حکایت هلال غلام مغیره اصحاب حضرت رسول اکرم (ص) كشف الأسرار و عدة الأبرار
پيرى را پرسيدند كه تقوى چيست؟ گفت: تقوى آنست كه چون با تو حديث دوزخ گويند آتشى در نهاد خود برافروزى چنان كه دود خوف بر ظاهر تو بنمايد، و چون حديث بهشت گويند نشاطى گرد جان تو برآيد چنان كه از شادى رجاء هر دو خدّ تو مورّد گردد، چون خواهى كه متقى بر كمال باشى، بدل بدان، و بتن درآى، و بزبان بگوى، و آنچه گويى از مايه علم و سرمايه خرد گوى، كه هر چه نه آن بود بر شكل سنگ آسيا بود، عمرى ميگردد و يك سر سوزن فراتر نشود، بشنو صفت متقيان و سيرت ايشان، بو هريره گفت: روزى رسول خدا (ص) نماز بامداد كرد و گفت هم اكنون مردى از در مسجد درآيد كه منظور حق است نظر مهر ربوبيت در دل او پيوسته بر دوام است.
بو هريره برخاست، بدر شد و باز آمد سيّد گفت: يا با هريرة زحمت مكن آن نه تويى، تو خود مى آيى و او را مى آرند، تو خود ميخواهى و او را ميخواهند، خواهنده هرگز چون خواسته نبود، رونده هرگز چون ربوده نبود، رونده مزدور است و ربوده مهمان، مزد مزدور در خور مزدور، و نزل مهمان در خور ميزبان، در ساعت سياهكى از در در آمد جامه كهنه پوشيده و از بس رياضت و مجاهدت كه كرده پوست روى او بر روى او خشك گشته، و از بيدارى و بيخوابى شب، تن وى نزار و ضعيف و چون خيالى شده.
| زين گونه كه عشق را نهادى بنياد | اى بس كه چو من بباد بر خواهى داد. | |
بو هريره گفت: يا رسول اللَّه آن جوانمرد اينست؟ گفت: آرى اينست، غلام مغيره بود نام وى هلال در مسجد آمد و در نماز ايستاد سيد گفت: ان الملائكة لتأتمّ به، فريشتگان آسمان بر موافقت و متابعت وى در خدمت نماز ايستاده اند، چون سلام باز داد رسول خداى اشارت كرد، او را نزديك خود خواند دست در دست رسول (ص) نهاد رسول گفت: مرا دعائى گوى هلال بحكم فرمان گفت: اللهمّ صلّ على محمد و على آل محمد، رسول گفت: آمين، پس برخاست و رفت و رسول خدا دو ديده مبارك خود در آن شخص و نهاد وى گماشته و تيز در وى مى نگرد و ميگويد: ما اكرمك على اللَّه، ما احبّك الى اللَّه، چه گرامى بنده اى بر خدا كه تويى، چه عزيز روزگارى و صافى وقتى كه در خلوت وَ هُوَ مَعَكُمْ تو دارى، دل در نظر حق شادان، و جان بمهر ازل نازان.
چون هلال از مسجد بدر شد رسول خدا (ص) گفت:لم يبق من عمره الّا ثلاثة ايّام،بو هريره گفت: چرا خبرش نكنى گفت: بر اندوه وى اندوهى ديگر نيفزايم هر چند كه وى مرگ باندوه ندارد، روز سيوم رسول برخاست با ياران و بسراى آل مغيره رفت گفت:
يا آل المغيرة هل مات فيكم احد؟ فقالوا لا، فقال: بلى، و اللَّه اتاكم طارق فاخذ خير اهلكم. فقال المغيرة: يا رسول اللَّه هو اقلّ ذكرا و احمل قدرا من ان يذكره مثلك.
فقال رسول اللَّه (ص) كان معروفا فى السّماء، مجهولا فى الارض،دوستان خدا در زمين مجهول باشند و در آسمان معروف، غيرت حق نگذارد ايشان را كه از پرده عزّت بيرون آيند، «اوليائى فى قبابى لا يعرفهم غيرى» رسول خدا در چهره آن دوست خدا نگرست، قفس خالى ديد و مرغ امانت با آشيان ازل باز رفته.
| بدوستيت بميرم بذكر زنده شوم | شراب وصل تو گرداندم زحال بحال. | |
رسول خدا (ص) چون در وى نگرست دو چشم نرگسين خود پر آب كرد، آن گه گفت: يا مغيرة انّ للَّه تعالى سبعة نفر فى ارضه بهم يمطر، و بهم يحيى، و بهم يميت، و هذا كان خيارهم، ثم قال: يا معشر الموالى خذوا فى غسل اخيكم. عمر خواست تا فرا پيش شود و او را غسل دهد، سيد گفت: يا عمر امروز روز غلامان است و كار كار مولايان، سلمان و بلال در پيش رفتند تا او را بشويند عمر دلتنگ شد، رسول گفت: دل خوشى عمر را: خذوه عونا لكم، عمر را نيز بيارى گيريد. آرى خوش بود داستان دوستان گفتن، و دل افروزد قصّه جانان خواندن.
| در شهر دلم بدان گرايد صنما | كو قصّه عشق تو سرايد صنما. |
كشف الأسرار و عدة الأبرار، ج4 سوره هود