كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره النساء – آیه 92-99
17- النوبة الاولى
(4/ 99- 92)
قوله تعالى: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ سزا نيست و حلال نيست مؤمن را، أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً كه هرگز مؤمن كشد، إِلَّا خَطَأً مگر كه خطايى افتد، وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً و اگر خطايى افتد، و مؤمن را بكشد بخطا، فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ كفّارت آن آزاد كردن بنده گرويده است [ميان او و ميان خدا]، و دية مسلمة و ديتى تمام سپرده، إِلى أَهْلِهِ بأولياء آن كشته، إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا مگر اولياء خون ببخشند، [همه يا چيزى از آن]، فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ اگر چنين است كه اين كشته از قومى است كه دشمناناند شما را، وَ هُوَ مُؤْمِنٌ اما كشته گرويده بود، فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ [ديت نيست، امّا] آزاد كردن برده گرويده بايد [ميان كشنده و ميان خدا]، وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ و اگر اين كشته از قومى است كه ميان شما و ميان ايشان پيمانى است و صلحى، فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ ديتى بايد سپرده، إِلى أَهْلِهِ، باولياء كشته، وَ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ و آزاد كردن برده گرويده، فَمَنْ لَمْ يَجِدْ هر كه برده نيابد، فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ بر وى است روزه دو ماه پيوسته، تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ بازگشت را با خداى [و اين بازپذيرفتن است از خداى]، وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً (92) و خداى دانائيست راست دانش هميشه.
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً- و هر كه گرويدهاى را كشد بقصد كشتن فرا سر وى شده، فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ ارزانى وى دوزخست، خالِداً فِيها جاودان در آن، وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ، و خشم اللَّه بر وى، وَ لَعَنَهُ و لعنت از اللَّه برو، وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً (93) و ساخت خداى وى را عذابى بزرگ.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اى ايشان كه بگرويدند، إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ هنگامى كه در سفر بيد[1] [جايى در زمينى]، فَتَبَيَّنُوا نيك بر رسيد و نگاه كنيد، وَ لا تَقُولُوا و مگوييد، لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ كسى را كه سلام كرد بر شما، [و شما را گفت كه مسلمانم]، لَسْتَ مُؤْمِناً تو گرويده نهاى، و آمن كرده نهاى، تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا چيز اين جهانى ميجوئيد كه در دست آيد، فَعِنْدَ اللَّهِ نزديك خدا است شما را، مَغانِمُ كَثِيرَةٌ غنيمتهاى فراوان [كه در دست شما خواهد داد از كافران]، كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ شما اوّل هم چنان بودهايد [اوّل زبان فرا داديد تا باز كه در شرائط و شرايع آمديد]، فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ و اللَّه بر شما سپاس نهاد [تا عالمان و عاملان گشتيد]، فَتَبَيَّنُوا بر جاى خويش بيد[2] و به بر رسيد، إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (94) كه اللَّه تعالى بآنچه شما ميكنيد داناست، [و از كرده شما آگاه].
لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ يكسان نيست نشستگان از جهاد از گرويدگان، غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ مگر نابينايان، وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ، و باز كوشندگان با دشمنان از بهر خدا، بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ بمال خويش و تن خويش [آن نشستگان و اين مجاهدان يكسان نهاند در مزد و درجه]، فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ افزونى داد خداى مجاهدان را بمال خويش و تن خويش، عَلَى الْقاعِدِينَ بر نشستگان، «درجة» درجهاى [بلندتر از آنچه ميان آسمان و زمين]، وَ كُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى و اللَّه وعده داد همگان را ببهشت، وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ و افزونى داد اللَّه مجاهدان را عَلَى الْقاعِدِينَ بر نشستگان أَجْراً عَظِيماً (95) مزدى بزرگوار.
دَرَجاتٍ مِنْهُ آن مزد درجتهاى بهشت است از اللَّه، وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً و آمرزش و بخشايش، وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (96) و اللَّه عيب پوش است مهربان بخشاينده هميشه اى.
إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ايشان كه فريشتگان ايشان را مىميرانيدند [بر كفر]، ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ و ايشان ستمكاران بر خود، قالُوا گفتند فريشتگان ايشان را، فِيمَ كُنْتُمْ شما در چه بوديد [كه بهجرت نيامديد، و بجنگ رسول خدا آمديد؟]، قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ جواب دادند كه ما درمانده بوديم و بيچاره، [و گرفتگان بوديم در مكه و نتاوستيم[3] باظهار اسلام]، قالُوا فريشتگان گفتند: أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً؟ زمين خدا بر شما فراخ نبود؟ فَتُهاجِرُوا فِيها كه هجرت كرديد شما در سبيل خدا، فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ ايشانند كه مأواى ايشان دوزخ است، وَ ساءَتْ مَصِيراً (97) و بد شدنگاهى است.
إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مگر آن بتافتگان و كوفتگان، مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ از مردان و زنان و كودكان، لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً رستن را حيلتى نميدانند، وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا (98) و راه فرا هجرت نميياوند.
فَأُولئِكَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ ايشانند كه اللَّه بر خويشتن واجب كرد كه ايشان را عفو كند، وَ كانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً (99) و خداى فرا گذارنده ايست آمرزنده.
النوبة الثانية
قوله تعالى: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلَّا خَطَأً الآية- سبب نزول اين آيت آن بود كه عياش بن ابى ربيعة المخزومى، برادر هم مادر بو جهل، به مكه مسلمان شد، و از بيم مشركان اظهار اسلام نمىيارست كردن، بگريخت و به مدينه شد، بشعبى از شعبهاى مدينه اندر جاى حصين فرود آمد، مادر وى اسماء بنت مخزمة از آن رفتن وى جزع عظيم كرد، و پسران خود را گفت بو جهل و حارث بنى هشام كه: و اللَّه لا يظلّنى سقف و لا أذوق طعاما حتّى تأتونى به، و اللَّه كه خود را در صحرا بدارم، و بهيچ خانه در نيايم، و هيچ طعام بكار ندارم، تا آن گه كه عياش را بر من باز آريد. ايشان رفتند بطلب وى او را دريافتند به مدينه، گفتند مادرت جزع كرد هر چند صعبتر، و سوگند ياد كرد كه طعام و شراب نخورد، و در خانه نشود، تا تو بر وى باز نشوى. آن گه گفتند: ما عهد كرديم با تو كه بر تو هيچ زور نكنيم، و ترا ازين دين كه اختيار كردهاى بر نگردانيم، و ترا بهيچ گونه نرنجانيم. او را بفريفتند و از آنجا كه بيرون آوردند، و در حال نقص عهد كردند، و او را استوار ببستند، و هر روز صد تازيانه ميزدند، تا او را بر مادر آوردند.
