها را بكشيد و كارزار نماييد. يا اينكه عطف است بر «لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ»، يعنى در حرم جنگ نكنيد مگر اينكه ابتداى جنگ از سوى آنان باشد كه در اين صورت، شما مطلقا چه آنها آغاز بكنند يا نكنند، در غير حرم با آنها جنگ كنيد و اين معنى از قرينه مقابله معلوم مىشود.
«حَتَّى لا تَكُونَ فِتْنَةٌ»: مقصود از فتنه، شرك و افساد در زمين است.
«وَ يَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ»: يعنى سيره خلق يا عبادت يا طاعت يا دين و ملّت آنان براى خدا باشد.
«فَإِنِ انْتَهَوْا»: از جنگ كردن در حرم يا از مطلق شرك دست كشيدند.
«فَلا عُدْوانَ»: ديگر عقوبتى بر آنان نيست، و عدوان مصدر «عدا يعدو و عدوا» به معنى ظلم و عقوبت بدون استحقاق است، ولى در اينجا از قيد عدم استحقاق خالى و مجرد شده است، و از جهت تشابه و تشاكل. در اين معنى به كار رفته است.
«إِلَّا عَلَى الظَّالِمِينَ»: مگر بر ستمكاران كه جنگكنندگان يا مشركان باشند.
[سوره البقرة (2): آيه 194]
الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ (194)
ترجمه:
ماههاى حرام را در مقابل ماههاى حرام قرار دهيد، اگر حرمت آن نگاه نداشته با شما قتال كنند، شما نيز قصاص كنيد. پس هر كه به جور و ستمكارى به شما دست دراز كند، او را به مقاومت از پاى درآوريد- به قدر ستمى كه به شما رسيده- و از خدا بترسيد و بدانيد كه خدا با پرهيزكاران است.
تفسير:
«الشَّهْرُ الْحَرامُ بِالشَّهْرِ الْحَرامِ»: از آن جهت ماه حرام ناميده شده كه قتال و جنگ در آن ماه حرام است، حتّى اگر مردى قاتل پدر يا برادرش را در آنجا ببيند نبايد متعرّض او بشود. ماههاى حرام چهار ماه بود، سه ماه پشت سر هم ذىقعده، ذىحجة و محرّم و يك ماه ديگر تنهاست و آن ماه رجب است. ذىالقعده را از آن جهت به اين نام مىناميدند كه از جنگ قعود مىكردند، يعنى مى نشستند و جنگ نمى كردند، و چون در سال عمره قضا (بعد از صلح حديبيّه در سال هفتم هجرى) از جهت جنگ كردن ممانعت داشتند، به نحوى كه مشركان در سال قبل از آن (در سال ششم در وقت صلح حديبيّه) متعرّض قتال اينها شده بودند، پس خداى تعالى آن ايراد و اشكال را از آنان برداشت و گفت: هرگاه مشركان با مسلمانان به پيكار برخاستند، به مسلمانان نيز اجازه داده شده تا با آنها پيكار كنند.
ممكن است مقصود تبريك گفتن بر مؤمنان و تسلّى دادن به آنها باشد به اينكه دخول مكّه در ماه ذىالقعده در مقابل جلوگيرى مشركان است در ذىالقعده سال قبل.
پس تقدير آيه چنين است: قتال در ماه حرام در برابر قتال در ماه حرام است، و دخول مكّه در ماه حرام در برابر جلوگيرى آنها در ماه حرام است.
«وَ الْحُرُماتُ»: جمع حرمت است با ضمّه و سكون يا با دو ضمّه (حرمة) مانند «همزة» و آن به معنى چيزى است كه هتك و شكستن آن روا نباشد، و به معنى عهد و پيمان، و هيبت و نصيب و بهره آمده است.
«قِصاصٌ»: گفته شده كه: مشركان از اينكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را در سال حديبيّه ردّ كرده بودند فخر مىكردند، پس خداى تعالى از باب استهزا و توهين به آنان فرمود: «وَ الْحُرُماتُ قِصاصٌ. اين معنى به امام باقر (ع) نسبت داده شده است[19].
برخى گفته اند: منظور از اين آيه، برداشتن حرج از مسلمانان است كه در سال عمره قضا گرفتار آن بودند، و گوياى اين امر است كه حفظ و احترام حرمتها واجب، و هتك آنها جائز نيست، ولى قصاص جائز است.
جمع آوردن لفظ «حرمات» به اعتبار حرمت ماه و حرمت احرام و حرمت حرم است و اين قول خداى تعالى كه مىفرمايد: «فَمَنِ اعْتَدى عَلَيْكُمْ» اين وجه را تأييد مىكند، و «اعتدى» و عدى، و تعدّى به معنى «ظلم كرد» است.
«فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ»: يعنى در ماه حرام و در حرم، يا مطلقا در هرجا كه باشد، و استعمال لفظ «اعتدوا» در حالى كه از جانب مسلمانان ظلم و تجاوزى وجود ندارد، از باب مشابهت و تجويد است، مانند آنچه كه در كلمه «عدوان» گذشت.
«بِمِثْلِ مَا اعْتَدى عَلَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ»: يعنى در ابتدا كردن به ظلم و تجاوز و يا در تجاوز كردن به زيادتر از مقابله به مثل در غلبه كردن و انتقام گرفتن، از خدا بترسيد.
چون نفسها اطلاع از مقدار قصاص ندارند، بلكه نفوس طالب اين هستند كه چند برابر جنايت جانى، از او قصاص بگيرند چون مىترسند كه جانى و غير جانى دوباره بر ستمگرى جرأت پيدا كنند و بخواهند تا شعله غضب خويش را خاموش كنند، بر اساس اين جهات، خداوند اين شعله را با اين گفتار كه «وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ»، بدانيد كه محققا خدا با پرهيزكاران است، خاموش نمود. يعنى از ظلم و تجاوز بر خودتان نترسيد و با لطف خدا تسلّى يابيد، نه با مورد تأييد قرار دادن غضب و يا با خشمپذيرى و غضب نمودن.
بدان كه نفوس در مراتب تسليم و فرمانبرى مختلف هستند، پس برخى از نفوس، اصلا اطاعت و تسليم ندارند و از خداوند هيچ امر و نهى نمىپذيرند و آغازگر تجاوز به غيراند و از جنايتكننده هر مقدار كه مىتوانند قصاص مىگيرند، نه كتابى دارند و نه خطابى، و امر آنان موكول به وقت مرگ است.
بعضى از نفوس قدرت قبول امر و نهى را دارند، ولى قدرت ترك قصاص را ندارند. پس خداوند، قصاص به اندازه مقابله به مثل را اجازه داد و از تجاوز از مقدار جنايت نهى فرمود، و از راه لطف و مهربانى، در مثل چنين موردى فرمود: «اگر صبر كنيد صبر براى شما بهتر است».
برخى از نفوس قدرت ترك قصاص را دارند، ولى بر گذشت كه پاكيزه نمودن دل است از كينهتوزى نسبت به جنايت كننده، قدرت ندارند. لذا خداى تعالى گذشت را به او تكليف نموده است كه آخرين مرتبه گذشت اين است كه بتواند بر جانى احسان كند كه «وَ اللَّهُ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ».
بنابراين، تكليف خداى تعالى بر مردم به مقدار توانايى نفوس است كه «لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها» و اينكه از معصومان (ع)، با تصريح و اشاره وارد شده است «ايمان درجاتى دارد به نحوى كه اگر صاحب درجه اول را بر دومى و صاحب درجه دومى را بر سوّمى و … حمل كنيم هلاك مىشود[20]»، اشاره به اين معنى است و اينكه هر نفسى از جانب خدا نوعى از تكليف را دارد، و فتوادهنده بايد نظر به حال اشخاص نموده و بر حسب احوال آنان تكليف نمايد.
[سوره البقرة (2): آيه 195]
وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ (195)
ترجمه:
و از مال خود در راه خدا خرج كنيد، امّا نه به حدّ اسراف و خود را به مهلكه و خطر نيفكنيد، و نيكى كنيد كه خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد.
تفسير:
«وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ»: (و از مال خود در راه خدا انفاق كنيد). بيان مفصّلى درباره انفاق در اول سوره گذشت و نيز اندكى قبل از اين، بيان معنى «سبيل اللّه» گذشت، و ظرف لغو است و حال از فاعل «أنفقوا» است، ظرف مجازى است يا حقيقى و معنى آيه اين است كه انفاق نماييد از اموال دنيوى و عرضها و غرضها و بدنها و نيروها و شهوتها و خواستهها و غضبها و انانيّتها، و در يك عبارت، انفاق كنيد از هر چيزى كه در باب ولايت به انانيّت شما نسبت داده مىشود، و از هر چيزى كه منتسب به ولايت باشد از كارهاى قالبى و قلبى و راههاى حجّ و جهاد.
«وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ»: يعنى با دستهاى خود بدون سببى از خارج، خود را به هلاكت نياندازيد، چون قول خداى تعالى «بِأَيْدِيكُمْ» بهمنزله اين است كه مىگويند، «فلان فعل بنفسه»، يعنى فلانى بدون واسطه كار را انجام داد. اين جمله در حقيقت براى نفى واسطه است نه اثبات وساطت نفس.
«إِلَى التَّهْلُكَةِ»: يعنى در انفاق كردن خود را به هلاكت نياندازيد به اين نحو كه از هر چيز كه ياد شد، آن قدر انفاق كنيد كه نفس نتواند آن را تحمّل نمايد. پس آن ردّ حقيقت امر است كه اقتصاد و ميانه روى در انفاق باشد.
