المائدة - كشف الاسرار و عدة الأبراركشف الاسرار و عدة الأبرار

كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سورة المائدة آیه 34- 27

5- النوبة الاولى‏

(5/ 34- 27)

قوله تعالى: وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ‏ بر ايشان خوان: نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ‏ خبر دو پسر آدم، بِالْحَقِ‏ براستى و پيغام من، إِذْ قَرَّبا قُرْباناً آن گه كه قربان كردند هر دو، فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما بپذيرفتند قربان از يكى از ايشان دو، وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الْآخَرِ و نپذيرفتند از آن ديگر، قالَ‏ گفت: لَأَقْتُلَنَّكَ‏ لا بد ترا بكشم، قالَ‏ جواب داد: إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ‏ (27) اللَّه كه كردار پذيرد، از پرهيزگاران و راستان پذيرد.

لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ‏ ار چنانست كه دست گذارى بمن، لِتَقْتُلَنِي‏ تا مرا كشى، ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ‏ من آن نه‏ام كه دست گذارم بتو، لِأَقْتُلَكَ‏ تا ترا كشم، إِنِّي أَخافُ اللَّهَ‏ من مى ‏ترسم از خداى، رَبَّ الْعالَمِينَ‏ (28) خداوند جهانيان.

إِنِّي أُرِيدُ من ميخواهم، أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ‏ كه بآن باز آيى كه گناه مرا برى و گناه خود، فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ النَّارِ تا از دوزخيان باشى از اهل آتش، وَ ذلِكَ جَزاءُ الظَّالِمِينَ‏ (29) و پاداش ستمكاران اينست.

فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ‏، بفرمان آورد و خوش‏منش كرد و دلير تن وى او را، قَتْلَ أَخِيهِ‏ كشتن برادر خويش را، فَقَتَلَهُ‏ و بكشت او را، فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرِينَ‏ (30) تا از زيانكاران شد.

فَبَعَثَ اللَّهُ غُراباً بينگيخت اللَّه كلاغى را، يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ‏ تا در زمين خاك برمى ‏انگيخت‏ لِيُرِيَهُ‏، تا در وى نمايد [و در وى آموزد]. كَيْفَ يُوارِي‏ كه چون پنهان كند، سَوْأَةَ أَخِيهِ‏ جيفه برادر خويش را. قالَ‏ گفت [آن كشنده برادر]:يا وَيْلَتى‏ اى واى بر من! أَ عَجَزْتُ‏ ناتوان بودم و كم آمدم، أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ‏ كه من چون اين كلاغ بودمى [و آنچه وى دانست من دانستمى‏]، فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي‏ و عورت برادر خود پنهان كردمى، فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ‏ (31) از پشيمانان شد [پشيمان از حسرت نه از توبت‏].

مِنْ أَجْلِ ذلِكَ‏ از بهر دليرى وى بر خون برادر، كَتَبْنا [تهديد] نوشتيم [و فرض كرديم‏] عَلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ‏ بر فرزندان اسرائيل: أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً كه هر كس كه تنى كشد، بِغَيْرِ نَفْسٍ‏ بى ‏قصاص تنى [كه كشته بود]، أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ‏ يا بى‏ تباهكارى كه در زمين كرده بود، فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً هم چنان بود كه همه مردمان را بكشته بود، وَ مَنْ أَحْياها و هر كه تنى زنده كند، فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً هم چنان بود كه همه مردمان را زنده كرده بود، وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ‏ و آمد به بنى اسرائيل، رُسُلُنا فرستادگان ما، بِالْبَيِّناتِ‏ به پيغامهاى روشن، ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ‏ پس آن گه فراوان از ايشان، بَعْدَ ذلِكَ‏ پس آن‏ [بيان كه فرستاديم‏]، فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ‏ (32) در زمين بگزاف ميروند و گزاف ميكنند.

إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ پاداش ايشان كه جنگ ميكنند با خداى و رسول وى، وَ يَسْعَوْنَ فِي الْأَرْضِ فَساداً و در زمين بتباهى و ناايمن داشتن ميكوشند، أَنْ يُقَتَّلُوا آنست كه ايشان را بكشند، أَوْ يُصَلَّبُوا يا بردار كنند، أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ‏ يا دستهاشان ببرند، وَ أَرْجُلُهُمْ‏ يا پايهاشان، مِنْ خِلافٍ‏ يكى از راست يكى از چپ، أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ‏ يا نفى كنند ايشان را از زمين، ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا آن ايشان را خزى است و رسوايى در اين جهان، وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ و ايشانراست در آن جهان، عَذابٌ عَظِيمٌ‏ (33) عذابى بزرگوار.

إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مگر ايشان كه بازگشتند بتوبه، مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ‏ پيش از آنكه شما قادر شديد بر ايشان، فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏ (34) بدانيد كه خداى آمرزگار است و مهربان.

النوبة الثانية

قوله تعالى و تقدّس: وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِ‏- اين دو پسر آدم يكى هابيل است و ديگر قابيل، و قيل قاين و هو الاصح و آدم را عليه السلام چهل فرزند بود به بيست بطن بيامده، هر بطنى پسرى و دخترى مگر شيث كه مفرد آمد بى‏ هم‏بطنى كه با وى بود، و اوّل فرزند كه آمد وى را، قابيل بود، و توأمه وى اقليميا، دوم هابيل، و توأمه وى لوذا، و آخر فرزندان عبد المغيث بود، و توأمه وى امة المغيث.

