كشف الأسرار و عدة الأبرار رشيد الدين ميبدى سوره يوسف آیه 93-100
11- النوبة الاولى
(12/ 100- 93)
قوله تعالى:
«اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا» ببريد اين پيراهن من،
«فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي» آن را بر روى پدر من افكنيد،
«يَأْتِ بَصِيراً» تا با بينايى آيد،
«وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ (93)» و كسان خويش همه بمن آريد.
«وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ» چون كاروان گسسته گشت از مصر،
«قالَ أَبُوهُمْ» پدر ايشان يعقوب گفت [بر سر هشت روزه راه]،
«إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ» من بوى يوسف مىيابم،
«لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ (94)» اگر شما مرا نادان و نابكار گوى نخوانيد.
«قالُوا تَاللَّهِ» [آن كسان كه با وى بودند] گفتند بخداى،
«إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ (95)» كه توهم بر آن محنت ديرينهاى.
«فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ» چون بشارت دهنده آمد،
«أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ» پيراهن را بر روى پدر افكند،
«فَارْتَدَّ بَصِيراً» و پدر به بوى پيراهن بينا گشت،
«قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ» گفت نه من شما را مىگفتم،
«إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (96)» كه من از خداى آن دانم كه شما ندانيد.
«قالُوا يا أَبانَا» گفتند اى پدر ما،
«اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا» آمرزش خواه گناهان ما را،
«إِنَّا كُنَّا خاطِئِينَ (97)» كه ما بد كرديم.
«قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي» گفت آرى آمرزش خواهم شما را از خداوند خويش،
«إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (98)» كه اللَّه تعالى عيب پوش است مهربان.
«فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ» چون بر يوسف در شدند،
«آوى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ» پدر را و خاله را با خود آورد،
«وَ قالَ ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ (99)» و گفت در آئيد در مصر ايمن ان شاء اللَّه.
«وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ» و پدر را و خاله را بر تخت ملك خود برد،
«وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» و همگان وى را بسجود افتادند،
«وَ قالَ يا أَبَتِ» و گفت اى پدر،
«هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ» اين [با هم آمدن و اين سجود] سرانجام آن خواب منست كه ديده بودم ازين پيش،
«قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا» خداوند من آن را راست كرد،
«وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي» و نيكويى كرد [اللَّه تعالى] با من،
«إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ» كه مرا از زندان بيرون آورد،
«وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ» و شما را از باديه بمن آورد،
«مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ» پس آن تباهى و آغالش كه ديو افكند،
«بَيْنِي وَ بَيْنَ إِخْوَتِي» ميان من و ميان برادران من،
«إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ» خداوند من باريك دانست و دوربين كارى را كه خواهد،
«إِنَّهُ هُوَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (100)» و داناى است راست دان راست كار.
النوبة الثانية
قوله تعالى: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا» چون برادران، يوسف را بشناختند و بهم بنشستند، يوسف گفت: ما حال ابى بعدى حال پدرم چيست؟ پس از فرقت من كارش بچه رسيد؟ گفتند غمگين است و رنجور، در بيت الاحزان نشسته و از بس كه بگريسته بينايى وى برفته، يوسف زارى كرد و جزع نمود، وحى آمد از حق جلّ جلاله: «لا تجزع و انفذ اليه القميص فانه اذا شمه عاد بصيرا»، اى يوسف زارى مكن پيراهن بوى فرست كه چون بوى پيراهن بمشام وى رسد بينايى باز آيد. قال الحسن: لو لا انّ اللَّه اعلم يوسف ذلك لم يعلم انّه يرجع بصره اليه.
يوسف بفرمان حق پيراهن از سر بر كشيد و بايشان داد، گفت: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا».