«وَ أَحْسِنُوا»: يا تأكيد همان اقتصاد و ميانه روى است كه از جمع بين امر به انفاق و نهى از هلاك كردن مال رأسا استفاده مىشود، يا اينكه امر به اصلاح كردن مال است از نقص كه به سبب انفاق حاصل مىشود. گويا كه گفته است: انفاق كنيد به تدريج، تا جايى كه براى شما مال نه زياد بماند و نه اندك. سپس به پشت سر خودتان بازگرديد و اصلاح كنيد آنچه را كه از شما از بين رفته است، با آنچه بگيريد از خدا، چيزهايى كه در راه او انفاق كرده ايد. و اين مطلب اشاره به مقام بقاء باللّه بعد از فناء فى اللّه است.
«إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»: چون اين آيه بعد از آيه ترخيص در قصاص آمده است، ممكن است كلمات اين آيه را تخصيص بدهيم به انفاق از قوّه و نيرو كه مقتضى قصاص است و نهى از شرك قصاص كه مستلزم حرج «تنگى و فشار» است و احسان به كسى كه از او قصاص مىشود به اين است كه در قصاص او تخفيف داده شود و احسان به نفس در اين است كه همه مقتضيات غضب را به مرحله اجرا درنياورد، بلكه قدرى از غضب را تنفيذ نمايد.
[سوره البقرة (2): آيه 196]
وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ فَفِدْيَةٌ مِنْ صِيامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ فَإِذا أَمِنْتُمْ فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ إِلَى الْحَجِّ فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ ذلِكَ لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ (196)
ترجمه:
همه اعمال حج و عمره را براى خدا به پايان رسانيد. اگر ترس و منعى پيش آيد، فرستادن قربانى را كه كارى آسان است بهجا آريد، و سر متراشيد تا آنگاه كه قربانى شما به محل ذبح برسد. پس هر كس كه بيمار باشد يا دردى در سر داشته باشد بايد فديه بدهد به روزه داشتن يا صدقه كردن يا ذبح گوسفند. پس از آنكه منع و ترس برطرف شود، هر كس از عمره تمتّع به حجّ بازآيد، هر چه مقدور و ميسّر است آنجا از جنس شتر و گاو و گوسفند قربانى كند و هر كس به قربانى تمكّن نيافت، سه روز در حج روزه بدارد و هفت روز هنگام مراجعت كه ده روز تمام شود و اين عمل براى كسى است كه اهل شهر مكّه نباشد. اى بندگان! به اين احكام عمل كنيد و از نافرمانى خدا بترسيد و بدانيد كه عذاب خدا سخت است.
تفسير:
«وَ أَتِمُّوا الْحَجَّ وَ الْعُمْرَةَ لِلَّهِ»: حج و عمره را به اتمام برسانيد به اينكه مناسك و اعمال آن دو را كاملا انجام داده و محرّمات آن دو را ترك كنيد.
به امام باقر (ع) نسبت داده شده است كه فرمود: كامل كردن و تمام نمودن حج، ملاقات با امام (عج) است. و از امام صادق (ع) است كه[21]: هرگاه يكى از شماها حج كند خاتمه حجّش را زيارت ما قرار دهد، زيرا اين كار از كارهايى است كه حجّ را كامل مىكند.
بنابراين، ممكن است گفته شود كه: معنى قول خدا، «وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ»، اين باشد كه انفاق كنيد از چيزهايى كه به انانيّت شما نسبت داده مىشود در سبيل حجّ صورى و حجّ معنوى، و در انفاق ميانهروى كنيد تا نفسهايتان را قبل از به كمال رسيدن هلاك نكنيد، و حجّ صورى را با ملاقات با امام بر حسب صورت به اتمام برسانيد، حجّ معنوى را با ملاقات معنوى. پس نتيجه آن امر به فكر است كه از اصطلاحات صوفيان است. و آن عبارت از مجاهدت در عبادت و اذكار قلبى و زبانى است، تا اينكه نفس از كدورتها صاف شود. در اين صورت است كه امام بر شخص مجاهدتكننده تمثّل پيدا كرده، ظاهر مىشود.
«فَإِنْ أُحْصِرْتُمْ»: حصر و احصار به معنى حبس و منع است ولى در مورد حجّ تخصيص پيدا كرده به كسى كه او را غير دشمن از گذراندن حج منع كرده، و «صدّ» مخصوص كسى است كه دشمن جلوگيرى از حج او نموده باشد. درباره احكام صدّ و حصر به كتابهاى فقهى مراجعه مىشود.
«فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ»: يعنى بر شما واجب است فرستادن قربانى.