پس ربّ العالمين در نسل آدم بركت كرد، و بسيار شدند فرزند فرزندان، چنان كه آدم چهل هزار ازيشان بديد، پس از دنيا بيرون شد. و در مولد قابيل و توأمه وى اختلافست علما را، قومى گفتند: در بهشت بود پيش از آنكه بزلّت در افتاد، و حوا در آن ولادت هيچ درد زه و رنج طلق و اثر نفاس نديد، از آنكه در بهشت قاذورات نبود. پس چون بزمين آمد بهابيل و توأمه وى يار گرفت، و بولادت ايشان رنج و نفاس ديد، چنان كه زنان بينند. قومى گفتند: ولادت ايشان در بهشت نبود كه هم در زمين بود، پس از آنكه از بهشت بيرون آمد بصد سال، پس چون بحدّ بلوغ رسيدند، فرمان آمد از حق جلّ جلاله بآدم كه خواهر هابيل بزنى بقابيل ده، و خواهر قابيل بهابيل، و در شرع وى روا بود كه پسر اين بطن، دختر آن بطن ديگر بزنى كردى. يا دختر هر بطنى كه خواستى، مگر توأمه خويش كه هم بطن (2) وى بود، اين يكى روا نبود.

آدم اين پيغام ملك جلّ جلاله با حوا بگفت، و حوّا با هر دو پسر گفت.

هابيل رضا بداد و پيغام خداى را گردن نهاد، و قابيل خشم گرفت، و فرمان نبرد، و گفت: اين آدم ميكند نه خداى ميفرمايد، و من خواهر خود بزنى بهابيل ندهم، كه خواهر من نيكوتر است، و كانت اجمل بنات آدم. من او را خود بزنى كنم، و من بدو سزاترم، كه ولادت ما در بهشت بوده، و ولادت ايشان در زمين، و مرا و خواهرم را بر ايشان فضل و شرف است، و بدان رضا ندهم كه بوى دهند. آدم گفت: حلال نيست كه تو وى را بزنى كنى. خواهر هابيل ترا حلال است، و فرموده خداى است. جواب داد كه:اين راى تو است نه فرموده خداى، و من نشنوم، و فرمان نبرم.

آدم گفت: اكنون هر يكى قربانى كنيد، هر آن كس كه قربانى وى پذيرفته آيد اقليميا زن وى باشد. و هابيل شبان بود، گوسفندان داشت، و قابيل برزيگر بودكشاورزى كردى. هابيل رفت و آن نر ميشى نيكو پسنديده فربه كه در ميان گله معروف بود، و نام وى زريق، اين نر ميش بياورد و پاره روغن و شير چندان كه حاضر بود، و قابيل رفت و از آن خوشهاى ردّى بى‏ مغز (مزغ) چيزى جمع كرد، و آورد. هر دو بر كوه شدند، و آن قربانى خويش بر سر كوه نهادند، و آدم با ايشان بود، و قابيل در دل داشت كه اگر قربانى من پذيرند يا نپذيرند، خواهر خود بزنى بوى ندهم، و هابيل رضا و تسليم در دل داشت. پس آدم دعا كرد تا آتشى سفيد از آسمان فرو آمد، و نخست فراميش هابيل شد، و بوى بوى فرا داشت، آن گاه با قربانى وى گشت و بخورد، و فراميش قابيل شد، و وى را ببوئيد آن گه فرا قربان وى شد، و نخورد، هم چنان بگذاشت تا مرغان و ددان بخوردند، و در آن روزگار نشان قبول قربان اين بود، آتش برين صفت از آسمان فرو آمدى و صاحب قربان را ببوييدى، آن گه با قربان وى گشتى، اگر بخوردى مقبول بودى، و اگر نخوردى مردود بودى، و گفته ‏اند: آن نر ميش كه هابيل قربان كرد، و پذيرفته آمد، خداى تعالى آن را ببهشت بازداشت روزگار دراز، تا آن روز كه ابراهيم خليل را ذبح فرزند بخواب نمودند، و آن كبش فداى وى شد.

و در اين قصه تزويج بنات آدم مر پسران وى را، هيچ كس از علما خلاف نكرد مگر جعفر صادق (ع) كه گفت: معاذ اللَّه كه آدم دختر خود به پسر خود داد، كه اگر اين روا بودى و آدم كردى مصطفى (ص) همان كردى، و روا داشتى، كه دين هر دو يكسان بود. اما ربّ العزّة جل جلاله چون خواست كه نسل آدم در پيوندد، حورائى از بهشت بزمين فرستاد، بصورت انسى، و در وى رحم آفريد، و با آدم وحى آمد كه اين حورا بزنى بهابيل ده، و دخترى را از اولاد جانّ صورت انسى داد، و آدم را فرمود كه وى را بزنى بقابيل ده، پس قابيل خشم گرفت و با آدم گفت: من پسر مهينم، و هابيل پسر كهين، چرا حورا بوى دادى و من بدو سزاوارتر بودم؟!. آدم گفت: «يا بنى ان الفضل بيد اللَّه»، اين فضل خداست، او را دهد كه خود خواهد. قابيل گفت: اين رأى تو بود نه فرموده خداى. گفت: اكنون قربانى كنيد هر يكى از شما، تا آن كس كه قربان وى پذيرفته بود، فضل و شرف وى را بود، و حورا سزاى وى بود.