ضحّاك و سدّى و مجاهد و جماعتى مفسران گفتند آن پيراهن از حرير بهشت بود و هو الذى البس اللَّه ابراهيم يوم طرح فى النّار فكساه اسحاق ثمّ كساه يعقوب ثمّ جعله يعقوب فى تعويذ و علّقه من جيد يوسف و لم يعلم اخوته بذلك و كان قميصا لا يمسه ذو عاهة الّا صحّ، يهودا گفت پيراهن بمن دهيد تا من برم كه آن پيراهن بخون آلوده ازين پيش من بردم و اندوه بر دل وى من نهادم، تا امروز ببشارت من روم و سبب شادى من باشم، «فَأَلْقُوهُ عَلى وَجْهِ أَبِي» اى على عين ابى، «يَأْتِ بَصِيراً» يرجع الى حال الصّحة و البصر. و قيل معناه يأتنى بصيرا لأنه كان دعاه، «وَ أْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ» نسائكم و اولادكم و عبيدكم و امائكم.
«وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ» اى خرجت الرّفقة من مصر نحو كنعان، «قالَ أَبُوهُمْ» لمن حضر من اسباطه فانّ اولاده بعد فى الطريق، «إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ» ادركه شمّا، هنوز كاروان بر در مصر بود كه يعقوب با بنازادگان خويش مىگويد كه من بوى يوسف مى يابم، از آنجا كه كاروان بود تا به كنعان هشتاد فرسنگ بود، ابن عباس گفت هشت روزه راه بود و باد بوى پيراهن بمشام يعقوب رسانيد بفرمان اللَّه، و يعقوب اين از آن گفت كه بوى بهشت بوى رسيد و دانست كه در دنيا بوى بهشت جز از آن ندمد.
و من ذهب الى انّه قميصه الّذى كان يلبسه، قال بلغت ريح يوسف، يعقوب على بعد المسافة معجزة حيث كانوا انبياء، «لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ» اى تكذّبونى و تنسبونى الى الخرف و فساد العقل. و التّفنيد فى اللغة تضعيف الرّأى، و الفند ضعف الرّأى، و جواب لو لا محذوف، تقديره لو لا ان تنسبونى الى ضعف الرّأى لقلت انّه قريب.
«قالُوا تَاللَّهِ إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ» قال ابن عباس فى خطاك القديم من حبّ يوسف لا تنساه غلظوا له القول بهذه الكلمة اشفاقا عليه و كان عندهم انّه مات، و قيل فى محبّتك القديمة ما تنساها. و قال صاحب كتاب المجمل الضّلال ها هنا الغفلة، كقوله: «وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى» اى غافلا عمّا يراد بك من امر النبوّة، و القديم هو الموجود الّذى لم يزل ثمّ يستعمل للعتيق مبالغة، كقوله: «كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ».
«فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ» اى المبشّر و هو يهودا و هو سبط الملك من بنى اسرائيل جاء مع بريد ليوسف الى يعقوب، و قيل انّ البشير مالك بن ذعر و الاوّل اصحّ.
روى انّ يهودا خرج حاسرا حافيا و جعل يعدو حتّى اتاه و كان معه سبعة ارغفة لم يستوف اكلها و كانت المسافة ثمانين فرسخا، «أَلْقاهُ» اى القى البشيرالقميص، «عَلى وَجْهِ» يعقوب، «فَارْتَدَّ بَصِيراً» بعد ما كان ضريرا.
يهودا به كنعان رسيد و پيراهن بر روى پدر افكند و گفت: البشارة انّ الملك العزيز هو ابنك يوسف اى پدر ترا بشارت باد كه يوسف به مصر ملك است و عزيز و اين پيراهن وى است، يعقوب پيراهن وى ببوسيد و بر چشم نهاد، چشمش روشن گشت، و گفت اى پسر يوسف را بر چه دين يافتى، گفت بر دين اسلام، يعقوب گفت:الحمد للَّه الآن تمّت النّعمة. مىگويند آن پيراهن بعد از يوسف نزد افرائيم بن- يوسف بود و تا بروزگار هارون مانده بود و بعد از آن كس نداند كه كجا شد.
«قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ» من حياة يوسف لاخبار ملك الموت ايّاى و انّ اللَّه يجمع بيننا و قيل انّى اعلم من صحة رؤيا يوسف. و قيل اعلم من بلوى الانبياء و نزول الفرج ما لا تعلمون، پس برادران يوسف از پدر عذر خواستند و بگناه خويش معترف شدند گفتند: «يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا» سل اللَّه لنا مغفرة ما ارتكبنا فى حقّك و حقّ ابنك انّا تبنا و اعترفنا بخطايانا.
«قالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي» اخّره الى سحر ليلة الجمعة لانّه افضل اوقات الدّعاء. و قيل معناه حتّى استأذن ربّى فى الاستغفار لكم خشى ان يقال له ما قال لنوح حين دعا لابنه الغريق، و قيل قال لهم تحلّلوا اوّل الامر من يوسف ثمّ استغفر لكم ربّى، «إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ».
چون يهودا به كنعان آمد و پيراهن آورد بعد از آن بسه روز برادران ديگر رسيدند و جهاز آوردند، ساز سفر و برگ راه كه يوسف فرستاده بود با دويست راحله، و در خواسته كه كسان شما، خرد و بزرگ شما، همه بايد كه بيائيد. ايشان همه كارسازى راه كردند و هر چه در خاندان يعقوب مرد و زن، خرد و بزرگ بيرون شدند، هفتاد و دو كس بودند.
و آن روز كه اسرائيليان و نژاد ايشان با موسى از مصر بيرون آمدند هزار هزار و ششصد هزار بودند «فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ» فى الآية تقديم و تأخير، التأويل:فلمّا دخلوا قال ادخلوا مصر و آوى اليه ابويه و رفعهما على العرش، چون يعقوب و كسان وى نزديك مصر رسيدند يوسف با ملك مصر مشورت كرد كه يعقوب و قوم نزديك رسيدند و استقبال ايشان لا بدّ است، يوسف بيرون آمد و ملك موافقت كرد با جمله خيل و حشم خويش، و هم اربعة آلاف، و از مصريان نفرى بسيار بيرون آمدند، يعقوب چون آن خيل و حشم فراوان ديد، آواز اسبان و ازدحام پيادگان و رامش مصريان و خروش لشكر همه در هم پيوسته، بايستاد تكيه بر يهودا كرده، آن گه گفت بيهودا مگر ملك مصر است اين كه مىآيد؟!
يهودا گفت لا، بل اينك يوسف پسر تو است كه مىآيد، چون نزديك رسيد يوسف از اسب فرود آمد، پياده فرا پيش پدر رفت، پدر ابتدا كرد بسلام، گفت: السّلام عليك يا مذهب الاحزان عنّى، يوسف جواب داد و پيشانى پدر ببوسيد و دست بگردن وى در آورد، يعقوب بگريست و يوسف هم چنان بگريست، غريوى و سوزى در لشكر افتاد از گريستن ايشان، پس يعقوب گفت: الحمد للَّه الّذى اقرّ عينى بعد طول الاحزان، آن گه يوسف گفت: «ادْخُلُوا مِصْرَ إِنْ شاءَ اللَّهُ آمِنِينَ» من كلّ سوء. در آئيد ايمن در مصر، و اين از بهر آن گفت كه مردمان در مصر بجواز مىتوانستند رفتن و ايشان بى جواز در رفتند ايمن، آن گه سخن باستثنا پيوست از همّها و بلاها كه ديده بود، يعنى كه پس ازين همّها و بلاها نبود ان شاء اللَّه.
«وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ» اين تفسير ايواء است، اى ضمّهما اليه و رفعهما على العرش يعنى على السرير الّذي كان يقعد عليه كعادة الملوك و ابواه والده و خالته ليّا و كانت امّه راحيل قد ماتت فى نفاسها بابن يامين فتزوّج يعقوب بعدها ليّا و سمّى الخالة امّا كما سمّى العم ابا فى قوله «نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إِبْراهِيمَ وَ إِسْماعِيلَ وَ إِسْحاقَ». و روى عن الحسن انّه قال انشر اللَّه راحيل امّ يوسف من قبرها حتّى سجدت له تحقيقا للرؤيا، «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» اين- واو- اقتضاء ترتيب نكند، و درين تقديم و تأخير است، و معنى آنست كه خرّوا له سجدا و رفع ابويه على العرش همه او را بسجود افتادند آن گه پدر را و خاله را بر تخت ملك خود برد.
