داستان قوم صالح وناقه ایشان كشف الاسرار و عدة الأبرار
چون صالح بايشان آمد بپيغامبرى، جوان بود. روزگار دراز ايشان را دعوت كرد. تا پير گشت، و از ايشان جز طائفه اى اندك نگرويدند، پس ايشان را روز عيدى بود همه بهم آمدند در آن عيد خويش، و صالح با ايشان، همه گفتند صالح را: ما أَنْتَ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِآيَةٍ إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ. تو بشرى همچون مايى. اگر آنچه مى گويى و دعوى ميكنى كه پيغامبر خدايم، راست است كه مى گويى، پس نشانى بياور و آيتى بنماى.
رئيس ايشان جندع بن عمرو صالح را گفت، و ازو درخواست كه ازين سنگ ناقه اى برون آر اگر مى راست گويى كه پيغامبرم، تا بتو ايمان آريم. و آن سنگى بود عظيم، تنها، بهيچ كوه نپيوسته، از زمين برآمده، در آن ناحيت حجر، و اين حجر مسكن و ديار ثمود است، ميان حجاز و شام.
صالح رفت، و بحكم درخواست ايشان دو ركعت نماز كرد، و بتضرع و زارى دعا كرد، تا آن سنگ همچون شترى آبستن شكم باز كرد، و فرا جنبش آمد، و شكافته گشت، و ناقه اى نيكو آبستن بوقت زادن رسيده از آن سنگ بيرون آمد، و هم در آن حال بزاد، و بچه اى همچون خود ببزرگى و تمامى بنهاد.
صالح گفت: قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ آنك آيت كه خواستيد آمد، نشانى آشكارا، حجتى روشن از خداوند شما، كه دلالت ميكند بر صدق نبوت من.
آن گه تفسير كرد، گفت: هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً- نصب على النعت، و ناقَةُ اللَّهِ بر سبيل تخصيص گفت همچون بيت اللَّه، و گفته اند اضافت با خود كرد كه خلق را در آن سعى و تصرف نيست، و صلب نرينه و رحم مادينه در ميان نيست، و جز بتكوين و قدرت اللَّه حدوث آن نيست.
چون ناقه از آن سنگ بيرون آمد در صحرا با بچه خويش ميچريد، در تابستان بكوه و در زمستان بهامون، و چهارپايان و مواشى ايشان از آن مى ترسيدند، و مى رميدند، و آبشخور بر ايشان تنگ كرده، كه يك روز ناقه و بچه را بود، و يك روز ايشان را، چنان كه اللَّه گفت: هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْمٍ مَعْلُومٍ. پس جندع بن عمرو از ميان قوم ايمان آورد. ديگران همه برگشتند، و در طغيان بيفزودند.
مفسران گفتند در بيان اين قصه كه: قدار بن سالف و مصدع بن دهر دو مرد طاغى بودند، و هر يكى زنى ميخواست از قوم خويش، و دو زن بودند در آن عصر يكى صدوف و ديگر عنتره.
قدار در صدوف رغبت كرد، و مصدع در عنتره، و اين دو زن سخت حريص بودند در كشتن ناقه، از بهر آنكه صاحب مواشى بودند، و آبشخور بر ايشان تنگ شده بود، كه هر بدو روز ايشان را نوبت آب بود. يك روز نوبت ناقه بود و بچه. و آب چاه بود، و ناقه و بچه آن را همه مى بازخوردند در نوبت خويش، كه يك قطره آب در چاه نماندى، و ديگر روز نوبت قوم بودى و مواشى ايشان، و به اين سبب كار آب بر ايشان تنگ شده بود، و نيز چرندگان ايشان از آن ناقه مى ترسيدند، و مى رميدند.
پس آن زنان باين سبب قدار و مصدع را بر عقر ناقه داشتند، و خويشتن را بر ايشان عرضه كردند، كه اگر ناقه را بكشيد ما زنان شما باشيم. ايشان بطمع زنان رفتند، و خمر خوردند، تا خمر در ايشان كار كرد، آن گه رفتند، و هفت كس ديگر را از غاويان قوم خويش خبر كردند، تا با ايشان متفق شدند.
اينست كه رب العالمين گفت: وَ كانَ فِي الْمَدِينَةِ تِسْعَةُ رَهْطٍ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ. پس رفتند و بر راه ناقه مترصد نشستند. چون از آبشخور بازگشت، مصدع نخست تيرى در وى انداخت و او را پى زد. پس قدار او را بشمشير ضربت زد، و تمام بكشت. پس قوم همه فراهم آمدند، و گوشت آن قسمت كردند.