پس چون قربان هابيل پذيرفته آمد، و قربان قابيل مردود، قابيل را حسد آمد بر برادر، و بغى كرد با وى، و آن حسد و بغى و كينه در دل ميداشت، تا آن روز كه آدم به مكه ميشد بزيارت خانه كعبه، و آدم (ع) چون خواست بمكّه شود آسمان را گفت: «يا سماء احفظى ولدى» يا آسمان فرزند من گوش‏دار، و امانت من نگه‏دار.

آسمان سر وازد، و نپذيرفت، آن گه گفت: «يا ارض احفظى ولدى» زمين هم چنان سر وازد.

آن گه گفت: «يا جبال احفظى ولدى»، كوه‏ها نيز سر وازدند. پس بقابيل سپرد، قابيل درپذيرفت، اينست كه ربّ العالمين گفت: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ» يعنى قابيل، «إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولًا» حين حمل امانة ابيه، ثم خانه.

پس چون آدم غائب گشت، قابيل بر هابيل شد آنجا كه گله بر چرا داشت، گفت:

«لأقتلنك يا هابيل» من آدم تا ترا بكشم يا هابيل، كه قربان من رد كردند و نپذيرفتند، قربان تو پذيرفتند، و خواهر من كه با جمال و حسن است بتو ميدهند، و خواهر تو كه بى‏ جمال است و بى‏ حسن، بمن ميدهند. فردا مردم درين سخن گويند، و فرزند تو بر فرزند من شرف آورد، و فضل جويد. هابيل گفت: من پاكدل بودم بى خيانت و بى‏ حسد، از آنست كه قربان من بپذيرفتند، و ترا اين صفا و پاكى نبود، بلكه حسد و بغى بود، از آن نپذيرفتند، و إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللَّهُ مِنَ الْمُتَّقِينَ‏ و خداى كه قربان پذيرد از ايشان پذيرد كه پرهيزگار و پاكدل باشند. پس بدانست كه وى را خواهد كشت. زبان‏ تضرّع و نصيحت بگشاد. عبد اللَّه عمر گفت: نه از آنكه عاجز بود از كوشيدن با وى، كه اين از وى قوى‏ تر بود، لكن پرهيزگارى و پارسايى وى را نگذاشت كه دست بوى باز كند، و با وى بكوشد. گفت: يا برادر از خداى بترس و مرا مكش. مى ‏بينى كه آدم از يك زلّت چه ديد! تو از قتل من خود چه خواهى ديد! اگر مرا بكشى خوار و ذليل شوى در ميان مردم، و از هر كس و هر چيز بترسى. در آثار آورده ‏اند كه آن ساعت كه وى را بكشت، ندا آمد از آسمان كه: «كن خائفا ابدا يا قابيل، لا ترى احدا الا خفت منه حتّى تراه يقتلك».

آن گه گفت: «لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ»- اگر تو دست بمن گذارى تا مرا بكشى، من دست بتو نگذارم، و ترا نكشم، كه من از خداى ترسم نه از آنكه نشكيبم، يا با تو برنيايم، إِنِّي أُرِيدُ أَنْ تَبُوءَ بِإِثْمِي وَ إِثْمِكَ‏.

اگر كسى گويد چون اللَّه گفت: وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏ پس چگونه گناه وى بردارد، و اين مناقض آن مينمايد. جواب آنست كه اين اثم هر دو با كشنده ميشود يعنى بالاثم الّذى من قبلى فى قتلك ايّاى و اثمك الّذى تقدم. ميگويد آن گناه كه پيش ازين قتل كردى، و اين گناه كه بسبب قتل من كردى هر دو با خود ببرى. و آنچه گفت: من ميخواهم، اين نه ارادت تمنّى است، كه اين طلب سلامت است، و از كينه خواستن فرو نشستن، و كار بحق سپردن، و قيل «إِنِّي أُرِيدُ» معناه لا اريد، لقوله‏ «يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا» اى لا تضلّوا.

فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخِيهِ‏- اى فطاوعته نفسه فى قتل اخيه. نفس وى او را فرمانبردار شد، و بطوع پيش آمد در آن قتل، و هيچ سر وانزد، تا او را بكشت.

گفته‏ اند كه اوّل راه بقتل نمى‏ برد، و نميدانست كه چگونه ميبايد كشت. ابليس بيامد، و در وى آموخت كه بگذار تا در خواب شود، چون در خواب شد، سنگى بوى داد كه‏ اين سنگ بر سر وى زن. چنان كرد بفرمان ابليس، و او را بكشت، و هابيل آن روز بيست ساله بود كه كشته شد، و در آن حال زمين خون وى فرو خورد، چنان كه آب فرو خورد. رب العالمين آن زمين بلعنت كرد، و سباخ‏[1] گردانيد، تا هرگز نبات نرويد پس از آن روز هرگز زمين هيچ خون فرو نخورد، از آنجاست كه امروز خون بر سرزمين ببندد، و هيچ چيز از آن بخاك فرونشود. پس چون وى را كشته بود، ندانست كه با وى چه بايد كرد، و چون دفن بايد كرد؟ وى را بر پشت خويش گرفت، و هشتاد روز با خود ميگردانيد، و بروايتى سه روز، از بيم آنكه ددان بيابان و مرغان او را بخورند. پس از آن رب العالمين دو كلاغ بينگيخت، تا با يكديگر جنگ كردند، و يكى كشته شد.