مفسران گفتند به اين سجود نه آن خواهد كه پيشانى بر زمين نهادند بر طريق عبادت كه آن جزخداى را جلّ جلاله روا نيست، بلكه آن پشت خم دادن بود و تواضع كردن بر طريق تحيّت و تعظيم و تكريم. حسن گفت سجود بود سر بر زمين نهادن از روى تعظيم نه از روى عبادت و اللَّه تعالى فرمود ايشان را تحقيق و تصديق خواب يوسف را.
قال ابن عباس وقعوا ساجدين للَّه نحوه. فقال يوسف عند ذلك و اقشعرّ جلده، «يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ» اى هذا الذى فعلتم بى من التّعظيم هو ما اقتضته رؤياى و انا طفل، «قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا» اى جعل اللَّه رؤياى صادقة، و كان بين الرّؤيا و بين التّأويل اربعون سنة. و قيل ثمانون سنة، و قيل ستّ و ثلاثون سنة، و قيل اثنتان و عشرون سنة، و قيل ثمانى عشرة سنة.
حسن گفت: يوسف هفده ساله بود كه او را در چاه افكندند و هشتاد سال از پدر غايب بود و بعد از آنك با پدر رسيد بيست و سه سال بزيست و صد و بيست سال از عمر وى گذشته از دنيا بيرون شد، و يعقوب پس از آنك يوسف را باز ديد هفده سال بزيست و بيك قول بيست و چهار سال. و يوسف را سه فرزند آمد از زليخا دو پسر بودند افرائيم و ميشا و يك دختر بود رحمة و هى امرأة ايوب (ع) و ميان يوسف و ميان موسى كليم چهار صد سال بود.
قال الثورى: لمّا التقى يعقوب و يوسف، قال يوسف يا ابت بكيت علىّ حتّى ذهب بصرك، الم تعلم انّ القيامة تجمعنا، قال بلى يا بنى و لكن خشيت ان يسلب دينك فيحال بينى و بينك، «وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي» يقال احسن فلان بى و احسن الىّ، «إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ» و لم يقل اخرجنى من الجبّ لانّه قال: «لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ» و المعنى احسن اللَّه الىّ فى اخراجى من السّجن بعد ما استعنت فيه عليه و قلت للغلام اذكرنى عند ربّك، «وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ» لانّهم كانوا اهل بادية و اصحاب مواش، «مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ» استخفّ بنا و افسد ما بيننا و اغرى بعضنا ببعض، النّزع ادنى ما يقع من الفساد بين النّاس، «إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ» عالم بدقايق الامور و حقايقها، «إِنَّهُ هُوَ- الْعَلِيمُ» بخلقه، «الْحَكِيمُ» فى جميع افعاله. قيل لمّا التقى يعقوب و يوسف، قال يعقوب ليوسف قل لى ما فعل اخوتك بك، فقال لا تسألني يا ابى عمّا فعل بى اخوتى و سلنى عمّا فعل بى ربّى.
قال اهل التّاريخ اقام يعقوب بمصر بعد موافاته باهله و ولده اربعا و عشرين سنة فى اغبط حال و اهناء عيش ثمّ مات بمصر، فلمّا حضرته الوفاة جمع بنيه، فقال لهم ما تعبدون من بعدى؟ «قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ» الآية … ثمّ قال لهم يا بنى انّ اللَّه اصطفى لكم الدّين فلا تموتنّ الّا و انتم مسلمون، و اوصى الى يوسف ان يحمل جسده الى الارض المقدّسة حتّى يدفنه عند قبر ابيه اسحاق، ففعل يوسف ذلك و نقله فى تابوت من ساج الى بيت المقدس، و خرج معه يوسف فى عسكره و اخوته و عظماء اهل مصر، و وافق ذلك اليوم، اليوم الّذي مات عيص، فدفنا فى يوم واحد فى قبر واحد لانّهما ولدا فى بطن واحد فدفنا فى قبر واحد و كان عمرهما جميعا مائة و سبعا و اربعين سنة.
