النساء - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره النساء – آیه ۱25-135

20- النوبة الاولى‏

(4/ 135- 125)

قوله تعالى: وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً و كيست نيكو دين‏تر، مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ‏ از آنكه روى خود فرا خدا كرد؟، وَ هُوَ مُحْسِنٌ‏ و آن گه با آن نيكوكار بود [با خلق‏]، وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ‏ و بر پى ملّت ابراهيم ايستاد، حَنِيفاً آن مسلمان پاك دين، وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا (125) و اللَّه ابراهيم را دوست گرفت.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏ و خدايراست هر چه در آسمان و زمين چيز است، وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ مُحِيطاً (126) و خداى بهمه چيز دانا است داناى هميشه‏ اى.

وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ مى‏پاسخ پرسند از تو در كار زنان، قُلِ اللَّهُ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَ‏ گوى كه خداى پاسخ ميكند شما را در كار ايشان، وَ ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ‏ و آنچه بر شما ميخوانند، فِي الْكِتابِ‏ درين نامه، فِي يَتامَى النِّساءِ در كار دختران [نارسيده‏] پدر مردگان، اللَّاتِي لا تُؤْتُونَهُنَ‏ آنان كه ايشان را نميدهيد، ما كُتِبَ لَهُنَ‏ آنچه واجب نبشته‏اند ايشان را [از ميراث‏]، وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَ‏ و رغبت نميكنيد كه بزنى كنيد ايشان را، وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الْوِلْدانِ‏ و از تو مى‏فتوى پرسند نيز در كار] زبون گرفتگان از كودكان [نارسيده‏]، وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتامى‏ بِالْقِسْطِ و ميفرمايد اللَّه شما را كه يتيمان را بداد بپاى ايستيد، وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ و هر چه كنيد از نيكى، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِهِ عَلِيماً (127) اللَّه بآن دانا است هميشه ‏اى.

وَ إِنِ امْرَأَةٌ و اگر زنى بود، خافَتْ مِنْ بَعْلِها كه از شوى خويش دانسته و ديده باشد، نُشُوزاً باز نشستى، أَوْ إِعْراضاً يا روى گردانيدنى [بنوايست‏[1]]،فَلا جُناحَ عَلَيْهِما نيست بر ايشان تنگيى، أَنْ يُصْلِحا كه با هم آشتى سازند، بَيْنَهُما صُلْحاً ميان يكديگر بر خير، وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ و آشتى به، وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَ‏ و حاضر كرده‏اند مردمان را بدريغ داشتن خويشتن را از ناكامى، وَ إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا و اگر بنيكويى در آئيد، از بيداد بپرهيزيد، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (128) اللَّه بآنچه شما ميكنيد دانا است آگاه هميشه‏ اى.

وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ- و نتوانيد كه داد كنيد ميان زنان [در دل و مهر]، وَ لَوْ حَرَصْتُمْ‏ و هر چند كوشيد و خواهيد، فَلا تَمِيلُوا كُلَّ الْمَيْلِ‏ لكن همه كششى مكنيد، فَتَذَرُوها كه آن زن را فرو گذاريد، كَالْمُعَلَّقَةِ چون آويخته [ميان دو حال نه بيوه و نه شوينده‏]، وَ إِنْ تُصْلِحُوا و اگر نيك در آئيد و بآشتى گرائيد، وَ تَتَّقُوا و از جور پرهيزيد، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً (129) خداى مهربانست و آمرزگار هميشه اى.

وَ إِنْ يَتَفَرَّقا ور پس از هم ببرند [و جدايى جويند]، يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ‏ بى نياز كند خداى هر دو را از يكديگر از فراخى خويش [و از كمال فضل خويش‏]، وَ كانَ اللَّهُ واسِعاً و خداى بى‏نياز است توانگر، فراخ دار فراخ بخش، حَكِيماً (130) دانا است [بآنچه كردنى است در حكمت وى‏] هميشه‏اى.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏ و خدايراست هر چه در آسمان و زمين چيز است و كس، وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا و اندرز كرديم، الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ‏ ايشان را كه پيش از شما كتاب دادند، وَ إِيَّاكُمْ‏ و شما را هم اندرز كرديم، أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ‏ كه از خشم و عذاب خداى بپرهيزيد، وَ إِنْ تَكْفُرُوا و اگر كافر شيد [و نعمت منعم بر خود بپوشيد]، فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏ خداى راست هر چه در آسمان و زمين چيز است، وَ كانَ اللَّهُ غَنِيًّا حَمِيداً (131) و خداى‏ بى‏نياز است توانگرى ستوده هميشه‏اى.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏ و خداى راست هر چه در آسمان و زمين چيز است و كس، وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا (132) و نيك بسنده و كارساز كه اوست.

إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ‏ اگر خواهد شما را ببرد اى مردمان! وَ يَأْتِ بِآخَرِينَ‏ و ديگران آرد، وَ كانَ اللَّهُ عَلى‏ ذلِكَ قَدِيراً (133) و اللَّه بر آن توانا است هميشه‏اى.

مَنْ كانَ يُرِيدُ ثَوابَ الدُّنْيا هر كه پاداش اين جهان ميخواهد، فَعِنْدَ اللَّهِ ثَوابُ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ بنزديك خداى است پاداش اين جهانى و پاداش آن جهانى، وَ كانَ اللَّهُ سَمِيعاً بَصِيراً (134) و اللَّه شنواى است بيناى هميشه‏اى.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، كُونُوا قَوَّامِينَ‏ بر استاد داريد، بپاى ايستيد، بِالْقِسْطِ براستكارى و داد دهى، شُهَداءَ لِلَّهِ‏ و گواهان بودن خداى را براستى، وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ‏ ور همه بر نفس شما بود، أَوِ الْوالِدَيْنِ‏ يا بر پدر و مادر بود، وَ الْأَقْرَبِينَ‏ يا بر خويشان، إِنْ يَكُنْ غَنِيًّا اگر توانگر بود [در حق آزرم ميداريد]، أَوْ فَقِيراً يا درويش بود [ببخشائيد]، فَاللَّهُ أَوْلى‏ بِهِما كه خداى اوليتر بهر دو [حق، نزديكتر بسزاى گزارد و نگه داشت‏]، فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏ بر پى بايست خود مايستيد، أَنْ تَعْدِلُوا كه داد نكنيد، وَ إِنْ تَلْوُوا و اگر در كار شويد [كارى پذيريد]، أَوْ تُعْرِضُوا يا روى گردانيد [و پذيريد]، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (135) خداى بآنچه شما ميكنيد دانا است و آگاه هميشه‏اى.