«وَ لا تَحْلِقُوا رُؤُسَكُمْ حَتَّى يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ فَمَنْ كانَ مِنْكُمْ مَرِيضاً»:
(و تا وقتى كه قربانى به محلّش نرسيده، پس اگر كسى مريض باشد) يعنى مريض باشد به نحوى كه قبل از رسيدن قربانى به محلش، نياز به تراشيدن سر پيدا كند «أَوْ بِهِ أَذىً مِنْ رَأْسِهِ»، يا در سرش نوعى درد و ناراحتى باشد كه نياز به حلق پيدا كرده باشد «فَفِدْيَةٌ»، پس مىتواند سر را بتراشد ولى بايد فديه بدهد.
«مِنْ صِيامٍ أَوْ صَدَقَةٍ أَوْ نُسُكٍ»: و فديه آن، روزه يا صدقه يا ذبح گوسفند است. به امام صادق (ع) نسبت داده شده كه فرمود[22]: هرگاه شخص محصور شد، قربانيش را مىفرستد. پس اگر سر او موجب اذيّتش شد، قبل از آنكه قربانى كشته شود، يك گوسفند در همان جايى كه گرفتار شده ذبح مىكند، يا روزه مىگيرد، يا صدقه مىدهد. روزه سه روز است و صدقه بر شش مسكين است كه به هر يك بايد نيمصاع[23] داده شود.
«فَإِذا أَمِنْتُمْ»: پس اگر از محاصره و گرفتارى ايمن شديد، «فَمَنْ تَمَتَّعَ بِالْعُمْرَةِ»، آنكه از حلالهاى عمره بهرهمند مىشود، يا اينكه پس از احرام عمره امورى كه بر او حلال مىشود، يا به سبب احلال عمره يا از خود عمره لذت روحانى مىبرد، بايد به سوى حج رو كند. لذّت روحانى كه در اينجا ياد شده، به آن دليل است كه عبادات و به ويژه مناسك حج كه صورت مناسك بيت اللّه حقيقى است، آن چنان لذّت روحانى دارد كه با لذّتهاى جسمانى قابل قياس نيست.
«إِلَى الْحَجِّ»: به احرام حج روآورد، يا در حالى كه به سوى حج رو آورده، يا در حالى كه تمتّع او تا اتمام حجّ استمرار دارد …
«فَمَا اسْتَيْسَرَ مِنَ الْهَدْيِ»: بر او واجب است به مقدار ممكن خون بريزد، و اقلّ آن يك گوسفند است. يعنى كسى كه به قصد حجّ تمتّع احرام بسته است، به اين قصد كه عمره را بر حج مقدّم دارد، پس از ميقات احرام بسته، داخل مكه شده، بيت را طواف كرده و نماز و سعى را انجام داده، محل شود (از احرام خارج شود) و سپس از حرم به قصد حجّ احرام بندد، در چنين صورتى قربانى بر او واجب مىشود. اين نوع از حجّ، بر كسى واجب است كه از مكه دور باشد، به اين معنى كه بين منزل او و بين مكه دوازده يا چهل و هشت يا هيجده ميل يا بيشتر باشد و اين اختلافى است كه در اخبار و فتوىها وجود دارد.
«فَمَنْ لَمْ يَجِدْ»: يعنى نه به خود قربانى دسترسى پيدا كرد و نه به قيمت آن.
«فَصِيامُ ثَلاثَةِ أَيَّامٍ فِي الْحَجِّ»: واجب است بر او سه روز در ايام حجّ روزه بدارد، و بهتر اين است كه سه روز به روز دهم مانده روزه بگيرد، و از اول ده روز نيز جائز است. پس اگر روزه گرفتن ميسّر نشد، پس از ايّام تشريق[24]، روزه بگيرد.
«وَ سَبْعَةٍ إِذا رَجَعْتُمْ»: يعنى وقتى كه به سوى اهالى و خانههاى خودتان بازگشتيد، روزه بداريد. نه اينكه چون از منى برگشتيد (هفت روز)، روزه بداريد چنانچه برخى گفتهاند.
«تِلْكَ عَشَرَةٌ كامِلَةٌ»: (كه اين ده روز كامل شود) آوردن خلاصه و مجموع اعداد در آخر، از عادت حساب كنندههاست، و قول خداى تعالى نيز بر طبق عادت آنان جريان يافته، و توصيف عدد ده براى كامل بودن، جهت اشاره به اين امر است كه آن كاملكننده كمال قربانى است تا اينكه اين توهم پيش نيايد كه روزه موجب نقص قربانى مىشود، و اين معنى از امام صادق (ع) روايت شده است[25]. بنابراين، تعديل و تكميل كردن قربانى وجه ديگر براى خلاصه گويى در آخر كلام است[26].
بعضى گفته اند: آوردن خلاصه در آخر كلام و تأكيد آن به كامل، براى اين است كه اين توهّم پيش نيايد كه «واو» به معنى «أو» است و به معنى اباحه يا تخيير است.