مادر او را گفت:و اللَّه كه ترا ازين بند نرهانم، و از آفتاب گرم بسايه باز ننشانم تا ازين دين برنگردى، و بدين خود باز نيايى. عياش آن هنگام بمراد ايشان برفت، و كلمهاى كه ايشان را مراد بود بگفت، و بدين ايشان بازگشت. پس روزى حارث بن يزيد فرا عياش رسيد، و گفت: اى عياش، اگر آن دين كه بر آن بودى هدى بود، پس از راه هدى بازماندى، و گر ضلالت بود بر ضلالت يك چند بودى. عياش خشم گرفت ازين سخنان، فقال: و اللَّه لا القاك خاليا الّا قتلتك، گفت: و اللَّه كه ترا خالى نه بينم كه ترا بكشم.
پس عياش ديگر باره بدين اسلام بحقيقت بازگشت، و به مدينه برسول خدا (ص) هجرت كرد. و زان پس حارث بن يزيد مسلمان گشت و هجرت كرد. عياش از مسلمانى و هجرت حارث بيخبر بود. روزى ناگاه بر وى رسيد بجانب قبا، ضربتى زد، و او را بكشت. پس مردم وى را ملامت كردند كه: ويحك ما ذا صنعت؟ چه كار است اين كه تو كردى؟ وى مسلمان بود و مهاجر! عياش دلتنگ گشت، بر رسول خدا (ص) شد در آن حالت ايد آمد: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلَّا خَطَأً اى «و ما ينبغى لمؤمن ان يقتل مؤمنا بغير حقّ البتّة، الّا انّه قد يخطئ المؤمن بالقتل».
اين سخن صورت استثنا دارد، امّا نه حقيقت استثناست از سخن گذشته، بلكه سخن اندر يَقْتُلَ مُؤْمِناً تمام شد، و منقطع گشت، پس بر سبيل استيناف گفت:إِلَّا خَطَأً يعنى: الا انه قد يخطئ المؤمن بالقتل. و «الّا» باين معنى در قرآن فراوان است، و در وجوه و نظائر بيان آن كرده شود ان شاء اللَّه. اين قول زجاج است كه گفتيم در معنى آيت، و قول بو عبيده همين است در معنى، فقال: ما كان لمؤمن ان يقتل مؤمنا على حال الّا ان يقتله مخطئا، فان قتله خطأ فعليه ما قال اللَّه تعالى.
و گفتهاند: الّا بمعنى لكن است: مؤمن را سزا نيست كه مؤمن كشد، لكن اگرخطايى افتد كفّارت آن آزاد كردن بندهايست گرويده، و ديتى تمام بسپرده، فذلك قوله تعالى: وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ، و رقبه مؤمنه اوست كه خداى را عزّ و جلّ بمعبودى شناسد، و رسول (ص) را بپيغامبرى، و احكام شريعت را ملتزم بود،
وصحّ فى الخبر: انّ معاوية بن الحكم السلمى جاء الى رسول اللَّه (ص) فقال: انّ لى جارية ترعى قبل احد، فادركتها، و قد أخذ الذّئب، شاة عن غنمها، و أنا رجل من بنى آدم، آسف كما يأسفون، و أغضب كما يغضبون. لكن صككتها صكّة فى وجهها، قال: فعظم ذلك على رسول اللَّه (ص)، قال: فقلت يا رسول اللَّه أ لا اعتقها؟
قال:ايتنى بها، فاتيته بها. فقال لها: اين اللَّه يا جارية؟ قالت: فى السّماء. قال: و من أنا؟
قالت: انت رسول اللَّه. فقال: اعتقها فانّها مؤمنة.
و بدان كه قتل از سه حال بيرون نيست: يا قتل عمد، يا قتل خطا، يا شبه عمد.
و در هر سه حال بمذهب شافعى كفّارت بر كشنده واجب است. و سبب و مباشرت در وجوب كفّارت يكسان است، تا اگر كسى در راه مردمان را چاهى كند، و كسى در آن چاه افتد و بميرد، يا گواهى دروغ دهد، تا كسى را بسبب آن گواهى بكشند، يا اكراه كند بر كسى تا ديگرى را بكشد، كفّارت بر همه واجب شود. و اگر زنى بارور را ضربتى بر شكم زند تا فرزند بيفكند، كفّارت واجب شود، و اگر دو فرزند بيفكند دو كفّارت واجب شود. و اگر كسى خود را بكشد، يا بنده خود را بكشد، كفّارت واجب شود. و اگر جماعتى هامداستان[4] شوند تا يكى را بكشند، قول درست آنست كه بر هر يكى كفّارتى واجب شود. و فرق نيست ميان آنكه قتيل آزاد باشد يا بنده، كودك يا بالغ، مسلمان يا ذمّى، و همچنين فرق نيست اگر قاتل بالغ باشد يا كودك، عاقل باشد يا ديوانه، آزاد باشد يا بنده، وجوب كفّارت در همه يكسان است. اينست احكام كفّارت.
و كفّارت واجبى است از واجبات قتل.
روى عن واثلة بن الاسقع، قال: اتينا رسول اللَّه (ص) بصاحب لنا قد استوجب النّار بالقتل، فقال: «اعتقوا عنه رقبة يعتق اللَّه بكلّ عضو منها عضوا منه من النّار».
اين خبر حجّت شافعى است بر اصحاب رأى، كه ايشان گفتند: در قتل عمد كفّارت واجب نيست، و درين خبر بيان قتل عمد است كه تا قتل عمد نبود، مرد مستوجب آتش نگردد. واجب دوم از واجبات قتل ديت است، چنان كه ربّ العزّة گفت: وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ، يعنى: و دية كاملة الى اهل القتيل الّذين يرثهم و يرثونه. و ديت بر سه ضربست: ديت مخفّفه مؤجّل بر عاقله، و ديت مغلّظه حال واجب در مال قاتل، و ديت مغلّظه مؤجّل بر عاقله. و اين تقسيم از آنست كه قتل نيز بر سه ضربست: عمد محض، و خطأ محض، و عمد خطأ. عمد محض آنست كه هم در فعل و هم در قصد عمد بود، چنان كه بشمشير يا بكارد يا بچيزى كه غالبا بكشد قصد قتل وى كند.
موجب اين قتل قصاص است، يا ديت مغلّظه در مال قاتل، اگر عفو كنند. و تغليظ درين ديت از سه وجه است: در سنّ است چنان كه در خبر بيايد: ثلاثون حقّة، و ثلاثون جذعة، و أربعون خلفة، فى بطونها اولادها. و در حلول است كه وقتى واجب شود بىتأجيل، و در مال قاتل واجب شود كه عاقله تحمّل نكنند. ضرب دوم خطأ محض است كه نه در فعل وى عمد بود و نه در قصد وى، چنان كه تيرى بمرغى اندازد، يا بچيزى ديگر از انواع صيد، يا بنشانه، و بر آدمىاى آيد، و كشته شود. موجب اين قتل ديت مخفّفه است بر عاقله، و از سه وجه درين ديت تخفيف است: در سنّ، و در تأجيل، و در وجوب آن بر عاقله. ضرب سيوم عمد خطا است، كه در فعل وى عمد بود، و در قصد وى خطا، چنان كه كسى را بتازيانهاى بزند و بميرد، در اغلب عادات باين چنين تازيانه هيچ قصد قتل نكند،پس اگر بميرد نادر باشد، و عمد خطا بود. موجب اين قتل ديت مغلّظه است بر عاقله، و از يك وجه درين ديت تغليظ است، و آن آنست كه سنّ مهين واجب شود، و از دو وجه تخفيف كه هم مؤجّل است و هم بر عاقله واجب است.