النوبة الثانية

قوله تعالى: وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً- اى: احكم دينا ممّن اخلص عمله للَّه، و فوّض امره اليه، وَ هُوَ مُحْسِنٌ‏ اى: موحّد للَّه، محسن الى خلقه، وَ اتَّبَعَ‏ دين اللَّه الّذى بعث به محمدا. ميگويد: كيست ديندار و پسنديده‏تر از آن كس كه عمل خود از شرك و ريا پاك كند، و كار خود باللَّه باز گذارد، و اللَّه را كارساز و كار ران خود داند؟ و آن گه با خلق خدا نيكوكار بود و مهربان، بر پى آن دين ايستد كه محمد را بآن دين فرستاد، و آن دين ابراهيم است و ملّت وى. ملّت ابراهيم در ملّت محمد داخل است. هر كه بملّت محمد اقرار دهد، اتّباع ملّت ابراهيم كرد.

ابن عباس گفت: اقرار دادن به كعبه، و نماز كردن بآن، و طواف كردن گرد آن، و سعى ميان صفا و مروه، و رمى جمرات، و حلق رأس، و جمله مناسك از دين ابراهيم است. هر كه نماز سوى كعبه كرد، و باين صفات اقرار داد، اتّباع ملّت ابراهيم كرد. و اين در شأن ابو بكر فرو آمد بقول بعضى مفسّران.

حَنِيفاً- حال عن ابراهيم، او عن الضّمير فى‏ وَ اتَّبَعَ‏، و معناه: مائلا عن جميع الأديان.

وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا- ابن عباس گفت: ابراهيم مهماندار بود، خانه بر سر راه داشتى، تا هر كسى كه بر وى گذشتى، وى را مهمان كردى. پس يك سال مردمان را قحط رسيد، از ابراهيم طعام طلب كردند، و ابراهيم را عادت بود كه هر سال بار از مصر آوردى، از نزديك دوستى كه در مصر داشت. غلامان را و شتران را فرستاد نزديك وى، بار خواست، و بار نبود آن سال، كه ايشان را هم‏ قحط رسيده بود. شتران را تهى باز گردانيدند، تا بهامونى رسيدند كه پر از ريگ بود، آن چاكران ابراهيم با خود گفتند: اگر اشترانرا باز گردانيم بى‏بار، نه خوب بود، و دشمن را شماتت بود. درايستادند و غرارها[2] پر از ريگ كردند. چون بر ابراهيم رسيدند قصّه با ابراهيم بگفتند، و ابراهيم دلتنگ شد، كه مردم را اميدوار كرده بود، و دل بر آن نهاده كه اكنون طعام رسد. و ساره در آن حال خفته بود، و ازين قصّه خبر نداشت. پس ابراهيم در خواب شد از دلتنگى، و ساره بيدار گشت، و پرسيد كه غلامان ما رسيدند از مصر؟ و بار آوردند؟ گفتند: آرى رسيدند. ساره سر آن بار بگشاد، آرد سفيد نيكو ديد. خبّازان را بفرمود تا در پختن ايستادند. چون ابراهيم (ع) بيدار گشت، بوى طعام بوى رسيد، گفت:

يا سارة من اين هذا الطّعام؟ از كجا آمد اين طعام؟ گفت: اين آنست كه از نزديك خليل تو آن دوست مصرى آوردند. ابراهيم فضل و كرامت خداى بر خود بدانست و گفت: اين از نزديك خليل من اللَّه است، نه از نزديك خليل مصرى. ابن عباس گفت: آن روز ربّ العزّة ابراهيم را دوست خوانده، و او را خليل خود خواند. و گفته‏اند: آن روز كه فريشتگان در پيش ابراهيم شدند، بر صورتهاى غلامان نيكو روى، ابراهيم پنداشت كه ايشان مهمانان‏اند، گوساله فربه بريان كرد، و نزديك ايشان آورد، آن گه گفت: بخوريد بدو شرط: يكى آنكه چون دست بطعام بريد گوئيد: «بسم اللَّه»، و چون از طعام فارغ شويد، گوئيد: «الحمد للَّه». جبرئيل گفت: يا ابراهيم! سزاوارى كه اللَّه ترا دوست خود گيرد، و خليل خود خواند.

گفت آن روز ربّ العزّة او را خليل خود خواند. و گفته‏اند: ملك الموت بصورت جوانى در سراى خليل شد، و خليل او را نشناخت، گفت بدستورى كه درين سراى آمدى؟

ملك الموت گفت: بدستورى خداوند سراى. پس ابراهيم او را بشناخت، آن گه ملك الموت گفت: يا ابراهيم! خداى بنده‏اى را از بندگان خود بدوست گرفت.

ابراهيم گفت: آن كدام بنده است، تا من او را خدمت كنم تا زنده باشم؟

ملك الموت گفت: آن بنده تويى يا ابراهيم. گفت: بچه خصلت مرا دوست گرفت؟

و خليل خواند؟ گفت: بأنّك تعطى و لا تأخذ.