آن كلاغ ديگر بمنقار و چنگ خويش حفره‏ اى بكند، و آن كلاغ كشته را در آن حفره زير خاك پنهان كرد، و قابيل در آن مينگرست.

آن گه گفت: «يا وَيْلَتى‏ أَ عَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذَا الْغُرابِ فَأُوارِيَ سَوْأَةَ أَخِي». آن گه پشيمان شد چنان كه اللَّه گفت‏ فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ‏. گويند پشيمان نه بدان شد كه چرا او را بكشتم، بدان پشيمان شد كه چرا چندين روز او را داشتم، و در خاك پنهان نكردم، و گويند پشيمانى وى بر فوات برادر بود نه بر گناه خويش، آن ندامت نه توبه بود كه ميكرد، كه آن تحسر بود بر نايافت برادر. و آن پشيمانى كه عين توبت است، و مصطفى (ص) بر آن اشارت كرده كه‏

«الندم توبة»آن خاصه امّت احمد است، و هيچ امت ديگر را نبود.

پس ندا آمد از آسمان كه: «يا قابيل ما فعل اخوك»؟ برادر تو چه كرد؟

و كجاست؟ جواب داد كه: من ندانم، و نه بر وى من رقيب بودم. گفتند: «قتلته لعنك اللَّه»؟ او را بكشتى، رو كه لعنت بر تو باد. قابيل بترسيد از آن آواز، و از ميان خلق‏ بگريخت، و با وحش بيابان بياميخت، و در آن وقت وحش بيابانى با آدمى متأنس بودند، و وحشى نبودند. چون روزى چند برآمد گرسنه شد. طعامى نمى ‏يافت. آهوى بيابانى را بگرفت، و سنگ بر سر وى ميزد تا بكشت آن را، و بخورد. رب العالمين آن روز موقوذه در شرائع حرام كرد، و وحش بيابانى ازو نفرت گرفتند. و پس از آن با[2] بنى آدم انس نگرفتند.

پس قابيل ترسان و لرزان دست خواهر خويش گرفت اقليميا، و او را بزمين عدن برد از ديار يمن. ابليس او را گفت: تو ندانى كه آتش چرا قربان هابيل بخورد، و قربان تو نخورد، از بهر آنكه وى خدمت و عبادت آتش كرد، تو نيز آتشى بساز، تا ترا و جفت ترا معبود بود. آن بيچاره بدبخت فرمان ابليس برد، و آتشگاهى بساخت.

اوّل كسى كه آتشگاه ساخت، و آتش پرستيد، وى بود. ربّ العزّة فرشته‏ اى بر وى گماشت، تا پاى راست وى با سرين چپ وى بست، و پاى چپ وى با سرين راست بست، و استوار كرد و او را محكم ببست، آن گه او را در آفتاب گرم افكند، و هفت حظيره آتش گرد وى درآورد، و هشتاد سال او را چنين عذاب كرد، پس از آن وحى آمد از حقّ جلّ جلاله، كه: اخسفى به، قابيل را بزمين فرو بر، زمين او را تا بهر دو كعب فروبرد. قابيل فرياد كرد، و رحمت خواست. ربّ العزّة گفت: «ويحك انما اضع رحمتى على كلّ رحيم»، من رحمت بر رحيمان كنم «الراحمون يرحمهم الرحمن، ارحموا من فى الارض يرحمكم من فى السماء». ديگر باره فرمان آمد بزمين كه وى را فرو بر، تا بنيمه تن فرو شد. سديگر فرمان آمد بزمين كه او را فروبر، فرو شد، و تا بقيامت فرو ميشود.

و گفته ‏اند كه: اين آلات لهو و فسق كه در دنياست چون طبل و ناى و بربط و چنگ و امثال آن، و نيز خمر خوردن و زنا[3] و فاحشها و آتش پرستيدن همه آنست كه اولاد قابيل بديد آوردند، و جهان ازيشان پر از فساد گشت تا بروزگار نوح. پس رب العالمين ايشان را بيك بار بطوفان غرق كرد، و نسل ايشان بريده شد، و نسل شيث پيوسته گشت. مصطفى (ص) گفت:

«لا تقتل نفس مسلمة الا كان على ابن آدم كفل من دمه لانّه اوّل من سنّ القتل»،

وقال (ص) حين سئل عن يوم الثلاثاء، فقال: «يوم دم».

قالوا: و كيف يا رسول اللَّه؟ قال: «فيه حاضت حوّاء و قتل ابن آدم اخاه».