«ذلِكَ»: يعنى تمتّع به سبب عمره براى حج، نه روزه بدل قربانى، و نه هدى.
«لِمَنْ لَمْ يَكُنْ أَهْلُهُ حاضِرِي الْمَسْجِدِ الْحَرامِ»: اين واجب بر كسى است كه از مكه دور باشد (خانوادهاش در مسجد الحرام حاضر نباشد)، چنانكه قبلا بيان شد.
«وَ اتَّقُوا اللَّهَ»: از خشم و غضب خدا در مورد تغيير دادن احكام او و مخالفت اوامر و نواهى او پرهيز كنيد.
«وَ اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقابِ»: بدانيد كه خداوند در جاى عقوبت و نقمت سخت عذاب مىكند.
[سوره البقرة (2): آيه 197]
الْحَجُّ أَشْهُرٌ مَعْلُوماتٌ فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ فَلا رَفَثَ وَ لا فُسُوقَ وَ لا جِدالَ فِي الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ وَ تَزَوَّدُوا فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى وَ اتَّقُونِ يا أُولِي الْأَلْبابِ (197)
ترجمه:
حج در ماههاى معيّن است، پس هر كه را حج واجب شود، بايد آنچه كه ميان زن و شوهر رواست ترك كند و نيز كار ناروا مانند دروغ، مجادله و بدگويى را ترك كند. و شما هر كار نيك انجام دهيد خدا بر آن آگاه است، و توشه تقوى براى آخرت برگيريد كه بهترين توشه اين راه تقوى است. و اى صاحبان خرد و ادراك از من بپرهيزيد و خدا ترس شويد.
تفسير:
«الْحَجُّ أَشْهُرٌ»: جمله استينافيه است براى بيان حكمى از احكام حج، گويا كه گفته شده: چه وقت است وقت حج؟ پس فرمود: وقت حجّ ماههاى «مَعْلُوماتٌ» معينى است، و در حمل كردن اسم ذات بر اين معنى قبلا گفتيم از باب مجاز در لفظ است يا در مجاز در حذف، يا مجاز در نسبت و مقصود از ماههاى معين شوّال و ذىقعده و ذىحجّه تا نهم يا تا دهم، براى مختار و مضطرّ است.
«فَمَنْ فَرَضَ فِيهِنَّ الْحَجَّ»: به امام صادق (ع) نسبت داده شده كه فرمود[27]: آنچه كه واجب است، عبارت از تلبيه[28] و اشعار و تقليد است، و استعمال كلمه «فرض» با اينكه حكم در مستحب و واجب هر دو جريان دارد و براى اشعار به اين است كه مستحب بعد از احرام، مانند فرض است در اينكه اتمام آن واجب است و اگر قبل از مشعر (وقوف در مشعر الحرام) به سبب وطى (نزديكى با زن) اخلال در حج نمايد، قضا در آن واجب است.
برخى گفته اند: كسى كه احرام ببندد، لازم است كه (مراسم حج را) به اتمام برساند، چه حج واجب باشد و چه مستحب، و چه براى خود شرط كند كه از حج عدول بكند، يا شرط نكند.
«وَ لا فُسُوقَ»: دروغ و ناسزا گفتن يا هر چيزى كه انسان را از حق خارج كند، جائز نيست.
«وَ لا جِدالَ»: بحث و جدل نيز نبايد باشد چه به حق باشد يا به باطل، و تفسير شده است به جماع و به دروغ و فحش و به گفتن «لا و اللّه بلى و اللّه».
«فِي الْحَجِّ وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ يَعْلَمْهُ اللَّهُ»: ترغيب به اين است كه عمل براى خدا باشد، و مقصود اين است كه خداوند پاداش مىدهد، زيرا او عادل و عالم است و شما را بدون مجازات و پاداش رها نمىكند.
«وَ تَزَوَّدُوا»: زاد و توشه برگيريد، گاه چنين بود كه بعضى زاد و توشه براى راه حج بر نمىداشتند و در راه خود را كلّ بر ديگرى مىكردند، پس خداى تعالى نهى فرمود از ترك زاد و توشه و طعام و قيمت آن و نهى فرمود از اينكه صرفا توكّل به خدا را زاد و توشه خود قرار داده خود را در راه (سربار) بر ديگرى نموده و مزاحم غير شود.
«فَإِنَّ خَيْرَ الزَّادِ التَّقْوى»: البتّه بهترين زاد و توشه پرهيز از سؤال و گدايى و سربار ديگرى شدن است، نه توكّل بر خدا و تذلّل پيش مردم. يا اينكه مقصود اين است كه در مناسك حجّ، براى روز واپسين توشه اندوزيد و از آنچه كه ظاهرا به نحو شديد نهى شده، از قبيل چيزهايى كه در حج بايد ترك شود، بپرهيزيد. همچنين خود را بر حذر داريد از آنچه كه باطنا از آن نهى شديد به عمل آمده، از قبيل نيّتها و غرضهايى كه به غير امر خدا تعلّق مىگيرد.