اين بيان اقسام ديت است، امّا قدر و اندازه ديت بر پنج رتبت است:
اوّل ديت مسلمان است صد تا اشتر. دوم ديت جهود و ترسا است ثلث ديت مسلمان. سيوم ديت مجوسى است خمس ديت جهود و ترسا. چهارم قيمت بردگان است چندان كه بود، و اگر چه بر ديت آزادگان بيفزايد. امّا بمذهب اصحاب رأى بر ديت آزادگان نيفزايند، بلكه از آن ده درم واكم كنند. و شافعى گفته است: جراح العبد من قيمة كجراح الحرّ من دية. پنجم رتبت ديت چنين است: غرّة عبد او أمة، چنان كه رسول (ص) حكم كرده، و غرّه خيار باشد، و خيار آنست كه كم از هفت ساله نباشد، پس اگر اين غرّه بدست نيايد پنج تا اشتر واجب شود، كه نصف العشر ديت مسلمان باشد. اينست قول صحيح، و اللَّه اعلم.
إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا- يعنى يتصدّقوا، فيعفوا او يتركوا الدّية. اين تشديد كه بر صاد است از بهر آن تاء است كه پنهان است و در آن مدغم، كه در اصل يتصدّقوا است. و گفته اند: الّا در قرآن بر وجوه است: يكى بمعنى استثناء، چنان كه در سورة الزخرف گفت: الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلَّا الْمُتَّقِينَ، و در سورة الفرقان گفت: وَ الَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ، تا آنجا كه گفت: إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ.
وجه دوم شبه استثنا است امّا نه حقيقت استثنا است، چنان كه در سورة الاعراف گفت: قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرًّا، اينجا سخن منقطع گشت، پس بر سبيل استيناف گفت: إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ، فانّه يصيبنى ما شاء اللَّه، و نظير اين در سورة يونس است: قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَ لا نَفْعاً إِلَّا ما شاءَ اللَّهُ، و در سورة الانعام: وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ إِلَّا أَنْ يَشاءَ رَبِّي شَيْئاً. در سورة الاعراف:وَ ما يَكُونُ لَنا أَنْ نَعُودَ فِيها إِلَّا أَنْ يَشاءَ اللَّهُ رَبُّنا، و در سورة الدخان: لا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولى، و در سورة الغاشية: لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ إِلَّا مَنْ تَوَلَّى وَ كَفَرَ، و امثال اين در قرآن فراوان است. وجه سيوم الّا بمعنى اخبار است، چنان كه در سورة الحجر گفت: وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ. نظير اين:إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنا، إِنْ نَحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ، إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا فِي ضَلالٍ كَبِيرٍ.
وجه چهارم بمعنى غير، چنان كه در سورة الانبياء گفت: لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلَّا اللَّهُ لَفَسَدَتا، يعنى غير اللَّه. و هر جا كه گفت در قرآن: لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ معنى آنست كه: لا اله غير اللَّه. فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ يعنى: و ان كان هذا المقتول خطأ من قوم كفّار اهل الحرب، فتحرير رقبة مؤمنة كفّارة للقتل، و لا دية، لأنّ عصبته و أهله كفّار فلا يرثون دية، و ما لهم فىء للمسلمين.
ميگويد: اگر اين كشته بخطا از قومى باشد كه اهل حرب باشند، كفارت قتل واجب باشد بر كشنده، كه آن ميان بنده و ميان حق است جلّ جلاله. امّا ديت واجب نشود كه مصرف ديت عصبه و كسان مقتولاند، و عصبه و كسان وى اينجا حربياناند كه مال ايشان خود فىء مسلمانان است، و ميراثدار اين قتيل نهاند. كلبى گفت: اين در شأن مرداس عمرو آمد كه اسامه زيد بكشت او را بخطا، و قوم وى كافر بودند و حربيان.
وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ- و اگر آن كشته مؤمن از گروهى باشد كه عهد دارند با رسول خدا، يعنى كه اهل ذمّت باشند، هم كفّارت واجب شود و هم ديت. و اين ديت بقوم وى دهند كه عاقله وى هم ايشانند.
اگر كسى گويد: چونست كه ديت قتل خطا و شبه عمد بر عاقله واجب كرده اند كه جنايت نكرده اند؟ و آن كس كه جنايت قتل كرده است بر وى چيزى از ديت واجب نيست؟ جواب آنست كه كار خون در شرع بنا بر احتياط تمام است، و در خون آن احتياط كردهاند كه در چيزى ديگر نكردهاند. نه بينى كه قسامت[5] در خون رود، و در هيچ حكم ديگر نرود، و متلفات را در شرع ضمان بيك چيز كنند مگر خون، كه آن را ضمان كنند بدو چيز: كفّارت و ديت، پس بحكم احتياط اين ديت بر عاقله واجب كردند، تا بآن نرسد كه خونها بىبها ماند، و هدر شود.
و وجه اين سخن آنست كه غازيان و سلاحداران را عادت رفته است كه پيوسته آن را استعمال ميكنند، و بسيار افتد كه آزمايش خويشتن را بآن بازى كنند، و بسيار افتد خطا در آن، چنان كه احتراز كردن از آن دشخوار باشد، اگر هر كسى كه خطايى از دست وى بيايد، درين كار بر وى ديتى تمام واجب شدى، اجحافى بودى در حقّ وى، و عاقبت آن بودى كه مال وى بنماندى و خون آن كشته هدر شدى.
پس بر عاقله واجب كردند هر يكى را اندكى مال، چنان كه در آن اجحافى نبود، و عاقبت آن اهدار الدّم نباشد و نيز عاقله ورثه قتيلاند، آن گه كه ذووا الفرض نباشند، چون از وى ميراث ميگيرند، روا باشد كه اندر قتل خطا ديت از بهر وى بدهند. معنى ديگر: اگر ديت خطا هم بر قاتل واجب كردندى، بعد از آنكه استعمال آلت حرب لا بدّ است، و احتراز از قتل و جرح دشخوار، غازيان و جنگيان از آن تقاعد نمودنديد[6]، و استعمال نكردنديد[7]، و بوقت حاجت بد دل بودنديد[8]. و آن گه خلل در اسلام راه برديد[9] و مردم از اعزاز دين اسلام و اعلاء كلمه حق باز ماندنديد[10].
پس ازين جهت ديت خطا و شبه عمد بر عاقله واجب كردند، و اين اجماع امّتست و اتّفاق اهل سنّت، و كس خلاف نكرده است در آن، مگر جماعتى از خوارج كه بر مال قاتل واجب ديدهاند، و آن خرق اجماع مسلمانان است، و مذهب اهل سنّت و دين حق آنست كه بيان كرديم، و اللَّه اعلم.
فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً- ميگويد: هر كه را بندهاى[11] نباشد كه آزاد كند، كفّارت قتل را دو ماه پيوسته روزه دارد. اگر روزه بىعذرى بگشايد چندان كه روزه داشته باشد بكار نيست، و از سر بايد گرفت، و اگر زنى را حيض رسد وى را عذر ظاهر است، و از سر نبايد گرفت، و اگر بيمار شود دو قولى است، و اگر بسفرى بيرون شود اصحاب شافعى را در آن دو طريق است، و اگر ماه رمضان پيش آيد يا روز نحر و ايام التشريق، تتابع منقطع شود، كه بروزگار ديگر روزه پيوسته ميتوان داشت وى در آن معذور نيست. و اگر طاقت روزه داشتن ندارد شافعى را دو قولست: كه اطعام بجاى آن نشيند يا نه، و درست آنست كه ننشيند بجاى آن ظاهر قرآن را، و اللَّه اعلم.
قوله: وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً الآية- اين آيت در شأن مقيس بن ضبابة الليثى آمد كه برادر خود را هشام بن ضبابه در بنى النجار كشته يافت، مقيس آمد، و با رسول خدا (ص) بگفت. رسول (ص) مردى را از بنى فهر با وى فرستاد، و پيغام داد كه اگر قاتل هشام ميدانيد بدست برادر وى مقيس وا دهيد، تا قصاص كند، و اگر نميدانيد ديت وى بدهيد. فهرى پيغام رسول خدا (ص) با ايشان گزارد، ايشان همه گفتند: سمعا و طاعة للَّه و لرسوله، گفتند: ما كشنده او نميدانيم، امّا ديت بدهيم، صد تا اشتر بودى دادند، پس هر دو بازگشتند تا به مدينه روند. شيطان مقيس را وسوسه كرد كه ديت برادر ميپذيرى، ترا مسبّتى عظيم باشد درين پذيرفتن ديت، چرا اين فهرى را نكشى بجاى برادر، و تشفّى حاصل نكنى؟! وسوسه شيطان او را بر آن داشت كه آن مرد را بكشت، و آن گه اين شعر را بگفت:
| قتلت به فهرا و حمّلت عقله | سارة بنى النّجّار ارباب فارع | |
| و ادركت ثأرى و اضطجعت موسّدا | و كنت الى الأوثان اوّل راجع |
مرتدّ شد، و به مكه باز شد، تا روز فتح مكه رسول خدا (ص) او را بكشت.
در كفر و در شأن وى از آسمان اين آيت آمد: وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها يعنى: بكفره و ارتداده عن الاسلام.
اختلاف است در ميان علما در حكم اين آيت، قومى گفتند از خوارج و معتزله كه: اين در حق مؤمن آمده است، كه چون مؤمنى را بكشد كافر شود، و جاويد در آتش بماند، و اين مذهب خوارج است كه ايشان بوعيد ابد گويند، و بنده را بگناه كافر دانند. امّا معتزله ميگويند كه: مؤمن بقتل مؤمن كافر نشود، لكن جاويد در دوزخ بماند. اينان بخلود عذاب ميگويند، امّا بتكفير نميگويند.
قومى ديگر از مرجيان گفتند كه: اين آيت در شأن كافر آمده است، كه مؤمنى را بكشد. امّا مؤمن چون مؤمنى را بكشد، خود در آتش نشود، و آن كبيره ايمان وى را زيان ندارد، و اين هر سه مذهب باطل است و خلاف حق، و قول اهل سنّت و اصحاب حديث آنست كه مؤمن چون مؤمنى را بقصد بكشد بآن فعل كه از وى بيايد، تكفير وى نكنند، و او را از ايمان بيرون نيارند، و خلود در دوزخ نگويند، مگر كه خون وى بحلال دارد، كه آن گه خلاف شرع بود.
امّا چون نه بر طريق استحلال بود، عاصى شود، و در ايمان وى نقصان آرد، كه مذهب اهل سنّت آنست كه: الايمان يزيد بالطّاعة و ينقص بالمعصية، پس اگر قصاص كنند او را، آن قصاص كفّارت وى باشد، و اگر قصاص نكنند، لكن توبه كند هم كفّارت وى بود، و اگر بى قصاص و بىتوبت از دنيا بيرون شود كار وى با خدا است، اگر خواهد وى را بيامرزد، و خصم وى خشنود كند، و اگر خواهد او را بر فعل وى عذاب كند، آن گه او را باصل ايمان وى خلاص دهد، چنان كه وعده داده است، كه ربّ العالمين وعده خود خلاف نكند، كه خلف وعده بر وى روا نيست. امّا وعيد خلاف كند، كه ترك مجازات بوعيد عين كرم است و غايت فضل، و ربّ العزّة جلّ جلاله موصوف است بكرم و فضل.
و دليل بر ابطال قول ايشان كه گفتند: بنده بقتل مؤمن كافر شود، آنست كه:ربّ العزّة گفت در آن آيت كه بيان قصاص كرده است: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصاصُ فِي الْقَتْلى، قاتل و مقتول را درين آيت مؤمن نام كرد، و قصاص در قتل عمد رود لا محاله، و نيز اخوّت ايمان بريده نكرد ميان ايشان، آنجا كه گفت:فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَيْءٌ، و نيز گفت: ذلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ، و تخفيف و رحمت بكافر نرسد لا محاله. جاى ديگر گفت: وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ اقْتَتَلُوا.
معلوم است كه اين اقتتال بر عمد بود نه بر خطا، و دليل از جهت خبر آنست كه رسول (ص) با ياران خود بيعت كرد، بآنكه شرك نيارند، و هيچكس بنا حق بنكشند، پس گفت:«فمن فعل من ذلك شيئا، فأقيم عليه الحد، فهو كفارة له، و من ستر عليه فأمره الى اللَّه، ان شاء غفر له، و ان شاء عذبه.»وجه دلالت درين خبر روشن است كه اگر بنده بقتل مى كافر شود، پس اين خبر را معنى نباشد.
معتزلى گفت: پس چه معنى دارد اين آيت كه وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها؟ جواب وى از دو وجه است: يكى آنكه اين آيت در شأن كافرآمده است كه مؤمن را بكشد، چنان كه در قصّه مقيس ضبابه گفتيم. ديگر وجه آنست كه اگر چه در حق مؤمن آمده است، فجزاؤه جهنّم گفت، و در خبر است از مصطفى (ص) كه گفت:«هو جزاؤه ان جازاه.»
و ابن عباس گفت نيز: و هو جزاؤه، ان شاء عذّبه و ان شاء غفر له. ميگويد: پاداش وى اينست، اگر خواهد كه پاداش وى كند. و نه هر جاى كه ربّ العزّة گفت كه جزاء وى اينست، آن بر معنى وجوب باشد، يعنى كه استيفاء[12] آن واجب بود، نبينى كه جاى ديگر گفت: إِنَّما جَزاءُ الَّذِينَ يُحارِبُونَ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ الآية. پس كس باشد از محاربان كه ازين عقوبتها كه ربّ العزّة گفت، بر وى هيچ چيز[13] فرو نيايد، تا از دنيا بيرون شود، و جاى ديگر گفت: وَ جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها، آن گه گفت: فَمَنْ عَفا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ.