ابن عباس گفت: چون هابيل بدست قابيل كشته شد، آن روز در درختان خار پديدآمد، و ميوه‏ها بعضى ترش گشت، و طعمها بگرديد، و روى زمين ديگرگون گشت. آدم به مكه بود، گفت: «قد حدث فى الارض حدث» امروز در زمين حادثه ‏اى پديدآمده است، ندانم تا چه بوده؟ بر اثر آن برفت تا آن احوال بديد، و اين چند كلمت بزبان سريانى بگفت، و بعضى فرزندان وى نقل با عربيت كردند:

تغيرت البلاد و من عليها و وجه الارض مغبر قبيح‏
تغير كلّ ذى طعم و لون‏ و قلّ بشاشة الوجه الصّبيح‏
و مالى لا اجود بسكب دمع‏ و هابيل تضمّنه الضريح‏
و جاءت سهلة و لها رنين‏ لهابلها و قابلها يصيح‏
لقتل ابن النّبي بغير جرم‏ فقلبى عند قتلته جريح‏

و پس از آن آدم روزگارى دراز بگريست، و اندوهگن ميبود بر فراق هابيل، و نميخنديد، تا ربّ العزّة وى را گفت: «حيّاك اللَّه و بيّاك» اى اضحكك، پس از آن بخنديد، و دل وى خوش گشت، و از پس قتل هابيل پنجاه سال برآمد، و عمر آدم بصد و سى سال رسيد، شيث آورد و نام وى هبة اللَّه. ربّ العزّة عبادت خلق در ساعت‏ شب و روز وى را در آموخت، و پنجاه صحيفه با وى فرو فرستاد، و وصى آدم بود، و پس از وى خليفه و ولى عهد وى، و نور مصطفى (ص) از حوّا با وى انتقال كرده، و اين خصوصيت از ميان فرزندان يافته، و در آن قصه‏ ايست معروف بجاى خود گفته شود ان شاء اللَّه تعالى.

مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ‏- درين «اجل ذلك» مخيرى، خواهى با «نادمين» بر، يعنى پشيمان شد از بهر آن، ورخواهى ابتدا كن.

«مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا»- اى من سبب فعل قابيل فرضنا و اوجبنا، «عَلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ» از بهر آنكه قابيل در خون برادر شد، و او را بكشت، ما بر بنى اسرائيل فرض كرديم. و اين حكم بر همه خلق فرض كرد اما بنى اسرائيل را بذكر مخصوص كرد، كه ايشان اهل توراتند و بيان اين حكم اول در تورات فرو آمد، و بر ديگران كه واجب شد هم بتورات واجب شد. ميگويد: واجب كرديم بر ايشان كه هر كسى كه تنى بكشد، «بِغَيْرِ نَفْسٍ» يعنى بغير قود[4]، «أَوْ فَسادٍ» يعنى بغير فساد «فِي الْأَرْضِ» بى‏ قصاص يا بى‏ انبازى كه در خون كشته‏ اى داشته بود با كشنده ‏اى، يا پس احصان زنايى كرده بود، يا از دين برگشته بود، «فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً» هم چنان بود كه همه مردمان كشته بود، يعنى باستحقاق عقوبت و دورى از مغفرت، نه باندازه عذاب و مقادير عقوبت، كه اندازه آن اللَّه داند، چنان كه خود خواهد بقدر گناه عقوبت كند يا عفو كند.

«يَفْعَلُ ما يَشاءُ» و «يَحْكُمُ ما يُرِيدُ».

وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً- و هر كه تنى زنده كند يعنى او را از دست كشنده ‏اى رها كند، يا از غرقى و حرقى و هدمى برهاند، يا از ضلالتى و كفرى بازآرد، هم چنان بود كه همه مردمان زنده كرده بود، يعنى مزد وى چندان باشد كه‏ همه مردمان رهانيده باشد. ابن عباس گفت: «من قتل نبيا او اماما عدلا فكأنما قتل الناس جميعا، و من شد على عضد نبى او امام عدل فكأنما احيا الناس جميعا». فتاده و ضحاك گفتند: «عظم اللَّه اجرها و عظم وزرها، فمعناها من استحلّ قتل مسلم بغير حقه فكأنما قتل الناس جميعا، لأنهم لا يسلمون منه، و من احياها فحرمها، و تورع عن قتلها، فكأنما احيا الناس جميعا، لسلامتهم منه».

قال رسول اللَّه (ص): «من سقى مؤمنا شربة من ماء، و الماء موجود، فكأنما اعتق سبعين، و من سقى فى غير موطنها فكأنما احيا نفسا، وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً».

وَ لَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ‏- بما بان لهم صدق ما جاءوهم به، ثُمَّ إِنَّ كَثِيراً مِنْهُمْ بَعْدَ ذلِكَ فِي الْأَرْضِ لَمُسْرِفُونَ‏ اى مجاوزون حد الحق.

إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏- اين آيت در شأن قاطعان است و راهزنان، ايشان كه راهها ببيم دارند و مكابره در خون و مال مسلمانان سعى كنند، و آنچه گفت كه با خدا و رسول بجنگ‏اند، آنست كه در ناايمنى راهها انقطاع حج است و عمره و غزو و زيارت و صلات ارحام و امثال آن. مقاتل گفت و ابن جبير كه: اين در شأن قومى عرينان‏[5] فرو آمد كه آمدند برسول خدا و بر اسلام بيعت كردند، و در دل نفاق و كفر ميداشتند، پس گفتند: ما در مدينه نميتوانيم بودن، و از وباء مدينه ميترسيم، و آب و هواء آن ما را سازگار نيست. رسول خدا ايشان را بصحرا فرستاد، آنجا كه شتران صدقات ايستاده بودند، گفت: رويد و ابوال و البان آن بكار داريد، و از آن بخوريد، تا صحت يابيد. ايشان رفتند، و رعاة را كشتند، و شتران را جمله براندند، و مرتد گشتند. خبر بمدينه افتاد، و لشكر اسلام تاختن بردند، و ايشان را گرفتند و آوردند. رسول خدا فرمود: تا دستها و پايهاشان ببرند، و داغ بر چشمهاشان بنهند، و ميل دركشند، و در آفتاب گرم بيفكنند[6] ايشان را، تا بميرند. جبرئيل آمد در آن حال، و اين آيت آورد، گفت: يا محمد ملك ميگويد جل جلاله، كه: جزاء ايشان آنست كه ما درين آيت بيان كرديم، نه آن مثلت كه تو فرمودى. پس رسول خدا مثلت نهى كرد، و شرب بول بعد از آن منسوخ گشت.

كلبى گفت: اين در شأن ابو بريدة الاسلمى آمد، و هو هلال بن عويمر، كه با رسول خدا عهد بست كه يارى وى ندهد، و دشمنان را نيز بر وى يارى ندهد، و مسلمانان را از خود ايمن دارد، و مسلمانان نيز از خود ايمن دارند، و هر كس كه بر هلال بگذرد، و قصد مصطفى (ص) و اسلام دارد، هلال او را منع نكند، و راه بوى فرو نگيرد.

پس قومى از بنى كنانه بطمع اسلام قصد رسول خدا كردند. اصحاب هلال بر ايشان افتادند، و هلال خود حاضر نبود، و ايشان را كشتند، و مال بردند. رب العالمين در شأن ايشان اين آيت فرستاد، ميگويد كه: جزاء ايشان كه راه زنند، و در زمين تباه‏كارى كنند، و بناايمن داشتن راهها ميكوشند، أَنْ يُقَتَّلُوا آنست كه: هر كه كشتن كرده بود و مال نستده، او را بكشند، اگر چه ولى دم عفو كند عفو سود ندارد، كه طريق آن طريق حد است نه طريق قصاص، و درست آنست كه تكافؤ درين قتل شرط نيست، أَوْ يُصَلَّبُوا و آنكه كشتن كرده بود و مال ستده، او را بكشند، و بردار كنند، سه روز پيش از قتل يا پس از قتل، چنان كه رأى امام باشد. أَوْ تُقَطَّعَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ مِنْ خِلافٍ‏ و آنكه مال ستده بود و كشتن نكرده، دستى و پايى از آن وى ببرند، يكى از راست و يكى از چپ، و بايد كه مال كم از نصاب سرقت نبود. أَوْ يُنْفَوْا مِنَ الْأَرْضِ‏ و آنكه كشتن نكرده بود و مال نستده اما با ايشان بود، و ايشان را انبوه دارد و قوى،و ايشان را پشتيوان بود، وى را نفى كنند. نفى آن بود كه او را بترسانند و ميجويند تا ميگريزد، و جايى قرار نگيرد، فاما يتوب او يحصل فى يد الامام، فيقيم عليه الحد.

چون در دست امام افتد حد قطاع طريق بر وى براند. اين مذهب بو حنيفه است، و بنزديك وى بناء اين عقوبات بر محاربت است نه بر مباشرت فعل، قال: و هذا الردي‏ء المعاون محارب معنى و ان لم يكن مباشرا صورة.

اما بمذهب شافعى بر تعزير اقتصار كنند، كه از وى مباشرت فعل نبود، و نه حقيقت محاربت، حضور مجرد و تكثير سواد حدى لازم نكند، بلكه تعزير كفايت باشد. قول حسن و ابن المسيب آنست كه «او» درين آيت بمعنى اباحت است و تخيير، يعنى كه امام درين عقوبات مر قاطع طريق را مخير است، آن يكى كه خواهد ميكند، و معنى نفى حبس است در زندان، كه هر كرا در زندان كردند گويى كه وى را از دنيا بيرون كردند.

ذلِكَ لَهُمْ خِزْيٌ فِي الدُّنْيا- اى هوان و فضيحة فى الدنيا، وَ لَهُمْ فِي الْآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ‏- اين عذاب كافران است على الخصوص آن قوم عرينان كه آيت در شأن ايشان فرو آمد، اما مسلمانان چون ازيشان جنايتى آيد، و حد شرعى بر ايشان برانند، آن ايشان را كفارت گناهان باشد، و در آن جهان ايشان را عذاب نبود، و ذلك فى‏

قوله (ص): «من اصاب ذنبا اقيم عليه حد ذلك الذنب فهو كفارته»،

وروى: «من اصاب حدا فعجّل عقوبته فى الدنيا، فاللّه اعدل من ان يثنى عبده العقوبة فى الآخرة، و من اصاب حدا فستره اللَّه عليه، و عفا عنه، فاللّه اكرم من ان يعود فى شى‏ء قد عفا عنه».