«وَ اتَّقُونِ»: هنگام مخالفت از امر و نهى، از خشم و عذاب من بپرهيزيد.
«يا أُولِي الْأَلْبابِ»: اى صاحبان بصيرت و عقل.
[سوره البقرة (2): آيه 198]
لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلاً مِنْ رَبِّكُمْ فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ وَ إِنْ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ (198)
ترجمه:
باكى نيست كه شما به هنگام حجّ كسب معاش كرده و از فضل خدا روزى طلبيد، پس آنگاه كه از عرفات بازگشتيد، در مشعر ياد خدا كنيد و به ذكر او باشيد كه خدا شما را پس از آنكه به گمراهى كفر بوديد به راه هدايت آورد.
تفسير:
«لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ»: اعراب، تجارت در راه زيارت را گناه مى شمردند، چنانچه برداشتن زاد و توشه را نيز گناه مى شمردند و به همين جهت هم زاد و توشه بر نمىداشتند، همان طور كه زاهدهاى زمان ما نيز تجارت در راه زيارت را دشوار مىپندارند و همچنين است حال سالكان طريق بيت اللّه حقيقى كه التفات به پشت سر خويش را سخت مىشمارند و نيز تجارتهاى رايج را در حق كشاورزى و نسلشان دشوار مىشمرند، در حالى كه خداوند نسبت به امر نسل و حفظ زراعت امر مىفرمايد. پس خداوند، علاوه بر اينكه گناه در تجارت را از آنها نفى كرده، بلكه امر به تجارت نموده است. چون منتفى شمردن گناه در امثال اين موارد، درباره چيزى به كار مىرود كه امر به آن چيز شده باشد پس فرمود «لَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ» بر شما ايرادى نيست كه:
«أَنْ تَبْتَغُوا فَضْلًا مِنْ رَبِّكُمْ»: تجارتهاى ظاهر و باطن را بجوييد.
«فَإِذا أَفَضْتُمْ مِنْ عَرَفاتٍ»: «أفاض الماء» يعنى آب را بر خود ريخت، و مقصود اين است كه مردم از عرفات بر كنار رفتند يا برگشتند يا متفرق شدند، يا تسريع نمودند يا دور شدند. عرفات اسم دورترين جاى مناسك حج است از مكّه، و آنجا را كه عرفات ناميده اند چون خود در بلندى قرار گرفته و كوههاى آن نيز مرتفع است، يا از باب اينكه ابراهيم (ع)، آنجا را معرفى كرده به نحوى كه جبرئيل آن را به او توصيف كرده، يا اينكه جبرئيل در همين مكان به آدم (ع) گفت، اعتراف به گناهت بكن و مناسك را بشناس، يا چون آدم و حوّا در آنجا همديگر را ملاقات كردند و هر كدام ديگرى را شناختند، يا اينكه روزى كه در آنجا وقوف مى كنند روز عرفه است.
علت اينكه روز عرفه را، عرفه ناميده اند اين است كه ابراهيم در آن روز فهميد و دانست كه خواب ذبح فرزند رحمانى بوده نه شيطانى و اينكه پس از درخواست فضل خدا و روزى از جانب او، فاء (فاذا أفضتم) آورده كه بر تعقيب آن خواب دلالت مىكند. آوردن «اذا» كه بر وقوع دلالت دارد اشاره به اين دارد كه افاضه از عرفات كه دلالت بر وقوع در آن مىكند، امرى است محقق و مسلّم كه ناگزير بايد انجام شود، اينكه به آن حكمى بشود هيچ نيازى ندارد. اين معنى مناسب تأويل است، زيرا كه سالك الى اللّه و كسى كه حجّ بيت حقيقى را كه «قلب» است كرده، به سبب حمل زاد و توشه و طلب فضل خدا، از تنگى و سختى بيرون مىآيد.
و آنگاه كه به سبب امر خدا روزى و فضل خدا را مىجويد، به دورترين مراتب نفس از قلب تنزّل مىيابد، چنانچه سابقا گذشت. آنگاه كه به پايينترين مراتب نفس افتاد، نمىتواند آنجا متوقف شود، بلكه از آنجا دور مىشود، گويا كسى او را به راه خانه حقيقى مىراند، ولى او بدون اينكه در راه بايستد و توقف كند، به خانه نمىرسد. پس در مزدلفه مىايستد، سپس در منى توقف مىكند، و بعد از آنجا باز به مكه قلب باز مىگردد.