جزاء سيّئة اثبات كرد، آن گه عفو در آن روا داشت، بلكه بر عفو تحريض كرد، همچنين جزاء قاتل بيان كرد از وعيد و تخليد، لكن روا باشد كه عفو كند، و دليل بر درستى اين سخن آنست كه ربّ العزّة جلّ جلاله چون كفر روا نداشت كه بيامرزد، سخن بر مخرج خبر بيرون داد، نه بر مخرج وعيد، و ذلك فى قوله تعالى: وَ مَنْ يَقُلْ مِنْهُمْ إِنِّي إِلهٌ مِنْ دُونِهِ، فَذلِكَ نَجْزِيهِ جَهَنَّمَ. و خلف در جز حق جلّ جلاله روا نباشد، و در حق قاتل سخن بر مخرج وعيد بيرون داد نه بر مخرج خبر، گفت: فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ، و خلف وعيد در حق اللَّه جلّ جلاله كرم و فضل باشد.
امّا آنچه گفت: خالِداً فِيها اهل معانى گفتهاند: كه معنى خلود ديگر است، و معنى تأبيد ديگر، نه هر جا كه ذكر خلود است بر معنى تأبيد است. قال اللَّه تعالى: وَ ما جَعَلْنا لِبَشَرٍ مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ. معلومست كه خلد اينجا بمعنى فنا و زوال است دنيا را، نه بمعنى تأبيد. جاى ديگر گفت: أَ فَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ؟
يعنى الى ان تزول الدّنيا و تفنى. پس معلوم گشت كه قول معتزلى باطل است كه گفت: مؤمن بقتل مؤمن جاويد در آتش بماند. امّا قول مرجى كه گفت: مؤمن بقتل مؤمن در آتش نشود، و كبائر وى ايمان وى را زيان ندارد، اين سخن باطل است، و خلاف كتاب خدا است، فانّ اللَّه عزّ و جلّ يقول: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ، مغفرت مطلق نگفت، بلكه با مشيّت خود افكند، تا بدانند كه از گناهان هست كه بيامرزد، و هست كه نيامرزد، تا آن گه كه صاحب آن را عذاب كند، پس او را رهايى دهد از عذاب بسببى از اسباب، تا جاويد در آتش نماند.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا- سبب نزول اين آيت آن بود كه جوكى از مسلمانان براه حنين ميرفتند، روز سيوم ماه حرام رسيدند فرا مردى كه گوسفندان بچرا داشت، نشناختند وى را، و با يكديگر گفتند كه فرصت يافتيم، مرد بيگانه و مال با وى. قومى گفتند پرهيزيد كه ماه حرام است، و قومى گفتند كه ما چنين فرصت هر ساعت نيابيم، و نيز مگر دوش ماه نو بود، و امروز نه از ماه حرام است. اين قوم كه اين گفتند قصد كشتن مرد كردند. مرد گفت من از شماام و مسلمانم. اين قوم گفتند كه قصد وى داشتند كه: اين مرد تقيّت را ميگويد، از بيم ميگويد، كه بر تن و مال خود ميترسد، نه از راستى. آخر آن مرد را بكشتند، و گوسفند براندند.
اولياء آن كشته آمدند برسول خداى (ص)، و تشنيع كردند، و گفتند ماه حرام و روز حرام و استحلال خون و مال؟! اين آيت آمد، و رسول خدا ديت آن كشته بداد، و گوسفندان با كسان وى رد كرد. بو صالح گويد از ابن عباس كه: اين آيت در شأن مردى آمد از بنى مرة بن عوف بن سعد نام وى مرداس بن نهيك، و از اهل فدك بود، و مسلمان بود، و از قوم وى جز وى مسلمان نبود.
رسول خدا (ص) لشكرى بايشان فرستاد، و غالب ليثى را بر ايشان امير كرد. آن قوم چون خبر بداشتند كه لشكر بايشان ميشود، همه بگريختند، و اين مرداس بر جاى بايستاد[14]، كه من مسلمانم، و مرا نبايد گريخت. پس ترسيد كه اگر نه اصحاب رسول خدااند، مرا ازيشان رنج بود، بكوه بر شد، و گوسفندان با خود ميداشت. پس چون لشكر در رسيد، و آواز تكبير شنيد، فرو آمد، و او نيز تكبير ميكرد، و ميگفت: «لا اله الا اللَّه، محمد رسول اللَّه» اسامة بن زيد بن حارثة بر وى رسيد، و او را بكشت، و گوسفند براند. پس اين خبر برسول خدا (ص) افتاد.
رسول (ص) خشم گرفت، و اسامة را ملامت كرد و گفت:«قتلته، و هو يقول:لا اله الّا اللَّه؟!»
اسامة گفت: يا رسول اللَّه! آن كلمه از بيم ميگفت نه از دل و اعتقاد، ميخواست كه تن و مال خويش نگه دارد.
رسول (ص) گفت:«فهلا شققت عن قلبه لتنظر اصدق ام لا؟»
چرا دل وى نشكافتى تا ترا معلوم شدى كه راست ميگويد يا دروغ؟
گفت: يا رسول اللَّه چگونه دل وى بشكافتمى؟ و حال دل وى بر من چگونه روشن شدى؟
رسول گفت: پس نه او را بزبان راستگوى داشتى، و نه دل وى شكافتى، اين چيست كه تو كردى؟ اسامه گفت: يا رسول اللَّه استغفر لى، از بهر من آمرزشخواه از خدا.رسول (ص) سه بار گفت:«فكيف لك بلا اله الّا اللَّه؟»
يعنى چون بود آنكه لا اله الّا اللَّه ترا خصمى كند. پس رسول خدا از بهر وى آمرزش خواست، و وى را فرمود تا گردنى آزاد كند. پس اسامه روزگار ابو بكر و عمر و عثمان و على دريافت. على روزى او را بر قتال خواند. گفت: يا على بر من امروز هيچكس از تو عزيزتر نيست، امّا قتال نكردم، و نكنم، بعد از آنكه رسول خدا (ص) گفت:«فكيف لك بلا اله الّا اللَّه؟».
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ- ضرب در زمين، جايها است در قرآن، و آن رفتن مسافر است. ميگويد، هنگامى كه در سفر بيد[15] جايى در زمينى، فَتَبَيَّنُوا نيك بر رسيد، و نگاه كنيد. حمزه و كسايى و خلف فتثبّتوا خوانند، بالثّاء و الباء و التاء، من الثّبات، و التّثبّت التّأنّى، و هو ضدّ العجلة. تقول العرب: تثبّت فى امرك اى لا تعجل، و المعنى: ارفقوا و لا تعجلوا. ميگويد: بر جاى خويش باشيد و مشتابيد، و تأنّى فرو مگذاريد. باقى قرّا فَتَبَيَّنُوا خوانند بالباء و الياء و النّون، و هو قريب من الأوّل، و قد جاء: «انّ التّبيّن من اللَّه، و العجلة من الشّيطان» فمقابلة التّبيّن بالعجلة تدلّ على تقاربهما.