إِلَّا الَّذِينَ تابُوا- يعنى تابوا من الشّرك، و رجعوا من الكفر، و آمنوا و اصلحوا، مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ‏ فتعاقبوهم، فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏ لا سبيل عليهم بشي‏ء من الحدود الّتى ذكرها اللَّه فى هذه الاية، و لا تبعة لاحد قبله فيما اصاب فى حال‏

كفره لا فى مال و لا فى دم. ميگويد: مگر ايشان كه توبت كنند از شرك و كفر، و در اسلام آيند پيش از آنكه در دست شما افتند، و ايشان را عقوبت كنيد، كس را بر ايشان راهى نه، و حدى برايشان لازم نه. اسلام آن همه از ايشان برداشت و مغفرت اللَّه در ايشان رسيد، لقوله تعالى: إِنْ يَنْتَهُوا يُغْفَرْ لَهُمْ ما قَدْ سَلَفَ‏، وقال النبى (ص): «الاسلام يهدم ما قبله».

اين حكم مشركان است، ايشان كه توبه كنند از محاربت و باسلام درآيند، اما مسلمانان كه از محاربت و راه زدن توبه كنند علما در آن مختلف‏اند، و احوال در آن مختلف است: اگر پس از آن توبت كند كه در دست امام افتاده باشد، و بر وى ظفر يافته، آن توبت هيچ حكم از احكام شرع از وى بازندارد، و تغيير در آن نيارد، و گر پيش از آن توبت كند، حقوق آدميان چون ضمان اموال و وجوب قصاص، هيچ چيز از وى اسقاط نكند. اما حقوق اللَّه تعالى بر دو ضربست: بعضى از آن بمحاربت مخصوص است، و هو انحتام القتل و الصلب و قطع اليد و الرجل، اين همه بيفتد و بعضى آنست كه بمحاربت مخصوص نيست چون حد زنا و حد شرب خمر، اين دو قولى باشد: بيك قول بيفتد، و بيك قول نه. سدى گويد: اگر محاربى بزينهار آيد و توبت كند پيش از آنكه امام را برو دستى بود، يا كسى برو ظفر يابد، خود بازآيد و توبت كند، و امان جويد، او را توبت پذيرند، و امان دهند، و بجنايات گذشته او را نگيرند. گفتا: و دليل برين قصه على الاسدى است، مردى محارب بود راهزن، فراوانى از خون و مال مسلمانان در گردن وى، و ائمه و عامه پيوسته در طلب وى بودند، و بر وى ظفر مى ‏نيافتند. آخر روزى كسى را ديد كه اين آيت ميخواند: قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ‏. آن بر دل وى اثر كرد، و همچون مرغ نيم بسمل بارى چند در خاك بغلطيد، سلاح بيفكند، و برخاست‏ و در مدينه شد اندر ميانه شب، بوقت سحر غسلى برآورد، و بمسجد رسول خدا شد، و با مسلمانان نماز بامداد بجماعت بگزارد، آن گه فرا پيش بو هريره شد، و جماعتى ياران مصطفى (ص) حاضر بودند، گفت: يا باهريره منم فلان مرد گنهكار، جئت تائبا من قبل ان تقدروا علىّ، و اللَّه عز و جل يقول: إِلَّا الَّذِينَ تابُوا مِنْ قَبْلِ أَنْ تَقْدِرُوا عَلَيْهِمْ فَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ‏. بو هريره گفت: راست گفتى، كس را بر تو دست نيست، و كس را بر تو تبعت نيست. پس بو هريره دست وى گرفت، و پيش مروان حكم برد، كه روزگار امارت وى بود، و قصه وى بگفت. مروان او را بنواخت، و گفت: كس را بر تو دست نيست. پس آن مرد بغزا شد، و در بحر روم غرق گشت رحمه اللَّه.

النوبة الثالثة

قوله تعالى: وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَيْ آدَمَ بِالْحَقِ‏ الاية- قصه دو برادر است از يك پدر، يكى صاحب دولت، بر بساط ولايت، در منزل قربت، نسيم مشاهدت يافته، و از ياد خود با ياد حق پرداخته، و آن ديگر برادر از بى ‏دولتى در مغاك وحشت و مذلّت افتاده، و گرد بيگانگى بر رخسار تاريك وى نشسته، و نامش سر جريده اشقيا گشته.

چه توان كرد! كار نه بآنست كه از كسى كسل آيد، وز كسى عمل، كار بآنست كه تا خود چه رفت در ازل! مثال آن دو برادر از يك پدر، دو شاخ است از يك درخت، يكى شيرين و يكى تلخ. تلخ هم از آن آب خورد كه شيرين خورد، و تلخ را جرمى نبوده كه تلخ آمد. شيرين را هنرى نبوده كه شيرين آمد. آن بارادت آمد و اين بمشيت. نه آن را علت بود نه اين را وسيلت.