روى عبد اللَّه بن عمر، قال: قال رسول اللَّه (ص): «يا جبرئيل لم اتّخذ اللَّه ابراهيم خليلا؟» قال: «لاطعامه الطّعام يا محمد»،

وروى ابو هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «اتّخذ اللَّه ابراهيم خليلا، و موسى نجيّا، و اتّخذنى حبيبا، ثمّ قال: و عزّتى لاؤثرنّ حبيبى على خليلى و نجيّى»،

وقال (ص): «لو كنت متّخذا خليلا لاتّخذت أبا بكر خليلا، و انّ صاحبكم خليل اللَّه»، يعنى نفسه.

امّا خليل از روى لغت آن دوست است كه در دوستى وى هيچ خلل نبود.

ابراهيم خليل است، يعنى كه اللَّه او را برگزيده و دوست داشت، دوستى تمام، كه در آن هيچ خلل نه، و روا باشد كه معنى خليل، فقير بود، زيرا كه خلّت حاجت و فاقت باشد. يقال: سدّ خلّته‏اى حاجته. قال زهير يمدح هزن بن سنان:

و ان اتاه خليل يوم مسغبة يقول لا غائب مالى و لا حرم‏

خليل اى فقير، و ابراهيم، خليل اللَّه، لأنّه فقير الى اللَّه، محتاج اليه، لا حاجة له الى غيره.

ترسايى از شيخ ابو بكر وراق ترمدى سؤال كرد، گفت: چرا جائز است خداى را جلّ جلاله ابراهيم را دوست گيرد؟ و جائز نميداريد كه عيسى را فرزند گيرد؟

ابو بكر وراق جواب داد كه: فرزند اقتضاء جنسيّت كند، و خداى را جنس نيست، و دوستى اقتضاء جنسيّت نكند. نه‏بينى كه كسى اسبى دوست دارد، يا جوهرى دوست دارد، يا جامه، يا بنائى، وزين هيچ چيز بفرزندى نگيرد، تا بدانى كه فرزند اقتضاء تجانس كند، و لا جنس له جلّ جلاله. ترسا چون اين سخن بشنيد مسلمان گشت، و بدين اسلام در آمد.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏- يختار منها ما يشاء و من يشاء، وَ كانَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ مُحِيطاً- احاط علمه بجميع الأشياء.

وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ الآية- سبب نزول اين آيت آن بود كه عرب در زمان جاهليّت نه زنان را از ميراث چيزى ميدادند و نه كودكان را، بلكه مردان را ميدادند، مهينان ايشان را. ربّ العزّة درين آيت نصيب زنان و نصيب كودكان از ميراث بايشان الحاق كرد، و بداد فرمود. و نيز دختران يتيم ميبودند با مال و بصورت زشت، كه اولياء ايشان از بهر زشتى صورت نمى‏خواستند كه ايشان را بزنى كنند، و ايشان را بكسى نميدادند، و در خانه ميداشتند از بهر مال كه داشتند، باميد آنكه مگر بميرند، و مال ايشان بميراث بر گيرند.

سدى گفت: اين در شأن جابر عبد اللَّه فرو آمد، كه دختر عمّى داشت، يتيمه و نابينا بود، و بصورت زشت. جابر گفت: يا رسول اللَّه! بآن صفت كه وى است ميراث گيرد؟ رسول خدا گفت: نعم، گيرد. پس ميراث كه وى را بود بوى داد. آن گه او را در خانه ميداشت، و بزنى بكس نميداد، از بيم آنكه شوهر و فرزندان وى مال بميراث برند، و خود بزنى نميكرد كه جمال نداشت، و گوش بر آن نهاده كه تا بميرد، و آنچه هست از مال وى بميراث برگيرد. ربّ العالمين اين آيت فرستاد: وَ يَسْتَفْتُونَكَ فِي النِّساءِ اى يستعرفونك. و الفتيا و الفتوى لغتان، و هو تعريفك الأمر، افتانى اى عرّفنى. ميگويد: از تو فتوى ميپرسند و فتوى ميخواهند در كار زنان، قُلِ اللَّهُ‏ يُفْتِيكُمْ فِيهِنَّ وَ ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ‏- موضع «ما» رفع است، المعنى: اللَّه يفتيكم فيهنّ.

وَ ما يُتْلى‏ عَلَيْكُمْ فِي الْكِتابِ‏- ايضا، يفتيكم فيهنّ. ميگويد: اللَّه فتوى ميكند و قرآن فتوى ميكند، و آن آنست كه در اوّل سورة گفت: وَ آتُوا الْيَتامى‏ أَمْوالَهُمْ‏.

ما كُتِبَ لَهُنَ‏- يعنى فرض لهنّ من الميراث. وَ تَرْغَبُونَ أَنْ تَنْكِحُوهُنَ‏- يعنى: و ترغبون عن أن تنكحوهنّ لدمامتهنّ.

وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الْوِلْدانِ‏ اين در موضع خفض است، عطف على قوله‏ فِيهِنَ‏، يعنى قل اللَّه يفتيكم فيهنّ، و فى المستضعفين من الولدان. و قيل عطف على قوله:فِي يَتامَى النِّساءِ، المعنى: فى يتامى النّساء و فى المستضعفين من الولدان الّذين لا تورثونهم.

وَ أَنْ تَقُومُوا- اى: و يفتيكم ان تقوموا لليتامى، بِالْقِسْطِ اى بالعدل فى ميراثهم و مالهم و نكاحهم. قيل: نزّلت فى ام كحة و بناتها على ما سبق شرحه فى صدر السورة.

قال ابن عباس و عائشة: ما كُتِبَ لَهُنَ‏، يعنى الصّداق، و المعنى:

لا تؤتونهنّ صداقهنّ، و ترغبون فى نكاحهنّ لجمالهنّ و ما لهنّ، و قيل: فى المستضعفين هم العبيد و الاماء، اى أحسنوا اليهم، لا تكلّفوهم ما لا يطيقون.

وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ- ممّا امرتم به من قسمة المواريث، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِهِ عَلِيماً فيجزيكم به.

و روايت كنند از براء عازب كه آخرتر آيتى كه از آسمان فرود آمد اين آيت بود، و آخرتر سوره‏اى سورة براءة.

وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً أَوْ إِعْراضاً الآية- سعيد جبير گفت:مردى زنى داشت، و آن زن پير گشته بود، و از آن مرد فرزندان داشت. مرد خواست كه وى را طلاق دهد، و زنى ديگر از آن نيكوتر بخواهد.

آن پير زن گفت:مرا طلاق مده، و با فرزندان بگذار، و قسمت كن مرا اگر خواهى باختيار خويش در كم و بيش، و اگر خواهى قسمت مكن از بهر من، كه روا بود اندى‏[3] كه در نكاح تو بمانم. مرد گفت: چنين كنم، پيش رسول خدا شد، و اين حال بگفت.

رسول خدا جواب داد كه: اللَّه سخن تو شنيد، و اگر خواهد اجابت كند. پس ربّ العالمين بجواب ايشان اين آيت فرستاد. گويند اين مرد رافع بن خديج الانصارى بود، و زن وى خويلة بنت محمد بن مسلمة الانصارى.

وَ إِنِ امْرَأَةٌ خافَتْ‏- اى علمت و رأت، مِنْ بَعْلِها نُشُوزاً يعنى: يبغضها و يترك مضاجعتها و مباشرتها، و يعرض بوجهه عنها، و يقلّ مجالستها و محادثتها.

ميگويد: اگر زنى از شوهر خويش ميشناسد و ميداند و مى‏بيند كه وى را دشمن ميدارد، و مباشرت و صحبت وى مى‏بگذارد، و روى از وى ميگرداند، و با وى ننشيند و حديث نكند، بر ايشان تنگى نباشد كه با يكديگر صلح كنند در قسمت و در نفقه. و اين چنان باشد كه مرد زن را گويد: تو پير گشتى و روزگار جوانيت بسر رسيد، و من ميخواهم كه ديگر زنى خواهم، و روزگار قسمت وى بيفزايم، در روز و در شب، تازگى و جوانى وى را. اگر تو بدين خشنودى و رضا ميدهى، بر جاى خود و بر حال خود در نكاح من ميباش، و اگر نه ترا بخشنودى گسيل كنم. پس اگر زن بدين حال و بدين صفت رضا دهد نيكوكار بود و پسنديده، و وى را بر آن اجبار نكنند، و اگر نه كه بدون حق خويش رضا ندهد، واجب آيد بر شوهر كه حق وى از مقام و نفقه تمام بدهد، يا بنيكويى و احسان وى را روان‏[4] كند، و وى را برنج‏ و كراهيت ندارد. و مرد اگر وى را دارد، و حقّ وى با كراهيت صحبت تمام بدهد، محسن باشد و ستوده حق، و اللَّه وى را جزا دهد بر فعل خير.

اينست كه اللَّه گفت:وَ ما تَفْعَلُوا مِنْ خَيْرٍ فَإِنَّ اللَّهَ كانَ بِهِ عَلِيماً اى يعلمه و يجازيه عليه. امّا بر مباشرت وى را اجبار نكنند، كه آن على الخصوص حق مرد است، چون فرو گذارد بر آن اجبار نرود، بخلاف مقام و نفقه كه حقّ زنست.

و آنچه ربّ العزّة گفت: وَ الصُّلْحُ خَيْرٌ، آنست كه پير زن را ميدارد بعد از تخيير در نفقه و مقام، بچيزى معلوم صلح كنند. و رسول خدا (ص) با سوده بنت زمعه همين كرد. زنى بود روزگار بوى برآمده و پير گشته، و رسول خواست كه وى را طلاق دهد. سوده گفت: مرا در جمله زنان خود بگذار، تا فردا در قيامت چون مرا حشر كنند، با زنان تو حشر كنند، و من نوبت خويش روز و شب در كار عائشه كردم.رسول خدا آن از وى بپذيرفت، و چنان كرد.

قرّاء كوفه‏ أَنْ يُصْلِحا خوانند، بضمّ يا و كسر لام بى الف، و هو من الاصلاح.

و در حال تنازع و تشاجر اصلاح استعمال كنند، چنان كه تصالح استعمال كنند، تقول: اصلحت بين المنازعين. قال اللَّه تعالى: إِلَّا مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاحٍ بَيْنَ النَّاسِ‏. و «صلحا» روا بود كه نصب على المصدر باشد، لأنّ الصّلح اسم للمصدر من اصلحت، كالعطاء من اعطيت، و روا بود كه نصب او بر مفعول به حمل كنى، چنان كه گويى: اصلحت ثوبا. باقى «ان يصالحا» خوانند، بفتح يا و لام و تشديد صاد، و بألف، و أصل آن «ان يتصالحا» است، «تا» در صاد مدغم كردند، لتقاربهما فى المخرج، و درين باب تصالح معروف‏تر است.

وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَ‏- گفته‏اند كه شحّ زن آنست كه شوى خودش دريغ آيد از زنى ديگر از مهر او، و شحّ مرد آنست كه خويشتنش دريغ آيد اززن خويشتن از پيرى يا از زشتى بمهر زنى ديگر. و قيل: وَ أُحْضِرَتِ الْأَنْفُسُ الشُّحَ‏ يعنى الغالب على نفس المرأة الشّح. غالب آن بود كه زن بخيل باشد و بر مال حريص، چون شوهر وى را ببعضى مال خشنود گرداند، وى نصيب خود از شوهر بتواند گذاشت.

پس گفت: وَ إِنْ تُحْسِنُوا وَ تَتَّقُوا- يعنى اگر نيكويى كنيد و مفارقت نجوئيد، و از ميل و جور بپرهيزيد، اللَّه تعالى آگاهست، از احسان و جور شما خبر دارد، و جزاء آن چنان كه خود خواهد، دهد.