اگر كسى گويد: اين تبيّن و تثبّت كه در آيت است هم در سفر واجب است و هم در حضر، و فرق نيست، پس چه معنى را بسفر مخصوص كرد؟ جواب آنست كه اين حادثه در سفر افتاد، ازين جهت در حضر مخصوص كرد، و سفر بر حضر تنبيه ميكند، هم چنان كه ربّ العزّة رهن در سفر مخصوص كرد، گفت: وَ إِنْ كُنْتُمْ عَلى سَفَرٍ وَ لَمْ تَجِدُوا كاتِباً فَرِهانٌ مَقْبُوضَةٌ، و آن گه سفر تنبيه داد بر حضر، تا حكم رهن در سفر و حضر يكسان گشت. اينجا هم چنانست.
وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى إِلَيْكُمُ السَّلامَ- بى الف قرائت مدنى و شامى و حمزه است، و معنى «سلم» استسلام و انقياد است. چنان كه جايى ديگر گفت: وَ أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ، ميگويد: كسى را كه با شما قتال نكند و شما را منقاد شود: لَسْتَ مُؤْمِناً كه تو مؤمن نهاى. باقى قرا السّلام خوانند بالف، و هو التّحيّة.
مراد آنست كه: مگوييد كسى را كه بتحيّت مسلمانان شما را تحيّت كرد، يعنى بر شما سلام كرد، و شما را گفت كه من مسلمانم: لَسْتَ مُؤْمِناً كه تو مؤمن نهاى، و آمن كرده نه اى، آنچه ظاهر كرد از اسلام ازو بپذيريد، و شمشير از وى برداريد.
تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا- يعنى: و أنتم تبتغون. عرض اينجا گوسفندان مرداس است كه اسامه براند. فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ- اين مغانم هم غنيمتهاى دنيوى است كه از كافران با مسلمانان افتد، و هم ثواب آن جهانى، يعنى نعيم بهشت باقى، و ملك جاودانى. از ابن عباس روايت كنند كه گفت: حرّم اللَّه على المؤمنين أن يقولوا لمن شهد أن لا اله الّا اللَّه، لست مؤمنا، كما حرّم عليهم الميتة، فهو آمن على حاله و دمه، فلا تردّوا عليه قوله.
كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ- اين حجت است بر قدريان كه اللَّه تعالى منت نهاد بر مؤمنان از ميان خلق بآن توفيق كه ايشان را داد، تا ايمان آوردند، و راه هدى يافتند. و اگر چنان بودى كه قدريان گفتند كه: اللَّه تعالى همه خلق را از بهر ايمان آفريد، پس چه معنى دارد اختصاص ايشان بمنّت از ميان خلق؟
چون خلق همه يكسان باشند، در همه معانى، تخصيص توفيق و منّت نباشد. لا بلكه اين تخصيص هست، كه ربّ العزّة گفت: فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ- منت نهاد اللَّه بر شما كه از ميان خلق شما را برگزيد، و توفيق داد شما را تا ايمان آورديد، و راه حق يافتيد.
لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ- اين آيت در فضل مجاهدان است، و افزونى درجات ايشان بر درجات ديگر مسلمانان. و قعود درين آيت تخلف است از جهاد، چنان كه جايى ديگر گفت: وَ قِيلَ اقْعُدُوا، فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ، ذَرْنا نَكُنْ مَعَ الْقاعِدِينَ، وَ قَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ. اين همه تخلّف است از جهاد، نه قعود حقيقى است بر عجز. چون اين آيت آمد، عبد اللَّه بن ام مكتوم بن عمرو مؤذن مصطفى (ص) و عبد اللَّه بن جحش و هر دو نابينا بودند گفتند: يا رسول اللَّه ربّ العزّة فضل مجاهدان بر قاعدان مىنهد، و بندگان را بجهاد ميفرمايد، و حال ما اينست كه مىبينى و ميدانى،و ما را آرزوى جهاد است. در آن حال جبرئيل آمد و عذر ايشان آورد: غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ- غير بر نصب، قراءت مدنى و شامى و كسايى است، بر معنى استثناء از قاعدان.
يعنى: لا يستوى القاعدون غير أولى الضرر، و روا باشد كه نصب على الحال باشد.باقى قرّاء غير برفع خوانند بر صفت قاعدان. و معنى ضرر عمى است، و ضرير اعمى است.
مصطفى (ص) آن ساعت ران خود را بر ران زيد ثابت انصارى داشت، و املا ميكرد اين آيت، تا وى مينوشت بر استخوان كتف. گفتا: جبرئيل بر وى در آمد، و وحى ميگزارد. زيد گفت كه: اثر وحى پاى مباركش پاى مرا خرد كرد از گرانى وحى. تا اين عذر ابن ام مكتوم فرو آورد: و هو قوله غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ، و در ميان هر دو كلمه نهادند. پس ابن ام مكتوم باز نماند، از غرا، و بهر غزاتى بيرون شدى، و گفتى:ادفعوا الىّ اللّواء و اقيمونى بين الصّفّين فانّى لا استطيع ان افرّ. آخر او را بقادسيه در حرب عجم بكشتند و لواى سياه با وى.
فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً- اين قاعدان اينجا اصحاب عذراند. هر چند كه در همت و نيت بر قصد جهاداند اما بدرجه مجاهدان نهاند، كه مجاهدان به يك درجه بالاى ايشاناند، ربّ العالمين گفت: اين مجاهدان و اين قاعدان معذوران چون بو لبانه و اوس ربيعه و عبد اللَّه جحش، و جماعتى از انصار، ميگويد: همه را وعده بهشت دادهام، و هو قوله: وَ كُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى. اين حسنى در تفسير مصطفى (ص) بهشت است. آن گه گفت: وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً- اين قاعدان نامعذوراناند، ربّ العزّة مجاهدان را بر ايشان افزونى داد، بدرجتها. چنان كه گفت: دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً. ابن جريح گفت: الدّرجة على اولى الضّرر، و الدّرجات على غير اولى الضّرر.
روى ابو هريرة قال:قال النّبيّ: «من آمن باللَّه و رسوله، و اقام الصّلاة، و آتى الزّكاة، و صام رمضان، كان حقّا على اللَّه ان يدخله الجنّة، هاجر فى سبيل اللَّه او جلس حيث ولدته امّه».
قالوا:يا رسول اللَّه أ فلا تخبر النّاس؟ قال: «انّ فى الجنّة مائة درجة اعدّها اللَّه للمجاهدين فى سبيله، بين الدّرجتين كما بين السّماء و الأرض، فاذا سألتم اللَّه فسئلوه الفردوس، فهو وسط الجنّة و اعلى الجنة، و فوقه العرش، و منه تفجّر انهار الجنّة».
و گفتهاند: اين درجات اعمالست در دنيا. اسلام درجه ايست، و هجرت در اسلام درجه اى، و جهاد در هجرت درجه اى، و قتل در جهاد درجه اى. ربّ العالمين وى را بهر درجه اى فردا در بهشت درجتها دهد. و آن گه آن درجتها كه اللَّه دهد به است و نيكوتر، چنان كه گفت: وَ لَلْآخِرَةُ أَكْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَكْبَرُ تَفْضِيلًا.