بنابراين، واقع شدن در عرفات و وقوف لازمه، طلب فضل است، و بازگشت از عرفات لازمه وقوع در آن است، و همچنين است وقوف در مزدلفه و منى.
«فَاذْكُرُوا اللَّهَ عِنْدَ الْمَشْعَرِ الْحَرامِ»: به اينكه شب قربانى در آنجا توقف كرده، نماز واجب و دعاها و ذكرهاى مأثور و غير مأثور را انجام دهد. در تفسير امام (ع) است كه فرمود: ذكر خدا يادآورى نعمتهاى ظاهرى و باطنى او و درود فرستادن بر سيّد رسولان و بر سيّد برگزيدگان او است[29].
«وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ»: خدا را ياد نماييد، مانند يادى كه شما را به سوى آن با زبان پيامبرش راهنمايى كرده، و اين معنى دلالت مىكند بر آنچه كه علماى اعلام و عرفاى اسلام مىگويند و آن اين است كه عمل اگر بهوسيله تقليد عالم زنده تحقق نپذيرد، اگر چه مطابق با واقع باشد، مورد قبول واقع نمىشود. صوفيان گفتهاند: ذكر زبانى و قلبى وقتى كه از عالم مجاز از اهل اجازه و اهل بيت گرفته نشود، حظّى از آن مترتب نشده و صاحبش از آن بهرهمند نمىشود.
محتمل است كه «ما» مصدريّه يا كافّه باشد و معنى آيه اين است كه خدا را ياد كنيد به گونهاى كه موازى هدايت خدا و راهنمايى او باشد و به هر حال، علّت آوردن جهت حيثيّت هدايت از آن استنباط مىشود. از اين رو، گفته شده است كه، اين عبارت براى تعليل است.
«وَ إِنْ كُنْتُمْ»: اگر چه «إن» مخفف از مثقّله است (إنّ با تشديد بوده، به إن بدون تشديد تخفيف يافته است).
«مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الضَّالِّينَ»: پيش از اين در حالت گمراهى به سر مىبردند. جمله حاليه است.
[سوره البقرة (2): آيه 199]
ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (199)
ترجمه:
پس از آن، به طريقى كه مسلمانان باز گردند، رجوع كنيد به عرفات و از خدا آمرزش بخواهيد كه خدا آمرزنده و مهربان است.
تفسير:
«ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ»: يعنى باز گرديد از عرفات، و بازگشتن از آن مستلزم وقوع در آن است، پس گويا كه چنين گفته باشد:
در عرفات توقّف نماييد، سپس از آنجا بازگرديد و تنها به ايستادن در مزدلفه و بازگشتن از آنجا، اكتفا نكنيد. علّت نزول اين است كه، قريش در وقوف به عرفات، فايده اى را معتقد نبودند و در مشعر الحرام وقوف مىكردند و با اين كار بر مردم فخر مىفروختند، پس خداوند آنان را از اين عمل منع كرد و دستور وقوف در عرفات و بازگشت از آنجا را داد.
بنابراين، آوردن «ثمّ» براى تفاوت بين دو امر است، يعنى پس از آنكه به وقوف در مزدلفه علم پيدا كرديد، بايد در عرفات نيز مانند مردم وقوف داشته باشيد، پس از اين امر سرباز نزنيد و به وقوف در مزدلفه نيز فخر نورزيد.
بعضى گفته اند: آيه مبتنى بر تقديم و تأخير است و اصل آن چنين است: «ليس عليكم جناح ان تبتغوا فضلا من ربكم ثم أفيضوا من حيث أفاض الناس فاذا أفضتم من عرفات» از امام باقر (ع) روايت شده است كه فرمود[30]: قريش و همپيمانانش از حمس[31]، با مردم در عرفات وقوف نمى كردند و از آنجا باز نمى گشتند و مى گفتند: ما اهل حرم خدا هستيم از حرم خارج نمىشويم، پس در مشعر وقوف كرده و از آنجا باز مىگشتند، پس خداوند آنان را امر به وقوف در عرفه و بازگشت از آنجا نمود.
از امام حسين (ع) است كه در مورد حجّ پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله فرمود[32]:
پيامبر حركت آغاز كرد در حالى كه مردم با او بودند، قريشيان از مزدلفه باز مىگشتند و مردم را منع مىكردند كه از آنجا بازگشت نماييد تا اينكه رسول خدا پيش آمد، و قريش اميدوار بود كه بازگشت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از همانجا باشد كه آنان باز مىگردند. پس خداوند اين آيه را نازل فرمود:
«ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ»، مقصود از «ناس»، ابراهيم و اسماعيل و اسحاق (ع) است.