وَ لَنْ تَسْتَطِيعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَيْنَ النِّساءِ- اى: لن تقدروا ان تسوّوا بينهنّ فى الحبّ، و لو حرصتم على العدل. معنى آنست كه شما اگر چه كوشيد و حريص باشيد، بر آنكه ميان زنان خويش عدل و راستى نگه داريد، در دوستى و مهر نتوانيد، كه در استطاعت شما نبود كه دلها در دوستى راست داريد، امّا اين يكى توانيد كه ميل نكنيد در نفقه و در قسمت. چون دو زن داريد يا بيشتر، همه را در نفقه و در قسمت يكسان داريد، و جوان را بر پير افزونى منهيد، كه اگر افزونى نهيد، آن ديگر را همچون زندانى محبوس فرو گذاريد، آويخته ميان دو حال، نه بى‏شوى و نه با شوى.

حسين فضل گفت، عدل بر دو ضربست: يكى آنست كه در استطاعت بنده آيد، و يكى نه. امّا آنچه در استطاعت آيد آنست كه: بنده را فرمودند، آنجا كه گفت ربّ العزّة: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ‏. جاى ديگر گفت: قُلْ أَمَرَ رَبِّي بِالْقِسْطِ. و اين عدل نقيض جور است كه هر دو در توان بنده آيد. امّا آنچه در استطاعت و توان بنده نيايد، راست داشتن دل است در مهر و دوستى با همه زنان. و اين، بنده را نفرموده‏اند، از آنكه در توان وى نيست. مصطفى (ص) قسمت كرد ميان زنان، و عدل و راستى در آن نگه داشت، آن گه گفت:اللهم هذه قسمتى فيما املك فلا تأخذنى فيما لا املك»،

وروى انّه قال: «اللهم هذه قسمتى فيما املك و أنت اعلم فيما لا املك».

و از عمر خطاب روايت كنند كه گفت: اللّهمّ امّا قلبى فلا املك، و امّا ما سوى ذلك فارجو ان اعدل.

وعن ابى هريرة قال: قال رسول اللَّه (ص): «من كانت له امرأتان يميل الى احديهما عن الأخرى، جاء يوم القيامة و أحد شقّيه ساقط».

و قال انس بن مالك: اذا تزوّج البكر اقام عندها سبعا، و اذا تزوّج الثّيّب اقام عندها ثلاثا.

كسى كه بكرى بزنى كند، وى را رسد كه در قسمت وى را هفت شبان روز بر زنان ديگر افزونى نهد، و اگر ثيّب باشد سه شبانروز، آن گه بقسمت و عدل ميان ايشان باز شود.

و زنان ذمّيّات و آزادگان مسلمانان در قسمت يكسان‏اند، و آزاد زن را دو شب است و كنيزك را يك شب. وَ إِنْ تُصْلِحُوا يعنى: بالعدل فى القسمة بينهنّ، و تَتَّقُوا الجور، فَإِنَّ اللَّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً لما ملت الى الّتى تحبّها بقلبك، بعد العدل فى القسمة.

وَ إِنْ يَتَفَرَّقا يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ‏- چون حديث صلح رفته بود، و ذكر اجتماع بر سبيل جواز، از پس آن در فراق سخن گفت، و رخصت داد، تا اگر آن پير زن بصلح سر در نيارد، و جز تسويت طلب نكند، از يكديگر بطلاق جدا شوند، و ربّ العزّة ايشان را وعده داد كه از فضل خويش هر دو را بى‏نياز كند، و روزى دهد:آن زن را از شوى ديگر، و اين مرد را از زنى ديگر.

گويند: مردى پيش مصطفى (ص) آمد، و عزب بود، و از تنگى روزى و معيشت شكايت كرد. مصطفى او را گفت كه: زنى بخواه تا روزيت فراخ شود. يعنى بحكم اين آيت كه اللَّه گفت: إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ‏. ديگرى آمد كه زن داشت، و از تنگى معيشت و روزى شكايت كرد. مصطفى (ص) گفت او را كه: زن طلاق ده تا روزيت فراخ شود. يعنى بحكم اين آيت كه اللَّه گفت: وَ إِنْ يَتَفَرَّقا يُغْنِ اللَّهُ كُلًّا مِنْ سَعَتِهِ‏.

وَ كانَ اللَّهُ واسِعاً- يعنى: لجميع خلقه فى الرّزق و الفضل، حَكِيماً فيما حكم و وعظ.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏ الآية- ميگويد: خدايراست هر چه در آسمان‏اند از فريشتگان، و هر چه در زمين‏اند از خلقان. وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلِكُمْ‏- امّتهاى گذشته‏اند، و كتابداران پيشينه از تورات و انجيل، و هر چه بود از كتب. وَ إِيَّاكُمْ‏ خطاب امّت محمد است، يعنى ايشان را كه پيش از شما كتاب دادند، ايشان را و شما را اى امّت محمد، اندرز كرديم: ايشان را در كتب ايشان، و شما را در كتاب شما يعنى قرآن، أَنِ اتَّقُوا اللَّهَ‏- يعنى: وحّدوا اللَّه، كه خداى را يگانه دانيد، و بمعبودى يگانه شناسيد. وَ إِنْ تَكْفُرُوا- و اگر نكنيد، و توحيد بپوشيد، و جحود آريد، فَإِنَّ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كانَ اللَّهُ غَنِيًّا حَمِيداً بحقيقت دانيد كه هر چه در هفت آسمان و هفت زمين است، همه ملك و ملك اوست، همه رهى و بنده وى است، همه ساخته و صنع وى است، و آن گه از طاعت همه بى‏نياز است، وز ستايش همه پاك ستوده خود است و بى‏نياز بجلال خود.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا- اى: دافعا و مجيرا حافظا على خلقه شهيدا.إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ أَيُّهَا النَّاسُ‏ الآية- اين خطاب مشركان و منافقان است.

ميگويد: اگر اللَّه خواهد مرگ بر شما گمارد، و همه را نيست گرداند، و باز قومى ديگر آرد از شما مطيع‏تر و بهتر، يعنى مسلمانان و امّت احمد. و همين كرد ربّ العالمين جلّ جلاله، كه در عهد رسول خدا جهان همه كفر و معصيت داشت، پس علم اسلام آشكارا گشت، و كفر با طىّ ادبار خود شد، و جهان همه از نور اسلام روشن گشت.