قوله: إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ- اين آيت در شأن قومى است از مشركان مكه. روز بدر ايشان را بر وى مصطفى (ص) آوردند بجنگ، و ايشان شهادت گفته بودند در نهان از مشركان، و بهجرت نيامدند، و عذر نداشتند در تخلّف، و مشركان در ايشان تهمت داشتند كه شهادت گفته اند. ايشان را بر غم بجنگ آوردند، كشته شدند در ميان مشركان: قيس بن الوليد بن المغيرة، و الوليد بن عتبة بن ربيعة، و قيس بن الفاكه بن المغيرة، و عمرو بن امية بن سفيان، و العلاء بن امية بن خلف.
ايشانند كه ربّ العالمين حكايت ميگويد از ايشان كه: چون مردم بر هم رسيدند، و قلّت مسلمانان ديدند، گفتند: غَرَّ هؤُلاءِ دِينُهُمْ. ربّ العالمين ايشان را ميگويد:تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ فريشتگان چون ايشان را مىميرانيدند. ملائكه اينجا ملك الموت است تنها، كه وى بر قبض روحها موكّل است، و جاى ديگر ميگويد: قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِي وُكِّلَ بِكُمْ، و در لغت عرب خطاب جمع بيايد كه مراد از آن واحد بود، كقوله تعالى: إِنْ نَحْنُ …، و لا نشكّ انّ اللَّه سبحانه واحد لا شريك له.
ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ- نصب است بر حال، يعنى: توفّيهم الملائكة فى حال ظلمهم و شركهم. قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ- فريشته ايشان را گفت شما در چه بوديد؟ اين سؤال توبيخ است و تقريع، و روا باشد كه گويند: معنى آنست كه: فيمن كنتم؟ شما در كدام قوم بوديد؟ در مشركان يا در مسلمانان؟ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ- ايشان جواب دادند كه ما در زمين مكه مقهوران و عاجزان بوديم، طاقت اظهار ايمان نداشتيم، و ما را بكراهيت با خود بيرون آوردند بجنگ. فريشتگان گفتند: أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها؟ زمين مدينه فراخ نبود، و آمن نبود، تا بآنجا هجرت كرديد؟! سعيد بن جبير گفت: «أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها»، قال اذا عمل بالمعاصى فاخرج منها.
وروى ان النبى قال: «من فرّ بدينه من ارض الى ارض و ان كان شبرا من الأرض استوجب به الجنّة. و كان رفيق ابيه ابراهيم و نبيّه محمد.»
پس ربّ العالمين ايشان را دروغ زن كرد، بآنچه گفتند، و خبر داد پيغامبر خويش را كه: ايشان استطاعت هجرت داشتند و نكردند، لا جرم مأواى ايشان دوزخ است:فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً- بد شدنگاهى كه آنست. آن گه معذوران را استثنا كرد گفت: إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ- آن كس كه اسلام صبى جائز دارد، اين ذكر ولدان وى را دليل است و حجت.
ابن عباس گفت:أنا و امّى من الّذين لا يستطيعون حيلة و لا يهتدون سبيلا. و كنت غلاما صغيرا.
لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً- يعنى: فى المال، وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا يعنى: لا يهتدون طريقا الى المدينة، فَأُولئِكَ يعنى اهل هذه الصّفة، عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ اى يتجاوز عنهم، لا يعاقبهم فى اقامتهم عن الهجرة بعذر، وَ كانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً.
اين آيت دليل است بر بطلان قول مرجى كه گفت: ايمان اقرار است و بس، كه اين قوم اقرار آوردند و اظهار آن كردند، اما چون تصديق باطن نبود و سرائر موافق قول نبود، آن اقرار ايشان را بكار نيامد، و مؤمن نبودند و نيز در اسلام هجرت شرط بود، تا آن وقت كه مكه گشاده شد، و اين شرط در آن آيت است كه:وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يُهاجِرُوا الآية، پس چون شرط هجرت با اسلام ايشان نبود، اسلام ايشان پذيرفته نيامد.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً الآية- خداوند بزرگوار، جبّار كردگار، كارساز بنده نواز، كارران نگهبان، پوشنده عيب عذر خواهان، درگذارنده جرم اوّاهان، درين آيت اظهار كرم خويش ميكند، و فضل و لطف خود به بندگان مىنمايد، فعل خطا كه بر ايشان رود كار آن آسان فرا ميگيرد، و ايشان را عذر مىنهد، و نيز ايشان را عاقله پذير ميكند، تا اگر جنايتى بر سبيل خطا افتد عاقله از ايشان تحمل كنند، و ايشان را در آن ورطه بنگذارند. و چنان كه در شريعت عاقله هر كس پديد است در حقيقت هر قومى را عاقلهاى است، و مهينه همه خلق و گزيده هر دو كون مصطفى (ص) است كه عاقله مؤمنان است، تيمار بر ايشان، و عذر خواه ايشان، و فردا شفيع ايشان، و به قال اللَّه عزّ و جلّ: النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ، و هو المشار اليه
بقوله (ص): «من ترك مالا فلورثته، و من ترك كلا أو دينا فعلىّ و الىّ».
و بعد از مصطفى (ص) چون بمقام اوليا فرود آيى، خاصگيان درگاه و شناسندگان اللَّه عاقله مستضعفان امّت اند، و پيران و مشايخ طريقت عاقله مريداناند، تا عيب ايشان بپوشند، و ثقل ايشان بردارند.
درين معنى حكايت كنند كه بو عمر نجيد در ابتداء ارادت خويش به مجلس بو عثمان مغربى بسيار رفتى، و آن سخن بو عثمان در وى اثر كرد، تا او را بتوبت در آورد، و روزگارى بر سيرت صالحان مىرفت، و خدمت بو عثمان ميكرد. آخر وى را فترتى بيفتاد. و از پيش بو عثمان بگريخت، و از مجلس وى بازماند، و بو عثمان هر وقت در انديشه آن بود كه تا وى را ببيند، و نصيحت كند، و از آن فترت باز رهاند.
آخر روزى بو عثمان بر وى باز آمد، خجل گشت، و روى برگردانيد، و براهى ديگر فرو رفت. بو عثمان هم چنان از پى وى ميرفت تا بوى در رسيد، گفت: اى بيچاره! از من چه گريزى؟ كه من ترا بدخواه نهام، و در چنين روز ترا بكار آيم، صحبت با كسى كن كه داند كه تو معصوم نيى، عيب بپوشد، و بارت بكشد، و شفقت باز نگيرد.
وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً الآية- هر كه شفقت از برادر مسلمان باز گيرد، و بهمت او را يارى ندهد، و نصيحت نكند، سعى است كه در خون وى ميكند، ناچار بدين نامهربانى مأخوذ گردد، و كمترين عقوبتى كه وى را كنند آنست كه هر آنچه بازگيرد از مريدان و برادران خويش، هرگز برخوردارى آن نيابد. به داود پيغامبر وحى آمد كه يا داود: اذا رأيت لى طالبا فكن له حشوا. اى داود! هر كجا طالبى بينى كه لبّيك عاشقى از ميان جان و دل زده باشد، و رداء تجريد بر افكنده، و ازار تفريد در بسته، و نعلين قصد در قدم همّت كرده، و سر در بيابان اميد ما نهاده، با دلى پر درد، و رخسار پر گرد، غاشيه همت وى بر دوش خود نه، و چاكروار در ركاب طلب او برو، كه او از نزديكان ماست، تقرّبى كن بدو، و جاى ساز در دل او، كه من بر دل چنين كس اطلاع كنم، و هر كرا در دل وى جاى بينم او را بدوست گيرم.
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا الآية- از روى اشارت ميگويد: چون بسفرى بيرون شويد، بدان شويد كه بدوستى از دوستان خدا در رسيد، تا مونس روزگار و شاهد دل و جان شما بود، و چندان كه رويد هيچ از طلب مياسائيد،و قدم جهد باز پس منهيد، كه ايشان ضنائن[16] درگاه عزتاند، و مقبول حضرت الهيّتاند، نه هر كسى بيندشان، نه هر ديده دريابدشان.
چون يافتيد، گوش داريد، چون ديديد لزوم گيريد، كه روشنايى دل در مشاهدت ايشان است، و سعادت ابد در صحبت ايشان. پير طريقت جنيد را پرسيدند قدّس اللَّه روحه كه دو ركعت نماز تطوّع دوستتر دارى كه بگزارى يا يك ساعت مشاهده درويشان؟ گفت: يك ساعت مشاهدت درويشان، زيرا كه مشاهدت درويشان محبت خداست، كه ميگويد: وجبت محبتى للمتحابين فى و المتزاورين فى. و محبّت خداى بدست آوردن عين فرض است. اين چنين فرض بگذاشتن و نافله برداشتن كار زيركان و سيرت جوانمردان نبود.
لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ الآية- مدح غازيان است، و جلوهگرى جان جانبازان ايشان، در دو جهان بر عالميان، و ترغيب مؤمنان تا روز جاودان، و نه خود اينست، كه در قرآن بسيار جايگه ذكر غازيان است، و اشارت بفضل ايشان، و ذكر اعمال و احوال و ثواب و درجات ايشان، و بيان ساز و آلات و ضرورات ايشان: اسپ غازى را گفت: وَ الْعادِياتِ ضَبْحاً الآية، سلاح غازى را گفت:وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ، و نفقه غازى: وَ لا يُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً، صف غازى: يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا، نماز غازى: وَ إِذا كُنْتَ فِيهِمْ فَأَقَمْتَ لَهُمُ الصَّلاةَ، تعب غازى: ذلِكَ بِأَنَّهُمْ لا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ، نفير غازى: انْفِرُوا خِفافاً وَ ثِقالًا، وعده غازى بنيكويى: قُلْ هَلْ تَرَبَّصُونَ بِنا إِلَّا إِحْدَى الْحُسْنَيَيْنِ، خروج غازى و مرگ غازى: وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ، تسليت غازى: إِنْ يَمْسَسْكُمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِثْلُهُ، شجاعت غازى: فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ، وفاء نصرت غازى:سَنُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُوا الرُّعْبَ،
توكّل غازى:الَّذِينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِيماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ، اجابت خداى مر دعاء غازى را: إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّكُمْ فَاسْتَجابَ لَكُمْ الآية، ادب در آموختن مر غازى را: وَ لا تَنازَعُوا فَتَفْشَلُوا وَ تَذْهَبَ رِيحُكُمْ وَ اصْبِرُوا، باد كه غازى را نصرت دهد: فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها. خواب كه غازى را نصرت كند: إِذْ يُغَشِّيكُمُ النُّعاسَ أَمَنَةً مِنْهُ، دفع دشمن از غازى و در حمايت خداى بودن غازى را گفت: لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ الآية.
و از شرف غازى يكى آنست كه چون غازيان صفها بر كشند، و در معارك ابطال بايستند، ربّ العزّة گويد: ملائكتى اطّلعوا فانظروا الى عبيدى قد تركوا المال و الثروة، و أقبلوا الىّ شاهرين اسيافهم على اعناقهم، فهم يقولون لاقوام يأكلون رزقى و يعبدون غيرى: قولوا لا اله الّا اللَّه. امّا و عزّتى و جلالى و عظمتى، لكم عندى ثمارات، كرامات، لاغفرنّ لكم ما اذنبتم، بأوّل قطرة من دمائكم، و لاحلّنّ عليكم حلل الايمان، و لاومننّكم من الفزع الأكبر، و لاجيرنّكم من ضغطة القبر، و من فتنة المحيا و الممات، و لابعثنّكم يوم القيامة شاهرين اسيافكم على اعناقكم، تشخب اوداجكم، فلا تحجبون حتى تقفوا بين يدىّ، اضحك اليكم، انّى اذا ضحكت الى عبد فلا حساب عليه».
وعن على بن ابى طالب (ع) قال: قال رسول اللَّه (ص): «من تكفّل لى بأهل بيت غاز فى سبيل اللَّه عزّ و جلّ، حتّى يغنيهم، و يكفيهم عن النّاس و يتعاهدهم، قال اللَّه له يوم القيامة: مرحبا بمن اطعمنى و سقانى و كسانى و اعطانى. اشهدكم يا ملائكتى انّى قد اوجبت له كرامتى، فما يدخل الجنّة احد الا اغبطه لمنزلته من اللَّه عزّ و جلّ».
_____________________________
[1] ( 1، 2)- نسخه ج: باشيد.)
[2] ( 1، 2)- نسخه ج: باشيد.)
[3] ( 1)- نسخه ج: نميتوانستيم.)
[4] ( 1)- نسخه ج: هم داستان.)
[5] ( 1)- القسامة بالفتح، و هى الايمان تقسم على اولياء القتيل اذا ادعوا الدم( مجمع)
[6] ( 2، 3، 4، 5، 6)- نسخه ج: نمودندى، نكردندى، بودندى، راه بردى، بازماندندى.)
[7] ( 2، 3، 4، 5، 6)- نسخه ج: نمودندى، نكردندى، بودندى، راه بردى، بازماندندى.)
[8] ( 2، 3، 4، 5، 6)- نسخه ج: نمودندى، نكردندى، بودندى، راه بردى، بازماندندى.)
[9] ( 2، 3، 4، 5، 6)- نسخه ج: نمودندى، نكردندى، بودندى، راه بردى، بازماندندى.)
[10] ( 2، 3، 4، 5، 6)- نسخه ج: نمودندى، نكردندى، بودندى، راه بردى، بازماندندى.)
[11] ( 1)- نسخه ج: بردهاى.)
[12] ( 1)- نسخه ج: استقبال.
[13] ( 2)- نسخه ج: هيچيز.
[14] ( 1)- نسخه ج: بيستاد.)
[15] ( 1)- نسخه ج: باشيد.)
[16] ( 1)- ضنائن اللَّه، خاصان خلق خدا، و در حديث آمده: ان للَّه ضنائن من خلقه يحييهم فى عافية و يميتهم فى عافية.( منتهى الارب)