به حسب لفظ جائز است كه مقصود از «افاضه» افاضه از مشعر الحرام باشد (بازگشت از مشعر الحرام)، بلكه ظاهر آيه جز بر همين معنى دلالت نمىكند، و در تفسير امام (ع) چيزى كه بر اين معنى دلالت كند موجود است، زيرا در تفسير امام آمده است[33]: «ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ» يعنى برگرديد از مشعر الحرام، از همانجايى كه مردم از «جمع» برگشتند. فرمود: ناس در اينجا، حاجيهاى غير از «حمس» هستند، زيرا طوايف حمس از «جمع» افاضه نمىكردند و اين روايت دلالت مىكند بر اينكه «حمس» اسم محلّ مخصوصى از مشعر الحرام است، ولى اين مخالف روايت عامّه و خاصّه است كه آنها از عرفات بازگشت نمىكردند، پس خداوند به آنها امر كرد كه در عرفات وقوف كرده، سپس از آنجا بازگردند.
«وَ اسْتَغْفِرُوا اللَّهَ»: يعنى استغفار كنيد از آنچه كه انجام داديد به سبب آراى فاسد و هواهاى باطل خودتان، كه مناسك را تغيير داديد، و از وقوف در عرفات مانند مردم، استنكاف ورزيديد.
«إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ»: يعنى بعد از استغفار و اعتراف و دخول در زير طاعت خليفه، خدا گناهان و عيب و نقصهايى كه ناشى از انانيّت شماست همه را مىبخشد.
«رَحِيمٌ»: پس از بخشش شما به شما رحم مىكند به اينكه در قلب را روى شما باز كرده و شما را در دار رحمتش داخل مىكند.
______________________________
[1] اشباح يعنى سايهها، و از اين رو است كه اين عالم نمود و سايهاى از عالم بود و مثالى از عالم مثل است. از اين رو، على( ع) در خطبه اوّل نهج البلاغه آن را عالم اشباح ناميده است.
[2] تفسير صافى، ج 1، ص 164 و 165، به نقل از اصول كافى، فقيه، تهذيب … و تفسير عياشى، ج 1، ح 187، ص 81.
[3] نهج البلاغه، خطبه 1.
[4] تفسير صافى، ج 1، ص 167.
[5] همان مأخذ.
[6] نون وقايه نونى است كه در موقع اتّصال فعل به ضمير متّصل يا( ى) به آخر فعل و قبل از ضمير مىآيد، مانند دعانى كه دعا فعل و ن نون وقايه، ى متكلّم است.
[7] تفسير صافى، ج 1، ص 168.
[8] تفسير صافى، ج 1، ص 168.
[9] برهان، ج 1، ص 185.
[10] صافى، ج 1، ص 205.
[11] صافى، ج 1، ص 205.
[12] صافى، ج 1، ص 205.
[13] صافى، ج 1، ص 205.
[14] تفسير صافى، ج 1، ص 170.
[15] تفسير صافى، ج 1، ص 171، به نقل از محاسن و مجمع و عياشى، و تفسير برهان، ج 1، ص 190 و 191. اين سخن مبتنى بر اين حديث نبوى است كه فرمود:« من شهر دانشم و على( ع) در آن است»، پس براى رسيدن به هر كار و علم، بايد از در ولايت على وارد شد.
[16] برهان، ج 1، ص 191.
[17] سوره احزاب، آيه 47.
[18] سوره نساء، آيه 77.
[19] برهان، ج 1، ص 192.
[20] منظور اين است كه اگر احكام و قضاوت و بررسى و واجبات را براى درجه اول، مانند درجه دوم بگيريم و احكام آن وجه را بر او حمل كنيم، هلاك مىشود.
[21] تفسير صافى، ج 1، ص 174.
[22] تفسير صافى، ج 1، ص 175. نور الثّقلين، ج 1، ح 657، ص 154.
[23] صاع، پيمانه، كيل.
[24] ايّام التّشريق، سه روز از عيد قربان است كه در قديم عربها گوشتهاى قربانى را خشك مىكردند.
[25] تفسير صافى، ج 1، ص 176.
[26] نور الثّقلين، ج 1، ح 33، ص 158.
[27] تفسير صافى، ج 1، ص 176.
[28] تلبيه يعنى اجابت كردن، لبيك گفتن در جواب كسى. در اينجا مراد لبيك گفتن در حجّ است.
[29] صافى، ج 1، ص 215.
[30] تفسير صافى، ج 1، ص 177. نور الثّقلين، ج 1، ح 715، ص 164.
[31] حمس با ضمّ و سكون لقب قريش و كنايه و جديله و پيروان آنان در جاهليت بود و اين لقب به جهت حماسى و محكم بودن آنان در دينشان بوده است.
[32] تفسير صافى، ج 1، ص 177، به نقل از كافى. تفسير عيّاشى، ج 1، ح 268، ص 97.
[33] تفسير صافى، ج 1، ص 178. تفسير عياشى، ج 1، ح 715، ص 164.
ترجمه تفسير بيان السعادة فى مقامات العبادة، ج2، ص: 412