اما قول سدى درين قصه آنست كه: رب العزة وحى فرستاد بصالح كه قوم تو ناقه را بكشتند. صالح قوم خويش را از اين وحى خبر داد. ايشان گفتند: ما نكشيم، و هرگز بخاطر ما نگذشت كه آن را بكشيم. صالح گفت: كشنده آن درين ماه از مادر در وجود آيد، و هلاك شما بر دست وى بود.
ايشان گفتند: درين ماه هر پسر كه از مادر در وجود آيد او را بكشيم. پس در آن ماه نه پسر زادند، و همه را كشتند، و دهمين پسر كه زاد زنده بگذاشتند. پسرى بود اشقر ازرق، شخصى تمام نيكو قد برآمد. آن نه مرد كه پسران خود را كشته بودند، گفتند: لو تركنا ابناءنا لكانوا مثل ابن العاشر.
پس بر صالح خشم گرفتند، و سوگند خوردند كه صالح را بكشيم، فذلك قوله: تَقاسَمُوا بِاللَّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ، و صالح هر شب بمسجد رفتيد بمحراب عبادت. ايشان در راه وى آمدند، و در آن غارى كمين ساختند. رب العالمين آن غار را بر سر ايشان فرود آورد، و همه را هلاك كرد. ديگر روز مردمان بانگ برآوردند كه: اما رضى صالح ان امرهم بقتل اولادهم حتى قتلهم؟! پس همه فراهم آمدند، و بكشتن ناقه متفق گشتند.
پس چون ناقه را بكشتند، آن بچه وى بگريست چنان كه اشك از چشم وى روان گشته بود، و ميديدند. آن گه بچه بكوه برشد. خبر به صالح رسيد كه ناقه را كشتند، و قومى عذر ميدادند كه ما را درين گناه نيست، كه بى خبر بوديم.
صالح گفت: مگر بچه را در توانيد يافتن، كه اگر دريابيد اميد بود كه عذاب وقت مندفع شود. ايشان رفتند تا بچه را دريابند. بچه بسر كوه برشد و بفرمان اللَّه كوه بالا گرفت چندان كه هيچ مرغ پرنده بر سر آن نرسيد، و آن بچه بر سر آن كوه بآواز آمد، بفرمان اللَّه كه: اين امّى؟ اين امّى؟
آن گه سه بانگ كرد، و سنگ شكافته گشت، و در ميان سنگ فرو شد، و ناپديد گشت. صالح گفت: همى دانيد كه آن سه بانگ چه اشارت بود؟ هر بانگى اشارت است بر روزى كه شما را ازو عمر مانده، و پس عذاب اللَّه در رسد، و دمار از شما برآرد. اينست كه اللَّه گفت: تَمَتَّعُوا فِي دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّامٍ ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوبٍ.
پس ديگر روز پنجشنبه بود. برخاستند رويهاشان زرد گشته، و روز آدينه برخاستند رويهاشان سرخ گشته برنگ خون. روز شنبه برخاستند رويهاشان سياه گشته برنگ قير. و صالح از ميان ايشان بيرون آمد با مؤمنان قوم خويش و سوى شام رفتند بناحيت فلسطين، و ايشان روز شنبه منتظر عذاب نشستند، و دل بر مرگ و هلاك نهادند.
پس روز يك شنبه بوقت چاشتگاه از آسمان صاعقه و صيحه آمد، و از زمين زلزله و رجفه، همى بيكبار از بيم و فزع بروى درافتادند مرده و كشته، و چون خاكستر گشته. اينست كه رب العزة گفت:
فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ اى الصيحة و الزلزلة، و أصلها الحركة مع الصّوت، و منه قوله تعالى و تقدس: يَوْمَ تَرْجُفُ الرَّاجِفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ- اى فى ارضهم و بلدهم جاثِمِينَ اى ميّتين صرعى. ميگويند زنى بود در ميان ايشان مقعد نام وى ذريعه، و كافر دل و سخت خصومت بود با صالح. آن ساعت كه عذاب معاينه ديد، رب العزة او را درستى داد و پاى روان، تا از ميان ايشان بيرون شد به وادى القرى سر حد ديار ثمود، و مردمان را خبر كرد از آنچه ديد از هلاك ثمود.
آن گه همان جاى بر ديدار مردم بر جاى بمرد، و هلاك گشت. پس از هلاك ثمود، صالح از شام به مكه بازگشت، و كان يعبد اللَّه فيها حتى مات، و قيل توفّى صالح و هو ابن ثمان و خمسين سنة، و كان قد اقام فى قومه عشرين سنة.
و روى ان النبى (ص) قال: «يا على! أ تدرى من اشقى الاولين»؟ قال: قلت اللَّه و رسوله اعلم. قال: «عاقر الناقة. قال: «أ تدرى من اشقى الآخرين؟» قال: قلت اللَّه و رسوله اعلم. قال: «قاتلك».
سوره اعراف