النوبة الثالثة
قوله تعالى: «اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هذا» الآية … يوسف گفت ببريد پيراهن من بر يعقوب كه درد يعقوب از ديدن پيرهن خون آلوده گرگ ندريده بود، تا مرهم هم از پيرهن من بود، چون آن پيراهن از مصر بيرون آوردند باد صبا را فرمان دادند كه بوى پيرهن بمشام يعقوب رسان تا پيش از آنك پيك يوسف بشارت برد از پيك حق تعالى بشارت پذيرد و كمال لطف و منّت حق بر خود بشناسد، اين بر ذوق عارفان همان نفحه الهى است كه متوارى وار گرد عالم مىگردد بدر سينه هاى مؤمنان و موحدان تا كجا سينه اى صافى بيند و سرى خالى و آنجا منزل كند.
| اتانى هواها قبل ان اعرف الهوى | فصادف قلبا فارغا فتمكنا |
و اليه اشار النبى صلى اللَّه عليه و سلّم: «ان لربكم فى ايام دهركم نفحات»الخبر … اما يعقوب را اين كرامت بواسطه عشق يوسف نمودند و در تحت اين سرّى عظيم است و بيان وى آنست كه مشاهده يوسف، يعقوب را بواسطه مشاهده حق بود جلّ جلاله، هر گه كه يعقوب، يوسف را بچشم سر بديدى بچشم سرّ در مشاهده حق نگرستى، پس چون مشاهده يوسف از وى در حجاب شد، مشاهده حق نيز از دل وى در حجاب شد، آن همه جزع نمودن يعقوب و اندوه كشيدن وى بر فوت مشاهده حق بودند بر فوت مصاحبت يوسف، و آن تحسر و تلهّف وى بر فراق يوسف از آن بود كه آئينه خود گم كرده بود نه ذات آئينه را مى گريست، لكن مونس دل خويش را كه پس از آن نمى ديد و بر فوت آن مى سوخت، لا جرم آن روز كه وى را باز ديد بسجود در افتاد كه دلش مشاهده حق ديد، آن سجود فرا مشاهده حق مى برد كه سزاى سجود جز اللَّه تعالى نيست.
قوله تعالى: «إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ» عجب آنست كه دارنده آن پيراهن از آن هيچ بويى نيافت و يعقوب از مسافت هشتاد فرسنگ بيافت، زيرا كه بوى عشق بود و بوى عشق جز بر عاشق ندمد و نيز نه هر وقتى دمد كه تا مرد پخته عشق نگردد و زير بلاى عشق كوفته نشود اين بودى مرو را ندمد، نبينى كه يعقوب در بدايت كار و در آغاز قصّه كه يوسف را از بر وى ببردند هنوز يك مرحله نارسيده كه او را در چاه افكندند، نه از وى خبر داشت نه هيچ بوى برد و بعاقبت در كنعان از بوى يوسف خبر مى داد كه «إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ» و گفته اند يعقوب در بيت الاحزان هر وقت سحر بسيار بگريستى، گهى بزارى نوحه كردى، گهى از خوارى بناليدى، گهى روزنامه عشق باز كردى و سوره عشق آغاز كردى، گهى سر بر زانو نهادى، گهى روى بر خاك نهادى دو دست بدعا برداشتى، گهى بوى يوسف از باد سحر تعرّف كردى و بزبان حال گفتى:
| بوى تو باد سحر گه بمن آرد صنما | بنده باد سحر گه ز پى بوى توام |
از اينجا بود كه باد صبا روز فرج بوى يوسف بمشام وى رسانيد و يعقوب تقرّب كرد و هذا سنّة الاحباب مسائلة الدّيار و مجاوبة الاطلال و تنسم الاخبار من الرّياح، و فى معناه انشدوا:
| و انّى لاستهدى الرّياح نسيمكم | اذا اقبلت من نحو كم بهبوب |
| و اسألها حمل السّلام اليكم | فان هى يوما بلّغت فاجيبى |
«فَلَمَّا أَنْ جاءَ الْبَشِيرُ أَلْقاهُ عَلى وَجْهِهِ» الآية … لو القى قميص يوسف على وجه من فى الارض من العميان لم يرتدّ بصرهم و انما رجع بصر يعقوب بقميص يوسف على الخصوص لانّ بصر يعقوب ذهب بفراق يوسف و انما يرجع بقميص يوسف بصر من ذهب بصره بفراق يوسف، يعقوب را مهر يوسف با روح آميخته بود و دار الملك روح دماغست و قوّت وى در چشم و صفاء ناظر ازو، و چون يوسف برفت با وى جمال نظر و صفاء بصر برفت، كه آن قوّت و آن صفا ذات يوسف و بوى يوسف مىداشت، چون برفت با خود ببرد، لا جرم چون پيراهن به يعقوب رسيد بوى يوسف باز آمد، آن صفاء بصر باز آمد، تا بدانى از روى حقيقت كه محبوب بجاى چشم و روح است، فراق وى نقصان چشم و روح است و وصال وى مدد چشم و روح است.