قال ابو هريرة: لمّا نزلت هذه الآية ضرب رسول اللَّه (ص) ظهر سلمان، فقال:«هم قوم هذا» يعنى: عجم فارس.

مَنْ كانَ يُرِيدُ ثَوابَ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ ثَوابُ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ- ميگويد: هر كه بفرائض اعمال، دنيا خواهد، اللَّه تعالى آنچه خواهد از دنيا بوى دهد، يا آنچه خواهد از وى دفع كند در دنيا، امّا در آخرت وى را هيچ ثواب نبود. و هر كه بفرائض اعمال ثواب آخرت خواهد، ربّ العالمين آنچه وى را بكار آيد از دنيا بوى دهد، و آنچه بنده خواهد از جلب منفعت و دفع مضرّت از وى باز نگيرد، و آن گه وى را در آخرت نصيب بود بهشت جاودان و نعمت بيكران، ربّ العالمين بر نيّت آخر، هم دنيا دهد، و هم عقبى، امّا بر نيّت دنيا آخرت ندهد.

رسول خدا گفت:«المؤمن نيّته خير من عمله، و عمل المنافق خير من نيّته، و كلّ يعمل على نيّته».

قيل: هذه الآية وعيد للمنافقين، و قيل: حضّ على الجهاد، و ثواب الدّنيا هو الغنيمة بالجهاد.

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ- مفسّران گفتند: اين آيت در شأن مردى آمد كه بنزديك وى گواهى بود بر پدر وى، و ميترسيد كه اگر آن گواهى بدهد، اجحافى باشد بمال وى، و درويشى وى بيفزايد. و گويند كه: در شأن ابو بكر صدّيق فرو آمد كه كسى را بر پدر وى ابو قحافه حقّى بود، و وى گواه بود. ميگويد: اى شما كه مؤمنان‏ايد! كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ اى: قوّالين بالعدل فى الشّهادة، در گواهى دادن گويندگان بعدل باشيد، راستى نگه داريد،گواهى كه دهيد خداى را دهيد، از بهر صاحب حقّ، و باز مگيريد، اگر چه آن گواهى بر نفس شما باشد، يا بر پدر و مادر، يا بر خويش و پيوند، و بدان منگريد كه آن كس كه بر وى گواهى ميدهيد، توانگرست يا درويش: توانگر را از بهر توانگرى محابا مكنيد، و بر درويش از بهر درويشى نبخشائيد، كار هر دو باللّه فرو گذاريد، كه اللَّه بديشان از شما سزاوارتر، و آنچه اللَّه ايشان را خواهد نيكوتر.

فَلا تَتَّبِعُوا الْهَوى‏ أَنْ تَعْدِلُوا- شما بر پى دل خواست خود مرويد، تا جور كنيد و از حق بگرديد. «و ان تلوا»- بيك واو و ضمّ لام قراءت شامى و حمزه است، از ولى يلى ولاية، يقال: و ليت الشي‏ء اذا تولّيته، و اقبلت عليه، فولاية الشّى‏ء اقبال عليه، و هو خلاف الاعراض عنه. و المعنى: ان تقبلوا او تعرضوا. باقى قرّاء إِنْ تَلْوُوا خوانند بدو واو و سكون لام، من لوى يلوى ليّا، و هو من لىّ القاضى و اعراضه لأحد الخصمين على الآخر، او من لىّ الشّهادة، و هو تحريفها، او من لىّ الغريم، و هو مدافعته و مماطلته. يقال: لويته حقّه اى دافعته، چون از مدافعت بود معنى آن باشد كه: و ان تدافعوا فى اقامة الشّهادة او تعرضوا عنها فتكتموها.

ميگويد: اگر در گواهى دادن مدافعت كنيد، و روزگار در پيش افكنيد، يا خود انكار كنيد، و پنهان داريد، و از آن اعراض كنيد. معنى ديگر: «و ان تلوا» و اگر بپيچانيد گواهى و سخن، أَوْ تُعْرِضُوا يعنى عن اللَّه، و تقوموا بالشّهادة، يا روگردانيد از پيچ و گواهى بدهيد[5]، هر چون كه كنيد اللَّه بدان دانا است و آگاه، يجازى المحسن باحسانه و المسى‏ء باساءته.

ابن عباس گفت: اين آيت در شأن قاضيان آمد كه پيچ در روى خويش آرند،و از يك خصم اعراض كنند. مصطفى (ص) چون اين آيت فرو آمد، گفت:

«من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فليقم شهادته على من كانت، و من كان يؤمن باللّه و اليوم الآخر فلا يجحد حقّا هو عليه، و ليؤدّه عفوا و لا يلجئه الى سلطان و خصومته، ليقتطع بها حقّه، و انّما رجل خاصم الىّ فقضيت له على اخيه بحقّ ليس هو له عليه، فلا يأخذه و انّما أقطع له قطعة من جهنّم».

و قيل لعمار بن ياسر: اىّ النّاس احكم؟ قال: الّذى يحكم للنّاس كما يحكم لنفسه، و قال ابن عباس (رض): انّما ابتلى سليمان بن داود بما ابتلى به، لأنّه تقدّم اليه خصمان، فهوى أن يكون الحقّ لاحديهما. و قال عبد اللَّه بن عمر: جاء خصمان الى عمر، فجلسنا اليه، و فى قلبه على احد الخصمين شى‏ء، فأقامهما، ثمّ جلسا مرّة اخرى، فأقامهما، ثمّ جلسا اليه الثّالثة، ففصل بينهما، و قال: انّهما جلسا الىّ و فى قلبى على احد الخصمين شى‏ء، فكرهت ان افضل الحكم على ذلك، فأقمتهما، ثمّ جلسا الثّانية، و قد ذهب بعض ما فى قلبى، فأقمتهما ثمّ جلسا الثّالثة، و لا ابالى لأىّ الخصمين كان، فقضيت.