پير طريقت گفت: «الهى! آن را كه نخواستى چون آيد، و او را كه نخواندى كى آيد. ناخوانده را جواب چيست؟ و ناكشته را از آب چيست؟ تلخ را چه سود گرش آب‏ خوش در جوار است، و خار را چه حاصل از آن كش بوى گل در كنار است. آرى نسب نسب تقوى است، و خويشى خويشى دين». مصطفى (ص) سلمان را نسب تقوى درست كرد، و او را در خود پيوست، گفت: «سلمان منا اهل البيت، من اراد أن ينظر الى عبد نوّر اللَّه قلبه فلينظر الى سلمان»، و بو لهب عم رسول بود، ببين تا از نسب قريش و قرابت رسول او را چه سود بود! تا بدانى كه كار توفيق و عنايت دارد نه نسب و لحمت.

لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي ما أَنَا بِباسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ‏- هابيل گفت:

مر برادر خويش را كه: اگر تو مرا بكشى، من ترا نكشم، كه ترا حسد دادند، و مرا تقوى.

تقوى مرا نگذارد كه ترا كشم، و حسد ترا بر آن دارد كه مرا كشى. تو مقهورى از روى قدرت و عزت، و من مجبورم از روى لطافت و رحمت:

تو چنانى كه ترا بخت چنان آمد من چنين‏ ام كه مرا سال چنين آمد

ممشاد دينورى از بعضى سلف نقل كرده كه: گناه آدم از حرص بود، و گناه پسر وى قابيل از حسد، و گناه ابليس از كبر. حرص حرمان آرد، و حسد خذلان، و كبر اهانت و لعنت. حرمان درماندن است از بهشت، و خذلان بازماندن است از دين، و اهانت راندن از حضرت، و آدم (ع) هر چند كه از بهشت بازماند، و بظاهر آن عقوبتى مينمود، اما از روى حقيقت تمامى كار آدم بود، و سبب كمال معرفت وى، كه از حضرت عزت خطاب آمد كه: يا آدم! ما ميخواهيم كه از تو مردى سازيم. تو چون عروسان برنگ و بوى قناعت كردى. مردان بدين صفت نباشند، و دل در ناز و نعم نبندند: «او من ينشؤ فى الحلية»؟! كار مردان ديگر بود و كار بناز پروردگان ديگر.

چون زنان تا كى نشينى بر اميد رنگ و بوى‏ همت اندر راه بند و گام زن مردانه‏وار.

كَتَبْنا عَلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما

قَتَلَ النَّاسَ جَمِيعاً- اين همچنانست كه مصطفى (ص) گفت:

«من سنّ سنّة حسنة فله اجرها و اجر من عمل بها الى يوم القيامة، و من سنّ سنّة سيئة فعليه وزرها و وزر من عمل بها الى يوم القيامة».

وَ مَنْ أَحْياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النَّاسَ جَمِيعاً- اشارتست كه هر كه بنده را از ظلمت كفر بنور ايمان آرد، يا از ظلمت بدعت بنور سنت آرد، يا از جهل با علم آرد، همچنانست كه وى را زنده گردانيد، و چون وى را زنده گردانيد چنانست كه همه مردمان را زنده گردانيد، و حقيقت زندگانى خود علم است و ايمان و سنت، زيرا كه زندگى زندگى دلست، و دل بروح ايمان و سنت زنده است:

سنى و ديندار شو تا زنده مانى زانكه هست‏ هر چه جز دين مردگى و هر چه جز سنت حزن‏

إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ‏ الاية- محاربان خدا و رسول ايشانند كه پيوسته با تقدير با جنگ‏اند، در محنت اندر شكايت و در نعمت اندر بطر.

بتن زنده، بدل مرده، بروز بطال، بشب بيكار، و بهمت همه زيانى را خريدار. عمر بر باد، و بزيان بود خود شاد. نه از خصمان باك، و نه گناهان در ياد، عيش چون عيش فرعونان، و ظن چون ظن صديقان، و الحمد للَّه الملك الديان:

طيلسان موسى و نعلين هارونت چه سود چون بزير يك ردا فرعون دارى صد هزار!

پير طريقت جوانمردى را پند ميداد، و نصيحت ميكرد كه: «اى مسكين! تا كى ميروى و رداء مخالفت بر دوش! دير است تا اجل ترا ميخواند يك بار با اونيوش. اى عاشق بر شقاوت خويش، بر خود بفروخته مايه خويش، پيش از ديدار عزرائيل‏

يك روز بيدار گرد، پيش از هول مطلع يك لحظه هشيار گرد. شعر:

پيش از آن كين جان عذرآور فرو ماند ز نطق‏ پيش از آن كين چشم عبرت بين فرو ماند زكار
تا كى از دار الغرورى سوختن دار السرور تا كى از دار الفرارى ساختن دار القرار!

[1]  سباخ بكسر اول جمع سبخه بفتحتين، زمينهاى شوره‏ناك( آنندراج).

[2] نسخه الف: وا.

[3]  نسخه الف: زنار.

[4]  قود محركة، كشنده را باز كشتن( منتهى الارب).

[5]  عرينة بضم اول و فتح دوم بطنى است از بجيلة، منهم العرينون المرتدون، يعنى گروهى كه ارتداد آوردند در عهد رسول ص-( منتهى الارب).

[6]  نسخه الف: بيوكنند.

 

ابو الفضل رشيد الدين ميبدى، كشف الأسرار و عدة الأبرار،جلد3

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
-+=