| گفتم صنما مگر كه جانان منى | اكنون كه همى نگه كنم جان منى |
| مرتد گردم گر تو زمن برگردى | اى جان جهان تو كفر و ايمان منى |
«فَلَمَّا دَخَلُوا عَلى يُوسُفَ آوى إِلَيْهِ أَبَوَيْهِ» در رفتن به مصر همه يكسان بودند اما بوقت تقرّب و نواخت مختلف بودند كه پدر را و خاله را بر عرش كرامت نشاند و بصحبت و قربت و ايواء ايشان را مخصوص كرد، چنانك ربّ العزّه گفت:«وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ» و برادران در محل خدمت فرو آورد، «وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً» اشارت است كه فرداى قيامت مؤمنانرا بر عموم ببهشت اندر آرند، عاصى آمرزيده و مطيع پسنديده، پس ايشان كه اهل معصيت بوده و مغفرت حق ايشان را دريافته با بهشت گذراند و اهل معرفت را بتخصيص قربت و زلفت مخصوص گردانند و بحضرت عنديّت فرود آرند «عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ».
پير طريقت ازينجا گفت: اهل خدمت ديگرند و اهل صحبت ديگر، اهل خدمت اسيران بهشتاند و اهل صحبت اميران بهشت، اسيران در ناز و نعيماند و اميران بار از ولّى نعمت مقيماند. «وَ قَدْ أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ» محسن نه اوست كه بابتدا احسان كند، محسن اوست كه پس از جفا احسان كند، يوسف اوّل جفاء نفس خود ديد كه در زندان التجا بساقى كرده بود و گفته كه «اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ» پس خلاص خود از زندان بفضل و كرم حق ديد و آن را احسان شمرد گفت: «أَحْسَنَ بِي إِذْ أَخْرَجَنِي مِنَ السِّجْنِ» و هر چند كه بلاء چاه ديده بود آن را باز نگفت كه آن بلا در حق خود نعمت مىديد كه در چاه وحى حق يافت و پيغام ملك شنيد و جبرئيل پيك حضرت ديد.
يقول اللَّه تعالى «وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ» پس آن محنت نعمت شمرد و آن بلا عين عطا ديد ازين جهت بلاء چاه ياد نكرد و حديث زندان كرد گفت: اللَّه تعالى با من نيكويى كرد كه سزاى ملامت بودم و با من كرامت كرد، بدى ديد از من و بفضل خود رحمت كرد از زندان خلاص داد، و پس از فرقت در از ميان گراميان جمع كرد، آن همه از لطيفى و بنده نوازى و مهربانى خويش كرد، «إِنَّ رَبِّي لَطِيفٌ لِما يَشاءُ» خداوندى است بلطف خود باز آمده بوفاء اميد داران، بكرم خود در گذارنده نهانيهاى بندگان و راست دارنده كار ايشان در دو جهان.
كشف الأسرار و عدة الأبرار// ابو الفضل رشيد الدين ميبدى جلد ۵