وَ لَوْ عَلى‏ أَنْفُسِكُمْ‏- اگر كسى گويد: شهادت بر خويشتن چونست؟ جواب آنست كه: حق ديگرى بر خود واجب شناسد، و بدان اقرار دهد. ابن عباس گفت:

امروا ان يقولوا الحقّ و لو على انفسهم.

 

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ‏ الآية- ربّ العالمين خداى جهانيان، و كردگار نهان دان، جلّ جلاله و تقدّست اسماءه و تعالت صفاته، درين آيت مخلصان را ميستايد، و اخلاص در اعمال ميپسندد. و اوّل كسى كه جامه اخلاص در سر كعبه عمل كشيد مصطفى بود كه گفت:

«انّما الأعمال‏ بالنّيّات».

اين روش اخلاص در اعمال همچون روش رنگ است در گوهر، چنان كه گوهر، بى‏كسوت رنگ، سنگى باشد بى‏قيمت، عمل بى‏اخلاص جان كندنى است بى‏صواب.

معروف كرخى قدّس اللَّه روحه خويشتن را بتازيانه زدى، و گفتى: يا نفس اخلصى تخلصى، اخلاص كن تا خلاص يابى. گفته‏اند: علم تخم است، و عمل زرع است، و آب آن اخلاص. كار اخلاص دارد، و رستگارى در اخلاص است، و سعادت ابد در اخلاص است، امّا اخلاص خود عزيز است، نه هر جايى فرود آيد، نه بهر كسى روى نمايد.

ربّ العزّة گفت: سرّ من سرّى استودعته قلب من احببت من عبادى.

در بنى اسرائيل عابدى بود، وى را گفتند: در فلان جايگه درختى است كه قومى آن را ميپرستند. آن عابد را از بهر خدا و تعصّب دين خشم گرفت، از جاى برخاست، تبر بر دوش نهاد، و رفت تا آن درخت از بيخ بردارد، و نيست گرداند.

ابليس بصفت پيرى براه وى شد، از وى پرسيد كه كجا ميروى؟ گفت: بفلان جايگه تا آن درخت بر كنم. گفت: رو بعبادت خود مشغول باش، كه اين از دست تو بر نخيزد، با وى بر آويخت، ابليس بافتاد، و عابد بر سينه وى نشست. ابليس گفت: دست از من باز گير، تا ترا يك سخن نيكو بگويم. دست از وى بداشت. ابليس گفت: اى عابد خداى را پيغامبران هستند، اگر اين درخت بر ميبايد كند، پيغامبرى را فرمايد تا بركند، ترا بدين نفرموده‏اند. عابد گفت: نه، كه لا بد است بر كندن اين درخت.

و من ازين كار بازنگردم تا تمام كنم. ديگر باره بهم بر آويختند، و عابد به آمد، و ابليس بيفتاد. ابليس گفت: اى جوانمرد! تو مردى درويشى، و مؤنت تو بر مردمان است، چه باشد كه اين كار در باقى كنى كه بر تو نيست، و ترا بدان نفرموده‏اند، و من هر روز دو دينار در زير بالين تو كنم، هم ترا نيك بود هم عابدان ديگر را، كه‏ بر ايشان نفقه كنى. عابد درين گفت وى بماند. با خود گفت: يك دينار بصدقه دهم، و يك دينار خود بكار برم بهتر از آنكه اين درخت بر كنم، كه مرا بدين نفرموده‏اند، و نه پيغامبرم، تا بر من واجب آيد. پس باين سخن بازگشت. ديگر روز بامداد دو دينار ديد در زير بالين خود. بر گرفت. روز ديگر همچنين تا روز سيوم كه هيچ چيز نديد. خشم گرفت. تبر برداشت، و رفت تا درخت بر كند، ابليس براه وى آمد، و گفت:

اى مرد ازين كار برگرد كه اين هرگز از دست تو بر نخيزد. بهم بر آويختند، و عابد بيفتاد، و بدست ابليس عاجز گشت، و ابليس قصد هلاك وى كرد. عابد گفت: مرا رها كن تا باز گردم، لكن با من بگو كه اوّل چرا من به آمدم، و اكنون تو به آمدى؟ گفت: از آنكه در اوّل از بهر خداى برخاستى، و دين خداى را خشم گرفتى، ربّ العزّة مرا مسخّر تو كرد. هر كه براى خدا باخلاص كارى كند، مرا بر وى دست نبود. اكنون از بهر طمع خويش و از بهر دنيا خشم گرفتى، تابع هواى خود شدى، لا جرم بر من برنيامدى، و مقهور من گشتى.

مصطفى (ص) را پرسيدند كه اخلاص چيست؟ گفت: آنكه گويى:«ربّى اللَّه، ثم تستقيم كما امرت.»

وَ مَنْ أَحْسَنُ دِيناً مِمَّنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ‏- واسطى گفت: و هو محسن، معنى آنست كه: و هو يحسن ان يسلم وجهه للَّه. ميگويد: راه پاك و دين نيكو آن كس راست كه روى خود فرا حق كند، و نيك داند و شناسد اين روزى فرا حق كردن، و اخلاص بجاى آوردن كه نه هر كسى كه بدرگاه سلطان رسد، وى ادب حضرت شناسد.

آن گه گفت: وَ اتَّبَعَ مِلَّةَ إِبْراهِيمَ حَنِيفاً- اشارتست بدانكه اين حالت ابراهيم (ع) است كه روى بحق نهاد، و ادب حضرت بجاى آورد، خود را نصيبى‏ نگذاشت. همه درباخت: هم نفس، و هم مال، و هم فرزند. نفس خود درباخت رضاء حق را، فرزند درباخت اتّباع فرمان او را، و مال درباخت شفقت بر خلق او را. لا جرم ربّ العزّة او را بستود، و خليل خود خواند، گفت: وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا-روى‏ انّ اللَّه تعالى اوحى اليه: انت خليلى و أنا خليلك، فانظر ان لا اطّلع فى شرك و قد تعلّقت بغيرى، فاقطع خلّتك عنّى.

و گفته‏اند كه: چون ربّ العزّة رقم خلّت بر وى كشيد، و اين ندا در عالم داد كه: وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا، فريشتگان آواز بر آوردند كه خداوندا! چه كرد ابراهيم كه با وى اين كرامت كردى؟ و از جهانيان اين تخصيص وى آمد؟ فرمان آمد كه: اى جبرئيل پرهاى طاؤسى فرو گشاى، و از ذروه سدره بقمّه آن كوه رو، و نام ما بسمع او رسان. جبرئيل بيامد، و در پس آن كوه ايستاد، و خليل را سيصد گله گوسفند بود، با هر گله سگى، و قلاده زرين در گردن وى. جبرئيل آواز بر آورد كه: يا قدّوس!. خليل از لذّت آن سماع بيهوش گشت، از پاى درآمد، گفت: اى گوينده، يك بار ديگر باز گوى، و اين گله گوسفند باين سگ و قلاده زرين ترا. جبرئيل يك بار ديگر آواز برآورد كه: يا قدّوس! خليل در خاك تمرّغ ميكرد، و چون مرغ نيم بسمل ميگفت: يك بار ديگر باز گوى و اين گله ديگر ترا، و أنشد:

و حدّثتنى يا سعد عنه فزدتنى‏ جنونا، فزدنى من حديثك يا سعد

همچنين وامى‏خواست، تا سيصد گله همه بداد. آن گه چون همه بداده بود، آن عقدها محكم‏تر گشت، عشق و افلاس بهم پيوست. خليل آواز برآورد كه: يا عبد اللّه! يك بار ديگر باز گوى و جانم ترا.

مال و زر و چيز رايگان بايد باخت‏ چون كار بجان رسيد، جان بايد باخت.

جبرئيل را وقت خوش گشت، پرهاى طاوسى فروگشاد، گفت: اگر قصورى هست در ديده ماست، امّا ترا عشق بر كمالست، بحقّ اتّخذك خليلا.

وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏- درين آيات سه جايگه باز گفت: وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ‏، هر جاى قومى را تنبيه است، و معنى را مخصوص. اوّل تنبيه عامّه مسلمانان است. دوم تنبيه متعبّدان و متّقيان است. سيوم تنبيه صدّيقان و خاصّگيان است. اوّل عامّه مسلمانان را گفت كه: هر چه در آسمان و زمين است همه ملك و ملك من است. همه آفريده و صنع منست. علم من بهمه رسيده، و از همه آگاهم. حقها ميان شما واجب كردم، و فرضها باز بريدم. زنان را و يتيمان را و مستضعفان را حقها بجاى آريد، و فرموده من بكار داريد، و بمواسات و صلح كوشيد. اگر نيك كنيد و اگر بد، اگر صلح كنيد و گر جنگ، بحقيقت دانيد كه من ميدانم و من مى‏بينم، كه همه آفريده و صنع منست، آفريده و صنع من كى پنهان شود بر من: أَ لا يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ.

در آيت ديگر گفت: وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ لَقَدْ وَصَّيْنَا الآية- شما كه عابدان و پرهيزگاران‏ايد، يكبارگى همه بكوى تقوى در آئيد، و تقوى پناه خود سازيد، و از راه شبهت و تهمت برخيزيد. اين بگفت و بفرمود، آن گه گروهى را توفيق داد، و گروهى را در راه خذلان فرو گذاشت، و همه را آگاهى داد كه من بى‏نيازم، نه از طاعت آن موفّق مرا سود، نه از معصيت آن مخذول مرا زيان. هر چه در آسمان و زمين همه ملك و ملك من، همه مقدور و مصنوع من، اگر خواستمى همه موفّق آفريدمى يا همه مخذول. كس را بر من اعتراض نه، و از حكم من اعراض نه.

در آيت سيوم گفت: وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا-تنبيه صدّيقان و محبّان است، كه هفت آسمان و هفت زمين و هر چه در آن، همه آن منست، نه بدان آفريدم تا تو روى بدان آرى، و دل بر آن نهى، كه بس بآن بمانى، و از من باز مانى، لكن بدان آفريدم تا بتو نمايم، و بر نفس تو آرايم. آن گه چون همه بگذارى، و روى بمن آرى، همه در خدمت تو آرم، و همه زير دست تو كنم. و اين معنى در خبر است: يا دنيا اخدمى من خدمنى و اتعبى من خدمك و حكايت سهل تسترى معروفست كه: خليفه روزگار مال فراوان بر وى عرضه كرد، هيچ نپذيرفت. يكى پرسيد كه چرا نپذيرفتى؟ سهل دعا كرد تا ربّ العزّة پرده از ديده آن سائل برداشت، در نگرست يك جهان گوهر و مرواريد ديد. آن گه گفت: اى جوانمرد! ما را حاجت بمال خليفه نيست، كه همه جهان بفرمان ماست، و خزائن زمين بر ما عرضه مى‏كنند، لكن ما خود نمى‏خواهيم.

چه مانى بهر مردارى چو زاغان اندرين پستى‏ قفس بشكن چو طاؤسان يكى بر پر برين بالا
بر وى جوهر صفرا همه كفر است و شيطانى‏ گرت سوداء دين دارد قدم بيرون نه از صفرا

_____________________________________

 

[1] ( 1) به نبايست.)

[2] ( 1)- غراره: جوال( برهان قاطع).)

[3] ( 1)- نسخه ج: چندان كه.

[4] ( 2)- نسخه ج: گسيل.)

[5] ( 1)- نسخه الف: يا روا گردانيد از بيح( كذا!) و گواهى بدهيد، و از نسخه ج اين قسمت از قلم كاتب افتاده است، و متن تصحيح قياسى است.)

 

كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد دوم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=